userinfo close

  ,

نسل جوان


javanclub

تاسیس: 16 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سخن اَشنا - معاونان
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨ ادامه »
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•
دوستان عزیز !
لطفا

*** با حروف فارسی تایپ بفرمائید *** هر نوع بحث سیاسی جناحی در این کلوب ممنوع است خواهشمندیم رعایت بفرمائید *** با توجه به اینکه مدیریت کلوب با آیدی modir_naslejavan است لطفا هر نوع سوال یا درخواست تبادل لینک و ... که داشتید با ایشان تماس بگیرید

•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•


 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
240
2488
91/3/11 (20:44)
165
796
91/3/7 (16:12)
1417
9780
91/3/2 (00:17)
16
116
90/11/24 (23:34)
331
694
91/3/11 (22:01)
136
1082
91/3/10 (22:25)
1992
6517
91/3/10 (11:51)
476
1859
91/3/9 (20:22)
790
2914
91/3/7 (16:44)
1454
8520
91/3/5 (22:54)
595
3560
91/3/3 (17:24)
248
975
91/3/1 (23:58)
71
681
91/2/31 (23:45)
15
27
91/2/29 (16:44)
146
457
91/2/27 (23:21)
1347
5393
91/2/25 (14:02)
754
5100
91/2/20 (16:08)
52
155
91/2/20 (15:43)
130
377
91/2/10 (23:56)
32
79
91/2/1 (16:35)

عنوان بحث

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan

داستان های اسلامی وتاریخی

 

لقدکان فی قصصهم عبره لاولی الالباب

سوره یوسف- آیه 111

سلام دوستان عزیز

درآیات قرآن وروایات معصومین سلام الله علیهم اجمعین توصیه زیادی به بررسی داستان زندگی وسرنوشت گذشتگان شده است

چون مرورداستان زندگی پیشینیان بعنوان آئینه ای منعکس کننده عوامل پیروزی وشکست؛ کامیابی وناکامی؛ خوشبختی وبدبختی؛ سربلندی وذلت؛ است وانسان عاقل میتواند دقیقاآن هاراببیند وعبرت بگیرد

بدین منظور مابرآن شدیم داستان های اسلامی وتاریخی  مستندرا برای استفاده دوستان بیاوریم

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور

-----------------------

 

بنده است یا آزاد؟

----------------------

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

صداى ساز و آواز بلند بود. هركس كه از نزدیك آن خانه مى گذشت ، مى توانست حدس بزند كه در درون خانه چه خبرهاست ؟ بساط عشرت و میگسارى پهن بود و جام مى بود كه پیاپى نوشیده مى شد.

 كنیزك خدمتكار درون خانه را جاروب زده و خاكروبها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در كنارى بریزد.

در همین لحظه مردى كه آثار عبادت زیاد از چهره اش نمایان بود و پیشانیش از سجده هاى طولانى حكایت مى كرد، از آنجا مى گذشت ، از آن كنیزك پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟

آزاد.

معلوم است كه آزاد است ، اگر بنده مى بود پرواى صاحب و مالك و خداوندگار خویش را مى داشت و این بساط را پهن نمى كرد.

 

رد و بدل شدن این سخنان ، بین كنیزك و آن مرد، موجب شد كه كنیزك مكث زیادترى در بیرون خانه بكند. هنگامى كه به خانه برگرشت ، اربابش ‍ پرسید: چرا این قدر دیر آمدى ؟

 

كنیزك ماجرا را تعریف كرد و گفت : مردى با چنین وضع و هیئت مى گذشت و چنان پرسشى كرد و من چنین پاسخى دادم .

 

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برود.

مخصوصا آن جمله (اگر بنده مى بود از صاحب اختیار خود پروا مى كرد)

 مثل تیر بر قلبش نشست . بى اختیار از جا جست و به خود مهلت كفش ‍ پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت . دوید تا خود را به صاحب سخن كه جز امام هفتم حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام نبود رساند.

 

به دست آن حضرت به شرف توبه نایل شد و دیگر به افتخار آن روز كه با پاى برهنه به شرف توبه نایل آمده بود، كفش به پا نكرد. او كه تا آن روز به بشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزى معروف بود،

 از آن به بعد، لقب (الحافى ) یعنى (پابرهنه ) یافت و به بشر حافى  معروف و مشهور گشت  تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گرد گناه نگشت . تا آن روز در سلك اشراف زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد، در سلك مردان پرهیزكار و خداپرست درآمد

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

 

 

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
آسمان   هفتم , rasekhon
آسمان هفتم - 23:21 1391/02/27
146
نقل قول از : سما ء

مزاری در شهر سردرود  از شهرهای آذربایجان شرقی در حومه تبریز وجود دارi که می گویند مزار یکی از صحابی حضرت رسول اکرم (ص) به نام قیس است . سوال من اینه که این قیس کدام قیسه؟ آیا قیس بن اشعث بن قیس است یا شخص دیگه از صحابی است ؟
براساس شمارش صاحب تنقیح‏المقال، از صحابه پیامبر یکصد و یازده نفرشان قیس هستند و این قیس که در سردرود تبریز است، معلوم نیست کدام یک از آنهاست.

