| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
5
|
58
|
91/1/18 (11:34)
|
|
||
|
|
33
|
128
|
91/3/11 (18:35)
|
|
||
|
|
276
|
442
|
91/3/11 (18:16)
|
|
||
|
|
380
|
703
|
91/3/10 (23:44)
|
|
||
|
|
80
|
367
|
91/3/8 (23:48)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
91/3/6 (17:37)
|
|
||
|
|
58
|
262
|
91/3/6 (17:34)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
91/3/5 (21:25)
|
|
||
|
|
44
|
243
|
91/2/19 (20:28)
|
|
||
|
|
14
|
36
|
91/2/11 (00:58)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
91/2/10 (14:09)
|
|
||
|
|
41
|
151
|
91/2/5 (13:31)
|
|
||
|
|
4
|
30
|
91/2/5 (13:24)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
91/1/25 (11:06)
|
|
||
|
|
2
|
14
|
91/1/13 (21:18)
|
|
||
|
|
21
|
155
|
91/1/13 (21:13)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
91/1/4 (21:07)
|
|
||
|
|
10
|
63
|
90/12/24 (16:34)
|
|
||
|
|
16
|
296
|
90/12/13 (02:49)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
90/12/9 (14:11)
|
|
پدید آورنده : دکتر محمدحسن قدردان قراملکی
|
مقاله ذیل به تبیین نظریه «حکومت مردم سالار دینی » می پردازد . نویسنده آن را معادل نظریه «جمهوری اسلامی » تفسیر می کند و در مقدمه، در تبیین اصل نظریه، دو مؤلفه ذیل را برای آن ذکر می کند:
1 . اعتبار و لحاظ رای شهروندان در تعیین شکل حکومت و حاکم . 2 . رعایت و التزام به آموزه های دینی .
در بحث مشروعیت، «مشروعیت الهی - مردمی » ، برای حکومت مردم سالار دینی رقم می خورد . بیشترین مطالب مقاله به تقریر مبانی نظری تئوری اختصاص یافته است . نویسنده با تقسیم مبانی به دو قسم نقلی (کتاب و سنت) و عقلی کوشیده است با تکیه بر آموزه های موجود در قرآن و روایات (مانند خلافت، بیعت، شورا و عدالت) و تقریرات مختلف دلیل عقلی، به اثبات مؤلفه اول نظریه حکومت مردم سالار دینی بپردازد . پگاه مقدمه حکومت ها از یک منظر به دو قسم کلی مردم گرا (دموکراسی) یا دیکتاتوری و غیرمردمی تقسیم می شوند . مؤلفه اساسی قسم اول، مردم گرایی است که در عرصه های ذیل نقش مردم و آرای آنان را دخیل و مؤثر می داند: 1 . انتخاب حکومت و رهبر; 2 . مشارکت در اداره حکومت . 3 . حق نظارت، انتقاد و عزل تئوری «حکومت دینی » که از سوی دین داران ارائه می شود، مورد تحلیل و کالبد شکافی فلاسفه سیاسی قرار گرفته است . سابقه تاریخی این نوع حکومت، به حکومت آبای کلیسا در قرون وسطی برمی گردد . آبای کلیسا با درهم آمیختن حکومت خود به استبداد و اختناق و حمایت معنوی از حاکمان، خاطره بد و ناگواری را در اذهان فلاسفه سیاسی و دین پژوهان از خود به جای گذاشته اند که آن خود یکی از عوامل مهم سکولاریزم در مغرب زمین است که نگارنده در جای دیگر به تفصیل به تحلیل آن پرداخته است . (1)
تشکیل حکومت «جمهوری اسلامی » در ایران چه بسا برای مورخان و فلاسفه سیاسی، یادآور تکرار حکومت دینی کلیسا در قرون وسطی باشد; لکن مؤسس و معمار این حکومت یعنی امام خمینی، در طلوع و تاسیس حکومت اسلامی بارها با تاکید بر آزادی و حقوق طبیعی و فطری بشر در عرصه های سیاسی و اجتماعی، نشان داد که تئوری حکومت اسلامی، تفاوت های جوهری با حکومت کلیسا و قرابت های بیشتری با دموکراسی دارد .
با این وجود بعضی تحلیل ها و قرائت های ارائه شده از حکومت اسلامی و نقش مردم در آن، نقش و مشارکت مردم را در حکومت اسلامی کم رنگ نشان می دهد که در قالب نظریه «انقلاب » عرضه می شود . در مقابل این قرائت، قرائت دیگر در جمهوریت افراط کرده، نقش دین را نادیده می گیرد . قرائت سوم و معتدل از حکومت دینی، نظریه «جمهوری اسلامی » است که امام (قدس سره) آن را در تاسیس حکومت مطرح کرده و به رفراندم گذاشتند . این تئوری از اوائل ظهور خود و امروزه مورد نقدهای فراوانی قرار گرفته و بعضی آن را پارادیسکال توصیف می کنند . (2)
تئوری «جمهوری اسلامی » امروزه از سوی برخی اندیشوران در قالب «مردم سالاری دینی » طرح و تبلیغ می شود که مقام معظم رهبری از جانب داران آن است . این مقاله بعد از تبیین نظریه «مردم سالاری دینی » به صورت مختصر، مبانی فقهی آن را در عرصه تعیین حکومت و رهبر برمی رسد; اما مبانی فقهی تئوری در دو عرصه دیگر، یعنی مشارکت در اداره حکومت، نظارت و عزل را به فرصتی دیگر حواله می دهد .
تبیین نظریه تئوری حکومت «مردم سالاری دینی » از دو مؤلفه «مردم سالاری » و «دینی » ترکیب یافته است . مؤلفه اول آن همانند قید «جمهوریت » در نظریه «جمهوری اسلامی » به حقوق و آرای مردم و شهروندان در تعیین نوع حکومت و حاکم تاکید می کند . به تعبیر دیگر این قید، شکل و چگونگی حکومت و تعیین دولتمردان را به عهده مردم می گذارد . استاد مطهری در تبیین قید جمهوریت [که تعبیر دیگری از مردم سالاری است] می گوید: «مسئله جمهوری مربوط است به شکل حکومت که مستلزم نوع دموکراسی است; یعنی این که مردم حق دارند، سرنوشت خود را خودشان در دست بگیرند . . . به این ترتیب جمهوری اسلامی، یعنی حکومتی که شکل آن، انتخاب رئیس حکومت، از سوی عامه مردم است برای مدت موقت » . (3) امام خمینی در مواضع متعدد تاکید می کرد که مقصود از قید «جمهوریت » همان معنای شایع آن در دیگر کشور ماست .
اما مؤلفه دوم یعنی قید «دینی » ، اشاره به محتوا، برنامه و سویه حکومت می دارد و به این نکته تاکید می کند که حکومت مردم و حاکمان (مردم سالار)، باید در جهت تقویت آموزه های دینی و عمل به آنها باشد . طبیعی است که هر حکومتی مبتنی بر یک سری مبانی نظری است که حفظ و تقویت آنها را برای خود مقدس و ملزم می شمارد . قید «دینی » که حکومت مردم سالار را مقید به مبانی دینی و متعهد به آنها می کند . شهید مطهری در توضیح «اسلامی » در نظریه «جمهوری اسلامی » می گوید:
«کلمه اسلامی - همان طور که گفتیم - محتوای این حکومت را بیان می کند; یعنی پیشنهاد می کند که این حکومت با اصول و مقررات اسلامی اداره شود، و در مدار اصول اسلامی حرکت کند . چون می دانیم که اسلام به عنوان یک دین، در عین حال یک مکتب و یک ایدئولوژی است; طرحی است برای زندگی بشر در همه ابعاد و شئون آن .» (4)
خاستگاه مشروعیت حق حاکمیت در جامعه از آن چه کسی و کدام طبقه و طیفی است؟ آیا حق حکومت به عهده شخص یا قشر خاصی واگذار شده است؟ این که بالاخره حکومت و حاکمان، افراد معدودی خواهند بود که بر اکثریت حکومت خواهند کرد، منطقی است; اما عقل و عقلا از دلیل و ملاک حاکمیت و حقانیت حکومت اقلیت بر اکثریت سؤال می کند؟ چرا مردم اخلاقا و قانونا باید مطیع حکومت و قوانین آن باشند؟ آیا حاکمان برای حکمرانی خود، توجیه و دلیل عقلانی و اخلاقی دارند؟
فلاسفه سیاسی از این بحث و سؤالات آن، به مسئله «مشروعیت » - (Legitimacy) که به معنای قانونیت و حقانیت است - تعبیر می کنند . در مقابل حکومت مشروع، غصب (Usurpation) قرار دارد که به حکومت های فاقد پارامترهای مشروعیت اطلاق می شود . در اینجا به تحلیل ملاک های مشروعیت نمی پردازیم، (5) بلکه تنها به مصدر و خاستگاه حکومت دینی اشاره می کنیم .
درباره مشروعیت حکومت دینی، سه پاسخ وجود دارد: 1 . مشروعیت صرف الهی، (نظریه انتصاب) 2 . مشروعیت مردمی (6) (نظریه انتخاب) 3 . مشروعیت الهی - مردمی (نظریه مردم سالاری دینی).
نظریه سوم بر این اصل تاکید دارد که حق حاکمیت و حکومت، در مرحله نخست از آن آفریدگار متعال است، لکن خداوند این حق خویش را به بندگان خود تفویض کرده است; اما در موارد خاص، حق حاکمیت را به اشخاص معینی سپرده است که پیامبران و امامان - در اعتقاد شیعه - در راس آنهاست . اما در عصر غیبت، خداوند و اسلام مسئله حکومت را نادیده ننگاشته است، بلکه مردم مؤمن را ملزم به تشکیل حکومت دینی و حراست از آن کرده است . در این عصر، نخست اسلام از شهروندان مؤمن می خواهد که حکومت دینی را به عنوان حکومت خویش انتخاب کنند و در مرحله، بعد دولتمردان می بایست از میان افرادی باشند که آموزه های دینی را پاس می دارند .
برای عملی نمودن این خواسته، متخصصان دین و شریعت می بایست به عنوان مرجع و نهاد ناظر بر چگونگی حکومت در هرم حکومت قرار گیرند . انتخاب این متخصص یا متخصصان به عهده مردم واگذار شده است; اما ویژگی ها و صفات آن به صورت کلی از سوی دین مشخص شده است . بنابراین انتخاب مردم باید از میان واجدان شرایط باشد و اگر مردم، حکومت یا رهبری را بر خود نپذیرند، آن حکومت و رهبر - هر چند ملاک و عنصر اول مشروعیت (الهی) را داراست - اما حق حکومت و حاکمیت ندارد و با زور و غلبه نمی توانند خود را بر مردم تحمیل کند; چرا که چنین رهبری و حکومتی فاقد مشروعیت دوم یعنی «مردمی » است . به تعبیر دیگر، شرط حاکمیت در فقه شیعه - بنابر نظریه مردم سالاری دینی - دارا بودن دو عنصر و ملاک، یعنی صفات و شرایط خاص دینی و پذیرش مردم است . شهید مطهری درباره حکومت امام معصوم (ع) می گوید:
«اگر امام به حق [معصوم] را مردم از روی جهالت و عدم تشخیص نمی خواهند، او به زور نباید و نمی تواند خود را به امر خدا تحمیل کند . لزوم بیعت هم برای این است » . (7) آیت الله خامنه ای که امروزه از مبلغان نظریه حکومت مردم سالاری دینی است، درباره دو رکن دخیل در این نظریه می گوید:
«بعد از این دوران [حضور معصوم] آن جایی که یک شخص معینی به عنوان حاکم از طرف خدای متعال معین نشده است، در این جا حاکم دارای دو پایه و دو رکن است: رکن اول آمیخته بودن و آراسته بودن با ملاک ها و صفاتی که اسلام بر حاکم اسلامی معین کرده است . رکن دوم قبول و پذیرش مردم است . اگر مردم آن حاکمی را، آن شخصی را که دارای ملاک های حکومت است نشناختند و او را به حکومت نپذیرفتند، او حاکم نیست; اگر دو نفر که هر دو دارای این ملاک ها هستند، یکی از نظر مردم شناخته و پذیرفته شده، او حاکم است . پس قبول و پذیرش مردم شرط [حقیقی] در حاکمیت است . (8)
ایشان در جای دیگر، ذکر می کند: «آن کسی که این معیارها را دارد و از تقوا و صیانت نفس و دینداری کامل و آگاهی لازم برخوردار است، آن وقت نوبت می رسد به قبول ما . اگر همین آدم را با همین معیارها مردم قبول نکردند، باز مشروعیت ندارد . چیزی به نام حکومت زور در اسلام نداریم » . (9)
حاصل آن که مقصود از «مشروعیت الهی - مردمی » توقف اعمال حاکمیت دینی بر پذیرش مردم است; به گونه ای که در صورت عدم پذیرش اکثریت اعمال حکومت دینی، فاقد مشروعیت خواهد شد . به این معنی که خود دین اجازه و حق تحمیل چنین حکومتی را به متولیان حکومت دینی نداده است .
