| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
240
|
2488
|
91/3/11 (20:44)
|
|
||
|
|
165
|
796
|
91/3/7 (16:12)
|
|
||
|
|
1417
|
9780
|
91/3/2 (00:17)
|
|
||
|
|
16
|
116
|
90/11/24 (23:34)
|
|
||
|
|
331
|
694
|
91/3/11 (22:01)
|
|
||
|
|
136
|
1082
|
91/3/10 (22:25)
|
|
||
|
|
1992
|
6517
|
91/3/10 (11:51)
|
|
||
|
|
476
|
1859
|
91/3/9 (20:22)
|
|
||
|
|
790
|
2914
|
91/3/7 (16:44)
|
|
||
|
|
1454
|
8520
|
91/3/5 (22:54)
|
|
||
|
|
595
|
3560
|
91/3/3 (17:24)
|
|
||
|
|
248
|
975
|
91/3/1 (23:58)
|
|
||
|
|
71
|
681
|
91/2/31 (23:45)
|
|
||
|
|
15
|
27
|
91/2/29 (16:44)
|
|
||
|
|
146
|
457
|
91/2/27 (23:21)
|
|
||
|
|
1347
|
5393
|
91/2/25 (14:02)
|
|
||
|
|
754
|
5100
|
91/2/20 (16:08)
|
|
||
|
|
52
|
155
|
91/2/20 (15:43)
|
|
||
|
|
130
|
377
|
91/2/10 (23:56)
|
|
||
|
|
32
|
79
|
91/2/1 (16:35)
|
|
در این بحث می تونین هر مطلب، سخن، موضوع ، درد دل و... که دوست دارین قرار بدین.

با سلام
داستان جالبی بود.
خدا پدر شما رو هم رحمت كند.
چه زود می گذرد...
« خواهش دعا »
شخصی با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق ( ع ) آمد و گفت : « درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، که خیلی فقیر و تنگدستم . »
امام : « هرگز دعا نمی کنم . »
_ چرا دعا نمی کنید ؟!
« برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است . خداوند امرکرده که روزی ررا پی جویی کنید و طلب نمایید . اما تو می خواهی در خانه خود بنشینی و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی !
برگرفته از داستان راستان شهیدمطهری(ره)
منظورم این بود که اگر ما که اینقدر ادعاهامون گوش همه را کر میکنه ( منظورم خودم هستم ) اگر آقا و سرورمان ظهور کنه و حکمی و یا دستوری بده منم مثل اون پیرمرده بدون اینکه فکر کنم عمل میکنم و میگم من مسلمانم یا اینکه از ترس جانم خدایی نکرده منکر همه چیز میشم و ... ...
منظورم این بود که اگر ما که اینقدر ادعاهامون گوش همه را کر میکنه ( منظورم خودم هستم ) اگر آقا و سرورمان ظهور کنه و حکمی و یا دستوری بده منم مثل اون پیرمرده بدون اینکه فکر کنم عمل میکنم و میگم من مسلمانم یا اینکه از ترس جانم خدایی نکرده منکر همه چیز میشم و ... ...
جوانی با
چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و
سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : بله
من مسلمانم..
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من
بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با
اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین
فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان
شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری
را برای کمک با خود بیاورد..
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد
بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند
جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به
جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ،
به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز
خواندن کسی مسلمان نمیشود...!
جوانی با
چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و
سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : بله
من مسلمانم..
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من
بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با
اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین
فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان
شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری
را برای کمک با خود بیاورد..
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد
بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند
جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به
جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ،
به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز
خواندن کسی مسلمان نمیشود...!
رجبعلی خدا را امتحان كرد
مرحوم شیخ رجبعلی خیاط در دیداری كه با حضرت آیة الله سید محمدهادی میلانی داشت؛ تحول معنوی خود را چنین بازگو نموده است كه:
«در ایام جوانی (حدود 23 سالگی) دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانهای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: «رجبعلی! خدا میتواند تو را خیلی امتحان كند، بیا یك بار تو خدا را امتحان كن! و از این حرام آماده و لذتبخش به خاطر خدا صرف نظر كن.» سپس به خداوند عرضه داشتم:
خدایا! من این گناه را برای تو ترك میكنم، تو هم مرا برای خودت تربیت كن.»