توجه داشته باشیم که صاحب این مزار، اگر انسان خوبی نبوده مردم، قبر او را در طول این قرن‏های طولانی، حفظ نمیکردند. براساس نوشته مستوفی، میتوان مزار قیس را به عنوان مزار حفظ و زیارت کرد. حافظ حسین کربلایی معروف به ابن الکربلایی در کتاب «روضات الجنان و جنّات الجنان» مجلد اول، ص 25 میگوید: مزار قیس در سردرود است که دِهی است از ده‏های سرد صحرا. صاحب تاریخ گزیده هم مشارالیه را از جمله صحابه و مدفون در نواحی تبریز شمرده است. مردم آن دیار میگویند: قیسی میوه‏ای است که به این قیس منسوب است. مزار قیس برای اهل حال، فیوضات بینهایت دارد و معلوم نیست که قیس از شهدای اول است و یا ثانی( چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1344، تصحیح جعفر سلطان‏ القرّائی(بنابراین، مزار سردرود، بر پایه نوشته حمدالله مستوفی و ابن‏ الکربلایی ، مزار قیس است، از صحابه رسول خدا است و معلوم نیست کدام قیس است و حتما هم قیس بن اشعث که از قاتلان امام حسین(ع) است نیست و مردم میتوانند به زیارت آنجا بروند و به پیامبر و امامان توسل بجویند. این نکته را هم باید یادآوری کنم که چهارصد سال پیش ملامحمد امین حشری تبریزی کتابی به نام روضه اطهار نوشت. این کتاب را از کتاب روضات‏ الجنان و جنات ‏الجنان حافظ حسین کربلائی تبریز ساخته و بافته و اضافاتی هم کرده است ولکن اضافاتش و نیز اصل کار او غیرقابل اعتماد است. در این روضه اطهار اضافه کرده که پدر قیس که در سردرود است اشعث است. این سخن حشری درست نیست و آنچه که مأخذ و منبع است، نزهة‏القلوب و روضات‏الجنان و جنات‏الجنان است. از آنچه گذشت معلوم شد که این قیس، از اصحاب پیامبر خدا است و به  قیس بن اشعث بن قیس که از قاتلان امام حسین و دشمنان اهل بیت است هیچ ربطی ندارد 

سما ء , latif14
سما ء - 20:44 1391/02/27
145
مزاری در شهر سردرود  از شهرهای آذربایجان شرقی در حومه تبریز وجود دارi که می گویند مزار یکی از صحابی حضرت رسول اکرم (ص) به نام قیس است . سوال من اینه که این قیس کدام قیسه؟ آیا قیس بن اشعث بن قیس است یا شخص دیگه از صحابی است ؟
منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 23:35 1391/02/12
144

روزی رسول خدا (ص) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(ص) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (ص) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

آسمان   هفتم , rasekhon
آسمان هفتم - 13:01 1391/02/6
143
نقل قول از : آشفته

سلام من یه سوال در مورد عمر دارم . آیا قاتل عمر شخصی به نام "ابولؤلؤ" بود كه قبرش در كاشان و در جاده امیركبیر می‏باشد؟ درخصوص ابولؤلؤ قدری توضیح دهید، آیا واقعاً ایشان در این جا دفن شده‏اند؟

.....

برخی از مورخان دیگر عقیده دارند كه سیاست عمر در برابر ایرانیان - به ویژه اسیران و كودكان - نیز در قتل عمر نقش داشته است.( دایرةالمعارف تشیع، ج‏1، ص 436)

از دیگر نظراتی كه درباره انگیزه قتل عمر گفته شده، این است كه برخی از بزرگان صحابه كه از سختگیری‏های عمر ناراضی بودند، نقشه قتل خلیفه را كشیدند و ابولؤلؤ وسیله اجرا بوده است.( دایرةالمعارف اسلامی، ج‏6، ص 198 - 199) بر این اساس وی قاتل عمر بوده و شهرت او نیز به دلیل قتل عمر است.( دایرةالمعارف بزرگ اسلامی ،ج‏6، ص 198).

در مورد قبری كه در كاشان منتسب به او است، گزاره‏های تاریخی متضاد و متناقض است. برخی گویند: او بعد از سوءقصد به عمر از مدینه گریخت، به عراق رفت و در كاشان درگذشت.( حبیب السیر، ج‏1، ص 167؛ به نقل از لغت نامه دهخدا، واژه ابولؤلؤ) البته برخی نوشته‏ اند: او بعد از سوءقصد فرار كرد. مردی از بنی‏تمیم او را گرفت و كشت و كارد او را آورد و به پسر عمر (عبیدالله) داد. عبیدالله با همان كارد هرمزان را كشت، بدین خیال كه او نقشه قتل پدرش را كشیده بود(لغت نامه دهخدا)  در برابر این دو قول بسیاری از نویسندگان نوشته‏اند: ابولؤلؤ بعد از سوء قصد به جان عمر و زخمی كردن چند نفر دیگر، خودكشی كرد.( محمد ابن سعد، طبقات الكبری، ج‏3، ص 345؛ ابن شبه، تاریخ المدینه المنوره، ج‏3، ص 896 - 899؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوك ،ج 4، ص 190 - 191؛ به نقل از دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 199) بنابر قول اخیر، نمی‏توان پذیرفت كه قبر ابولؤلؤ در كاشان باشد.