مقام معظم رهبری این تفسیر از مشروعیت را تفسیر حداقل از مشروعیت می داند و در تبیین مواضع اخیر خود، می گوید: «بعضی رای مردم را پایه مشروعیت می دانند، لااقل پایه اعمال مشروعیت است » . (10)
مبانی نظری تئوری بعد از آشنایی و تبیین تئوری «حکومت مردم سالاری دینی » اینک به تقریر و تحلیل مبانی نظری مؤلفه اول تئوری می پردازیم . نگارنده مؤلفه دوم آن (اسلامیت)، را به تفصیل در جای دیگر بحث کرده است . (11)
دلیل نخست، دلیل نقلی است که از قرآن و روایات استنتاج شده است . نکته قابل اشاره این که از آنجا که بحث حکومت و ولایت فقیه هم در علم کلام و هم در فقه قابل طرح است، بالتبع ادله و مبانی آن نیز کلامی و فقهی خواهد بود; مثلا بحث عدالت یک بحث کلامی است; اما از آنجا که در قرآن و سنت به عنوان دو منبع فقهی مورد تاکید قرار گرفته و در افعال مکلفین دخیل است، به علم فقه مرتبط می شود . دومین دلیل نظریه حکومت مردم سالاری دینی، دلیل عقلی است که با تقریرات مختلف تبیین شده است .
الف . ادله نقلی (قرآن و روایات) با نگاهی به این دو منبع نورانی، ما آموزه هایی از آن دو را می یابیم که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم، مردم را در تعیین حکومت و حاکم و همچنین مشارکت آنان در اداره کشور، دخیل و مؤثر می داند که اینک به تقریر آن می پردازیم .
1 . انسان خلیفه الهی از منظر قرآن و روایات، انسان مقام ارجمند و والایی دارد که تقریر آن مجال دیگری می طلبد . یکی از مقامات و صفات کمالی انسان مقام جانشینی خداوند در زمین است: انی جاعل فی الارض خلیفة . (12) در جای خود روشن شده است که مقام خلافت الهی، اختصاص به حضرت آدم ندارد; بلکه فراگیر و شامل جنس انسان است . (13) چنان که آیه دیگر مسئله خلافت را به همه انسان ها تعمیم می دهد: هو الذی جعلکم خلائف فی الارض . (14)
لازمه مقام جانشینی از خداوند، انتقال شئون و وظائف مربوط به خلافت به خلیفه یعنی انسان است . یکی از شئون الهی مسئله حق حاکمیت است که این شان به خلیفه الهی منتقل می شود; چنان که آیه ذیل بعد از تصریح به مقام خلافت حضرت داود، حکمرانی را برای آن مترتب می کند: یا داود انا جعلناک فی الارض خلیفة فاحکم بین الناس . (15)
شهید صدر با اشاره به آیات فوق می گوید: «این که خداوند انسان را در زمین خلیفه قرار داد، به این معناست که آن چه برای خداوند ثابت است، از جمله حق حاکمیت و اداره جامعه به انسان انتقال یافته است . از این رو بنیان حکومت در قرآن بر اصل خلافت استوار است و از آن برمی آید که خداوند، حکمرانی و به دست گرفتن زمام جامعه و تصرف بر طبیعت را به انسان اعطا کرده است » . (16)
آیة الله سبحانی با تفسیر و تقسیم خلافت به دو بعد خلافت در اسماء و صفات کمالی و امور اجتماعی می گوید: «خلیفه بودن انسان در زمین منحصر به این موارد نیست; بلکه شامل خلافت در حکم و حاکمیت هم می شود» . (17)
در دو آیه ذیل، ارتباط مقام خلافت با مقام حاکمیت به صورت شفاف بیان شده است: وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا . (18) «خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، وعده می دهد که قطعا آنان را حکمران روی زمین خواهد کرد; همان گونه که به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید، و دین و آیینی را که برای آنها پسندیده، پا برجا و ریشه دار خواهد ساخت و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدل می کند» .
آیه فوق، گزینش انسان های مؤمن و صالح را برای تصدی مقام خلافت، به معنای تشکیل حکومت مقتدر می داند; چرا که سخن از استخلاف مجدد انسان های مؤمن و صالح و تمکین دینشان و بازگشت امنیت و برچیده شدن فضای ناامنی و خوف بدون حکومت صالح تحقق نمی یابد .
آیه دوم، تصریح به امامت و حکومت مستضعفان می کند: و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین . (19) «ما خواستیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم » .
برخی دیگر از فقهای معاصر از این دیدگاه جانب داری کردند . (20) حاصل آن که از آنجا که انسان ها جانشین خداوند در زمین هستند، خداوند حق حاکمیت خویش را به جانشینان خویش تفویض کرده و مردم حق تعیین حکومت و حاکم خود را دارند . مگر این که ثابت شود خداوند انسان ها را به پذیرش یک حکومت خاص، ملزم کرده و برای متخلفان آن کیفر دنیوی ملحوظ داشته است . اما نه تنها نصی بر آن نیست، بلکه بسیاری از نصوص بر آزادی مردم در انتخاب دلالت می کنند .
پی نوشت ها: 1 . ر . ک: نگارنده، سکولاریزم در مسیحیت و غرب، ص 54 به بعد، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم . 2 . ر . ک: روزنامه بامداد، 7 مهر 58; دکتر حائری یزدی، حکمت و حکومت، ص 212 . 3 . پیرامون انقلاب اسلامی، ص 63 . 4 . همان ص 63 . 5 . برای توضیح بیشتر، ر . ک: نگارنده، حکومت دینی از منظر شهید مطهری، ص 30 به بعد . 6 . دیدگاه فوق منکر مشروعیت معصومان و حتی خداوند نیز است، بنگرید: علی عبدالرزاق، الاسلام و اصول الحکم، ص 171; دکتر صمدی، حائری یزدی، حکمت و حکومت، ص 143، 159 و 170; صمدی بازرگان، آخرت و خدا هدف بعثت انبیاء، ص 229، برای آشنایی با ادله این دیدگاه و نقد آن رجوع شود: نگارنده، پیشین، ص 38 به بعد، سکولاریزم در مسیحیت و اسلام، ص 173 ببعد . 7 . حماسه حسینی، ج 3، ص 207 . 8 . در مکتب جمعه، ج 7، ص 3 و 4 و نیز: الحکومة فی الاسلام، ترجمه رعد هادی، ص 49 و 52 . 9 . مقاله جمهوری اسلامی الگوی نهضت های جهانی، مندرج در: حکومت در اسلام، ج 1، ص 33، امیرکبیر، تهران، 1367 . 10 . خطبه های نماز جمعه، 14 خرداد 1378; نقل از روزنامه جمهوری اسلامی، 16 خرداد، 1378، ص 15 . 11 . ر . ک: نگارنده، سکولاریزم در مسیحیت و اسلام، بخش دوم . 12 . بقره: 30 . 13 . یکی از ادله این ادعا اعتراض ملائکه بر خداوند است که گفتند خلیفه تو در زمین موجب خون ریزی و فساد خواهد شد . روشن است اگر مقصود از خلیفه تنها آدم و دیگر انبیاء و معصومان بود، جایی برای اعتراض نبود . 14 . فاطر: 39 15 . ص: 26 . 16 . «شیمل هذا الاستخلاف کل ماللمستخلف سبحانه و تعالی من اشیاء تعود الیه و الله هو رب الارض و خیرات الارض و رب الانسان و الحیوان و کل دابة تنشر فی ارجاء الکون الفسیح و هذا یعنی ان خلیفة الله فی الارض مستخلف علی کل هذه الاشیاء و من هنا کانت الخلافة فی القرآن اساسا للحکم و کان الحکم بین الناس متضرعا علی جعل الخلافة . . . و علی هذا الاساس تقوم نظریة حکم الناس لانفسهم و شرعیة ممارسة الجماعة البشریة حکم نفسها بوصفها خلیفة عن الله » الاسلام یقود الحیاة، ص 134 . ترجمه متن فوق با تلخیص بود). 17 . معالم الحکومة الاسلامیة، ص 211; مبانی حکومت اسلامی، ص . 18 . نور: 55 . 19 . قصص: 5 . 20 . ر . ک: دراسات فی ولایة الفقیه، ج 1، ص 501; سیدمحمد حسین شیرازی، الفقه، کتاب الحکم فی الاسلام، ص 204 .
|
ادامه:
در بحثهای سیاسی عمومی، گاهی راست و سقیم با هم مخلوط میشود و همهی بحثها بحثهای برهانی نیست؛ بلکه خیلی از بحثها خطابی است. مثلاً برخی افراد وقتی بحث ولایتفقیه مطرح میشود میگویند: بله! چه کسی بهتر از امام؛ معنای این سخن این است که من به این شخص اعتماد دارم. این اعتقاد و اعتقاداتی از این قبیل، اعتقاد به اصل ولایتفقیه نیست. اینکه گفته شود چه کسی بهتر از امام! پس ولایتفقیه ثابت میشود استدلال محکمی نیست.
آیا اگر فرضاً اسم او سلطان بود اما همین کارها را میکرد و همین منش را داشت، آدم بدی بود؟ منظورم این است که گاهی کسی به امام ارادت دارد از آن جهت که دلیلی دارد بر اینکه اطاعت ولیفقیه شرعاً واجب است، و یک وقت این ارادت به خاطر مسایل سیاسی است؛ مثلاً پیش خود میگوید «الحمدلله شاه گورش را گم کرد و امام آمد. آدم به این خوبی ـ که انسان وقتی جمالش را زیارت میکند حظ میکند ـ به جای شاه ملعون آمد، ولیفقیه یعنی همین!» واقعاً امام هم همینطور هست.
شنیدن اسم او هم قلب انسان را روشن میکند، اما آیا ولیفقیه یعنی همین؟ ما چه قدر کار کردیم برای اثبات اینکه در اسلام اصلی داریم که وقتی امام معصوم ظاهراً حضور ندارد در شعاع اطاعت از امام معصوم باید از ولیفقیه اطاعت کرد؟ چه قدر کار کردیم برای اینکه اثبات کنیم که این یک وظیفهی الهی است و همانطور که نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است اطاعت از ولیفقیه هم واجب است؛
البته در همان حوزهای که شرع برای ولیفقیه تعیین کرده است. جایگاه ولایتفقیه در حوزه امور سیاسی و حکومتی است نه امور فردی؛ معنای ولایت مطلقه این است که در همهی امور سیاسی و حکومتی اطاعت از او واجب است و نه فقط در برخی از این امور. در خانه من چه کار کنم، چه بخورم، چه لباسی بپوشم، اینها به ولیفقیه ارتباط ندارد.
آیا ما واقعاً معتقدیم که اگر ولیفقیه به عنوان حاکم، ولیامر و به عنوان جانشین امام زمان امری کرد اطاعت از آن مثل نماز خواندن برای ما واجب است؟ آیا ما اینگونه هستیم؟ عموم مردم ما اینگونهاند؛ اصلاً این انقلاب بر همین اساس شکل گرفت.
مردم ما در مقابل سربازان شاه یقهشان را باز میکردند، سینهشان را جلو میآوردند و میگفتند «بزن! چون به امر امام آمدهام». امام فرموده بود: «تقیه حرام است ولوبلغ ما بلغ» و مردم اطاعت امر امام را واجب میدانستند؛ در حالیکه هنوز قانون اساسی و حکومت اسلامی نبود، اما آنها به کشته شدن در راه اطاعت از ولیفقیه افتخار میکردند. این اعتقاد در ارتکاز عموم مردم هست.
