userinfo close

  ,

نسل جوان


javanclub

تاسیس: 16 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سخن اَشنا - معاونان
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨ ادامه »
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•
دوستان عزیز !
لطفا

*** با حروف فارسی تایپ بفرمائید *** هر نوع بحث سیاسی جناحی در این کلوب ممنوع است خواهشمندیم رعایت بفرمائید *** با توجه به اینکه مدیریت کلوب با آیدی modir_naslejavan است لطفا هر نوع سوال یا درخواست تبادل لینک و ... که داشتید با ایشان تماس بگیرید

•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•


 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
240
2488
91/3/11 (20:44)
165
796
91/3/7 (16:12)
1417
9780
91/3/2 (00:17)
16
116
90/11/24 (23:34)
331
694
91/3/11 (22:01)
136
1082
91/3/10 (22:25)
1992
6517
91/3/10 (11:51)
476
1859
91/3/9 (20:22)
790
2914
91/3/7 (16:44)
1454
8520
91/3/5 (22:54)
595
3560
91/3/3 (17:24)
248
975
91/3/1 (23:58)
71
681
91/2/31 (23:45)
15
27
91/2/29 (16:44)
146
457
91/2/27 (23:21)
1347
5393
91/2/25 (14:02)
754
5100
91/2/20 (16:08)
52
155
91/2/20 (15:43)
130
377
91/2/10 (23:56)
32
79
91/2/1 (16:35)

عنوان بحث :: این بحث را 6 نفر دنبال می کنند.

بهرنگ   م , backspace
بهرنگ م - 23:17 1388/07/20

:::: از هر دری سخنی ::::

 

در این بحث می تونین هر مطلب، سخن، موضوع ، درد دل و... که دوست دارین قرار بدین.

 

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 23:04 1390/12/23
401
نقل قول از : حمیدرضا


میخوام با یک داستان کوتاه  حرف دلم رو بزنم..

پدر دستشو گذاشت روشو نه پسرشو پرسید تو قویتری یا من ؟

پسر گفت من ، پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید تو قوی تری یا من ؟

پسرگفت من ، پدر با دلی گرفته به یاد همه زحمتهایی که کشیده بود دستشو از شونه پسر ش برداشت 2 قدم دورتر شد پرسید تو قوی تری یا من ؟
پسر گفت شما ، پدر گفت چرا نظرت عوض شد !؟
((وقتی دستت روشونه ام بود فکر میکردم دنیا پشتمه ..))
..
2.gif
بیاد همه پدرهایی که از دنیا رفتن ...


با سلام

داستان جالبی بود.

خدا پدر شما رو هم رحمت كند.

چه زود می گذرد...

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 19:12 1390/12/21
400

« خواهش دعا »

 

شخصی با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق ( ع ) آمد و گفت : « درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، که خیلی فقیر و تنگدستم . »

 

امام : « هرگز دعا نمی کنم . »

 

_ چرا دعا نمی کنید ؟!

 

« برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است . خداوند امرکرده که روزی ررا پی جویی کنید و طلب نمایید . اما تو می خواهی در خانه خود بنشینی و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی !

 

برگرفته از داستان راستان شهیدمطهری(ره)

 

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 22:35 1390/12/13
399
نقل قول از : مجید م م

سما چرا منتظر حکمی برادر !

نه منظورم این بود که اگر ما که اینقدر ادعاهامون گوش همه را کر میکنه ( منظورم خودم هستم ) اگر آقا و سرورمان ظهور کنه و حکمی و یا دستوری بده منم مثل اون پیرمرده بدون اینکه فکر کنم عمل میکنم و میگم من مسلمانم یا اینکه از ترس جانم خدایی نکرده منکر همه چیز میشم و ... ...

الهی که بیایی ، این جمعه هم گذشت و نیامدی  
سلام
بله برادر گرامی خیلی سخته،اون لحظه است كه تمام ادعا ها روشن میشه، روشن میشه كه واقعا چه كسی مسلمونه و چه كسی نا مسلمون،
دروغگو از راستگو مشخص میشه.
خداوند ما را از پیروانش قرار دهد.
السلام علیك یا صاحب الزمان(عج)
مجید م م , mahmas2000
مجید م م - 00:39 1390/12/13
398
نقل قول از : منتظر مهدی


آیا منظورتان این است كه همه كسانی كه در مسجد بودند نامسلمان بوده اند؟
یا اینكه پیش نماز مسلمین در آن مسجد مسیحی بوده است؟
هر چه هست نمی شود با این قضایا حكمی صادر كرد.

سما چرا منتظر حکمی برادر !

نه منظورم این بود که اگر ما که اینقدر ادعاهامون گوش همه را کر میکنه ( منظورم خودم هستم ) اگر آقا و سرورمان ظهور کنه و حکمی و یا دستوری بده منم مثل اون پیرمرده بدون اینکه فکر کنم عمل میکنم و میگم من مسلمانم یا اینکه از ترس جانم خدایی نکرده منکر همه چیز میشم و ... ...

