| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
950
|
5381
|
89/12/28 (11:39)
|
|
||
|
|
26
|
264
|
90/4/26 (23:24)
|
|
||
|
|
728
|
3556
|
90/7/22 (22:54)
|
|
||
|
|
200
|
506
|
90/6/29 (22:06)
|
|
||
|
|
330
|
2950
|
90/2/23 (14:23)
|
|
||
|
|
504
|
4656
|
90/2/23 (14:21)
|
|
||
|
|
174
|
1860
|
90/2/23 (14:20)
|
|
||
|
|
287
|
2406
|
90/2/23 (14:19)
|
|
||
|
|
327
|
2585
|
90/1/2 (12:32)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
89/12/29 (11:16)
|
|
||
|
|
45
|
260
|
89/11/23 (14:15)
|
|
||
|
|
0
|
26
|
89/11/21 (22:35)
|
|
||
|
|
262
|
1703
|
89/10/26 (18:25)
|
|
||
|
|
234
|
1520
|
89/6/3 (21:37)
|
|
||
|
|
387
|
11921
|
89/3/18 (16:37)
|
|
||
|
|
10
|
89
|
89/3/18 (16:37)
|
|
||
|
|
135
|
921
|
89/3/18 (16:36)
|
|
||
|
|
154
|
672
|
89/3/18 (16:36)
|
|
||
|
|
65
|
667
|
89/3/18 (16:35)
|
|
||
|
|
0
|
54
|
89/3/18 (16:35)
|
|
چرا تاریخ؟!
...
هر مطلب تاریخی رو كه در نظر داریم با ذكر منبع در این بحث بگذاریم.
ج : انتقاد بیست و سوم اردیبهشت 1389 ساعت 04:00 قبل از ظهر | |
از برخورد پیش آمده به نوبه ئ خود عذرخواهی میكنم .. تذكر لازم به معاون كلوب داده شد..انتقاد شما كاملا بجا و قابل قبول است... تحمل صدای مخالف از شروط اصلی دموكراسی است.. موفق باشید ![]() |
با سلام
برای چندمین بار متوالی مدیریت كلوب نظرات بنده را پاك كرد.
همین امروز نظر بنده كه در آن "رابطه گناه با بلایای طبیعی در قران" بررسی شده بود بدون اخطار قبلی پاك شد.
قبلا نیز اخبار بنده پاك شده بود
آقای معاون یا مدیری كه نظرات بنده را بدون سروصدا حدف میكنی.
چرا جرات نداری خودت را معرفی كنی و از خودت دفاع كنی؟؟
تا كی میخواهی در سكوت به عملكرد جانبدارانه خودتان ادامه بدهید؟؟
برای جلوگیری از اتلاف وقت مدیریت در حذف نظرات بنده پیشنهادات خودم را تكرار میكنم
1- در صفحه اول كلوب نوشته شود كه مخالفات موسوی و كروبی و ... حق اظهار نظر در این كلوب را ندارند.
2- و یا عضویت این افراد در كلوب مسدود شود
این متن به تمام مدیران كلوب جمعه غریب ارسال شده است





ج : انتقاد بیست و سوم اردیبهشت 1389 ساعت 00:34 قبل از ظهر | |
behar hal motaasefam ke kesi nazaretono pak karde
محسن (turkoghli) در تاریخ 20 اردیبهشت 1389 نوشته است :
با سلام برای چندمین بار متوالی مدیریت كلوب نظرات بنده را پاك كرد. همین امروز نظر بنده كه در آن "رابطه گناه با بلایای طبیعی در قران" بررسی شده بود بدون اخطار قبلی پاك شد. قبلا نیز اخبار بنده پاك شده بود
چرا جرات نداری خودت را معرفی كنی و از خودت دفاع كنی؟؟ تا كی میخواهی در سكوت به عملكرد جانبدارانه خودتان ادامه بدهید؟؟ برای جلوگیری از اتلاف وقت مدیریت در حذف نظرات بنده پیشنهادات خودم را تكرار میكنم 1- در صفحه اول كلوب نوشته شود كه مخالفات موسوی و كروبی و ... حق اظهار نظر در این كلوب را ندارند. 2- و یا عضویت این افراد در كلوب مسدود شود
این متن به تمام مدیران كلوب جمعه غریب ارسال شده است -------------------------------- اینم سندی از لشكر معاونان كلوب برای ردگم كنی اقدامات مدیر و یا معاون ترسو |
دکتر حسین فاطمی
کودکی و جوانی: دردهم محرم سال1296هجری شمسی پس از سه پسر ویک دختر آخرین فرزند سیف العلماروحانی خوشنام نائینی وسیده طوبی چشم به جهان گشود و نام او را حسین گذاردند. وی پس از مدتی به تقاضای مصرانه برادرش به اصفهان بازگشت و اداره روزنامه باختر را به عهده گرفت.و در مقاله ای نمایندگان مجلس رضاشاهی را تلویحا"عروسک های خیمه شب بازی نامید و با توجه به سابقه شهربانی از او به زندان افتاد و مد تی هم با افراد شرور و خطرناک هم بند شد تا آنکه پس از شهریور 1320 همه زندانیان سیاسی از جمله حسین فاطمی از زندان آزاد شدند و او به تهران آمده و روزنامه باختر را مستقلا" در تهران راه اندازی نمود ودر اولین سر مقاله باخترعهد خویش را برای استقلال و آزادی ایران به همه نشان داد اولین رودر رویی مستقیم وی با رژیم هنگامی رخ داد که سهیلی در صدد محدود ساختن مطبوعات برآمد و او به تنهایی در برابر رژیم ایستاد و او را شاه سلطان حسین نامید و در 26 خرداد 1332 سرمقاله ای با عنوان ))یا مرگ یا زندگی(( چنین نوشت: پیش از هرف چیز باید بداند مرگی که می پذیرد حتما" قرین شرف و افتخار باشد همینطور است آن زندگی که قبول می کند ودر پناه آن دقایق ایام را سپری می سازد با سرافرازی و شرف توام باشد...برخیز بیدار شو!این خواب طولانی افتخار را از دست تو گرفت، تو مفتخر دنیا بودی...حیف از این نژاد که سرور و سالار دنیا بوده منقرض شود... اما بیش از چند شماره از انتشار آن نگذشته بود که در 12 مرداد 1328 مقاله ای تحت عنوان این دزدها بازهم سواری می خواهند کار آن را به توقیف کشاند. تشکیل جبهه ملی به پیشنهاد دکتر فاطمی: این هنگام مصادف بود با اتمام مجلس پانزدهم و بازگشت دکتر مصدق به صحنه مبارزه و بزرگترین مشکل آزاد نبودن انتخابات بود که با مداخله شاه و ارتش در انتخابات صورت می گرفت ونیز قرارداد ننگین گس- گلشائیان در مجلس بود که نامه دکتر مصدق خطاب به برخی نمایندگان وحملات شدید باخترامروزتا حدی آن را متوقف کرده بود و همه منتظر نتیجه مجلس شانزدهم بودند. و به این ترتیب دکتر مصدق برای آزادی انتخابات وارد میدان می شود.و طی بیانیه ای از مردم می خواهد که او و یارانش را تنها نگذارند...و در روز 22 مهرماه در دربار تحصن کنند. صبح روز جمعه 22 مهر ماه 1328 مردم دسته دسته در اعتراض به تقلب در انتخابات به دنبال دکتر مصدق و دکتر فاطمی و برخی دیگر از یاران آنان درخیابان کاخ اجتماع می کنند و20 نفر به نمایندگی ازآنان از دکترمصدق ودکتر فاطمی دربار متحصن می شوند و حتی دست به اعتصاب غذا می زنند اما سرانجام بدون نتیجه تحصن را رها می کنندو مصدق با د لگیری به احمد آباد تبعید می گردد ولی در همین هنگام اعلامیه دکتر فاطمی که در آن دربار و هیات حاکمه محکوم شناخته می شوند و انتخابات (دوره شانزدهم) غیر قانونی اعلام می گردد به مصدق جان تازه ای بخشید. دکتر فاطمی همچنین مورد توجه اشرف خواهر شاه قرار گرفت او صیاد جوانانی بود که در ناصیه شان ذوق و استعدادی می دید،اشرف اصرار داشت که دکتر فاطمی در حلقه یاران او در آید و در این راه حاضر بود هر امکانی را در اختیارش بگذارد و این برای کسی که تازه می خواست وارد زندگی جدی سیاسی شود بهترین موقعیت بود و پیش از دکتر فاطمی بسیاری در این دام افتاده بودند اما دکتر فاطمی در معامله با خود و روزگار نام نیک را برگزید.