اما آیا ما هم واقعاً اطاعت ولیفقیه را به این صورت واجب میدانیم یا با شرایطی حاضر به اطاعت از او هستیم؟ عملاً نشان داده شده که بسیاری از کسانی که برای ولایتفقیه یقه چاک میزنند در عمل راست نمیگویند و حاضر نیستند امر ولیفقیه را اطاعت کنند. در برابر امر او میخواهند به سلیقه خود عمل کنند؛ حتی فهم خودشان را درباره اسلام بهتر از فهم او میدانند، چرا؟ آیا اینها دشمن اسلاماند؟ نه، بندگان خدا اهل نماز و روزهاند و برای اسلام زحمت میکشند و هیچ دشمنی با اسلام ندارند، حتی خیلی به اسلام هم علاقهمند هستند.
آیا دشمن ایراناند؟ ابداً. پس مشکل چیست؟ مشکل این است که باور نکردهاند که امر ولیفقیه واقعاً واجب است. این باور از کجا پیدا میشود؟ اعتقاد به خدا هم از یک دلیلی پیدا میشود. ولایتفقیه در کشور شعار رایجی شد و شخصیتی مثل امام هم آن را مطرح کرد، لذا بسیاری از مردم زود قبول کردند، اما آنهایی که اهل استدلال هستند و میخواهند حرفی که میزنند مبنا داشته باشد و به دنبال دلیل آنند، این دلیل در دسترسشان قرار نگرفته است.
از طرفی شرایط زندگی آنها ایجاب نمیکرد و از طرفی من و شما هم در تبیین این دلیلها به دلایلی که خود آن دلایل هم جای تأمل دارد کوتاهی کردیم. به هر حال باید انصاف داد که در این سی و اندی سال که از انقلاب گذشته است اصلیترین مسئلهی این نظام آنگونه که باید و شاید تبیین نشده است تا اگر کسی بخواهد واقعاً با دلیل قطعی درباره آن مطالعه کند و اطمینان و یقین پیدا کند، آن تبیین را در دسترس داشته باشد؛ بنابراین نباید تعجب کرد که بسیاری از دولتمردان از عمق دل این التزام را باور نکردهاند. انسانهای خوب، مسلمان، خیرخواه ایران و خیرخواه این حکومت اسلامیاند، اما از عمق جان باور نکردهاند که اطاعت ولیفقیه واجب است.
ما باید این نقص را بر طرف کنیم. کتابهای فراوانی درباره ولایتفقیه نوشته شده و بحثهای فراوانی از اول انقلاب تا به حال درباره این اصل شده است. خود امام از پیش از انقلاب این بحث را شروع کرد؛ اما بنده احتمال میدهم ـ که این مسئله به عنوان یک مسئلهی فقهی، مبتنی بر یک سلسله مبانی است که آن مبانی و آن مسایل بنیادی حل نشده است.
وقتی در فقه، بحث ولایتفقیه را مطرح کردیم نهایتاً به مقبوله عمربنحنظله و مرفوعه ابیخدیجه اکتفا کردیم و فقط بحثهایی از این قبیل را مطرح کردیم که حاکم در آنجا به چه معناست؟ آیا عمومیت دارد یا نه؟ این تحکیم است یا حکومت است؟ آیا حاکم به معنای قاضی است یا به معنای ولیامر است؟ نهایتاً یک استظهارات ظنی به دست میآید. این هم یک مسئلهی فقهی میشود مثل غسالهی متنجس که آیا نجس است یا نیست؛
یک مسئله فقهی است که یک یا دو روایت دارد، اما اگر مسایل بنیادی آن را حل کرده بودیم، براساس آن مسایل بنیادی این مسئله خیلی راحتتر قابل حل بود و نتیجهی قطعیتری میداد. آن وقت میتوانستیم این مسئله را طوری تبیین کنیم که دیگر هیچ انسان منصفی درباره آن شک نکند. کسانی که ریگی در کفش دارند که همیشه میتوانند شک کنند؛ آنها واضحات و بدیهیات را هم انکار میکنند.
از آنها هیچ انتظاری نیست؛ مقصود ما فراهم کردن دلیل برای منصف و طالب حق است که اگر دلیل روشنی به او ارائه شود میپذیرد؛ دلیلی که اگر کسی انکار کرد نشاندهندهی این است که عناد دارد و نمیخواهد زیر بار حق برود.
این یک مثال بود برای اینکه ما اگر به مسایل بنیادی اهمیت بدهیم و ریشهها را حل کنیم مسایل فرعی، قویتر حل میشود؛ مسایل فرعی از آن ریشهها تغذیه میکند و بارور میشود و زود نتیجه میدهد؛ در مقام عمل و کاربرد هم اثر خودش را خواهد بخشید، اما وقتی ریشه سست باشد، شاخ و برگ و میوهی آن هم ضعیف و فاسد میشود و بعد هم میخشکد و میافتد و آنجایی که باید اثر کند قدرت تأثیر ندارد.
کمکاری در مسایل بنیادی حجاب و عفاف
مسئلهی دیگر، مسئله امر به معروف و نهی از منکر و مسئلهی حجاب و عفاف است که این روزها مطرح است. در اینکه حجاب از ضروریات اسلام است هیچ شکی نیست. آیا هیچ مسلمان منصفی سراغ دارید که در ضرورت اصل حجاب شک کرده باشد؟ فقهای شیعه بر وجوب پوشاندن بدن خانمها در برابر نامحرم اجماع دارند. طبق فتوای مشهور، وجه و کفین استثناء شده است. بعضی از فقها حتی پوشاندن وجه و کفین را هم واجب میدانستند. مرحوم آیتالله بروجردی رضواناللهعلیه احتیاط واجب میکردند؛
ولی فتوای مشهور این است که وجه و کفین مستثناست. اصل مسئلهی حجاب برای شیعیان هیچ جای بحثی ندارد؛ اگر حرفی باشد در این است که پوشاندن صورت و کفین واجب است یا واجب نیست. از طرف دیگر وجوب امر به معروف و نهی از منکر هم جای شک ندارد. این از فروع دین ماست. بعد از اعتقاد به خدا و پیغمبر که از اصول دین است فروع دین قرار دارد. یکی از این فروع، امر به معروف و یکی هم نهی از منکر است. آیا کسی درباره این مطلب شک دارد؟!
در این باب روایات فراوانی داریم؛ به عنوان نمونه امام باقر علیهالسلام میفرمایند: «... إِن الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النهْیَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَرِیضَةٌ عَظِیمَةٌ بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِض ...»5. اگر به اطلاق این روایت اخذ کنیم باید بگوییم امر به معروف و نهی از منکر از نماز هم واجبتر است؛ چون اگر امر به معروف و نهی از منکر نباشد نماز هم ترک میشود. در این هم شکی نیست که ما چنین واجبی داریم.
برخی مسایل دقیق فقهی هم حول لوازم امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد؛ مثل اینکه اگر امر به معروف یا نهی از منکر مستلزم ضرب و جرح است؛ آیا باز هم بر همه واجب است؟ در این مورد هم فتوای معروفی هست که در غیر از امر به معروف و نهی از منکر بیانی، احتیاج به اجازه حاکم شرع دارد. این هم از لحاظ فقهی جای بحث ندارد. اگر کسی هم گفته باشد که در این موارد هم نیازی به اجازه ولیفقیه نیست، قول شاذی است؛ مثل سایر مسایل فقهی که گاهی اقوال شاذی هم در آنها هست.
به هر حال در اینکه امر به معروف و نهی از منکر واجب است و هیچ وقت ساقط نمیشود، هیچ بحثی نیست. پس مسئله چیست؟ گاهی شبهاتی در اطراف آن مطرح میشود که باید این شبهات را از ریشه حل کرد. میخواهم مثال دیگری بزنم برای اینکه نقش مسایل بنیادی روشن شود. ما وقتی به روایات مراجعه میکنیم میبینیم به عنوان یک فرع فقهی جای ابهامی ندارد.
اگر اختلافی در مسایل جزئی هم باشد مثل سایر مسایل فقهی است. گمان نمیکنم که در مسئلهی امر به معروف و نهی از منکر حتی یک اختلاف ضعیف قابل توجهی وجود داشته باشد، اما شبهاتی مطرح است مانند اینکه اگر کسی که در خیابان عبور میکند هر خانمی را دید که یک تار مویاش پیداست باید او را نهی از منکر کند؟ در این صورت صبح تا شب غیر از نهی از منکر هیچ کار دیگری نباید انجام دهد. آیا هر کسی که در کوچه و خیابان راه میرود، باید مرتب نهی از منکر کند؟ اصلا این نهی از منکرِ واجب، چگونه باید اجرا شود؟ اگر اتفاقاً ـ نمیگوییم صبح تا شب ـ به یک خانمی گفت «موهایتان را بپوشانید؛ این طور بیرون آمدن حرام است.» و او در جواب بگوید «به تو چه مربوط!» باز گفت «خانم حکم شرعی است» و او در جواب بگوید «من دلم میخواهد این طور باشم.»؛ یکی دو بار تکرار کرد و به جز فحش و احیاناً کتک، چیزی ندید، در این صورت وظیفه او چیست؟
اینها اموری فرضی نیست؛ بلکه موارد زیادی از این قبیل اتفاق افتاده است. اگر یادتان باشد چند نفر از بسیجیان در اثر نهی از منکر به شهادت رسیدند که بعد از آن دیگر نهی از منکرها فروکش کرد. در دولت اصلاحات در خود تهران به چند تا از بسیجیان فقط به خاطر نهی از منکر حمله کردند و آنها را کشتند؛ إِن الذینَ یَكْفُرُونَ بِآیاتِ اللهِ وَ یَقْتُلُونَ النبِیینَ بِغَیْرِ حَق وَ یَقْتُلُونَ الذینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ الناسِ فَبَشرْهُمْ بِعَذابٍ أَلیمٍ6. این مسایل را با این روایات چهطور باید حل کنیم؟ البته آنهایی که خریط فن هستند از خود روایات و جاهای دیگر هم میتوانند جزئیات این مسایل را با رعایت قواعد کلی فقه استباط کنند. کار مرجع تقلید همین است.
وقتی از آنها سوال کنید فتوا میدهند و فتاوای ایشان هم مستند به منابع فقهی و قواعد کلیای است که از اسلام است، اما عرض من این است که من و شما به عنوان طلبهای که با فقه آشناییم و میخواهیم به این مسئله جواب بدهیم، فرض کنید میخواهیم کارورزی کنیم و به این سؤال که «وظیفه دولت در مقابل این پدیده چیست؟» پاسخ بدهیم، چه جوابی میدهیم؟ اگر عوامل فرهنگی مانند ماهوارهها، تلویزیونها، سیدیها و ... دست به دست هم دادند که حریمها را بشکنند یا ثابت شد که عدهای مزدور، پول میگیرند تا شبهای چهارشنبه و جمعه از تهران به قم بیایند و با وضع زننده در خیابانها پرسه بزنند و مزدشان را بگیرند و بروند، وظیفه من و شما چیست؟ وظیفه دولت چیست؟ این مسئله که مسئلهی روز است را مطرح کردم تا شاهدی هم برای آن عرض اولی (مسایل بنیادی) باشد.
حفظ ارزشها و وظیفه دولت
کسانی در تلویزیون آمدند و در مصاحبههای تلفنی و حضوری صحبتهایی کردند؛ گفتند: امر به معروف و نهی از منکر وظیفه مردم است. فقها فرمودهاند: مقصود از امر به معروف و نهی از منکر، زبانی است. هر کس احساس وظیفه میکند، به مردم تذکر زبانی بدهد؛ کسی هم با آنها کاری ندارد. هر کس وظیفه دارد طبق فتوای مرجع تقلیدش عمل کند. اگر عسر و حرج یا مسئلهی دیگری هم پیش آید از مرجع تقلید سؤال کنند هر چه فرمود عمل کنند. ما کاری به این کارها نداریم. اما اینکه ما به عنوان دولت به وسیلهی نیروی انتظامی بخواهیم متعرض مردم شویم این باید یک توجیه قانونی داشته باشد. من میخواهم حرف آنها را نقل کنم تا ببینید شبههاش کجاست و چرا این شبهه حل نشده است.
