| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
3
|
90/10/29 (22:55)
|
|
||
|
|
17
|
950
|
90/10/29 (22:54)
|
|
||
|
|
7
|
53
|
87/11/12 (19:27)
|
|
||
|
|
1
|
27
|
87/11/12 (19:25)
|
|
||
|
|
9
|
60
|
86/10/11 (22:15)
|
|
||
|
|
2
|
33
|
86/7/23 (14:59)
|
|
||
|
|
2
|
33
|
86/7/23 (14:58)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
86/5/31 (01:20)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
86/4/8 (19:05)
|
|
||
|
|
2
|
39
|
86/3/14 (03:35)
|
|
||
|
|
0
|
17
|
86/3/12 (11:26)
|
|
||
|
|
2
|
43
|
86/3/10 (14:56)
|
|
||
|
|
1
|
24
|
86/3/5 (03:05)
|
|
||
|
|
5
|
61
|
86/2/27 (00:13)
|
|
||
|
|
6
|
51
|
86/2/23 (02:57)
|
|
||
|
|
1
|
13
|
86/2/20 (03:53)
|
|
||
|
|
9
|
62
|
86/2/9 (02:37)
|
|
||
|
|
4
|
39
|
86/2/9 (00:59)
|
|
||
|
|
5
|
22
|
86/2/2 (05:40)
|
|
||
|
|
4
|
27
|
86/2/2 (01:44)
|
|
سلام
چه عجب خانم زمان فشمی به یاد ما اقتادن
ممنون از لطف ایشون و پیمان عزیز
اگه خانم زمان فشمی یه تبلیغی هم بكنه واسه كلوب خودشون وضعمون از این بهتر میشه
ظهر یك روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی ان بود .
فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم . با عشق ، خدا . »
امیلی همانطور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند ؟
او كه آدم مهمی نبود . در همین فكرها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من ، كه چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به كیف پولش انداخت .
او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید . وقتی از فروشگاه بیرون امد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امكان دارد به ما كمكی كنید ؟ "
امیلی جواب داد:" متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را برای مهمانم خریده ام . "
مرد گفت:« بسیار خوب خانم ، متشكرم » و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند .
همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد . به سرعت دنبال آنها دوید:« آقا ، خانم ، خواهش می كنم صبر كنید . » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به انها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت .
مرد از او تشكر كرد و برایش دعا . وقتی امیلی به خانه رسید ، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور كه در را باز می كرد ، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز كرد:
« امیلی عزیز ، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ، با عشق ، خدا »
مرسی مهرزاد جان .ممنون از داستان زیبایت