آسمان   هفتم , rasekhon
آسمان هفتم - 12:46 1391/02/6
142
نقل قول از : آشفته

سلام من یه سوال در مورد عمر دارم . آیا قاتل عمر شخصی به نام "ابولؤلؤ" بود كه قبرش در كاشان و در جاده امیركبیر می‏باشد؟ درخصوص ابولؤلؤ قدری توضیح دهید، آیا واقعاً ایشان در این جا دفن شده‏اند؟

سلام دوست عزیز ، ابولؤلؤ (644م) با كنیه فیروز ایرانی، كشنده عمر خلیفه دوم است(دایرةالمعارف بزرگ تشیع، ج‏1، ص 436). وی مسیحی و یا به قولی زرتشتی و از مردم نهاوند بود كه در جنگ مسلمانان اسیر شد و به غلامی مغیرة بن شعبه فرمانروای كوفه درآمد.( دایرةالمعارف تشیع، ج‏1، ص 436) احتمالاً پیش از آن مدتی در اسارت رومیان به سر برده و در همان جا آیین ترسایی اختیار كرده بود.( دایرةالمعارف تشیع، ج‏1، ص 436) برخی نیز وی را شیعه و از طرفداران علی بن ابی طالب (ع) می‏دانستند.  مورخان درخصوص انگیزه قتل عمر توسط وی اختلاف دارند. بنابر كهن‏ترین منابع و روایات مغیرة بن شعبه از كوفه نامه‏ای به عمر در مدینه نوشت و از او خواست اجازه دهد غلامش ابولؤلؤ به مدینه بیاید و مردم از فنون او مانند نقاشی، آهنگری و درودگری بهره‏مند شوند. عمر با آن كه ورود غیر عرب را به مدینه ممنوع كرده بود، موافقت كرد. پس از چندی، ابولؤلؤ نزد عمر از مولای خود شكایت كرد كه خراجی سنگین بر او بسته، ولی خلیفه شكایت او را روا ندانست. ابولؤلؤ كه از بی اعتنایی خلیفه در خشم شده بود، كلمات تهدیدآمیزی بر زبان راند. چندی پس از آن گفتگو ابولؤلؤ در مسجد كمین كرد و هنگام نماز صبح عمر را از پای درآورد.( دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج‏6، ص 198)....

....

آشفته   , ashofteam
آشفته - 12:38 1391/02/6
141
سلام من یه سوال در مورد عمر دارم . آیا قاتل عمر شخصی به نام "ابولؤلؤ" بود كه قبرش در كاشان و در جاده امیركبیر می‏باشد؟ درخصوص ابولؤلؤ قدری توضیح دهید، آیا واقعاً ایشان در این جا دفن شده‏اند؟
منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 23:13 1390/12/15
140

                    مرد شامى و امام حسین(ع)

شخصى از اهل شام به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد. چشمش افتاد به مردى كه در كنارى نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسید: این مرد كیست؟ گفته شد:

 «حسین بن على بن ابى طالب است.» سوابق تبلیغاتى عجیبى كه در روحش رسوخ كرده بود موجب شد كه دیگ خشمش به جوش آید و قربة الى اللَّه آنچه مى‏تواند سبّ ودشنام نثار حسین بن على بنماید. همینكه هرچه خواست گفت و عقده دل خود را گشود، امام حسین بدون آنكه خشم بگیرد و اظهار ناراحتى كند، نگاهى پر از مهر و عطوفت به او كرد و پس از آنكه چند آیه از قرآن- مبنى بر حسن خلق و عفو و اغماض- قرائت كرد به او فرمود: «ما براى هر نوع خدمت و كمك به تو آماده‏ایم

آنگاه از او پرسید: «آیا از اهل شامى؟» جواب داد: آرى. فرمود: «من با این خلق و خوى سابقه دارم و سرچشمه آن را مى‏دانم.».

پس از آن فرمود: «تو در شهر ما غریبى، اگر احتیاجى دارى حاضریم به تو كمك دهیم، حاضریم در خانه خود از تو پذیرایى كنیم، حاضریم تو را بپوشانیم، حاضریم به تو پول بدهیم.».

مرد شامى كه منتظر بود با عكس العمل شدیدى برخورد كند و هرگز گمان نمى‏كرد با یك همچو گذشت و اغماضى روبرو شود، چنان منقلب شد كه گفت:

 «آرزو داشتم در آن وقت زمین شكافته مى‏شد و من به زمین فرو مى‏رفتم و اینچنین نشناخته و نسنجیده گستاخى نمى‏كردم. تا آن ساعت براى من در همه روى زمین كسى از حسین و پدرش مبغوضتر نبود، و از آن ساعت برعكس، كسى نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست.»

                        مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏18، ص: 212

                       

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 16:26 1390/12/11
139

زندگینامه حضرت امام حسن عسگری علیه السلام                                                                                     

امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) در سال‌ 232 هجرى‌ در مدینه‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود . مادروالا گهرش‌ سوسن‌ یا سلیل‌ زنى‌ لایق‌ و صاحب‌ فضیلت‌ و در پرورش‌ فرزند نهایت‌ مراقبت‌ راداشت‌ ، تا حجت‌ حق‌ را آن‌ چنان‌ كه‌ شایسته‌ است‌ پرورش‌ دهد . این‌ زن‌ پرهیزگار در سفرى‌ كه‌ امام‌ عسكرى‌ (ع‌) به‌ سامرا كرد همراه‌ امام‌ بود و در سامرا از دنیا رحلت‌ كرد . كنیه‌ آن‌ حضرت‌ ابامحمد بود .

