| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
28
|
106
|
90/2/9 (11:35)
|
|
||
|
|
28
|
79
|
88/12/21 (12:49)
|
|
||
|
|
27
|
36
|
88/12/18 (13:07)
|
|
||
|
|
2
|
21
|
88/12/8 (07:38)
|
|
||
|
|
11
|
78
|
88/11/14 (11:55)
|
|
||
|
|
15
|
46
|
89/1/21 (11:43)
|
|
||
|
|
18
|
40
|
88/11/29 (02:40)
|
|
||
|
|
1
|
17
|
88/11/18 (10:18)
|
|
سلام دوستان خوبم...
تا کنون چقدر در قرآن و آیاتی که برای هدایت ما نازل شده است اندیشیده ایم؟
مگر نه اینکه قرآن کتاب آسمانی ماست؟
در این بحث مقالات متنوعی در خصوص قرآن و معرفت به آیات آن قرار میگیرد...
اگر شما هم مطلب جالبی دیدید حتما در این بحث قرار دهید...

ارباب حاجتیـــم و زبان سـوال نـیـست در حضرت کـریم تمنـا چه حاجـت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است
چهارشنبهها روز زیارتی حضرت کریم، رضای رئوف است. و چه بهانهای از این بهتر که دل رمیده خویش را به آستانش قربان کنیم. با همین حجت، هر چهار شنبه با قسمتی از مجموعه "حضرت کریم" خدمت شما خواهیم رسید تا دست در دست دلهای شما به سوی حرمش پرکشیم.
من نه کودک بیماری دارم که شفایش را از شما بخواهم، نه بدخواه کینه توزی که هدایتش را؛
نه طلبکاران پشت در خانهام صف کشیدهاند که گشایشی طلب کنم و نه نان شب را درماندهام که بخشایشی بخواهم؛
نه غریبی در سفر دارم که سلامتش را خواستار باشم و نه اسیری در زندان که آزادیش را بطلبم؛
میبینی آقا چقدر دستم خالیست از بهانه!
میخواهی در بزرگی را بکوبی، آن هم در بزرگی که دلهای گرفتار بسیاری آن طرفش سالها به انتظارش مینشینند، باید بهانهای داشته باشی.
بیبهانه بروی میان آن همه فریاد و اشک بگویی برای چه آمدهام؟ آمدهام تا بیماران دم مرگ را، جگرهای سوخته را و چشمهای به در دوخته را رها کنی و یک لحظه مرا نگاه کنی تا خورشید شوم؟
میدانم آغوشت بزرگ است آقا، میدانم برای همه وقت داری، میدانم پای حرف همه مینشینی؛
از تو شرم نمیکنم، از خشکی چشمانم در مقابل این همه اشک شرم دارم، از دل بیدردم شرم دارم که بین این دلهای شکسته، گوشهای خودش را قایم میکند.
مولای من میدانم درد بی دردی علاجش آتش است و میدانم شما دریای رحمتی.
مولای من میدانم ناامیدم نمیکنی.
از درگاهتان روشنایی توبه و هدایت میطلبم.
میخواهم آفتابی شوم.
شمس الشموس! مگر میشود کسی پا به خانهات بگذارد و خورشید نشود؟vvn

دو جنین دوقلو با هم درد دل می کردند:
- خواب بدی دیدم.*
- چی ؟؟؟
- خواب دیدم هر دو می میریم!
- یعنی چی؟ خدا نکنه.
- یعنی از این دنیا می رویم و همه چیز تمام می شود.
- وای یعنی دیگه در مایع آمنیوتیک شناور نیستیم؟
- درست حدس زدی در هوا خفه می شیم فکرش و بکن هوا !
- ای وای من از مرگ می ترسم. دیگه چی دیدی؟
- این قسمتش هم ترسناکه! در خواب دیدم که همین بند نافم را یک آدم خطرناک با قیچی برید و تازه مادر بی محبت و بی وفای ما هم بعدا ازش تشکر هم می کنه... می میریم غریبانه و بی غمخوار.
- من هم یادم اومد یک بار خواب دیده بودم که بعد از مرگ مجبورمون می کنند با همین دهان باید حرف بزنیم و باید با همین دهان غذا بخوریم (الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ.../ سوره یس56)
- پس تو هم اینا رو دیدی ! مرگ خیلی ترسناکه خیلی...
- ...
اما جنین ها نمی دانند که تمام شدن زندگی جنینی مرگ تلخ و رنج آوری نیست بلکه یک تولد است و پنجره ای روبه کمال.
زیاد شنیده اید که مرگ و تولد دو روی یک سکه هستند و همیشه مرگ مقدم بر حیات است در سوره ی مُلک هم می خوانیم:
خَلَقَ الموتَ و الحیاة...
مرگ هم مقدم ذکر شده و هم مصرّح است که مرگ یک امر وجودیست نه یک امر عدَمی ، پس مرگ شر نیست.
| از جــمادی مردم و نامی شدم |
| وز نــمـــا مــردم بـه حیـوان سر زدم |
| مُـردم از حــیوانــی و آدم شدم |
| پس چه ترسم کِی ز مردن کم شدم |
| بــار دیگــر هــم بـمـیـرم از بشر |
| تــا بــرآرم از مــلـــایــک بـــال و پـــر |
| بــار دیــگــر از مــلـک پران شوم |
| آنــچــه انــدر وَهــم نــایــد آن شـوم |
| پس عدم گردم عدم چون ارغنون |
| گـــویـــــدم انـــا الـــیــه راجــعــــون |
به راستی چقدر از تصورات و نگرانی های ما در مورد مرگ ، قبر ، برزخ و قیامت و... از این جنس همین نگرانی های وهم آلود و جاهلانه است؟ در حالی که نترسیدن از مرگ مشانه دوستی با خدا و ایمان است.
قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِیَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِینَ (6) وَلَا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ (7) قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (8) *چنانکه می دانید که جنین ۹۰ درصد وقت خود را -در رحم- در خواب سپری میکند و خوب است بدانید که جنین از هفته ی هفدهم در رحم مادر می تواند خواب ببیند.
بندگی کن خدایی کن!

تفسیر تمثیلی "باران حکمت" (48)
اشاره:
در ادامه مباحث تفسیری "باران حکمت"، که به صورت سلسله وار پیشکش حضورتان می شود، برآنیم تا در هر نوبت، کام جانتان را با یک شاخ نبات مثال از مفاهیم بلند سوره بقره شکربار کنیم.
یا أَیهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِی خَلَقَكُمْ وَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ(البقرة/21)
ای مردم! پروردگار خود را پرستش کنید؛ آن کس که شما، و کسانی را که پیش از شما بودند آفرید، تا پرهیزکار شوید.
بندگی کن تا که سلطانت کنند
بندگی یعنی تسلیم و فرمانبر خدا بودن، و در روایت آمده است:
مَن عَبَدَاللهَ عَبَّدَ الله له کُل شَیء
هر کس بندگی خدا کند همه چیز بندگی او خواهد کرد
و سعدی همین معنا را به زیبایی در قالب حکایتی دلنشین و دلکش بیان کرده و می گوید: یکی از بزرگان اهل معنا روزی بر پلنگی نشسته و ماری به دست داشت، شخصی او را دید و از آنجا که همیشه دیده بود مردم بر الاغ سوار می شوند و چماق به دست می گیرند، شگفت زده پرسید:
چه کردی که درنده رام تو شد؟
نگین سعادت به نام تو شد؟
و آن بزرگ اینگونه پاسخ داد:
تو هم گردن از حکم داور مپیچ
که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ(1)
تو هم مطیع و فرمانبردار حق باش، تا همه چیز مطیع و رام و تحت فرمان تو باشد، و بر همه چیز سلطه و سلطنت یابی:
بندگی کن که سلطانت کنند(2)
از اینرو خداوند می فرماید:
یا اَیُّها الناسُ اعبُدوُا رَبَّکُم
ای مردم پروردگار خود را بندگی کنید
یعنی من می خواهم همه چیز بنده ی شما باشد، در مشت شما باشد و تابع و تسلیم شما باشد. و این راه دارد و راهش این است که شما هم بنده ی من باشید.
بنده ی ما شو و برخور ز همه سیم تنان
آب به درختان باغ می رسد که جوی را بندگی کند.
آبی که در جوی قرار می گیرد، اگرچه محدود می شود و پا به پای آن باید روان شود، اما سرانجام به باغ می رسد و میوه می شود و مشتری پیدا می کند.
انسان نیز مثل آب است و وقتی به باغ بهشت راه می یابد که در جوی بندگی روان شود. بندگی اگر چه انسان را محدود می کند و آزادی انسان را از او سلب می کند، اما سرانجام به بهشت حیات و زندگی راه می یابد.
و از همین رو می توان نتیجه گرفت که بندگی سکه کاری است که دو رو دارد، یک روی آن محدودیت است، و آن روی دیگر برخورداری.
کسی که بنده ی خدا می شود از نعمت های خاص و ویژه و دست نیافتنی، مثل آرامش، عزت، آبرو، ماندگاری و همه ی خوبی های دیگر برخوردار خواهد شد.
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد ماند
بنده ی ما شو و برخور ز همه سیم تنان(3)
و از آنجا که خداوند برخورداری بندگان خود را می خواهد و نه محدودیت ایشان را، می فرماید:
یأیهُّا النَّاسُ اعبُدُوا رَبَّکُم
ای مردم بندگی کنید پروردگار خود را
الَّذِی خَلَقَکُم همان خدایی که شما را آفرید – در حقیقت شما را نقاشی کرد –خیلی جالب است، نقاش ها در پی فضایی روشن می گردند تا بتوانند نقش یک درخت، کوه یا انسانی را بر بوم نقاشی کنند. و هر چه آن نقش ظریف تر باشد به نور بیشتری احتیاج دارند.
