userinfo close
  ,

جمعه‌ی غریب


jomeh_gharib

تاسیس: 31 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: میلاد سلیمی راد - معاونان
نردبان این جهان ما و منی است. عاقبت این نردبان افتادنی است لاجرم آنکس که بالاتر نشست. است ادامه »
نردبان این جهان ما و منی است.

عاقبت این نردبان افتادنی است


لاجرم آنکس که بالاتر نشست.

استخوانش سخت تر خواهد شکست


 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
950
5381
89/12/28 (11:39)
26
264
90/4/26 (23:24)
728
3556
90/7/22 (22:54)
200
506
90/6/29 (22:06)
330
2950
90/2/23 (14:23)
504
4656
90/2/23 (14:21)
174
1860
90/2/23 (14:20)
287
2406
90/2/23 (14:19)
327
2585
90/1/2 (12:32)
0
11
89/12/29 (11:16)
45
260
89/11/23 (14:15)
0
26
89/11/21 (22:35)
262
1703
89/10/26 (18:25)
234
1520
89/6/3 (21:37)
387
11921
89/3/18 (16:37)
10
89
89/3/18 (16:37)
135
921
89/3/18 (16:36)
154
672
89/3/18 (16:36)
65
667
89/3/18 (16:35)
0
54
89/3/18 (16:35)

عنوان بحث

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 13:55 1387/09/6

تاریخ /ایران و جهان

چرا تاریخ؟!

...

هر مطلب تاریخی رو كه در نظر داریم با ذكر منبع در این بحث بگذاریم. 

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
 ممم آرشی , turkoghli
ممم آرشی - 16:31 1389/03/18
83
میلاد سلیمی راد , milad26s
کلوب آی دی : milad26s
نام : میلاد سلیمی راد
تولد : 3 اردیبهشت 1356
محل سکونت : Iran تهران tehran
مرد ، مجرد
ج : انتقاد
بیست و سوم اردیبهشت 1389 ساعت 04:00 قبل از ظهر

از برخورد پیش آمده به نوبه ئ خود عذرخواهی میكنم ..

تذكر لازم به معاون كلوب داده شد..انتقاد شما كاملا بجا و قابل قبول است...

 تحمل صدای مخالف از شروط اصلی دموكراسی است..

موفق باشید16.gif



محسن (turkoghli) در تاریخ 20 اردیبهشت 1389 نوشته است :

با سلام

برای چندمین بار متوالی مدیریت كلوب نظرات بنده را پاك كرد.

همین امروز نظر بنده كه در آن "رابطه گناه با بلایای طبیعی در قران" بررسی شده بود بدون اخطار قبلی پاك شد.

 قبلا نیز اخبار بنده پاك شده بود


آقای معاون یا مدیری كه نظرات بنده را بدون سروصدا حدف میكنی.

چرا جرات نداری خودت را معرفی كنی و از خودت دفاع كنی؟؟

 تا كی میخواهی در سكوت به عملكرد جانبدارانه خودتان ادامه بدهید؟؟

برای جلوگیری از اتلاف وقت مدیریت در حذف نظرات بنده پیشنهادات خودم را تكرار میكنم

1-    در صفحه اول كلوب نوشته شود كه مخالفات موسوی و كروبی و ... حق اظهار نظر در این كلوب را ندارند.

2-    و یا عضویت این افراد در كلوب مسدود شود

 

این متن به تمام مدیران كلوب جمعه غریب ارسال شده است


-----------------------------------------

و این داستان (حدف فوری نظرات بنده توسط یكی از اعضای ترسوی مدیریت) همچنان ادامه دارد











--------------------

ساز مخالف ! , saze_mokhalef_ooo
کلوب آی دی : saze_mokhalef_ooo
نام : ساز مخالف !
تولد : 8 مهر 1364
محل سکونت : Iran تهران تهران
زن ، مجرد
ج : انتقاد
بیست و سوم اردیبهشت 1389 ساعت 00:34 قبل از ظهر



man aslan khabar nadaram key modir ya moavene cloob shodam ke bekham nazare shomar o hazf konam ya taghir bedam

behar hal motaasefam ke kesi nazaretono pak karde


 

محسن (turkoghli) در تاریخ 20 اردیبهشت 1389 نوشته است :

با سلام

برای چندمین بار متوالی مدیریت كلوب نظرات بنده را پاك كرد.

همین امروز نظر بنده كه در آن "رابطه گناه با بلایای طبیعی در قران" بررسی شده بود بدون اخطار قبلی پاك شد.

 قبلا نیز اخبار بنده پاك شده بود


آقای معاون یا مدیری كه نظرات بنده را بدون سروصدا حدف میكنی.

چرا جرات نداری خودت را معرفی كنی و از خودت دفاع كنی؟؟

 تا كی میخواهی در سكوت به عملكرد جانبدارانه خودتان ادامه بدهید؟؟

برای جلوگیری از اتلاف وقت مدیریت در حذف نظرات بنده پیشنهادات خودم را تكرار میكنم

1-    در صفحه اول كلوب نوشته شود كه مخالفات موسوی و كروبی و ... حق اظهار نظر در این كلوب را ندارند.

2-    و یا عضویت این افراد در كلوب مسدود شود

 

