userinfo close

  ,

نسل جوان


javanclub

تاسیس: 16 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سخن اَشنا - معاونان
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨ ادامه »
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•
دوستان عزیز !
لطفا

*** با حروف فارسی تایپ بفرمائید *** هر نوع بحث سیاسی جناحی در این کلوب ممنوع است خواهشمندیم رعایت بفرمائید *** با توجه به اینکه مدیریت کلوب با آیدی modir_naslejavan است لطفا هر نوع سوال یا درخواست تبادل لینک و ... که داشتید با ایشان تماس بگیرید

•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•


 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
240
2488
91/3/11 (20:44)
165
796
91/3/7 (16:12)
1417
9780
91/3/2 (00:17)
16
116
90/11/24 (23:34)
331
694
91/3/11 (22:01)
136
1082
91/3/10 (22:25)
1992
6517
91/3/10 (11:51)
476
1859
91/3/9 (20:22)
790
2914
91/3/7 (16:44)
1454
8520
91/3/5 (22:54)
595
3560
91/3/3 (17:24)
248
975
91/3/1 (23:58)
71
681
91/2/31 (23:45)
15
27
91/2/29 (16:44)
146
457
91/2/27 (23:21)
1347
5393
91/2/25 (14:02)
754
5100
91/2/20 (16:08)
52
155
91/2/20 (15:43)
130
377
91/2/10 (23:56)
32
79
91/2/1 (16:35)

عنوان بحث

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan

داستان های اسلامی وتاریخی

 

لقدکان فی قصصهم عبره لاولی الالباب

سوره یوسف- آیه 111

سلام دوستان عزیز

درآیات قرآن وروایات معصومین سلام الله علیهم اجمعین توصیه زیادی به بررسی داستان زندگی وسرنوشت گذشتگان شده است

چون مرورداستان زندگی پیشینیان بعنوان آئینه ای منعکس کننده عوامل پیروزی وشکست؛ کامیابی وناکامی؛ خوشبختی وبدبختی؛ سربلندی وذلت؛ است وانسان عاقل میتواند دقیقاآن هاراببیند وعبرت بگیرد

بدین منظور مابرآن شدیم داستان های اسلامی وتاریخی  مستندرا برای استفاده دوستان بیاوریم

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور

-----------------------

 

بنده است یا آزاد؟

----------------------

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

صداى ساز و آواز بلند بود. هركس كه از نزدیك آن خانه مى گذشت ، مى توانست حدس بزند كه در درون خانه چه خبرهاست ؟ بساط عشرت و میگسارى پهن بود و جام مى بود كه پیاپى نوشیده مى شد.

 كنیزك خدمتكار درون خانه را جاروب زده و خاكروبها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در كنارى بریزد.

در همین لحظه مردى كه آثار عبادت زیاد از چهره اش نمایان بود و پیشانیش از سجده هاى طولانى حكایت مى كرد، از آنجا مى گذشت ، از آن كنیزك پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟

آزاد.

معلوم است كه آزاد است ، اگر بنده مى بود پرواى صاحب و مالك و خداوندگار خویش را مى داشت و این بساط را پهن نمى كرد.

 

رد و بدل شدن این سخنان ، بین كنیزك و آن مرد، موجب شد كه كنیزك مكث زیادترى در بیرون خانه بكند. هنگامى كه به خانه برگرشت ، اربابش ‍ پرسید: چرا این قدر دیر آمدى ؟

 

كنیزك ماجرا را تعریف كرد و گفت : مردى با چنین وضع و هیئت مى گذشت و چنان پرسشى كرد و من چنین پاسخى دادم .

 

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برود.

مخصوصا آن جمله (اگر بنده مى بود از صاحب اختیار خود پروا مى كرد)

 مثل تیر بر قلبش نشست . بى اختیار از جا جست و به خود مهلت كفش ‍ پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت . دوید تا خود را به صاحب سخن كه جز امام هفتم حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام نبود رساند.

 

به دست آن حضرت به شرف توبه نایل شد و دیگر به افتخار آن روز كه با پاى برهنه به شرف توبه نایل آمده بود، كفش به پا نكرد. او كه تا آن روز به بشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزى معروف بود،

 از آن به بعد، لقب (الحافى ) یعنى (پابرهنه ) یافت و به بشر حافى  معروف و مشهور گشت  تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گرد گناه نگشت . تا آن روز در سلك اشراف زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد، در سلك مردان پرهیزكار و خداپرست درآمد

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

 

 

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
1

 

 

 

داستان سكاكى

-----------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

((سراج الدین سكاكى )) از علماى اسلام بوده و در عصر خوارزمشاهیان مى زیسته و از مردم خوارزم بوده است .

سكاكى نخست مردى آهنگر بود. روزى صندوقچه اى بسیار كوچك و ظریف از آهن ساخت كه در ساختن آن رنج بسیار كشید. آن را به رسم تحفه براى سلطان وقت آهن ساخت كه در ساختن آن رنج بسیار كشید آن را به رسم تحفه براى سلطان وقت برد. سلطان و اطرافیان به دقت به صندوقچه تماشا كردند و او را تحسین نمودند.

در آن وقت كه منتظر نتیجه بود مرد دانشمندى وارد شد و همه او را تعظیم كردند و دو زانو پیش روى وى نشستند. سكاكى تحت تاثیر قرار گرفت و گفت : او كیست ؟ گفتند: او یكى از علماء است .

از كار خود متاسف شد و پى تحصیل علم شتافت . سى سال از عمرش ‍ گذشته بود، كه به مدرسه رفت و به مدرس گفت : مى خواهم تحصیل علم كنم . مدرس گفت : با این سن و سال فكر نمى كنم به جائى برسى ، بیهوده عمرت را تلف مكن .

ولى او با اصرار مشغول تحصیل شد. اما به قدرى حافظه و استعدادش ‍ ضعیف بود كه استاد به او گفت : آن مساله فقهى را حفظ كن (پوست سگ با دباغى پاك مى شود) بارها آن را خواند و فردا در نزد استاد چنین گفت : (سگ گفت : پوست استاد با دباغى پاك مى شود!) استاد و شاگردان همه خندیدند و او را به باد مسخره گرفتند.

اما تا ده سال تحصیل علم نتیجه اى برایش نداشت و دلتنگ شد و رو به كوه و صحرا نهاد به جائى رسید كه قطره هاى آب از بلندى بروى تخته سنگى مى چكید و بر اثر ریزش مداوم خود، سوراخى در دل سنگ پدید آورده بود.

مدتى با دقت نگاه كرد، سپس با خود گفت : دل تو از این سنگ ، سخت تر نیست ، اگر استقامت داشته باشى سرانجام موفق خواهى شد. این بگفت و به مدرسه بازگشت و از چهل سالگى با جدیت و حوصله و صبر مشغول تحصیل شد تا به جائى رسید كه دانشمندان عصر وى در علوم عربى و فنون ادبى با دیده اعجاب مى نگریستند.

كتابى به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربى نوشت كه از شاهكارهاى بزرگ علمى و ادبى به شمار مى رود

 

موفق  ودرپناه حق باشید

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
2

 

 

گامى به پیش

------------------

 

شیخ ابوسعید، یكبار به طوس رسید، مردمان از شیخ خواستند كه بر منبر رود و وعظ گوید .

شیخ پذیرفت . مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند.