صورت‌ و سیرت‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌)

امام‌ یازدهم‌ صورتى‌ گندمگون‌ و بدنى‌ در حد اعتدال‌ داشت‌ . ابروهاى‌ سیاه‌كمانى‌ ، چشمانى‌ درشت‌ و پیشانى‌ گشاده‌ داشت‌ . دندانها درشت‌ و بسیار سفید بود . خالى‌ بر گونه‌ راست‌ داشت‌ . امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) بیانى‌ شیرین‌ و جذاب‌ و شخصیتى‌ الهى‌ باشكوه‌ و وقار و مفسرى‌ بى‌نظیر براى‌ قرآن‌ مجید بود . راه‌ مستقیم‌ عترت‌ و شیوه‌ صحیح‌ تفسیر قرآن‌ را به‌ مردم‌ و به‌ ویژه‌ براى‌ اصحاب‌ بزرگوارش‌ - در ایام‌ عمر كوتاه‌ خود - روشن‌ كرد .

دوران‌ امامت‌

به‌ طور كلى‌ دوران‌ عمر 29 ساله‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) به‌ سه‌ دوره‌ تقسیم‌مى‌گردد : دوره‌ اول‌ 13 سال‌ است‌ كه‌ زندگى‌ آن‌ حضرت‌ در مدینه‌ گذشت‌ . دوره‌ دوم‌ 10 سال‌ در سامرا قبل‌ از امامت‌ .

دوره‌ سوم‌ نزدیك‌ 6 سال‌ امامت‌ آن‌ حضرت‌ مى‌باشد . دوره‌ امامت‌ حضرت‌ عسكرى‌ (ع‌) با قدرت‌ ظ‌اهرى‌ بنى‌ عباس‌ رو در روى‌ بود . خلفایى‌ كه‌ به‌ تقلید هارون‌ در نشان‌ دادن‌ نیروى‌ خود بلندپروازیهایى‌ داشتند . امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) از شش‌ سال‌ دوران‌ اقامتش‌ ، سه‌ سال‌ را در زندان‌ گذرانید . زندانبان‌ آن‌ حضرت‌ صالح‌ بن‌ وصیف‌ دو غلام‌ ستمكار را بر امام‌ گماشته‌

بود ، تا بتواند آن‌ حضرت‌ را - به‌ وسیله‌ آن‌ دو غلام‌ - آزار بیشترى‌ دهد ، اما آن‌ دو غلام‌ كه‌ خود از نزدیك‌ ناظ‌ر حال‌ و حركات‌ امام‌ بودند تحت‌ تأثیر آن‌ امام‌ بزرگوار قرار گرفته‌ به‌ صلاح‌ و خوش‌ رفتارى‌ گراییده‌ بودند . وقتى‌ از این‌ غلامان‌ جویاى‌ حال‌ امام‌ شدند ، مى‌گفتند این‌ زندانى‌ روزها روزه‌دار است‌ و شبها تا بامداد به‌ عبادت‌ و راز و نیاز با معبود خود سرگرم‌ است‌ و با كسى‌ سخن‌ نمى‌گوید .

عبیدالله‌ خاقان‌ وزیر معتمد عباسى‌ با همه‌ غرورى‌ كه‌ داشت‌ وقتى‌ با حضرت‌ عسكرى‌ ملاقات‌ مى‌كرد به‌ احترام‌ آن‌ حضرت‌ برمى‌خاست‌ ، و آن‌ حضرت‌ را بر مسند خود مى‌نشانید . پیوسته‌ مى‌گفت‌ : در سامره‌ كسى‌ را مانند آن‌ حضرت‌ ندیده‌ام‌ ، وى‌ زاهدترین‌ و داناترین‌ مردم‌ روزگار است‌ . پسر عبیدالله‌ خاقان‌ مى‌گفت‌ : من‌ پیوسته‌ احوال‌ آن‌ حضرت‌ را از مردم‌ مى‌پرسیدم‌ . مردم‌ را نسبت‌ به‌ او متواضع‌ مى‌یافتم‌ . مى‌دیدم‌ همه‌ مردم‌ به‌ بزرگواریش‌ معترفند و دوستدار او مى‌باشند . با آنكه‌ امام‌ (ع‌) جز با خواص‌ شیعیان‌ خود آمیزش‌ نمى‌فرمود ، دستگاه‌ خلافت‌ عباسى‌ براى‌ حفظ آرامش‌ خلافت‌ خود بیشتر اوقات‌ ، آن‌ حضرت‌ را زندانى‌ و ممنوع‌ از معاشرت‌ داشت‌ .

" از جمله‌ مسائل‌ روزگار امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) یكى‌ نیز این‌ بود كه‌ از طرف‌ خلافت‌ وقت‌ ، اموال‌ و اوقات‌ شیعه‌ ، به‌ دست‌ كسانى‌ سپرده‌ مى‌شد كه‌ دشمن‌ آل‌ محمد (ص‌) و جریانهاى‌ شیعى‌ بودند ، تا بدین‌ گونه‌ بنیه‌ مالى‌ نهضت‌ تقویت‌ نشود .

