userinfo close

  ,

جمعه‌ی غریب


jomeh_gharib

تاسیس: 31 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: میلاد سلیمی راد - معاونان
نردبان این جهان ما و منی است. عاقبت این نردبان افتادنی است لاجرم آنکس که بالاتر نشست. است ادامه »
نردبان این جهان ما و منی است.

عاقبت این نردبان افتادنی است


لاجرم آنکس که بالاتر نشست.

استخوانش سخت تر خواهد شکست


 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
951
5388
91/3/4 (14:23)
26
276
90/4/26 (23:24)
728
3665
90/7/22 (22:54)
200
516
90/6/29 (22:06)
330
2970
90/2/23 (14:23)
504
4671
90/2/23 (14:21)
174
1919
90/2/23 (14:20)
287
2456
90/2/23 (14:19)
327
2601
90/1/2 (12:32)
0
13
89/12/29 (11:16)
45
272
89/11/23 (14:15)
0
28
89/11/21 (22:35)
262
1720
89/10/26 (18:25)
234
1550
89/6/3 (21:37)
387
11939
89/3/18 (16:37)
10
99
89/3/18 (16:37)
135
932
89/3/18 (16:36)
154
686
89/3/18 (16:36)
65
671
89/3/18 (16:35)
0
62
89/3/18 (16:35)

عنوان بحث

صابر فاطمی , mihan1366
صابر فاطمی - 09:40 1386/04/20

معرفی شخصیتهای برجسته ی ایران وجهان

 

معرفی شخصیت های ملی.سیاسی.مذهبی.فرهنگی اجتماعی به همراه انتشار بخشهایی از اندیشه و اثار و عکسهای شخصی و اجتماعی انان.

 

زنده باد ایران با شناخت عناصر مهم و بازگشت به عزت ایران

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
پرنده خدایی ، ، درک ناشدنی , iran_islam
27

شخصیت برجسته ی جهانی :

" جومونگ " ....

خودتون برین راجع بهش تحقیق کنین ...

ساناز  گ , sanaz1982
ساناز گ - 16:07 1387/04/29
26
زندگی نامه فیثاغورث 



Image.aspx?width=150&height=200&path=\Images\Application\MagazineArticle-138.jpg



فیثاغورث (در یونانی Πυθαγορας) (زادهٔ حدود ۵۶۹ (پیش از میلاد) - درگذشتهٔ حدود ۴۹۶ (پیش از میلاد)). از فیلسوفان و ریاضیدانان یونان باستان بود. شهرت وی بیشتر بخاطر ارائه قضیهٔ فیثاغورث است. وی را یونانیان یکی از هفت فرزانه بشمار می‌آوردند.


زندگی



فیثاغورث در جزیره ساموس، نزدیک کرانه‌های ایونی، زاده شد. او در عهد قبل از ارشمیدس، زنون و اودوکس (۵۶۹ تا ۵۰۰ (پیش از میلاد)) می‌زیست.


او در جوانی به سفرهای زیادی رفت و این امکان را پیدا کرد تا با مصر، بابل و مغان ایرانی آشنا شود و دانش آنها را بیاموزد. به طوری که معروف است فیثاغورث، دانش مغان را آموخت. او روی هم رفته، ۲۲ سال در سرزمین های خارج از یونان بود و چون از سوی پولوکراتوس، شاه یونان، به آمازیس، فرعون مصر سفارش شده بود، توانست به سادگی به رازهای کاهنان مصری دست یابد. او مدتها در این کشور به سر برد و در خدمت کاهنان و روحانیون مصری به شاگردی پرداخت و آگاهی‌ها و باورهای بسیار کسب کرد واز آنجا روانه بابل شد و دوران شاگردی را از نو آغاز کرد.


وقتی او در حدود سال ۵۳۰، از مصر بازگشت، در زادگاه خود مکتب اخوتی را بنیان گذاشت که طرز فکر اشرافی داشت. هدف او از بنیان نهادن این مکتب این بود که بتواند مطالب عالی ریاضیات و مطالبی را تحت عنوان نظریه‌های فیزیکی و اخلاقی تدریس کند و پیشرفت دهد.


شیوهٔ تفکر این مکتب با سنت قدیمی دموکراسی، که در آن زمان بر ساموس حاکم بود، متضاد بود. و چون این مشرب فلسفی با مذاق مردم ساموس خوش نیامد، فیثاغورث به ناچار، زادگاهش را ترک گفت و به سمت شبه جزیره آپتین (از سرزمینهای وابسته به یونان) رفت و در کراتون مقیم شد.


در افسانه‌ها چنین آمده است که متعصبان مذهبی و سیاسی، توده‌های مردم را علیه او شوراندند و به ازای نور هدایتی که وی راهنمای ایشان کرده بود مکتب و معبد او را آتش زدند و وی در میان شعله‌های آتش جان سپرد.


این جمله معروف را دوستدارانش در رثای او گفته‌اند : «Sic transit gloria mundi» یعنی «افتخارات جهان چنین می‌گذرند».


وی نظرات ریاضی خویش را با ترهات فلسفی و باورهای دینی درهم آمیخته بود. او در عین حال هم عارف و هم ریاضیدان بود و بقولی یکدهم شهرت او نتیجه نبوغ وی و مابقی ماحصل ارشاد و رسالت اوست.


فیثاغورث و مسئلهٔ استدلال در ریاضیات



برای آنکه نقش فیثاغورث را در تبیین اصول ریاضیات درک کنیم، لازم است کمی درباره جایگاه ریاضیات در عصر وی و پیشرفتهایی که تا زمان وی صورت گرفته بود، بدانیم که این هم به نوبه خود، در خور توجه است. جالب است بدانید با اینکه مبنای ریاضیات بر «استدلال» استوار است، قبل از فیثاغورث هیچ کس نظر روشنی درباره این موضوع نداشت که استدلال باید مبنی بر مفروضات باشد. به عبارتی استدلال، مسئلهٔ تعریف شده‌ای نبود.


در واقع می‌توان گفت بنا به قول مشهور، فیثاغورث در بین اروپاییان اولین کسی بود که روی این نکته ا صرار ورزید که در هندسه باید ابتدا «اصول موضوع» و «اصول متعارفی» را معین کرد و آنگاه به اتکاء آنها که «مفروضات» هم نامیده می‌شوند، روش استنتاج متوالی را پیش گرفت به پیش رفت. از نظر تاریخی «اصول متعارفی» عبارت بود از «حقیقتی لازم و خود بخود واضح».


اینکه فیثاغورث استدلال را وارد ریاضیات کرد، از مهمترین حوادث علمی است و قبل از فیثاغورث، هندسه عبارت بود از مجموعه قواعدی که ماحصل تجارب و ادراکات متفرق بوده‌اند؛ تجارب و قواعدی که هیچگونه ارتباطی با هم نداشتند حتی کسی در آن زمان حدس نمی‌زد مجموعهٔ این قواعد را بتوان از عدهٔ بسیار کمی اصول نتیجه گرفت. در صورتی که امروزه حتی تصور این موضوع که ریاضیات بدون استدلال چه وضع و حالی داشته است برای ما ممکن نیست. اما در آن عصر این موضوع گام بلندی به سوی نظام قدرتمند هندسه محسوب می‌شد.


مجمع فیثاغوری



بنیان فلسفی مجمع فیثاغوری بر آموزش رازهای عدد قرار داشت. به اعتقاد فیثاغورثیان، عدد، بنیان هستی را تشکیل می دهد، علت هماهنگی و نظم در طبیعت است، رابطه‌های ذاتی جهان ما، حکومت و دوام جاودانی آن را تضمین می‌کند. عدد، قانون طبیعت است، بر خدایان و بر مرگ حکومت می کند و شرط هرگونه شناخت و دانشی است. چیزها، تقلید و نمونه‌ای از عدد هستند.