الهی که بیایی ، این جمعه هم گذشت و نیامدی  
منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 22:50 1390/12/11
397
نقل قول از : مجید م م

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : بله من مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد..

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ،
به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!

 

آیا منظورتان این است كه همه كسانی كه در مسجد بودند نامسلمان بوده اند؟
یا اینكه پیش نماز مسلمین در آن مسجد مسیحی بوده است؟
هر چه هست نمی شود با این قضایا حكمی صادر كرد.
مجید م م , mahmas2000
مجید م م - 22:45 1390/12/6
396

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : بله من مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد..

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ،
به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!

 

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 22:56 1390/12/4
395
نقل قول از : حمیدرضا


رجبعلی خدا را امتحان كرد

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط در دیداری كه با حضرت آیة الله سید محمدهادی میلانی داشت؛ تحول معنوی خود را چنین بازگو نموده است كه:

«در ایام جوانی (حدود 23 سالگی) دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: «رجبعلی! خدا می‌تواند تو را خیلی امتحان كند، بیا یك بار تو خدا را امتحان كن! و از این حرام آماده و لذتبخش به خاطر خدا صرف نظر كن.» سپس به خداوند عرضه داشتم:

خدایا! من این گناه را برای تو ترك می‌كنم، تو هم مرا برای خودت تربیت كن.»

http://clergy.persiangig.com/image/ebadi/19.jpg

آنگاه دلیرانه، همچون حضرت یوسف (علیه السلام) در برابر گناه مقاومت می‌كند و از آلوده شدن دامن به گناه اجتناب می‌ورزد و به سرعت از دام خطر می‌گریزد. این كف نفس و پرهیز از گناه، موجب بصیرت و بینایی او می‌گردد. دیده برزخی او باز می‌شود و آن چه را كه دیگران نمی‌دیدند و نمی‌شنیدند، می‌بیند و می‌شنود. به طوری كه چون از خانه خود بیرون می‌آید، بعضی از افراد را به ‌صورت واقعی خود می‌بیند و برخی اسرار برای او كشف می‌شود.

 *

برگرفته شده از مقالات کلوب نماز، یواشکی کش رفتیم 

ممنون.جالب بود.
منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 22:55 1390/11/28
394

دینم در برابر 20 پنی

peny.jpg

در یکی از سایت ها داستان عبرت آمیزی را که امام یکی از مساجد لندن درباره حادثه ای که برای خودش پیش آمده خواندم. این امام تعریف می کند:

به یکی از مساجد داخل شهر لندن منتقل شدم که کمی از محل زندگی ام دور بود. هر روز با اتوبوس از

مسجدم به خانه برمی گشتم.

چند هفته ای می شد که این مسیر را با اتوبوس طی می کردم که یک روز حادثه ی نه چندان مهمی برایم رخ داد

سوار اتوبوس شدم و پول کرایه را به راننده دادم و او هم بقیه اش را بهم پس داد. وقتی روی صندلی ام

نشستم متوجه شدم راننده 20 پنس بیشتر بهم پس داده.

با خودم گفتم باید این مبلغ را به راننده پس بدهم. اما از یک طرف این مقدار مبلغ را چندان مهم نمی دانستم و

با خودم می گفتم این چندان مبلغی نیست که لازم باشد پسش بدهم!

همین طور داشتم با خودم یکی به دو می کردم تا اینکه تصمیم گرفتم بقیه آن پول را پس بدهم چون بالاخره حق، حق است

هنگام پیاده شدن مبلغ اضافی را به راننده دادم و گفتم: ببخشید شما این 20 پنی را اشتباهی اضافی دادید.

راننده تبسمی کرد و گفت:

ببخشید شما همان امام جدیدی نیستید که تازه به این منطقه آمدید؟ من مدتی است که دارم درباره اسلام

فکر می‌کنم. این مبلغ را هم عمدا به شما اضافی دادم تا ببینم رفتار یک مسلمان در چنین موقعیتی چگونه خواهد بود!!

آن امام مسجد می گوید:

وقتی از اتوبوس پیاده شدم حس کردم پاهایم توانایی نگه داشتن من را ندارند. به نزدیکترین تیر چراغ آن خیابان تکیه دادم

اشکهایم بی اراده سرازیر بودند… نگاهی به آسمان انداختم و گفتم: خدایا! نزدیک بودم دینم را به 20 پنی بفروشم!!!

آسمان   هفتم , rasekhon
آسمان هفتم - 00:41 1390/11/24
393
نقل قول از : فاطمه سلمی



از هنر مندی های خودمان!  :|


http://static1.cloob.com//public/user_data/album_photo/1806/5416349-b.jpg




22 بهمن نماد اتحاد و همدلی و غیرت ایرانی و وطن دوستی ایرانیان است .