میگویند «دولت یک سلسله وظایف خدماتی مثل آموزش و پرورش، بازرگانی، بهداشت و درمان و ... دارد و باید طبق وظیفهاش خدماتی به مردم ارائه دهد؛ این یک بخش کار دولت است. یک بخش دیگرِ وظایف دولت مسایل امنیتی است و یک بخش دیگر مسایل فرهنگی است. مسایل فرهنگی، وزراتخانهای به نام وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامی با قوانینی مشخص دارد و باید مطبوعات، تئاتر، سینما و ... را در همان حدی که قانون تعیین کرده است تدبیر و برنامهریزی کند.
این وظایف هم ربطی به نیروی انتظامی ندارد؛ کارهایی اداری است که باید در چارچوب خود انجام گیرد؛ این میشود کارهای فرهنگی. کارهای خدماتی هم ربطی به نیروی انتظامی و به کارگیری سلاح ندارد. میماند مسایل امنیتی؛ دولت موظف است امنیت کشور را حفظ کند و اگر جایی امنیت به خطر افتاد در این صورت لازم است از نیروی انتظامی استفاده کند.
حال اگر خانمی در خیابان حجاب را رعایت نکرد، امنیت کشور از بین میرود؟ نه! پس ربطی به نیروی انتظامی ندارد! میگویید: گاهی ممکن است توطئهای در کار باشد. میگویند: هر وقت ثابت شد یا حتی مظنهی این بود که توطئهای در کار است و ممکن است امنیت را به خطر بیاندازد، در این صورت لازم است از نیروی انتظامی استفاده کرد، اما در حالت عادی بگوییم نیروی انتظامی هر بیحجابی را در خیابان دید، جلویش را بگیرد و جلبش کند، این وظیفهی نیروی انتظامی نیست و این کار، کار امنیتی نیست.
تا اینجا نقل قول بود و حرف بنده نیست. اتفاقاً من یکی از این مصاحبهها را یک قسمتش را گوش کردم ـ بنده کمتر فرصت استفاده از رادیو و تلویزیون را دارم، اما گاهی چیزهایی به گوشم میخورد ـ آن آقا روی همین مسئله تکیه میکرد که این مسئله، مسئلهای فرهنگی است و کار فرهنگی ربطی به مسایل امنیتی ندارد. اگر در شرایطی خاص با مسایل امنیتی ارتباط پیدا کرد، جزء وظایف نیروی انتظامی میشود؛ ولی در شرایط عادی این طور نیست. جوانهایی هستند که به مقتضای شهوات و هوسهایی که دارند، اعمال خلاف شرع انجام میدهند؛ اما این مسئله امنیت را به خطر نمیاندازد؛ بنابراین نباید نیروی انتظامی دخالت کند.
جوابی که به این حرف در آن برنامه داده میشد به نظر من جواب قانعکنندهای نبود. یک جواب این بود که میگفتند «شورای انقلاب فرهنگی قانون عفاف را وضع کرده است.»
میگویند: «وظیفه دولت اسلامی این است که به قانون عمل کند و قانون میگوید: مسایل امنیتی به نیروی انتظامی و مسایل فرهنگی هم به نیروهای فرهنگی مربوط میشود. شما مقاله بنویسد، بحث کنید، رادیو و تلویزیون درباره اینها برنامه اجرا کنند، ما هیچ حرفی نداریم و هزینهی آن را هم تأمین میکنیم، اما اینکه نیروی انتظامی به خاطر رعایت نکردن حجاب با اسلحه برود جلوی کسی را بگیرد دلیل قانونی ندارد.»
متأسفانه جوابهایی که من شنیدم هیچ کدام جواب قاطعی برای این حرف نبود. مهمترین جواب همین بود که این مصوبهی شورای انقلاب فرهنگی است که خود رئیسجمهور هم در شورا با این تصمیم موافق بودند. اما در مقابل این حرف که وظیفه دولت ارائه خدمات، کارهای فرهنگی و حفظ امنیت است و نیروی انتظامی مسئول حفظ امنیت است و این کار امنیتی نیست، چه جوابی باید داد؟ به نظر بنده اشکال اصلی از آنجاست که ما صریحاً روی این مسئله تأکید نکردیم که وظیفه دولت اسلامی حفظ ارزشهای اسلامی است. حفظ ارزشهای اسلامی در مقدمه قانون اساسی آمده است و درسوگندنامه رئیس جمهور هم هست که قسم میخورد که ارزشهای انقلاب اسلامی را رعایت کند و آنها را پاس بدارد. اصول دیگری هم هست که میشود از آنها استفاده کرد. اما اینکه ما میگوییم وظیفه دولت تنها حفظ امنیت نیست و حفظ ارزشهای اسلامی وظیفه دولت است، مسئلهای نیست که اختصاص به دولت ما داشته باشد؛ بلکه در تمام دنیا حتی در همه نظامهای لائیک یکی از وظایف نیروی انتظامیشان حفظ عفت عمومی و ارزشهای جامعه است؛ البته مصادیق عفت عمومی فرق میکند. آنها یک چیز را ارزش میدانند و ما یک چیز دیگر را، ولی این یک اصل است.
این داستان را یک بار نقل کردهام که در کانادا یک استاد لهستانی میگفت: من تازه به کانادا آمده بودم. هوا گرم بود. کُتم را درآوردم و در پارک قدم میزدم. چند قدم رفتم که ناگهان پلیسی با اسب جلوی من را گرفت و گفت: «کتت را بپوش.» گفتم: «هوا گرم است مگر چه اتفاقی افتاده است؟» گفت: «این خلاف عفت عمومی است.» البته این داستان مربوط به 40 سال پیش است. در آن زمان حفظ عفت عمومی در آنجا وظیفه دولت بود و مجری آن هم نیروی انتظامی بود.
در کشور خودمان، زمان شاه ـ نه زمان جمهوری اسلامی ـ شب اول ماه رمضان که میشد، شهربانی اطلاعیه میداد که رستورانها در روزهای ماه رمضان باید تعطیل باشند والا مجازات میشوند؛ چرا؟ آیا اگر رستورانها باز بودند، امنیت کشور به هم میخورد؟! چرا شهربانی چنین اعلامیهای صادر میکرد؟ طبعاً در جمهوری اسلامی هم هر سال از نیروی انتظامی توقع چنین وظیفهای هست. آیا باید بگوییم «این وظیفهی نیروی انتظامی نیست؛ چون اینجا امنیت به خطر نمیافتد؟!
نکته اینجاست که اساساً این مسئله، مسئلهای بنیادی است و به فلسفهی سیاسی مربوط میشود و ما باید این مسایل را حل کنیم که:
چرا دولت این وظایف را دارد؟ از کجا این وظایف به عهدهی دولت آمده است؟ اصلاً مرز وظیفه دولت با وظیفه ملت کجاست؟ چه وظایفی را دولت باید عمل کند و چه وظایفی را مردم باید عمل کنند؟
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
________________________________________
1. ابراهیم، 26 .
2 . التکاثر، 1 .
3 . الحدید، 20 .
4 . سبأ، 46 .
5 . تفصیل وسائل الشیعه، ج 16، ص 119 .
6 . آلعمران، 21 .
ادامه:
مسایل
بنیادی در علوم انسانی حکم ریشهها را دارند؛ اما داوطلب برای تحقیق در این مسایل
کم است؛ چون به دقت زیاد، استعداد خاص و حوصلهی زیاد نیاز دارد. باید انسان سالها
زحمت بکشد تا یک مبنا و یک مسئله بنیادی را حل کند با اینکه چندان اثر عملی ظاهری
ندارد؛ یعنی روشن نیست که در عمل چه نتیجهای دارد. به همین دلیل غالباً در جوامع
بهخصوص در کشورهایی که رشد فرهنگیشان ضعیف است مسایل بنیادی، کمتر مورد توجه
قرار میگیرد و حتی ـ همان طور که عرض کردم ـ بعضیها بیمهری میکنند و میگویند:
اینها وقت تلف کردن است.
باید بحثی مطرح کنید که نتیجهای داشته باشد! غافل از اینکه وقتی ریشه خراب است بحثهای دیگر پا در هواست؛ «وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبیثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرار؛ سخن آلوده به درخت ناپاكى میماند كه از روى زمین بركنده شده، و قرار و ثباتى ندارد.»1 قرآن میگوید اگر درخت بیریشه باشد این شجره، خبیث است و نمیتواند ثباتی داشته باشد. این شاخ و برگها وقتی میتوانند استقرار داشته باشند و تاثیر ببخشند و نقش ایفا کنند که ریشهی محکمی داشته باشند. اگر ریشه خراب شد، آنها نمیتوانند نقش خودشان را درست ایفا کنند؛ چند روزی تأثیرات موقت میگذارند و خشک میشوند و دور میافتند؛ اجْتُثتْ مِن فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَار. بنابراین مسایل بنیادی را نباید کم اهمیت شمرد؛ البته نمیگویم همه نیروهایمان را صرف مسایل بنیادی کنیم ـ اگر بگویم هم کسی گوش نمیکند ـ ولی باید به این نکته توجه داشت که همه نیروهایمان را هم صرف مسایل کاربردی نکنیم. باید بدانیم که مسایل کاربردی مبتنی بر مسایل دیگری است که آنها باید در جای خودش حل شده باشد تا نتایج درستی بر آنها مترتب شود والا مصداق این آیهی شریفه خواهد شد «كَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرار».
هدف را مشخص کنید
مسایل
بنیادی طبق فرهنگ و ادبیات روز، فلسفههای علوم هستند و اصول موضوعه و قواعد کلی
را برای علوم بیان میکنند تا مسایل علوم براساس این قواعد حل شود. اصطلاحی که
بتوان تقریباً با اینگونه مسایل تطبیق داد اصطلاح فلسفههای علوم یا فلسفههای
مضاف است. به عنوان مثال ـ شاید اینگونه مثالها عینیتر باشد ـ در علم اقتصاد
مسایلی وجود دارد که براساس فرمولهایی بیان میشود و نتیجه بخش بودن آنها کاملاً
روشن است و جای تردید ندارد. در عمل هم میتوان براساس تجارب اثبات کرد که این
قواعد نتیجه میدهند.
کسانی که با مسایل اقتصادی آشنا هستند میتوانند مواردی از این
قواعد را در ذهنشان مجسم کنند؛ مثل مسئلهی عرضه و تقاضا؛ ولی کلام در این است که
ما این مسایل را میخواهیم در چه فضایی و برای چه هدفی پیاده کنیم؟ این مسایل میگویند
اگر طبق این قواعد عمل کنید درآمد سرانه بالا میرود، رشد اقتصادی و رفاه نسبی
حاصل میشود و چیزهایی از این قبیل، اما آیا اینها درخارج از حوزه اقتصاد و یا در
درازمدت در خود حوزه اقتصاد ضرری هم برای انسان دارد یا نه؟ جواب این سؤال را علم
اقتصاد بیان نمیکند.
مثلاً علم اقتصاد نمیگوید مشروب فروشی حلال است یا حرام؛ به
این جهات کاری ندارد؛ فقط میگویدوقتی برای کالایی تقاضا بود اگر آن کالا با نازلترین
قیمت تولید شد، بیشترین سود را عاید شما خواهد کرد. شما بازاریابی کنید ببینید
مردم چه کالایی را میخواهند بخرند. بعد بررسی کنید ببیند آن کالا را با چه وسیلهای،
با چه مقدماتی و با چه ابزاری میتوان ساخت که ارزانتر تمام شود و هزینه کمتری
ببرد؛ آنگاه شما سود بیشتری میبرید. علم اقتصاد این فرمولها را برای شما تعیین
میکند.
در سطح وسیعتر هم فرمولهایی را ارائه میدهد؛ مثلاً اگر بخواهیم بدانیم در بازار قم باید چه کار کنیم که کاسبها درآمد بیشتری داشته باشند و یا در سطح کلان جامعه بخواهیم بدانیم دولت چه سیاستهایی را باید در امور اقتصادی داشته باشد، متخصصان اقتصاد راهکار ارائه میدهند و میگویند شما باید براساس این قواعد عمل کنید.