این متن به تمام مدیران كلوب جمعه غریب ارسال شده است




--------------------------------


اینم سندی از لشكر معاونان كلوب برای ردگم كنی اقدامات  مدیر و یا معاون ترسو


علی علی , ali_ali200093
علی علی - 23:39 1388/05/28
82

دکتر حسین فاطمی

کودکی و جوانی: دردهم محرم سال1296هجری شمسی پس از سه پسر ویک دختر آخرین فرزند سیف العلماروحانی خوشنام نائینی وسیده طوبی چشم به جهان گشود و نام او را حسین گذاردند. وی پس از مدتی به تقاضای مصرانه برادرش به اصفهان بازگشت و اداره روزنامه باختر را به عهده گرفت.و در مقاله ای نمایندگان مجلس رضاشاهی را تلویحا"عروسک های خیمه شب بازی نامید و با توجه به سابقه شهربانی از او به زندان افتاد و مد تی هم با افراد شرور و خطرناک هم بند شد تا آنکه پس از شهریور 1320 همه زندانیان سیاسی از جمله حسین فاطمی از زندان آزاد شدند و او به تهران آمده و روزنامه باختر را مستقلا" در تهران راه اندازی نمود ودر اولین سر مقاله باخترعهد خویش را برای استقلال و آزادی ایران به همه نشان داد اولین رودر رویی مستقیم وی با رژیم هنگامی رخ داد که سهیلی در صدد محدود ساختن مطبوعات برآمد و او به تنهایی در برابر رژیم ایستاد و او را شاه سلطان حسین نامید و در 26 خرداد 1332 سرمقاله ای با عنوان ))یا مرگ یا زندگی(( چنین نوشت: پیش از هرف چیز باید بداند مرگی که می پذیرد حتما" قرین شرف و افتخار باشد همینطور است آن زندگی که قبول می کند ودر پناه آن دقایق ایام را سپری می سازد با سرافرازی و شرف توام باشد...برخیز بیدار شو!این خواب طولانی افتخار را از دست تو گرفت، تو مفتخر دنیا بودی...حیف از این نژاد که سرور و سالار دنیا بوده منقرض شود... اما بیش از چند شماره از انتشار آن نگذشته بود که در 12 مرداد 1328 مقاله ای تحت عنوان این دزدها بازهم سواری می خواهند کار آن را به توقیف کشاند. تشکیل جبهه ملی به پیشنهاد دکتر فاطمی: این هنگام مصادف بود با اتمام مجلس پانزدهم و بازگشت دکتر مصدق به صحنه مبارزه و بزرگترین مشکل آزاد نبودن انتخابات بود که با مداخله شاه و ارتش در انتخابات صورت می گرفت ونیز قرارداد ننگین گس- گلشائیان در مجلس بود که نامه دکتر مصدق خطاب به برخی نمایندگان وحملات شدید باخترامروزتا حدی آن را متوقف کرده بود و همه منتظر نتیجه مجلس شانزدهم بودند. و به این ترتیب دکتر مصدق برای آزادی انتخابات وارد میدان می شود.و طی بیانیه ای از مردم می خواهد که او و یارانش را تنها نگذارند...و در روز 22 مهرماه در دربار تحصن کنند. صبح روز جمعه 22 مهر ماه 1328 مردم دسته دسته در اعتراض به تقلب در انتخابات به دنبال دکتر مصدق و دکتر فاطمی و برخی دیگر از یاران آنان درخیابان کاخ اجتماع می کنند و20 نفر به نمایندگی ازآنان از دکترمصدق ودکتر فاطمی دربار متحصن می شوند و حتی دست به اعتصاب غذا می زنند اما سرانجام بدون نتیجه تحصن را رها می کنندو مصدق با د لگیری به احمد آباد تبعید می گردد ولی در همین هنگام اعلامیه دکتر فاطمی که در آن دربار و هیات حاکمه محکوم شناخته می شوند و انتخابات (دوره شانزدهم) غیر قانونی اعلام می گردد به مصدق جان تازه ای بخشید. دکتر فاطمی همچنین مورد توجه اشرف خواهر شاه قرار گرفت او صیاد جوانانی بود که در ناصیه شان ذوق و استعدادی می دید،اشرف اصرار داشت که دکتر فاطمی در حلقه یاران او در آید و در این راه حاضر بود هر امکانی را در اختیارش بگذارد و این برای کسی که تازه می خواست وارد زندگی جدی سیاسی شود بهترین موقعیت بود و پیش از دکتر فاطمی بسیاری در این دام افتاده بودند اما دکتر فاطمی در معامله با خود و روزگار نام نیک را برگزید.او پس از تشکیل جبهه ملی تمام تلاش خود را بر سرشکل گیری جبهه ملی گذاشت و پس از آن که انتخابات دوره شانزدهم تهران به دلیل رسوایی بیش از حد باطل اعلام شد به عنوان یکی از نمایندگان جبهه ملی به به همراه دکتر مصدق که رای اول تهران را به خود اختصاص داده بود وارد مجلس شد و مبارزه افتخار آمیز خود را پشت سر پیشوا و مرادش دکتر مصدق آغاز کرد در حقیقت دکتر فاطمی موتور لوکوموتیوی بود که مصدق نحیف و پیر را در صدر نشانده بود و پیش می رفت و مردم به درستی تشخیص دادند که صدای مصدق که از لابلای سطور باختر امروز به گوش می رسد تنها کسی است که در مقابل ایجاد یک دیکتاتوری تازه می ایستد وبه این ترتیب مبارزه مصدق و یارانش که از آن بوی نفت به مشام می رسید آغاز شد و آنان مخالفت خود را با قرارداد گس-گلشائیان که دولت انگلیس را تا سال 1993 در غارت منابع ایران آسوده خاطر می ساخت آغاز نمودند و این در حالی بود که شاه به انگلیسیها قول داده بودکه که با گرفتن اختیار انحلال مجلسین خواهد توانست لایحه نفت گس- گلشائیان را از تصویب بگذ راند وچون حسین علا کاری از پیش نبرد بابا فشار اربابان خارجی تیمسار رزم آرا بر سر کار آمد تا با فشار و دیکتاتوری منافع اربابان خارجی را تامین نمایدو او خود نیز رویاهای بزرگی در سر داشت. مصدق و یارانش قاطعانه در برابر رزم آرا ایستادند و عملا کار او رامتوقف کردند و رزم آرا سرانجام صبحی زود به تنهایی به منزل دکتر فاطمی رفت تا شاید او را نیز مانند بسیاری دیگر با وعده و وعید و یا سخن گفتن ا ز اصلاحات بفریبد اما دکتر فاطمی باز هم دکتر فاطمی ماند وفریب نخورد و تا آنجا پیش رفت که رزم آرا دستور توقیف او را صادر کرد اما دکتر فاطمی از آن که بود عزیز تر شد و با اعتصاب دانشجویان سرانجام آزاد شد. در بهار 1329و در اوج این مبارزات مصدق سخن دکتر فاطمی را که می گفت برای این کارها وقت ندارم را نشنیده گرفت و او را که بیش از سی سال داشت بر سر سفره عقد نشاند،عروس پریوش دختر 22 ساله سرهنگ سطوتی، سال بعد خدا فرزندی به او عطا نمود که او را علی نام نهاد. پس از ترور رزم آرا مدت کمی علا نخست وزیر شد و چون کاری از پیش نبرد استعفا داد و هرچه شاه از او خواهش کرد تا باقی بماند نپذیرفت و در این هنگام وحشت در اردوی ملیون افتاد ، سخن از کودتایی نظامی بود... دکتر فاطمی سرمقاله باختر امروز را نوشت و سپس به نوشتن وصیت نامه خود پرداخت برنامه آن بود که به مصدق پیشنهاد نخست وزیری شود و چون او نپذیرد مجلس به سید ضیاالدین ابراز تمایل کند اما مصدق که از این مساله آگاه شده بود بر خلاف همیشه پذیرفت اما آن را منوط به تصویب لایحه 9 ماده ای برای ملی کردن صنعت نفت و خلع ید نمود. پس از نخست وزیری مصدق روز عمل فرا رسید و آنان که به دنبال مال و مقام به جبهه ملی آمده بودند سخت برآشفته تا آنجا که می خواستند جبهه ملی را منحل کنند و یا مصدق را از آن کنار بگذارند و این فقط دکتر فاطمی بود که با از خود گذشتگی و تلاش فراوان مانع از طرح آن دو نکته و نفاق بیشتر در جبهه ملی شد و در باختر امروز نوشت اگر ملی شدن صنعت نفت نبود کابینه طور دیگری تشکیل می شد. دکتر فاطمی در تاریخ 30 اردیبهشت 1320به سمت معاون پارلمانی نخست وزیر و سخنگوی دولت منصوب شد وسعی فراوانی هم در آن داشت که شاه را با ملت همراه سازد به امید آن که استقلال و دموکراسی در ایران بر طبق قانون اساسی و همانند کشورهایی مشروطه همچون انگلیس،هلند،اسپانیا و... تامین شود اما به زودی متوجه شد که شاه جوان برای فروش مملکت به بیگانگان از پدر خود پیشی می گیرد. ترور دکتر فاطمی توسط فدائیان اسلام: در بهمن ماه 1330 انتخابات مجلس هفدهم برگزارشد و دکتر فاطمی به عنوان نماینده مردم تهران انتخاب شد اما در 25 بهمن 1330 در حالی که بر مزار روزنامه نگار شهید محمد مسعود مشغول سخنرانی و گرامیداشت یاد و خاطره این روزنامه نگار شجاع بود ناگهان صدای گلوله ای سخنان او را قطع نمودو او را نقش بر زمین نمود.ضارب جوانی16 ساله و عضو گروه فدائیان اسلام به نام محمد مهدی عبد خدایی بود که سریعا" دستگیر شد. دکتر فاطمی در بیمارستان نیز مورد سو’ قصد قرار می گیرد که با هوشیاری اطرافیان خطر رفع می شود اما آثار این گلوله حتی پس ازمراجعه به آلمان وعمل جراحی درآنجا نیز باقی مانده وتا آخرعمرکوتاهش اورا آزارمی دهد. دکتر فاطمی اعتبارنامه مجلس هفدهم را در فروردین ماه 1331 در بیمارستان دریافت نمود و در 19 خرداد 1331 برای استیفای حقوق ملت به همراه هیات ایرانی عازم لاهه هلند شد و در 26 خرداد 1331 از آنجا برای عمل جراحی به آلمان رفت وسرانجام در مردادماه 1331 درحالی که چند ین سالی پیر شده بود به ایران بازگشت و به وظایف نمایندگی اش مشغول شد. اما از آثار آن گلوله تا پایان عمر کوتاهش رنج می برد و گاه دچار دردهای شدید در ناحیه شکم می شد اما همیشه می گفت که این رنج ها در مقابل رنج هایی که پیشوای آزادی یعنی دکتر محمد مصدق به خاطر منافع ایران کشیده است هیچ می باشد. دکتر ها در این هنگام به او توصیه کرده بودند که روزی بیشتر از دو ساعت کار نکند اما او با جدیت تمام فعالیتهایش را ادامه می داد. دکتر فاطمی وزیر امور خارجه می شود: در مهر ماه 1331 که کارشکنی انگلیس در ایران به اوج خود رسیده بود و وزیر امور خارجه که مردی شریف بود به علت عواقب بعدی حاضر به قطع رابطه با انگلیس نبود و سرانجام استعفا داد و دراین هنگام دکتر فاطمی وزیر امور خارجه و سخنگوی دولت شد و با قاطعیت تمام در 19 مهر 1331 سفارتخانه انگلیس را تعطیل وجاسوسان آن را اخراج نمود و کینه شدیدی را در دل انگلیسیها ایجاد نمود. پس از روزهای وحشتناک 9 اسفند و قتل شهید افشار طوس رئیس شهربانی کل کشور، سید د می از مراد خود جدا نشد اما پس از این مسائل معتقد بود که باید با دربار برخوردی انقلابی داشت اما مصدق که هفتاد سال قدمی بر خلاف قانون ننهاده بود و با قانون نیز به اکثر خواسته های خود رسیده بود زیر بار نمی رفت. کودتا: سرانجام آنچه انتظارش می رفت رخ داد وشب 24 مرداد دکتر فاطمی که تازه به منزل آمده بود ناگهان با هجوم وحشیانه ماموران دست چین شده به منزلش روبرو شد آنها او را با خود بردند و با همسر و بچه خردسالش نیز شدیدا" بدرفتاری کردند . قرار بود صبح فردا مصدق ،فاطمی و ریاحی اعدام شوند.هنگامی که او را به سمت توقیفگاه می بردند با آرامش این شعر را زمزمه می کرد : چو تیره شود مرد را روزگار همه آن کند کش نیاید بکار دکتر فاطمی پس از شکست کودتای اول و مراجعه به منزلش و اطلاع از بدرفتاری های شدید ماموران با همسر و فرزندش شدیدا" خشمناک شد و علنا" به دربار بد وبیراه می گفت و در این هنگام از مصدق می خواست تا او را وزیر دفاع کند تا قاطعانه با دشمنان برخورد کند و از تمام سفیران ایران خواست تا نه تنها به استقبال شاه که از کشور گریخته بود نروند بلکه او را به کشور بازگردانند... و به مصدق می گفت که این بهترین فرصت است و باید جمهوری اعلام شود اما مصدق که می دید همه چیز با آرامش به نفع او خاتمه یافته است او را دعوت به آرامش ومیانه روی می کرد. دکتر فاطمی در 26 مرداد در میتینگی درمیدان بهارستان شدید ترین حملات را به دربار نمود و خواهان برچیده شدن بساط ننگین پهلوی شد و مردم نیز که در راس آنها جهان پهلوان تختی بود مجسمه های شاه را از جای کندندو دکتر فاطمی هم در سرمقاله های باختر امروز شدیدا" به دربار حمله می کرد و به مردم وعده می داد که حکومت آینده فقط با نظر مردم عمل می کند. در 28 مرداد هیات دولت مشغول تصمیم گیری درباره رفراندوم و نحوه برگزاری آن بود و تصور می رفت هیچ خطری وجود ندارد.اما از شهر گزارش برخی شلوغی ها می رسید. پس از مشاهده برخی شلوغی ها در شهر که در ابتدا بی اهمیت جلوه می کرد دکتر فاطمی از مصدق خواست که طی بیانیه ای مردم را به کمک بخواهد اما هنگامی که نوار ضبط شده سخن مصدق را به رادیو رساند آنجا را در تصرف کودتاچیان دید و با زحمت به منزل مصدق بازگشت.کودتاچیان در این زمان دفتر باختر امروز را غارت کرده بودند و میر اشرافی در رادیو از کودتاچیان می خواست تا هر جا دکتر فاطمی را یافتند او را قطعه قطعه کنند. دکتر فاطمی با فداکاری سعید فاطمی خواهر زاده اش و برخی محافظان نخست وزیر از آن مهلکه گریخت و ابتدا به باغ پور رضا نماینده قشقایی ها رفته و پس از تاریک شدن هوا به خانه سید حسن مصطفوی رفته و سپس از طریق ناصر خان قشقایی و کاظم قطب به منزل دکتر محسنی که دوره خدمتش را در ارتش می گذراند منتقل شد و مدتی در اختفا بود و برخی خاطرات خود را نیز نوشت که پس از انقلاب با عنوان با چشمی گریان تقدیم به عشق منتشر شد.او پس از مدتی مجددا" نظر خود درباره سلسله ننگین پهلوی که از ابتدا خانه زاد انگلیس بودند را در نامه ای خطاب به نهضت مقاومت ملی که به پایمردی آیت ا... زنجانی تشکیل شده بود بیان داشت و بیان داشت که تا یک نفر از این خاندان ننگین بر سر کار باشد محال است پای استعمار از این مملکت به در رود و درستی این نظر سالها بعد و حتی امروز که اسناد محرمانه آمریکا افشا می شود بر همگان کاملا" آشکار شد. دستگیری: رژیم همه جا به شدت به دنبال دکتر فاطمی می گشت و سرانجام سروان جلیلوند که همان روز به درجه سرگردی رسید به رئیس شهربانی گزارش داد که مرد مشکوکی در خانه روبری خانه خواهرش زندگی می کند و شاید افسر توده ای باشد . سرگرد مولوی زنگ منزل را به صدا در آورد و دکتر فاطمی که منتظر دکتر محسنی بود در را باز کرد و با سرگردمولوی روبرو شد.دکتر محسنی و همسرش که از سر کوچه شاهد ماجرا بودند دو دستی بر سرشان می کوبند و از آنجا فرار کرده و به خارج از کشور می روند. مولوی ابتدا با قساوت تمام با هفت تیر بر سر دکتر فاطمی می کوبد و با همان لباس منزل او را به نزد نصیری می برد.نصیری ابتدا به دکتر فاطمی بد دهنی می کند و دکتر فاطمی در جواب می گوید ما برای مملکت به جز خدمت کاری نکرده ایم،آینده این را به شما اثبات می کند و در جواب ناسزای نصیری می گوید تیمسار شما مودب تر صحبت کنید و نصیری در جواب چنان با مشت به صورت دکتر فاطمی می کوبد که تمام صورت ولباس دکتر فاطمی پر خون می شود ودماغ او می شکند.مولوی که همان روز سرهنگ می شود، در آن روز فحش ها از بختیار می خورد که چرا دکتر فاطمی را زنده آورده است و اشرف نیز که چون ماده ببری خشمگین است مصرانه از بختیار می خواهد که سریعتر او را به قتل برساند در دفتر تیمور بختیار او اسلحه اش را به سمت سر دکتر فاطمی نشانه می رود و سپس به سقف شلیک می کند که موجب وحشت شدید دکتر فاطمی می شود. صحنه سازی برای قتل دکتر فاطمی به دست نیروهای خود جوش: یکی از فجیع ترین جنایات پهلوی هنگام دستگیری دکتر فاطمی رخ می دهد و هنگامی که دکتر فاطمی از پله های شهربانی به پائین می آید شعبان بی مخ و اوباش وی از قبیل اکبر گیلیکه ای و... با هماهنگی تیمور بختیار پای پله های شهربانی با چاقو بر سر دکتر فاطمی می ریزند و اگر فداکاری خواهر از جان گذشته دکتر فاطمی بانو سلطنت فاطمی نبود کار او را همان جا می ساختند اما خواهر از جان گذشته اش خود را بر روی او می اندازد و در این مراحم ملوکانه چندین ضربه چاقو نصیب او و چندین ضربه هم نصیب دکترفاطمی می شود و حال بیمار دکترفاطمی را برابر بد می نماید و این خبر به همه جهان مخابره می شود و شاه هم برای جلوگیری از افتضاح بیشتر دستور می دهد به هر قیمت باید زنده بماند. پس از دستگیری دکتر فاطمی جلادان چهره کریه خود را نمایان تر می کنند. روز 7 مهر ماه 1333 دکتر فاطمی را در حالی که از درد به خود می پیچید روی برانکارد به دادگاه نظامی منتقل کردند.وکیل او سرتیپ قلعه بیگی از دادگاه خواست تا قاضی و دادستان از محل زندان که نزدیک هم بود دیدن تا نمایند تا آثار استفراغ خون شب قبل دکتر فاطمی را مشاهده نمایند و به آنها اثبات شود که در این شرایط محاکمه او غیر قانونی است اما پزشکان خائن سرلشکر دکتر خوشنویسان، سرلشکر دکتر ایادی،سرتیپ دکتر مقبل وسرهنگ دکتر تد ین با وجود استفراغ خون شب قبل اعلام نمودند که او در سلامت است و وکیل او نیز پس از زمان تنفس دیگر به دادگاه باز نگشت و برای آن که سریعتر کار تمام شود وکیل دکتر شایگان و مهندس رضوی را که حتی تا آن موقع پرونده را ندیده بود به عنوان وکیل تسخیریش انتخاب کردند وآزموده جلاد که به روزگار خود کس از او منفورتر نبود و او را(( آ یشمن ایران)) نامیدند در حالی که حتی محاکمه مصدق هم علنی بود از دادگاه خواست تا محاکمه دکتر فاطمی سری و غیر علنی باشد و سرانجام حکم دستوری اعدام دکتر فاطمی صادر شد. رئیس دادگاه اولیه سرتیپ قطبی ورئیس دادگاه تجدید نظرسرلشکرمزین بود وتقاضای فرجام هم رد شد. دکترفاطمی در روزهای اول برای نوشتن چند صفحه از لایحه دفاعی خود در حالی که 3 هفته پس از مطبوعات از ادعانامه دادستان اطلاع پیدا کرده بود تا دو سه روز دست به قلم نبرد وشدیدا"تب کرده و به حالت ضعف افتاد. حماسه شهادت: ساعت چهار و هفت دقیقه صبح 19 آبان تیمور بختیار فرماندار نظامی به همراه آزموده دادستان ارتش و عده ای دیگر از جمله قاضی عسگر،سرتیپ دکتر ایادی،سرتیپ نجف زاده و سرهنگ دکتر تدین به زندان می روند. دکتر فاطمی در تب می سوخت وتوان حرکت نداشت اما پزشکان به امر شاه برگه ای که حاکی از سلامت او بود امضا کردند... آزموده گفت : اگر وصیتی دارید بفرمائید شما که مکرر می گفتید از مرگ ابایی ندارم و مرگ حق است که دکتر فاطمی نگذاشت سخنانش تمام شود و گفت آری آقای آزموده مرگ حق است آنهم مرگ به چنین پر افتخاری، من می میرم که نسل جوان ایران از مرگ من عبرتی گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارد جاسوسان اجنبی بر این کشور حکومت نمایند..من درهای سفارت انگلیس را بستم غافل از آنکه تا دربار هست انگلیس سفارت لازم ندارد... آزموده از او خواست تا اگر تقاضایی دارد بگوید و دکتر فاطمی خواهان دیدار با خانواده و ملاقات با دکتر مصدق وصحبتی با افسران شد که آزموده با خشم به او گفت هنوز هم دست از سر این مرد بر نمی داری؟؟؟ و دکتر فاطمی تنها توانست چند لحظه ای با دکتر شایگان و مهندس رضوی خداحافظی کند و آن هم چه خداحافظی سوزناکی که خاطره آن تا سالها باقی ماند...دکتر فاطمی مصدق را وصی خود قرار داد. قبل از اجرای حکم به آزموده گفت :آقای آزموده مرگ بر دو قسم است مرگ در رختخواب ناز...مرگ در راه شرف و افتخار و من خدای را شکر می کنم که که در راه مبارزه با فساد شهید می شوم ،خدای را شکر می کنم که با شهادتم در این راه دین خود را به ملت ستمدیده و استعمار زده ایران ادا کردم... مقامات نظامی در مصاحبه ای در موردش گفتند:در آن موقع روحیه اش به قدری قوی بود که اگر کسی از اوضاع اطلاع نداشت هرگز باور نمی کرد که این شخص تا دقایقی دیگر اعدام می شود... خورشید نخستین طلایه روز را بر بلندای البرز ریخت... دکتر شایگان و مهندس رضوی با دیدگان اشکبار خود را روی تخت دکتر فاطمی انداختند .دقایقی بعد صدای آزموده در محوطه پیچید:آمبولانس لازم نیست خودش می آید دکتر فاطمی آمد بلند شود اما افتاد سربازان زیر بازویش را گرفتند و او را به قتلگاه بردند...او با چشمان باز در برابر جلادان ایستاد....آخرین سخنان او این بود: بسم الله الرحمن الرحیم -- پاینده باد ایران -- زنده باد دکتر محمد مصدق هشت گلوله از لوله های تفنگ چهار سرباز شلیک شد دو تیر درست بر روی قلب و شش تیر روی سینه...خون پاکش بر زمین ریخت و از آن لاله های سرخ روئید...صدای گلوله در فضا پیچید...ستاره ای در آسمان نبود... نام پرافتخار دکتر فاطمی در آن موقع به عنوان تنها شهید جبهه ملی ثبت شد...