اما خداوند انسان را در تاریکی رَحِم که حتی ذره ای نور و روشنایی در آن خبری نیست، آفرید. آیا چنین آفریدگاری سزاوار بندگی و پرستش نیست؟
وَالَّذِینَ مِن قَبلِکُم پروردگاری که کسان پیش از شما را آفریدیعنی پدران و مادران شما را و همه ی کسانی که پیش از شما بودند، همچون انبیاء و اولیای خوب خدا که آرزومند هدایت ما بودند. آنان پیش از اینکه ما بیاییم آمدند و سخنشان را گفتند تا ما حیران و سرکشته نمانیم.
کسی که بنده ی خدا می شود از نعمت های خاص و ویژه و دست نیافتنی، مثل آرامش، عزت، آبرو، ماندگاری و همه ی خوبی های دیگر برخوردار خواهد شد.
لَعَلَّکُم تَتَّقُون
شاید شما هم اهل تقوا شوید.
از یاد نبریم که دنیا بازی است، درست مثل بازی فوتبال، در بازی فوتبال هیچ کس نمی داند که کدام تیم پیروز از میدان بیرون می رود، چون گاه حتی در ثانیه های اضافی تیمی خواهد برد و یا خواهد باخت.
از اینرو حافظ می گفت:
حکم مستوری ومستی همه برعاقبت است
و از سویی هم کسی از عاقبت خود خبر ندارد.
کسی را وقوف نیست که پایان کار چیست
بنابراین شاید کسی امروز خوب باشد و فردا بد. و در تأیید این ماجرا شواهد فراوان است.
پس مهم پایان کار است، و در پایان کار همه چیز مشخص می شود.
همانگونه که گاه در ساختمان سازی وقتی می روی تا پایان کار بگیری، تازه اول کار است و معلوم می شود که چه جریمه ها باید بپردازی.
از اینرو خداوند می فرماید: شاید اهل تقوا شوید.
این واژه شاید، خیال راحت را از دل آدمی می گیرد، خیال راحت مثل کلوخ آلوده است که مگس ها دور آن جمع می شوند. خیال راحت هم هر کجا باشد پای غرور و فخر به میان می آید.
بنابراین می توان گفت: اهل تقوا همیشه دغدغه دارند، اما یک دغدغه ی شیرین.
مقاله زیبای زیر از سایت دوست خوبم امیر جان (گلستان قران) گرفته شده با قلم اکرم پهلوان حسین:
چکیده
طبق تحقیقات جامعه شناسی ،رنگ ها ،نه تنها افراد را تحت تاثیر خود قرار می دهند بلکه منجربه پیشرفت ویا رکود یک جامعه نیز می شوند. با عدم جایگزینی صحیح رنگ در مکان خاص خود و به کارگیری نادرست آن در محیط های انسانی ،صدمات روحی شدیدی برانسان وارد خواهد آمد .«اصلاح املای کودک با خط قرمز توسط معلم »یا «چراغ قرمز هشدار دهنده،برای رانندگان»یا «سفید بودن پاکت شیر »،«رنگ آبی یا سبز روشن دیوارهای کلاس درس یا کتابخانه برای مطالعه بهتر»و«استفاده از پوشش سفید درعالم پزشکی و سبز برای بیماران» همه وهمه مؤید این مطلب است که یک ارتباط تنگاتنگ بین نظام خلقت انسان وطبیعت وجود دارد.
ولی در ماورای این طبیعت «حقیقت»چیز دیگری است در این میان می خواهیم به کاربرد رنگها در قرآن کریم و ارتباط آن با زبان قرآن بپردازیم و از ژرفای قرآن کریم دراین باره سخن به میان آوریم.
مقدمه:
درژرفای اسرار قرآنی می توان از رموز و هر آنچه سبزوزرد،سیاه و سفید،سرخ و کبود دردل دارند وبا ما می گویند نام برد.«...ولا رطب ولا یابس إلا فی کتب مبین»؛(انعام59)هیچ ترو خشکی در جهان نیست مگرآنکه در کتب مبین مستور است و گنجانده شده است.
فصول سال حاوی رنگ های مختلف و رنگ های مختلف درگیاهان نشانه هایی برای خردمندان است.«ألم ترأن الله ...لذکری لاولی الالبب»؛(زمر21)نمی بینی که خداوند آب باران را از آسمان فرو فرستاد و نهرها را در روی زمین جاری کرد و بعد انواع گیاهان به رنگ های مختلف را بدین وسیله رویاند وبعد از اینکه سبز و خرم شد آنرا می بینی که زرد شده است آنگاه خداوند آنرا چوب و علف خشک می گرداند؛همانا در آن صاحبان عقل متذکر شوند.
رنگارنگی درخوراکی ها نیز مشاهده می شود و خوردن آنها را لذت بخش تر می کند «...فاخرجنا به ثمرات مختلفا الوانها...»(فاطر 27)...سپس به واسطه باران میوه های رنگارنگ را خارج کردیم...با وجود اینکه آب باران یکی است اگر مقتضای بیرون آمدن میوه ها همین باران بود، باید همه میوه ها به یک رنگ باشند؛پس همین اختلاف رنگ ها دلیلی بر تدبیرالهی در این رنگ آمیزی است.(موسوی همدانی ،1363،ج17،ص62)
دگرگونی زبان ها و رنگ های مردم نیز آیتی برای دانشمندان دانسته شده است .«ومن آیاته خلق السموات ...إن فی ذلک لایات للعلمین»،( روم22)و یکی از نشانه های قدرت الهی خلقت آسمان و زمین و گویش ها و اختلاف در رنگ پوست مردم است،...همانا در این موارد نشانه هایی است برای دانشمندان آشکار است.
امام علی (ع) رنگارنگی پرهای طاووس را سبب بروز احساسی همچون «تکبر»در وی می داند. ایشان در خطبه 164نهج البلاغه می فرمایند :«...کأنه قلع داری عنجه نوتیه ،یختال بألوانه...»گویا آن دم مانند بادبان کشتی است که کشتی بان آن را از جانبی به جانب دیگر می گرداند و او به رنگ هایش تکبرنموده به خود می نازد. اینگونه است که علم روانشناسی امروزه ثابت کرده است که هرکدام از رنگ ها نشانه و یادرمان هستند ودرایجاد جاذبه و دافعه توازن وتعادل بین ذرات عالم می توانند موثر باشند و حتی گاهی همین رنگ ها راز دل خلایق را رو می کنند؛به گونه ای که علاقه هر شخص به رنگی خاص حکایت از شخصیت درونی و ذوق او دارد.
گفته شده است که رنگ های روشن خوشحال کننده و رنگ های تیره غم انگیز هستندو رنگ های سرخ و قرمز ،تقویت کننده و محرک می باشند . پزشکان قرون وسطی نورقرمز را در معالجه آبله و سرخک و مخملک و بسیاری از بیماری های پوستی به کار می بردند . این رنگ اشتها آورنیزهست به همین جهت مناسب است دروسایل آشپزخانه به کار رود . روستاییان نیز به اینگونه رنگ ها بیشتر تمایل دارند . رنگ های سبز،آرامش دهنده و استراحت دهنده هستند و شهری ها اینگونه رنگ های سرد مثل آبی و سبز را می پسندند .
رنگ زرد، بسیاری از حشرات را دور می کند و حال آنکه اکثر گل ها به جهت وجود رنگ های مشتق از قرمز،جاذب حشراتی مانند زنبور می باشند.اگر این گل ها در دامنه ی تپه ای قرمزرنگ وجود داشته باشند،زنبورها مسلماً دریافتن مسیرخود به سمت گلهادچارمشکل واشتباه می شوند!!!
در بیمارستان های روانی بیماران تند خو را تحت تاثیرمداوم رنگ آبی و بیماران منزوی وبی تحرک را با رنگ زرد مداوا می کنند ؛زیرا این رنگ تحریک کننده ذهن و هوش نیزهست و شدیداً موجب تقویت فکرانسان می گردد.