اقتصاد به این مسئله که آن کالا باید چگونه کالایی باشد نمیپردازد؛ در
آن فرمولها هیچ یک از ارزشهای دینی مشخص نشده یا پیامدهای روحی که بر آن کار
مترتب است، نیامده ، بلکه به طور طبیعی اخلاقِ دنیازدگی را در انسان رشد میدهد؛ یعنی
دائماً فکرش این است که کمتر هزینه کند، صرفهجویی داشته باشد و سود، درآمد و پسانداز
بیشتری کسب کند. به طور طبیعی حرص و دلبستگی را افزایش میدهد؛ البته پیدایش این
اخلاق کلیت ندارد؛
همه اینها وقتی با ارزشهای معنوی همراه باشد میتواند در راه
خدمت به جامعه اسلامی و برای پیشرفت اسلام به کار رود. منظور بنده این است که اقتصاد
نه میگوید این کار خوب است و این اثر خوب را دارد و نه میگوید بد است و آن اثر
را دارد ؛ بلکه در یک شرایط خاصی فرمولی را در اختیار شما میگذارد و میگوید اگر
اینگونه عمل کنید این نتیجه را خواهید گرفت، اما اگر ما مبنایی داشته باشیم که
هدف را مشخص کند، یعنی مشخص کند که اصلاً اقتصاد را برای چه میخواهیم؟
جامعهی ما
چرا میخواهد توسعه اقتصادی داشته باشد؟ رشد اقتصادی را برای چه میخواهیم؟ در این
صورت همهی آن فرمولها در خدمت آن هدف قرار میگیرد. اگر این هدف، هدف ناپسندی
بود، اگر هدف تکاثر و تفاخر بود، باز آن فرمولها کار خود را میکند؛ یعنی آنها
برای شما خدمت خواهند کرد اما نتیجهاش هم میشود: «أَلْهَاكُمُ التكَاثُرُ ...»2
و «اعْلَمُوا أَنمَا الْحَیاةُ الدنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَكُمْ
وَ تَكاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلاد ...»3؛ همانی که قرآن از آن با نکوهش یاد
میکند. گناهی بر علم اقتصاد نیست؛ ما هستیم که از علم اقتصاد سوءاستفاده یا حسناستفاده
میکنیم. برای اینکه بتوانیم از آن حسناستفاده کنیم باید زیربنای آن را درست پایهریزی
کنیم و برای این کار نیازمند «فلسفه اقتصاد» هستیم.
من شنیدهام ـ البته خودم
اطلاعات خیلی روشنی ندارم و نمیدانم درست میگویند یا نه ـ از وقتی که دانشگاه در
ایران تأسیس شده است تا به حال رشتهای به نام فلسفه اقتصاد حتی درس مشخصی به این
عنوان نداشتهایم. در بعضی از کشورهای غربی رشته فلسفه اقتصاد هست ولی در کشور ما
با این همه اهتمامی که به مسایل اقتصادی چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب شده،
به این مسئله توجهی نشده است.
کسانی هم که درباره اقتصاد اسلامی کار کردهاند آن چنان که میبایست ـ نمیگویم اصلاً بلکه آن چنان که میبایست ـ به مسایل بنیادی نپرداختهاند. این مثال را به عنوان نمونه عرض کردم تا ما توجه داشته باشیم که مسایل بنیادی نقش مهمی در زندگی ما دارند. وقتی مباحث بنیادی با اصطلاحات پیچیده و بیان امور اعتباری و گاهی فرضهای خیلی دور از ذهن همراه میشود نباید بگوییم: این مباحث به چه دردی میخورد؟! این فلسفهبافیها چه فایدهای دارد؟! یک کاری انجام بدهید که فردا نتیجهاش را ببینیم!
کم کاری در مسایل بنیادی ولایتفقیه
به
نظرم میآید که ما امروز دو مسئلهی مهم داریم که مبتنی بر مبانی علوم انسانی است
و مبانی آن را درست حل نکردهایم و چون در این زمینه کار کافی نشده است این دو
مسئله جایگاه خود را در آن جاهایی که باید پیدا کند یعنی در میان دولتمردان، تصمیمگیران
و قانونگذاران پیدا نکرده است.
به نظر بنده یکی از علل این نقص و کمبود، کمکاری در مسایل بنیادی آنها است. مقصود من این نیست که اگر این کار انجام میشد همهی مشکلات حل میشد؛ بلکه میخواهم بگویم یکی از علل این کمبود، کمکاری در مسایل بنیادی است. بالاخره وقتی مجموع علل ناقصه جمع میشوند علت تامه حاصل میشود. آن دو مسئله یکی مسئلهی ولایتفقیه و یکی مسئلهی حجاب و عفاف و امر به معروف و نهی از منکر است که این روزها مطرح شده است.
کشور
ما به عنوان کشور ولایتفقیه شناخته شده است و این مطلب جای بحث ندارد. همه دنیا این
را میدانند و در داخل هم همهجا صحبت از ولایتفقیه است. شعار ما از اوایل پیروزی
انقلاب اسلامی «مرگ بر ضد ولایتفقیه» بود. این شعار، شعار شایع میان مردم ما بود.
این مطلب جای ابهامی ندارد. مردم ما چه میخواستند و اصلاً این انقلاب برای چه
واقع شد؟ محور و عمود خیمه انقلاب چیست؟ فکر نمیکنم هیچ انسان منصفی حتی اگر
دورادور هم به این انقلاب نگاه کند، در اینکه عمود خیمهی این انقلاب ولایتفقیه
است شک کند. هر انسان منصفی حتی اگر کافر و بتپرست هم باشد، همین که نگاه توصیفی
به این نظام کند شک نخواهد کرد که مسئلهی اصلی این نظام و آنچه مقوّم این نظام
است مسئلهی ولایتفقیه است.
تجربهی عملی هم نشان داده است که ولیفقیه حافظ وحدت و ثبات این نظام و حلال مشکلات این نظام است. فکر نمیکنم این نکته در میدان تجربهی عملی برای هیچ منصفی جای شکی باقی گذاشته باشد. در یک چنین فضایی که از روز اول شعار مردم مرگ بر ضد ولایتفقیه بود و بعد هم قانون اساسی و قوانین فراوانی بر این اساس در مجلس و در شورای عالی انقلاب فرهنگی و امثال آنها وضع شد، طبیعی است که هر مسئولی خودش را موظف بداند که از این اصل حمایت کند؛ لااقل وقتی قسم میخورد که به قانون اساسی وفادار باشد باید بداند که یک مادهی آن مسئلهی ولایتفقیه است. پس طبیعی است که همهی مسئولین خودشان را موظف بدانند که حامی ولایتفقیه باشند.
نخبگان و ولیفقیه
آیا
واقعاً نخبگان کشور ما اعم از مسئولان رسمی و غیر رسمی و روحانی و غیرروحانی مسئلهی
ولایتفقیه را جدی میگیرند؟ دلم میخواهد آقایان درباره این مسئله بیاندیشند قُلْ
إِنمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُم
تَتَفَكرُوا4؛ آیا واقعاً ما ملتزم به ولایتفقیه هستیم و آن را جدی میگیریم یا
نه فکر میکنیم همینکه شعاری بدهیم کافی است؟
مردم ما تا پای جان هم حاضرند به پای
ولایت فقیه بایستند و در عمل این را ثابت کردهاند. سؤال من درباره نخبگان خیلی
خوب جامعه است. آیا ایشان واقعاً به این اصل معتقدند؟ تکلیف ما با آنهایی که صریح
میگویند ما از اول هم ولایتفقیه را قبول نداشتیم و حالا هم قبول نداریم!» روشن
است، اما کسانی که اصلاً حامی ولایتفقیه محسوب میشوند واقعاً به آن معتقدند؟ عدهای
از ایشان که شاید صادقانهتر حرف میزنند میگویند: چون این اصل در قانون اساسی
آمده است به آن ملتزم هستم.
از این سخن پیداست که میخواهد بگوید: من از عمق دل و
اصالتاً به آن معتقد نیستم؛ ولی بالاخره در قانون اساسی ایران آمده است و ما هم ایرانی
هستیم و باید این قانون اساسی را قبول داشته باشیم. بالتبع این اصل را هم مثل سایر
مسایلی که در قانون اساسی آمده است قبول میکنیم! آنهایی که این حرف را زدند جای
خوشحالی دارد که حداقل صادقانه حرفشان را میگویند و کلک نمیزنند؛ البته این حرف،
لوازمی هم دارد مثلاً اینکه قانون اساسی قابل تغییر است و بعدها میتوان پیشنهاد
تغییر آن را بدهیم یا به صورتهای دیگری آن را تغییر دهیم؛ آن وقت دیگر از این اصل
راحت میشویم؛ ولی فعلاً چون جزء قانون اساسی است قبول میکنیم، اما کسانی هستند
که میگویند: این اصل را قبول داریم و خیلی هم جدی میگویند و یقه هم چاک میزنند،
اما دروغ میگویند؛ این را میگویند برای اینکه کارشان راه بیافتد؛ برای اینکه
رأی جمع کنند؛ ولی در عمل نشان میدهند که به این اصل اعتنایی ندارند.
وقتی قدرت به دست میآورند دیگر ولیفقیه نمیشناسند. فیالجمله در جامعهی ما چنین افرادی هستند ولو یک نفر؛ یک نفر که پیدا شد تا یک میلیون نفر هم قابل توسعه است ـ حال ما روی یک نفر بحث میکنیم ـ اگر یک چنین کسی بود آیا معنایش حتماً این است که دشمن اسلام و دشمن ایران است؛ یعنی میخواهد به وطنش و به این نظام خیانت کند؟ ممکن است اینگونه باشد، اما کلیت ندارد. ممکن است قصد خیانت و دشمنی با اسلام یا ایران را نداشته باشد؛ بلکه مشکل او این باشد که این اصل را از عمق دل باور نکرده است. با زور که نمیتوان مطلبی را به کسی باوراند. باید مقدمات این مطلب و آن صغرا و کبراهایی که این مطلب نتیجهی قطعی آن میشود برای او روشن شود.
آنچه پیش رو دارید سخنان حضرت آیتالله محمدتقی مصباح یزدی (دامت بركاته) در نوزدهمین نشست انجمن فارغالتحصیلان موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی قدسسرهالشریف است كه در تاریخ 04/04/89 ایراد فرمودهاند:
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و الصلوة و السلام علی سیدالانبیاء و المرسلین حبیب إله العالمین أبیالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین. أللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً.
فرارسیدن میلاد مسعود حضرت مولیالموحدین امیرالمؤمنین صلواتاللهعلیهوعلیابنائهالمعصومین را به پیشگاه مقدس ولیعصر ارواحنافداه، مقام معظم رهبری، مراجع عظام تقلید و همه دوستداران اهلبیت تبریک و تهنیت عرض میکنیم و از خدای متعال درخواست میکنیم که دست ما را در دنیا و آخرت از ولایت آن حضرت کوتاه نفرماید.وظیفهی بنده عرض تشکر از عزیزانی است که از راههای دور و نزدیک زحمت کشیدهاند و در این جلسهی باشکوه شرکت کردهاند و قطعاً انگیزهای جز کسب رضای الهی و جلب توجهات خاص حضرت ولیعصر اروحنافداه ندارند. برای چنین کاری ارزش دارد که انسان از راههای دور زحمت سفر را تحمل کند؛ به امید اینکه گوشهچشمی از طرف وجود مقدس حضرت ولیعصر اروحنافداه متوجه او شود. تنها امید ما نیز همین است. با این امید سالیانی را گذراندهایم. خودمان را به این خانواده پیوند دادهایم و ادعای ولایت اهلبیت را داریم و این را تنها مایهی افتخار و تنها مایهی نجات خودمان میدانیم. بعید میدانم بعد از سالها زندگی کردن با این امید، چنان شخصیتهای بزرگوار و کریمی ما را از لطف خود محروم کنند.
مسایل بنیادی علوم انسانی
سالهای گذشته که خدمت حضرات آقایان شرفیاب میشدم درباره مسایلی که برای امثال ما اهمیت بیشتری داشت سخن میگفتم تا از این فرصت استفادهی بهتری شود و به وظایفمان توجه بیشتری بیابیم و با همفکری، راه عملی مؤثرتری را برای انجام وظایف پیدا کنیم.