 

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 04:13 1388/05/19
81

شکنجه دولتی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو
لحن این مقاله یا بخش برای ویکی‌پدیا، غیر رسمی یا نامناسب است.
برای راهنمایی بیشتر به راهنمایی برای نوشتن مقاله‌های بهتر رجوع کنید. احتمالاً در بحث همین صفحه توضیحی درباره این مطلب موجود باشد.

شکنجه دولتی اصطلاحاً به شکنجه‌هایی گفته می‌شود که به شکل سازمان‌یافته توسط دولت‌ها و به صورت «دستور از بالا» انجام می‌شود.[نیازمند منبع]

فهرست مندرجات

[نهفتن]

[ویرایش] تاریخچه شکنجه دولتی

در تاریخ ایران می‌توان از مزدک، مانی، بابک خرمدین، علی‌محمد باب و محمد علی رجایی نام برد که در طول زندگیشان مورد شکنجه قرار گرفتند.

در طول تاریخ, فلاسفه و دانشمندان مشهوری از جمله ارسطو، گالیله و فرانسیس بیکن از مشهورترین قربانیان شکنجه دولتی هستند که توسط نظام‌های وقت و بعضا توتالیته مذهبی و در دادگاه‌های قرون وسطائی به زیر دستگاه شکنجه سپرده می‌شدند.

[ویرایش] دادگاه‌های تفتیش عقاید کلیسا

در دوران فرمانروایی سیاسی و اجتماعی مطلق کلیسای کاتولیک در اروپا، بسیاری در دادگاه‌های تفتیش عقاید متهم به ارتداد، شرک و جادوگری می‌شدند. این افراد ابتدا محکوم به تحمل شکنجه و نهایتا اعدام به صورت‌های بسیار غیر انسانی می‌گشتند.

نهایتا پاپ ژان پل دوم، با تایید جنایات کلیسا برای اولین بار در تاریخ کلیسای کاتولیک و با «اشتباه» نامیدن بیش از یکصد عمل اشتباه کلیسا در آن دوران از قربانیان شکنجه و مردم جهان عذرخواهی نمود. [۱]

[ویرایش] شکنجه دولتی در ایران

شکنجه در ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب ۱۳۵۷ یکی از ابزارهای نظام های حاکم در برخورد با مخالفانشان بوده است. همینطور در جهت سیاست تواب سازی. [۲]

در اصل ۳۸ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آمده:

«
اصل ۳۸ - منع شکنجه
هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است.
متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.
 »

[ویرایش] زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری

در سال ۱۳۱۱ به دستور رضاشاه بنای ساختمانی به منظور نگهداری زندانیان عادی ساخته شد که در همان زمان هم برای سرکوب مخالفان استفاده می‌شد.[نیازمند منبع] معروفترین چهره‌های همکار با حکومت پزشک احمدی بود که با تزریق آمپول هوا و آمپولهای سمی مخالفان و منتقدان حکومت را به قتل می‌رساند.[نیازمند منبع]

پس از به حاکمیت رسیدن محمدرضا پهلوی و تشدید سرکوب مخالفان و ایجاد ساواک، حکومت تصمیم گرفت تشکیلات جدیدی را به منظور شناسایی، بازداشت و شکنجه و قتل مخالفانش پایه ریزی کند[نیازمند منبع] و به این ترتیب در سال ۱۳۳۶ کمیته مشترک ضد خرابکاری مرکب از نیروهای ساواک، شهربانی، ژاندارمری و ارتش را بنیان گذاری کرد.[۳]

زندانی ۱۳ ساله که به دست شکنجه گران به کشته شده و زندانی دیگری با سن بالای ۷۰ سال جوانترین و پیرترین زندانیان بازداشتگاه مخوف کمیته مشترک بوده‌اند.

از معروفترین شکنجه گران در آنجا می‌توان به بهمن نادری پور (معروف به تهرانی) و فریدون توانگری (معروف به آرش)و منوچهری اشاره کرد. از شکنجه‌های رایج در بازداشتگاه:

  • شوک الکتریکی، آپولو، آسیاب، دست بند قپانی، کشیدن ناخن، عریان کردن زندانی، اتصال برق به نقاط حساس بدن زندانی، تجاوز و فرو بردن سر زندانی در آب تا مرز خفگی

پس از انقلاب این شکنجه گاه به زندان توحید تغییر نام داده و هم چنان برای بازداشت و شکنجه زندانیان سیاسی مورد استفاده قرار می‌گرفت و نهایتا در دور دوم فعالیت دولت محمد خاتمی تعطیل و به موزه عبرت تبدیل شد.در این موزه هیچ اشاره‌ای به شکنجه زندانیان پس از انقلاب نشده است.

[ویرایش] شکنجه دولتی در آمریکا

به عنوان مثال تحقیقی که توسط یک گروه مشورتی بهداشت روانی ارتش آمریکا در فاصله زمانی ماه‌های اوت تا اکتبر سال ۲۰۰۶ در عراق انجام شده حاکی از آن است که:

  • بیش از یک سوم این سربازان معتقدند اگر شکنجه در کمک به نجات جان یک سرباز دیگر آمریکایی موثر باشد، و یا آنکه در به دست آوردن اطلاعات راجع به شورشیان کمک کند، مجاز است.
  • ده درصد از این سربازان گفتند عملا به غیرنظامیان عراقی یورش برده یا آن‌ها را لگد زده‌اند.[۳]

[ویرایش] شکنجه در بازداشتگاه گوانتانامو

فوزی عوده، یکی از زندانیان از سال ۲۰۰۲ در بازداشتگاه گوانتانامو مدعی شکنجه در بند شده‌است.[۴]

[ویرایش] شکنجه در زندان ابوغریب

نوشتار اصلی: زندان ابوغریب
یک سرباز زن آمریکایی در حال بخیه‌زدن پای یک عراقی به دوربین لبخند می‌زند. پای این زندانی را یک سگ گاز گرفته‌بود.

گروه دیده بان حقوق بشر که مقر آن در آمریکا است، می‌گوید اظهارات سربازان آمریکایی نشان می‌دهد که زندانیان در سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۵ به طور مرتب با ضرب و جرح شدید، محرومیت از خواب و دیگر انواع سوء رفتار مواجه بوده‌اند. [۵] اما یکی از سخنگویان وزارت دفاع آمریکا، پنتاگون، گفته‌است موضوع تا به حال ۱۲ بار مرور شده و هیچ شاهدی از تشویق و ترویج سوء رفتار در دست نیست.[۶] همچنین سرهنگ دوم مارک بالستروس به خبرگزاری رویتر گفته‌است: «رفتار با زندانیان همواره انسانی بوده‌است.»[۷]

جان سیفتون، تهیه کننده گزارش دیده بان حقوق بشر، ادعاهای دولت آمریکا را در این مورد که شکنجه زندانیان و سوء رفتار با آنان بدون مجوز صورت گرفته و موردی استثنایی بوده‌است، را باطل می‌داند.[۸]

گروه‌های حقوق بشر معتقدند شکنجه در زندان ابوغریب و همچنین بازداشتگاه‌هایی در فرودگاه بغداد به نام اردوگاه ناما و در نزدیکی فرودگاه موصل و در پایگاهی در نزدیکی القیم در مرز سوریه نیز، حتی پس از افشای ماجرای زندان ابوغریب به صورت امری روزمره در جریان است.[۹]


در یادداشتی که در سال ۲۰۰۳ به امضای ژنرال سانچز (فرمانده کل نیروهای آمریکایی مستقر در عراق) رسیده بود، مجوز شکنجه زندانیان عراقی در جریان بازجویی با استفاده از روش‌های گوناگون را صادر شده.[۱۰]

در نهایت و پس از تحقیقات بسیار، مقامات آمریکایی با اعلام این‌که یک تحقیق جدید نشان می‌دهد که شاهدی از عملکرد اشتباه ژنرال سانچز و سه تن از دستیاران ارشد او در دست نیست. وی را از اتهامات وارده تبرئه کردند و به جای وی نظامیان رده پایین‌تری(یک سرهنگ و چند سرباز) را مقصر دانستند.[۱۱]

[ویرایش] جُستارهای وابسته

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 04:12 1388/05/19
80

شکنجه

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

هرگونه آزار و اذیت بدنی در شرایطی را كه فرد قدرت دفاع از خود را نداشته باشد را شكنجه می نامند.


فهرست مندرجات

[نهفتن]

[ویرایش] تاریخچه شکنجه

در حدود سال ۱۷۰۰ میلادی کشیش ها مراسم شکنجه مردی را که متهم به همجنس گرایی شده است را قبل از اعدام وی نظارت و صحنه گردانی می‌کنند.

در طول تاریخ, عنصر شکنجه از جمله مهم‌ترین وسایل ایجاد رعب و وحشت در میان مردم از حکومت ها و نظام های مختلف جامعه بشری بوده که هنوز هم این روش های قرون وسطائی در برخی کشورهای جهان ادامه دارد.

در دوران جمهوری رم, گواهی برده قبل از شکنجه ارزشی نداشت و آن برده ابتدا حتما باید شکنجه میگشت تا در زیر شکنجه به واقعیت اعتراف کند و بعد ممکن بود از شهادتش در دادگاه استفاده شود.

پیامبران و افراد مورد احترام مذهبی مشهوری از جمله در دین مسیحیت عیسی مسیح, مریم مجدلیه و در دین اسلام سمیه دختر خباب (اولین شهید اسلام/ مادر عمار) و یاسر پسر عامر (دومین شهید اسلام/ پدر عمار) از دیگر قربانیان شکنجه هستند.

در تاریخ ایران می‌توان از مزدک, مانی, بابک خرمدین, آقا محمد خان قاجار , محمد علی رجایی و علی محمد بشارتی جهرمی نام برد که در طول زندگیشان مورد شکنجه قرار گرفتند.

در طول تاریخ, فلاسفه و دانشمندان مشهوری از جمله ارسطو, گالیله و فرانسیس بیکن از مشهورترین قربانیان شکنجه دولتی هستند که توسط نظام های وقت و بعضا توتالیته مذهبی و در دادگاه‌های قرون وسطائی به زیر دستگاه شکنجه سپرده می‌شدند.

در دوران فرمانروایی مطلق کلیسای کاتولیک در اروپا, بسیاری در دادگاه‌های تفتیش عقاید متهم به ارتداد, شرک و جادوگری می‌شدند. این افراد ابتدا محکوم به تحمل شکنجه و نهایتا اعدام به صورت های بسیار غیر انسانی می گشتند.

نهایتا پاپ ژان پل دوم, با تایید جنایات کلیسا برای اولین بار در تاریخ کلیسای کاتولیک و با "اشتباه" نامیدن بیش از یکصد عمل اشتباه کلیسا در آن دوران از قربانیان شکنجه و مردم جهان عذرخواهی نمود. [۱]

[ویرایش] قعطنامه سازمان ملل متحد بر علیه اعمال شکنجه

کشورهای عضو پیمان منع شکنجه در رنگ سبز پررنگ، کشورهایی که امضا کرده ولی هنوز این پیمان را تصویب نکرده‌اند سبز کم‌رنگ و کشورهایی که این معاهده را امضا نکرده اند (از جمله ایران) در رنگ خاکستری نشان داده شده اند.