رنگ آبی ،مشترک بین آسمان و زمین و مانند رنگ سبزموجب تقویت چشم است . خداوند این رنگ ها را برای تسکین و آرامش ناراحتی و خستگی ها آفریده است؛از این روست که پزشکان آنرا برای اتاق بیماران تب دار نیز تجویز می کنند.(1)
طبق تحقیقات جامعه شناسی در نهایت رنگ ها، نه تنها افراد را تحت تاثیر خود قرار می دهند.بلکه منجر به پیشرفت و یا رکود یک جامعه می شوند.(رنگ وتربیت ،ص19(با عدم جایگزینی صحیح رنگ درمکان خاص خود و به کارگیری نادرست آن در محیط های انسانی ،صدمات روحی شدیدی بر انسان وارد خواهد آمد .(رنگ و تربیت ،ص26) «اصلاح املای کودک با خط قرمز توسط معلم »یا «چراغ قرمز هشداردهنده ،برای رانندگان »یا «سفید بودن پاکت شیر »،«رنگ آبی یا سبز روشن دیوارهای کلاس درس یا کتابخانه برای مطالعه بهتر»و «استفاده از پوشش سفید درعالم پزشکی و سبز برای بیماران »همه وهمه مؤید این مطلب است که یک ارتباط تنگاتنگ بین نظام خلقت انسان و طبیعت وجود دارد.ولی در ماورای این طبیعت ، «حقیقت »چیز دیگری است .حقیقتی که مولانا آن را اینگونه بیان می کند :
ندارد رنگ آن عالم ،و لیک از تابه دیده چو نور از جام رنگ آمیز ،این سرخ و کبود آمد
فصل آبی

رنگ شناسان معتقدند :رنگ آبی تیره (رنگ شب )ساختار آرامش و سکوت کامل است.این رنگ از یک تأثیر آرام بخش در سیستم اعصاب برخوردار است.فشارخون ،نبض و تنفس ،دراثر آن کاهش می یابد و درعین حال بدن ،تجدید قوا می کند و نیرو می گیرد .(لوشر ،روانشناسی رنگ ها ،1378)چنین به نظر می رسد که یکی از دلایل تأکید اسلام برای تهجد و شب زنده داری نیز همین باشد ؛چرا که انسان در لباس شب ،از آرامشی بهره مند می شود ،که حتی اثر آن به معاش در روزهم کشیده می شود.این رنگ ،یک رنگ مقدس است که در بین مردم محترم شمرده می شود .در واقع گنبدها و مناره های آبی پلی بین آسمان و زمین محسوب می شوند .(رنگ و تربیت ،ص62)
فصل زرد
در سوره مبارکه بقره آیه 69اشاره به درخواست قوم موسی از وی شده است :
درعین حال در روانشناسی رنگ ها ،نیز رنگ زرد نشاط آور و چشمگیرعنوان شده است واثر آن به صورت روشنی و شادمانی و درخشانی ظاهر می شود ،.(لوشر ،روانشناس رنگ ها ،1378)
رنگ در بسترهای مختلف ،معانی متفاوتی دارند همچنان که درجای دیگر از قرآن کریم شراره های آتش به شتران «زرد مو »تشبیه شده است ؛تا این زردی ،شدت شراره های آتش را به تصویر کشد و بر روان آدمی اثر گذارد .«انها ترمی بشرر کالقصر (*)کانه جملت صفر »؛(مرسلات ،33-32)آن زبانه آتش مانند کاخی شراره می افکند گویی آن شراره (در بزرگی و رنگ )مانند شتران زرد موی است ».
برخلاف حیوانات ،رنگ زرد روشن در چهره انسان ،حکایت از ضعف وبیماری او دارد .چنانکه در دعایی از حضرت فاطمه زهرا (س)جهت در خواست نزول مائده آسمانی از خداوند برای خانواده اش آمده است که :«أن النبی دخل علی فاطمه (س)؛فنظرالی صفار وجهها و تغیر حدقتیها ؛فقال لها :یا بنیة ،ما الذی أراه من صفار وجهک و تغیرحدقتیک ؟فقالت :یا آبت إن لنا ثلاثا ما طعمنا طعاماً...»پیامبر (ص)داخل شدند و دیدند که دخترشان روی زرد و چشمان بیمارگونه دارد .به او فرمودند دخترم چرا اینگونه ای ؟حضرت زهرا (س)فرمودند :پدر !سه روز است که من و خانواده ام چیزی نخورده ایم(2) ...
در سنت پیامبر اسلام و ائمه اطهار به «کفش سیاه »و «نعل زرد رنگ »سفارش شده است ؛چنانکه در روایتی از امام جعفر صادق (ع)وارد شده است که :«من السنة الخلف الأسود و النعل الصفراء»(طباطبایی ،سنن النبی ،133،از ملحقات لباس ص132)و پیامبراسلام (ع)فرموده اند :«بر تو باد به نعل زرد که چشم را جلا می دهد و ذکر را سخت می کند (محکم و قوی می کند )و غم را برطرف می کند »(3)امام باقر (ع)نیز می فرمایند :«کنا نلبس المصفر فی البیت »؛ما درخانه لباس زرد رنگ می پوشیم .(سنن النبی ،139،از ملحقات ص134)
فصل سبز
درمورد رنگ سبز نیز آیات زیادی وجود دارد ؛ خداوند در قرآن کریم فرموده است
.بنابراین کشاورزی در اختیار صنعت قرار می گیرد ودر نتیجه سبزبه سرخ تبدیل می شود .(5)و همچنین در مورد لباس و تکیه گاه بهشتیان بربابش ابریشمی سبز و بساط زیبا تکیه زده اند .و نیز درآیه 31سوره کهف چنین می فرماید :«و یلبسون ثیابا خضراً من سندس و استبرق ...»؛و لباس های سبز از حریر و دیبا می پوشند .در دایرة المعارف تشیع درباره این رنگ آمده است که :«سبز شعار حیات و زندگی است و اهل بهشت پیوسته زنده اند .»
علاوه بر آن ،این رنگ نمایان گر عزم راسخ ،پایداری و مقاومت در برابر تغییرات نیز می باشد ..(لوشر ،روانشناس رنگ ها )مصداق این صبر و پایداری را در درختان سبز می بینیم .
در قرآن کریم رنگ درختان بهشتی را اینگونه توصیف می کند :«مدهامتان »؛(الرحمن ،64)آن دو بهشت سبز پر رنگ و پر درخت »؛که ابتهاج (7)درختانش به نهایت رسیده است .(موسوی همدانی ،1363،ج17،ص62)
و دردعای حضرت امیر (ع)این معنا از رنگ سبز درختان شده است که :«...فأنبتنا به حدائق ذات بهجه ...»پس به وسیله باران باغ هایی شادی آور و نشاط آور ایجاد کردیم (8)
در جایی دیگر ،ایشان نگاه به سبزه و چمن را دعا و تعویذی برای درمان بیماری ها دانسته اند و فرموده اند «و النظرألی الخضرة نشرة»(نهج البلاغه ،حکمت 400)
امروزه نیز دانشمندان رنگ سبز را برای درمان بیماری های عصبی و اختلالات روانی به کار می برند و آنرا خنک کننده ،تعدیل کننده نورخورشید ،مسکن و هیپنوتیک توصیف کرده اند.رنگ سبز،در سیستم عصبی برای بی خوابی ها و خستگی ها موثراست .فشارخون را کم می کند و مویرگ ها را منبسط می سازد.(دایرة المعارف تشیع ،ج9،ص58)عده بسیاری از سادات در عصر حاضر به نشانه انتساب به خاندان پیامبر (ص)عمامه سبز می پوشند یا شال سبزبه گردن می اندازند؛ (دایرة المعارف تشیع ،ج9،ص58)زیرا روایات دراین زمینه موجود است که :پیامبرگرامی اسلام (ص)از لباس سبزخوششان می آمده و فرموده اند :«وکان یعجبه الثیاب الخضر».(9)
آنچه تورات و انجیل درباره محمد صلی الله علیه و آله می گوید(۲)
[موصوف اما] نه به نام!
سوال کردم:"طبق اعتقادات شما آیا صدها پیشگویی درباره مسیح در عهد عتیق وجود ندارد؟"
در میان سخنم گفت:"نه صدها، بلکه هزاران"
گفتم:"من نمی خواهم درباره هزار و یک پیشگویی در عهد قدیم درباره آمدن عیسی مسیح مجادله کنم. برای اینکه کل جهان اسلام بدون گواهی هیچیک از پیشگویی های عهدین، او را پذیرفته اند.
ما مسلمانان این واقیعت در مورد حضرت عیسی را تنها بر مبنای تایید حضرت محمد صلی الله علیه و آله پذیرفته ایم. امروزه در دنیا بیش از900000000 (1) از پیروان محمد صلی الله علیه و آله هستند که این پیامبر بزرگ الهی عیسی مسیح(ع) را دوست دارند، محترم و مقدس می شمارند، بدون نیاز به اینکه مسیحیان آنها را با منطق اناجیلشان متقاعد کنند. از میان هزاران پیشگویی در ابن مورد آیا می توانید فقط یک پیشگویی را نام ببرید که نام عیسی (ع) برده شده باشد؟ اصطلاح مسیح که به Christ ترجمه شده است، یک نام نیست بلکه یک لقب است، آیا حتی یک پیشگویی وجود دارد که بگوید نام مسیح، عیسی خواهد بود و اینکه نام مادرش مریم خواهد بود؟ و اینکه پدر مفروض او، یوسف نجار خواهد بود و اینکه او در قلمرو پادشاهی هیرودس به دنیا خواهد آمد و غیره و غیره؟ نه چنین جزئیاتی وجود ندارد پس چطور می توانید نتیجه گیری کنید آن هزاران پیشگویی، راجع به عیسی(ع) است."
پیشگویی چیست؟
پدر روحانی پاسخ داد: "پیشگویی، چیزی را به وسیله واژه ها به تصویر کشیدن است؛ وقتی آن چیز به وقوع می پیوندد، آنگاه ما به آشکارا آنچه را در پیشگویی های گذشته پیش بینی شده بود می بینیم"
گفتم: "پس آنچه شما در واقع انجام می دهید آن است که استدلال می کنید، دلیل می آورید و اطلاعات را کنار هم می چینید."
او گفت: "بله"
گفتم: " اگر این، آن کاری است که با هزار پیشگویی انجام می دهید، تا صحت ادعای خود را درباره اصالت عیسی(ع) را توجیه کنید، چطور ما نباید همین روش را درباره حضرت محمد صلی الله علیه و آله اقتباس کنیم؟"
پدر روحانی موافق بود که این پیشنهادی عادلانه است و راهی منطقی برای مواجهه با مسئله، از او خواستم تا سفْر تثنیه را باز کند فصل 18 عبارت 18.
او چنین کرد و من عبارت را از حفظ به آفریقایی خواندم زیرا هدف من از تمرین کردن زبان نژاد حاکم بر آفریقا همین بود.
'N PROFEET SAL EK VIR HULLE VERWEK UIT DIE MIDDE VAN HULLE BROERS, SOOS JY IS, EN EK SAL MY WOORDE IN SY MOND LE, EN HY SY SAL AAN HULLE SE ALLE WAT EK HOM BEVEEL. Deut.18: 18.
"I will raise them up a Prophet from among their brethren, like unto thee, and I will put my words in his mouth; and he shall speak unto them all that I shall command him."