او پس از تشکیل جبهه ملی تمام تلاش خود را بر سرشکل گیری جبهه ملی گذاشت و پس از آن که انتخابات دوره شانزدهم تهران به دلیل رسوایی بیش از حد باطل اعلام شد به عنوان یکی از نمایندگان جبهه ملی به به همراه دکتر مصدق که رای اول تهران را به خود اختصاص داده بود وارد مجلس شد و مبارزه افتخار آمیز خود را پشت سر پیشوا و مرادش دکتر مصدق آغاز کرد در حقیقت دکتر فاطمی موتور لوکوموتیوی بود که مصدق نحیف و پیر را در صدر نشانده بود و پیش می رفت و مردم به درستی تشخیص دادند که صدای مصدق که از لابلای سطور باختر امروز به گوش می رسد تنها کسی است که در مقابل ایجاد یک دیکتاتوری تازه می ایستد وبه این ترتیب مبارزه مصدق و یارانش که از آن بوی نفت به مشام می رسید آغاز شد و آنان مخالفت خود را با قرارداد گس-گلشائیان که دولت انگلیس را تا سال 1993 در غارت منابع ایران آسوده خاطر می ساخت آغاز نمودند و این در حالی بود که شاه به انگلیسیها قول داده بودکه که با گرفتن اختیار انحلال مجلسین خواهد توانست لایحه نفت گس- گلشائیان را از تصویب بگذ راند وچون حسین علا کاری از پیش نبرد بابا فشار اربابان خارجی تیمسار رزم آرا بر سر کار آمد تا با فشار و دیکتاتوری منافع اربابان خارجی را تامین نمایدو او خود نیز رویاهای بزرگی در سر داشت. مصدق و یارانش قاطعانه در برابر رزم آرا ایستادند و عملا کار او رامتوقف کردند و رزم آرا سرانجام صبحی زود به تنهایی به منزل دکتر فاطمی رفت تا شاید او را نیز مانند بسیاری دیگر با وعده و وعید و یا سخن گفتن ا ز اصلاحات بفریبد اما دکتر فاطمی باز هم دکتر فاطمی ماند وفریب نخورد و تا آنجا پیش رفت که رزم آرا دستور توقیف او را صادر کرد اما دکتر فاطمی از آن که بود عزیز تر شد و با اعتصاب دانشجویان سرانجام آزاد شد. در بهار 1329و در اوج این مبارزات مصدق سخن دکتر فاطمی را که می گفت برای این کارها وقت ندارم را نشنیده گرفت و او را که بیش از سی سال داشت بر سر سفره عقد نشاند،عروس پریوش دختر 22 ساله سرهنگ سطوتی، سال بعد خدا فرزندی به او عطا نمود که او را علی نام نهاد. پس از ترور رزم آرا مدت کمی علا نخست وزیر شد و چون کاری از پیش نبرد استعفا داد و هرچه شاه از او خواهش کرد تا باقی بماند نپذیرفت و در این هنگام وحشت در اردوی ملیون افتاد ، سخن از کودتایی نظامی بود... دکتر فاطمی سرمقاله باختر امروز را نوشت و سپس به نوشتن وصیت نامه خود پرداخت برنامه آن بود که به مصدق پیشنهاد نخست وزیری شود و چون او نپذیرد مجلس به سید ضیاالدین ابراز تمایل کند اما مصدق که از این مساله آگاه شده بود بر خلاف همیشه پذیرفت اما آن را منوط به تصویب لایحه 9 ماده ای برای ملی کردن صنعت نفت و خلع ید نمود. پس از نخست وزیری مصدق روز عمل فرا رسید و آنان که به دنبال مال و مقام به جبهه ملی آمده بودند سخت برآشفته تا آنجا که می خواستند جبهه ملی را منحل کنند و یا مصدق را از آن کنار بگذارند و این فقط دکتر فاطمی بود که با از خود گذشتگی و تلاش فراوان مانع از طرح آن دو نکته و نفاق بیشتر در جبهه ملی شد و در باختر امروز نوشت اگر ملی شدن صنعت نفت نبود کابینه طور دیگری تشکیل می شد. دکتر فاطمی در تاریخ 30 اردیبهشت 1320به سمت معاون پارلمانی نخست وزیر و سخنگوی دولت منصوب شد وسعی فراوانی هم در آن داشت که شاه را با ملت همراه سازد به امید آن که استقلال و دموکراسی در ایران بر طبق قانون اساسی و همانند کشورهایی مشروطه همچون انگلیس،هلند،اسپانیا و... تامین شود اما به زودی متوجه شد که شاه جوان برای فروش مملکت به بیگانگان از پدر خود پیشی می گیرد. ترور دکتر فاطمی توسط فدائیان اسلام: در بهمن ماه 1330 انتخابات مجلس هفدهم برگزارشد و دکتر فاطمی به عنوان نماینده مردم تهران انتخاب شد اما در 25 بهمن 1330 در حالی که بر مزار روزنامه نگار شهید محمد مسعود مشغول سخنرانی و گرامیداشت یاد و خاطره این روزنامه نگار شجاع بود ناگهان صدای گلوله ای سخنان او را قطع نمودو او را نقش بر زمین نمود.ضارب جوانی16 ساله و عضو گروه فدائیان اسلام به نام محمد مهدی عبد خدایی بود که سریعا" دستگیر شد. دکتر فاطمی در بیمارستان نیز مورد سو’ قصد قرار می گیرد که با هوشیاری اطرافیان خطر رفع می شود اما آثار این گلوله حتی پس ازمراجعه به آلمان وعمل جراحی درآنجا نیز باقی مانده وتا آخرعمرکوتاهش اورا آزارمی دهد. دکتر فاطمی اعتبارنامه مجلس هفدهم را در فروردین ماه 1331 در بیمارستان دریافت نمود و در 19 خرداد 1331 برای استیفای حقوق ملت به همراه هیات ایرانی عازم لاهه هلند شد و در 26 خرداد 1331 از آنجا برای عمل جراحی به آلمان رفت وسرانجام در مردادماه 1331 درحالی که چند ین سالی پیر شده بود به ایران بازگشت و به وظایف نمایندگی اش مشغول شد. اما از آثار آن گلوله تا پایان عمر کوتاهش رنج می برد و گاه دچار دردهای شدید در ناحیه شکم می شد اما همیشه می گفت که این رنج ها در مقابل رنج هایی که پیشوای آزادی یعنی دکتر محمد مصدق به خاطر منافع ایران کشیده است هیچ می باشد. دکتر ها در این هنگام به او توصیه کرده بودند که روزی بیشتر از دو ساعت کار نکند اما او با جدیت تمام فعالیتهایش را ادامه می داد. دکتر فاطمی وزیر امور خارجه می شود: در مهر ماه 1331 که کارشکنی انگلیس در ایران به اوج خود رسیده بود و وزیر امور خارجه که مردی شریف بود به علت عواقب بعدی حاضر به قطع رابطه با انگلیس نبود و سرانجام استعفا داد و دراین هنگام دکتر فاطمی وزیر امور خارجه و سخنگوی دولت شد و با قاطعیت تمام در 19 مهر 1331 سفارتخانه انگلیس را تعطیل وجاسوسان آن را اخراج نمود و کینه شدیدی را در دل انگلیسیها ایجاد نمود. پس از روزهای وحشتناک 9 اسفند و قتل شهید افشار طوس رئیس شهربانی کل کشور، سید د می از مراد خود جدا نشد اما پس از این مسائل معتقد بود که باید با دربار برخوردی انقلابی داشت اما مصدق که هفتاد سال قدمی بر خلاف قانون ننهاده بود و با قانون نیز به اکثر خواسته های خود رسیده بود زیر بار نمی رفت. کودتا: سرانجام آنچه انتظارش می رفت رخ داد وشب 24 مرداد دکتر فاطمی که تازه به منزل آمده بود ناگهان با هجوم وحشیانه ماموران دست چین شده به منزلش روبرو شد آنها او را با خود بردند و با همسر و بچه خردسالش نیز شدیدا" بدرفتاری کردند . قرار بود صبح فردا مصدق ،فاطمی و ریاحی اعدام شوند.