userinfo close
  ,

بر و بچ مجله جوانان امروز


javananemrooz

تاسیس: 6 مرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: رحمان نگ - معاونان
باید حتما عاشق یادداشت های مجهول هم باشید.با حضور مجهول و ارمغان و ...
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
3
90/10/29 (22:55)
17
950
90/10/29 (22:54)
7
53
87/11/12 (19:27)
1
27
87/11/12 (19:25)
9
60
86/10/11 (22:15)
2
33
86/7/23 (14:59)
2
33
86/7/23 (14:58)
0
13
86/5/31 (01:20)
0
12
86/4/8 (19:05)
2
39
86/3/14 (03:35)
0
17
86/3/12 (11:26)
2
43
86/3/10 (14:56)
1
24
86/3/5 (03:05)
5
61
86/2/27 (00:13)
6
51
86/2/23 (02:57)
1
13
86/2/20 (03:53)
9
62
86/2/9 (02:37)
4
39
86/2/9 (00:59)
5
22
86/2/2 (05:40)
4
27
86/2/2 (01:44)

عنوان بحث

پیمان پ , peyman_d
پیمان پ - 23:39 1386/06/29

ارتباط با مجله

سلام از این به بعد خانم فشمی سعی می کنند نظرات بچه هاارو که اینجا میگند تو مجله انعکاس می دهند دیگه حالا هر چی که می خواهید بگید فرقی نمی کنه -شعر.داستان.طنز ووووو...

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
رحمان نگ , maasoomane
رحمان نگ - 14:58 1386/07/23
2

سلام

چه عجب خانم زمان فشمی به یاد ما اقتادن

ممنون از لطف ایشون و پیمان عزیز

اگه خانم زمان فشمی یه تبلیغی هم بكنه واسه كلوب خودشون وضعمون از این بهتر میشه

شروین مجیدی , apachi
شروین مجیدی - 12:40 1386/07/20
1

ظهر یك روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی ان بود .
فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم . با عشق ، خدا . »

امیلی همانطور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند ؟

او كه آدم مهمی نبود . در همین فكرها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من ، كه چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به كیف پولش انداخت .

او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید . وقتی از فروشگاه بیرون امد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امكان دارد به ما كمكی كنید ؟ "

امیلی جواب داد:" متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را برای مهمانم خریده ام . "

مرد گفت:« بسیار خوب خانم ، متشكرم » و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند .

همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد . به سرعت دنبال آنها دوید:« آقا ، خانم ، خواهش می كنم صبر كنید . » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به انها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت .

مرد از او تشكر كرد و برایش دعا . وقتی امیلی به خانه رسید ، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور كه در را باز می كرد ، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز كرد:

« امیلی عزیز ، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ، با عشق ، خدا »
مرسی مهرزاد جان .ممنون از داستان زیبایت

 

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.