به زبان فارسی اینگونه ترجمه می گردد:
"من پیامبری را برای ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هرآنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت."
محمد صلی الله علیه و آله به نام، در غزل های حضرت سلیمان از مجموعه عهد عتیق غزل 5 ،عبارت 16 آمده است. لغت عبری ذکر شده در آن غزل muhammadim می باشد. im واژه را جمع می کند که نشانه احترام، عظمت و شکوه است. با کم کردن "im" از آن نام، محمد muhammad خواهد ماند که به "دوست داشتنی" ،"محبوب" یا "ستوده" و "آنکه شایسته ستایش است" و... در ترجمه ها برگردانده شده است." [محمد لغتی عربی به معنای ستوده و ستایش شده می باشد] از آنجاییکه عبارت را به آفریقایی قرائت کرده بودم، از تلفظ نامطمئنم عذرخواهی کردم، پدر روحانی به من اطمینان داد که خوب میخوانم.
پرسیدم: "این پیشگویی به چه کسی بر می گردد؟" بی درنگ پاسخ داد: "عیسی!" پرسیدم: "چرا عیسی؟ نام او اینجا اشاره نشده است"
پدر روحانی پاسخ داد: "از آنجاییکه پیشگویی ها، تصاویری در قالب واژه ها هستند در مورد آنچه که در آینده به وقوع خواهد پیوست، دریافته ایم که واژه های این عبارت به اندازه کافی او را توصیف کرده است، توجه فرمایید که مهمترین واژه های این پیشگویی soos Jy ("مانند تو") یعنی مانند موسی می باشد، و عیسی مانند موسی است.
پرسیدم: "در چه مواردی عیسی(ع) به موسی(ع) شبیه است؟"
جواب چنین بود: "اولا موسی یهودی بود و عیسی هم یهودی بود. دوما موسی(ع) پیامبر بود و عیسی(ع) هم پیامبر بود. بنابراین عیسی(ع) شبیه موسی(ع) بود و این دقیقا آن چیزی است که خداوند به موسی پیشگویی کرده بود"
گفتم: "آیا شباهت دیگری بین موسی(ع) و عیسی(ع) به ذهن شما میرسد؟"
چیز دیگری به ذهنش نرسید.
پاسخ دادم: اگر این دو تنها معیارهای کشف یک کاندیدا برای این پیشگویی در سفر تثنیه 18:18 باشد، پس در این صورت معیارها می تواند با هر یک از شخصیت های برجسته عهدین بعد از موسی(ع) -سلیمان، اشعیاء، هزقیل، دانیال، هوشع، یونیل، ملاکی، یحیی معروف به تعمید دهنده و ...- مطابقت کند زیرا که همگی آنها علاوه بر اینکه یهودی بودند، پیامبر نیز بودند.
چرا نباید ما این پیشگویی را درباره هر کدام از این پیامبران به کار بندیم، و چرا فقط برای عیسی؟ چرا ما باید این تفاوت را قائل شویم؟
پدر روحانی جوابی نداشت.
ادامه دادم: توجه فرماید نتایج من این چنین است که عیسی (ع)کمترین شباهت را به موسی(ع) دارد. اگر اشتباه می کنم می خواهم اصلاحم کنید.
سه تفاوت:
بر مبنای این گفتار برای او استدلال کردم: در وهله اول عیسی(ع) به موسی(ع) شبیه نیست زیرا براساس گفته های شما عیسی (ع)خدا است، اما موسی (ع)خدا نیست. آیا درست است؟
او گفت: بله.
گفتم: بنابراین عیسی(ع) شبیه موسی (ع)نیست. دوم اینکه طبق گفته های شما، «عیسی (ع)برای گناهان جهانیان مرد» اما موسی (ع) به خاطر گناهان جهانیان نمرده است. آیا درست است؟
او دوباره گفت: بله.
گفتم: بنابر این عیسی(ع) شبیه موسی (ع) نیست. سوم اینکه طبق گفته های شما «عیسی(ع) به مدت سه روز به جهنم رفت اما موسی(ع) نرفت» آیا درست است؟
او با شرمندگی پاسخ داد: بـلـه!!
من نتیجه گرفتم که: بنابر این عیسی(ع) شبیه موسی (ع)نیست. و ادامه دادم: اما پدر روحانی! این ها دلایل محکمی نیستند. آنها فقط مطالب اعتقادی هستند که حتی بچه های کوچک می توانند بلغزند و بیفتند. اجازه دهید درباره مطلب بسیار ساده ای بحث کنیم که اگر بچه های کوچک شما فرا خوانده شوند تا این بحث را بشنوند، هیچ مشکلی در پیگیری آن نخواهند داشت، موافقید؟
پدر روحانی از این پیشنهاد کاملا خرسند گشت.


مقاله ای از کاظم ارفع با موضوع دعا در قران:
در قرآن اغلب آیاتى كه به عبارت ربّنا مزین شده بیانگر این واقعیت است كه اهل ایمان را ارشاد فرماید تا چه چیزهایی را با چه جملاتى از خداوند تبارك و تعالى طلب كنند.
«وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِینَ یسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِى سَیدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ»؛
یعنی پروردگارتان گفته: مرا بخوانید تا اجابتتان كنم كسانى كه از پرستیدن من كبر میورزند به خوارى به جهنم وارد خواهند شد.
امام محمد باقر علیه السّلام در تفسیر و تبیین این دو آیه چنین فرموده است:
منظور از كلام خداوند كه میفرماید: ان الذین یستكبرون... دعاست كه برترین عبادت دعا میباشد.
ادب در دعا
این كه انسان باید بداند چه چیزهایى از پروردگار خویش طلب كند و چه عباراتى را در این مرتبه استخدام نماید تعبیر به ادب در دعا میشود.
قرآن و عترت به ما آموختهاند كه چگونه دعا كنیم و چه چیزهایی را جهت سعادت دنیا و آخرت خویش از حضرت حق مسألت نماییم.
در قرآن اغلب آیاتى كه به عبارت ربّنا مزین شده بیانگر این واقعیت است كه اهل ایمان را ارشاد فرماید تا چه چیزهایی را با چه جملاتى از خداوند تبارك وتعالى طلب كنند.
«رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِى الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ»؛
خدایا در دنیا و آخرت بر ما نیكى عطا كن و ما را از آتش نگه دار.
«رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَینِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّیتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ»؛
خدایا ما را از مسلمین قرار ده و نسل ما را از ایمان آورندگان بر تو قرار ده.
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً»؛
خدایا قلب ما را بعد از هدایت آلوده نكن و برنگردان و رحمتت را بر ما هدیه كن.
و دهها آیات دیگر كه همانند آیات فوق، ادب در دعا را به ما میآموزند.
چند چیز نشانگر رعایت ادب در دعا محسوب میشود، كه اینك به مواردى از آنها میپردازیم:
1. بسم الله الرحمن الرحیم؛ رسول خدا صلّى الله علیه و آله میفرماید دعایى كه اولش با بسم الله شروع شود رد نخواهد شد.
2. ثنا و تمجید پروردگار؛ امام صادق علیه السّلام میفرمایند:
در نوشتههاى امیر المؤمنین علیه السّلام بود كه قبل از دعا، مدح و ثناء حضرت حق را بگویند.
3. صلوات بر محمد و آل محمد.
4. توسل به اهل بیت علیهم السّلام : امام رضا علیه السّلام فرمودند:
هر گاه از خداوند تبارك و تعالى تقاضایى داشتى بگو خداوندا از تو میخواهم كه بحق محمد و على كه نزد تو مقام والایی دارند حاجت مرا برآورده سازی.
5. دعا در حق دیگران
اخلاص در دعا به خاطر تفاوت درك و شناخت افراد مراتبى دارد. بعضى در این مقام هستند كه انگیزه را از دعا خواندن از مقاصد مادى و دنیوی پاك كنند و با توجه به ثواب و عقاب اعمال و به قصد رسیدن به حور و غلامان و قصرهاى آخرت و ترس از عذاب دوزخ دعا میخوانند و به همین علت در كتابهاى دعا جستجو میكنند و هر دعایى كه ثواب اخروی بیشترى داشت انتخاب میكنند.
و برخى پا را فراتر نهاده و بدون طمع رفتن به بهشت و یا ترس از آتش جهنم، بلكه فقط جهت برقرارى ارتباط با معبود و انس با حضرتش دعا میخوانند كه این گروه از احرار و آزادگانند.
«قل انّ صلاتى و نسكى و محیاى و مماتى لله رب العالمین»؛
بگو اى پیامبر همانا نماز و طاعات و كلیة اعمال من و زندگى و مرگ من همه براى خداست، كه پروردگار جهانیان است.
حضرت امیر المؤمنین على علیه السّلام عبادتهاى مردم را به سه دسته تقسیم میفرمودند:
انّ قوماً عبدوا الله رغبةً فتلك عبادة التجار:
گروهی خداوند را به امید بهشت عبادت كردند كه آن عبادت بازرگانان است.
انّ قوماً عبدوا الله رهبةً فتلك عبادة العبید:
و گروهى خداوند را از ترس جهنم عبادت كردند كه آن عبادت بردگان است.
انّ قوماً عبدوا الله شكراً عبادة الاحرار و گروهى خداوند را عبادت كردند از روی شكر و سپاس كه آن عبادت آزادگان است.
قصه همه وصل حور و خلد برین است غایت مقصود ما نه آن و نه این است
در قرآن نكات مهمى دیده میشود كه حكایت از شرایط استجابت میكندكه خلاصه وار اشاره میشود
درد دلی با قرآن
قرآن! ای همیشه ترین کتاب! من از تو شرمنده ام!
با اینکه تو را از ابتدا برای حیات بخشیدن به دلهای مرده فرود آورده اند اما ما از تو آواز مرگی ساخته ایم برای
ترحیم مردگان.