هنگامی که او را به سمت توقیفگاه می بردند با آرامش این شعر را زمزمه می کرد : چو تیره شود مرد را روزگار همه آن کند کش نیاید بکار دکتر فاطمی پس از شکست کودتای اول و مراجعه به منزلش و اطلاع از بدرفتاری های شدید ماموران با همسر و فرزندش شدیدا" خشمناک شد و علنا" به دربار بد وبیراه می گفت و در این هنگام از مصدق می خواست تا او را وزیر دفاع کند تا قاطعانه با دشمنان برخورد کند و از تمام سفیران ایران خواست تا نه تنها به استقبال شاه که از کشور گریخته بود نروند بلکه او را به کشور بازگردانند... و به مصدق می گفت که این بهترین فرصت است و باید جمهوری اعلام شود اما مصدق که می دید همه چیز با آرامش به نفع او خاتمه یافته است او را دعوت به آرامش ومیانه روی می کرد. دکتر فاطمی در 26 مرداد در میتینگی درمیدان بهارستان شدید ترین حملات را به دربار نمود و خواهان برچیده شدن بساط ننگین پهلوی شد و مردم نیز که در راس آنها جهان پهلوان تختی بود مجسمه های شاه را از جای کندندو دکتر فاطمی هم در سرمقاله های باختر امروز شدیدا" به دربار حمله می کرد و به مردم وعده می داد که حکومت آینده فقط با نظر مردم عمل می کند. در 28 مرداد هیات دولت مشغول تصمیم گیری درباره رفراندوم و نحوه برگزاری آن بود و تصور می رفت هیچ خطری وجود ندارد.اما از شهر گزارش برخی شلوغی ها می رسید. پس از مشاهده برخی شلوغی ها در شهر که در ابتدا بی اهمیت جلوه می کرد دکتر فاطمی از مصدق خواست که طی بیانیه ای مردم را به کمک بخواهد اما هنگامی که نوار ضبط شده سخن مصدق را به رادیو رساند آنجا را در تصرف کودتاچیان دید و با زحمت به منزل مصدق بازگشت.کودتاچیان در این زمان دفتر باختر امروز را غارت کرده بودند و میر اشرافی در رادیو از کودتاچیان می خواست تا هر جا دکتر فاطمی را یافتند او را قطعه قطعه کنند. دکتر فاطمی با فداکاری سعید فاطمی خواهر زاده اش و برخی محافظان نخست وزیر از آن مهلکه گریخت و ابتدا به باغ پور رضا نماینده قشقایی ها رفته و پس از تاریک شدن هوا به خانه سید حسن مصطفوی رفته و سپس از طریق ناصر خان قشقایی و کاظم قطب به منزل دکتر محسنی که دوره خدمتش را در ارتش می گذراند منتقل شد و مدتی در اختفا بود و برخی خاطرات خود را نیز نوشت که پس از انقلاب با عنوان با چشمی گریان تقدیم به عشق منتشر شد.او پس از مدتی مجددا" نظر خود درباره سلسله ننگین پهلوی که از ابتدا خانه زاد انگلیس بودند را در نامه ای خطاب به نهضت مقاومت ملی که به پایمردی آیت ا... زنجانی تشکیل شده بود بیان داشت و بیان داشت که تا یک نفر از این خاندان ننگین بر سر کار باشد محال است پای استعمار از این مملکت به در رود و درستی این نظر سالها بعد و حتی امروز که اسناد محرمانه آمریکا افشا می شود بر همگان کاملا" آشکار شد. دستگیری: رژیم همه جا به شدت به دنبال دکتر فاطمی می گشت و سرانجام سروان جلیلوند که همان روز به درجه سرگردی رسید به رئیس شهربانی گزارش داد که مرد مشکوکی در خانه روبری خانه خواهرش زندگی می کند و شاید افسر توده ای باشد . سرگرد مولوی زنگ منزل را به صدا در آورد و دکتر فاطمی که منتظر دکتر محسنی بود در را باز کرد و با سرگردمولوی روبرو شد.دکتر محسنی و همسرش که از سر کوچه شاهد ماجرا بودند دو دستی بر سرشان می کوبند و از آنجا فرار کرده و به خارج از کشور می روند. مولوی ابتدا با قساوت تمام با هفت تیر بر سر دکتر فاطمی می کوبد و با همان لباس منزل او را به نزد نصیری می برد.نصیری ابتدا به دکتر فاطمی بد دهنی می کند و دکتر فاطمی در جواب می گوید ما برای مملکت به جز خدمت کاری نکرده ایم،آینده این را به شما اثبات می کند و در جواب ناسزای نصیری می گوید تیمسار شما مودب تر صحبت کنید و نصیری در جواب چنان با مشت به صورت دکتر فاطمی می کوبد که تمام صورت ولباس دکتر فاطمی پر خون می شود ودماغ او می شکند.مولوی که همان روز سرهنگ می شود، در آن روز فحش ها از بختیار می خورد که چرا دکتر فاطمی را زنده آورده است و اشرف نیز که چون ماده ببری خشمگین است مصرانه از بختیار می خواهد که سریعتر او را به قتل برساند در دفتر تیمور بختیار او اسلحه اش را به سمت سر دکتر فاطمی نشانه می رود و سپس به سقف شلیک می کند که موجب وحشت شدید دکتر فاطمی می شود. صحنه سازی برای قتل دکتر فاطمی به دست نیروهای خود جوش: یکی از فجیع ترین جنایات پهلوی هنگام دستگیری دکتر فاطمی رخ می دهد و هنگامی که دکتر فاطمی از پله های شهربانی به پائین می آید شعبان بی مخ و اوباش وی از قبیل اکبر گیلیکه ای و... با هماهنگی تیمور بختیار پای پله های شهربانی با چاقو بر سر دکتر فاطمی می ریزند و اگر فداکاری خواهر از جان گذشته دکتر فاطمی بانو سلطنت فاطمی نبود کار او را همان جا می ساختند اما خواهر از جان گذشته اش خود را بر روی او می اندازد و در این مراحم ملوکانه چندین ضربه چاقو نصیب او و چندین ضربه هم نصیب دکترفاطمی می شود و حال بیمار دکترفاطمی را برابر بد می نماید و این خبر به همه جهان مخابره می شود و شاه هم برای جلوگیری از افتضاح بیشتر دستور می دهد به هر قیمت باید زنده بماند. پس از دستگیری دکتر فاطمی جلادان چهره کریه خود را نمایان تر می کنند. روز 7 مهر ماه 1333 دکتر فاطمی را در حالی که از درد به خود می پیچید روی برانکارد به دادگاه نظامی منتقل کردند.