 از هر سو مردم مى آمدند و در جایى مى نشستند .چون شیخ بر منبر شد،

 كسى قرآن خواند. جمعیت ، همچنان ازدحام مى كردند تا آن كه دیگر جایى براى نشستن نبود. شیخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن .

كسى برخاست و فریاد برآورد:

خدایش بیامرزد هر كسى را كه از جاى خود برخیزد و یك گام فراتر آید .

 شیخ چون این بشنید، گفت : و صلى الله على محمد و آله اجمعین . و از منبر فرود آمد .

گفتند: یا شیخ !جمعیت از دور و نزدیك آمده اند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترك منبر مى گویى ؟

گفت : هر چه ما مى خواستیم كه بگوییم و آنچه پیامبران گفتند، همه را آن مرد به صداى بلند گفت .

 مگر جز این است كه همه كتب آسمانى و رسالت پیامبران و سخن واعظان ،

براى این است كه مردم ، یك گام پیش نهند؟

 آن روز، بیش از این نگفت 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
3

 

 

آخرین سخن

-------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

تا چشم ام حمیده ، مادر امام كاظم علیه السلام به ابوبصیر كه براى تسلیت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش امام صادق آمده بود افتاده اشكهایش جارى شد. ابوبصیر نیزلختى گریست . همین كه گریه ام حمیده ایستاد به ابوبصیر گفت :

(تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودى ، قضیه عجیبى اتفاق افتاد)

ابوبصیر پرسید: چه قضیه اى ؟

 

گفت (لحظات آخر زندگى امام بود، امام دقایق آخر عمر خود را طى مى كرد. پلكها روى هم افتاده بود. ناگهان امام پلكها را از روى هم برداشت و فرمود

 (همین الا ن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر كنید) مطلب عجیبى بود. در این وقت امام همچو دستورى داده بود. ما هم همت كردیم و همه را جمع كردیم . كسى از خویشان و نزدیكان امام باقى نمانده كه آنجا حاضر نشده باشد.

 همه منتظر و آماده كه امام در این لحظه حساس ، مى خواهد چه بكند و چه بگوید؟

امام ، همینكه همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داده فرمود

 

(شفاعت ما هرگز نصیب كسانى كه نماز را سبك مى شمارند نخواهد شد)

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
4

 

 

نژادپرستى محكوم است

------------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

روزى سلمان فارسى در مسجد پیغمبر نشسته بود، عده اى از اكابر اصحاب نیز حاضر بودند، سخن از اصل و نسب به میان آمد، هر كسى درباره اصل و نسب خود چیزى مى گفت و آن را بالا مى برد، نوبت به سلمان رسید، به او گفتند:

تو از اصل و نسب خودت بگو، این مرد فرزانه تعلیم یافته و تربیت شده اسلامى به جاى اینكه از اصل و نسب و افتخارات نژاد سخن به میان آورد، گفت :

 

انا سلمان بن عبداللّه من نامم سلمان است و فرزند یكى از بندگان خدا هستم .

گمراه بودم و خداوند به وسیله محمّد صلى اللّه علیه و آله مرا راهنمایى كرد. فقیر بودم ، خداوند به وسیله محمّد صلى اللّه علیه و آله مرا بى نیاز كرد. برده بودم ، خداوند به وسیله محمّد مرا آزاد كرد.

این است اصل و نسب من ، در این بین رسول خدا وارد شد و سلمان گزارش ‍ جریان را به عرض آن حضرت رساند.

 

رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله رو كرد به آن جماعت كه همه از قریش بودند و فرمود: اى گروه قریش  خون یعنى چه ؟ نژاد یعنى چه ؟

نسب افتخارآمیز هر كس دین اوست . مردانگى هر كس ، عبارت است از خلق و خوى و شخصیت او، اصل و ریشه هر كس عبارت است از عقل و فهم و ادراك  او؛  چه ریشه و اصل نژادى بالاتر از عقل ؟

 

یعنى به جاى افتخار به استخوانهاى پوسیده به دین و اخلاق و عقل و فهم

 و ادراك خود افتخار كنید.

 

 منبع:خدمات منقابل اسلام و ایران ،

  استادشهیدمطهری

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
5

 

 

كفش كهنه

------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

ابن عباس در دوران خلافت على (ع ) بر آن حضرت وارد شد، در حالى كه با دست خودش كفش كهنه خویش را پینه مى زد،

از ابن عباس پرسید: قیمت این كفش چقدر است ؟

ابن عباس گفت : هیچ !

امام فرمود: ارزش همین كفش كهنه در نظر من از حكومت و امارت بر شما بیشتر است مگر آنكه بوسیله آن عدالتى را اجرا كنم حقى را به ذى حقى برسانم ، یا باطلى را از میان بردارم .

 

آرى على (ع ) مانند هر مرد آلهى و رجل ربانى دیگر حكومت و زعامت را به عنوان هدف و ایده آل زندگى سخت تحقیر مى كند و آن را پشیزى نمى شمارد آن را مانند سایر مظاهر مادى دنیا از استخوان خوكى كه در دست انسان خوره دارى باشد، بى مقدارتر مى شمارد

 اما همین حكومت و زعامت را در مسیر اصلى و واقعیش یعنى به عنوان وسیله اى براى اجراى عدالت و احقاق حق و خدمت به اجتماع فوق العاده مقدّس مى داند و مانع دست یافتن حریف و رقیب فرصت طلب و استفاده جو مى شمارد و از شمشیر زدن براى حفظ و نگهداریش از دستبرد چپاولگران دریغ نمى ورزد

 

منبع:سیرى در نهج البلاغه ،

 استادشهیدمطهری

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
6

 

جمع هیزم از صحرا

-----------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

رسول اكرم صلى اللّه علیه وآله در یكى از مسافرتها با اصحابش در سرزمینى خالى و بى علف فرود آمدند، به هیزم و آتش احتیاج داشتند، فرمود(هیزم جمع كنید)

عرض كردند یا رسول اللّه ! ببینید، این سرزمین چقدر خالى است ، هیزمى دیده نمى شود

فرمود(در عین حال هركس هر اندازه مى تواند جمع كند)

اصحاب روانه صحرا شدند، با دقت بروى زمین نگاه مى كردند و اگر شاخه كوچكى مى دیدند برمى داشتند. هركس هر اندازه توانست ذرّه ذرّه جمع كرد و با خود آورد. همینكه همه افراد هرچه جمع كرده بودند روى هم ریختند، مقدارى زیادى هیزم جمع شد.

 

در این وقت رسول اكرم فرمود

 

گناهان كوچك هم مثل همین هیزمهاى كوچك است ،

 ابتدا به نظر نمى آید، ولى هرچیزى جوینده و تعقیب كننده اى دارد،

همان طور كه شما جستید و تعقیب كردید این قدر هیزم جمع شد،

گناهان شما هم جمع و احصا مى شود و یك روز مى بینید از همان گناهان خرد كه به چشم نمى آمد، انبوه عظیمى جمع شده است

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
7

 

 

تاثیر غذا

---------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

شریك بن عبدالله نخعى قاضى مشهور، از دانشمندان نامى اهل تسنن است .

 وى در علم فقه و حدیث مهارت داشت و داراى هوشى سرشار و استعدادى قابل ملاحظه بود. اهل تسنن او را بزرگ مى داشتند، و براى قضاوت از دیگران بهتر و لایقتر مى دانستند و عدالتش را در محكمه قضا مى ستودند.