چنین برداشت ستایش‌آمیزی از عدد، با خیال‌بافی‌های اسرارآمیزی درآمیخته بود، که همراه با مقدمه‌های ریاضی، از کشورهای خاورنزدیک اقتباس شده بود.


فیثاغوریان، ضمن بررسی نواهای موزون و خوش‌آهنگی که در موسیقی به دست می‌آید، متوجه شدند که آهنگ موزون روی صدای سه سیم، زمانی به دست می‌آید که طول این سیم‌ها، متناسب با عددهای ۳ و ۴ و ۶ باشد. فیثاغوریان این بستگی عدد را در پدیده‌های دیگر نیز پیدا کردند. از جمله، نسبت تعداد وجه‌ها، راسها و یال‌های مکعب هم برابر است با نسبت عددی ۶:۸:۱۲.


همچنین فیثاغوریان متوجه شدند که اگر بخواهیم صفحه‌ای را با یک نوع چندضلعی منتظم بپوشانیم، فقط سه حالت وجود دارد؛ دور و بر یک نقطه از صفحه را می‌توان با ۶ مثلث متساوی‌الاضلاع ، با ۴ مربع، و یا با ۳ شش‌ضلعی منتظم پر کرد، به طوری که دور و بر نقطه را به طور کامل بپوشاند. همانطور که مشاهده می‌شود، تعداد این چندضلعی‌ها با همان نسبت ۳:۴:۶ مطابقت دارد و اگر نسبت تعداد اضلاع این چندضلعی‌ها را در نظر بگیریم، به همان نسبت ۳:۴:۶ می‌رسیم.


بر اساس همین مشاهده‌ها بود که مکتب فیثاغوری اعتقاد داشت همهٔ پدیده‌های گیتی از بستگی‌های عددی مشخصی پیروی می کنند و یک هماهنگی وجود دارد. از جمله فیثاغوریان گمان می‌کردند فاصلهٔ بین اجرام آسمانی را تا زمین در فضای کیهانی میتوان با نسبت‌های معینی پیدا کرد. به همین دلیل بود که در مکتب فیثاغوری به بررسی دقیق نسبتها پرداختند. آنها به جز نسبت حسابی و هندسی، دربارهٔ نوعی بستگی هم که به همساز یا توافقی معروف است، بررسی‌هایی انجام دادند.


سه عدد را به نسبت همساز گویند وقتی که وارون آنها به نسبت حسابی باشد. به زبان دیگر سه عدد تشکیل تصاعد همساز یا توافقی می‌دهند، وقتی وارون آنها تصاعد حسابی باشد. سه عدد ۳، ۴ و ۶ به نسبت توافقی هستند، زیرا کسر های ۱/۳، ۱/۴ و ۱/۶ به تصاعد حسابی هستند زیرا :

1 / 4 − 1 / 3 = 1 / 6 − 1 / 4



آراز امیدی مسدود شد , arazz_arazz
25

میلاد با سعادت امیرالمومنان علی (ع) بر عموم مسلمانان جهان و همچنین روز پدر را بر زحمتکشان جامعه ایران تبریک و تهنیت عرض میکنم

زندگینامه امام علی (ع)

لینک دانلود

آراز امیدی مسدود شد , arazz_arazz
24

زندگی نامه حمید مصدق 


 

وقتی بخواهی از یك شاعر حرف بزنی ، یك چیز است و هنگامی كه بخواهی درباره یك شاعر یا كتاب سخن بگویی ، یك چیز دیگر ، اگر از شاعر سخن می گویی ناچاری پا در تاریخ بگذاری ! آن وقت به تاریخ ادبیات می رسی ! حالا باید از زندگی شاعر بگویی ، از شرایط اجتماعی و سیاسی اش از اینكه چه چیز را دوست داشته و از چه چیز بدش می آمده...

مقدمه :
وقتی بخواهی از یك شاعر حرف بزنی ، یك چیز است و هنگامی كه بخواهی درباره یك شاعر یا كتاب سخن بگویی ، یك چیز دیگر ، اگر از شاعر سخن می گویی ناچاری پا در تاریخ بگذاری ! آن وقت به تاریخ ادبیات می رسی ! حالا باید از زندگی شاعر بگویی ، از شرایط اجتماعی و سیاسی اش از اینكه چه چیز را دوست داشته و از چه چیز بدش می آمده ، كی به دنیا آمده و كی از دنیا رفته یا نرفته ، تحصیلاتش چه بوده ، به كجاها سفر كرده یا نكرده ، از خانواده اش و خلاصه هرچیزی كه مربوط به زندگی او می شود این نقد تاریخی است . خیلی خوب است ما را با شاعر آشنا می سازد ،‌اما چه فایده ای برای شناخت شعرش دارد . البته می تواند سایه روشن هایی ایجاد كند و شان نزول برخی شعر ها را تعیین نماید و گهگاه كلیدی برای ورود به متن بدهد. بیش از این كار دیگری از آن بر نمی آید .
اگر بخواهی درباره شعر یا اثری سخن بگویی می توانی شاعر و موثر را حاضر و ناظر بپنداری و دائماً او را در تاویل و تفسیر دخالت بدهی یعنی از زندگی اش و تاریخش برای تاویل و تفسیر و ادراك سود ببری و نیز می توانی از بنیاد ، شاعر و موثر را حذف كنی و تنها آن شعر را اثر را یك پدیده مستقل عینی در برابر خود ببینی و به همان روی كنی و هر چیز دیگر را نادیده بگیری ، یعنی می توانی فقط گوش كنی كه متن چه می گوید ، نه اینكه شاعر و موثر چه می گوید. اینجا دیگر شاعر و هنرمند نیست كه اثرش را برای تو تاویل و تفسیر می كند و توضیح می دهد ، بلكه برعكس ، این خود متن است كه خودش را توضیح می دهد و شاید هم این تو باشی كه متن را توضیح می دهی نه متن و نه شاعر و وای از دست این سه نفر ، شاعر و متن و خواننده كه چقدر هم با هم كلنجار می روند بالاخره اینها سه بعد ابیات هستند و باید مقداری با هم آشتی كنند نمی توانند تا ابد از هم جدا باشند !
و گرنه تكلیف چیست؟