شرمنده ام از تو که جز برای بدرقه مسافر از طاقچه عزلت بیرونت نیاوردیم!
ما مقام و منزلت تو را در حد یک فالگیر مقدس پایین آوردیم.
براستی اگر طالب راه نجات و استخاره صواب بودیم آیا کلام راهگشای تو کافی نبود؟
چه شد که چشم ظاهر بین ما، حقیقت کلام تو را ندید و گوش ناشنوایمان کلام حقیقی ات را نشنید؟
ای ناجی امت! ای قرآن!
برخی تو را از پیش و پس خواندند تا بر حافظه شان فخر فروشند!
عده ای تو را بر دانه برنجی نگاشتند تا چیره دستی و هنرنماییشان را به رخ کشند.
یکی تو را با آب طلا قاب گرفته تا خانه اش را زینت بخشد!
آن دیگری تو را دستمایه هنرنمایی ساخته و از تو فرشی آراسته تا به قیمتی هر چه گزافتر بفروشد!
اما آیا کسی برای درمان قلب نیم مرده اش، هیچ به شفاخانه تو سر زد؟
جه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای هنرنمایی و موزه سازی فرود آورده است.
ما حتی تو را در مسلخ "تلاوت"، ذبح شرعی کرده ایم که تلاوت بدون"تدبر" در معنا، معنا ندارد.
آن زمان که در محافل انس، برای خواندن یا استماع تو حضور می یافتیم، البته به وجد می آمدیم اما نه از شگفتی
معانی بلند تو که از طول نفسهای قاری و از شگردهای موسیقیایی در قرائت نمایشی او.
اگر چه از این ظاهر می توان راهی به آن باطن گشود اما ما آن هدف والا را گم کردیم و این وسیله را هدف
انگاشتیم.
به حفظ آیات معرفت آموز تو روی آوردیم اما نه برای کسب معرفت و توفیق عمل، بلکه برای رکوردگیری در یک
فستیوال تمام عیار، که ملاک امتیاز دهی آن، خواندن شمارگان صفحات بود، گاه به شیوه معکوس، گاه از پیش و
پس و گاه از بالا به پایین و همینطور.
کریمه "والسابقون السابقون" تو را شنیدیم و تو را بازیچه مسابقات هوس کردیم.
از آیات روشنگر تو، پرتویی بر نگرفتیم و در عوض به مدد تو، شغل تازه ای یافتیم، دکانی برای درآمدزایی بیشتر.
قرآن! ای روشنای هر تاریکی!
ما گمشدگان وادی جهالت، راه را گم کرده ایم، و اکنون به دستگیری تو محتاجیم بیش از همه وقت.
ما را از این خواب غفلت بیدار کن! بیدار!
برخى از صفات مذموم و ناپسند ذکر شده در سورهى «قلم
1. بسیار سوگند خوردن
1. بسیار سوگند خوردن
2. ذلّت یکى دیگر از صفات و اخلاقیات ناپسند و بسیار مذموم، «مَهین» (10) یعنى ذلّت و خوارى و کوچک کردن خود و خودکمبینى است. البته «ذلّت» به معناى «تواضع» نیست؛ زیرا «تواضع» صفت پسندیدهاى است. »ذلّت« از بىارتباطى انسان با خدا سرچشمه مىگیرد. وقتى قلب و درون انسان از ایمان به خدا تهى و بىبهره باشد، همیشه حاضر است براى دیگران سر تعظیم فرود بیاورد و در برابرشان سر ذلّت خم کند. همیشه حاضر است براى دیگران نوکرى کند و چنان برخورد کند که ارزش و اعتبار خود را از دست بدهد. مدام حاضر است ذلیل دست ظالمان و صاحبان قدرت باشد. بسیارى از افراد را مىبینیم که در نهایت ذلّت خود را در اختیار هر صاحب قدرتى قرار داده و مجرى خواستههاى نامشروع آنها هستند و کوچکترین اعتبار و ارزشى براى خود باقى نگذاشتهاند. چنین رفتار و صفتى از انسان مسلمان به دور است و هرگز شایستهى او نیست. انسان مسلمان در عین حال که متواضع است و احساس تکبر نمىکند و خود را سرآمد دیگران نمىبیند و همیشه احساس عزّت و سربلندى مىکند و این هم از ایمانى سرچشمه مىگیرد که در دل او جاى گرفته است، این را هم مىداند که داشتن ارتباط با خدا باعث سربلندى و سرافرازى است. پس هرگز حاضر نیست در برابر غیر خدا سر تعظیم فرود آورد و احساس ذلّت کند. او نسبت به مؤمنین متواضع است؛ اما نسبت به اهل کفر و به ویژه حاکمان کافر، در نهایت عزّت به سر مىبرد و هرگز در برابر آنها سر تسلیم فرود نمىآورد. هرگز به خود اجازه نمىدهد حتّى یک لحظه هم خود را از آنان کوچکتر و پائینتر احساس کند. 3. عیبجویى یکى دیگر از صفات ناپسند، این است که انسان همیشه مشغول عیب گرفتن از دیگران باشد و از این طریق بخواهد شخصیت دیگران را بىاعتبار کند. قرآن چنین فردى را با چنین صفت ناپسندى «هَمَّاز» (11) مىنامد. علت دست زدن به چنین کارى این است که فرد عیبجو خود بىشخصیت و بىاعتبار و بىارزش است و مىخواهد دیگران نیز همچون او باشند و چشم دیدن افراد با شخصیت و با اعتبار را ندارد. از این رو سعى مىکند از هر راه و روش ممکن و با هر مکر و حیلهاى که شده، شخصیت دیگران را خُرد کند و از بین ببرد. 4. سخنچینى یکى دیگر از صفات مذموم، صفت «سخنچینى» است و آن اینگونه است که فردى براى بر هم زدن ارتباط دو نفر با هم و ایجاد فتنه و دشمنى در بین آنها و در نهایت در میان افراد جامعه، مشغول رد و بدل کردن سخنانى بین آنها باشد. «مَشَّاءٍ بِنَمیمٍ» (11) یعنى فرد سخنچین همیشه کار و برنامهاش این است که حرف فردى را پیش دیگرى ببرد و بالعکس؛ تا از این طریق روابط آنها را بر هم زند و اینگونه بین مردم فساد ایجاد کند و نظم جامعه را بر هم زند و در نتیجه جامعه به سمت و جهتى حرکت کند که هیچکس به دیگرى اعتماد نکند. یعنى نوعى بىاعتمادى در جامعه ایجاد شود. 5. منع کردن خیر از دیگران یکى دیگر از صفات مذموم و ناپسند همان صفتى است که خداوند به آن اشاره مىکند و صاحبش را اینگونه توصیف مىکند: «مَنَّاعٍ لِلْخَیْرِ» (12) این صفت به گونهاى است که صاحبش همیشه مانع رسیدن خیر به دیگران است. چنین فردى با چنین صفتى، از اینکه نعمت و امکانات به دست نیازمندان برسد جلوگیرى مىکند. اگر خود، داراى ثروت است، از بخشش آن به دیگران خوددارى مىکند و علاوه بر این از ثروتمندان و آنان که مىخواهند به دیگران کمک کنند و زکات مالشان را بپردازند، ممانعت به عمل مىآورد. یعنى نه تنها دوست ندارد خود به دیگران چیزى ببخشد، دوست ندارد دیگران نیز انفاق و بخشش کنند. 6. تجاوز «مُعْتَد» (12) یکى دیگر از صفات ناپسند صفت «تجاوز» است. صاحب چنین صفتى بسیار تجاوزگراست و از حدود و مرزهاى بندگى و مسئولیت بسیار تجاوز مىکند و حاضر نیست که در محدودهى بندگى خداوند متعال باقى بماند. چنین شخصیتى همیشه در این فکر است که زیر بار مسئولیت شانه خالى کند. 7. بزهکارى «أَثیم» (12) صفت ناپسند دیگر، صفت «بزهکارى» است. صاحب چنین صفتى همیشه مشغول انجام کارهاى ناپسند است؛ کارها و اعمالى که از رسیدن انسان به سوى کمال و سعادت و خوشبختى جلوگیرى کرده و او را روز به روز به عقب برمى گرداند. 8. بداخلاقى و زشتخویى «عُتُل» (13) یکى دیگر از صفات زشت و ناپسند است. انسان بداخلاق و تندخو و زشت خو همیشه به فکر خود است. چنین شخصى هر چیز خوب و سودمندى را به خود اختصاص مىدهد و به غیر خود فکر نمىکند. 9. زنیم صفت مذموم دیگرى که خداوند متعال در سوره به آن اشاره مىکند، صفت زشت و ناپسندِ «زَنیم» (13) است. «زنیم» یعنى فردى که جزو مردم نیستاما به ناحق خود را از مردم مىداند. مثال چنین افرادى همان حاکمان ظالمى هستند که بر اساس قوانین خداوند متعال حکومت نمىکنند.. چنین حاکمانى و امثالشان «زنیم» هستند؛ یعنى از هیچ لحاظى جزو مردم نیستند؛ نه در خوشى شریک مردم هستند و نه در ناراحتى و مشکلات همچون مردم مىباشند. چنین افرادى هرگز تلاش نمىکنند که مردم به خوشبختى برسند و در این مسیر گامهایى برنمىدارند. کسانى که داراى چنین صفت زشت و ناپسندى نیستند، همیشه در کنار یکدیگر و در خوشى و ناخوشى هم سهیم مىباشند و نسبت به هم مهربان و دلسوز هستند و هر یک در حد توانایى خود مىکوشد تا در انجام کارهاى خیر همکار دیگران باشد. اما آنان که داراى چنین صفت زشتى هستند، همیشه در فکر خود هستند و به ناحق خود را به مردم نزدیک مىکنند. مثال مردم و چنین افرادى همچون مثال همان گوشت اضافى و زاید معلّقى است که در گوش گوسفند یا بُز، خود به خود به وجود آمده و جزو اعضاى آن حیوان نیست. حاکمان ظالم نیز جزو مردم نیستند و از مردم بیگانهاند و به ناحق خود را به مردم تحمیل مىکنند. چنین صفت بسیار زشت و ناپسند، اخلاق و ویژگى انسان مسلمان نیست و مسلمان مبرى از چنین صفتى است. مسلمان همیشه در این فکر است که عامل خیر براى دیگران باشد. 10. طغیان پس از ذکر صفات ناپسند مذکور مىفرماید: «أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینٍ إِذا تُتْلى عَلَیْهِ آیاتُنا قالَ أَساطیرُ الْأَوَّلینَ» (14-15) ]چنین فردى که ویژگىهاى ناپسند و اخلاق زشتش بیان شد[، چون صاحب دارایى و مال و فرزند است و قدرت مالى و انسانى دارد، سرکش و نافرمان شده و طغیان کرده است. او به جاى این که شکر این همه نعمتها را به جا آورد و آنها را در مسیر خدا به کار گیرد، کارش به جایى رسیده که وقتى آیات ما یکى پس از دیگرى برایش تلاوت مىشود تا اینگونه حقّ برایش روشن شود، به جاى ایمان به آنها و تسلیم شدن در برابر آنها، مىگوید: این آیات و آنچه به آن اشاره مىکنند همه افسانههاى پیشینیان است که پیش از این نیز بیان شدهاند. این مطالب حقیقت ندارند. چنین فرد پست و فرومایهاى اینگونه از در مخالفت با برنامهى خدا که همان برنامهى هدایت است بر مىآید |
هـسـتـی
آغـاز هـسـتـی
« و فضا را، ما آنرا با نیروی ویژه بنا کردیم، واین ما هستیم که پیوسته آنرا گسترش می دهیم»!