 

فضل بن ربیع رئیس تشریفات دربار ((مهدى )) سومین خلیفه عباسى مى گوید: روزى شریك بن عبدالله به ملاقات خلیفه آمد. مهدى او را گرامى داشت و از وى خواست كه یكى از سه كار را انتخاب كند: یا منصب قضاوت پایتخت را بپذیرد، یا به فرزندان خلیفه علم و حدیث بیاموزد، و یا یك وعده غذا با او صرف كند.

 

شریك از تماس زیاد با دربار و رجال دولت آنروز احتراز مى جست و سعى مى كرد بهر نحو شده خود را در دستگاه آنها وارد نسازد و دامنش ‍ آلوده نگردد.

 

و لذا از پذیرش هر سه پیشنهاد خلیفه عذر خواست ، ولى مهدى عباسى عذر او را نپذیرفت و گفت : حتما یكى از آنها را اختیار كن .

 

و لذا از پذیرش هر سه پیشنهاد خلیفه عذر خواست ، ولى مهدى عباسى عذر او را نپذیرفت و گفت : حتما یكى از آنها را اختیار كن .

 

هر چند شریك از قبول هر سه كار ابا داشت ولى چون با اصرار خلیفه ناگزیر شده بود یكى را انتخاب كند. فكرى كرد و بعد پیش خود گفت : خوردن غذا آسانتر از تقبل آن دو كار دیگر است . از این رو آمادگى خود را براى صرف غذا با خلیفه اعلام داشت .

 

خلیفه هم دستور داد غذاى مطبوع و پاكیزه اى كه از هر جهت مورد نظر باشد تهیه كنند، سپس سفره گستردند و انواع غذاى رنگارنگ بر آن نهادند و شریك و خلیفه مشغول صرف آن شدند.

 

بعد از صرف غذا، خوان سالار دربار خلیفه گفت :

جناب شیخ احتیاطى كه از آمیزش با رجال دولتى بنى عباس مى نمود، كم كم با آنها

 آمد و رفت كرد،

تا جائى كه هم منصب قضاوت آنها را پذیرفت و هم به آموزش و پرورش فرزندان آنها پرداخت و هم از آمیزش و ارتباط و نشست و برخاست با آنان ابا نداشت

 

منبع:كتاب  داستانهاى ما

تالیف : على دوانى

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
8

 

 

بهلول عاقل

--------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

بهلول  از شاگردان حضرت صادق (ع ) بود. در زمان منصور خلیفه عباسى مى زیست . در آن روزها منصور دنبال بهانه اى مى گشت تا بدان وسیله حضرت صادق (ع ) را به قتل رسانده ، اصحاب و شاگردان آن پیشواى عالیقدر اسلام را متفرق سازد.

یكى از این بهانه جوئیها این بود كه از بهلول  خواستند گواهى دهد كه امام صادق (ع ) قصد دارد بر ضد بنى عباس قیام كند و خلافت را تصاحب نماید تا این كه با این تهمت حضرت را بازداشت نموده و شهید كنند، و بدین گونه بزرگترین مانع حكومت بنى عباس را از میان بردارند.

 

بهلول  از حضرت كسب تكلیف كرد امام صادق (ع ) هم دستور داد خود را به دیوانگى بزند و بى وقار نشان دهد. او نیز چنین كرد و به ((دیوانه )) مشهور شد، ولى در حقیقت عاقل ترین مردم عصر بود.

بهلول  با ابوحنیفه امام اعظم اهل تسنن گفتگو داشته كه همه جالب و خواندنى است . از جمله داستان زیر است :

 

روزى بهلول مطابق معمول (در شهر كوفه ) سوار چوبدستى خود شده و در كوچه و بازار مى گشت . در میان راه از در مسجد ابوحنیفه  گذشت و دید كه ابوحنیفه بر منبر نشسته و مردم را موعظه مى كند.

او نیز همانجا ایستاد و لحظه اى به سخنان ابوحنیفه گوش داد. بهلول شنید كه ابوحنیفه مى گوید: جعفر بن محمد (حضرت صادق ) عقیده دارد كه كارها با اختیار از بندگان خدا سر مى زند، در صورتى كه آنچه بندگان انجام مى دهند در حقیقت خواسته خداست ، و آنها از خود اختیارى ندارند!

 

دیگر این كه وى مى گوید: خداوند موجود است ولى نمى شود او را دید، در صورتى كه این نیز دروغ است و هر موجودى دیدنى است !

همین كه بهلول این سخنان را شنید دست برد و كلوخى از زمین برداشت و سر ابوحنیفه را هدف گرفت و به سوى او پرتاب نمود.

 

كلوخ به سر وى اصابت كرد و آنرا شكست و خون بر رویش جارى گشت ! سپس سوار چوب خود شد و با بچه ها به میان كوچه ها دوید.

ابو حنیفه از حركت ناهنجار بهلول خشمگین شد. آنگاه از منبر به زیر آمد و یكراست رفت نزد خلیفه و از وى شكایت نمود.

 

وقتى خلیفه ابوحنیفه  را با آن حال دید، ناراحت شد و فى الحال دستور دادبهلول  را هر كجا هست پیدا كنند و بیاورند.

چون بهلول را حاضر كردند، خلیفه پرسید: چرا با پیشواى مسلمین چنین كردى ؟

 

بهلول گفت : از خود وى علت آنرا سؤ ال كن !! او مى گوید، جعفربن محمد عقیده دارد كه بندگان از خود اختیار دارند، در صورتى كه دروغ است و تمام كارها از خداست . اگر اعتقاد امام اعظم این باشد، پس سر او را خداوند با این كلوخ شكسته است ، تقصیر من چیست ؟

 

و نیز مى گوید: جنس از هم جنس خود متاثر نمى شود و عذاب نمى بیند، وقتى ابوحنیفه خود

 از خاك است و این كلوخ نیز از خاك مى باشد، چرا باید از هم جنس خود متاثر و ناراحت شود؟!

همچنین او معتقد است كه : هر موجودى باید دیده شود، خلیفه از وى سؤ ال كند، آیا این درد كه او از این زخم احساس مى كند، و امام اعظم را رنج مى دهد، دیده مى شود؟

این را گفت و از نزد خلیفه بیرون رفت

----------------------------------------------

 

منبع:كتاب  داستانهاى ما

تالیف : على دوانى

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
9

 

 

امیر كبیر و سماور ساز

---------------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

فصل بهار و ایام پر نشاط عید نوروز بود. جمعى در باغ چهل ستون اصفهان دور هم نشسته و مشغول تفریح و سرگرم گفتگو بودند. در آن اثنا سائلى جلو آمد و از حضار تقاضاى مساعدتى كرد.

چون ایام عید بود هر یك از جمع حاضران مبلغ متنابهى به سائل مزبور كمك كردند. در این هنگام سائل جمعیت را مخاطب ساخت و اظهار داشت :

 

من فقیر حرفه اى نیستم و اهل تكدى نبوده ام . این مبلغ كه به من دادید مخارج چند روز مرا تاءمین مى كند. اگر حال شنیدن دارید، سرگذشت جالب خود را كه تا حدى شگفت آور است براى شما نقل كنم . چون حضار روى خوش نشان دادند. سائل هم شروع به گفتن كرد و سرگذشت خود را بدین گونه شرح داد: چندین سال پیش از این یك روز حاكم اصفهان فرستاد و دوات گران را كه من هم یكى از آنها بودم احضار نمود و خطاب به آنها گفت : هر كدام كه میان شما استادتر است به من معرفى كنید. دوات گران دو نفر را كه یكى من بودم از بین خود معرفى نموده و گفتند: این دو نفر از همه ما در فن خود استادترند.