چرا به زندگی شاعر و نویسنده می پردازیم ؟
زندگی یك شاعر و نویسنده یكی از عوامل بیرونی است كه در آثار او تاثیر خود را آگاه یا ناخود آگاه بر جای می گذارد و تا حدی زیادی بر بسیاری از كارهای وی پرتوی می افكند . اگر چه امروزه در برخی نظریه های ادبی ، مساله «مرگ نویسنده» مطرح می شود و به طور كامل او را از اثر جدا می كنند تا به طور مستقل به خود متن بپردازد ؛ اما واقعیت این است كه متن و جهان خارج با یكدیگر روابط ارگانیك و مستقیم دارند . مثلاًَ اگر قرار بود «جنگ و صلح » به جای تولستوی به وسیله ی داستایوسكی نوشته شود آیا باز هم همین بود كه همینك است . اگر قرار بود مثنوی را به جای مولوی فرخی بسراید آیا باز هم همین بود كه امروز هست . بدون تردید چنین امری منتقی است . امكان بررسی اثر را بدون مولف نمی توان كرد اما هیچ دلیلی نیز وجود ندارد كه بتواند اثبات كند كه شناخت مولف در درك اثر او روشنگر نیست . همان گونه كه مولف تنیده در اختیار ها و محدودیت ها تنیده است . اینجا است كه به واقع بررسی تاریخ ادبی برای شناخت كیفیت پدید آمدن اثر او و نیز برای درك برخی یا بسیاری از مفاهیم نهفته در اثر مفید است . خانواده ، تربیت ، جامعه ، فرهنگ و تاریخ ، تحصیلات ،‌شغل ، روحیات و ... همه چیز هایی هستند كه در اثر یك شاعر و نویسنده و در سبك او متجلی می شوند . از این نظر گاه است كه به زندگی شاعر و نویسنده می پردازیم .
كودكی مصدق :
حمید مصدق فرزند حاج عبدالحسین مصدق در بهمن ماه سال 1318 در شهرضا از توابع اصفهان به دنیا آمد . بعد ها به همراه خانواده اش به اصفهان نقل مكان كردند او در دوران تحصیلات ابتدایی و متوسط را در اصفهان گذرانده . اقای محمد حقوقی كه از دوستان كهن مصدق هستند می گویند : «‌اصفهان به هر حال مركزیت استان را داشت و یك خانواده اگر متوسط یا بالا بود در ده كه نمی مانند به شهر مركزی می آمدند. پدرش اگر اشتباه نكنم كسبی داشته در حد تجارت .وضع مالیشان خوب بود و هیچ و قت نگرانی مالی به آن معنا نداشتند فقط یك گرفتاری داشتند و این بود كه مصدق یك برادر داشت كه تقریباً یك سال با هم تفاوت سنی داشتند . و این برادر یك نقص عضوی داشت و از این رو روی مصدق خیلی اثر گذاشت ،‌اگر چه هیچ وقت راجع به این قضیه صحبت نكرد . برادرش كر و لال بود ... البته گاهی هم به خانه اش می آمد . اینها {در بچگی} هر دو تاشان مرض آبله می گیرند . او گرفتار می شود و روی قوای ذهنی اش اثر می گذارد و مصدق این وسط سالم می ماند همیشه می گفت: « اگر من جای او بودم چه می شد؟»
خانواده ی پدر مصدق در اصفهان نیز زندگی مرفهی داشتند باز هم جناب اقای حقوقی سخنشان را در این مورد ادامه می دهد:
اینها در اصفهان یك خانه ی قدیمی داشتند كه خیلی قشنگ بود، از این خانه هایی كه پاگرد دارد با شیشه های رنگی قدیمی و ...
دوران نوجوانی مصدق :
جناب استاد رضا خشكفابی – پدر خانم مصدق- نیز با اشاره به این امر درباره رفتار و اخلاق و مهمان نوازی خانوادگی پدر حمید مصدق گفته اند كه یك وقت ، زمانی كه حمید مصدق با خانواده به اصفهان می رفت ما را هم دعوت كرده بودند و بنا بر این به اتفاق ، « ما هم با ایشان به اصفهان به خانه ایشان رفتیم . خانه بزرگی بود رفتیم و دیدیم پدرشان تماماً دور تا دور آن حیاط را و برق های تمام اتاقشان را روشن كردند. من آمدم خاموش كنم ، ایشان آمدند و گفتند نه عزیزم ،‌مهمان داریم ،‌اجازه بدهید همه جا روشن باشد ما هیچ وقت چراغ اضافه روشن نمی كنیم ،‌اما وقتی مهمان عزیزی بیاید همه جا را روشن میكنیم .
حمید مصدق در چنین خانواده ای ، جوانی پر شور و فعال و عاطفی بار می آید . آقای محمد حقوقی در باره فعالیت های دوران دبیرستانی او می گوید:
« من در سال 31 به دبیرستان رفتم و مصدق هم از سال 34 به همان دبیرستان آمد و در هر حال من تا 36 فارغ التحصیل شدم و عقب افتادم و مصدق هم در سال 38 فارغ التحصیل شد . در آن دبیرستان ما چند تا چهره ی شاخص داشتیم كه الان همه از مشاهیرند . بهرام صادقی بود ، منوچهر بدیعی بود ،‌هوشنگ گلشیری بود .این مدرسه انجمن های مختلفی داشت ، انجمن كتاب داشت ، انجمن نمایش و انجمن ادبی ،‌و ریس انجمن ادبی من بودم . رییس كتابخانه هم همین مصدق بود و ما هفت تا هشت تا با هم ارتباط نزدیك داشتیم منتها ما همه از مصدق جلو تر بودیم.
یكی دیگر از دوستان قدیمی مصدق ،‌آقای دكتر صنعتی درباره دوران تحصیل و آشنایی شان می گوید :
«تاریخ دقیق این آشنا شدن با كشی دو قسمت است یك قسمت از آنجایی است كه آدم با یك نفر آشنا می شود و یك قسمت دیگر جایی است كه آدم با او رفیق می شود . حالا در مورد شاعران و نویسندگان و فرادی از این قبیل ، یك جای آشنایی همانجا است كه آدم با كار ها یشان آشنا می شود. به هر حال مصدق و حقوقی و گلشیری و بسیاری از این نویسندگان معاصر ما اهل اصفهان هستند. بنده هم اهل اصفهان هستم ، این خودش می تواند یكی از دلایلی باشد كه با هم آشنا شدیم . تعدادی از ما در یك مدرسه بودیم تعدادی به مدرسه «ادب» می رفتند بیشترینشان به دبیرستان سعدی می رفتند. فكر می كنم مصدق به دبیرستان «ادب » می رفت . وقتی كه من در سیكل دوم دبیرستان بودم آقای حقوقی دبیر ادبیات من بود من یك نسل عقبتر از آنها هستم و حمید هم كه آن انجمن «صائب» را درست كرده بود از آنجا با هم آشنایی داشتیم بخصوص كه در آن زمان این تفاوت های سنی خیلی بیشتر خودش را نشان می داد»
پس از پایان دوره ی دبیرستان ، مصدق در سال 38 در رشته بازرگانی در تهران پذیرفته شد و پس از آن نیز در رشته حقوق ادامه تحصیل داد.
وقتی از اصفهان برای تحصیل به تهران آمده بود « یك خانه دانشجوی در امیر آباد جنوبی داشت و آنجا زندگی می كرد.
ویژگی های اخلاقی :
یكی از خصلت های بسیار بارز مصدق ،‌دوست بازی او بود و همواره چه به صورت انجمن و چه به صورت های دیگر تلاش می كرد كه دوستان را دور هم جمع كند و با هم نشست داشته باشند در واقع او یك روحیه ی كاملاً اجتماعی داشت و همواره از انزوا می گریخت. آقای حقوقی در این زمینه می گوید :
« ما همدیگر را گاهی می دیدیم بیشتر او به خانه ما می آمد . منتها مصدق خیلی زودتر از ما خودش را وارد اجتماع كرد»