چنانكه‌ نوشته‌اند كه‌ احمد بن‌ عبیدالله‌ بن‌ خاقان‌ از جانب‌ خلفا ، والى‌ اوقاف‌ و صدقات‌ بود در قم‌ ، و او نسبت‌ به‌ اهل‌ بیت‌ رسالت‌ ، نهایت‌ مرتبه‌ عداوت‌ را داشت‌ " . " نیز اصحاب‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ ، متفرق‌ بودند و امكان‌ تمركز براى‌ آنان‌ نبود ، كسانى‌ چون‌ ابوعلى‌ احمد بن‌ اسحاق‌ اشعرى‌ در قم‌ و ابوسهل‌ اسماعیل‌ نوبختى‌ در بغداد مى‌زیستند ، فشار و مراقبتى‌ كه‌ دستگاه‌ خلافت‌ عباسى‌ ، پس‌ از شهادت‌ حضرت‌ رضا (ع‌) معمول‌ داشت‌ ، چنان‌ دامن‌ گسترده‌ بود كه‌ جناح‌ مقابل‌ را با سخت‌ترین‌ نوع‌ درگیرى‌ واداشته‌ بود . این‌ جناح‌ نیز طبق‌ ایمان‌ به‌ حق‌ و دعوت‌ به‌

اصول‌ عدالت‌ كلى‌ ، این‌ همه‌ سختى‌ را تحمل‌ مى‌كرد ، و لحظه‌اى‌ از حراست‌ ( و نگهبانى‌ ) موضع‌ غفلت‌ نمى‌كرد " .

اینكه‌ گفتیم‌ : حضرت‌ هادى‌ (ع‌) و حضرت‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) هم‌ از سوى‌ دستگاه‌ خلافت‌ تحت‌ مراقبت‌ شدید و ممنوع‌ از ملاقات‌ با مردم‌ بودند و هم‌ امامان‌ بزرگوار ما - جز با یاران‌ خاص‌ و كسانى‌ كه‌ براى‌ حل‌ مشكلات‌ زندگى‌ مادى‌ و دینى‌ خود به‌ آنها مراجعه‌ مى‌نمودند - كمتر معاشرت‌ مى‌كردند به‌ جهت‌ آن‌ بود كه‌ دوران‌ غیبت‌ حضرت‌ مهدى‌ (ع‌) نزدیك‌ بود ، و مردم‌ مى‌بایست‌ كم‌كم‌ بدان‌ خو گیرند ، و جهت‌ سیاسى‌ و حل‌ مشكلات‌ خود را از اصحاب‌ خاص‌ كه‌ پرچمداران‌ مرزهاى‌ مذهبى‌ بودند بخواهند ، و پیش‌ آمدن‌ دوران‌ غیبت‌ در نظر آنان‌ عجیب‌ نیاید . بارى‌ ، امام‌ حسن‌

عسكرى‌ (ع‌) بیش‌ از 29 سال‌ عمر نكرد ولى‌ در مدت‌ شش‌ سال‌ امامت‌ و ریاست‌ روحانى‌ اسلامى‌ ، آثار مهمى‌ از تفسیر قرآن‌ و نشر احكام‌ و بیان‌ مسائل‌ فقهى‌ و جهت‌ دادن‌ به‌ حركت‌ انقلابى‌ شیعیانى‌ كه‌ از راههاى‌ دور براى‌ كسب‌ فیض‌ به‌ محضر امام‌ (ع‌) مى‌رسیدند بر جاى‌ گذاشت‌ .

در زمان‌ امام‌ یازدهم‌ تعلیمات‌ عالیه‌ قرآنى‌ و نشر احكام‌ الهى‌ و مناظ‌رات‌ كلامى‌ جنبش‌ علمى‌ خاصى‌ را تجدید كرد ، و فرهنگ‌ شیعى‌ - كه‌ تا آن‌ زمان‌ شناخته‌ شده‌ بود - در رشته‌هاى‌ دیگر نیز مانند فلسفه‌ و كلام‌ باعث‌ ظ‌هور مردان‌ بزرگى‌ چون‌ یعقوب‌ بن‌ اسحاق‌ كندى‌ ، كه‌ خود معاصر امام‌ حسن‌ عسكرى‌ بود و تحت‌ تعلیمات‌ آن‌ امام‌ ، گردید .

در قدرت‌ علمى‌ امام‌ (ع‌) - كه‌ از سرچشمه‌ زلال‌ ولایت‌ و اهل‌ بیت‌ عصمت‌ مایه‌ گرفته‌ بود - نكته‌ها گفته‌اند . از جمله‌ : همین‌ یعقوب‌ بن‌ اسحاق‌ كندى‌ فیلسوف‌ بزرگ‌ عرب‌ كه‌ دانشمند معروف‌ ایرانى‌ ابونصر فارابى‌ شاگرد مكتب‌ وى‌ بوده‌ است‌ ، در مناظ‌ره‌ با آن‌ حضرت‌ درمانده‌ گشت‌ و كتابى‌ را كه‌ بر رد قرآن‌ نوشته‌ بود سوزانید و بعدها از دوستداران‌ و در صف‌ پیروان‌ آن‌ حضرت‌ درآمد
منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 23:24 1390/12/3
138

امام باقر(ع) و مرد مسیحى‏

امام باقر، محمدبن على بن الحسین علیه السلام، لقبش «باقر» است. باقر یعنى شكافنده. به آن حضرت «باقرالعلوم» مى‏گفتند، یعنى شكافنده دانشها.