 

 

حاكم سایرین را مرخص كرد و بعد به ما گفت : كدام یك از شما دو نفر برازنده تر هستید؟ همكار من ! مرا معرفى كرد و افزود كه این شخص در فن خود سرآمد همگان است و یكى از صنعتگران خوب اصفهان مى باشد.

حاكم او را هم مرخص كرد، آنگاه رو به من كرد و گفت : میرزا تقى خان امیر كبیر صدراعظم براى انجام كار مهمى تو را به تهران احضار نموده است . سپس خرج راه كافى به من داد و فورا مرا به سوى تهران گسیل داشت . بعد از اینكه وارد تهران شدم به حضور امیر كبیر صدراعظم رسیدم و خود را معرفى كردم .

 

امیر كبیر پس از استحضار كافى از حال من و بعد از آنكه تشخیص داد كه در فن دوات گرى استادم ، سماورى كه جلویش گذاشته بود برداشت و به من نشان داد، آنگاه از من پرسید: آیا مى توانى مانند این سماور بسازى ؟

اولین بارى بود كه در اوائل سلطنت ناصرالدین شاه ، سماور (از روسیه ) به ایران آورده بودند.

من تا آن روز چنین ندیده بودم . قدرى به آن نگاه كردم و از طرز ساختمان آن آگاهى حاصل نمودم ، سپس گفتم : آرى . امیر كبیر گفت : این سماور را به عنوان نمونه ببر و مانندش را بساز و بیاور.

 

من از نزد صدراعظم خارج شدم . رفتم بازار و دكان دولت گرى پیدا كرده مشغول ساختمان سماور گردیم . بعد از اتمام كار سماور را برداشتیم و نزد امیر كبیر بردم . كار من مورد نظر امیر واقع شد و تز من پرسید: این به چه قیمت تمام شده است ؟

من در پاسخ گفتم : روى هم رفته 15 قران امیركبیر با قیافه گشاده و در حالى كه تبسم بر لب داشته به منشى خود دستور داد، امتیاز نامه اى برایم بنویسد كه فن سماورى سازى به طور كلى براى مدت 16 سال ذر انحصار من باشد، و بهاى فروش هر سماور را 25 قران تعیین كرد.

 

بعد از صدور فرمان و اعطاى امتیازنامه امیركبیر رو گرد به من و گفت : برو به اصفهان كه دستور كار تو را به حاكم اصفهان داده ام تا وسائل كارت را از هر جهت فراهم نماید.

من هم از تهران حركت كرده وارد اصفهان شدم . بلافاصله پس از ورود حكومت اصفهان مرا احضار نمود و گفت : باید فورا دكانى با چند شاگرد تهیه كنى و هر چه مخارج آن مى شود نقدا از خزانه دولت دریافت نمائى و مشغول سماور سازى شوى .

 

طبق بین دستور من هم فورا چند دكان كه خراب بود از صاحبش اجازه كردم و آنها را به یكدیگر راه دادم و بر حسب موقیت و لزوم احتیاجات در هر یك از دكانها بنائى نمودم .

در یكى از دكانها كورهاى جهت ریخته گرى ساختم و در دیگرى لوازم دوات گرى و در سومى سكوئى بستم كه شاگردان بنشینند، تا بدین وسیله بتوانم به خوبى سماور سازى كنم . جمعا مبلغ دویست تومان مخارج بنا و دكان ها و فراهم كردن اسباب كار شد.

 

 

اما بدبختانه هنوز مشغول كار نشده بودم كه یك نفر فراش حكومتى مثل اجل معلق آمد و مرا با حالت خاصى مانند این كه دزدى را گرفته باشد، نزد حاكم برد. به محض این كه حاكم چشمش به من افتاد، و این مبلغ دویست تومان هم متعلق به دولت است ، باید بدون چون و چرا تمام آن را پس بدهى !

ولى چون آن پول خرج بنائى دكانها و سایر مایحتاج شده بود و من نیز از خود اندوخته اى نداشتم كه وجه مزبور را ادا نمایم ، به دستور حكومت تمام هستى مرا كردند كه جمعا به 170 تومان نرسید.

 

چون سى تومان دیگر باقى مانده را نداشته بپردازم ، مرا مى بردند سربازارها و در انظار مردم چوب مى زدند تا مردم به حال من ترحم كنند و آن پول وصول شود. بدین گونه آن سى تومان هم به مرور پرداخت شد!

 

در نتیجه آن چوبها و صدمات بدنى كه به من وارد شد، امروز چشمهایم تقریبا نابینا شده و دیگر نمى توانم به كارگرى مشغول شوم . از اینرو به گدائى افتادم . در صورتى كه اگر امیر كبیر را نگرفته بودند و من همچنان مشغول كار بودم ، امروز یكى از بزرگترین متمولین این شهر بودم

--------------------------------------------

 

منبع:كتاب  داستانهاى ما

تالیف : على دوانى

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
10

 

 

 

 

طلاق زن محمد خدابنده

---------------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

سلطان محمد خدابنده معروف به ((اولجایتو)) نواده چنگیز در سلطانیه قزوین ، بر سراسر ایران و عراق و دیار بكر و سایر نقاط همجوار آن روز ایران ، سلطنت مى كرد.

سلطان محمد مانند برادرش غازان خان مسلمان شده بود، ولى نظر به اینكه اكثریت مردم ایران مذهب تسنن داشتند، سران مغول نیز وقتى مسلمان شدند، پیرو تسنن گشتند.

سلطان محمد خدابنده روزى به همسر خود غضب نمود و در حال خشم و عصبانیت او را سه طلاقه كرد. سپس از عمل خود كه با ناراحتى و شتاب انجام گرفته بود پشیمان شد.

 

براى تعیین تكلیف ، موضوع را با علماى عامه در میان گذاشت . علماى چهار مذهب گفتند: بدون محلل سلطان نمى تواند به زن خود رجوع كند و مجددا او را به زنى بگیرد.

قانون محلل هم بدین گونه است كه وقتى زن سه طلاقه شد، باید به مرد دیگرى شوهر كند و پس از اینكه وى با زن نزدیكى نمود و او را طلاق داد وعده اش به سر آمد زن مى تواند با عقد جدیدى به همسرى شوهر اول درآید.

چون قبول محلل براى سلطان مملكت ،بسیار مشكل و ناراحت كننده بود، لذا سلطان رو كرد به علماى چهار مذاهب اهل تسنن : حنفى ، مالكى ، شافعى و حنبلى و گفت : شما مجتهدین چهار مذهب در هر مسئله اى آراء و نظریات گوناگونى دارید، آیا در این مسئله نظر مخالفى نیست كه من بتوانم بدون محلل به زن خود رجوع كنم ؟

 

فقهاى چهار مذهب گفتند: نه ! این مسئله نزد مسلمانان قطعى است ، و نظر مخالفى وجود ندارد.

در آن اثناء یكى از وزراى سلطان محمد به وى گفت : یكى از مجتهدین شیعه كه در شهر حله به سر مى برد طبق مذهب خود فتوى مى دهد كه طلاق ملكه باطل است ، و سلطان مى تواند بدون محلل نزد همسر خود برود. این شخص ((علامه حلى )) است كه امروز سرآمد علماى شیعه است .

