| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
951
|
5388
|
91/3/4 (14:23)
|
|
||
|
|
26
|
276
|
90/4/26 (23:24)
|
|
||
|
|
728
|
3665
|
90/7/22 (22:54)
|
|
||
|
|
200
|
516
|
90/6/29 (22:06)
|
|
||
|
|
330
|
2970
|
90/2/23 (14:23)
|
|
||
|
|
504
|
4671
|
90/2/23 (14:21)
|
|
||
|
|
174
|
1919
|
90/2/23 (14:20)
|
|
||
|
|
287
|
2456
|
90/2/23 (14:19)
|
|
||
|
|
327
|
2601
|
90/1/2 (12:32)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
89/12/29 (11:16)
|
|
||
|
|
45
|
272
|
89/11/23 (14:15)
|
|
||
|
|
0
|
28
|
89/11/21 (22:35)
|
|
||
|
|
262
|
1720
|
89/10/26 (18:25)
|
|
||
|
|
234
|
1550
|
89/6/3 (21:37)
|
|
||
|
|
387
|
11939
|
89/3/18 (16:37)
|
|
||
|
|
10
|
99
|
89/3/18 (16:37)
|
|
||
|
|
135
|
932
|
89/3/18 (16:36)
|
|
||
|
|
154
|
686
|
89/3/18 (16:36)
|
|
||
|
|
65
|
671
|
89/3/18 (16:35)
|
|
||
|
|
0
|
62
|
89/3/18 (16:35)
|
|
من مسافری غریبم
توی جاده ی نگاهت

که چشام مثل قدم هات
تا ابد مونده به راهت
باورم کن که فقط تو،
تویی معنای وجودم
تو بیا تا غم دوریت
نره توی تار و پودم...
شاید هرگز تو ندونی دل سنگ کجا اسیره
یا چرا تنگ غروبا دل آیینه می گیره
شاید هرگز تو ندونی تا سحر چند تا ستاره ست
وقتی دل تنگ تو سینه همدمش ابر بهاره ست
سخته سخته، خیلی سخته این همه باره رو دوشم
تو می گی تقصیر من نیست،نرسید صدات به گوشم
حالا فریادمو بشنو، که برات گفتنی دارم
ای که هرگز ندونستی چرا اینقدر بی قرارم
بعد از این هر جا که رفتی، اگه آینه رو می پوشه
اگه دیدی از دل سنگ داره چشمه ای می جوشه
لحظه ای بمون و بشنو، لحظه ای با جون و دل باش
تا اگه کسی صدات کرد، بشنوی صداشو ایکاش
از وبلاگ خودم بود . اینو دوسش دارم تقدیم شما باد . با عشق تمنا 

یك زوج در اوایل 60 سالگی، در یك رستوران كوچیكرمانتیك سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یك پری كوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنینمثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر كدومتون می تونینیك آرزو بكنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیاسفر كنم.
پری چوب جادووییش رو تكون داد و
اجی مجی لا ترجی
دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیكQM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، این خیلی رمانتیكه ولی چنین موقعیتی فقط یك بار در زندگی آدم اتفاق میافته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه كه همسری 30 سالجوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!
پری چوب جادوییش و چرخوند و.........
اجی مجی لا ترجی
و آقا 92 ساله شد!
پیام اخلاقی این داستان
مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن ،ولی پریها.................مونث هستند
به نظرم قابل نام گذاری نیست چون یک احساس تعلق و وفاداری دیده میشودجیک جیکی که به اندازه یک دنیا غم در دلش بیان میکند
نگاهی که شاید مرور دوران خوش اشیانه سازی و زمانی که با نوک کوچکشان تک تک شاخه های کوچک درخت را برای اغاز زندگی برپا میکرد
همان نوکی که همیشه برای بیان عشق به معشوقش همیشه در حال نوازش و تمییز کردن جفتش بود
ای کاش ما انسانها هم قدری مانند این حیوانات بودیم
باز هم آهنگ های بی صدای
هنوز هم آن زن فاحشه خواننده است با آن موهای زرد لخت
و هنوز مایکل بچه باز بازی رقص را با سفیدی اندامش ادامه داده است
و هنوز زهره بی چاره از ترس یک سی دی بازیگر است
صدا های بی مفهوم هنر
وحشت یک فیلم بی آهنگ که مردم در آن بی معنا به بازی می گیرند خنده هایشان را
the wall
دیگر پینک نمی خواند از سلام از دروغ ار پول و از فاحشه
همان پینکی که یک زمان برای ما فلوید شد
همان فلویدی که از حقیقت می گفت و امروز دیگر هیچ حقیقتی نمی خواند
باز هم به آهنگ های بی صدا گوش دهید یک سری ملودی های نا هماهنگ
میفا دروره سیلا سو و شاید بعد آنها سی
دیگر به این ناهم گونی ها گوش ندهید
برای خود یک روز را شروع کنید
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است . آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم . لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم: دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی ! مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند. چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بودفریاد بر آورد : ای مردم ! این مرد دیوانه است ! سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید ، پس جانم درمحبت خورشید ملتهب شدو دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی درحالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم : مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند!این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم : آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات ودرون ما آگاه شوند،می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیارمفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد ازدزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد!
جبران خلیل جبران
کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.
دم جنبانکگفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تورا بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم باکسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.
دمجنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.
کرگدنگفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.
دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.
کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمیبینم..
دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولیمن مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت:نه,من قلب نازکندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازکداری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکهدهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.
کرگدنگفت:خب , این یعنی چی؟
دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلبنازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشقشود.
کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی...بگذارروی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...
کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یکجمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.
اما دمجنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چینهای پوستش را بر می داشت.
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم میخواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانکگفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرفمیشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتراست.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.
روزهاگذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست..هر روزپشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت وکرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: بهنظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره هایمزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانکگفت:نه,کافی نیست.
کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهایدیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
دم جنبانکچرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کردوتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.
کرگدن میخواست همین طور تماشاکند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسیداحساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دمجنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشممافتاد.حالا چه کار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و رویسر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازکداری.
کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند ووقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!
کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟
دمجنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.
کرگدن باز هم منظور دمجنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز همتماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طوراز چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.
آن وقت لبخند زد و با خودشگفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذارتمام قلبم را برای او بریزم
می توان در کنار لحظه های خالی از یک لبخند
و در شروعی تازه , یک چشم به هم زدن
با هم به امواج دریای خالی از یک قطره آب و اشک نگاه کرد
آیا می توان خاطرات را هم خالی کرد از ذهن پوچ یک کودک نا بالغ ؟؟
خنده را افسون کرد و رو رفت به جای یک خاطره در ساعت ۲۰:۳۰
نگاه کن به مردی که شبها ولگردانه نعشه است ار بوی تریاک سوخته
او نمی خندد و بی خاطره نعشه
تو به یاد خاطراتم بمان ای نعشه از یک لبخند
خنده هایم را به پاکی دریای بی آب به لبخنده بی دلی فروختی
من نعشه ی خندهای باز مانده ای از تو بی خواب در ربودم
من خالی از پوچم