سال گذشته بیشترین موضوعی که از طرف بنده یا دیگر دوستان مورد بحث واقع شد اهتمام به مسایل علوم انسانی، اسلامی کردن این علوم و محور تحقیق در علوم انسانی از دیدگاه اسلامی بود. در این جلسه میخواهم نکتهای را به عنوان تکمله برای آن بحث بگویم تا تأمل بفرمایید و ببینید قابل قبول است یا نه؟ آن نکته این است که: علوم انسانی عرض عریضی دارد و یک بخش آن شامل برخی مسایل کاربردی است که حتی در زندگی روزمرهی ما و عموم مردم نقش دارد؛ مسایلی که به روانشناسی، علوم تربیتی، مسایل خانوادگی و ... مربوط است و تقریباً عامالبلوی است و هیچ کس از آن مستثنی نیست. اگر دیدگاههای اسلام در این مسایل روشن شود برکات فراوانی خواهد داشت و اگر خدای ناکرده در آنها انحرافی صورت گیرد و کسانی در این جهات، نگرشی مخالف با اسلام پیدا کنند دود آن در چشم همه میرود.
بخش دیگر، علومی است که سطح خاصتری دارد و بیشتر با نخبگان ارتباط پیدا میکند؛ با کسانی که در نهادهای مختلف دولتی و شبهدولتی در تصمیمگیریها و تصمیمسازیها فعالیت میکنند. این افراد از یک سلسله گزارههای علوم انسانی استفاده میکنند که اگر خدای ناکرده انحرافی در آنها پیدا شود، ابتدا زیانش متوجه گروه خاصی میشود؛ ولی نهایتاً با واسطه به سایر مردم هم سرایت میکند؛ مثل مسایل اقتصادی، حقوقی، سیاسی و ... . اگر اقتصاد ما به معنای واقعی کلمه اقتصاد اسلامی نباشد و کسانی بر اساس همان تئوریهای اقتصادی غربی که در دنیا معروف است، تصمیمگیری کنند، اختلالاتی در دستگاههای مربوط پیدا خواهد شد و طبعاً با واسطه، نقایص آن به عموم مردم هم سرایت میکند.
مثلا اگر در بعضی از برنامههای اقتصادی بر اساس اقتصاد رایج جهان و
اقتصاد لیبرال تصمیمگیری شود این احتمال وجود دارد که بعضی از قوانین ما با مسایل
ربوی آلوده شود.
این اشکال، اول متوجه نخبگانی است که در قوهی مقننه یا در دولت و وزرات اقتصاد یا وزراتهای مربوط دیگر در تصمیمگیریها مؤثرند؛ ولی به هر حال فساد آن به همه جامعه سرایت میکند. این هم بخشی از علوم انسانی است که مستقیماً با همهی مردم سروکار ندارد؛ ولی با واسطه ی نخبگان، تصمیمگیران، برنامهسازان و تصمیمسازان به مردم هم میرسد.
سلسلهی دیگری از مسایل علوم انسانی هم هست که از این مسایل، کلیتر و بنیادیتر است؛ جنبه کاربردی آن ضعیف است ولی از مسایل بنیادی است. این مسایل، داوطلب کمتری برای تحقیق دارد؛ چون انسان به طور طبیعی وقتی دنبال کاری میرود یا پروژهای را اجرا میکند یا تحقیقی را انجام میدهد، دوست دارد نتیجهاش را ببیند؛ اگر نتیجهاش ظاهر شد برای ادامهی کار تشویق میشود؛ میگوید زحمتی که کشیدم اثر داد. در تحقیقات کاربردی وقتی تحقیقی انجام میگیرد امکان عملی شدن آن زیاد است و انسان میتواند نتیجهاش را هم ببیند؛ وقتی حُسن نتیجهاش را دید برای ادامه کار و عمق بخشیدن به آن تشویق میشود، اما مسایل بنیادی چون با عمل خیلی فاصله دارد کمتر کسی حوصله میکند تا درباره آنها فکر و بحث کند.
برخی افراد هم گمان میکنند که اینها بحثهای زائدی است. بنده امروز میخواهم خدمت شما عرض کنم که ما مسایل بنیادی را نباید دستکم بگیریم. دلیل کلی این مطلب این است که نتایج مسایل کاربردی منطقاً متوقف بر مسایل بنیادی است.
یک مثال ساده
مسایل کاربردی مثل شاخههایی میمانند که از یک ریشه تغذیه میکنند. مسایل بنیادی ریشههای این درختاند که مواد غذایی را جذب میکنند و به شاخهها، برگها، گلها، شکوفهها و میوهها میرسانند. اگر ریشه فاسد باشد مواد غذایی، درست به سایر اعضاء نمیرسد. اگر ریشه سمومی را جذب کرد به جای اینکه درخت میوهی سالم بدهد میوهی زهرآگین، فاسد و بیمارکنندهای را تحویل میدهد. همه مردم که زیرِ زمین را نمیبینند، ساقه و شاخ و برگ درخت را میبینند؛ ولی آنها که ژرفنگرند و دقت بیشتری دارند، میبینند که همه اینها از ریشه تغذیه میشوند. در این مثال، محل تشبیه فقط تأثیری است که ریشه در ساقه و شاخ و برگ دارد؛ والا ممکن است برخی تغذیهها از نور و هوا و ... هم حاصل شود و یا تأثیر متقابل بین ریشه و سایر اعضاء وجود داشته باشد.
مسایل بنیادی در علوم انسانی حکم ریشه را دارند؛ اگر این ریشهها در جای خودش مستحکم شده باشند شاخ و برگهایی که از آنها میروید نتیجهی خوبی خواهد داد، اما اگر این ریشهها فاسد باشد یا غذایی که به ریشهها میرسد مواد سمی باشد، آثار نامطلوبی در شاخ و برگها و نهایتاً در میوهها خواهد داشت. چه بسا نتوان نشان داد که این میوه، مضر و خطرناک است و بگویند: درخت سالم است و هیچ اشکالی ندارد؛ ولی زمانی روشن میشود که این میوهها مسموم بودهاند که مصرف شوند و آثار آنها ظاهر شود؛ آن وقت هم دیگر کار از کار گذشته است.
رابطه علم و دین
در گفتگو با علامه حسنزاده آملی
تعریف حضرتعالی از علم و دین چیست؟
علم؛ معرفت واقعی به مصنّف كتاب نظام هستی و كلمات وجودی آن به قدر طاقت بشری است. علم، وجود نوری و فعلیّت مجرد از ماده است و انسان به یافتن فعلیتهای وجودی نوری استكمال مییابد و ترقّی وجودی میكند و فعلیت بر فعلیت میافزاید و از نقص به كمال میرود. به گفته شیوا و شیرین منوچهری دامغانی:
به كــردار چـــراغ نیــممــرده
كه هر ساعت فزون گرددش روغن
و چون علم و عمل دو جوهر انسان سازند و عالم و عامل را اتحاد وجودی بدانهاست، در حكمت الهی فرمودهاند - و چه نیكو فرمودهاند - كه «انسان به فراگرفتن حكمت - كه همان تحصیل علم و عمل است - عالم عقلی مشابه با عالم عینی میگردد.» و چون علم، چشم ذات نفس ناطقه انسانی میشود و انسان به نور علم، حق را از باطل تمیز میدهد و مدینه فاضله به دست میآورد و سعادت جاویدانی خود را كسب میكند، حضرت خاتم انبیاء محمدمصطفی(ص) فرموده است: «العلم امام العمل».
و اما تعریف دین: دین عبارت از برنامه حقیقی و دستور واقعی نگاهدار حد انسان و تحصیل سعادت ابدی آن است. و همه آداب و متون آن محض علم و عین صواب است. لاجرم تدوین و تنظیم این چنین برنامه از كسی جز آفریدگار انسان ساخته نیست یعنی آن دست و قلمی كه كتاب تكوینی نظام هستی عالم و آدم را بدین زیبایی نگاشته است كه زیباتر از آن تصوّر شدنی نیست و هر یك از كلمات وجودی آنها را دین و آیینی داده است كه به قدر یك میكرون اعوجاج و اختلاف و نارسایی و ناروایی در آنها راه ندارد، همان قلم برای جمیع شئون این صنع عظیمش به نام انسان دستوری كه محض حكمت است، نهاده است تا این دستور در متن آن چنان صنع پیاده شود و او را به هدف نهایی و كمال غایی او برساند.
آیا جنابعالی تعارضی بین این دو تعریف «علم و دین» میبینید؟
گوهر علم، نوری است كه عین حقیقت عالم و چراغ فرا راه او میگردد و اصلاً علم عالم است و عالم علم است. به عبارت پیغمبر خاتم(ص): «علم، نفس عقل، و فهم، روح آن است». دین همواره انسان را ترغیب به تحصیل این نور میكند، و پایه معارج انسان را به اندازه مدارج علم او میداند. آن كه عالم است به اسرار احكام دین آگاه است، چه این كه هیچ دستور دینی بدون حكمت و مصلحت برای مدینه فاضله انسانی و تعالی و تكامل و سعادت آدمی متصوّر نیست. بسیاری از عالمان دین صحف و رسائلی در اسرار احكام دین از قبیل اسرار صلات و اسرار صوم و اسرار حج و غیرها نوشتهاند.
قرآن كریم كه خاتم كتب آسمانی است میفرماید: «و تلك الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون»1. در تعبیر به ناس و عالمون باید دقت بسزا كرد كه عالمون را در مقابل ناس قرار داده است. ناس، مردم عادیاند، و عالمون انسانهای به معارج علمی رسیدهاند كه ارباب عقل و اهل تعقلاند.
در كجا (یا در چه صورت) ممكن است بین علم و دین تعارض پیدا شود؟
ممكن است برخی از دانستنیها كه نه در متن تعیش و تمدن انسانی ضروری باشد و نه در معرفت به اسرار و حقایق دین دخیل و آگاهی بدان جز تباهی و اتلاف سرمایه زندگانی و زیان به سعادت جاودانی نیست، از دیدگاه نورانی دین الهی منفور و مطرود باشد، چنان كه برخی از خوراكیها و نوشیدنیها - مانند مردار و می - كه دین از خوردن آنها منع فرموده است.
در گذشته زمینههای پیدایش تعارض بین این دو (علم و دین) چه بوده است؟
پاسخ این پرسش به دو وجه است: یك وجه آن همان پاسخ از پرسش قبل است.
وجه دوم آن این كه برخی از پیشینیان به نام «اصحاب معارف» بر این پندار ناهنجار بودند كه نیازی به نبوّت و شریعت نیست و میگفتند: گفتار مدعی نبوّت آیا موافق با عقل است و یا مخالف با آن؟ اگر مخالف با آن است مسموع نیست و اگر موافق با آن است عقل خود حاكم است، پس نیازی به پیامبر و دین و شریعت نیست.
ولیكن این پندار، سخت سست و از بیخ نادرست است و فقط بهانه و دستآویزی برای فرار از تكالیف است، چه اینكه عقل بشر از ادراك كنه خواص اشیاء متعلق به افعال مكلفین و جعل قانون متكفل سعادت انسان ناتوان است و جز منطق وحی هیچ كس نمیتواند عهدهدار تشریع شریعت برای انسان باشد؛ آری ممكن است كه پس از آمدن شریعت الهی، به برخی از اسرار احكام آن پی برد و یا به بعضی از وجوه استحسانی آن آشنا شود، به تفصیلی كه در كتب كلامی اصیل معنون است.
محض آگاهی عرض میشود كه از «اصحاب معارف» معانی لغوی و مفاد تعبیر محاوراتی آن ملحوظ نیست، چنان كه در عرف كسی را وصف میكنند و میگویند فلانی از ارباب عقول و از اصحاب معارف است، بلكه مراد از «اصحاب معارف» معنای اصطلاحاتی آن منظور است، چه اینكه «اصحاب معارف» در تعبیر و اصطلاح متكلمان و مفسران، گروهی خاصاند كه مانند براهمه منكر وحی و نبوتاند و به همان پندار ناروا و نارسا گویند: عقل ما در فهم امور معاش و معاد مستقل است. مثلاً جناب طبرسی در تفسیر مجمعالبیان در ضمن آیه «ولو انهم آمنوا و اتّقوا لمثوبه من عندالله خیر لو كانوا یعلمون»2 میفرماید: «و فی هذه الآیه دلاله علی بطلان قول اصحاب المعارف لانّه نفی ذلك العلم عنهم».