سلطان محمد خدابنده عده اى را ماءمور كرد بروند حله و ((علامه حلى )) را براى حل قضیه طلاق بانوى اول مملكت ، كه سخت فكر شاه را به خود مشغول داشته بود بیاورند.

هنگامى كه علماى سنى متوجه شدند سلطان مى خواهد مجتهد بزرگ شیعه را براى حل مشكل طلاق خود، دعوت كند به وى گفتند: سلطان باید بداند كه این مرد پیرو مذهب باطلى معروف به ((مذهب رافضى )) است .

 

رافضى ها مردمى كم عقل هستند. شایسته مقام سلطنت نیست كه مرد كم عقلى چون ملاى رافضى ها را به دربار بیاورد و حل مشكل خود را از او بخواهد!

سلطان محمد گفت : بگذارید بیاید و از نزدیك میزان عقل و ادراك و ارزش فتواى او را آزمایش كنیم و بعد درباره وى قضاوت نمائیم .

وقتى علامه وارد پایتخت شد، سلطان محمد علماى چهار مذهب را احضار نمود. آنها نیز هر كدام در جاى خود نشستند و منتظر ورود ((علامه حلى )) پیشواى فقهاى شیعه شدند.

 

همینكه ((علامه حلى )) وارد شد كفش خود را در آورد و به دست گرفت و قدم به مجلس سلطان نهاد. سپس سلام كرد و پهلوى سلطان نشست ! علماى چهار مذهب به شاه گفتند: ما نگفتیم شیعیان كم شعور هستند.

سلطان محمد گفت : علت این كار را خودتان از وى سئوال كنید. چون علامه عرب بود و به عربى سخن مى گفت ، مترجم سخنان او را ترجمه مى كرد.

علماى سنى : اى مرد! چرا رسوم و آداب دربار را رعایت نكردى و براى شاه سجده ننمودى و به خاك نیفتادى ؟

علامه حلى : عجب ! پیغمبر خدا سر آمد پادشاهان روى زمین بود، و با این وصف فقط به وى سلام مى كردند. ما و شما هم به این اصل معتقدیم كه سجده كردن براى غیر خدا جایز نیست ، پس چه ایرادى است كه به من مى گیرید؟

 

علماى سنى : خوب ! اما چرا رفتى پهلوى سلطان نشستى ؟

علامه حلى : در مجلس غیر از اینجا، جاى خالى نبود، من هم در جائى نشستم كه خالى و بلامانع باشد.

علماى سنى : چرا كفش خود را به دست گرفته اى ! تصدیق مى كنى كه این كار شایسته آدم عاقل نیست ؟

علامه حلى : علت اینست كه ترسیدم فرقه حنفى كه در مجلس هستند آنرا بدزدند، همانطور كه پیشواى آنها ((ابوحنیفه )) نعلین پیغمبر (ص ) را دزدید!

علماى حنفى : حاشا و كلا، كى گفته است امام اعظم ابوحنیفه نعلین پیغمبر را به سرقت برد؟

اصلا ابوحنیفه در زمان پیغمبر (ص ) وجود خارجى نداشته است . ولادت ابوحنیفه صد سال بعد از پیغمبر بوده است .

 

علامه حلى : فراموش كردم ، گویا ((مالك بن انس )) پیشواى فرقه مالكى بوده كه نعلین رسولخدا را به سرقت برده است .

علماى مالكى : این چه حرفى است امام مالك قریب سى سال بعد از ابوحنیفه از دنیا رفته و یكصد و هشتاد سال بعد از رسول الله چشم از جهان فرو بسته است . چطور ممكن است او در زمان پیغمبر باشد تا گفته شود نعلین حضرت را دزدیده است .

علامه حلى : پس شاید ((محمد بن ادریس شافعى )) رئیس فرقه شافعى بوده است .

علماى شافعى : عجب موضوعى را این ملاى رافضى پیش كشیده ، كى شافعى ، در زمان پیغمبر بوده است ؟ تولد شافعى در روز وفات ابوحنیفه یعنى سال 150 هجرى اتفاق افتاده ، بنابراین چگونه او مى تواند در زمان پیغمبر وجود داشته باشد؟

 

علامه حلى : گویا ((احمد حنبل )) امام حنبلیان بوده است ، و من دیگرى را به اشتباه گرفته ام !

علماى حنبلى : امام احمد حنبل نزدیك دو قرن بعد از رسول خدا در جهان مى زیسته و بعد از ابوحنیفه و مالك و شافعى آمده است ، او كجا و پیغمبر كجا؟!

در این موقع علامه حلى سلطان را مخاطب ساخت و گفت : سلطان شنیدید كه علماى چهار مذهب اهل تسنن ، همگى اعتراف كردند كه رؤ ساى مذاهب آنها، هیچكدام در زمان پیغمبر وجود نداشته اند.این خود یكى از بدعت هاى ایشان است كه از میان مجتهدین اسلام ، فقط این چهار نفر را پیشواى خود مى دانند. آنهم سالها بعد از رحلت پیغمبر!

 

اگر در میان خود اهل تسنن ، كسانى پیدا شوند كه از این چهار نفر، به مراتب داناتر باشند، جایز نمى دانند بر خلاف فتواى آنها عمل شود، هر چند فتواى دیگران مناسب تر و صحیح تر باشد، تا چه رسد به علماى سایر مذاهب اسلام !

سلطان محمد خدابنده رو كرد به طرف علماى چهار مذهب و پرسید: رؤ ساى مذهب شما، هیچكدام در زمان پیغمبر و صحابه وجود نداشته اند؟

علماى چهار مذهب گفتند: نه هیچكدام نبوده اند!

علامه حلى گفت : سلطان باید بداند كه به عكس اینان ، ما طایفه شیعه پیروان حضرت امیر المؤ منین (ع ) هستیم . على (ع ) جان پیغمبر، (ص ) و برادر خوانده و پسر عم و جانشین بلافصل او بوده است .

با این وصف این آقایان ، مذهب ما را كه از زمان پیغمبر (ص ) سابقه داشته است ، باطل مى دانند و جزو مذاهب اسلام به شمار نمى آورند. دین اسلام را منحصر در چهار مذهب خود نموده اند و دانستید كه از هیچكدام در زمان پیغمبر اثرى نبوده است .

 

سپس علامه حلى به سلطان گفت : چون طلاق ملكه به یك لفظ و در یك مجلس واقع شده ، باطل است . زیرا شروط طلاق انجام نگرفته است . یكى از شروط صحت طلاق حضور عدلین (دو نفر عادل ) است كه باید اجراى صیغه طلاق را بشنوند. آیا سلطان این شروط را هنگام طلاق ملكه رعایت كرده ، و طلاق در سه مجلس و با حضور دو نفر عادل انجام گرفته است ؟ سلطان گفت : نه !

علامه حلى گفت : پس اصلا ملكه مطلقه نیست كه احتیاج به محلل داشته باشد. او همچنان همسر شرعى شماست و هم اكنون مى توانید با وى باشید!

 

سپس علامه در این باره با علماى چهار مذهب به بحث و مذاكره پرداخت و همه را ملزم و مجاب نمود، و حقانیت مذهب شیعه را در اصول و فروع اسلامى همچون آفتاب نیمروز ثابت و مدلل ساخت

 

سلطان محمد خدابنده فى المجلس شیعه شد، و پیروى مذهب تسنن را ترك گفت . سپس بخشنامه كرد به تمام شهرها و كشورهاى قلمرو خود كه همه جا نام ائمه طاهرین (ع ) را در خطبه ذكر كنند و در سكه ها ضرب نمایند، و دیوارهاى مساجد و مشاهد مشرفه را به اسامى آن ذوات مقدس ‍ آرایش دهند.