آقای دكتر صنعتی نیز درباره آشنایی بیشترشان در یك فعالیت هنری چنین می گوید «وقتی من آمدم تهران ایشان رشته حقوق می خواند و من رشته پزشكی بودم . آشنایی اصلی ما یك كار تلویزیونی شروع شد . دوستی مشترك ،‌تعدادی از ما ها را در هم جمع كرد كه یك كار تلویزیونی مشترك انجام دهیم. در آن جلسه غیر از حمید،‌منوچهر محجوبی هم بود ،‌محمد علی كشاورز هم بود ،‌از آنجا بود كه اشنایی من با حمید مصدق شروع شد . فكر می كنم حدود سالهای 44 و 45 بود.
این امر كه وی با دیگران به راحتی ارتباط بر قرار می كرد و خصلت اجتماعی داشت به طور طبیعی در شغل وكالت وی نیز تاثیر می گذاشت و می توانست او را به صورت یك وكیل موفق نشان دهد به همین دلیل وی وكالت بسیاری از نویسندگان و شاعران را در امور گوناگون به عهده داشت .
تحصیل ، شغل و سبك شعری مصدق :
می دانیم كه شعر مصدق ،‌علاوه بر جنبه عاشقانه ، جهت گیری سیاسی نیز دارد ، هر چند كه گویا به طور مستقیم هرگز فعالیت سیاسی آشكاری نداشته است . البته اگر كار سیاسی را پیوستن به یك حزب بدانیم چنین چیزی در زندگی مصدق نبوده است . اما كار سیاسی می تواند شكل های دیگر نیز داشته باشد .
شغل تدریس و وكالت مصدق در واقع پس از سال 1350 آغاز می شود . وی پس از اخذ درجه لیسانس ، در سال 1350 نیز از دانشگاه تهران به درجه فوق لیسانس حقوقی نائل می گردد. و از این پس با سمت استاد یاری در مدرسه عالی مدیریت كرمان به تدریس می پردازد و به گفته استاد رضا خشكنابی – پدر خانم مصدق- وی تحصیل خود را در دوره ی دكتری ادامه داد اما آن را نا تمام رها كرد ، گویا فقط رساله خود را ارائه نكرده بود .
حمید مصدق از سال 1353 به بعد با عنوان وكیل دادگستری در تهران مشغول به كار شد و از طرف دیگر در مدارس عالی تهران به تدریس اشتغال ورزید از آن پس بود كه به عضویت هیئت علمی دانشگاه علامه طبا طبایی در آمد و در دانشكده حقوق آن دانشگاه به تدریس پرداخت و تا پایان عمر در این سمت بود .
وی یك سال پس از اخذ درجه فوق لیسانس یعنی در سال 1351 با خانم باله خشكنابی ازدواج كرد . خانم لاله خشكنابی ، فرزند استاد رضا خشكنابی و برادر زاده استاد شهریار – شاعر معاصر هستند . حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای «غزل» و «ترانه» است .
كه مصدق در شعری به نام «حاصل عمر» آنان را ستایش می كند . خانم سیمین بهبهانی در باره همسر مصدق می نویسد :
«لاله مثل برگ گل لطیف است و دوست داشتنی ، اما كاردان و عاقل ، خانه اش از نظافت برق می زند و دو دسته ی گلش ، دو نور چشمش ، را به خوبی تربیت كرده است . می گویند در زندگی هر مرد موفقی یك زن خوب وجود دارد و لاله این گفته را ثابت می كند .
حمید مصدق با روحیاتی كه داشت ، همواره به عشق اهمیت می داد و این نكته در اشعارش نیز به خوبی بازتاب دارد . آقای دكتر صنعتی به این جنبه در روحیات حمید مصدق توجه كرده و می گویند:
« حمید دوست داشت كه از این لحظات زندگی‌اش لذت ببرد به جای اینكه برای مرگ خودش گریه كند و سوگوار باشد ، و چیزی كمكش می كرد این كار را بكند وجود عشق بود – خیلی از شعرا اینگونه بودند- حتی اگر فرض باشد ... حمید عاشق بود . این عشق به زندگی او بود ،‌به فرد خاصی بود . به شعر بود ، به هر حال اینها كمك می كرد بتواند هراس از مرگ را لاپوشانی كند »
بدین گونه آقای دكتر صنعتی در تحلیل روانشناسانه خود ، این عشق را نیز با نوعی هراس از مرگ پیوند می دهد . از اینروست كه مصدق ناخود آگاه چنانكه آقای حقوقی می گوید همواره عاشق بود. آقای حقوقی می فرماید:
آدم بسیار عاشق پیشه ای بود ... ظاهراً در یك اردوی رامسر بود .كه خانمش را دید . وقتی او را دید با او آشنا شد . شناخت كه او دختر برادر شهریار است . این خانم نقاش هم بود . اینها با هم آشنا می شوند و بعداً‌ منجر به ازدواج می شود . بعد هم خانه ای در همین كوی نویسندگان خرید و با او زندگی كرد و زندگیش روز به روز سر و سامان پیدا كرد و خانمش هم كاری می كرد و او هم به هر حال كار وكالت را ادامه داد .
خانم سیمین بهبهانی درباره مفهوم و ویژگی عشق در شعر مصدق می نویسد :
«عشقی كه اگر نه بر سر هر كوی و گذر ، دست كم در میان دانشجویان و جوانان همسن و سال حمید شناخته است و هنوز هم در هنگامه میانسالی او گهگاه نقل محافل است و پیگیری همین عشق بی فرجام شاید جاذبه شعر مصدق را حمیدی وار فزون كرده باشد . اما در عشق او خودخواهی جایی ندارد و معشوق نه تنها آماج تیر تهمت و دشنام نمی شود بلكه برای همیشه چون تندیسی مقدس در خلوت شعر او باقی می ماند .
واقعیت همین است كه این جنبه رمانتیك شعر او ،‌در كنار مفاهیم سیاسی ،‌شعر وی را در میان جوانان گسترش داده بوده است .
به واقع شعر او بیشتر شعر معناست و به همین دلیل ساخت و فرم در شعر او نیرومند نمی شود و این البته جای بررسی و بحث دارد .
به هر صورت از نظر جایگاه در طبقه بندی شاعران معاصر چنانچه گفته شد حمید مصدق شاخه اعتدال شعر نیما را كه دنباله افسانه است اشغال می كند.
به هر صورت ، حمید مصدق با تمام فراز و نشیب هایش همواره در میان جوانان پذیرفته شده بوده است .این طبیعی است كه هر سنی نیز در انسان اقتضای گونه ای از شعر و هنر را دارد . این یك ذوق است و ذوق نیز تابع قاعده و قانونی نیست و باید و نباید را نمی شناسد ،‌چنانكه استاد زرین كوب می فرمودند كه من ممكن است در این سن از مولوی خوشم بیاید اما كسی دیگر در سن و موقعیتی دیگر از شاعر دیگری خوشش بیاید ،‌حتی یك نفر هم در دوره های مختلف زندگی ممكن است شاعران گوناگونی را بپسندد.
این كه فعالیت های شغلی او را از تعمق در هنر و ادبیات ،‌مقداری باز داشته بود می تواند كاملاً درست باشد ، اما به هر حال مصدق همین است كه هست با تمام فرود و فراز ها و دوره ها اما ادعای عظمت نیز نداشت .
از نظر كارهای علمی و تحقیقاتی ،‌چنانچه پیشتر نیز گفته شد مدتی به همراه اخوان در حال بررسی و كاروری رباعیات عطار بوده است . می دانیم كه رباعیات عطار «مختار نامه» نام دارد .
مصدق با همكاری آقای صارمی ، غزلهایی از حافظ تهیه كرده بود كه چاپ نشده است همچنین غزلهای سعدی را نیز با همكاری آقای اسماعیل صارمی به چاپ رسانده است و رباعیات مولانا را نیز در سال 1360 چاپ و منتشر كرده است .
در نهایت سحرگاه هفتم آذر ماه سال 1377 بود كه با سكته قلبی از این جهان رخت بر بست و آرام گرفت و در بهشت زهرا در قطعه هنرمندان و دانشمندان به خاك سپرده شد . روانش شاد . یادش جاوید.