آنگاه دلیرانه، همچون حضرت یوسف (علیه السلام) در برابر گناه مقاومت میكند و از آلوده شدن دامن به گناه اجتناب میورزد و به سرعت از دام خطر میگریزد. این كف نفس و پرهیز از گناه، موجب بصیرت و بینایی او میگردد. دیده برزخی او باز میشود و آن چه را كه دیگران نمیدیدند و نمیشنیدند، میبیند و میشنود. به طوری كه چون از خانه خود بیرون میآید، بعضی از افراد را به صورت واقعی خود میبیند و برخی اسرار برای او كشف میشود.
*
برگرفته شده از مقالات کلوب نماز، یواشکی کش رفتیم 
دینم در برابر 20 پنی

در یکی از سایت ها داستان عبرت آمیزی را که امام یکی از مساجد لندن درباره حادثه ای که برای خودش پیش آمده خواندم. این امام تعریف می کند:
به یکی از مساجد داخل شهر لندن منتقل شدم که کمی از محل زندگی ام دور بود. هر روز با اتوبوس از
مسجدم به خانه برمی گشتم.
چند هفته ای می شد که این مسیر را با اتوبوس طی می کردم که یک روز حادثه ی نه چندان مهمی برایم رخ داد…
سوار اتوبوس شدم و پول کرایه را به راننده دادم و او هم بقیه اش را بهم پس داد. وقتی روی صندلی ام
نشستم متوجه شدم راننده 20 پنس بیشتر بهم پس داده.
با خودم گفتم باید این مبلغ را به راننده پس بدهم. اما از یک طرف این مقدار مبلغ را چندان مهم نمی دانستم و
با خودم می گفتم این چندان مبلغی نیست که لازم باشد پسش بدهم!
همین طور داشتم با خودم یکی به دو می کردم تا اینکه تصمیم گرفتم بقیه آن پول را پس بدهم چون بالاخره حق، حق است…
هنگام پیاده شدن مبلغ اضافی را به راننده دادم و گفتم: ببخشید شما این 20 پنی را اشتباهی اضافی دادید.
راننده تبسمی کرد و گفت:
ببخشید شما همان امام جدیدی نیستید که تازه به این منطقه آمدید؟ من مدتی است که دارم درباره اسلام
فکر میکنم. این مبلغ را هم عمدا به شما اضافی دادم تا ببینم رفتار یک مسلمان در چنین موقعیتی چگونه خواهد بود!!
آن امام مسجد می گوید:
وقتی از اتوبوس پیاده شدم حس کردم پاهایم توانایی نگه داشتن من را ندارند. به نزدیکترین تیر چراغ آن خیابان تکیه دادم…
اشکهایم بی اراده سرازیر بودند… نگاهی به آسمان انداختم و گفتم: خدایا! نزدیک بودم دینم را به 20 پنی بفروشم!!!

پیرمردی تهرانی نقل میکرد ، در ایّام جوانی برای زیارت حضرت رضا (ع) به مشهد رفته بودم ، در ضمن خیلی مشتاق بودم ، مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی (رحمة الله علیه)را از نزدیک ببینم و از او دستورالعملی برای آینده زندگیم بگیرم ، سراغ به سراغ او را در قریه ی نخودک مشهد پیدا کردم ، در باغچه ای که داشت نشسته بود ، سلام کردم ، جواب فرمود ، عرض کر دم جناب شیخ من سه خواسته دارم ، آمده ام راه فراهم شدن آنها را به من نشان دهید.
اوّل : می خواهم در طول زندگیم ، کسب و کار آبرومندی داشته باشم و از راه
حلال ارتزاق کنم .
فرمود : نماز اول وقت بخوان .
دوّم : از خدا میخواهم یک همسر صالحه و عفیفه به من بدهد که مادر شایسته ای
برای اولادم باشد.
فرمود : نمازهایت را اوّل وقت بخوان .
سوّم : عرض کردم دلم میخواهد در جوانی به حج مشرّف شوم .
فرمود : نماز اول وقت ، نماز اول وقت !!
از جناب شیخ خداحافظی کردم و با شروع دستورالعمل شیخ به تهران بازگشتم ، طولی نکشید در سال اوّل به شغل آبرومند و خوبی دست یافتم ،در سال دوّم وسائل ازدواجم با دختری متدیّن و عفیفه فراهم شد و در سال سوّم جوانیم بود که مستطیع شدم و به حج مشرّف شدم .
و جناب شیخ (ره) در وصیت نامه خود به فرزندش در رأس همه امور ، او را در بجا آوردن نمازهای یومیّه در اول وقت ، سفارش فرموده است