وکیل او سرتیپ قلعه بیگی از دادگاه خواست تا قاضی و دادستان از محل زندان که نزدیک هم بود دیدن تا نمایند تا آثار استفراغ خون شب قبل دکتر فاطمی را مشاهده نمایند و به آنها اثبات شود که در این شرایط محاکمه او غیر قانونی است اما پزشکان خائن سرلشکر دکتر خوشنویسان، سرلشکر دکتر ایادی،سرتیپ دکتر مقبل وسرهنگ دکتر تد ین با وجود استفراغ خون شب قبل اعلام نمودند که او در سلامت است و وکیل او نیز پس از زمان تنفس دیگر به دادگاه باز نگشت و برای آن که سریعتر کار تمام شود وکیل دکتر شایگان و مهندس رضوی را که حتی تا آن موقع پرونده را ندیده بود به عنوان وکیل تسخیریش انتخاب کردند وآزموده جلاد که به روزگار خود کس از او منفورتر نبود و او را(( آ یشمن ایران)) نامیدند در حالی که حتی محاکمه مصدق هم علنی بود از دادگاه خواست تا محاکمه دکتر فاطمی سری و غیر علنی باشد و سرانجام حکم دستوری اعدام دکتر فاطمی صادر شد. رئیس دادگاه اولیه سرتیپ قطبی ورئیس دادگاه تجدید نظرسرلشکرمزین بود وتقاضای فرجام هم رد شد. دکترفاطمی در روزهای اول برای نوشتن چند صفحه از لایحه دفاعی خود در حالی که 3 هفته پس از مطبوعات از ادعانامه دادستان اطلاع پیدا کرده بود تا دو سه روز دست به قلم نبرد وشدیدا"تب کرده و به حالت ضعف افتاد. حماسه شهادت: ساعت چهار و هفت دقیقه صبح 19 آبان تیمور بختیار فرماندار نظامی به همراه آزموده دادستان ارتش و عده ای دیگر از جمله قاضی عسگر،سرتیپ دکتر ایادی،سرتیپ نجف زاده و سرهنگ دکتر تدین به زندان می روند. دکتر فاطمی در تب می سوخت وتوان حرکت نداشت اما پزشکان به امر شاه برگه ای که حاکی از سلامت او بود امضا کردند... آزموده گفت : اگر وصیتی دارید بفرمائید شما که مکرر می گفتید از مرگ ابایی ندارم و مرگ حق است که دکتر فاطمی نگذاشت سخنانش تمام شود و گفت آری آقای آزموده مرگ حق است آنهم مرگ به چنین پر افتخاری، من می میرم که نسل جوان ایران از مرگ من عبرتی گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارد جاسوسان اجنبی بر این کشور حکومت نمایند..من درهای سفارت انگلیس را بستم غافل از آنکه تا دربار هست انگلیس سفارت لازم ندارد... آزموده از او خواست تا اگر تقاضایی دارد بگوید و دکتر فاطمی خواهان دیدار با خانواده و ملاقات با دکتر مصدق وصحبتی با افسران شد که آزموده با خشم به او گفت هنوز هم دست از سر این مرد بر نمی داری؟؟؟ و دکتر فاطمی تنها توانست چند لحظه ای با دکتر شایگان و مهندس رضوی خداحافظی کند و آن هم چه خداحافظی سوزناکی که خاطره آن تا سالها باقی ماند...دکتر فاطمی مصدق را وصی خود قرار داد. قبل از اجرای حکم به آزموده گفت :آقای آزموده مرگ بر دو قسم است مرگ در رختخواب ناز...مرگ در راه شرف و افتخار و من خدای را شکر می کنم که که در راه مبارزه با فساد شهید می شوم ،خدای را شکر می کنم که با شهادتم در این راه دین خود را به ملت ستمدیده و استعمار زده ایران ادا کردم... مقامات نظامی در مصاحبه ای در موردش گفتند:در آن موقع روحیه اش به قدری قوی بود که اگر کسی از اوضاع اطلاع نداشت هرگز باور نمی کرد که این شخص تا دقایقی دیگر اعدام می شود... خورشید نخستین طلایه روز را بر بلندای البرز ریخت... دکتر شایگان و مهندس رضوی با دیدگان اشکبار خود را روی تخت دکتر فاطمی انداختند .دقایقی بعد صدای آزموده در محوطه پیچید:آمبولانس لازم نیست خودش می آید دکتر فاطمی آمد بلند شود اما افتاد سربازان زیر بازویش را گرفتند و او را به قتلگاه بردند...او با چشمان باز در برابر جلادان ایستاد....آخرین سخنان او این بود: بسم الله الرحمن الرحیم -- پاینده باد ایران -- زنده باد دکتر محمد مصدق هشت گلوله از لوله های تفنگ چهار سرباز شلیک شد دو تیر درست بر روی قلب و شش تیر روی سینه...خون پاکش بر زمین ریخت و از آن لاله های سرخ روئید...صدای گلوله در فضا پیچید...ستاره ای در آسمان نبود... نام پرافتخار دکتر فاطمی در آن موقع به عنوان تنها شهید جبهه ملی ثبت شد...
| لحن این مقاله یا بخش برای ویکیپدیا، غیر رسمی یا نامناسب است. برای راهنمایی بیشتر به راهنمایی برای نوشتن مقالههای بهتر رجوع کنید. احتمالاً در بحث همین صفحه توضیحی درباره این مطلب موجود باشد. |
شکنجه دولتی اصطلاحاً به شکنجههایی گفته میشود که به شکل سازمانیافته توسط دولتها و به صورت «دستور از بالا» انجام میشود.[نیازمند منبع]
فهرست مندرجات[نهفتن] |
در تاریخ ایران میتوان از مزدک، مانی، بابک خرمدین، علیمحمد باب و محمد علی رجایی نام برد که در طول زندگیشان مورد شکنجه قرار گرفتند.
در طول تاریخ, فلاسفه و دانشمندان مشهوری از جمله ارسطو، گالیله و فرانسیس بیکن از مشهورترین قربانیان شکنجه دولتی هستند که توسط نظامهای وقت و بعضا توتالیته مذهبی و در دادگاههای قرون وسطائی به زیر دستگاه شکنجه سپرده میشدند.
در دوران فرمانروایی سیاسی و اجتماعی مطلق کلیسای کاتولیک در اروپا، بسیاری در دادگاههای تفتیش عقاید متهم به ارتداد، شرک و جادوگری میشدند. این افراد ابتدا محکوم به تحمل شکنجه و نهایتا اعدام به صورتهای بسیار غیر انسانی میگشتند.
نهایتا پاپ ژان پل دوم، با تایید جنایات کلیسا برای اولین بار در تاریخ کلیسای کاتولیک و با «اشتباه» نامیدن بیش از یکصد عمل اشتباه کلیسا در آن دوران از قربانیان شکنجه و مردم جهان عذرخواهی نمود. [۱]
شکنجه در ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب ۱۳۵۷ یکی از ابزارهای نظام های حاکم در برخورد با مخالفانشان بوده است. همینطور در جهت سیاست تواب سازی. [۲]
در اصل ۳۸ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آمده:
| « |
|
» |
در سال ۱۳۱۱ به دستور رضاشاه بنای ساختمانی به منظور نگهداری زندانیان عادی ساخته شد که در همان زمان هم برای سرکوب مخالفان استفاده میشد.[نیازمند منبع] معروفترین چهرههای همکار با حکومت پزشک احمدی بود که با تزریق آمپول هوا و آمپولهای سمی مخالفان و منتقدان حکومت را به قتل میرساند.[نیازمند منبع]
پس از به حاکمیت رسیدن محمدرضا پهلوی و تشدید سرکوب مخالفان و ایجاد ساواک، حکومت تصمیم گرفت تشکیلات جدیدی را به منظور شناسایی، بازداشت و شکنجه و قتل مخالفانش پایه ریزی کند[نیازمند منبع] و به این ترتیب در سال ۱۳۳۶ کمیته مشترک ضد خرابکاری مرکب از نیروهای ساواک، شهربانی، ژاندارمری و ارتش را بنیان گذاری کرد.[۳]
زندانی ۱۳ ساله که به دست شکنجه گران به کشته شده و زندانی دیگری با سن بالای ۷۰ سال جوانترین و پیرترین زندانیان بازداشتگاه مخوف کمیته مشترک بودهاند.