منبع:  دهکده دانلود

ساناز  گ , sanaz1982
ساناز گ - 19:37 1387/04/11
23
نقل قول از : آراز امیدی

زندگینامه پروین اعتصامی 

 


 

parvin 2.jpg

پروین اعتصامی، شاعره نامدار معاصر ایران از شاعران قدر اول زبان فارسی است که باتواناترین شعرای مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقترا از آنان ربوده است. رمز توفیق این شاعرارزشمند فرهنگ و ادب فارسی، علاوهبر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر اوست . یوسف اعتصام الملکدر 1291 هـ.ق در تبریز بهدنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول ومنطقو کلام و حکمتقدیم و زبانهای ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را کهرساله ای بود در شرح یکصد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم ومواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که بزودی جزء کتابهای درسی مصریان قرارگرفت.

 

ادامه مطلب


ساناز  گ , sanaz1982
ساناز گ - 19:36 1387/04/11
22
نقل قول از : آراز امیدی

زندگینامه استاد شهریار

 


زمینه فعالیت شاعر و ادیب تولد ۱۲۸۵
تبریز، ایران مرگ ۱۳۶۷
                                             آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
 
 

ساناز  گ , sanaz1982
ساناز گ - 19:23 1387/02/4
21

پاموک، معمار فراری

بیژن روحانی

rohani@radiozamaneh.com



 

آشنا شدن با دیدگاه نویسندگان جوامع پیرامون ما نسبت به ثروت های فرهنگی- تاریخی خودشان، به‌خصوص آن‌هایی که زمینه‌های تاریخی و فرهنگی مشترکی نیز با ما دارند، می‌تواند برای ما هم جالب باشد.

 

Download it Here!

 

اما اگر نویسنده‌ای خود پیشینه‌ی آموزش معماری داشته باشد و از سوی دیگر در آثارش ارجاعات فراوانی به تاریخ هنر و معماری دیده شود، دیدگاه‌های او در مورد معماری جدید و روند از میان رفتن بافت قدیمی شهرها می‌تواند قابل تامل‌تر باشد.

 

اورهان پاموک، نویسنده ترک و برنده جایزه ادبی نوبل به سال ۲۰۰۶ ، بخش مهمی از آثارش حاصل کند‌و‌کاو او نه فقط در تاریخ، بلکه در تاریخ هنر است. نویسنده‌ای تیزبین که از جذابیت‌های غوطه خوردن در تاریخ هنر، نقاشی و معماری به نفع پیشبرد داستان خود استفاده می‌کند.

 

‌رمان «نام من قرمز است» از آن دست رمان‌های جذابی است که اطلاعات تاریخی، هنری و سبک‌شناسی را با داستان در هم آمیخته است. گرچه این یک کتاب داستانی است، اما خواننده پس از خواندن آن اطلاعات بسیار جالبی به‌خصوص از نقاشی مکتب تبریز به دست می‌آورد.

 

شخصیت‌های اصلی داستان، نقاشان دوران سلطان مراد سوم،‌ سلطان عثمانی هستند و داستان از ماجرای قتل یکی از آنان آغاز می‌شود. اطلاعات خوب پرداخت شده پاموک در این کتاب، آن را به اعتقاد بسیاری به گفتار یا تحقیقی در مورد هنرهای تجسمی و به خصوص مینیاتور (نگارگری) نیز تبدیل می‌کند.

 

کتابی که به شرح و بسط داستان‌های گوناگون از نقاشان مختلف می‌پردازد، از تاثیرات کمال‌الدین بهزاد و مکتب هرات و همچنین ‌تاثیر نگارگران چینی به واسطه مغولان بر این شاخه از هنرهای تجسمی سخن می‌گوید و درنهایت بحث دشواری را از رابطه هنر، اخلاق، جامعه و مذهب باز می‌کند.

 

اما ورای همه این‌ها، پاموک بارها به طور مستقیم درباره معماری و هنر هم نوشته است.
این شیفته استانبول که یکی از کتاب‌هایش نیز به همین نام است (استانبول؛ خاطره‌ها و شهر) نمی‌تواند از واکنش نسبت به تغییر و تحول معماری در این شهر قدیمی فارغ باشد. به خصوص آن که پیش از نویسنده شدن، به تحصیل معماری پرداخته ‌اما در میانه آن را رها کرده و بعد به نویسندگی روی آورده است.

 

در مقاله ای که از او در روزنامه کوریره دلاسرا منتشره شده، از واکنش هایش به معماری جدید و تغییرات بافت تاریخی استانبول و از این که چرا رشته معماری را رها کرده است می‌گوید:

 

«بیش از سه سال در دانشگاه فنی استانبول، معماری خواندم اما درسم را تمام نکردم و معمار نشدم [...] فهمیدم‌ برخلاف آن چیزی که سال‌ها تصورش را می‌کردم، نه می‌خواهم معمار شوم، نه نقاش.

 

من از برابر ورق‌های سفید طراحی که مرا به سرگیجه، پریشانی و وحشت‌ می‌انداختند برخاستم و ازشان فاصله گرفتم. ولی در عوض، برابر صفحات سفید دیگری نشستم که به نوبه خود و به همان شکل مرا به سرگیجه، پریشانی و وحشت دچار می‌کنند.»

 

orhan_pamuk3.jpg


اورهان پاموک

 

پاموک در ادامه مطلبش به این نکته اشاره می‌کند که بعد از سال‌ها نویسندگی، به این مطلب پی برده است که هیچ صفحه‌ای سفید و خالی نیست بلکه همیشه همراه نویسنده و حتا معمار، تاریخ، سنت، ترس‌ها و وحشت‌ها و تمام آن اتفاقاتی که جامعه و زبان رسمی می‌خواهد آنها را فراموش کند، حضور دارند. بنابراین او خواه نویسنده باشد خواه معمار، نمی‌تواند در خلاء دست به آفرینش ببرد و خود را از گذشته جدا کند.

 

پاموک سپس اشاره می‌کند که برای انتقال تمام این‌ها روی کاغذ، می‌بایست رمان‌هایی بنویسد که به زعم او «یک نیمه شان به تاریخ و گذشته و تمام آن چیزی که جمهوری مدرن (ترکیه) و غربگرایی می‌خواهند فراموش‌شان کند مربوط باشد و نیمه دیگرشان معطوف به آینده و رویاها.»

 

پاموک در نوشتار خود به طور ضمنی به انتقاد از معماران می‌پردازد. معمارانی که به اعتقاد این نویسنده، خواسته‌اند خودشان را از بار تاریخ خلاص کنند. شاید لحن این نویسنده ترک، در میان منتقدان ایرانی معماری جدید نیز همانند‌هایی داشته باشد:

 

«اگر در بیست سالگی به این نتیجه می‌رسیدم که می‌توانم همین کار را با معماری انجام دهم، تلاش می‌کردم معمار شوم. اما دراین صورت یک مدرنیست تمام عیار بودم که سعی می‌کرد خود را از سنگینی و شناعت تاریخ ]...[ خلاص کند. یک خوشبین حامی غرب‌گرایی که اعتقاد داشت همچنان منشاء تمام امور است.»

 

او سپس به این پرسش می‌پردازد که چرا علیرغم اصرار خانواده و دوستان، و علیرغم آگاهی به این نکته که معمار شدن یک زندگی متوسط را برای او تضمین خواهد کرد، نخواسته معمار شود: «وقتی از من می‌پرسیدند چرا معمار نشدی جواب می‌دادم چون نمی‌خواهم مجموعه‌های مسکونی بسازم. با به کار بردن اصطلاح مجموعه‌های مسکونی منظورم یک سبک خاص زندگی و یک مفهوم معمارانه بود.»

 

در این جا پاموک، دانشجوی معماری سال‌های دور و نویسنده‌ای با آگاهی بالا از تاریخ شهر، معماری و هنر، روند ناپدید شدن شهر قدیم استانبول و سربرآوردن خانه‌هایی هم‌شکل و بی‌روح را مورد انتقاد قرار می‌دهد:

 

«بعد از سال‌های دهه سی (میلادی)، شهر قدیم تقریباً به طور کامل متروک شده بود. طبقات متوسط و بالای جامعه ‌شروع کرده بودند به کوبیدن خانه‌های دو طبقه و سه طبقه با حیاط بزرگ و به جایش ساختمان‌هایی جدید می‌ساختند که در عرض شصت سال تمام بافت قدیمی شهر و تمام چشم انداز تاریخی استانبول را تخریب کرد.

 

Istanbul-new-architecture.jpg
نمای ساختمان‌های جدید در استانبول

 

در پایان دهه پنجاه، وقتی که مدرسه ابتدایی را شروع کردم، تمام شاگردهای مدرسه در آپارتمان زندگی می‌کردند. ساختمان‌هایی با نمای ساده و مدرن به سبک باوهاوس1، اما با ایوان‌هایی به شیوه خانه‌های سنتی ترکی که در عمل یادآور تقلید زشت و رقت‌آوری از سبک بین‌المللی بودند. داخل خانه‌ها [...] بسیار شبیه به هم بود.