«سماء»: چیزیکه در بالا قرار دارد (بالای سر قرار دارد)، و به بالای هر چیزی سماءِ آن گفته می شود (و به پائین آن زمین آن).
ابتدا به درخت که بالای سر قرار دارد سماء گفته شده و بعد به گیاه تعمیم داده شده، و شاید به خاطر اینکه گیاه بالای زمین قرار دارد به آن سماء گفته شده است. سماء در برابر ارض (زمین) مؤنث است و مذکر هم بکار میرود. سماء هم مفرد و هم جمع هر دو می آید و جمع آن سماوات است. سمائی که بمعنی باران است مذکر میآید.
سماء در آیه بمعنی فضاء آمده است و می تواند مجاز باشد، که بمعنی "محتوای فضا"خواهد بود و میتواند بمعنی خود فضا باشد، که در این صورت به این معنی خواهد بود که گسترش فضا و گسترش محتوای آن با هم هستند و فضا بدون محتوای آن وجود ندارد.
نکات آیه:
1ـــ فضا پیوسته در گسترش است:
وقتی منبع نور به طیف نور نزدیک می شود امواج نور آن بهم فشرده می شوند و خطوط سیاه در طیف به طـرف رنگ آبـی جابجا می شود. و وقتی منبع نور از طیف نور دور می شود خطوط سیاه در طیف به طرف رنگ قـرمز جابجا می شوند.
وقتی انسان از طـیـف نور سـتارگان کهـکشانها تصویر می گیرد و آنها را با هم مـقایسه می کند، می بیند که خطوط طیفی آنها در نظام تجزیه طیفی در جائیکه می بایست باشند نیستند، بـلـکـه بـه سمت خط قـرمـز طیف جابجا شده اند. معنی این جابجائی این است که ستارگان پیوسته از ما دور می شوند و این به این معنی است که کهکشانها پیوسته از ما دور می شوند. و این به این معنی می شود که فـضا (یعنی جهان) پـیوسته در حال گسترش است. یعنیهمان چیزی که آیه گفته است.
2ـــ فضا با نیروی ویژه بنا شده است:
"پیوسته در گسترش بودن هستی" به این معنی است که هر چه رو به عقب برمی گردیم نتیجه این می شـود کـه کـهکـشانها به هم نزدیک و نزدیک تر میشوند. تا اینکه بالاخره هـمه جرم و انرژی موجود در جهان در یک نقطه به هم می رسند. و نتیجه این می شود که همه جرم و انرژی موجود در هستی در ابتدا در یک نقطه مـتمـرکز بوده و ضمن یک انـفجار به هر سو پخش و پراکنده شده و جهان کـنونی مـا شکـل گـرفـته است. زمان آن انفجار حدوداً 18 میلیارد سال پیش تخمین زده می شود.
پس از پخش و پراکنده شدن جرم و انرژیاولـیه با نیرو (یا بعبارتی با انفجار)، هـر یک از سـیارات و خورشـیـدهـا نـیـز بنوبه خود با نیرو متولد می شوند. به این شکل که ابتدا نیروی جـاذبـه آغـاز به جـذب مـواد و عـناصر بدور خود می کند و رفـته رفـته سیاره یا خورشید بزرگ و بزرگ تر می شود و شکـل می گیرد.
پـایـان هـسـتی
« روزی که فـضا را مانند پیچاندن طومار نوشتار پیچانده و جمع کنیم، آنرا بههمان ترتیبِ آغازِ آفرینشِ خود باز خواهیم گردانید».
نکات آیه:
1ــ فضا (هستی) مانند پیچیده و جمع شدن طومار نوشتار پیچیده و جمع خواهند شد:
در آینده ( که زماندقیق آن معلوم نیست ولی میلیاردها سال تخمین زده میشود) کهکشانها آغاز به پیچیدنِ طومار گونه به دور خود و بلعیدن اجرام و انرژی خود خواهـند نمود، و بعد نیز همدیگـر را خواهند بلعید، و در نهایت همه در یک نقطه بلعـیده و جمع و متمرکز خواهند شد.
2ـــ هستی در آغاز خود در یک جا جمع و متمرکز بوده است:
"پیچاندن و جمع نمودن هـستی و برگردان آن به وضعیت آغازین خود" که آیه از آن صحبت میکند، بهاین معنی است که جهان (یعنی: همه جرم و انرژی آن) در ابتدا در یک نقـطه جمع و متمرکـز بوده است. و این چیزی است که انسان درقـرن بیستم یعنی 1400 سال بعد از گفـته قـرآن به آن رسیده است.
3ــ شکل هستی:
"به هـم جمع شـدن دوباره هـستی" به این معنی هست که جهان مانند یک بادکنک می ماند که کهکشانها در سطح آن قـرار دارنـد. در صورتی که بشکل دیگر می بود برنمی گشت. مثلاً اگر مسطح می بود تا ابـد به گسترش خود ادامه می داد. (البته در صورت برگشت قانونمند. و گر نه با اراده خداوند به هرحالتی که باشد برمی گردد).
منبع:سایت قرآن شناسی
«آیا آفرینش شما مشکل تراست یا منظومه شمسی؟ جوانب آن را بهم آوردهغلظت آنرا بالا برد وآنرا ساخت ـــ و شب و روز را برای آن درستکرد»! « زمین وسیارات را نوآوری نمود».
(واژه «سَـمْـک» به معنی:غـلظت و تراکم و کـلـفــتیِ بهـم برآمده است. یعنیجمع و جور و کلفـت و متراکم شده. و واژه «رَفع» در آیه نیز به معنی: "بالا بردن وافزایش دادن" استکه از معانی آن است).
نکات آیات:1ــ بالا بردن غلظت منظومه شمسی و درست کردن آن.2ــ مرده بودن و دوباره پاگرفتن منظومه شمسی. 3ـــ درست کردن شب و روز برایمنظومه شمسی.
1ــ بالا بردن غلظت منظومهشمسی و درست کردن آن:
مـنـظـومـهشمسی ما که حدوداً 5 میلیارد سال عمر دارد در ابـتدا ابر بوده که شامل دود وگاز و خاکستر و غبار و برخیعناصر بوده، و در فضای منظومه شمسی پراکنده بوده است.بعد بادی که ظاهراً مـوج ناشی ازانـفـجار سـتـاره ای بـوده ابعاد و جوانب آن را بهم آورده و مـنـظـومـه شـمـسی بصورت یک دیسک در آمده بوده که بدور خود می چرخیده است.بعد در قـسـمـت مرکزی آن ابرکه کلفـت تر بوده، نـیروی جاذبه مـواد بیشتری راجـذب نـمـوده و در آن ناحیه متراکم گرمای لازم برای ایجاد واکنشهای هسته ای فراهم گشته و خـورشـیـد شکـلگرفـتـه است. و در اطراف آن حـلـقـه هـای دیگری از گاز وغـیره به چرخش در آمده که رفـته رفـته به کره های بزرگتری تبدیل شده اند که همان سیاراتفعلی منظومه شمسی باشند. (در رابطه با پیدایش منظومه شمسی چندین نظریه وجود دارد و ما طبعاً آنکه با آیات قرآن می خواند را می گیریم).
در سوره انبیاء آیه 56 می خوانیم:«رَبُّـکُـمْ رَبُّ السَّـمـواتِ وَ الْاَرْضِ الـَّـذی فـَطـَرهُـنَّ = آفریدگار شـما آفریدگار سیارات و زمین است که آنها را از درون (از مرکز) درستکرد»!« فـطـر» از جمله به معنی: "از درون و مرکزیت خود برآمدن، شکل گرفـتن، و درست شدن" است.هر کره ای نیز وقتی می خواهد درست بشود،در ابتدا در مرکز آن نیروی جاذبه آغاز به جذب مواد بدور خود می کند و رفته رفتهبزرگ و بزرگ تر مـی شود و به این شکـلکره شکل می گیرد.