سازمان ملل متحد در قعطنامه‌ای در سال ۱۹۸۷ انجام هر گونه اذیت, آزار و رفتار غیر انسانی و بشری در کره زمین را محکوم کرد و در منشور قعطنامه‌ای با همین نام خواستار پیوستن کشورهای جهان به معاهدهٔ منع شکنجه (UNCAT) و مجازات و پیگیری عوامل شکنجه (مخصوصاً شکنجه‌های دولتی) در سرتاسر دنیا شد. مهم‌ترین بخش های این قطعنامه بندهای ۱, ۲ ,۳ و اولین پاراگراف از بند ۱۶ هستند. [۲]

[ویرایش] جُستارهای وابسته

[ویرایش] منابع

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 23:24 1388/05/10
79
10 مرداد 88 - 23:10

 

من روح گالیله، عاقبت آمرزیده شدم

علمیdots.gif2 تیر 1387 ساعت 4:17

Galileo Galileiسال 1610 میلادی گالیله در دادگاه تفتیش عقاید مجبور به امضای توبه‌نامه‌ای با این مضمون شد: «من گالیلیو گالیله، فرزند وین چفسو گالیله، اهل فلورانس، در این دادگاه زانو می‌زنم و در پیشگاه شما کاردینال‌های مقدس عظیم‌الشأن و رؤسای جامعه جهانی مسیحیت، علیه هر گونه کفر و الحاد، در برابر این انجیل مقدس سوگند یاد می‌کنم که همواره به کلیسای کاتولیک معتقد بوده‌ام و به یاری پروردگار بزرگ اعتقاد و ایمان دارم. دادگاه محترم به من فرمان داد که از عقاید کذب خود مبنی بر این که خورشید مرکز جهان است و زمین و سیارات دیگر به دور آن می‌چرخند دست بردارم و هیچ‌گاه و تحت هیچ عنوانی این عقیده را بیان نکنم و در انتشار آن نکوشم.» او در آن دادگاه پایش را به زمین کوبید و زیر لب این جمله را گفت: «تو هنوز می‌چرخی.»
گالیله شش سال بعد رسماً از تدریس نظریه کوپرنیک در دانشگاه منع شد و تا سال‌ها بعد مرتب مورد بازخواست کلیسا قرار می‌گرفت و البته هیچ‌گاه روحش آمرزیده نشد.
سال 1979 پاپ ژان پل دوم دستور داد تا مجمعی از ریاضیدانان و منجمان بنشینند و موضوع را بررسی کنند. آنها 13 سال بعد به این نتیجه رسیدند که گالیله راست می‌گفت و البته برای آن‌که گناه بر گردن کلیسا نیفتد، بلافاصله اعلام کردند که کلیسا آن زمان حکم درستی داده است.
با خود فکر می‌کنم این چه حکم خنده‌داری است که باعث می‌شود 360 سال بعد روحی را بیامرزند. با خود فکر می‌کنم یعنی پاپ اعظم هیچ‌گاه با خود فکر نکرده که 13 سال تحقیق و مطالعه برای گرد بودن زمین آن هم در قرن بیستم کمی زیاده از حد طولانی است؟ گرچه به نظر می‌رسد روح گالیله این همه سال در برزخ معلق نبوده تا اذن ورودش به بهشت یا جهنم را هیأت کارشناسان پاپ بدهند. برایش هم احتمالاً فرقی نمی‌کرده که 13 سال دیرتر آمرزیده شود.
تحجر یا تعصب یا هر چیز دیگری که باعث شد هزاران دانشمند و کشیش و متفکر در قرن هفدهم به دست چنین دادگاه مخوفی محاکمه و در آتش سوزانده شوند، هرگز نمی‌تواند از دست مردان واقعی خدا بربیاید، مگر آن‌که بحرانی عقیدتی در جامعه پدیدار شده باشد. حالا هم مشاور علمی پاپ اعلام کرده که احتمال وجود حیات در کرات دیگر ممکن است، گرچه کشیش برونو به خاطر همین عقیده در سال 1600 میلادی زنده در میدان شهر سوزانده شده.
این همان تحجری است که باعث می‌شود یک باور علمی یا یک عقیده اثبات‌نشده تنها به این دلیل رد شود که ممکن نیست موجودی هوشمند مبرا از گناه اول وجود داشته باشد. گناه اول همان است که باعث شد تا آدم از بهشت به زمین رانده شود.

*****************************************************************************8 

 

حتما ماجرای جناب گالیله را شنیده اید که کلیسا او را به دلیل تلاش های علمی و نتایجی که به دست آورده و مننشر نموده بود، مورد پیگرد قرار داد و سرانجام به جرم نقض محتویات کتاب مقدس، در دادگاه انکیزیسیون محاکمه نمود. این نخست باری نبود که کلیسا  چنین رفتاری با دانشمندان می نمود و آخرین باری هم نبود. پیشتر از او جردانو برونو به دلیل آنکه گفته بود خورشید مرکز کاینات نیست و نمیچرخد در آتش زنده زنده سوزانده شده بود.

اما گالیله در بند این فداکاری ها و قهرمان بازی ها نبود. وقتی دید کلیسا با او شوخی ندارد و آتش زدن و شیطان از روح به در کردن جدی است، دعای توبه (دعایی مرتدان باید می خواندند تا از مرگ رهایی یابند.) را خواند(ما نمی دانیم آب توبه هم به سر ریخت یا نه!) و استغفار نمود.

ماحصل این دادرسی را همه می دانیم. ولی چنانچه بخواهیم دوباره سازی اش نماییم لابد چیزی شبیه این بوده است:

کشیش: ای  مردک! این مردک بی دین مرتد! ای از خدا به دور! تو با نوشته هایت در صدد گمراه نمودن مردم برآمدی. این یاوه ها را از چه رو نوشته ای؟ با این که در سفر یوشع آمده است که یوشع دستش را بر آسمان برد تا خورشید سرجایش باایستد، و به این روشنی نشان داده است که خورشید به دور زمین می گردد تو خلاف رای او نظر داده ای.

گالیله: عالی جناب سخن شما درست است. سخن کتاب مقدس هم صحیح و راستین است. من تنها خواستم سخنی به شوخی بگویم تا گرد هم آییم و دمی بخندیم. وگرنه هر آدم هوشیاری که سفر یوشع را بخواند متوجه همه چیز خواهد شد.

کشیش: پس اعتراف می کنی که زمین ثابت است؟

گالیله: باری اعتراف می کنم.

کشیش: و خورشید به دور زمین می گردد؟

گالیله: باری اعتراف می کنم.

 

و به این ترتیب از مرگ محتوم نجات می یابد.

معروف است هنگام خروج از دادگاه یکی از شاگردان گالیله راهش را می گیرد و بر صورت او آب دهان می اندازد و می گوید:

“بیچاره ملتی که قهرمان ندارد.”

گالیله به عنوان یک دانشمند پاسخی هوشمندانه به او می دهد که:

“بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان دارد.

 

 

 

 

 

 

***************************************

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 16:25 1388/05/8
78
مرغ سحر
مرغ سحر نام تصنیف مشهوری است که نخستین بار با صدای ملوک ضرابی و بعد با صدای قمرالملوک وزیری اجرا شد. شعر تصنیف مرغ سحر را ملک‌الشعرای بهار سرود و آهنگ آن، در دستگاه ماهور، از مرتضی نی‌داوود است.

یکی از محبوب‌ترین اجراهای این تصنیف از محمدرضا شجریان است که اغلب به خواست مردم در کنسرت‌های شجریان به گوش می‌رسد.

ماندگاری مرغ سحر را باید در مضمون اجتماعی-سیاسی آن جستجو کرد که در هر دوره‌ای در ایران به گونه‌ای مصداق پیدا می‌کند.

متن شعر

بخشی از شعر ملک الشعرای بهار که در تصنیف خوانده می‌شود، به این شرح است:

بند دوم این تصنیف ، سیاسی بوده و فقط اجراهای قدیم آن موجود است.

* بند اول

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن ز آه شرربار این قفس را بَرشِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه ‌ای تازه گل از این، بیشتر کن مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر کن

* بند دوم


عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد
راسته و مهر و محبت فسانه شد،قول و شرافت همگی از میانه شد از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن! {{{2}}}
جور مالک ، ظلم ارباب،زارع از غم گشته بی تاب ساغر اغنیا پر می ناب، جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن ساقی گلچهره بده آب آتشین، پرده دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین کز غم تو ، سینه من، پر شرر شد ، پر شرر شد

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 16:13 1388/05/8
77

ستارخان چه کرد ؟

 

ستار: خدا اون چیزی رو می خواد که اراده ما بخواد.

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 16:07 1388/05/8
76
8 مرداد 88 - 15:32

... منبع : http://www.ajayeb.ir/sattarkhan/index.php

1.jpg
ستارخان
2.jpg
sattarkhan2.jpg

محل فیلمبرداری: طهران، بهارستان، مجلس
علی حاتمی: خب ...آماده!... سه. دو. یک... حرکت!
سربازان روسی پشت توپها قرار می گیرند و شلیک می کنند. گلوله ها به بدنه مجلس شورای ملی اصابت می کند. آزادی خواهان از پنجره های مجلس تیر می اندازند. دکور مجلس در حال فروریزی است.
علی حاتمی عینک آفتابی اش را از روی چشم بالا می زند ومی گوید: کات! همین برداشت خوب بود... زیر کلاکت یادت نره بنویس: به توپ بستن مجلس به دست لیاخوف، برداشت چهارم...
محل فیلمبرداری: منزل علی موسیو ( تبریز)، ستارخان، باقر خان، علی موسیو و حیدر عمو اوغلو مشغول صحبت اند.
علی حاتمی: حرکت!
حیدر عمو اوغلو: خبر بدی دارم! لیاخوف مجلس رو به توپ بسته... انگار ملک المتکلمین و صور اسرافیل رو کشتن. تقی زاده هم معلوم نیست کجاست. می گن رفته زیر بیرق انگلیس...
ستارخان: پس تو اونجا چی کار می کردی؟
حیدر عمو اوغلی: من که نمی تونستم جلوی توپ در آم...
ستارخان: مرگ حقه لامصب! مرگ دست خداست نه دست اون توپهای روسی. من اگه عمرم به دنیا بود که هست، جلوی اون توپهای روسی هم زنده می موندم لامصبا!
علی موسیو: ما باید بجنگیم! من به غیر از خونه ام که مال زنمه همه داراییمو می دم تا تفنگ بخریم. باید بجنگیم.
باقر خان: آقام علی، ذوالفقارش رو از رو می بست. اگه مشروطه چی هستین اسلحه هاتونو بیارین بیرون!... همه مردم ستار رو می شناسن و به مردونگی قبولش دارن. من و میر هاشم و تمام محله پشت ستار واستادیم. امیرخیز، مامالان، باغمیشه، همه جا!
ستارخان: جنگ عین آتیش قلیون منه! اگه بهش پک نزنم خاموش می شه!
( حیدر ساکت است)
علی موسیو: فقط اسلحه لازم نیست. آدمهایی لازم اند که جرات به کار بردن اسلحه را داشته باشند. ستار یکی از اونهاست...
کات!

***

محمد علی شاه در کاخ نشسته بود. اما انگار صدای گلوله ها را از تبریز می شنید. گلوله هایی که سوت می کشیدند و از بیخ گوشها می گذشتند... گلوله... گلوله... گلوله...
باقر خان نشسته بود روی یک کنده چوب، اسلحه را عمود بر زمین گذاشته و سرش را به آن تکیه داده بود. تفنگچی هایش هر کدام به سویی می دویدند، فشنگ می آوردند، گلوله توپ ها را کنار توپ می چیندند و هر از چند گاهی چیزی از سالار می پرسیدند. باقر جواب می داد و دوباره با سکوت سرش را به تفنگش تکیه می داد. عاقبت مردی دوان دوان رسید و با صدای بلند داد زد: هاااای سالار! سوار های رحیم خان نزدیک اند. دارند می آیند که نیروی های خیابان و امیرخیز را از بین ببرند.
باقر خان گفت: فوری یکی را بفرست امیر خیز تا به ستار اطلاع بدهد. از کدام جانب می آیند؟
مرد گفت: اینطور که می آیند به نظرم از این جانب وارد شوند. تا نیم ساعت دیگر باید برسند.
باقر خان تفنگش را کنار گذاشت و دهنه توپ را به سمتی که تفنگچی گفت بود برگرداند. دو تفنگچی به کمکش آمدند و توپ را هل دادند و مستقر کردند. باقر خان گفت: نزدیک که شدند یک گلوله توپ مهمانشان می کنیم...
ساعتی گذشت. دیده بان از بالای بارو گرد و خاکی دید. فریاد زد: دارند می آیند! شلیک می کنند و می آیند!!
باقر خان گفت: به تیررس که رسیدند علامت بده... و به توپچی گفت: علامت که داد بزن.
چند دقیقه ای گذشت. باقر خان یک زانو را بر زمین زده بود ، دستش را روی زانو گذاشته بود و سبیلش را تاب می داد. همه منتظر بودند. دیده بان آب دهانش را قورت داد و فریاد زد: حالا!...
توپچی شلیک کرد، گرد و خاک به هوا بلند شد. باقر خان چشم هایش را ریز کرد تا چیزی ببیند. نتوانست. فریاد کشید: چی شد؟ دیده بان داد زد: اینطور که من دیدم حداقل ده نفری ازشان کشته شدند. بقیه هم دارند فرار می کنند!
باقر خان گفت: مرحبا!... به امیر خیز اطلاع بدهید... و دوباره روی زمین نشست و سرش را به تفنگ تکیه داد.

***

شب خنک تبریز، هوای پاک تابستان، خانه ای در کوی امیرخیز. اینجا منزل ستار خان است. دو نفر روی تخت نشسته اند. ستار و باقر، یکی سردار و آن یکی سالار. آتش دو قلیان در فضای تیره حیاط برق می زند.
- امروز خوب روزی بود ستار. هر چه نیرو داشت رحیمخان ما به عقب راندیم!
- بد هم نگفتی. گویا سراغ امیرخیز هم می خواستند بیان!
- بله سردار. ما نگذاشتیم. آن طور که دیده بان روی بارو دیده بود بیوک خان سردسته سوار ها بوده ولی خودش کشته نشده. رحیم خان هم که انگار قابل حساب نکرده ما رو! ... بیوک خان رو فرستاده و خودش نشسته به عیش و عشرت!
- عیب نداره باقر. حالا که فهمید چند تا کشته داده و بیوک با چه خفتی فرار کرده حساب می آد دستش.
- فکر می کنی جنگ تا کی طول بکشه سردار؟
- تا هر موقع باشه عیب نداره. تازه اول جنگه باقر. دو هفته نیست مجلسو به توپ بستن. حرفهای حیدر عمو یادت نیست؟... می خوان بساط مشروطه رو برچینند. ما نمی ذاریم باقر. نمی ذاریم! خودت و تفنگچی هاتو آماده کن برای یه جنگ طولانی! یا دوباره مشروطه رو می گیریم یا همه کشته می شیم. قول بده وسط کار کم نیاری. جا نزنی!
- قول می دم سردار! قول!