 

پلکانی تنگ در وسط و سوراخی برای هواگیر که اسمش را حیاط خلوت گذاشته بودند، اتاق نشیمنی در جلو و در عقب هم دو یا سه اتاق دیگر. راهرویی طولانی اتاق نشیمن را به اتاق‌های پشتی وصل می کرد.‌ این‌ها همه عناصری هستند که این آپارتمان‌ها را به طرز وحشتناکی به هم شبیه می‌کنند. همیشه بوی کپک، بوی مانده روغن سرخ شده و فضله کبوتر از خانه ها می‌آمد.»

 

پاموک توضیح می‌دهد آن چه بیش از هرچیز او را از تحصیل معماری منصرف می‌کرد، ترسش از مجبور شدن به طراحی خانه‌هایی با این مشخصات و تبعیت از پسند نیمه‌غربی- نیمه‌سنتی طبقه متوسط و همچنین منطق سود بازار بود.

 

او می‌نویسد تنها چیزی که این ساختمان‌ها و مجتمع‌های بی‌روح را به «خانه» تبدیل می‌کند، خیال‌ها و رویاهای ساکنان آن‌هاست. در این جا ‌پاموک میان مفهوم ساختمان و خانه قایل به تفاوتی می‌شود.

 

ساختمان را به هر مجموعه ساخته شده‌ای عنوان می‌کند و در عوض خانه را جایی می‌داند که زمان، تاریخ، ترس‌ها، امیدها و رویاها به آن روح بخشیده‌اند.

 

او در پایان مقاله از ترسش از ساختمان‌های بزرگ سخن می‌گوید و از این که «نمای ساختمان‌ها را رها کردم و به جستجوی رویاهای خفته در پشت آن‌ها رفتم.»

 

 


1- باوهاوس: نام یک مدرسه معماری و هنر کاربردی در آلمان که به طور مستقیم بر گرایشات معماری مدرن تاثیر گذاشت و در دهه‌های سی و چهل به عنوان نماد مدرنیته شناخته شد. گرچه این مدرسه در سال ۱۹۳۳ توسط نازی‌ها تعطیل شد اما دست‌کم تا دهه شصت و هفتاد میلادی، بسیاری از مدارس معماری و طراحی اروپا و آمریکا آموزه‌های باوهاوس را به کار می‌بردند.

Pamuk, Orhan, “I palazzoni mi spaventavano” in Corriere della Sera, p.27, Lunedì 7 aprile 2008.

Pamuk, Orhan, Il mio nome è rosso, Traduzione di Marta Bertolini e Semsa gezgin, Einaudi, 2005.

 

 

لاله نوبری , lale_cloob
لاله نوبری - 00:33 1386/09/19
20
ن مطلب برای کلوب استاد شهریار  بحث سریال شهریار نوشته شده . با تشکر . لاله نوین  

همه سریال پخش نشده نمی توان با دیدن دویا سه قسمت قضاوت کرد . اما نقدی که در این چند قسمت کوتاه

 

به چشم میاد ( البته به چشم چه عرض کنم از دومتری داد میزند !!) یکی استفاده نا متعارف و یک خط در میان زبان

 

ترکی و فارسی ست . که نه تنها زیبا و به قول بعضی دلنشین ! نیست بلکه اصلا با هم همخوانی ندارد . واز نظر

 

کلامی هم موزون نیست . بهتر بود به جای ترکیب این دو زبان وسا ختن معجونی که برای هیچ دو گروه زبانی

 

مختلف  قابل هضم نیست . کلا از زبان فارسی که زبان رسمی تمام ایرانیان است استفاده میشد وتنها در بیان

 

ضرب المثلها واشعاری که ریشه ترکی دارند زبان ترکی بکار می رفت . شاید منظور از این کار در فیلم شنا سایی

 

یا یاد کردن از زبان ترکی باشد !! اما این کا ر نه تنها کج سلیقه گی به حساب میاد بلکه گنجاندن زورکی زبان ترکی

 

در فیلم و داشتن لهجه عمدی بعضی بازیگران خود نوعی کم ارزش کردن این زبا ن ( که از نظر دستوری و گرامری

 

یک زبان مستقل هست ) و تمسخر مردم ترک زبان است .

 

اشتباه فاحش دیگری که به چشم می خورد شاهنا مه خوانی مردم ترک زبان آن هم 100 سال پیش است ! در

 

زمانی که در ایران نوشتن وخواندن بخاطر نبودن سیستم آموزشی عمومیت نداشت . وتنها تعدا د انگشت شمار

 

مردم آنهم از طبقه اعیان و جنس ذکور توانایی تحصیل داشتند . واکثر مردم وبخصوص زنان در آذربایجان وتمام

 

اقوام غیر فارسی قادر به خواندن وفهم زبان فارسی نبودند  تا چه برسد به شا هنامه خوانی و خواندن اشعار

 

فارسی!

 

البته گنجاندن صحنه های شاهنامه خوانی ومانند این شاید آشتی یا پیوند دادن ملت ترک با فارسی زبا نان یا

 

سایر اقوام باشد . اما بهتر نیست به جای به کار بردن صحنه های دور از   عقل و واقعیت  ( که از عادات  تمام

 

سریالهای ایرانی است  وزیاد هم عجیب نیست) . تاریخ واقعی و حقایق گذشته بیان شود که کنار کشیدن پرده

 

از تاریخ ناخوداگاه عزت وسر افرازی هر قوم را اشکار میکند وآشتی وصلح جای کینه وعقده ها را میگیرد.

 

گفتن ونشان دادن  درست تاریخ مانند آشنا کردن مردم با انقلاب مشروطه تبریز. که نقطه عطف و غیر قابل انکار

 

پایه گذاری دمکراسی در ایران است وشنا ختن وشنا ساندن این انقلاب .خود به تنهایی عزت وافتخار دو چندان را

 

 برای مردم ترک زبان این مملکت میاورد.  

 

ویا شناساندن قهرمانی به نام بی بی مریم از ایل بختیاری که با شکستن تا بوها وبندهایی که برای زن ایرانی در

 

آن برهه  از زمان وجود داشت و  زن بودن تنها نمادی از شو هر داری و بچه داری و ترشی انداختن !! بود . ودر

 

زمانی که کسی از ترس استبداد جرئت نفس کشیدن نداشت این شیر زن از خطه جنوب یکی از بنیان گذاران

 

وپرچم داران مشروطیت میشود وزندگی اش درسی برای هزا ران مرد !

 

وبالاخره صدهاوصدها از قهر مانان وتاریخ سازان این مملکت که در صفحات تاریخ جا دارند. وخود بهترین سند

 

هستند که این سر زمین را اقوام مختلف آن سا خته اند ودر سختیها و شادیها در جنگ وصلح کنار هم بو ده ا ند

 

وهمین بس که این ملت برای صلح وآشتی احتیا جی به داستا نها وحکا یات درو غین  وعوام فریبانه ندارند که

 

تاریخ خود در هر زمان ومکان گواه ومدرک است

مازرونی  کیجا , atenamfsh
مازرونی کیجا - 16:58 1386/07/4
19
ساناز  گ , sanaz1982
ساناز گ - 19:20 1386/06/23
18

ستارخان , سردار ملی

 

 

                                   

 

ستار خان از سرداران جنبش مشروطه خواهی ایران، و ملقب به سردار ملی است. در مقاومت تبریز وی جانفشانی‌های بسیاری کرد.


مقدمه

ستار قره‌داغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال 1285 ق ( 1868 میلادی) به دنیا آمد. او از اهالی قره‌داغ آذربایجان بود که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان کودکی اش بر می‌گشت. او و دو برادر بزرگ‌ترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری داشتند، اما اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری می‌شد، سرانجام او در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد. این امر کینه‌ای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد.