مردى مسیحى، به صورت سخریه و استهزاء، كلمه «باقر» را تصحیف كرد به كلمه «بقر» یعنى گاو، به آن حضرت گفت: «انت بقر» یعنى تو گاوى.

امام بدون آنكه از خود ناراحتى نشان بدهد و اظهار عصبانیت كند، با كمال سادگى گفت: «نه، من بقر نیستم، من باقرم.».

مسیحى: تو پسر زنى هستى كه آشپز بود.

- شغلش این بود، عار و ننگى محسوب نمى‏شود.

- مادرت سیاه و بى‏شرم و بدزبان بود.

- اگر این نسبتها كه به مادرم مى‏دهى راست است خداوند او را بیامرزد و از گناهش بگذرد، و اگر دروغ است از گناه تو بگذرد كه دروغ و افترا بستى.

مشاهده اینهمه حلم از مردى كه قادر بود همه گونه موجبات آزار یك مرد خارج از دین اسلام را فراهم آورد، كافى بود كه انقلابى در روحیه مرد مسیحى ایجاد نماید و او را به سوى اسلام بكشاند.

مرد مسیحى بعداً مسلمان شد «1»

                        مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏18، ص: 209

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 12:50 1390/12/1
137

یک داستان آموزنده‏ اعتدال

آئین مقدس اسلام براساس اعتدال و میانه‏روی استوار است.پیغمبر بزرگوار اسلام؛ مسلمانان را از گوشه گیری و دوری از اجتماع اسلامی،برحذر داشته،و از دیر نشینی و ترک دنیا منع کرده است،چنانکه فرموده:لا رهبانیه فی الاسلام.

همچنین توجه زیاد بامور دنیا را در زمینه‏ای که وظائف دینی تحت الشعاع قرار گیرد، و دل بعلائق مادی مایل گردد،مورد نکوهش قرار داده است.اسلام به مسلمانان دستور میدهد که با یک چشم بامور دنیا و مظاهر زندگی بنگرند و با چشم دیگر متوجه عالم معنی‏ و سرای دیگر گردند در قرآن مجید میخوانیم:

ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة

مولای متقیان علی علیه السلام که خود نمونه اعلای یک انسان کامل بود و در زهد و تقوی و بی‏اعتنائی بآسایش و تعینات شخصی،همتا نداشت،اوقات خویش را در اجتماع‏ میگذرانید؛و هیچگاه تماس خود را بامسلمان قطع نکرد.

این همان راه اعتدال است که اسلام برای زندگی پیروان خود برگزیده و بمسلمانان‏ دستور داده که از آن پیروی کنند.اسلام نه مانند نصارا ترک دنیا و دیر نشینی را شعار خود ساخته،و نه همچون قوم یهود،بیش از حد بامور مادی و دنیا پرستی و اندوختن زر و سیم‏ و زندگی اشرافی پرداخته است اسلام حد وسط این دو را انتخاب نموده و بهمین جهت‏ نیز قرآن مسلمانان را«امت وسط»خوانده است. امیر مؤمنان علی علیه السلام بعد از واقعه جنگ معروف«جمل»بشهر بصره آمد، در آنجا شنید که یکی از یارانش بنام علاء پسر زیاد حارثی بیمار و بستری است.حضرت‏ بدیدن او تشریف برد؛و از وی در خانه‏اش عیادت نمود.

لحظه‏ای پس از تشریف فرمائی و پرسش حال بیمار؛نظری بخانهء وسیع و زندگی مجلل او افکند و سپس در حالیکه باوی گفتگو میداشت فرمود:ای پسر زیاد!با اینکه میدانی در سرای دیگر بچنین خانه‏ای نیازمندتری؛این خانهء فراخ و زندگی مجلل را در این دنیابرای چه میخواهی؟چه در این خانه چند روزی بیش نمی‏مانی و ناگریزی که آنرا رها کرده‏ و بروی ولی در خانه ی آخرت همیشه خواهی ماند!.

آری اگر باین منظور انی خانه را بنا کرده‏ای که با فراخی آن؛خانه ی آخرت راآباد کنی تا در آنجا نیز آسوده باشی،میباید در این خانه مهمان نوازی کنی،و پیوسته از حال خویشان و بستگان خود جویا شوی و از آنها دستگیری نمائی تا بدینگونه دیگران هم‏ از آسایش و زندگی مرفه تو برخوردار باشند.

و نیز حقوق شرعیه(خمس و زکوة و صدقات و سایر حقوق واجبه و مستحبه)را که در این خانه بتو تعلق میگیرد؛باید بیرون بیاوری و بمستحقانش بپردزای،که در این صورت‏ بآسایش و فراخی خانهء آخرت نیز رسیده‏ای.

در این هنگام علاء بن زیاد صاحب‏خانه که تحت تأثیر سخنان آنحضرت واقع شده بود، عرض کرد:یا امیرالمؤمنین:-آنچه دربارهء وضع زندگی من فرمودی بجان میپذیرم- ولی میخواهم از برادرم«عاصم بن زیاد»نزد شما شکایت کنم.فرمود:برای چه؟ گفت:وی-مانند راهبان نصارا-گلیمی پوشیده و از زندگی دست کشیده دوری‏ گزیده است.