2ــ مرده بودن و پا گرفتنمنظومه شمسی:
کسانی که بهخدا معتقد نبوده و نیستند از جمله می گفـته اند و می گویند که:وقـتی مـا می میرویم دیگر زنده نمی شویم. خدا زنده نمودن مواردگوناگونی را در قرآن برای آنها مـثال زده است. درایـنجا زنده نـمـودن مـنظـومه شمسی را مثال زده و گـفـته: آیا آفـرینش شما مشکـل تر است یا منظومه شمسی؟ این به این معنی است که مـنـظـومـه شمسیمردهبوده و دوباره به حیات و زندگی برگردانده شدهاست.
و در آیه 101 سوره انعام نیز گفته که خدا بدیع زمین و سیارات است. بدیع بمعنی: نوساز، نوآور، نوین پرداز و مواردی از این قبیل است(هم خانواده واژه «ابداع» است). و این موضوع از جنبهضمنی و تلویحی به این معنی است که زمین و سیارات پیش ازاین چیزِ دیگری بوده اند و وضعیت فعلی آنها، شکل نوآوری شده آنست.
مـنـظـومـه شمسی در واقـع در اصـل جـرم و انرژی مربوط به لاشه یک ستاره بسیار بزرگ غول آسائی بوده که مرده و لاشه آن بصورت ابر در فضایمـنظومه شمسی پراکنده شده بوده است. و منظومه شمسی فعلی نوآوری آن است.
3ـــ درست کردن شب و روز برای منظومه شمسی:
منظور از شب و روز درست کردن برای منظومه شمسی شب و روز درست کردن برای سیارات آنست. و شب و روز در سیارات ناشی از گردش آنها بدور خود ووضعیت محور آن نسبت به خورشید است. وقتی محور سیاره به موازات خورشید قرار می گیرد با چرخش سیاره بدور خود باعث ایجاد شب و روز می شود. ولی در صورتی که محور زمین یا هر سیاره دیگری عمود بر خورشید قرار می گرفت شب و روز ایجاد نمی شد هر چند سیاره بدور خود نیز می چـرخید. مثلاً اگر قطب شمالزمین رو به خورشید می بود قطب شمال همیشه روز می بود و قطب جنوب همیشه شب، هر چند زمـیـن بدور خود نیز می چرخید.
مطرح کردنِ "درسـت کـردن" شب و روز برای منظومه شمسی برای استدلال به حساب و کتاب داشتن و برنامه ریزی شده بودنِ ایجاد "شب و روز" در آنست.و این چیزی است که با عـلـم نجوم عـصرمحمد کـه در آن زمین مرکز عالم بود و خورشید بـدورآن می چرخید نمی خواند. چون در صورت گردش خورشید بدور زمین ایجاد شب و روزامری طبیعی می نمود، ولی در صورت گردش زمین بدورخود و بدور خورشید است که درصورت قرار نگرفـتن درست محور زمین و سیارات نسبت بهخورشید شب و روز در آنها ایجاد نخواهد شد.
فـاصـلـه گـرفـتـن سـیـارات و زمـیـن ازهـمـدیـگـر
«آیا کسانیکه بخدا ایمان ندارندنمی توانند ببینند کـه زمین وسیارات منظومهشمسی در آغاز "بهمچسبیده" بـودند بعد آنها را با نیرو از هم باز کردیم»؟
«خدا آنست که سیارات منظومه شمسیرا با ستونهائی که آنها را نمی بینید بلند کرد».
«و سیارات منظومه شمسیرا بلند کرد و در آن ( در منظومه شمسی) تعادلایجاد نمود».
نکات آیات: 1ـــ زمین و سیارات درابتدا به هم متصل بوده اند، بعد از هم باز کرده شده و بلند کرده شده اند. 2ـــ میان سیاراتستونهای نامرئی وجود دارد. 3ـــ میانسیارات تعادلوجود داد.
1ـــ زمین وسیارات در ابتدا به هم متصل بوده اند وبعد از هم باز کرده شده و بلند کردهشده اند:
چنانکه پیش از این آمد خورشید و سایرسیارات منظومه شمسی در ابتدا در کـنـار هـمشکـل گرفته بوده اند و بعدهااز هم فاصله گرفته اند.علت اینکه قرآن دور شدن آنها را "بلند کردنِ"آنها توصیف نموده این است که بالای ماقـرار دارنـد و دور شـدن آنها نسبت به ما حالتِ "بلند شدن و بالا رفـتنِ آنها" دارد.
2ـــ میان سیاراتستونهای نامرئی وجود دارد:
سیارات منظومه شمسیبا نیروی جاذبه که انسان آنرا بصورت ستونهای از موج تصور می کند و به شکـل سـتـون آنـرا رسم می کندبا هم نگـهـداشته شده اند.
3ـــ میان سیارات تعادل وجوددارد:
عـلـتِ کشیده نشدن سیارات بطرف همدیگرو یا هل ندادنهمدیگر وجود نیروی جذبو دفع متعادل میان آنها است. مثلاً خورشید زمین را بـطرف خود می کشد وزمین در حرکت خود دور خورشید که رو به دور شدن از از خورشـیـد است خود را از خورشید دفع می کند (که به آن نیروی گریز از مرکز گفته می شود). نیروی کشش خورشید و دفع زمینبه یک اندازه است، به این خاطر نه خورشید می تواند زمین را بطرف خود بکشد و نه زمین از مدار خود دور خورشید خارج شده و به بیرون از منظومه شمسی برود. از آنجا که زمین در مداری شبه بیضی دور خورشید می گردد هنگامی که به خورشید نزدیک می شود سرعت آن بیشتر می شود، در نتیجه نیروی دفع (نیروی گریز از مرکز) آن نیز بیشتر می شود که برابر می شود با نیروی جاذبه بیشتر شده خورشید، و هنگامیکه از خورشید دور می شود و نیروی جاذبه خورشید کمتر می شود سرعت حرکت آن نیز کمتر می شود، و به این شکل همیشه نیروی جذب و دفع (نیروی گریز از مرکز) برابر است. این وضع در رابطه با همه اجرامی که در مرکز هستند و اجرامی که در مداری دور آنها می گردند صادق است، مانند زمین و ماه.
وجـود 11 سـیـاره
«یوسف به پدر خود گفت: پدرم! من یازده سیاره دیدم وخورشید و مـاه را دیدم که برای من سجده می کرده اند».
نکـتـه آیـه: یوسف 11 سیاره دیدهاست:
"خورشید" و "ماه" که یوسف در خواب دیده پدر و مادر وی (کـه مادر وی درواقع خالـه وی بوده) می باشد. و 11 سیاره 11 برادر وی می باشد، ولی دیدن 11 سیاره الـزاماً بهاین معنیاست کـه یازده سیاره برای دیده شدن می بایست وجودداشـته باشد.
در زمانی که یوسف این خواب را دیـده(یعـنی 2000 سال پیش از میلاد مسیح)، تا زمان محمد و همینطور تا پیش از اختراع تلسکوپ،انسان فـقـط سیاراتی را که بچشم می دید می شناخت. یعنی عـطارد، زهره، مریخ و مشتری.
هـفتمین سیاره (اورانوس) درسال 1781 کشف شد ــــ نپتون (هشتمین سیاره) در سال 1846 ـــ وپلوتون (نهمین سیاره) در سال 1930.مجموع سیارات منظومه شمسی که فعلاً انسان آنهارا می شناسد 9 تا است.
در سال 1992 انـسـان یـکسـیاره یخی کوچکی را در خارج از حومه پلوتون کشف کرد. و ازآن پس 15 سیاره کوچک دیگر را در همان نواحی پیدا کرده، ولی فعلاً مشغـول بررسی آنهاستکه آیا سیاره هستند یا سیارک و یا چیز دیگری.
در سال 2003 سیاره دیگری کشف شد که بعدها بعنوان دهمین سیاره شناخته شد. جرم آن حداقل به اندازه پلوتون است و فاصله آن از خورشید بیش از دو برابر فاصله پلوتون از خورشید است.
« خدا سیارات و زمین را نگه می دارد که فرونپاشند، اگر فروبپاشند کس دیگری غیر خدا نیست کهبخواهد آنها را بگیرد.خدا خیلی بردباراست و مسائل را برای تعیین تکلیف شدن به آینده موکول می کند».
هـمانطور که آیـه مطرحکـرده زمـیـن و سیارات در واقع در مدار خود نگه داشـته شده اند که فـرو نمی پاشند. چیزیکه آنها را نگه داشته نیروی جاذبه و دافعه (گریز از مرکز) میان آنها وخورشید است. و اینکه آیه می گویدخدا آنها را نگه داشته جنبه مجازی دارد. به این معنی که قانون جاذبه و دافعه (گریز از مرکز) از طرف خدا وضع شده است.
(هیچیک از علومی که ما در این کتاباز آن صحبت می کنیم در زمانمحمد وجود نداشتهاست. ومنظور از موکول نمودن مسائل بهآینده برای تعیین تکلیف شدن" اینستکه خدا به هرکسی و هر مردمی فرصت یک زندگی می دهد، و مجموع اعمال آنها را در نهایت حسابرسی می کند، و به خاطر ستمگریکسی یا کسانی یا حاکمیتی نظام هستی را بههم نمی ریزد وهمه چیز را نابود کند).
منبع:سایت قرآن شناسی
سـتـارگـان
فـاصـلـه سـتـارگان
«به فواصل ستارگان سوگند یاد می کنمــ سوگندی که وقتی فواصل را دانستید سوگند بسیار بسیار بزرگی خواهد بود ــ که این قرآن قرآنِ پرباری است».