جوانی

ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر می‌خاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. سپس با میانجیگری پاره‌ای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان حفاظت از املاک خود را به او می‌سپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار می‌داد.


مقاومت

او در مدت یازده ماه از 20 جمادی الاول 1326 ق تا هشتم ربیع الثانی 1327 ق رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی‌ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر می‌شد و درباره مقاومت‌های سرسختانه وی مطالبی انتشار می‌یافت.

در اواخر کارِ محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز کرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی 1327 ق (اواخر ماه مه 1909 م) به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذکر شده‌است که ستارخان به کنسول روس (پاختیانوف) که می‌خواست بیرقی از کنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: «ژنرال کنسول، من می‌خواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمی‌روم.»

پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.

هدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه 7 ربیع الاول سال 1328 ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت‌های زیبا و قالی‌های گران قیمت و چلچراغ‌های رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابان‌های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می‌شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانی‌های مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمی جا دولت، محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محل‌های تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می‌بایست سلاح‌های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.»، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.


مرگ

بعدازظهر اول شعبان 1328 ق قوای دولتی، که جمعا سه هزار نفر می‌شدند به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله 4 ساعت 300 نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله‌ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند ( 30 رجب 1328 ق).

بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ 28 ذی الحجه 1332 هـ. ق ( 25 آبان 1293 ش / 16 نوامبر 1914 م) در تهران دار فانی را وداع گفت و در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع می‌کردند به خاک سپرده شد. او هنگام فوت حدود 53 سال داشت.

پرهام پرهام , eblesfahan
پرهام پرهام - 21:04 1386/05/24
17
زندگی

ابن سینا بلخی یا پورسینا حسین پسر عبدالله زاده در سال ۳۷۰ هجری قمری و در گذشته در سال ۴۲۸ هجری قمری، دانشمند و پزشک و فیلسوف بود. نام او را به تفاریق ابن سینا، ابوعلی سینا، و پور سینا گفته‌اند. در برخی منابع نام کامل او با ذکر القاب چنین آمده: حجة‌الحق شرف‌الملک شیخ الرئیس ابو علی حسین بن عبدالله بن حسن ابن علی بن سینا البخاری. وی صاحب تألیفات بسیاری است و مهم‌ترین کتاب‌های او عبارت‌اند از شفا در فلسفه و منطق و قانون در پزشکی.

«بوعلی سینا را باید جانشین بزرگ فارابی و شاید بزرگ‌ترین نماینده حکمت در تمدن اسلامی بر شمرد. اهمیت وی در تاریخ فلسفه اسلامی بسیار است زیرا تا عهد او هیچ‌یک از حکمای مسلمین نتوانسته بودند تمامی اجزای فلسفه را که در آن روزگار حکم دانشنامه‌ای از همه علوم معقول داشت در کتب متعدد و با سبکی روشن مورد بحث و تحقیق قرار دهند و او نخستین و بزرگ‌ترین کسی است که از عهده این کار برآمد.»(اموزش و دانش در ایران، ص۱۲۵)

«وی شاگردان دانشمند و کارآمدی به مانند ابوعبید جوزجانی، ابوالحسن بهمنیار، ابو منصور طاهر اصفهانی و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومی را که هر یک از ناموران روزگار گشتند تربیت نمود.»(خدمات متقابل اسلام و ایران، ص۴۹۳)


بخشی از زندگینامه او به گفته خودش به نقل از شاگردش ابو عبید جوزجانی بدین شرح است:


پدرم عبدالله از مردم بلخ بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال۳۷۰ از مادر زاده شدم .نام مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان می‌بردم که در قرآن و ادب تبحر پیدا کردم آنچنان‌که آموزگارانم از دانسته‌های من شگفتی می‌نمودند.

در آن هنگام مردی به نام ابو عبدالله به بخارا آمد او از دانش‌های روزگار خود چیزهایی می‌دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از وی دانش بیشتری بیاموزم وقتی که ناتل به خانه ما آمد من نزد آموزگاری به نام اسماعیل زاهد فقه می‌آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شیوه دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم.

ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه خود را بدانچه ناتلی می‌گفت می‌گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می‌پرداختم و آن را روشن‌تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی‌گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استاد خود برتری یافتم.

چون ناتلی از بخارا رفت من به تحقیق و مطالعه در علم الهی و طبیعی پرداختم اندکی بعد رغبتی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را پزشکان قدیم نوشته بودند همه را به دقت خواندم چون علم طب از علوم مشکل به شمار نمی‌رفت در کوتاه‌ترین زمان در این رشته موفقیت‌های بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می‌کردم و در همان حال از علوم دیگر نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر پرداختم و یک سال و نیم در این کار وقت صرف کردم. در این مدت کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.

قبر ابن سینا

بعد از آن به الهیات رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی‌فهمیدم و غرض مؤلف را از آن سخنان درنمی‌یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان‌که مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقت آن پی نبرده‌بودم. چهره مقصود در حجاب ابهام بود و من از خویشتن ناامید می‌شدم و می‌گفتم مرا در این دانش راهی نیست... یک روز عصر از بازار کتابفروشان می‌گذشتم کتابفروش دوره گردی کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می‌گشت به من الحاح کرد که آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری‌های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم. در این موقع سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.

وقتی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می‌شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند و من هم تا آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم.

آرامگاه بوعلی سینا در همدان

چندی پس از این ایام پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم. چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم نزد فرمانروای آنجا قربت پیدا کردم و به تالیف چند کتاب در آن شهر توفیق یافتم پیش از آن در بخارا نیز کتاب‌هایی نوشته بودم. در این هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره‌ای در شهرها می‌گشتم تا به گرگان رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به گرگان بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابو عبید جوزجانی در گرگان به نزدم آمد.

آرامگاه بوعلی سینا از نمای زیرین

ابو عبید جوزجانی گوید: این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان حیات با او بودم. بسیار چیزها از او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را به بیماری سودا دچار شده بود درمان کرد و در آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت شمس‌الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین اوقات استادم کتاب قانون را نوشت و تالیف کتاب عظیم شفا را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید استاد وزارت او را نپذیرفت و چندی بعد به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به زندان گرفتار آمد ۴ ماه در زندان بسر برد و در زندان ۳ کتاب به رشته تحریر درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و دو تن دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان در آمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم او را بسیار گرامی داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را همراه و همنشین خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاء را تکمیل کرد و به سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می‌رفت، بیمار شد و در آن شهر در گذشت و هم در آن شهر به خاک سپرده شد. ر.ک.زندگی‌نامه ابن سینا

آثار ابن سینا

نسخه ای از کتاب قانون ابن سینا به زبان لاتین, چاپ ۱۴۸۴ میلادی در مخزن کتب نفیس کتابخانه مرکز علوم درمانی دانشگاه تکزاس در سن‌آنتونیو

به دلیل آنکه در آن عصر، عربی زبان رایج آثار علمی بود، ابن سینا و سایر دانشمندان ایرانی که در آن روزگار می‌زیستند کتابهای خود را به زبان عربی نوشتند. بعدها بعضی از این آثار به زبانهای دیگر از جمله فارسی ترجمه شد.