***

پیروزی ابتدایی نصیب آزادی خواهان تبریز شده بود. اما در دیگر شهر های ایران اوضاع این گونه پیش نمی رفت. در طهران و دیگر ولایات آزادی خواهی سرکوب شده بود و استبداد قاجاری حکمرانی می کرد. این اخبار در تبریز و در میان آزادی خواهان موجی از یاس و نا امیدی افکند. رحیم خان علی رقم شکست اولیه بدست باقر خان نیرو هایش را دوباره به سمت تبریز گسیل کرد. ترس و وحشت بر جان مردم افتاد و در موج سنگینی از بی امیدی اسلحه ها به زمین گذاشته شد. رحیم خان پیروزمندانه وارد شهر شد و بدون هیچ مقاومتی تبریز هم به دست استبداد محمد علی شاه افتاد. اما نه همه تبریز...
... اینجا ایران است. آن شهری که آن بالا می بینی گوشه های سمت چپ نقشه، تبریز نام دارد. اینجا شیر های دلاوری خفتخه اند. این بیرق های سفید که می بینی بر در خانه ها نصب شده علامت صلح است. صلح با استبداد. اما نترس. شیر های دلاور همین روزهاست که بیدار شوند و این بیرق های ننگین را از سر در خانه ها بیاندازند... این محله که می بینی اسمش امیرخیز است. توی این کوچه ستار خان منزل کرده است. شیر امیرخیز حالاست که بیدار شود...
منزل حاج مهدی کوزه کنانی، نزدیک بازار تبریز
ستارخان: این که نشد وضع لامصبا! پس غیرت کجا رفته؟ یا علی بگید و بلند شید تا این استبداد چی ها رو بریزیم بیرون. مملکت مشروطه می خواد!
علی موسیو: نهارتو بخور سردار. عجله نکن. آرام آرام!
حاج مهدی: راست می گه ستار! عجله نکن. حمایت من و همه بازاری ها پشت شماست. به خواست خدا همه این استبداد چی ها رو دور می اندازیم. زمانش دست خداست. حالا نشد یک ماه دیگه. یک سال دیگه.
ستارخان: می ترسم حاجی! می ترسم آتیش جگرم خاموش بشه!
حاضرین در بحث و جدل غرق شده بودند که ناگاه صدای شلیک گلوله ای همه را میخکوب کرد. یک نفر گفت: سقف اطاق را ببینید! نگاهها به سمت سقف اطاق رفت. گلوله ای به سقف اطاق خورده بود. نگاهها به میان جمع برگشت. حسین باغبان به تفنگ یکی از تفنگچی ها که از دهانه تفنگش دود خارج می شد اشاره کرد و گفت: چه کار کردی تفنگدار؟
تفنگچی گفت: بی اختیار زدم! دستم به ماشه نبود! نمی دانم چگونه شلیک شد!!
حاج مهدی گفت: قضا بلا بوده... رفع شده انشاء الله
ستار خان خندید و گفت: قضا بلا نبوده حاجی! نشانه خوب و فال نیک ما بوده! همین نشانه برای من کافی است. جنگ را از فردا دوباره شروع می کنم. هر که می خواهد بیاید همین جا بگوید یا علی!
فریادی در اطاق پیچید: یا علی!

sattarkhan1.jpgجنگ دوباره آغاز شد و این بار یازده ماه به طول کشید. گاهی ستارخان پیروز بود و گاهی استبداد. رحیم خان آمد و رفت، عین الدوله والی تبریز شد و بعد هم صمد خان به او پیوست. قساوت و کشت و کشتار را به حد نهایت رسانیدند اما ستارخان پایداری می کرد. تیر ماه فرا رسید و بعد از یازده ماه جنگ طاقت فرسا، تبریز در محاصره نیروهای دولتی مقاومت می کرد. گویی دیگر نای مقابله نمانده بود. آب و آذوقه به شهر نمی رسید. دست ها از زور گرسنگی تاب آن نداشتند که ماشه تفنگ را بچکانند. ستارخان نگران اوضاع شهر بود...
ستار: بد وضعی پیش آمده باقر!
باقر: تا خدا چی بخواد سردار...
ستار: خدا اون چیزی رو می خواد که اراده ما بخواد. نیروهای روس می خوان بریزند تو شهر. به بهانه این که توی تبریز آب و غذا نیست... قرمساق ها!
باقر: صلاح دیگه به نامه نوشتن به شاهه ستار! باید بگیم که نباید پای روس و انگلیس وسط کشیده بشه...
ستار: هیهات از این شاه... هیهات!

***

سپاه روس از راه جلفا راه آذوقه را به تبریز باز کرد. نیروهای دولتی به سرکردگی صمد خان و عین الدوله از ترس جانشان هر کدام به سویی دویدند. محمدعلی شاه به پایان سلطنتش نزدیک بود. صمصام السلطنه بختیاری به شورش برخواسته و نیروهای دولتی را شکست داده و حتی اصفهان را نیز فتح کرده است. سردار اسعد نیز همراه اوست. او با فرستادن تلگرافی خبر پیروزی خویش را به ستار خان می رساند. مجاهدین گیلان نیز به پا می خیزند و برای فتح طهران پیش می روند. آنها خبر فتح قزوین را با تلگراف برای ستارخان می فرستند. در کوی امیرخیز، ستارخان توی حیاط روی تخت نشسته است و تلگراف ها را می خواند. قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد.

***

طهران فتح شد. محمد علی شاه فرار کرد و نسیم آزادی وزیدن گرفت. ستار خان و باقر خان با شکوه و جلال وارد طهران شدند. خیابان ها آذین بندی شده بود. ستار شاخه گلی در دست داشت و لبخند می زد. باقر سینه را سپر کرده بود و راه می رفت. کسی گفت: سردار! بفرمایید تا عکسی به یادگار بگیریم.
سردار و سالار هر کدام روی یک صندلی نشستند. باقر کلاهش را مرتب کرد، دستش را روی عصا گذاشت و سینه اش را جلو داد. ستار خان هم یک دست را روی زانو گذاشت و گل سرخش را با دست دیگر گرفت. عکاس باشی گفت: آماده باشید... یک، دو، سه... متشکرم آقایان!

احسان شارعی

sattarbagher.jpg

hr.jpg
علی علی , ali_ali200093
علی علی - 15:48 1388/05/8
75
ستارخان
سردار شجاعت و مردانگی
اشاره:
برخی ایام در تقویم هستند كه می توانند یاد دلاورمردان رشید میهن را در ذهن ها زنده كنند، ولی چون همه اسیر زندگی صنعتی شده ایم، شاید به راحتی از كنار این مناسبت ها بگذریم.وفات شهادت گونه ستارخان یكی از این موارد است. در مطلبی كه از پی می آید، صرفا یاد ستارخان گرامی داشته شده و تحلیل قضایا، به ویژه رشادت ها و نیز عوامل دخیل در فوت این قهرمان نامی را شاهد نیستیم . مبارزات ستارخان در محاصره تبریز و دفاع دلاورانه او در مقابل مخالفان مشروطه ، مقاومت و مبارزه بی نظیر او در ارك تبریز ، پایین كشیدن پرچم های برافراشته تسلیم خائنان در برابر روسها در این شهر و نیز زخمی و كشته شدن ناجوانمردانه او به دست عوامل یپرم خان و همان كسانی كه پیش از ستار خان و در آغاز مشروطیت ، شیخ فضل الله ها را به دار آویختند ، از جمله مطالبی بود كه می توانست در این یاد داشت به آنها پرداخته شود كه چنین نشده است .به امید مرور تحلیلی تاریخ مشروطه در آینده، مطلب را می خوانیم:
006243.jpg
صدیقه طالبی
نام ستارخان با انقلاب مشروطه ایران و همچنین با واژه های جوانمردی و آزادگی قرین شده است. این سردار دلاور در پیروزی انقلاب مشروطه، به تنهایی یك عامل اساسی و تعیین كننده بود و از دید استبداد، بزرگترین خطر محسوب می  شد، تا جایی كه استبداد محمد علی شاهی توانست تمام انجمنی ها و مبارزین زمان را به شكست یا انزوا بكشاند و تنها در مقابل ستارخان و یاران معدود او بود كه با تمام قوا و سپاه ویرانگرش به زانو درآمد و این حماسه شاید در تاریخ بشری كم نظیر باشد.
به راستی ستارخان حائز چه صفات و خصوصیاتی بود كه توانست به این مهم نایل آمده و به عنوان یكی از بزرگترین و محبوب ترین قهرمانان تاریخ چند قرن اخیر ایران مطرح شده و به یك شخصیت جهانی مبدل شود؟
در این فرصت سعی بر این است كه در مورد صفات و فضائل اخلاقی ستارخان، سردار ملی از دیدگاه مورخان و نویسندگان، مطالبی هرچند گذرا مطرح گردد تا از خلال آن با برخی از سجایای اخلاقی این اسطوره تاریخی ایران آشنایی اجمالی به دست آید.
در مورد فضائل اخلاقی و صفات ستارخان نوشته های اسماعیل امیرخیزی؛ كه از یاران نزدیك سردار بوده، قابل توجه است. او در ذكر «صفات پسندیده و خصال ستوده ستارخان» به موارد زیر اشاره می كند:«شجاعت و رشادت؛ این دو صفت به اندازه ای در وی مشهود بود كه در میان مردم حكم ضرب المثل پیدا كرده بود- عزم و اراده- درست قولی؛ در سر قول خود تا پای جان ایستادگی می كرد- گذشت و اغماض؛ شخص كینه توزی نبود- انصاف و مروت- حب وطن- تدین؛ بر دین اسلام و مذهب تشیع و ائمه اطهار(ع) فوق العاده عقیده داشت... اعتقاد به رحمت خداوند... بدون شك این صفات از جمله علل مهم پیروزیهای او در جنگها و همچنین محبوبیت روزافزون او در میان توده مردم؛ در گذشته و حال بوده است.
مؤلف كتاب «دیدار همرزم ستارخان» به نقل از همرزم او، سردار ملی ایران را اینچنین به تصویر می كشد:
«شجاع است و از جا درنمی رود، كمترین تزلزلی را به خود راه نمی دهد. به چنین قهرمانی كه دیدگاهش افقهای دور و دراز است، باید نازید، باید بالید... قهرمان جاویدان ما خم به ابرو نمی آورد، نه تنها در مقابل وسوسه یك تن، بلكه در برابر اغوا و اراده كشی و تلقینات ضعف آور هزاران تن است كه شكیبا می ماند و مردانه می ایستد و با زانوان استوار و عشق پایدار جلو می رود و به خود تلقین می كند: «قسم خورده ام، قرآن مهر كرده ام، پرچم آزادی را به دوش گرفته ام، حاشا كه زمین بگذارم.»
علامه قزوینی در كتاب «وفیات المعاصرین» ، در مورد سردار ملی ایران، كه به یك شخصیت جهانی مبدل شده بود، می آورد: «متدرجاً شهرت او از داخل به خارج ایران سرایت كرد و شجاعت و مردانگی او در تمام دنیا انتشار یافت وغالب اوقات در جراید اروپا و آمریكا هر روز با خط درشت اسم ستارخان در صفحه اول روزنامه جات با تفصیل جنگ های او و مقاومت های سخت او در مقابل قشون دولتی چاپ می شد و خوانندگان آن جراید را قرین اعجاز و تحسین می نمود.»
بدین ترتیب محبوبیت ستارخان فقط محدود به داخل ایران نمانده و تمام آزادیخواهان و شخصیت های جهانی شیفته این قهرمان پرآوازه شده بودند و اینچنین است كه «والمونت» دبیر سوم سفارت فرانسه در ایران، در مورد ستارخان زبان به ستایش گشوده و می نویسد: «در میان مردانی كه انقلاب ایران به جبهه فرستاد، هیچ چهر ه ای ممتاز و والامقام تر از ستارخان دیده نمی شود. چنان نیرومند است كه حتی امروز دلاوریهای او مافوق تصور است، او یك گاریبالدی دیگری است. یك گاریبالدی جذاب، خوش منظر، اسرارآمیز، با جذبه و یك دلیر شرقی، علاوه بر این در میان صفات طبیعی او باید خشونت و زیبایی مردانه ای را به حساب آورد.»
006246.jpg
و بر این اساس دانشمند فقید دكتر عبدالحسین نوایی؛ در مورد ستارخان می نویسد: «ستارخان بسیار شجاع بود و داستانهای عجیبی كه از او نقل می كنند و هیچ یك گزافه نیست؛ دلیل بزرگی است بر روح شجاع و بلند وی. در جنگ ها هیچ وقت خود را از تیر دشمن مخفی نمی داشت و شگفت این كه جز یك بار در تبریز تیر نخورده بود و آن را هم تا مدتی پنهان می داشت.»
اما، عاقبت این سردار بزرگ ایران در كشمكش های سیاسی ایران دوره مشروطه چه شد؟ به عبارت دیگر بعد از پیروزی مشروطه، جامعه آن روز ایران چگونه از این قهرمان بزرگ كه یك شخصیت جهانی محسوب می شد، تجلیل كرد؟
بعد از پیروزی مشروطیت؛ به علت نفوذ عناصر استعماری و فرصت طلب به داخل انقلاب مشروطه و منحرف كردن آن؛ این سردار بزرگ نیز از جمله چهره هایی بود كه متحمل انواع ناروایی ها و كم لطفی ها گردید و سرانجام نیز به طور ناجوانمردانه از جریان مشروطیت به كنار گذاشته شد و اوج این ناروایی ها در جریان «پارك اتابك» به وقوع پیوست كه طی آن، سردار دلاور مشروطه به طور ناجوانمردانه مورد هدف گلوله قرار گرفته و خانه نشین گشت: «پارك [اتابك] غارت شد و اسبها و اموال مجاهدان و ستارخان به تاراج رفت، ولی از خود او خبری نبود؛ پس از تفحص با رد قطره های خونی كه ریخته شده بود، ستارخان را پیدا كردند، در حالی كه پایش تیر خورده بود.» و بالاخره این مظلومیت ستارخان بود كه برای همیشه در دل تاریخ به یادگار ماند. سرداری كه مستبدین را با تمام ساز و برگشان زمین گیر كرده بود، به وسیله مشروطه چی های تقلبی و فرصت طلب گلوله خورده و خانه نشین شد و این حادثه ناگواری بود كه مانند لكه سیاهی، در دل تاریخ مشروطه ایران برای همیشه تاریخ به یادگار خواهد ماند.
و سرانجام این سردار دلاور در ۲۵ آبان ۱۲۹۳ (ه ش)، پس از تحمل چهار سال زندگی پرمشقت، در چهل و هفت و بنا به قولی در چهل و هشت سالگی دارفانی را وداع گفت و به ملكوت اعلی پیوست. «از طرف دولت جنازه او با تشریفات نظامی و روی توپ تشیع شد» و در «باغ طوطی» حضرت عبدالعظیم در شهر «ری» به خاك سپرده شد.
انتشار خبر درگذشت این قهرمان بزرگ آزادی، موجب تأثر و تأسف همگان گردید و سراسر ایران را غرق در ماتم و عزا ساخت.
منابع:
۱- قیام آذربایجان و ستارخان، اسماعیل امیرخیزی، تهران، نشر كتابفروشی تهران، ۱۳۵۶.
۲- دیدار همرزم ستارخان، نصرت الله فتحی، تهران، ۱۳۵۱.
۳- مشروطه سازان، محمد علی صفری، نشر علم، تهران، ۱۳۷۰.
۴- فتح تهران، دكتر عبدالحسین نوایی، انتشارات بابك، تهران، ۱۳۵۶.
۵- تاریخ هیجده ساله آذربایجان، كسروی، امیركبیر، تهران، ۱۳۴۶.
۶- رهبران مشروطه، صفایی، انتشارات جاویدان، تهران، ۱۳۶۳.
علی علی , ali_ali200093
علی علی - 00:17 1388/04/23
74