از معروفترین شکنجه گران در آنجا میتوان به بهمن نادری پور (معروف به تهرانی) و فریدون توانگری (معروف به آرش)و منوچهری اشاره کرد. از شکنجههای رایج در بازداشتگاه:
پس از انقلاب این شکنجه گاه به زندان توحید تغییر نام داده و هم چنان برای بازداشت و شکنجه زندانیان سیاسی مورد استفاده قرار میگرفت و نهایتا در دور دوم فعالیت دولت محمد خاتمی تعطیل و به موزه عبرت تبدیل شد.در این موزه هیچ اشارهای به شکنجه زندانیان پس از انقلاب نشده است.
به عنوان مثال تحقیقی که توسط یک گروه مشورتی بهداشت روانی ارتش آمریکا در فاصله زمانی ماههای اوت تا اکتبر سال ۲۰۰۶ در عراق انجام شده حاکی از آن است که:
فوزی عوده، یکی از زندانیان از سال ۲۰۰۲ در بازداشتگاه گوانتانامو مدعی شکنجه در بند شدهاست.[۴]
گروه دیده بان حقوق بشر که مقر آن در آمریکا است، میگوید اظهارات سربازان آمریکایی نشان میدهد که زندانیان در سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۵ به طور مرتب با ضرب و جرح شدید، محرومیت از خواب و دیگر انواع سوء رفتار مواجه بودهاند. [۵] اما یکی از سخنگویان وزارت دفاع آمریکا، پنتاگون، گفتهاست موضوع تا به حال ۱۲ بار مرور شده و هیچ شاهدی از تشویق و ترویج سوء رفتار در دست نیست.[۶] همچنین سرهنگ دوم مارک بالستروس به خبرگزاری رویتر گفتهاست: «رفتار با زندانیان همواره انسانی بودهاست.»[۷]
جان سیفتون، تهیه کننده گزارش دیده بان حقوق بشر، ادعاهای دولت آمریکا را در این مورد که شکنجه زندانیان و سوء رفتار با آنان بدون مجوز صورت گرفته و موردی استثنایی بودهاست، را باطل میداند.[۸]
گروههای حقوق بشر معتقدند شکنجه در زندان ابوغریب و همچنین بازداشتگاههایی در فرودگاه بغداد به نام اردوگاه ناما و در نزدیکی فرودگاه موصل و در پایگاهی در نزدیکی القیم در مرز سوریه نیز، حتی پس از افشای ماجرای زندان ابوغریب به صورت امری روزمره در جریان است.[۹]
در یادداشتی که در سال ۲۰۰۳ به امضای ژنرال سانچز (فرمانده کل نیروهای آمریکایی مستقر در عراق) رسیده بود، مجوز شکنجه زندانیان عراقی در جریان بازجویی با استفاده از روشهای گوناگون را صادر شده.[۱۰]
در نهایت و پس از تحقیقات بسیار، مقامات آمریکایی با اعلام اینکه یک تحقیق جدید نشان میدهد که شاهدی از عملکرد اشتباه ژنرال سانچز و سه تن از دستیاران ارشد او در دست نیست. وی را از اتهامات وارده تبرئه کردند و به جای وی نظامیان رده پایینتری(یک سرهنگ و چند سرباز) را مقصر دانستند.[۱۱]
هرگونه آزار و اذیت بدنی در شرایطی را كه فرد قدرت دفاع از خود را نداشته باشد را شكنجه می نامند.
فهرست مندرجات[نهفتن] |
در طول تاریخ, عنصر شکنجه از جمله مهمترین وسایل ایجاد رعب و وحشت در میان مردم از حکومت ها و نظام های مختلف جامعه بشری بوده که هنوز هم این روش های قرون وسطائی در برخی کشورهای جهان ادامه دارد.
در دوران جمهوری رم, گواهی برده قبل از شکنجه ارزشی نداشت و آن برده ابتدا حتما باید شکنجه میگشت تا در زیر شکنجه به واقعیت اعتراف کند و بعد ممکن بود از شهادتش در دادگاه استفاده شود.
پیامبران و افراد مورد احترام مذهبی مشهوری از جمله در دین مسیحیت عیسی مسیح, مریم مجدلیه و در دین اسلام سمیه دختر خباب (اولین شهید اسلام/ مادر عمار) و یاسر پسر عامر (دومین شهید اسلام/ پدر عمار) از دیگر قربانیان شکنجه هستند.
در تاریخ ایران میتوان از مزدک, مانی, بابک خرمدین, آقا محمد خان قاجار , محمد علی رجایی و علی محمد بشارتی جهرمی نام برد که در طول زندگیشان مورد شکنجه قرار گرفتند.
در طول تاریخ, فلاسفه و دانشمندان مشهوری از جمله ارسطو, گالیله و فرانسیس بیکن از مشهورترین قربانیان شکنجه دولتی هستند که توسط نظام های وقت و بعضا توتالیته مذهبی و در دادگاههای قرون وسطائی به زیر دستگاه شکنجه سپرده میشدند.
در دوران فرمانروایی مطلق کلیسای کاتولیک در اروپا, بسیاری در دادگاههای تفتیش عقاید متهم به ارتداد, شرک و جادوگری میشدند. این افراد ابتدا محکوم به تحمل شکنجه و نهایتا اعدام به صورت های بسیار غیر انسانی می گشتند.
نهایتا پاپ ژان پل دوم, با تایید جنایات کلیسا برای اولین بار در تاریخ کلیسای کاتولیک و با "اشتباه" نامیدن بیش از یکصد عمل اشتباه کلیسا در آن دوران از قربانیان شکنجه و مردم جهان عذرخواهی نمود. [۱]
سازمان ملل متحد در قعطنامهای در سال ۱۹۸۷ انجام هر گونه اذیت, آزار و رفتار غیر انسانی و بشری در کره زمین را محکوم کرد و در منشور قعطنامهای با همین نام خواستار پیوستن کشورهای جهان به معاهدهٔ منع شکنجه (UNCAT) و مجازات و پیگیری عوامل شکنجه (مخصوصاً شکنجههای دولتی) در سرتاسر دنیا شد. مهمترین بخش های این قطعنامه بندهای ۱, ۲ ,۳ و اولین پاراگراف از بند ۱۶ هستند. [۲]
|
10 مرداد 88 - 23:10 |
|
من روح گالیله، عاقبت آمرزیده شدمعلمی
2 تیر 1387 ساعت 4:17
حتما ماجرای جناب گالیله را شنیده اید که کلیسا او را به دلیل تلاش های علمی و نتایجی که به دست آورده و مننشر نموده بود، مورد پیگرد قرار داد و سرانجام به جرم نقض محتویات کتاب مقدس، در دادگاه انکیزیسیون محاکمه نمود. این نخست باری نبود که کلیسا چنین رفتاری با دانشمندان می نمود و آخرین باری هم نبود. پیشتر از او جردانو برونو به دلیل آنکه گفته بود خورشید مرکز کاینات نیست و نمیچرخد در آتش زنده زنده سوزانده شده بود. اما گالیله در بند این فداکاری ها و قهرمان بازی ها نبود. وقتی دید کلیسا با او شوخی ندارد و آتش زدن و شیطان از روح به در کردن جدی است، دعای توبه (دعایی مرتدان باید می خواندند تا از مرگ رهایی یابند.) را خواند(ما نمی دانیم آب توبه هم به سر ریخت یا نه!) و استغفار نمود. ماحصل این دادرسی را همه می دانیم. ولی چنانچه بخواهیم دوباره سازی اش نماییم لابد چیزی شبیه این بوده است: کشیش: ای مردک! این مردک بی دین مرتد! ای از خدا به دور! تو با نوشته هایت در صدد گمراه نمودن مردم برآمدی. این یاوه ها را از چه رو نوشته ای؟ با این که در سفر یوشع آمده است که یوشع دستش را بر آسمان برد تا خورشید سرجایش باایستد، و به این روشنی نشان داده است که خورشید به دور زمین می گردد تو خلاف رای او نظر داده ای. گالیله: عالی جناب سخن شما درست است. سخن کتاب مقدس هم صحیح و راستین است. من تنها خواستم سخنی به شوخی بگویم تا گرد هم آییم و دمی بخندیم. وگرنه هر آدم هوشیاری که سفر یوشع را بخواند متوجه همه چیز خواهد شد. کشیش: پس اعتراف می کنی که زمین ثابت است؟ گالیله: باری اعتراف می کنم. کشیش: و خورشید به دور زمین می گردد؟ گالیله: باری اعتراف می کنم.