(اگر «لا» بر سر فعل اُقـسِمُ برای نفی باشد شاید به این خاطرباشد کـه ستارگان در آن جائی که ما آنها را می بینیم نیستند بلکه بر اثر کج شدن مسیر نور تحت تأثیر نیرویجاذبه، ما آنها را درجای دیگری می بینیم. و هـمینطور به این خاطرکه برخی از ستارگانی که آنها را می بینیم فعلاً وجود ندارند بلکه هزاران و میلیونها سال پیش مرده اند و ما فقط نور آنـهـا را می بینیم. ولی «لا» ظاهـرا حرفتأکید است).
نکات آیات: 1ــ فواصل میان ستارگان سرسامآور است. 2ــ روزی انسان فواصل ستارگان را اندازه خواهد گرفت و آنها را خواهد دانست. 3ــ قرآن کتاب پرباری است.
1ــ فواصل میانستارگان سرسام آور است:
در زمان محمد انسان میدانسته که ستارگان خیلی از ما دورهستند. ولی اینکه فـاصلهآنها بسیار بسیار زیاد است (یعنی سرسام آور است) طبعاً کسی چیزی نمیدانسته است. (بسیار بسیار بزرگ بودن سوگند در آیه، بمعنی: بسیار بسیار دوربودن ستاره ها است).
ـــــ فاصله خورشـید تا نزدیکترین ستاره تقـریباً 4 سال و 4 ماه نوری است. یعنینور که 300000 کیلو متر در ثانیه میرود، 4 سال و4 ماه طول میکشد تابهآن ستاره برسد.
ـــــ سیروس کـه یکـی ازنزدیکترین ستاره ها به خورشید است 8،7 سال نوری دور است. نوری کهما از آن می بینیم تقریباً 9 سال پیش آنستاره را ترک کرده است.
مواقع نجوم بمعنی فاصله ستاره ها نسبت به همدیگر نیز هست. چنانکه در تصویرمیبینیم ما آنها را نزدیک بهم می بینیم، درحالیکه اینطور نیستند.بلکه فاصله های سرسام آوری از هم دارند.
2ــ روزی انسان فواصلستارگان را اندازهخواهد گرفت و آنها را خواهد دانست:
فعلاً انسان فواصل ستارگان رااندازه گیری می کندو آنها را می داند.
3ــ قرآن کتاب پرباری است:
تا اینجا بخشی از پرباری آنرا دیدیم ودر ادامه بیشتر خواهیم دید.
شلیک شدن یا شلیککردن ستاره
« وآسماننزدیک (نزدیکترین آسمان) رابا ستارگان آراسته نمودیم وهمینطور آنها را شلیکیبه شیطانها قرار دادیم».
نکات آیه:
1ـــ آسمانی کهمی بینیم آسمان نزدیک به ما است:
در عـلـم نـجـوم زمان محمد سـتـارگـانی کـه بـا چـشـم دیـده می شدند نهایت مرز هستی بودند. در حالیکه قرآن ستارگانی که میبینیم را در آسمان نزدیک به ما قرار می دهد. واین به معنیاست که هـسـتی خـیلی فـراتـر از آنچهکـه ما آنـرا با چشم می بینیم هست. و این نیز چیزی است که امروزه در عصر تـلـسکـوپدرستی آن به اثبات رسیده است.
2ـــ ستارگان به شیطانها شلیک می شوند:
در رابـطـه با شیطانهایمورد نظر آیه ما فعلاً چیزی نمی دانیم ولی دررابطه با اینکه آیـه می گوید:ستارگان شلیک می شوند" درست است. انسان فعلاً با تلسکوپ عکسهائی ازستارگان گرفـته که: منفجر وشلیک می شوند، یا در بخشی از آنها انفجاری رخمی دهد و توده های گازو مواد مذاب دیگر از آنها شلیک می شوند.
سال 1987 ستاره شناسان انفجاریک ستاره در یکی از کهکشانها را مشاهده کردند (تصویر). این ستاره 170000سال پیش منفجر شده.تصویری کهمی بینیم نیز مربوط به وضعیتآن در چند سال پس از انفجار آن است.
سقوط ستارهدر چاله
« سوگند به ستارهوقتیکه از بالا به گودال فرو می افتد (یا فرو می ریزد)».
«هَوی» فعل گذشته از مصدر هُوِیّ است. «هُویّ»: بمعنی:فرو افتادن یا فرو ریختن از بالای زمین یا از روی زمین به درون زمین است. یعنی افتادن به درون گودال و چاله و چاه و غیره. («خُرُور» بمعنی: فرو افتادن با سر یا پیشانی است ـ «حَطّ» بمعنی: فرود آمدن یا فرود آوردن یا فرو نهادن است (مانند فرود آمدن هواپیما و پرنده) ـ «هُبُوط» بمعنی: دچار اشکال و ایراد شدن و از بالا به زمین فرو افتادن یا سرنگون شدن است. برخی اشتباهاً از این واژه برای فرود آمدن هواپیما استفاده می کنند. برای بیان فرود آمدن هواپیما میایست از جمله از واژه حَطّ استفاده شود) ـ « سقوط» بمعنی: فرو افتادن چیز بدرد نخور یا چیزِ بحال خود رها و ول می شود است. مانند: سرنگون شدن یک رژیم بدرد نخور یا میوه خراب شده ـ نزول بمعنی: پائین آمدن است ـ و اِنهیار بمعنی: فرو ریختن ناشی از پوکی است).
نکته آیه "فرو افتادن یا فرو ریختن ستاره در چاله" است:
وقـتی ستاره ای خیلی بزرگ باشد، (بیش از 100000 برابرزمین باشد) نیروی جاذبهو فـشار درستاره نوترونی آنقـدر زیاد می شود که نـوترونها تحت فـشـار خرد می شوند و ماده در هم می شود وبه چاله تبدیل می شوند. (نوترون ذره بدون بار الکتریکی استکه جرم آن تقریباً مساوی پروتون است و در کلیه هـسته های اتمی بجز هستههیدروژن وجود دارد).
چاله ها چنان نیرویجاذبه قـوی دارند که حتی نور نـیـز نمی تواند آنهـا راترک کند. به این خاطر دیده نمی شوند و چاله سـیاهنامیده شده اند، (آدم می تواند آنها راهنگامی که گاز مارپیچ (به شکل تصویر) به درون آنها سقوط می کند آنها را ببیند. چون گاز هنگامی که داغ می شود تشعشعات پردرخشش زیادی از خود ایجاد می کند). این چاله ها ستارگان اطراف را به طرف خود می مکند یامی بلعند و در خود فـرو می برند. و به این شکل به تعبیر قـرآن ستاره در چاله سقوط می کند.
(علت اینکه قرآن «مکیدهشدن یا بلعیده شدن ستاره توسـط چاله سـیاه» را«فرو افتادن ستاره در گودال» تعبیر کرده این است که سمت فرو افتادن (یعنی سمت پائین) سمت کشش نیروی جاذبه است، وسمتی که ستاره توسط نیرویِ جاذبه چاله سیاه کشیده می شود نیز همان سمت پائین می شود.به این دلیل «مکیده شدن ستاره» توسط چاله سیاه را «فرو افتادن یا فرو ریختن ستاره در چاله» نامیدهاست).
مخفی های پاککننده فضا
«سوگند یاد می کنم به آنکه در هم شکسته و پنهان می شود ـــ آنکه سطح را پاک میکند».
«خُنُوس» بمعنی: پنهان شدن (ناپدید شدن) ناشی از خواری یا شکست یا در هم شکستن یا احساس کوچکی در برابر کسی است.(«اِختفاء» بمعنی: پنهان شدن بمعنی ناشناخته بودن جای چیزی است ـ «غَیب» بمعنی: پنهان شدن از دسترس دیدِ چشم ـ «غُرُوب» بمعنی: پنهان شدن از دید در دوردست است ـ « تواری (توارا)» بمعنی: پنهان شدن ناشی از شرم نمودن است ـ و «اُفُول» بمعنی: آغاز به پنهان شدن نمودن است).
«کَنس»: بمعنی رُفتن و جارو نمودن است، و کُنَّس بمعنی چیزی است زیاد می روبد و جارو می کند.
«خُنّس» چیزی است که درهم شکسته و پنهان می شود. و آنچه در هم شکسته و پنهان می شود و پیرامون خود راجارو میکند (می مکد) ستاره هائی هستند که در هم شکسته میشوند و به سیاه چاله تبدیل می شوند و پیش از این نیز به آنها پرداختیم. این چاله ها با بلعیدن یا مکیدن هرآنچه از نزدیکیهای آنها رد بشود (چنانکه در آیه مطرح شده) با جارو نمودن آنها، سطح فضا را پاک می کنند.
(در زبان علمیهم پاک کننده نامیده میشوند. Super giant vacuum cleanes )
ستارگان نیزتابع قانون هستند
«همینطورستارگان نیز به فرمان او تابع قوانینهستند».
در زمان پیامبر کسی نمیدانست که ستارگان نیز تابع قوانین طبیعت هستند.ستارگان نیزمدار دارند، نیروی جاذبه دارند، متولد می شوند و می میرند. و این ازعلوم عصر ما است.
صدای تکتک ستاره
« سوگند به فضا و به آنچه تک تک می کند ـــ چه می دانی آنچه تکتک می کند چیست؟ ــــ آن ستاره پر درخشش است».
انسان به کمک رادیو تلسکوپ می تواندصدای منقطع: بیب.. بیب.. و تک.. تک.. بشوند کهصدای امواج آمده از ستارگان هستند. صدای تک.. تک..مربوط به ستاره های پر درخشش یا در مرحله پر درخشش است یعنی همان چیزیکه قرآن گفته است.
منبع:سایت قرآن شناسی