نیکولای چائوشسکو دیکتاتور رومانی

درسی از تاریخ :

آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان، روز پنج شنبه دوم ژوئیه در سخنانی حوادث ایران را مشابه برخورد "اشتاتزی" پلیس مخفی آلمان شرقی در دوران تسلط کمونیست ها در این کشور توصیف کرد. مطبوعات اروپا نیز به مقایسه وضعیت امروز ایران با دوران تسلط کمونیسم بر اروپای شرقی پرداخته اند.

اما در اروپای شرقی چه گذشت و چرا صدر اعظم آلمان حوادث ایران را مشابه روند حوادث در کشورهای اروپای شرقی سابق و دیکتاتوریهای برپا شده بر اساس ایدئولوژی در آنها می داند.

خونین ترین حوادث در جریان سرنگونی کمونیسم در اروپای شرقی در رومانی اتفاق افتاد که شاید بیشترین شباهت را با حوادث امروز خیابانهای ایران دارد. نیکولای چائوشسکو تنها رهبر در اروپای شرقی بود که حاضر به پذیرش حکم تاریخ نشد و در برابر جنبش آزادیخواهی ملتش مقاوت کرد و در نتیجه تبدیل به تنها رهبر اروپای شرقی نیز شد که بدنبال سقوط کمونیسم محکوم به اعدام گردید.

نیکولای چائوشسکو دیکتاتور رومانی در سال 1965 از سوی حزب کمونیست به "ریاست جمهوری" این کشور منصوب شد.  او بمدت 24 سال خود را بعنوان "رهبری" که مردم رومانی  هیچ نقشی در انتخابش نداشتند بر آنان تحمیل کرد.  چائوشسکو بمانند هر دیکتاتور دیگری تصور می کرد که شکست ناپذیر است و با اتکا بر نیروی نظامی و نیز پلیس مخفی مخوفش "سکوریتاس"  قادر است تا مردمی را که تشنه آزادی اند تا ابد مجبور به پذیرش "رهبری" خود کند.

  در دسامبر سال 1989 و در حالیکه نیکولای چائوشسکو در بازدید رسمی از ایران بسر می برد و بعنوان اولین رئیس جمهور یک کشور خارجی بر روی آرامگاه آیت الله خمینی تاج گل نهاده بود مردم شهر "تیمی سوآرا" در رومانی در تظاهراتی صلح جویانه خواستار آزادی و حقوق انسانی خود شدند.

النا چائوشسکو همسر دیکتاتور, و معاون نخست وزیر, در حالیکه چائوشسکو در ایران مشغول یک دیدار رسمی بود در روز 16 دسامبر 1989 دستور کشتار و سرکوب تظاهرکنندگان آزادیخواه شهر "تیمی سوآرا"  را صادر نمود. ده ها  تن از تظاهرکنندگان آزادیخواه  در این سرکوب جان باختند.

  چائوشسکو پس از بازگشت از مسافرت رسمی از ایران, ضمن حمایت از کشتار تظاهرکنندگان شهر "تیمی سوآرا" آنان  را "خرابکاران خارجی" خواند که "قادر به دیدن پیشرفتهای مردم رومانی نیستند".

چائوشسکو پس از این بیانات به مانند رسم هر سال به همراه همسرش و دیگر سران حکومتش در بالکن قصر ریاست جمهوری رومانی ظاهر شدند تا بمانند 24 سال گذشته سخنانی تهی از حقیقت را برای مردم رومانی بر زبان آورند..

اما در میان شگفتی جهانیان, صدها هزار نفر از مردمی که با در دست داشتن عکسهای چائوشسکو و دیگر سمبلهای حزب کمونیست رومانی جهت شنیدن سخنان "رهبر" در میدان مقابل قصر گرد آمده بودند ناگهان "رهبر" را "هو" کردند و بمانند جرقه ای که به انبار باروت سرایت کرده باشد بسوی قصر ریاست جمهوری هجوم بردند
.  جهان هنوز مات حرکت مردم رومانی است که با تصاویر چائوشسکو و سمبل های حزب کمونیست رومانی در دستشان تومار حکومت وی را در هم پیچیدند.

نیکولای چائوشسکو و همسرش النا لحظاتی ناباورانه از بالکن قصر شاهد منظره ای بودند که در تصورهیچ کس نمی گنجید.
نیروهای امنیتی دیکتاتور به سوی مردم آتش گشودند, اما جلوگیری از خیزش چند صد هزار نفری مردم که دیگر به دروازه های ورودی قصر ریاست جمهوری رسیده بودند با هیچ سلاحی و با هیچ نیروی امنیتی امکانپذیر نبود. چائوشسکو و النا خود را به بام قصر رسانده و با هلیکوپتری در صدد فرار از رومانی بر آمدند. پس از دقایقی پارلمان و کاخ ریاست جمهوری و دیگر نهادهای دولتی به تصرف مردم در آمده بود.

  تعدادی از نظامیان رومانی در کنار مردم کشور خود قرار گرفتند و در روز 25 دسامبر سال 1989 هلیکوپتر نیکولای چائوشسکو و النا را در حالیکه در حال فرار از کشور بودند توسط جنگده های ارتش مجبور به فرود آمدن در خاک رومانی کردند.

تنها ساعاتی بعد چائوشسکو و همسرش در یک دادگاه مردمی بواسطه سرکوب و کشتار شهروندانی که تنها خواسته شان آزادی بود محاکمه و محکوم به تیرباران شدند.  حکم اعدام  بلافاصله و در مقابل دوربین های تلویزیونی در شهر مرزی "تارگو ویسته" رومانی  به  اجرا در آمد. فیلمبردار در لحظات قبل از تیرباران, تصویر را بر روی دستبند طلای گرانبهای همسر رئیس جمهور و صدر هیئت رئیسه حزب "کمونیست" رومانی زوم کرده بود که قبل از تیرباران از پشت بسته شده بود.

دادستان در دادگاه به چائوشسکو گفته بود: "تو بهتر بود در همان ایران باقی می ماندی, جای تو در همان جا بود". صحنه محاکمه و سپس تیرباران دیکتاتور رومانی و مقاومت او و همسرش النا قبل از اجرای حکم از تلویزیون رومانی و دیگر کشورهای جهان پخش شد. نیکولای چائشسکو و النا حتی تا آخرین لحظات قبل از تیرباران قادر به باورکردن این واقعیت نبودند که تومار حکومتشان به این سرعت درهم پیچیده شده است. چائوشسکو تنها مدت کوتاهی قبل از روز اعدامش بعنوان "رئیس جمهور رومانی" میهمان حکومت ایران بود.

جالب توجه است که
چائوشسکو دیکتاتور رومانی تنها "رئیس جمهور" جهان بشمار می رود که بواسطه زمان طولانی حکومت دیکتاتوری اش هم میهمان رسمی پادشاه و ملکه ایران در زمان حکومت شاهنشاهی و هم میهمان حکومت اسلامی بوده است.

پس از  اعدام  نیکولای چائوشسکو تصاویر بازدید رسمی او از ایران بدون سرو صدا از همه جا حذف شد.

  و چنین شد عاقبت دیکتاتوری که سرانجام گرفتار خشم ملت خود گردید. پس از اعدام دیکتاتور نوبت به فرزندان و دیگر حامیان و سرکوب کنندگان خیزش آزادی خواهی رومانی رسید که یکی پس از دیگری به دستهای عدالت سپرده شدند.  از جمله "نیکو چائوشسکو" پسر 38 ساله دیکتاتور بواسطه جرائم متعدد در رابطه با نقض حقوق بشر که با سوء استفاده از موقعیت پدرش در دوران حکومت او مرتکب شده بود به 20 سال زندان محکوم شد. او در سال 1992 بواسطه دلایل انسانی و بیماری از زندان آزاد شد و چهار سال بعد در سن 45  سالگی جان سپرد.

  پس از اعدام دیکتاتور رومانی و همسرش, فیلم و تصاویری که از فقر, نکبت و گرسنگی مردم این کشور در جهان منتشر شد تاثر دنیایی را برانگیخت.

اینک 20 سال پس از سرنگونی چائوشسکو, مردم رومانی دارای کشوری آزاد و دمکراتیک و  از اعضای اتحادیه اروپا هستند.

خصلت جداناپذیر دیکتاتورها که تصور می کنند شکست ناپذیرند و زمانی به خود می آیند  که واقعیت از آنان پیشی گرفته است بخشی از تاریخ بشری است. سرنوشت صدام حسین در عراق, چائوشسکو در رومانی, پینوشه در شیلی, هونه کر در آلمان شرقی, فروپاشی اتحاد جماهیر شوری با وجود دیوارهای آهنین و زرادخانه اتمی اش و ... تنها نمونه های کوچکی  از پایان غیر قابل اجتناب تعدادی از دیکتاتورهای تاریخ 30 ساله اخیر جهان هستند و بی شک آخرین نمونه ها نیز نخواهند بود
علی علی , ali_ali200093
علی علی - 02:52 1388/04/13
73

Babak Khorramdin

From Wikipedia, the free encyclopedia

Jump to: navigation, search
A modern artist's vision of Bābak Khorram-Din

Bābak Khorram-Din (Persian: بابک خرمدین; alternative spelling: Bâbak Xoramdin; 795, according to some other sources 798— January 838) was one of the main Persian[1][2][3][4] revolutionary leaders of the Iranian[5]Khorram-Dinān[6] ("Those of the joyous religion"), which was a local freedom movement fighting the Abbasid Caliphate. Khorramdin appears to be a compound analogous to dorustdin (orthodox) and Behdin "Good Religion" (Zoroastrianism)[7], and are considered an offshoot of neo-Mazdakism[8]. Babak's Iranianizing[9] rebellion, from its base in Azarbaijan in northwestern Iran,[10] spread to the Western and Central parts of the land and lasted more than twenty years before it was defeated.


Contents

[hide]

[edit] Early life

Bābak was born into a Persian family in Āzerbāijān (northwestern Iran) close to the city of Artavilla (modern Ardabil). According to Wāqed ben Amr Tamimi, the oldest biographer on Babak, Bābak's father was a Persian from Madā'īn (formerly known as Ctesiphon, capital of Sassanian Persian Empire, 35 km south of modern Bağdād in Irāq) who left for the Āzarbāijān frontier zone and settled in the village of Balālābād in the Maymadh district. According to Fasīh, his mother - a native Persian of Āzarbāijān - was known as Māhrū (meaning Moon-Face/Belle in Persian)[7].

After his father’s death in his early teens, Babak was given the responsibility of his 2 brothers and mother during a traditional Zoroastrian ceremony in a fire-temple. By the age of 18, Bābak had established himself in the city of Tabrēz and was engaged in the arms trade and industry. Later on, this engagement gave him the opportunity to travel to some regions and become familiar with regions like the Caucasia, the Middle East, and the Byzantine Empire[11].

[edit] Movement

View of the landscape from the castle.
Babak Castle.
Babak Castle.
Babak Castle.
The castle could be seen at the peak between fog.
The castle from the camp.

In 755, Abū Muslim of Khorassan, a famous and popular Persian nationalist, was murdered. Although he had helped the Abbasids to defeat the former Caliphs, the Umayyad dynasty, the ruling Caliph had given the order to kill him, probably because of his increasing popularity among Iranians and Non-Muslims[7]. Many Iranians, who had expected more freedom and more rights from the new rulers, could not believe that their hero was killed by the ruling Caliph whom they had considered a friend of Iran and Iranians.[12]

This incident led to many revolts, mostly by angry Zoroastrians. This, in turn, forced the Caliphs to use more violence against the Iranian population in order to keep the eastern provinces under control. The constant revolts did not come to an end in the following decades, and the Iranian population of the Caliphate was constantly being oppressed.