و به این ترتیب از مرگ محتوم نجات می یابد. معروف است هنگام خروج از دادگاه یکی از شاگردان گالیله راهش را می گیرد و بر صورت او آب دهان می اندازد و می گوید: “بیچاره ملتی که قهرمان ندارد.” گالیله به عنوان یک دانشمند پاسخی هوشمندانه به او می دهد که: “بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان دارد.
*************************************** |
|
8 مرداد 88 - 15:32 | ||||||||||||
|
... منبع : http://www.ajayeb.ir/sattarkhan/index.php
| ||||||||||||
|
|
| نیکولای چائوشسکو دیکتاتور رومانی درسی از تاریخ :
آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان، روز پنج شنبه دوم ژوئیه در سخنانی حوادث ایران را مشابه برخورد "اشتاتزی" پلیس مخفی آلمان شرقی در دوران تسلط کمونیست ها در این کشور توصیف کرد. مطبوعات اروپا نیز به مقایسه وضعیت امروز ایران با دوران تسلط کمونیسم بر اروپای شرقی پرداخته اند. اما در اروپای شرقی چه گذشت و چرا صدر اعظم آلمان حوادث ایران را مشابه روند حوادث در کشورهای اروپای شرقی سابق و دیکتاتوریهای برپا شده بر اساس ایدئولوژی در آنها می داند. خونین ترین حوادث در جریان سرنگونی کمونیسم در اروپای شرقی در رومانی اتفاق افتاد که شاید بیشترین شباهت را با حوادث امروز خیابانهای ایران دارد. نیکولای چائوشسکو تنها رهبر در اروپای شرقی بود که حاضر به پذیرش حکم تاریخ نشد و در برابر جنبش آزادیخواهی ملتش مقاوت کرد و در نتیجه تبدیل به تنها رهبر اروپای شرقی نیز شد که بدنبال سقوط کمونیسم محکوم به اعدام گردید. نیکولای چائوشسکو دیکتاتور رومانی در سال 1965 از سوی حزب کمونیست به "ریاست جمهوری" این کشور منصوب شد. او بمدت 24 سال خود را بعنوان "رهبری" که مردم رومانی هیچ نقشی در انتخابش نداشتند بر آنان تحمیل کرد. چائوشسکو بمانند هر دیکتاتور دیگری تصور می کرد که شکست ناپذیر است و با اتکا بر نیروی نظامی و نیز پلیس مخفی مخوفش "سکوریتاس" قادر است تا مردمی را که تشنه آزادی اند تا ابد مجبور به پذیرش "رهبری" خود کند. در دسامبر سال 1989 و در حالیکه نیکولای چائوشسکو در بازدید رسمی از ایران بسر می برد و بعنوان اولین رئیس جمهور یک کشور خارجی بر روی آرامگاه آیت الله خمینی تاج گل نهاده بود مردم شهر "تیمی سوآرا" در رومانی در تظاهراتی صلح جویانه خواستار آزادی و حقوق انسانی خود شدند. النا چائوشسکو همسر دیکتاتور, و معاون نخست وزیر, در حالیکه چائوشسکو در ایران مشغول یک دیدار رسمی بود در روز 16 دسامبر 1989 دستور کشتار و سرکوب تظاهرکنندگان آزادیخواه شهر "تیمی سوآرا" را صادر نمود. ده ها تن از تظاهرکنندگان آزادیخواه در این سرکوب جان باختند. چائوشسکو پس از بازگشت از مسافرت رسمی از ایران, ضمن حمایت از کشتار تظاهرکنندگان شهر "تیمی سوآرا" آنان را "خرابکاران خارجی" خواند که "قادر به دیدن پیشرفتهای مردم رومانی نیستند". چائوشسکو پس از این بیانات به مانند رسم هر سال به همراه همسرش و دیگر سران حکومتش در بالکن قصر ریاست جمهوری رومانی ظاهر شدند تا بمانند 24 سال گذشته سخنانی تهی از حقیقت را برای مردم رومانی بر زبان آورند.. اما در میان شگفتی جهانیان, صدها هزار نفر از مردمی که با در دست داشتن عکسهای چائوشسکو و دیگر سمبلهای حزب کمونیست رومانی جهت شنیدن سخنان "رهبر" در میدان مقابل قصر گرد آمده بودند ناگهان "رهبر" را "هو" کردند و بمانند جرقه ای که به انبار باروت سرایت کرده باشد بسوی قصر ریاست جمهوری هجوم بردند. جهان هنوز مات حرکت مردم رومانی است که با تصاویر چائوشسکو و سمبل های حزب کمونیست رومانی در دستشان تومار حکومت وی را در هم پیچیدند. نیکولای چائوشسکو و همسرش النا لحظاتی ناباورانه از بالکن قصر شاهد منظره ای بودند که در تصورهیچ کس نمی گنجید. نیروهای امنیتی دیکتاتور به سوی مردم آتش گشودند, اما جلوگیری از خیزش چند صد هزار نفری مردم که دیگر به دروازه های ورودی قصر ریاست جمهوری رسیده بودند با هیچ سلاحی و با هیچ نیروی امنیتی امکانپذیر نبود. چائوشسکو و النا خود را به بام قصر رسانده و با هلیکوپتری در صدد فرار از رومانی بر آمدند. پس از دقایقی پارلمان و کاخ ریاست جمهوری و دیگر نهادهای دولتی به تصرف مردم در آمده بود. تعدادی از نظامیان رومانی در کنار مردم کشور خود قرار گرفتند و در روز 25 دسامبر سال 1989 هلیکوپتر نیکولای چائوشسکو و النا را در حالیکه در حال فرار از کشور بودند توسط جنگده های ارتش مجبور به فرود آمدن در خاک رومانی کردند. تنها ساعاتی بعد چائوشسکو و همسرش در یک دادگاه مردمی بواسطه سرکوب و کشتار شهروندانی که تنها خواسته شان آزادی بود محاکمه و محکوم به تیرباران شدند. حکم اعدام بلافاصله و در مقابل دوربین های تلویزیونی در شهر مرزی "تارگو ویسته" رومانی به اجرا در آمد. فیلمبردار در لحظات قبل از تیرباران, تصویر را بر روی دستبند طلای گرانبهای همسر رئیس جمهور و صدر هیئت رئیسه حزب "کمونیست" رومانی زوم کرده بود که قبل از تیرباران از پشت بسته شده بود. دادستان در دادگاه به چائوشسکو گفته بود: "تو بهتر بود در همان ایران باقی می ماندی, جای تو در همان جا بود". صحنه محاکمه و سپس تیرباران دیکتاتور رومانی و مقاومت او و همسرش النا قبل از اجرای حکم از تلویزیون رومانی و دیگر کشورهای جهان پخش شد. نیکولای چائشسکو و النا حتی تا آخرین لحظات قبل از تیرباران قادر به باورکردن این واقعیت نبودند که تومار حکومتشان به این سرعت درهم پیچیده شده است. چائوشسکو تنها مدت کوتاهی قبل از روز اعدامش بعنوان "رئیس جمهور رومانی" میهمان حکومت ایران بود. جالب توجه است که چائوشسکو دیکتاتور رومانی تنها "رئیس جمهور" جهان بشمار می رود که بواسطه زمان طولانی حکومت دیکتاتوری اش هم میهمان رسمی پادشاه و ملکه ایران در زمان حکومت شاهنشاهی و هم میهمان حکومت اسلامی بوده است. پس از اعدام نیکولای چائوشسکو تصاویر بازدید رسمی او از ایران بدون سرو صدا از همه جا حذف شد. و چنین شد عاقبت دیکتاتوری که سرانجام گرفتار خشم ملت خود گردید. پس از اعدام دیکتاتور نوبت به فرزندان و دیگر حامیان و سرکوب کنندگان خیزش آزادی خواهی رومانی رسید که یکی پس از دیگری به دستهای عدالت سپرده شدند. از جمله "نیکو چائوشسکو" پسر 38 ساله دیکتاتور بواسطه جرائم متعدد در رابطه با نقض حقوق بشر که با سوء استفاده از موقعیت پدرش در دوران حکومت او مرتکب شده بود به 20 سال زندان محکوم شد. او در سال 1992 بواسطه دلایل انسانی و بیماری از زندان آزاد شد و چهار سال بعد در سن 45 سالگی جان سپرد. پس از اعدام دیکتاتور رومانی و همسرش, فیلم و تصاویری که از فقر, نکبت و گرسنگی مردم این کشور در جهان منتشر شد تاثر دنیایی را برانگیخت. اینک 20 سال پس از سرنگونی چائوشسکو, مردم رومانی دارای کشوری آزاد و دمکراتیک و از اعضای اتحادیه اروپا هستند. خصلت جداناپذیر دیکتاتورها که تصور می کنند شکست ناپذیرند و زمانی به خود می آیند که واقعیت از آنان پیشی گرفته است بخشی از تاریخ بشری است. سرنوشت صدام حسین در عراق, چائوشسکو در رومانی, پینوشه در شیلی, هونه کر در آلمان شرقی, فروپاشی اتحاد جماهیر شوری با وجود دیوارهای آهنین و زرادخانه اتمی اش و ... تنها نمونه های کوچکی از پایان غیر قابل اجتناب تعدادی از دیکتاتورهای تاریخ 30 ساله اخیر جهان هستند و بی شک آخرین نمونه ها نیز نخواهند بود |
Bābak Khorram-Din (Persian: بابک خرمدین; alternative spelling: Bâbak Xoramdin; 795, according to some other sources 798— January 838) was one of the main Persian[1][2][3][4] revolutionary leaders of the Iranian[5]Khorram-Dinān[6] ("Those of the joyous religion"), which was a local freedom movement fighting the Abbasid Caliphate. Khorramdin appears to be a compound analogous to dorustdin (orthodox) and Behdin "Good Religion" (Zoroastrianism)[7], and are considered an offshoot of neo-Mazdakism[8]. Babak's Iranianizing[9] rebellion, from its base in Azarbaijan in northwestern Iran,[10] spread to the Western and Central parts of the land and lasted more than twenty years before it was defeated.