فاطمه سلمی , ftm_slm
فاطمه سلمی - 15:51 1390/11/23
392


از هنر مندی های خودمان!  :|


http://static1.cloob.com//public/user_data/album_photo/1806/5416349-b.jpg







آسمان   هفتم , rasekhon
آسمان هفتم - 00:06 1390/11/19
391

پیرمردی تهرانی نقل میکرد ، در ایّام جوانی برای زیارت حضرت رضا (ع) به مشهد رفته بودم ، در ضمن خیلی مشتاق بودم ، مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی (رحمة الله علیه)را از نزدیک ببینم و از او دستورالعملی برای آینده زندگیم بگیرم ، سراغ به سراغ او را در قریه ی نخودک مشهد پیدا کردم ، در باغچه ای که داشت نشسته بود ، سلام کردم ، جواب فرمود ، عرض کر دم جناب شیخ من سه خواسته دارم ، آمده ام راه فراهم شدن آنها را به من نشان دهید.

اوّل : می خواهم در طول زندگیم ، کسب و کار آبرومندی داشته باشم و از راه حلال ارتزاق کنم .
فرمود : نماز اول وقت بخوان .

دوّم : از خدا میخواهم یک همسر صالحه و عفیفه به من بدهد که مادر شایسته ای برای اولادم باشد.
فرمود : نمازهایت را اوّل وقت بخوان .

سوّم : عرض کردم دلم میخواهد در جوانی به حج مشرّف شوم .

فرمود : نماز اول وقت ، نماز اول وقت !!

از جناب شیخ خداحافظی کردم و با شروع دستورالعمل شیخ به تهران بازگشتم ، طولی نکشید در سال اوّل به شغل آبرومند و خوبی دست یافتم ،در سال دوّم وسائل ازدواجم با دختری متدیّن و عفیفه فراهم شد و در سال سوّم جوانیم بود که مستطیع شدم و به حج مشرّف شدم .

و جناب شیخ (ره) در وصیت نامه خود به فرزندش در رأس همه امور ، او را در بجا آوردن نمازهای یومیّه در اول وقت ، سفارش فرموده است

زهرا ج , goldokhmar
زهرا ج - 23:32 1390/11/1
390
زهرا ج: انصافا خیلی قشنگه، پیشنهاد می کنم از دست ندید خوندنش رو:


"راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. 

هر كسی در هر جایی می‌تواند خدمت كند و وقتی خدمت صادقانه شد، خدا اینجور پاداش‌ها را هم به بهترین‌ها می‌دهد."



http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0518638.jpg


--------------------------------------------------------------------------------------------


وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل كرد. وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را می‌دیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی می‌دادند. مادر شهید شیواتر سلام كرد: «سلام آقا» و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی وقته منتظرتونه. پدر مصطفی كه از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا دست انداخت به گردن رهبر. فكر كردم الان غریبی می‌كند ولی نكرد. مادر مصطفی گفت: علی! آقا را ببوس مادر!


http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1118638.jpg 

و علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی كه كنارشان بود گفتند: عصای من را بگیرید. عصا را كه دادند، علیرضا را بغل كردند. علیرضا كه جا خوش كرد در بغل رهبر، زن‌ها نتوانستند صدای گریه‌شان را مثل اشك‌ها پنهان كنند. هرچند مادر و همسر شهید هنوز مقاومت می‌كردند.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0218638.jpg

آقا تا برسند به صندلی‌شان، اسم پسر را پرسیدند و حالش را و سلامی كردند به حاضرین. وقتی نشستند روی صندلی، علیرضا هم روی پای رهبر آرام گرفت، بی كلافگی و بی غریبگی.



16.gif16.gif16.gif


متن کامل را از اینجا بخونید:


http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=18651

فاطمه سلمی , ftm_slm
فاطمه سلمی - 12:56 1390/10/29
389


متن زیر از یادداشت های نجف زاده است.




زهرا ج , goldokhmar
زهرا ج - 19:46 1390/10/28
388
بعد از این همه روز...

خبرنگاری یادم رفت وقتی دیشب فهمیدم پسر چهار ساله شهید مصطفی احمدی روشن،هنوز خبر ندارد پدر را شهید کرده اند.

پسر را فرستادند خانه خاله،سراغ بابا را نگیرد. 

shahid2.jpg

یادداشت های یک خبرنگار...

http://www.najafzadeh.ir/cgi-bin/admin/nazar.cgi

---------------------------------------------------------------------------------------


...

الهی بمیرم برای رقیه ی 3 ساله...



پریسا  , persiyano_125
پریسا - 22:30 1390/10/24
387
نقل قول از : زهرا ج

پریسا  , persiyano_125 مطلبت خیلی حس قشنگی داشت، ممنون


سلام خانومی

چه خوب

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.