فلسفه

  • شفا
  • نجات
  • الاشارات والتنبیهات

ریاضیات

  • زاویه
  • اقلیدس
  • الارتماطیقی
  • علم هیئت
  • المجسطی
  • جامع البدایع

طبیعی

  • ابطال احکام النجوم
  • الاجرام العلویة واسباب البرق والرعد
  • فضا
  • النبات والحیوان

پزشکی

  • قانون
  • الادویة القلبیه
  • دفع المضار الکلیه عن الابدان الانسانیه
  • قولنج
  • سیاسة البدن وفضائل الشراب
  • تشریح الاعضا
  • الفصد
  • الاغذیه والادویه

موسیقی

  • جوامع علم الموسیقی
  • موسیقی


الشفاء یا به پارسی شفا: این کتاب مهم‌ترین و جامع‌ترین اثر مولف در فلسفه مشاء و مبین آرای شخصی اوست. کتاب دانشنامه گونه‌ای است در زمینه منطق،ریاضیات، طبیعیات و الهیات که در سال ۴۱۰ قمری نوشته شده‌است. درابتدای کتاب، سخن ابو عبید عبد الرحمن محمد جوزجانی که بیانگر هدف و میزان تبعیت مولف از آرای ارسطوست،ذکر شده‌است. بخش منطق در نه فن و هر فن شامل چند مقاله‌است. عناوین آن عبارت‌اند از مدخل،مقولات،باری آرمنیاس،قیاس،برهان،مغالطه و شعر است.این بخش ۴ جلد از مجموعه را تشکیل می‌دهد.

تمبری که بر روی آن تصویری از ابن سینا قرار دارد

اشعار ابن سینا

برای این بخش از این مقاله منبعی نیامده‌است. لازم است بر طبق شیوه‌نامهٔ ارجاع به مناع منبعی برای آن ذکر شود.

ابن سینا در شعر نیز دستی داشته و اشعار زیادی به زبان عربی سروده‌است و حتی منظومه‌هایی مثل قصیده ارجوزه در مسایل علمی ساخته‌است. اشعاری نیز به زبان فارسی از او روایت کرده‌اند که برخی از آن‌ها به نام دیگران نیز آمده‌است و با توجه به اسلوب و معانی آن‌ها باید در انتساب این اشعار به ابن سینا تردید روا داشت. ما در اینجا، برای آشنایی مختصر با اشعار ابن سینا، گزیده‌ای از مستندترین آنها را می‌آوریم:

غذای روح بود باده رحیق الحق که رنگ او کند از دور رنگ گل را دق
به رنگ زنگ زداید ز جان اندوهگین همای گردد اگر جرعه‌ای بنوشد بق
به طعم، تلخ چوپند پدر و لیک مفید به پیش مبطل، باطل به نزد دانا، حق
می‌از جهالت جهال شد به شرع حرام چو مه که از سبب منکران دین شد شق
حلال گشته به فتوای عقل بر دانا حرام گشته به احکام شرع بر احمق
شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق
حـلال بر عـقلا و حـرام بر جهـال که می‌محک بود وخیرو شر از او مشتق
غلام آن می‌صافم کزو رخ خوبان به یک دو جرعه برآرد هزار گونه عرق
چو بوعلی می‌ناب ار خوری حکیمانه به حق حق که وجودت شود به حق ملحق

روزکی چـــــند در جهان بودم بر سر خـــــاک باد پیمودم
ساعتی لطف و لحظه‌ای در قهر جان پاکــــیزه را بــــیالودم
با خرد را به طبع کردم هجو بی خرد را به طمع بـــستودم
آتـشی بر فروخــــــتم از دل وآب دیده ازو بــــــــپالودم
با هواهای حرص و شــیطانی ساعــــتی شادمـــان نیاسودم
آخر الامر چون بر آمد کار رفتـــم و تخم کشته بدرودم
کـس نداند که مــن کـــجا رفتم خود ندانم که من کجا بودم

می‌حاصل عمر جاودانی است بده سرمایهٔ لذت جوانی است، بده
سوزنده چو آتش است لیکن غم را سازنده چو آب زندگانی است، بده

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزارخورشید بتافت آخربه کمال ذره‌ای راه نیافت

مایـــیم به عفو تـو تــولاکرده وز طاعت معصیت تبرا کرده
آنجا که عنایت تو باشد، باشد ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده

هر هیأت و هر نقش که شد محو کنون در مخزن روزگار گردد محزون
چون باز همین وضع شود وضع فلک از پرده غیبش آورد حق بیرون

در پرده سنحق نیست که معلوم نشد کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد
در معرفتت چو نیک فکری کردم معلومم شد که هیچ معلوم نشد
صابر فاطمی , mihan1366
صابر فاطمی - 20:34 1386/05/24
16

او را «فلیلسوف شفاهی» خوانده اند.

 

می گفت:اشنایی با ماجرای زندگی یک متفکر تا چه حد به تماس با تفکر وی مدد می رساند و یا بر عکس.مانع ان می شود.

 

شاید به همبن علت بود که هیچ اطلاعات دقیقی از زندگی خودش به جای نذاشت.حتی معلوم نیست در چه سالی به دنیا امده/(در مانبع مختلف 1283.1289.1291ذکر شده است).

 

با این حال مردی که تا این حد منزوی بود.«اسطوره فلسفه در میان ما»به حساب می اید.

 

**احمد فردید** نام اصلیش سید احمد مهینی بود...در تهران درس خواند در المان پای درس هیدگر نشست.و متخصص زبانهای پهلوی.سانسکریت و بسیاری از زبانهای فراموش شده بود.

ایده اصلی او در فلسفه زبانشناسی بود.

 

 

فردید به شدت به امام خمینی عشق می ورزید و مخالفانش او را«فیلسوف حزب الله»می گفتند.

 

چند زیر ساده ترین حرف های اوست.و الا او جملات قلمبه و سلمبه دیگری نیز دارد مثل:ذیل تاریخ غرب زده مضاعف ممسوخ غرب. صدر تاریخ مفسد فاسد مضاعف ممسوخ مشروطه است.

 

 

*کسی را سراغ ندارم که در مقابل فلسفه بگوید نه.غیر از خودم سراغ ندارم.

 

 

*من استاد ارجمند نیستم.نابغه نیستم.علامه نیستم.فیلسوف نیستم.انتلکتوئل نیستم.ادمی هستم مثل بقیه و عیب من شاید فکر کردن باشد.

 

 

*«جهان»چیز بعیدی است.با چیزیهای بعید نمی توان منطقی برخورد کرد.

 

 

*زان پل سارتر را من خوب خوانده ام و دور انداختم.

 

 

*در این عصر خدا هم تکنولوزیک شده است.تکنولوزی را نمی توان یک باره رد کرد.

 

بر گرفته از هفته نامه همشهری جوان.با اندکی تخلیص.

وحیـــــد تبـــریـــــــزی , shaparak
15



اعضای انجمن شهر تبریز در سالهای 1351 – 1357

 












صابر فاطمی , mihan1366
صابر فاطمی - 23:15 1386/05/21
14

فروغ فرخزاد

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...

ساناز  گ , sanaz1982
ساناز گ - 02:26 1386/05/19
13

        

سهراب سپهری

                            

در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در بی ینال ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال در ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خک سپردند

                                        

 

رنگی كنار شب

بی حرف مرده است.

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شكست.

سر مست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست.

 

در این شكست رنگ

از هم گسسته رشتة هر آهنگ.

تنها صدای مرغك بی باك

گوش سكوت ساده می آراید

با گوشوار پژواك.

 

مرغ سیاه آمده از راه های دور

بنشسته روی بام بلند شب شكست

چون سنگ، بی تكان.

لغزانده چشم را

بر شكل های درهم پندارش.

خوابی شگفت می دهد آزارش:

گل های رنگ سر زده از خاك های شب.

در جاده های عطر

پای نسیم مانده ز رفتار.

هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست

نقشی كشد به یاری منقار.

 

بندی گسسته است.

خوابی شكسته است.

رؤیای سرزمین

افسانة شكفتن گل های رنگ را

از یاد برده است.

بی حرف باید از خم این ره عبور كرد:

رنگی كنار این شب بی مرز مرده است.

8->

 

 نقاشی های سهراب

 

        

        

         


 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.