Contents[hide] |
Bābak was born into a Persian family in Āzerbāijān (northwestern Iran) close to the city of Artavilla (modern Ardabil). According to Wāqed ben Amr Tamimi, the oldest biographer on Babak, Bābak's father was a Persian from Madā'īn (formerly known as Ctesiphon, capital of Sassanian Persian Empire, 35 km south of modern Bağdād in Irāq) who left for the Āzarbāijān frontier zone and settled in the village of Balālābād in the Maymadh district. According to Fasīh, his mother - a native Persian of Āzarbāijān - was known as Māhrū (meaning Moon-Face/Belle in Persian)[7].
After his father’s death in his early teens, Babak was given the responsibility of his 2 brothers and mother during a traditional Zoroastrian ceremony in a fire-temple. By the age of 18, Bābak had established himself in the city of Tabrēz and was engaged in the arms trade and industry. Later on, this engagement gave him the opportunity to travel to some regions and become familiar with regions like the Caucasia, the Middle East, and the Byzantine Empire[11].
In 755, Abū Muslim of Khorassan, a famous and popular Persian nationalist, was murdered. Although he had helped the Abbasids to defeat the former Caliphs, the Umayyad dynasty, the ruling Caliph had given the order to kill him, probably because of his increasing popularity among Iranians and Non-Muslims[7]. Many Iranians, who had expected more freedom and more rights from the new rulers, could not believe that their hero was killed by the ruling Caliph whom they had considered a friend of Iran and Iranians.[12]
This incident led to many revolts, mostly by angry Zoroastrians. This, in turn, forced the Caliphs to use more violence against the Iranian population in order to keep the eastern provinces under control. The constant revolts did not come to an end in the following decades, and the Iranian population of the Caliphate was constantly being oppressed.
Babak joined the Khurramiyyah (Khorram-Dinān). The story of joining the Khorrami movement is being told in Waqed's account, in summary, as follows:
| “ | Two rich men named Jāvidān b. Shahrak (or Shahrak) and Abu 'Emran were then living in the highland around the mountain of Badd and contending for the leadership of the highland's Khorrami inhabitants. Jāvidān, when stuck in the snow on his way back from Zanjān to Badd, had to seek shelter at Balalabad and happened to go into the house of Babak's mother. Being poor, she could only light a fire for him, while Babak looked after the guest's servants and horses and brought water for them. Jāvidān then sent Babak to buy food, wine, and fodder. When Babak came back and spoke to Jāvidān, he impressed Jāvidān with his shrewdness despite his lack of fluency of speech. Javidan therefore asked the woman for permission to take her son away to manage his farms and properties, and offered to send her fifty dirhams a month from Babak's salary. The woman accepted and let Babak go.[7] | ” |
Under the direction of his mentor Javidan Shahrak, a leader of one of the sects of the Khorramdin, Babak's knowledge of history, geography, and the latest battle tactics strengthened his position as a favorite candidate for commander during the early wars against the Arab occupiers.
Bābak was a highly spiritual person who respected his Zoroastrian heritage. He made every possible effort to bring Iranians together and also with leaders such as Maziar to form a united front against the Arab Caliph. According to the medieval historian, Ibn Esfandyar, who composed the book Tarikh-e Tabaristan "History of Tabaristan", Maziar said:
| “ | I (Maziyar), Afshin Kheydar son of Kavus, and Babak had made an oath and allegiance that we re-take the government back from the Arabs and transfer the government and the country back to the family of Kasraviyan (Sassanids)"[13] | ” |
However, one of the most dramatic periods in the history of Iran was set under Bābak’s leadership between 816-837. During these most crucial years, they not only fought against the Caliphate, but also for the preservation of Persian language and culture.
After the death of Javidan, Babak married Javidan's wife and became the Khorramis' leader, sometime in the year 816-17 during al-Ma'mun's reign. Babak incited his followers to rise in rebellion against the caliphal regime. The reports state that Babak called Persians to arms, seized castles and strong points, thereby barring roads to his enemies. Gradually a large multitude joined him.[7].
According to Vladimir Minorsky, around the 9th-10th century:[14]:
| “ | ”The original sedentary population of Azarbayjan consisted of a mass of peasants and at the time of the Arab conquest was compromised under the semi-contemptuous term of Uluj (“non-Arab”) - somewhat similar to the raya (*ri’aya) of the Ottomon empire. The only arms of this peaceful rustic population were slings, see Tabari, II, 1379-89. They spoke a number of dialects (Adhari (Azari), Talishi) of which even now there remains some islets surviving amidst the Turkish speaking population. It was this basic population on which Babak leaned in his revolt against the caliphate. | ” |
There had long been groups of Khorramis scattered in Isfahan, Azarbaijan, Ray, Hamadan, Armenia, Gorgan, and elsewhere in Iran [7], and there had been some earlier Khorrami revolts, e.g., in Gorgan jointly with Red Banner (Sorkh-'alamān) Bātenis in the caliph Al-Mahdi's reign in 778-79, when 'Amr b. 'Ala', the governor of Tabarestān, was ordered to repulse them, and at Isfahan, Ray, Hamadan, and elsewhere in Harun al-Rashid's realm, when 'Abd-Allah b. Malek and Abu Dolaf 'Ejli put them down on caliph's behalf - but none had the scale and duration of Babak's revolt, which pinned down caliphal armies for twenty years. After Babak's emergence, the Khorrami movement was centered in Azarbaijan and reinforced with volunteers from elsewhere, probably including descendants of Abu Moslem's supporters and other Iranian enemies of the 'Abbasid caliphate. The figures given for the strength of Babak's Khorramdinan army, such as 100,000 men (Abu'l-Ma'ali), 200,000 (Mas'udi), or innumerable (Baghdadi) are doubtless highly exaggerated but at least indicate that it was large[7]. At that time of Babak, there were Khorramis scattered in many regions of Iran, besides Azerbaijan, reportedly in Tabarestan, Khorasan, Balkh, Isfahan, Kashan, Qom, Ray, Karaj, Hamadan, Lorestan, Khuzestan as well as in Basra, and Armenia[7].