 

موفق ودرپناه حق باشید

منبع:كتاب  داستانهاى ما

تالیف : على دوانى

 

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
11

 

 

 

عالم نماى شیاد

-------------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

عبدالرحمن جامى شاعر و عارف مشهور را همه مى شناسند. وى از دانشمندان بنام ایران در نیمه دوم قرن هشتم هجرى است و در علوم اسلامى و فنون شعرى توانا بود.

آثار فكرى و قلمى او به فارسى و عربى و نظم و نثر بسیار پرارزش و نشانه مهارت و استادى جامى در ادبیات فارسى و عربى و تسلط وى بر تفسیر و حدیث و صرف و نحو منطق و معانى و بیان و كلام و غیره است .

او مورد احترام و تكریم علما و فقها و حكما و ادباى عصر بود، و در نزد پادشاهان و وزیران تیمورى محتشم مى زیست .

 

جامى پس از طى مراحل علمى و فراغت از تحصیل فضل و كمال نخست به موطن خویش تربت جام واقع در خراسان بازگشت و به رتق و فتق امور دینى مردم مبادرت ورزید.

ولى عیب كار در این بود كه اولا ((جامى )) اندامى لاغر و قامتى كوتاه داشت ثانیا در میان عوام آنهم هموطنان خود قرار گرفته بود كه معمولا روى حب و بغض هاى محلى ، نظر مساعدى نسبت به خودى نشان نمى دهند.

در آن اوقات كه جامى در ((تربت جام )) به سر مى برد و به موعظه خلق و اقامه جمعه و جماعت مشغول بود، عالم نماى شیادى كه فردى تنومند و قیافه اى حق بجانب داشت در حالیكه تحت الحنك انداخته و عمامه و ردائى بقاعده پوشیده بود از عراق به ((جام )) آمد، و از همان لحظه ورود توجه دهاتى ها را به خود جلب كرد.

با ورود او كه یك فرد ناشناس بود و ظاهرى آراسته و اندامى درشت و عمامه اى بزرگ و ریشى بلند داشت . رفته رفته از احترام و موقعیت ملا عبدالرحمن جامى كاسته شد و به وقر و وجهه عالم عراقى افزوده گردید.

 

مردم با سلام و صلوات ، عالم تازه وارد را به مسجد جامع بردند و با صفوف بسته پشت سرش نماز گزاردند.

رواج كار او موجب شد كه جامى از رونق بیفتد تا جائیكه دیگر كسى به نماز او حاضر نمى شد.

حق ناشناسى مردم و عوام بازى آنها، كارد را به استخوان جامى رسانید، چندانكه ناچار شد براى متوجه ساختن همشهریانش دست به اقدام بزند.

جامى پس از یك برخورد با عالم عراقى به خوبى پى برد كه وى فاقد سواد است ، و از علم و دانش و شروط لازم یك فرد روحانى و عالم درس ‍ خوانده بكلى عارى است . در حقیقت یكفرد عالم نماست . و شیادى بیش ‍ نیست كه لباس روحانیت را وسیله كسب معاش قرار داده است .

 

جامى به هر كس رسید صریحا گفت كه این مرد عراقى یك فرد جاهل و بى سواد است و شایسته نیست كه مسلمانان پشت سر چنین مرد نادانى نماز بگذارند.

دهاتى ها كه سخنان جامى را حمل بر حسادت و حس رقابت مى كردند و حاضر نبودند از وى بپذیرند، گفتند براى روشن شده امر، خوب است كه هر دوى شما را در مسجد رودررو كنیم و با هم مباحثه نمائید تا حقیقت بر همه آشكار گردد.

 

جامى به اتكاى علم و فضل خود و اطمینان به بى سوادى شیاد تازه وارد، پیشنهاد اهل ده را نپذیرفت و آمادگى خود را اعلام داشت مشروط به اینكه طرف نیز قبول كند.

عالم عراقى هم كه طبق حدس ملا عبدالرحمن ، مردى بى سواد بود، قبولى خود را اعلام داشت . پس از تعیین وقت و اعلام عمومى ، اهالى ده در مسجد حضور یافتند.

مذاكره جامى و عالم عراقى با حضور ریش سفیدان محل و عموم مردم جام شروع شد.

جامى پرسید تو از من مى پرسى یا من از تو سئوال كنم ؟ عالم عراقى گفت : من از تو سئوال مى كنم .

ولى قبل از هر چیز یك كلمه از تو مى پرسم اگر جواب دادى معلوم مى شود كه عالمى و درس خوانده اى ، وگرنه من وقت خود را بیهوده با تو تلف نمى كنم .

 

جامى روى صفاى باطن و به اعتماد تحصیلات خود، و بى سوادى آن شیاد گفت : هر چه مى خواهى بپرس !

عالم عراقى گفت : لااعلم یعنى چه ؟

جامى فى الفور و بدون توجه به حقه بازى عالم نماى شیاد گفت : یعنى ((نمى دانم )) عالم عراقى گفت : ((پس اگر نمى دانى من با كسى كه نمى داند گفتگوئى ندارم ))!! و از جا برخاست و رفت !

غریو شادى و همهمه از حاضران و دهاتى هاى ساده دل برخاست و به رقص و پایكوبى پرداختند، كه عالم عراقى بر ملا عبدالرحمن جامى غلبه كرد، و در سؤ ال اول او را گیر انداخت ، و بهم گفتند دیدید كه جامى از پاسخ به مولانا فرو ماند و صریحا گفت : نمى دانم !

 

در اینجا ((جامى )) پى برد كه شیخ عراقى با این سؤ ال چه كلاه گشادى به سر او گذاشت و چگونه عوام الناس را بر او شورانید. معلوم مى شود سالهاست كه این كاره است ، و لابد تاكنون خیلى ها را مشت و مال كرده است .

ناگزیر چند روزى در جام ماند سپس تصمیم گرفت براى همیشه از آنجا كوچ كند و از میان مردم بى سواد فرومایه بیرون برود.

هنگامى كه اهالى متوجه شدند ملا عبدالرحمن قصد مهاجرت دارد، عده اى براى بدرقه اش گرد آمدند. وقتى جامى به خارج شهر رسید ایستاد و گفت :

 

همشهریها! من این عالم محترم كه مردى شایسته است ظلم كردم و اعتراف مى كنم كه تقصیر كارم

اكنون از شما تقاضا دارم یكنفر را بفرستید نزد ایشان كه ضمن حلالى خواستن براى من از وى بخواهد یك تار موى ریش خود را كنده و به من بدهد تا به آن تبرك بجویم . و در این سفر نگهدار من باشد!

دهاتى ها خوشحال شدند و یكنفر را براى تاءمین این منظور به ده فرستادند.

 

مرد دهاتى آمد و موضوع انفعال و شرمندگى ((جامى )) را از آنچه در پشت سر وى گفته بود اظهار داشت و گفت اكنون از شما انتظار دارد یك تار موى محاسن مبارك خود را از ته بكنید و به وى مرحمت فرمائید، تا در این مسافرت نگاهدار او باشد، و از بركت آن صدمه اى به وى نرسد! عالم نماى شیاد كه انبانى پر باد بود، و متاعى جز عوام فریبى و ریش بلند و حقه بازى نداشت ، بر اثر نادانى و حماقت از پیشنهاد جامى حسن استقبال نمود و فى الحال یك تار موى ریش خود را كند و به آن عوام كالانعام داد، تا در حضور بقیه دهاتى ها به ملا عبدالرحمن جامى تسلیم كند.