حضرت فرمود:او را نزد من بیاورید!همینکه بخدمت حضرت رسید،فرمود: ای دشمنک خود!شیطان پلید خواسته است تو را سرگردان سازد که تو را باین راه و رسم واداشته و آنرا درنظرت آراسته است-آیا با این وضعی که پیش‏گرفته‏ای-بزن و فرزند خود رحم نکردی؟آیا چنین پنداشته‏ای که خداوند روزی پاکیزه ی خود را برای‏ تو حرام نموده و نمیخواهد از آنها بهره‏مند شوی؟نه!تو پست تر از آنی که خداوند روزی‏ خود را برایت حرام کند که از آن استفاده نبری-زیرا این معنی فقط از پیمبران‏ و جانشینان آنها انتظار میرود.

عاصم گفت:یا امیر المؤمنین!من خواسته‏ام مانند شما باشم-و از شما تقلید نمایم- که با لباس زبر و خشن و خوراک ناچیز و بی‏لذت روزگار میگذرانی!

فرمود:نه!نه!من مانند تو نیستم-زیرا خداوند بر پیشوایان حق-و رهبران خلق- واجب نموده است که خود را پائین آورده و در وضع مردم تهیدست قرار دهند،تا فقر و تنگدستی بر تهی دستان فشار وارد نسازد و باعث پریشانی بیشتر آنها نگردد.1 (1)-نهج البلاغه.

 

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 22:17 1390/11/23
136

مسلمان و كتابى‏

در آن ایام، شهر كوفه مركز ثقل حكومت اسلامى بود. در تمام قلمرو كشور وسیع اسلامى آن روز، به استثناء قسمت شامات، چشمها به آن شهر دوخته بود كه، چه فرمانى صادر مى‏كند و چه تصمیمى مى‏گیرد.

در خارج این شهر دو نفر، یكى مسلمان و دیگرى كتابى (یهودى یا مسیحى یا زردشتى)، روزى در راه به هم برخورد كردند. مقصد یكدیگر را پرسیدند. معلوم شد كه مسلمان به كوفه مى‏رود و آن مرد كتابى در همان نزدیكى، جاى دیگرى را در نظر دارد كه برود. توافق كردند كه چون در مقدارى از مسافت راهشان یكى است با هم باشند و با یكدیگر مصاحبت كنند.

راه مشترك، با صمیمیت، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طى شد. به سر دوراهى رسیدند. مرد كتابى با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفیق مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت و از این طرف كه او مى‏رفت آمد.

پرسید: مگر تو نگفتى من مى‏خواهم به كوفه بروم؟.

- چرا.

- پس چرا از این طرف مى‏آیى؟ راه كوفه كه آن یكى است.

- مى‏دانم، مى‏خواهم مقدارى تو را مشایعت كنم. پیغمبر ما فرمود: «هرگاه دو نفر

در یك راه با یكدیگر مصاحبت كنند حقى بر یكدیگر پیدا مى‏كنند.» اكنون تو حقى بر من پیدا كردى. من به خاطر این حق كه به گردن من دارى مى‏خواهم چند قدمى تو را مشایعت كنم، و البته بعد به راه خودم خواهم رفت.

- اوه، پیغمبر شما كه اینچنین نفوذ و قدرتى در میان مردم پیدا كرد و به این سرعت دینش در جهان رایج شد، حتما به واسطه همین اخلاق كریمه‏اش بوده.

تعجب و تحسین مرد كتابى در این هنگام به منتها درجه رسید كه برایش معلوم شد این رفیق مسلمانش خلیفه وقت على بن ابى طالب علیه السلام بوده. طولى نكشید كه همین مرد مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب على علیه السلام قرار گرفت «1»

                        مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏18، ص: 206

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 23:33 1390/11/20
135

غذاى دسته جمعى‏

همینكه رسول اكرم و اصحاب و یاران از مركبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد كه براى غذا گوسفندى را ذبح و آماده كنند.

یكى از اصحاب گفت: سر بریدن گوسفند با من.

دیگرى: كندن پوست آن با من.

سومى: پختن گوشت آن با من.

چهارمى: ...

رسول اكرم: «جمع كردن هیزم از صحرا با من.».

جمعیت: یا رسولَ اللَّه شما زحمت نكشید و راحت بنشینید، ما خودمان با كمال افتخار همه این كارها را مى‏كنیم.

رسول اكرم: «مى‏دانم كه شما مى‏كنید، ولى خداوند دوست نمى‏دارد بنده‏اش را در میان یارانش با وضعى متمایز ببیند كه براى خود نسبت به دیگران امتیازى قائل شده باشد.» «1»

سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد »

                        مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏18، ص: 202

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 22:47 1390/11/17
134

شیخ انصاری و مادرش

شیخ انصاری عادت داشت وقتی که از مجالس درس باز می گشت به مادر پیر خود سری می زد و با سخنانی شیرین دل او را شاد می کرد و سپس به اتاق مطالعه ی خویش می رفت و به مطالعه و عبادت مشغول می شد.

در یکی از روزها شیخ به مادر خویش گفت:

مادر بچگی من را بیاد داری . وقتی که به تحصیل مقدمات مشغول بودم و شما من را برای خرید ما یحتاج منزل می فرستادی اما من آن را به بعد از درس و پژوهش به تأخیر می انداختم. و شما از این کار من عصبانی می شدی و می گفتی: من هیچ پسری ندارم. آیا هنوز پسری نداری؟!.