نقش دین در رونق گرفتن علم در تمدن درخشان اسلامی و در غرب چه بوده است؟
در این كه پیدایش تمدن عظیم اسلامی، سرمایه ترقی و تعالی غرب در همه شعب معارف شده است، جای انكار هیچ بخرد فرزانهای نیست. به عنوان نمونه كه اندكی از بسیار و مشتی از خروار است، دو كتاب را یادآور میشویم: یكی میراث اسلام، یا آنچه مغرب زمین به ملل اسلامی مدیون است. این كتاب به قلم سیزده نفر از مستشرقین و استادان دانشگاههای انگلستان نوشته شده است، و به ترجمه و مقدمه فارسی آقایان مصطفی علم و سعید نفیسی در ایران به طبع رسیده است. مؤلّف آن «آلفرد گیوم» در آغاز مقدمه آن گوید: «كتاب میراث اسلام در جستجوی آن دسته از اصول علمی، صنعتی، فرهنگی و معنوی اروپا است كه از دنیای اسلام اخذ شده و از جهان عربی مشرق سرچشمه گرفته است ... همین مذهب اسلام و امپراطوری بزرگ اسلامی بوده است كه علوم و صنایع ملل گوناگون را با یكدیگر تركیب و آن را به صورت كامل و زیبایی به جهان علم و صنعت اهدا كرده است ... .» و از این گونه اعترافات صادقانه در كتاب یاد شده از نویسندگان آن بسیار است.
كتاب دوم به نام «علوم اسلامی و نقش آن در تحول علمی جهان» «آلدومیهلی» است كه به ترجمه فارسی آقایان محمدرضا شجاعرضوی و دكتر اسدالله علوی، به اهتمام بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی به طبع رسیده است.
نظیر دو كتاب یاد شده، كُتب و مقالات بسیاری از اصحاب قلم و ارباب دانش و بینش نوشته شده است. اكنون به چند سطری از گفتار استاد عزیزم حضرت علامه شعرانی(ره) تحت عنوان «تأثیر قرآن در پیدایش تمدن عظیم اسلامی» تمسّك و تبرّك میجویم:
«آنكه تاریخ خوانده است و بر احوال اُمَم گذشته آگاه گردیده، داند كه تا زمان پیدایش یونان هیچ قومی بدان پایه از علم نرسیدند و آن تمدن نیافتند و آنها كه پیش از یونان بودند، همه در علم و تمدن پستتر از آنان بودند، و اندكی پس از اسكندر علما و حكما در یونان بسیار شدند چون سقراط و افلاطون و اسكندر كه عالم را گرفت علم و زبان یونانی را در جهان منتشر كرد و مردم را از آن بهرهمند ساخت، تا هزار سال زبان یونانی زبان علمی جهان بود و دانشمندان بدان زبان علم میآموختند و كتاب مینوشتند هر چند خود یونانی نبودند، حتی پیروان حضرت مسیح(ع) تاریخ آن حضرت را كه انجیل نام دارد به زبان یونانی نوشتند، و لفظ انجیل هم كلمه یونانی است به معنی مژده، با آن كه هم خود آنها و هم حضرت عیسی(ع) زبانشان عبری بود.
هزار سال پس از اسكندر حضرت خاتم انبیاء محمدبنعبدالله(ص) ظهور كرد و قرآن را به عربی آورد و اوضاع جهان دگرگون شد، زبان عربی جای زبان یونانی را گرفت و از آن در گذشت و مسلمانان، علوم یونانی را گرفتند و چندین برابر بر آن افزودند و این مقام كه زبان عربی در جهان یافت و علومی كه به این زبان نوشته شد هیچ زبانی قبل از آن این مقام نیافت. در تواریخ آمده است كه كتابخانه اسكندریه در مصر بزرگترین كتابخانه دنیای قدیم بود، محتوی بر علوم یونانی و بیست و پنج هزار جلد كتاب داشت، اما به عهد اسلام كتابخانه مسلمانان بر یك میلیون شامل بود.
جرجی زیدان در تاریخ تمدن اسلام و تاریخ آداباللغه گوید: دو خلیفه فاطمی مصر، عزیز بالله (365-386)، و حاكم بامرالله (386-411) در مصر كتابخانهها انشاء كردند مشتمل بر نزدیك یك میلیون كتاب، یعنی چهل برابر كتابخانه یونانیان در اسكندریه.
كتابخانههای بزرگ در مصر و عراق و آندلس و غیر آن بسیار بود، هر یك مشتمل بر صدها هزار جلد و ابواب آن برای طالبان علم و مطالعه كنندگان باز بود. پس آثار دانش عربی چهل برابر بیش از یونان بود. در علم ادب و اخلاق و موعظه و فقه و سیاست مدن و جغرافیا، یونانیان كتاب داشتند اما با كُتب عربی قابل مقایسه نیست، نه از جهت كثرت و نه تحقیق ... در ریاضی خصوصاً حساب و جبر و مقابله و هیئت و نجوم مسلمانان بر یونیان تفوّق عظیم داشتند ... و اینها همه از بركت قرآن است و ما این سخن را به گزاف نگوییم كه تجربه و تاریخ بر آن گواه است.
و چون در قرآن برای نماز امر به تحصیل وقت و قبله شده بود، مسلمانان ناچار گشتند برای تعیین سمت قبله بلد و اوقات نماز، هیئت و نجوم بیاموزند و هیئت و نجوم، آنان را به سایر شعب ریاضی محتاج ساخت و قوانین میراث و فرایض چون در اسلام حساب پیچیده دارد، آنان را به آموختن علم حساب واداشت و برای زكات و خراج به مساحت اراضی و علم حساب پرداختند و جهاد و حج راه جهانگردی و سیاحت به روی آنها بگشود و اطلاع بر احوال اُمَم مختلفه و كشورهای جهان یافتند و كتب جغرافیا و امثال آن را نوشتند. و چون در قرآن از تقلید آباء و اجداد نهی كرده است و دعوت به دین حق و تحقیق ادله را واجب فرموده و مخالفین اسلام و منكرین ادیان پیوسته در احتجاج با مسلمانان بودند، مسلمانان هم مجبور شدند با آنان از راه استدلال مباحثه كنند و از این رو بر اقوال حكمای یونان و غیر آنان آگاه گشتند و طریقه استدلال و منطق آموختند و هكذا چون دقت كنی و نیك بنگری، همه علوم را به بركت قرآن آموختند ... و پس از این ثابت میكنیم كه تمدن و علوم فرنگی، دنباله همان علوم اسلامی است و از مسیحیت ناشی نشده است.
این بود كلام مورد نظر استاد علاّمه شعرانی(ره) كه از كتاب ارزشمند و گرانقدر آن جناب به نام راه سعادت به اختصار نقل كردهایم.
آیا «علم دینی» امكان دارد؟
فهم داعی از عبارت سؤال این است كه آیا انسانها میتوانند به اسرار احكام و دیگر فرمودههای دین الهی آگاه شوند؟ در پاسخ آن گوییم: همانگونه كه كتاب تكوینی - أعنی نظام هستی - بر اساس علم و حكمت است كه «عالم یعنی علم انباشتهای روی هم»، كتاب تدوینی - اعنی قرآن كریم - نیز به مثابت كتاب تكوینی است كه عین علم و محض حقیقت است.
مثلاً همه احكام واجبات متضمن مصالحاند و همه محرمات را مفاسدی است. احكام دین از اول كتاب طهارت تا آخر كتاب دیات، بر مبنای علل و اسباباند. از خوردن غوره و آب آن و انگور و شیره و سركه و كشمش آن، منع و نهی نفرموده است، ولی از شرب خمر آن چون مفاسد و مضار آن بسیار است، امر به اجتناب فرموده است: «یا ایها الذین امنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون انما یرید الشیطان ان یوقع بینكم العداوه و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدكم عن ذكر الله و عن الصلوه فهل انتم منتهون3»
جوامع روایی كه تراث علمی صادر از بیت وحی و عصمتاند، و در حقیقت تفسیر انفسی قرآن كریماند، بیانگر بسیاری از اسرار احكام و آداب دیناند و اشارات و راهنماییهایی دارند كه سرمایه تحقیق پژوهشگر دینیاند. كتاب عللالشرایع و معانیالاخبار جناب شیخ صدوق نمونهای از این حكم حكیماند.
آیا علم میتواند از دین به كلی مستغنی باشد؟
بعضی از علوم مانند علم به برخی از حرفهها و صنایع و نظایر آنها كه انسانها برای آسایش و تعیش و بهزیستی بدانها دست مییابند، شاید بتوان گفت كه دخلی به دین ندارد؛ مگر اینكه درباره آلات و اجزای آنها از حیث طهارت و نجاست و حلیّت و حرمت و یا از حیث اهداف و غایات صنعت آنها به دین ارتباط پیدا كنند. كیف كان، قرآن پایه و قاعده مدینه فاضله انسانی است و نگهدار حد آدمی و موجب سعادت جاویدانی اوست، لذا هیچ یك از ارباب حِرَف و صنایع - و دیگر آحاد بشر مطلقاً در هر كار و شغل و هنر و صنعتی - از آن مستغنی نیست.
آیا میتوان حوزههای علم و دین را به كلی از یكدیگر تفكیك كرد؟
همانگونه كه در پاسخ پرسش نخستین گفتهایم دین مبین اسلام محض علم و عین صواب است و قرآن كریم منطق حق تعالی و فصل خطاب است. و یك عالم كامل دینی كسی است كه در بسیاری از علوم مربوط به متن دین مجتهد و استاد باشد، چنان كه بیوگرافی دانشمندان بزرگ دینی و آثار علمی آنان هر یك گواهی راستین است. و علومی كه یك عالم دینی كامل باید دارا باشد در كتب علمای دین گفته آمد.
اسلام نه اینكه با علوم و صنایع موجب ترقی و تعالی مدینه فاضله انسانی و اسباب و وسایل تعیش و بهزیستی اجتماعی مخالف نیست بلكه موافق و مؤیّد و مشوّق است، چنانكه مدینه فاضله فارابی، و صُحُف كریمه دیگر دانشمندان بزرگ اسلام در این موضوع هر یك شاهد صادق است؛ و تفوّه به تفكیك از توهّمی موهون است.
پینوشت
*. برگرفته از كتاب گفتگو با آیتالله حسنزاده آملی، به اهتمام محمد بدیعی ص86-77.
1. عنكبوت/ 43
2. بقره/ 103
3.مائده/94-93
دکتر سعید زیباکلام، استاد گروه فلسفه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران است. با نگاهی گذرا به فهرست کتابها و مقالات منتشر شده وی در پایگاه اینترنتی گروه فلسفه، میتوان فهمید که ایشان بیشتر در زمینه "فلسفه و تاریخ علم" به مطالعه و تحقیق پرداختهاند. علاوه بر این نقدهای ایشان درباره برخی موضوعات اجتماعی-فرهنگی مورد توجه قشر دانشگاهی بوده است. در این گفتگو نظرات ایشان را درباره نظریهپردازی در علوم انسانی جویا شدهایم که می خوانید: | ||
| ||
|
بررسی رابطه علم و دین
چارت مطالعاتی موضوع بررسی رابطه علم و دین
هدف ما در این تحقق این است كه بتوانیم رابطه علم و دین را تا حدی كه ممكن است شفاف كنیم. واضح است كه این دو، دو عامل مهم در ساختن و شكل دهی تمدن بشری و حل مشكلات جوامع انسانی هستند و هیچ كس نمی توانند نیاز انسان به این دو مسئله را منكر شود. با نگاهی به تاریخ جوامع مشاهده میكنیم كه انسانها در هر عصری متاثر از شرایط حاكم در آن عصر و شاید متاثر از مشكلاتی كه با آن مواجه بودند پاسخهای متفاوتی به چگونگی رابطه علم و دین داده اند. گاهی رای به تعارض آن دور داده اند و گاهی همكاری و همیاری آن دو را پذیرفته اند و البته این كه كدامیك را پذیرفته اند متاثر از نوع افكار اندیشه ها شرایط جوامع آنها بوده است. بنابراین روشن شدن چگونگی تعامل علم و دین و مشخص شدن جایگاه هر یك و نحوه پاسخ دادن به اینی سوال میتواند نقش اساسی در حركت صحیح جوامع به سمت رشد و سعادت در سطح كلان آن داشته باشد. به خصوص در جامعه ما كه از یك طرف به شدت علایق و ریشه های دینی دارد كه همچنان زنده و پویا هستند. و از طظریف دیگر به علت «عدم توسعه یافتگی» و « در حال توسعه بودن » نیایز شدید به استفاده از علم و تولیدات علمی در اداره امور جامعه دارد.