 

دهاتى هم آمد و موى ریش عالم عراقى را به ((جامى )) تحویل داد. جامى آنرا گرفت و بوسید و بر دیدگان نهاد، سپس در لاى كتاب دعایش ‍ گذاشت و روانه شد.

موضوع موى ریش حضرت آقا در دهكده منتشر گردید، و همه جا زبان به زبان مى گشت .

مردم گفتند: وقتى ملا عبدالرحمن ، كه عالمى بزرگوار بود اینقدر براى این عالم احترام قایل باشد، كه موى ریش او را حرز خود كند، تا از هر گونه صدمه و خطرى در امان بماند، چرا ما از این سعادت بى نصیب بمانیم ؟!

 

به دنبال این فكر، رجال ده به حضور آقا رسیدند و هر كدام تقاضاى یك تار مو نمودند كه آقا آنرا از ته كنده و به ایشان مرحمت كند!

آقاى احمق نیز براى جلب بیشتر عوام و به خیال اینكه با همین چند نفر كار خاتمه مى یابد، در چند نوبت چندین موى ریشش را كند و به آنها هدیه داد.

ولى هر كدام مى گرفت به دیگرى مژده مى داد كه توفیق یافته موى آقا را بگیرد و دیگرى را بهوس مى انداخت .

 

سرانجام كار بجائى رسید كه دهاتى ها دسته دسته به خانه آقا براى گرفتن مویش هجوم مى بردند و تا نمى گرفتند دست بردار نبودند، تا جائى كه صورت عالم نماى شیاد بكلى از مو صاف و پیراسته شد. ناگزیر عالم عراقى پس از چندى درنگ بیشتر را جایز ندانست و از آنجا كوچ كرد و براى همیشه از تربت جام رفت

 

موفق ودرپناه حق باشید

منبع:كتاب  داستانهاى ما

تالیف : على دوانى

 

 

 

 
سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
12

 

 

كرامت صوفى

------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

اسلام دین كامل الهى است كه با برنامه آسمانى خود ((قرآن )) تمام جهات زندگى این جهان و جهان دیگر را براى انسانها تضمین كرده و منظور داشته است . اسلام همه را به صف واحد فرا خوانده و هر گونه تفرقه و اختلاف و صف بندى را ممنوع ساخته است . با این وصف ، از همان آغاز كار دسته بندى به نام سنى و صوفى و زیدى و اسماعیلى و غیره موجب شد كه نیروى اسلام به تحلیل رود و آنرا از جهش ویژه خود تا حدى باز دارد.یكى از این دسته بندى ها بازى هاى صوفیه و دعوى كشف و شهود و كرامات و معجزات آنهاست كه خود سرى دراز دارد!:

 

عبد السلام بصرى یكى از بزرگان صوفیه بود. روزى در بصره نماز جماعت مى گذارد، در اثناى نمازش گفت : چخ چخ ! پس از نماز یكى از ماءمومین پرسید: مولانا! این چه بود كه در حال نماز گفتید؟ عبدالسلام گفت : دیدم سگى در مسجد الحرام از كنار در خانه خدا عبور مى كند. با چخى كه در نماز كردم سگ ترسید و از آنجا گذشت !

 

حاضران و پس نمازان از كرامت مولانا و قدرت دید او تعجب كردند، و ریختند دست و پاى او را بوسیدند.

یكى از مریدان كه زنى شیعه داشت آمد و كرامت مولانا را براى همسرش ‍ نقل كرد و او را ترغیب نمود كه به مذهب وى بگرود و دست از تشیع بردارد.

زن گفت : حاضرم به شرط این كه جناب شیخ را دعوت كنى كه با مریدان خود در منزل ما به شام مهمان باشد.

 

مرید نیز پذیرفت و مولانا را با سایر مریدان دعوت كرد تا شام را در خانه او مهمان باشند. مولانا هم پذیرفت و شب هنگام به خانه مرید آمدند.

زن مرید براى هر یك از مدعوین قاب پلوى كه یك مرغ بریان هم روى آن بود تهیه كرده و به شوهرش گفت جلوى آنها بگذارد، ولى قاب مولانا را به ظاهر بدون مرغ نهادند، و مرغ او در لاى پلو بود، و زن میزبان طورى آنرا قرار داده بود كه دیده نشود.

 

جناب شیخ هر چه صبر كرد دید از مرغ او خبرى نشد. مریدان غذا مى خوردند و مولانا در حالیكه ناراحت به نظر مى رسید همچنان چشم به در دوخته و منتظر رسیدن مرغ بریان بود!

زن كه از پشت پرده او را زیر نظر داشت ، وقتى ناراحتى مولانا و حالت انتظار او را دید وارد مجلس رشد و پلو را پس و پیش كرد و مرغ را به صوفى صافى نشان داد و گفت : جناب شیخ ! چطور شما با این كشف و كرامت در نماز مسجد بصره ، عبور سگى را در مسجد الحرام مى بینید، ولى مرغ بریان جلوى خود را به این نزدیكى در لاى پلوى ندیدید؟

 

شیخ متوجه شد كه زن خواسته با این دعوت ، تاثیر چشم دور بین مولانا و حقیقت كرامت او را جلو چشم مریدان برملا سازد، و شوهرش و دیگران را از سر سپردگى بیهوده و جاهلانه باز دارد.

پس جناب شیخ با عصبانیت برخاست و غذا نخورده با مریدان نادان ، از خانه خارج شد. شوهر زن كه این معنى را دید و پى به میزان كشف و شهود مولانا برد، از او زده شد و بجاى این كه زن را به مذهب خود در آورد، با راهنمائى همسرش شیعه شد، و طوق ارادت مولانا را بدور افكند

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

منبع:كتاب  داستانهاى ما

تالیف : على دوانى

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
13

 

 

 

شهر بى عیب

----------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

امام باقر (ع ) فرمود: یكى از شاهان بنى اسرائیل اعلام كرد: ((شهرى مى سازم كه هیچگونه عیبى نداشته باشد و هیچكس نتواند در آن عیبى بیابد)) (فرمان داد معمارها و بنّاها و كارگرها مشغول شدند و آن شهر با آخرین سیستم و با تمام امكانات ساخته شد) پس از آنكه ساختن شهر به پایان رسید، مردم از آن شهر دیدن كردند و همه آنها به اتفاق نظر گفتند شهرى بى نظیر و بى عیب است .

در این میان مردى نزد شاه آمد و گفت : ((اگر به من امان بدهى ، و تاءمین جانى داشته باشم ، عیب این شهر را به تو مى گویم )).

شاه گفت : به تو امان دادم .

آن مرد گفت :

((لها عیبان : احدهما انّك تهلك عنها، والثّانى و انّها تخرب من بعدك .))

((این شهر دو عیب دارد: 1. صاحبش مى میرد 2. این شهر سرانجام بعد از تو خراب مى شود)).

شاه فكرى كرد و گفت : چه عیبى بالاتر از این دو عیب ، سپس به آن مرد گفت : به نظر تو چه كنم ؟

آن مرد گفت : شهرى بساز كه باقى بماند و ویران نشود، و تو نیز در آن همیشه جوان باشى ، و پیرى به سراغت نیاید (و آن شهر بهشت است ).