Babak joined the Khurramiyyah (Khorram-Dinān). The story of joining the Khorrami movement is being told in Waqed's account, in summary, as follows:

Two rich men named Jāvidān b. Shahrak (or Shahrak) and Abu 'Emran were then living in the highland around the mountain of Badd and contending for the leadership of the highland's Khorrami inhabitants. Jāvidān, when stuck in the snow on his way back from Zanjān to Badd, had to seek shelter at Balalabad and happened to go into the house of Babak's mother. Being poor, she could only light a fire for him, while Babak looked after the guest's servants and horses and brought water for them. Jāvidān then sent Babak to buy food, wine, and fodder. When Babak came back and spoke to Jāvidān, he impressed Jāvidān with his shrewdness despite his lack of fluency of speech. Javidan therefore asked the woman for permission to take her son away to manage his farms and properties, and offered to send her fifty dirhams a month from Babak's salary. The woman accepted and let Babak go.[7]

Under the direction of his mentor Javidan Shahrak, a leader of one of the sects of the Khorramdin, Babak's knowledge of history, geography, and the latest battle tactics strengthened his position as a favorite candidate for commander during the early wars against the Arab occupiers.

Bābak was a highly spiritual person who respected his Zoroastrian heritage. He made every possible effort to bring Iranians together and also with leaders such as Maziar to form a united front against the Arab Caliph. According to the medieval historian, Ibn Esfandyar, who composed the book Tarikh-e Tabaristan "History of Tabaristan", Maziar said:

I (Maziyar), Afshin Kheydar son of Kavus, and Babak had made an oath and allegiance that we re-take the government back from the Arabs and transfer the government and the country back to the family of Kasraviyan (Sassanids)"[13]

However, one of the most dramatic periods in the history of Iran was set under Bābak’s leadership between 816-837. During these most crucial years, they not only fought against the Caliphate, but also for the preservation of Persian language and culture.

After the death of Javidan, Babak married Javidan's wife and became the Khorramis' leader, sometime in the year 816-17 during al-Ma'mun's reign. Babak incited his followers to rise in rebellion against the caliphal regime. The reports state that Babak called Persians to arms, seized castles and strong points, thereby barring roads to his enemies. Gradually a large multitude joined him.[7].

According to Vladimir Minorsky, around the 9th-10th century:[14]:

”The original sedentary population of Azarbayjan consisted of a mass of peasants and at the time of the Arab conquest was compromised under the semi-contemptuous term of Uluj (“non-Arab”) - somewhat similar to the raya (*ri’aya) of the Ottomon empire. The only arms of this peaceful rustic population were slings, see Tabari, II, 1379-89. They spoke a number of dialects (Adhari (Azari), Talishi) of which even now there remains some islets surviving amidst the Turkish speaking population. It was this basic population on which Babak leaned in his revolt against the caliphate.

There had long been groups of Khorramis scattered in Isfahan, Azarbaijan, Ray, Hamadan, Armenia, Gorgan, and elsewhere in Iran [7], and there had been some earlier Khorrami revolts, e.g., in Gorgan jointly with Red Banner (Sorkh-'alamān) Bātenis in the caliph Al-Mahdi's reign in 778-79, when 'Amr b. 'Ala', the governor of Tabarestān, was ordered to repulse them, and at Isfahan, Ray, Hamadan, and elsewhere in Harun al-Rashid's realm, when 'Abd-Allah b. Malek and Abu Dolaf 'Ejli put them down on caliph's behalf - but none had the scale and duration of Babak's revolt, which pinned down caliphal armies for twenty years. After Babak's emergence, the Khorrami movement was centered in Azarbaijan and reinforced with volunteers from elsewhere, probably including descendants of Abu Moslem's supporters and other Iranian enemies of the 'Abbasid caliphate. The figures given for the strength of Babak's Khorramdinan army, such as 100,000 men (Abu'l-Ma'ali), 200,000 (Mas'udi), or innumerable (Baghdadi) are doubtless highly exaggerated but at least indicate that it was large[7]. At that time of Babak, there were Khorramis scattered in many regions of Iran, besides Azerbaijan, reportedly in Tabarestan, Khorasan, Balkh, Isfahan, Kashan, Qom, Ray, Karaj, Hamadan, Lorestan, Khuzestan as well as in Basra, and Armenia[7].

Tabari records that Babak claimed he possessed Javadan's spirit and that Babak became active in 816-817. In 819-820 Yahya ibn Mu'adh fought against Babak, but could not defeat him. Two years later Babak vanquished the forces of Isa ibn Muhammad ibn Abi Khalid. In 824-825 the caliphal general Ahmad ibn al Junayd was sent against Babak. Babak defeated and captured him.

In 827-828 Muhammad ibn Humayd Tusi was dispatched to fight Babak. He won a victory and sent some captured enemy, but not Babak, to al-Ma'mun. However, about two years later, on June 9, 829, Babak won a decisive victory over this general at Hashtadsar. Muhammad ibn Humayd lost his life. Many of his soldiers were killed. The survivors fled in disarray.

In 835-836 the caliph al-Mu'tasim sent his outstanding general Afshin against Babak. Afshin rebuilt fortresses. He employed a relay system to protect supply caravans. Babak tried to capture the money being sent to pay Afshin's army, but was himself surprised, lost many men and barely escaped. He did succeed in capturing some supplies and inflicting some hardship on his enemies. Amongst Babak's commander were Azin, Rostam, Tarkhan, Mua’wiyah and Abdullah. [15].

The next year Babak routed the forces of Afshin's subordinate, Bugha al-Kabir. In 837-838 al-Mu'tasim reinforced Afshin and provided him clear military instructions. Patiently following these enabled Afshin to capture Babak's stronghold of Badhdh. Babak escaped. Al-Mu'tasim sent a safety guarantee for Babak to Afshin. This was taken to Babak who was very displeased. He said:

"Better to live for just a single day as a ruler than to live for forty years as an abject slave."

He made his way to the Armenian leader Sahl Smbatean (Sahl ibn Sunbat in Arab sources), Prince of Khachen. Sahl Smbatian, however, handed Babak over to Afshin, for big amount of reward. Al-Mu'tasim commanded his general to bring Babak to him. Afshin informed Babak of this and told him since Babak might never return, this was the time to take a last look around. At Babak's request, Afshin allowed his prisoner to go to Badhdh. There Babak walked through his ruined stronghold one night until dawn.

Eventually, Bābak, his wife, and his warriors were forced to leave Ghaleye Bābak after 23 years of constant campaigns. He was eventually betrayed by Afshin and was handed over to the Abbasid Caliph. During Bābak's execution, the Caliph's henchmen first cut off his legs and hands in order to convey the most devastating message to his followers. The legend says that Bābak bravely rinsed his face with the drained blood pouring out of his cuts, thus depriving the Caliph and the rest of the Abbasid army from seeing his pale face, a result of the heavy loss of blood.[7][16]

[edit] Bibliography

Muhammad ibn Jarir al-Tabari History v. 32 "The Reunification of the Abbasid Caliphate," transl. C.E. Bosworth, SUNY, Albany, 1987; v. 33 "Storm and Stress along the Northern Frontiers of the Abbasid Caliphate," transl. C.E. Bosworth, SUNY, Albany, 1991

[edit] See also

[edit] References and notes

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 02:50 1388/04/13
72
Babek_1.jpg
علی علی , ali_ali200093
علی علی - 02:48 1388/04/13
71
عماد الدین نسیمی
سید عماد الدین نسیمی یكی از شخصیتهای بر جسته ادبیات آذربایجان است. بدون تردید می توان گفت كه نسیمی در فاصله زمانی نظامی و فضولی بزرگترین شاعر ادبیات آذربایجان محسوب می شود. مقام نسیمی در تاریخ ادبیات آذربایجان بویژه از آن جهت بسیار عالی است كه وی اولین كسی است كه دیوان كامل به زبان توركی در آذربایجان ایجاد نمود. البته قبل از او نیز شاعرانی مانند حسن اوغلی در زبان مادری خود اشعاری سروده بودند ولی از آثار آنها جز چند نمونه ای در دست نیست.
آثار نسیمی یكی از بهترین نمونه های شعر غنایی آن دوره محسوب می شوند. آنچه ویژه تمام آثار وی می باشد، همانا روح پرشور و هیجان انگیزیست كه از عشق مفرط به آزادی بشر و تقدیس عمیق شخصیت انسانی سرچشمه می گیرد. در آثار نسیمی تجلیل و ستایش نوع بشر بی نظیر است و این ستایش كه یكی از علایم مشخص شعرای طریقت حروفی میباشد گاهی به حد افراط می رسد تا جایی كه حد فاصل بین آفریننده و آفریده به كلی از میان میرود و مدعای اناالحق می شود:
بیرون ز وجود خود خدا را
زنهار مجوی اگر خدایی
آنچه در باره زندگی و بویژه دوران كودكی نسیمی در دست داریم، بسیار ناچیز است. تذكره نویسان در مورد مولد و سال تولد و وفاتش با هم اختلاف نظر دارند. در تاریخ ادبیات آذربایجان مولد نسیمی را شاماخی نوشته اند و از اینرو وی را نسیمی شروانی خوانده اند. ویژگیهای زبان نسیمی در دیوان توركی برای اثبات این مدعا شاهد صادقی است. در اینكه نسیمی مدت مدیدی در باكو بوده جای شكی باقی نیست؛
ای نسیمی چون خدا گفت انّ ارضی واسعه
خطة باكو به جا بگذار، كاین جای تو نیست
تاریخ تولد نسیمی نیز بطور تحقیق مشخص نشده است و سال 1369 میلادی را بطور تخمین قبول كرده اند. سال وفاتش را نیز حدود سال 1404 نوشته اند.
آنچه در باره این شاعر متواتر است فداكاری، جسارت، مردانگی و بالاخره مرگ فجیع‌اش در شهر حلب می باشد و در آن شهر نیز مدفون است و مزارش زیارتگاه اهل عرفان می باشد.
دوران زندگی نسیمی مصادف با یك سلسله حوادث تاریخی و سالهای پر آشوب قرن جهاردهم میلادی بوده است. با یورشهای پی در پی امیر تیمور و جانشینانشكشورهای خاور زمین مبدل به یك دریای متلاطم گردیده بود. در نتیجه این یورشها سرحدات كهنه از بین میرفت و شالوده امپراتوری بزرگی ریخته می شد. سنگینی بار این لشكر كشیها و خون ریزیها، طبق معمول زمانه بر دوش زحمتكشان و توده رنجبران بود. آنچه در آن دوره ارزشی نداشت جان آدمی بود. مصایب دیگری نیز وجود داشت و زنجیر اسارت روحانی مكمل تمام آنها بود. از اختلافات دینی و مذهبی حد اكثر استفاده می شد. در این شرایط ویژه تاریخیاندیشه های نوع پرستی و آمال انسان دوستی در ممالك اسلامی و از آنجمله در آذربایجان در قالب طریقت‌های صوفیانه و از همه بیشتر در طریقت حروفی تبلیغ می شد. راه دیگری نبود چون هر گونه اندیشة اجتماعی و فلسفی، خواهی نخواهی جنبه مذهبی به خود می‌گرفت و در شرایطی كه دین در تمام شئون زندگی و دانش و اجتماع بشری نفوذ داشته باشد این انگیزه ناگزیر است.
نسیمی نیز مثل بسیاری از متفكرین نوع پرور آنروزگار نجات بشر را در دفع هر گونه اختلافات دینی و مذهبی می دانست و با تقدیس نوع بشر می خواست از شكنجه و آزار و كشتار جلو گیری كند. به آنهایی كه فی سبیل الله خون كفار می ریختند می گفت كه هر فردی در عالم خود خدایی است و خون او را به خاطر جلب رضای خدا ریختن روا نیست؛
مسجد و میكده و كعبه و بتخانه یكی است
ای غلط كرده ره كوچة ما خانه یكی است
چشم احول ز خطا گر چه دو بیند یك را
روشنست این كه دل و دلبر و جانانه یكی است
آنچه مسلمان آنرا خدا میخواند و مسیحیان اب و ابن و روح القدس و كلیمی بواسطه موسی می شناسد، به اعتقاد حروفیان و از آنجمله نسیمی همانا خود آدم است؛
آتش رخسار آدم بود بی روی وریا
آنكه می گفت از درخت سبز اناالله با كلیم
اگر كسی گوید كه به جز ما كسی هست یا به گفته صریحتر جز ما آفریدگاری هست راه خطا پیموده است؛
گویی كه بغیر ما كسی هست؟
از خویشتن این حدیث متراش
اول و آخر، بدایت و نهایت نیز در میان نیست و نباید به وعده فردا دل بست؛
ز حرف كاف و نون، كن، نه امروز آمدی بیرون
نداری اول و آخر برو فارغ ز فردا شو
و اگر عابدی از نسیمی بپرسد كه قبله ات كجا است، وی بی درنگ اینگونه پاسخ می دهد؛
الا ای عابدی كز من جز آن رو قبله می پرسی
عبادت كرده ام بت را جز آن رو قبله گر دارم
پس مسلمان و مسیحی و كلیمی و غیره باید بسوی یك قبله روی گردانند و آن قبله و معبود خود انسان است. از اینجا نتیجة دیگری نیز بدست می آید و آن عبارت از این است كه برخی چنان تصور كرده اند كه حروفیان و از آن جمله نسیمی وقتیكه اناالحق گفته اند به خدایی خود گواهی داده اند. در صورتیكه نسیمی این مقام را منحصر به خود یا مرادش فضل الله نعیمی نمی داند و بطور اعم هر فرد انسان را لایق این علو تلقی مینماید.
خلاصة كلام اینكه نسیمی خدا پرستی را نوع پرستی دانسته و با جسارت تمام بشر را به مقام آفریدگار ارتقا داده و در جای او نشانده است؛
طریق ورسم دو بینی رها كن ای احول
كه یك حقیقت و ماهیت است روح و بدن
و به این حقیقت و ماهیت واحد باید ملك سجده كند، زیرا دارای علو مقام بشری است؛
نسیمی را ز فضل حق چو كار دل میسر شد
ملك را سجده فرمایم كه تعظیم بشر دارم
مظهر تجلیات جمال خدا را نیز باید در رخ همین بشر دانست؛
نسیمی در رخ خوبان جمال الله می بیند
بیا بشنو ز گفتارش بیان سر سبحانی
آشكار است كه تمام این تأویلات بر خلاف احكام دینی بود بویژه كه نسیمی قرآن را نیز به شیوه باطنیان نفسیر می كرد و از اینكه در قرآن آفرینش زمین و زمان را بتلفظ كاف و نون (كن ) از طرف خدا دانسته اندپس قبل از هر چیزی حروف خلق شده اند و منبع وجود از حروف سرچشمه گرفته است. تمام اینها بر خلاف سلیقه شریعتمداران سطحی نگر و روحانیان خشك و زاهدان متعصب بود و خواهی نخواهی مورد خشم آنان قرار میگرفت. با اینكه او از مآل كار خود بی خبر نبود با این وجود قدمی واپس ننهاد و حتی همیشه در آرزوی رسیدن روزی بود كه جان خود را در راه اندیشة خود فدا كند و بدین طریق به دولت منصور رسد؛
ای نسیمی ز خدا دولت منصور طلب
عاشق ار كشته شود بر سر داری باری
در بعضی منابع گفته شده است كه نسیمی برادری داشته به نام شاه خندان كه از صراحت لهجه و عاقبت كار برادرش دچار تشویش میشود و به او توصیه می كند كه اسرار مگو را پیش هر كسی باز گو نكند. شاعر چنین پاسخ میدهد؛

Dəryaye mühit cüşə gəldi

Kon eilə məkan xuruşə galdi

Sirri əzəl oldi aşkara

Aşiq nejə eiləsin mudara...