همچنین نگاهی گذرا به مباحثی كه بخصوص پس از پیروزی شكوهمند انقلاب اسلامی مطرح شده اند – مانند بحث از لزوم همراهی تخصص و تعهد، وحدت حوزه و دانشگاه، دانشگاه اسلامی، علم دینی، مدیریت فقهی و مدیریت علمی، فقه پویا و فقه سنتی و مردم سالاری دینی و … میتواند موید این مطلب باشد كه بحث از رابطه علم و دین یكی از مباحث زنده و مورد چالش در جامعه ما میباشد.
از آنجا كه یكی از مهمترین كانونهای مباحث نظری دانشگاه میباشد و دانشجویان بعنوان كسانی كه متعلق به یك جامعه مذهبی هستند و علایق مذهبی دارند در خط مقدم تماس با علم و دستاوردهای علمی هستند بنابراین داشتن برداشتی صحیح و تصویری شفاف از رابطه علم و دین در جامعه دانشگاهی ما یك نیاز ضروری میباشد.
بنابر تحلیل فوق، بررسی «رابطه علم و دین» به عنوان ششمین موضوع كانون پژوهشی دانشجویان انتخاب شد. به امید آنكه بتوانیم قدمی هر چند كوچك در راه تبیین این مسئله بسیار مهم برداریم.
در پایان ذكر این نكته لازم است كه مواردی كه در زیر برشمرده خواهند شد مناظر و دیدگاههای مختلفی هستند كه میتوان از آنها به بررسی « رابطه علم و دین » پرداخت.
1- روش شناسی علم و دین:
منظور از روش در اینجا، روش تبیین و توصیف است، روش شناختن است، به این معنی كه علم در راه رسیدن به گزاره های علمی و دیین در راه رسیدن به گزاره های دینی هر یك چه روشی را در پیش میگیرند.
حالات مختلف این ارتباط میتواند اینگونه باشد:
1- علم و د ین هم روش اند 2- علم و دین روش متباین دارند 3 – گاهی دیین از روش علم بهره میگیرد و گاهی علم از روش دین.
مقایسه روش علم دین با توجه به سه نكته فوق و اینكه با توجه به روش هر كدام آیا هر دو باید به گزاره های مشابهی برسند و یا اصلاً گزاره های آنها قابل مقایسه است یا نه و در صورت مثبت بودن آیا تعارضی از این منظر ایجاد میكند یا خیر؟ میتواند از سوالات مطرح در این زمینه باشد.
2- هدف علم و دین:
بررسی هدف های علم و دینن و اینكه اصولاً از نظر هدف با هم تعارض دارند یا نه و اگر نه چه ارتباطی بین اهدافشان هست و اصولاً این دو هدفهای جداگانه ای دارند یا مشتر ك یا اصلاً یكی برای دیگری در حكم وسیله است برای رسیدن به هدف.
3- تاثیرات معرفتی علم و دین برهم:
در این مورد میتوان در س زمینه بحث كرد:
3-1- بررسی این كه آیا پیش فرضهای علم نسبتی با دین دارند و آیا اصولاً نوع برداشتهای ما از دین میتواند متاثر از پیشرفت علم باشد یا خیر؟! آیا تغییر در حوزه معارف علمی بشر میتواند موجب تغییر در حوزه معارف دینی بشر شود و یا بالعكس؟
آیا دین و معارف دینی در علم و پیشرفتهای علمی تاثیر گذاشته است و آیا پیشرفتهای علمی در نوع نگاه ما به دین موثر است یا خیر؟
3-2- روشن كردن این موضوع كه روند كلی حركت علم در چه جهتی یاست ؟ آیا در جهت همنوایی و هماهنگی بیشتر با دین حركت میكند؟ و یا اینكه حركت علم در جهت تشدید تعارض علم و دین است؟ و یا بالعكس ، روند حركت نظریات دینی و نگاههای جدید به دین به كدام سو است؟ آیا در جهت همگرایی بیشتر علم و دین است و یا اینكه به واگرایی و تعارض علم و دین دامن می زند؟
3-3- پاسخ دادن به این سوال كه در تعامل بین علم و دین آیا باید علم دینی باشد یای دین علمی باشد؟ آیا اصولاً چیزی به نام «علم دینی» قابل تعریف است؟ و آیا برداشت مفهوم خاصی از دین میتواند به تولید یك نظام علمی خاص منتهی شود؟
4- بررسی رابطه علم و دین از حیث ماهیت آنها : این مساله را میتوان از دو زاویه مورد بحث قرار داد:
4-1- بررسی اصول حاكم بر علم و اصول حاكم بر دین و تبیین نسبت آنها به یكدیگر. پاسخ دادن به این سوال كه آیا علم و دین هر یك بر اصول متفاوت و متناقضی استوار هستند كه نمی توانند با هم جمع بشوند و یا اینكه این اصول با هم هماهنگی و همپوشانی دارند؟ و نهایتاً بررسی این موضوع كه با تبیین این اصول چه صورتی برای تعارض و یا تعاضد (همیاری) علم و دین میتواند مطرح باشد؟
4-2- هم در حوزه علم و هم در حوزه دین یك عنصر مشترك وجود دارد كه در فرایند «شناخت یابی» انسان در این دو عرصه نقش اساسی ایفا میكند و آن عقل است. حال سوال اینجاست كه بین عقلی كه دین آن را معرفی میكند (عقل دینی) و عقلی كه علم نماینده آن است (عقل علمی) چه رابطه ای وجود دارد؟ ویژگیهای عقلانیت دینی چیست؟ و مختصات عقلانیت علمی كدام است؟
آیا میتوان با تبیین این دو، پاسخی برای تعارضهای علم و دین یافت؟ و در سطحی وسیعتر این دو نوع عقلانیت، چگونه نسبتی را میتواند بین علم و دین برقرار ند؟
5- بررسی قلمرو علم و دین.
در بحث از تعارض علم و دین یكی از استدلالهایی كه میشود این است كه حوزه علم و دین جدا است و تعارض ناشی از آنجا است كه گاهی اوقات علم خواسته وارد مسائلی بشود كه مربوط به دین بوده و دین خواسته در مورد مسائلی نظر بدهد كه مربوط به علم بود است . بنابراین بررسی قلمروی علم و دین و اینكه آیا قلمروی آنا یكسان است یا متفاوت و یا اینكه یك رابطه حداكثری و حداقلی بین آن دو برقرار است میتواند یكی از زمینه های مطرح در توصیف رابطه علم و دین باشد. بحث قلمروی علم و دین را چنین نیز میتوان مطرح كرد كه ، سوالها و نیازهایی كه علم به آنها جواب میدهد چه رابطه و نسبتی با سوالها و نیازایی دارد كه دین برای پاسخ گویی به آنها اعلام آمادگی كرده است؟
6- بررسی رابطه علم و دین از حیث منشاء و نیاز: اینی مسئله را نیز از دو دیدگاه مورد بررسی قرار خواهیم داد:
6-1- از نظر منشاء : از آنجا كه منشاء دین را وحی و منشاء علم را عقل بشری تشكیل میدهد آیا میتوان علت تعارضهای علم و دین را این مسئله دانست؟ در واقع ابتدا باید خواستگاه این دو مشخص شوند و سپس به این پرداخته شود كه با توجه به خواستگاههای علم و دین چگونه میتوان به حل تعارضهای احتمالی این دو پرداخت؟ و اینكه اصولاً از حیث خواستگاه چه صورتی برای رابطه علم و دین میتوان تعریف كرد؟
6-2- از منظر نیاز اولیه : بررسی اینكه در ابتدا چه نیاز یا نیازهایی بشر را به سمت دین و علم سوق داده است؟ و رابطه این نیازها با هم چگونه است و با تیین آنها چه نگاهی باید به نوع رابطه علم و دین داشت؟
7- بررسی رابطه علم و دین از حیث عالمان و دینداران
سوالهایی كه در این قسمت باید به آنها پرداخته شود سوالهایی از این قبیل اند: آیا علم آموزی و دینداری قابل جمع است؟ آیا اصولاً عالمان همانند دیندارانند؟ روحیه و شخصیتی كه انسان در اثر اشتغال به كارای علمی می یابد چه شباهتها و تفاوتهایی با روحیه و شخصیت یك فرد دیندار دارد؟ آیا این دو نوع شخصیت، دو شخصیت متضاد خواهد بود یا شخصیتهایی مشابه هم ؟
8- مطالعه نسبت علم و دین از منظر مقایسه جهان بینی علمی و جهان بینی دینی.
با نگاهی به بحثهای انجام شده در زمینه رابطه علم و دین دو حوزه مشخص در این زمینه میتوان تشخیص داد. یكی بحث رابطه دین و علوم طبیعی است و دیگر بررسی رابطه دین و علوم انسانی است. موضوع علوم تجربی طبیعت و موضوع علوم انسانی، انسان میباشد. بر مبنای توضیحات فوق برای مقایسه جهان بینی علمی و جهان بینی دینی در دو محور میتواند به تحقیق پرداخت.
8-1 بررسی و مطالعه پیرامون طبیعت شناسی علمی و طبیعت شناسی دینی به این معنی كه هر یك طبیعت را چگونه می شناسانند و چه نوع نگاهی به طبیعت دارند و آیا نوع نگاههای خاص هر یك میتواند ریشه بعضی از تعارضهای احتمالی بین علوم تجربی و دین باشد؟
8-2- بررسی و مطالعه پیرامون انسان شناسی علمی و انسان شناسی دینی: در این زمینه میتوان به بررسی نظریات گوناگونی كه حوزه های مختلف علوم انسانی در باب انسان مطرح كرده اند و مقایسه آنها با نظرات دینی در مورد انسان پرداخت. پاسخ داده به این سوال كه بر مبنای «انسان شناسی» هر یك چگونه رابطه ای را بین علم و دینی میتوان تعریف كرد؟ آیا نظریات علم و دین در باب انسان قابل جمع اند یا متضاد هستند و یا اینكه هر یك، یكی از وجوه انسان را مد نظر قرار داده است؟
9- بررسی یرابطه علم و دین از حیث زبان هر یك :
10- مهمترین سوالی كه در این زمینه میتواند مطرح باشد این است كه « زبان علم و زبان دین» چه نسبتی با هم دارند؟ آیا زبان علم و دین یكسان هستند و یا متمایز ؟ آیا امكان دارد بخشی از زبان دین علمی و بخشی متمایز از آنها باشد؟
10- بررسی مصادیق تعارض علم و دین: این موضوع نیز خود به دو قسمت قابل تقسیم است:
10-1- برای اینكه بتوانیم كمی ملموستر پیرامون رابطه علم و دین بحث كنیم تهیه لیستی از موارد تعارضهای علم و دین كه تاكنون مطرح شده است مفید خواهد بود. كه در هر مورد باید تبیین موضوع، منشاء و راه حل ارائه شده برای تعارض مورد توجه واقع شود.
10-2 – میتوان این مسئله را از دیدی تاریخی نیز نگریست: یك منظر بررسی رابطه علم و دین ندر تمدن اسلامی است و پاسخ دادن به این سوال كه در دوران شكوفایی علمی جهان اسلام چه نوع تفكری پیرامون رابطه علم و دین وجود داشت؟
منظر دوم بررسی رابطه علم و دین در تمدن غرب میباشد و پاسخ دادن به این سوال كه با آغاز شكوفایی علمی غرب، چه نوع تفكراتی پیرامون دین و رابطه آن با علم مطرح بوده است؟