 

شاه جریان را به همسرش گفت ، همسرش فكرى كرد و گفت : در میان همه افراد كشور، تنها همین مرد، راست گفته است 

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

منبع: داستان دوستان

 محمد محمدى اشتهاردى

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
14

 

 

رازدارى

---------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

روزى شخصى نزد ابو سعیدآمد و گفت : ((اى شیخ ! نزد تو آمده ام تا به من از اسرار حق چیزى بیاموزى )).

شیخ به او گفت : باز گرد و فردا بیا تا راز حق به تو بیاموزم .

او رفت و فردا نزد شیخ آمد، شیخ موشى را در میان حقه (قوطى یا ظرف كوچكى كه در آن جواهر بگذارند) نهاده بود و سر آن حقه را محكم بسته بود، وقتى كه آن شخص آمد، شیخ آن حقه را به او داد و گفت : این حقه را ببر، ولى بكوش كه مبادا سر آن را باز كنى .

 

او آن حقه را با خود برد، ولى سرانجام آتش هوس او شعله ور شد كه آیا در میان این حقه چیست و چه رازى وجود دارد؟! وسوسه هواى نفس موجب شد و سرانجام سر آن را باز كرد، ناگاه موشى از آن بیرون جست و رفت ، او نزد شیخ آمد و گفت : من از تو ((سرّ خدا)) طلبیدم تو موشى به من دادى ؟

شیخ گفت : اى درویش ، ما موشى در حقه به تو دادیم ، تو نتوانستى آن را پنهان كنى ، چگونه سرّ الهى را به تو مى دهیم كه آن را نگاه دارى ؟.

 

هر كه را اسرار حق آموختند

 

قفل كردند و دهانش دوختند

------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

منبع: داستان دوستان

تالیف : محمد محمدى اشتهاردى

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
15

 

 

 

چرا عمر بن عبدالعزیز،

لعن على (ع ) را قدغن كرد؟

---------------------------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

وقتى كه معاویه روى كار آمد و بعد از شهادت امام على (ع ) در سال 40 هجرت ، زمام حكومت جهان اسلام را بدست گرفت ، آنقدر نسبت به امام على (ع ) دشمن كینه توز بود كه دستور داد، سبّ و لعن على (ع ) را در همه جا، حتّى در خطبه هاى نماز جمعه و در قنوت نماز، جزء برنامه مذهبى قرار دهند، این كار زشت حدود شصت سال ، رائج و سنّت گردید، خلفاى جور و وعّاظ السلاطین از هر سو به این كار دامن مى زدند.

 

تا اینكه بسال 99 هجرى ، پس از مرگ سلیمان بن عبدالملك ، عمربن عبدالعزیز، به عنوان هشتمین خلیفه اموى ، روى كار آمد، او بر خلاف روش ‍ خلفاى بنى امیّه ، شیوه نیكى براى خود برگزید، و دست به اصلاحات كلى زد، از كارهاى نیك او اینكه سبّ و لعن على (ع ) را كه برنامه مذهبى و رائج مسلمین اهل تسنّن شده بود، قدغن كرد، و به فرمان او در نماز و خطبه ها بجاى سبّ على (ع ) این آیه را مى خواندند:

 

ربّنا اغفرلنا و لاخواننا الذین سبقونا بالایمان ...

 

 پروردگارا ما و برادرانمان را كه در ایمان بر ما پیشى گرفتند بیامرز. (حشر 10)

و یا این آیه را مى خوانند: انّ الله یامر بالعدل و الاحسان ...

 خداوند به عدالت و نیكوكارى فرمان مى دهد (نحل 90)

 

عمر بن عبدالعزیز انگیزه و علت قدغن كردن سبّ و لعن على (ع ) را چنین بیان كرد: من در كودكى به مكتب مى رفتم ، معلّم من از فرزندان عتبة بن مسعود بود، روزى معلّم از كنار من گذشت ، من با كودكان هم سن خود بازى مى كردیم و على (ع ) را لعن مى نمودیم ، معلّم بسیار ناراحت شد و آن روز مكتب را تعطیل كرد و به مسجد رفت ، من نزد او رفتم ، كه درس خود را براى او بخوانم ، تا مرا دید، برخاست و مشغول نماز شد، احساس كردم كه به من اعتراض دارد، بعد از نماز با خشونت به من نگریست ، به او گفتم : چه شده است كه استاد نسبت به من بى اعتنا شده ؟

 

او گفت : پسرم ! تو تا امروز على (ع ) را لعن مى كنى ؟

گفتم : آرى .

گفت : تو از كجا یافتى كه خداوند پس از آنكه از مجاهدین بدر، راضى شد، بر آنها غضب كرد؟

گفتم :استاد! آیا على (ع ) از مجاهدین بدر بود؟

گفت : عزیزم ! آیا گرداننده همه جنگ بدر جز على (ع ) بود؟

گفتم : از این پس ، هر گز این كار را انجام نمى دهم .

گفت : تو را به خدا، دیگر تكرار نمى كنى ؟

 

گفتم : آرى تصمیم مى گیرم دیگر حضرت على (ع ) را لعن نكنم ، همین تصمیم را گرفتم و از آن پس ، على (ع ) را دیگر لعن نكردم .

سپس عمربن عبدالعزیز گفت : خاطره دیگرى نیز دارم كه براى شما بیان مى كنم : من در مدینه پاى منبر پدرم عبدالعزیز، حاضر مى شدم ، او در روز جمعه خطبه نماز جمعه را مى خواند و در آن هنگام حاكم مدینه بود، مى شنیدم پدرم خطبه را بسیار غرّا و روان و عالى مى خواند، ولى به محض ‍ اینكه به اینجا مى رسد كه على (ع ) را (طبق دستور خلیفه ) لعن و سبّ كند، مى دیدم آن چنان لكنت زبان پیدا مى كرد و در تنگناى سخن قرار مى گرفت كه گفتارش بریده بریده مى شد.

 

روزى به او گفتم : اى پدر! تو با اینكه از خطباى توانا و سخنوران قوى هستى علت چیست وقتى كه در خطبه به لعن این مرد (امام على علیه السلام ) مى رسى ، درمانده و هاج و واج مى شوى ؟

در پاسخ گفت : پسرم !جمعیتى كه پاى منبر ما از مردم شام و غیر آنها را مى بینى ، اگر فضائل این مرد(على علیه السلام ) را آن گونه كه پدر تو (من ) مى داند بدانند، هیچیك از آنها، از ما اطاعت نخواهند كرد.

 

به این ترتیب ، سخن معلّم من و گفتار پدرم ، در سینه ام استقرار یافت ، و با خدا عهد كردم كه اگر یك روز زمام حكومت بدست من بیفتد، و قدرتى بدستم رسید، این سنّت بد (لعن على علیه السلام ) را قدغن كنم ، وقتى كه خداوند بر من منّت گذاشت و دستگاه خلافت را در اختیارم نهاد، آن را قدغن كردم و به جاى آن دستور دادم این آیه را بخوانند:

انّ الله یامر بالعدل و الاحسان ...(نحل 90)

 

و به همه شهرها و بلاد، بخشنامه كردم ، خواندن این آیه را بجاى سبّ و لعن ، سنّت كنند، این دستور جا افتاد و سنّت گردید.

این بود انگیزه من در قدغن كردن سبّ و لعن حضرت على (ع ).

 

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

منبع: داستان دوستان

تالیف : محمد محمدى اشتهاردى

 

 

 

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.