مادر شیخ با لبخندی گفت: بله هنوز ندارم! چونکه در آن روزها مایحتاج خانه را نمی خریدی و امروز به علت شدت احتیاطی که در هزینه های شرعی داری ما را در تنگنا قرار داده ای!!

منبع:

زندگانی و شخصیت شیخ انصاری / 59.

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 22:39 1390/11/14
133

                       

بستن زانوى شتر

قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگى در سواران و در مركبها پدید گشته بود. همینكه به منزلى رسیدند كه آنجا آبى بود، قافله فرود آمد. رسول اكرم نیز كه همراه قافله بود شتر خویش را خوابانید و پیاده شد. قبل از همه چیز، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم كنند.

رسول اكرم بعد از آنكه پیاده شد، به آن سو كه آب بود روان شد، ولى بعد از آنكه مقدارى رفت، بدون آنكه با احدى سخنى بگوید به طرف مركب خویش بازگشت.

اصحاب و یاران باتعجب با خود مى‏گفتند آیا اینجا را براى فرودآمدن نپسندیده است و مى‏خواهد فرمان حركت بدهد؟ چشمها مراقب و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت هنگامى زیاد شد كه دیدند همینكه به شتر خویش رسید، زانوبند را برداشت و زانوهاى شتر را بست و دومرتبه به سوى مقصد اولى خویش روان شد.

فریادها از اطراف بلند شد: «اى رسول خدا! چرا ما را فرمان ندادى كه این كار را برایت بكنیم، و به خودت زحمت دادى و برگشتى؟ ما كه با كمال افتخار براى انجام این خدمت آماده بودیم.».

در جواب آنها فرمود: «هرگز از دیگران در كارهاى خود كمك نخواهید، و به‏

دیگران اتكا نكنید ولو براى یك قطعه چوب مسواك باشد.» »

                        مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏18، ص: 200

 

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 09:53 1390/11/13
132

مردى كه كمك خواست‏

به گذشته پرمشقت خویش مى‏اندیشید، به یادش مى‏افتاد كه چه روزهاى تلخ و پرمرارتى را پشت سر گذاشته، روزهایى كه حتى قادر نبود قوت روزانه زن و كودكان معصومش را فراهم نماید. با خود فكر مى‏كرد كه چگونه یك جمله كوتاه- فقط یك جمله- كه در سه نوبت پرده گوشش را نواخت، به روحش نیرو داد و مسیر زندگانى‏اش را عوض كرد و او و خانواده‏اش را از فقر و نكبتى كه گرفتار آن بودند نجات داد.

او یكى از صحابه رسول اكرم بود. فقر و تنگدستى بر او چیره شده بود. در یك روز كه حس كرد دیگر كارد به استخوانش رسیده، با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود و وضع خود را براى رسول اكرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالى كند.

با همین نیت رفت، ولى قبل از آنكه حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اكرم به گوشش خورد: «هركس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى‏كنیم، ولى اگر كسى بى‏نیازى بورزد و دست حاجت پیش مخلوقى دراز نكند خداوند او را بى‏نیاز مى‏كند.» آن روز چیزى نگفت و به خانه خویش برگشت. باز با هیولاى مهیب فقر كه همچنان بر خانه‏اش سایه افكنده بود روبرو شد. ناچار روز دیگر به همان نیت به‏                    

مجلس رسول اكرم حاضر شد. آن روز هم همان جمله را از رسول اكرم شنید: «هر كس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى‏كنیم، ولى اگر كسى بى‏نیازى بورزد خداوند او را بى‏نیاز مى‏كند.» این دفعه نیز بدون اینكه حاجت خود را بگوید به خانه خویش برگشت. و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان مى‏دید، براى سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اكرم رفت. باز هم لبهاى رسول اكرم به حركت آمد و با همان آهنگ- كه به دل قوّت و به روح اطمینان مى‏بخشید- همان جمله را تكرار كرد.

این بار كه آن جمله را شنید، اطمینان بیشترى در قلب خود احساس كرد. حس كرد كه كلید مشكل خویش را در همین جمله یافته است. وقتى كه خارج شد با قدمهاى مطمئنترى راه مى‏رفت. با خود فكر مى‏كرد كه دیگر هرگز به دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت. به خدا تكیه مى‏كنم و از نیرو و استعدادى كه در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده مى‏كنم و از او مى‏خواهم كه مرا در كارى كه پیش مى‏گیرم موفق گرداند و مرا بى‏نیاز سازد.

با خودش فكر كرد كه از من چه كارى ساخته است؟ به نظرش رسید عجالتاً این قدر از او ساخته هست كه برود به صحرا و هیزمى جمع كند و بیاورد و بفروشد.

رفت و تیشه‏اى عاریه كرد و به صحرا رفت، هیزمى جمع كرد و فروخت. لذت حاصل دسترنج خویش را چشید. روزهاى دیگر به این كار ادامه داد، تا تدریجا توانست از همین پول براى خود تیشه و حیوان و سایر لوازم كار را بخرد. باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانى شد.

روزى رسول اكرم به او رسید و تبسم كنان فرمود: «نگفتم، هركس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى‏دهیم، ولى اگر بى‏نیازى بورزد خداوند او را بى‏نیاز مى‏كند.» »

                        مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏18، ص: 197

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.