Tabari records that Babak claimed he possessed Javadan's spirit and that Babak became active in 816-817. In 819-820 Yahya ibn Mu'adh fought against Babak, but could not defeat him. Two years later Babak vanquished the forces of Isa ibn Muhammad ibn Abi Khalid. In 824-825 the caliphal general Ahmad ibn al Junayd was sent against Babak. Babak defeated and captured him.
In 827-828 Muhammad ibn Humayd Tusi was dispatched to fight Babak. He won a victory and sent some captured enemy, but not Babak, to al-Ma'mun. However, about two years later, on June 9, 829, Babak won a decisive victory over this general at Hashtadsar. Muhammad ibn Humayd lost his life. Many of his soldiers were killed. The survivors fled in disarray.
In 835-836 the caliph al-Mu'tasim sent his outstanding general Afshin against Babak. Afshin rebuilt fortresses. He employed a relay system to protect supply caravans. Babak tried to capture the money being sent to pay Afshin's army, but was himself surprised, lost many men and barely escaped. He did succeed in capturing some supplies and inflicting some hardship on his enemies. Amongst Babak's commander were Azin, Rostam, Tarkhan, Mua’wiyah and Abdullah. [15].
The next year Babak routed the forces of Afshin's subordinate, Bugha al-Kabir. In 837-838 al-Mu'tasim reinforced Afshin and provided him clear military instructions. Patiently following these enabled Afshin to capture Babak's stronghold of Badhdh. Babak escaped. Al-Mu'tasim sent a safety guarantee for Babak to Afshin. This was taken to Babak who was very displeased. He said:
"Better to live for just a single day as a ruler than to live for forty years as an abject slave."
He made his way to the Armenian leader Sahl Smbatean (Sahl ibn Sunbat in Arab sources), Prince of Khachen. Sahl Smbatian, however, handed Babak over to Afshin, for big amount of reward. Al-Mu'tasim commanded his general to bring Babak to him. Afshin informed Babak of this and told him since Babak might never return, this was the time to take a last look around. At Babak's request, Afshin allowed his prisoner to go to Badhdh. There Babak walked through his ruined stronghold one night until dawn.
Eventually, Bābak, his wife, and his warriors were forced to leave Ghaleye Bābak after 23 years of constant campaigns. He was eventually betrayed by Afshin and was handed over to the Abbasid Caliph. During Bābak's execution, the Caliph's henchmen first cut off his legs and hands in order to convey the most devastating message to his followers. The legend says that Bābak bravely rinsed his face with the drained blood pouring out of his cuts, thus depriving the Caliph and the rest of the Abbasid army from seeing his pale face, a result of the heavy loss of blood.[7][16]
Muhammad ibn Jarir al-Tabari History v. 32 "The Reunification of the Abbasid Caliphate," transl. C.E. Bosworth, SUNY, Albany, 1987; v. 33 "Storm and Stress along the Northern Frontiers of the Abbasid Caliphate," transl. C.E. Bosworth, SUNY, Albany, 1991
Dəryaye mühit cüşə gəldi
Kon eilə məkan xuruşə galdi
Sirri əzəl oldi aşkara
Aşiq nejə eiləsin mudara...
Zahidək bir barmaqin kəssək dönər həq dən keçər
Bax bü miskin aşiqi sər pa soyürlar ağlamaz
نرون میگوید : " رم را به آتش بکشید تا بتوانم کمی گریه کنم و اشک بریزم "
آتش كشید

آتش سوزی از یك دكان كوچك در نزدیكی سیرك ماكسیموس در پای تپه پالاتینو كه كاخ امپراتور بر فراز آن ساخته شده بود ، آغاز شد و به زودی سراسر شهر را دربرگرفت.
در آن زمان رم نزدیك به 800 هزار جمعیت داشت ومساحت آن حدود 13 كیلومتر مربع بود.
بخش اعظم فضای شهر را معابد ، ساختمان های دولتی و كاخ ها اشغال كرده بودند.
شهر رم شش روز در آتش می سوخت و بخش اعظم ساختمان های شهر از بین رفتند و هزاران نفر از مردم شهر كشته شدند. نرون كه به ییلاق رفته بود فورا به رم بازگشت و تا قبل از این كه دامنه آتش به كاخ او برسد از فراز كاخ خود آتش سوزی رم را تماشا می كرد و چون خود را یك خواننده و نوازنده بی نظیری می دانست ، هنگام تماشای آتش سوزی چنگ می نواخت و بخش هایی از اشعار هومر در مورد آتش سوزی شهر تروا را می خواند. پس از این كه دامنه آتش به كاخ نرون رسید ، او كاخ خود را ترك كرد.
نرون دستور می دهد كاخ جدیدی را برایش احداث كنند كه نام آن را خانه طلایی گذاشت.
وسعت این كاخ 80 هكتار بود و از تپه پالاتینو تا تپه كائلیوس گسترش داشت.
در میان این دو تپه باغها و یك دریاچه مصنوعی احداث شدند كه یك مجسمه غول آسای نرون به ارتفاع 44 متر بر آنها اشراف داشت.
پس از فروكش كردن آتش سوزی ، عوامل نرون در شهر شایع كردند كه مسیحیان عامل آتش سوزی بودند. سربازان نرون تعداد زیادی از مسیحیان شهر رم را دستگیر كردند. برخی از آنها را در سیرك های رم در مقابل جانوران درنده رها كردند. تعدادی دیگر را به صورت مشعل زنده درآوردند. تعدادی از حواریون حضرت مسیح مانند سن پیر و سن پل جزو مسیحیانی بودند كه توسط ماموران نرون به شیوه های گوناگون و وحشیانه كشته شدند.
كشتار مسیحیان تقریبا سی سال پس از مصلوب شدن حضرت مسیح انجام گرفت.
از آن پس اقدامات وحشیانه نرون بیشتر شد و موجب نارضایتی مردم و سرداران رمی شد. نرون در سال 66 میلادی به دلیل بیزاری از رم تصمیم گرفت به یونان سفر كند.
در اوایل سال 68 میلادی هنگامی كه نرون به رم بازگشت با شورش هایی در نقاط مختلف امپراتوری مواجه شد.
او كه طرفداران خود را از دست داده بود به خانه یكی از دوستانش پناه می برد. در آنجا به نرون خبر می رسد كه گالبا یك ژنرال شورشی به مقام امپراتوری انتخاب شده است.
نرون با شنیدن این خبراز شدت پاس در روز 9 ژوئن سال 68 میلادی خودكشی می كند.
به این ترتیب ، در روز 19 ژانویه سال 64 میلادی شهر جاودانی رم دچار یك حریق عظیم شد.
عامل اصلی این حریق نرون امپراتور دیوانه رم بود كه می خواست با تخریب شهر كاخ جدیدی برای خود ساخته و نقشه شهر را تغییر دهد و در عین حال مسیحیان را مسبب حریق معرفی كرده و آنها را قتل عام نماید.
| ||