دریای محیط به جوش آمد//كون و مكان به خروش آمد»
«سر ازل آشكار گردید//عاشق ز چه رو كند مدارا
بالاخره آنچه نسیمی در انتظارش بود به سراغش آمد. این عاشق بی قرار كه شب و روز در گردش و اشاعة مرام خود بود گذارش به حلب می افتد و در آنجا نیز شیفتگان آزادی را به دور خود جمع میكند. در یكی از مجالس شهر حلب جوانی به آواز خوش شعر نسیمی را می خواندهكه گویا مطلع آن غزل این بوده است؛
حق بین نظری باید، تا روی مرا بیند
چشمی كه بود خود بین، كی روی خدا بیند؟
جوان بیچاره را بخاطر خواندن این شعر به پای محاكمه می كشانند و مؤلف آنرا از وی می پرسند. جوان خود را سراینده معرفی میكند تا اینكه فتوای قتلش صادر می شود. این خبر به نسیمی می رسد. بلافاصله خود را به معركه میرساند و با معرفی خود جان جوان بی گناه را نجات می دهد و خود به آغوش مرگ می شتابد.
گویند قاضی شرع كه فتوای قتل نسیمی را داده بود گفت:« این آنچنان كافر است كه اگر خون ناپاكش به یكی از اعضای كسی برسد، آن عضو بی درنگ باید قطع شود.» از قضا در حین اجرای حكم قطره‌ای از خون عمادالدین به انگشت قاضی می چكد و چون حاضران به وی اشاره كردند حاشا كرد و گفت« من آن مطلب را به عنوان مثال گفته بودم.» نسیمی در برابر این دو رویی قاضی بلادرنگ گفت؛

Zahidək bir barmaqin kəssək dönər həq dən keçər

Bax bü miskin aşiqi sər pa soyürlar ağlamaz

یك انگشت زاهد را اگر ببریم از حق می گذرد»
« ببین این عاشق مسكین را سراپا پوست می كنند و گریه نمی كند
و نیز گویند چون به جهت خونریزی چهره وی زرد شد مخالفان بر وی ایراد گرفته و آن را نشانه ترس نسیمی خواندند كه در آخرین لحضات عمرش چنین گفت؛
آندم كه اجل موكل مرد شود
آهم چودم سحر گهی سرد شود
خورشید كه پر دل تر از آن چیزی نیست
در وقت فرو شدن رخش زرد شود.
در پایان به یكی از غزلیات نسیمی توجه كنید
منم آن دو هفته ماهی كه بر آسمان جانم
منم آن خجسته مهری كه بر اوج لا مكانم
منم آن سپهر حشمت كه برای كسب دولت
نهد آفتاب گردون رخ و سر بر آستانم
منم آن امیر كشور كه همیشه در دیارم
قمر است شحنه شب، زحل است پاسبانم
منم آن كلام صادق كه بود ز ریب خالی
منم آن كتاب ناطق كه صفات خویش خوانم
منم آن همای رفعت كه فراز عرش پرّم
منم آن جهان معنی كه برون از این جهانم
منم آنكه شاه و سلطان كند از درم گدایی
منم آنكه مهر گردون كله است وسایبانم
منم آنكه فرق فرقد به قدم همی سپارم
منم آنكه بر دو عالم سرو دست می فشانم
منم آن لطیف ساقی كه به عاشقان سر خوش
رخ حور مینمایم، می روح میچشانم
منم آن شكر حدیثی كه به نطق چون در آیم
رخ وزلف ماهرویان سخن است و ترجمانم
منم آن زدیده غایب كه همیشه در حضورم
منم آن وجود ظاهر كه ز دیده ها نهانم
منم آن ره سلامت كه صراط نام دارم
منم آن نعیم باقی كه بهشت جاودانم
منم آن كه اندر اشیا شده ام به حرف گویا
ز رموز و وحی بگذر، كه من این زمان عیانم
به قدیم و حادث از ره مرو ای حكیم عاقل
كه من آن وجود فردم كه هم اینم و هم آنم
تو چو عیسی ای نسیمی همه گر چه جان و روحی
منم آنكه روح روحم، منم آنكه جان جانم
منم آن شریف گوهر كه ز معدن حیاتم
منم آن شراب كوثر كه به جوی جان روانم
علی علی , ali_ali200093
علی علی - 02:20 1388/03/30
70

نرون میگوید : " رم را به آتش بکشید تا بتوانم کمی گریه کنم و اشک بریزم "

 

 

 

آتش كشید

جام جم آنلاین: 1944 سال پیش در روز 19 ژوییه سال 64 میلادی نرون امپراتور خونخوار و مجنون رم به سربازانش دستور داد تا مخفیانه این شهر را آتش بزنند. نرون قصد داشت گناه آتش زدن شهر رم را به گردن مسیحیان بیندازد و در عین حال ،او می خواست كاخ جدیدی برای خود بسازد و نقشه شهر را تغییر دهد.
100944097084.jpg

آتش سوزی از یك دكان كوچك در نزدیكی سیرك ماكسیموس در پای تپه پالاتینو كه كاخ امپراتور بر فراز آن ساخته شده بود ، آغاز شد و به زودی سراسر شهر را دربرگرفت.

در آن زمان رم نزدیك به 800 هزار جمعیت داشت ومساحت آن حدود 13 كیلومتر مربع بود.

بخش اعظم فضای شهر را معابد ، ساختمان های دولتی و كاخ ها اشغال كرده بودند.

شهر رم شش روز در آتش می سوخت و بخش اعظم ساختمان های شهر از بین رفتند و هزاران نفر از مردم شهر كشته شدند. نرون كه به ییلاق رفته بود فورا به رم بازگشت و تا قبل از این كه دامنه آتش به كاخ او برسد از فراز كاخ خود آتش سوزی رم را تماشا می كرد و چون خود را یك خواننده و نوازنده بی نظیری می دانست ، هنگام تماشای آتش سوزی چنگ می نواخت و بخش هایی از اشعار هومر در مورد آتش سوزی شهر تروا را می خواند. پس از این كه دامنه آتش به كاخ نرون رسید ، او كاخ خود را ترك كرد.

نرون دستور می دهد كاخ جدیدی را برایش احداث كنند كه نام آن را خانه طلایی گذاشت.
وسعت این كاخ 80 هكتار بود و از تپه پالاتینو تا تپه كائلیوس گسترش داشت.

در میان این دو تپه باغها و یك دریاچه مصنوعی احداث شدند كه یك مجسمه غول آسای نرون به ارتفاع 44 متر بر آنها اشراف داشت.

پس از فروكش كردن آتش سوزی ، عوامل نرون در شهر شایع كردند كه مسیحیان عامل آتش سوزی بودند. سربازان نرون تعداد زیادی از مسیحیان شهر رم را دستگیر كردند. برخی از آنها را در سیرك های رم در مقابل جانوران درنده رها كردند. تعدادی دیگر را به صورت مشعل زنده درآوردند. تعدادی از حواریون حضرت مسیح مانند سن پیر و سن پل جزو مسیحیانی بودند كه توسط ماموران نرون به شیوه های گوناگون و وحشیانه كشته شدند.

كشتار مسیحیان تقریبا سی سال پس از مصلوب شدن حضرت مسیح انجام گرفت.

از آن پس اقدامات وحشیانه نرون بیشتر شد و موجب نارضایتی مردم و سرداران رمی شد. نرون در سال 66 میلادی به دلیل بیزاری از رم تصمیم گرفت به یونان سفر كند.

در اوایل سال 68 میلادی هنگامی كه نرون به رم بازگشت با شورش هایی در نقاط مختلف امپراتوری مواجه شد.

او كه طرفداران خود را از دست داده بود به خانه یكی از دوستانش پناه می برد. در آنجا به نرون خبر می رسد كه گالبا یك ژنرال شورشی به مقام امپراتوری انتخاب شده است.

نرون با شنیدن این خبراز شدت پاس در روز 9 ژوئن سال 68 میلادی خودكشی می كند.

به این ترتیب ، در روز 19 ژانویه سال 64 میلادی شهر جاودانی رم دچار یك حریق عظیم شد.

عامل اصلی این حریق نرون امپراتور دیوانه رم بود كه می خواست با تخریب شهر كاخ جدیدی برای خود ساخته و نقشه شهر را تغییر دهد و در عین حال مسیحیان را مسبب حریق معرفی كرده و آنها را قتل عام نماید.

شهرام اویسی , shahram_oveisi
شهرام اویسی - 00:05 1388/02/25
69
Link.gif

دریای کورش؛ پیشنهاد ما این است

باسلام
این مطلب را عینا از سایت «
خبرنویس» نقل می کنم:

فراموشش کن !
 آدم که به قول آن فرزانه به استخوان های پوسیده اجدادش افتخار نمی کند.
-مگر تو میتوانی هزاران سال را، یکدفعه فراموش کنی ؟
- نه اما حرفهای تو گواه یک حقیقت تلخ است . به تلخی سقوط از بلندای یک اوج پر افتخار!
- آیا حقیقت را به جرم تلخ بودنش باید کتمان کرد؟ در ثانی اگر بخواهی بنشینی و هق هق روزهای رفته را بشماری همه راه ها روی خودشان تکرار می شوند! آن وقت تو دیگر تصمیم نمی گیری . این قانون طبیعت است.
بنشین تا تصمیم بگیرند.
که مولوی اهل ترکیه باشد.
به رودکی ویزای تاجیک بدهند.
شهریار را آذربایجانی بدانند.
ابوسعید ابوالخیر به مهمانی ترکمن ها برود و دیگر به خانه برنگردد.
ابوعلی سینا بین افغانستان اشغالی و امارات نیم وجبی بخت برگشته تردید کند.
ابوریحان بیرونی از خلیج فارس بیرون برود ؛ و تعلق خاطری نشان دهد به کشور های حوزه ی خلیجی که می خواهند دیگر فارس نباشد.
تو بمانی و تنهایی دو کویر برهوت!
تو بمانی و نفرین آیندگان!
کلاهخودت را بردار!
اینجا میدان جنگ است!
دلم می سوزد برای بقیه کشورهای این سیاره ی دیوانه . غنایم دارد تمام می شود و چیزی برای ارمنی ها و عراقی ها و ازبک ها و پاکستانی ها و هندی ها و... باقی نمانده.
ساکت شدی ؟!!
اگر بیشتر سکوت کنی یهودی ها از خانه ات یک کاردستی کوچک می‌سازند.
به عقیده من کورش کبیر، کبیر به دنیا نیامد، خودش زحمت کشید.
حالا دیگر همه چیز تمام شده و مانده است این حرفها:
 شاید بعضی ها در زندگی روزمره ی شان آدمهای پستی باشند. اما در وضعیت های بحرانی همه می توانند به قدیس تبدیل شوند . از آن نوع قدیس هایی که امروز دیگر کسی آنها را تحویل نمی گیرد .
وحالا تو !
منتظر حقوق بشر نباش !
 چه چیزی می تواند به اندازه ی سی هزار بمب هسته ای که آنگلوساکسونها دارند نسبت به حق حیات همه ی جانداران بی اعتنا باشد؟
حق من و تو همه ی مساحتی است که اجدادمان اینگونه آنرا سبز خواسته اند . تا سرخ رو بایستیم و قلب های سپیدمان گواه پاکی اش باشد:

  
نقشه امپراطوری ایران قدیم

خوب دقت کنید !
کورش نام دریایی است که قریب به صد سال است توسط انگلیسی های از خود راضی به  دریای عربی تغییر نام داده است.
درست صدایش کن!
به نظر تو دریای کورش تا کبیر شدن چقدر فاصله دارد؟

 

این نقشه را ببینید:

 
نقشه ایران؛ خلیج فارس(Persian Gulf) ؛ دریای عمان(Oman Sea)

 

 پیشنهاد ما این است


نقشه ایران؛ دریای ایران(Iranian Sea) ؛ دریای کوروش(kurosh Sea)


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.