| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
23
|
70
|
87/4/5 (23:04)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/8/24 (12:10)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
89/11/6 (20:09)
|
|
||
|
|
1
|
23
|
89/5/8 (17:33)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
87/4/5 (23:03)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
87/3/16 (09:54)
|
|
||
|
|
0
|
30
|
87/3/5 (18:07)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
87/3/3 (13:15)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
86/11/8 (23:56)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
86/11/8 (10:41)
|
|
||
|
|
0
|
26
|
86/10/7 (17:32)
|
|
||
|
|
0
|
19
|
86/9/15 (23:02)
|
|
||
|
|
5
|
33
|
86/7/23 (17:28)
|
|
||
|
|
2
|
15
|
86/7/18 (14:02)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
86/5/16 (13:47)
|
|
||
|
|
1
|
4
|
86/5/9 (15:17)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
86/5/4 (15:49)
|
|
||
|
|
2
|
10
|
86/5/4 (11:06)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
86/5/3 (10:45)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
86/5/2 (10:20)
|
|
گزارشی در مورد طرح سرکوبگرانه مبارزه با "بدحجابی" در تهران
از وبلاگ یاردبستانی
كلانتری 137 نصر
جلوی در غلغلهای هست و خبر از این میده كه تو كلانتری خیلی شلوغه.
وارد حیاط كلانتری میشیم . یكی از خواهران برگهای میاره و مشخصاتمون رو میگیره.
همینطور دخترای جوون هستن كه میارن تو كلانتری.
با اون دو نفر كه با من گرفتنشون داریم صحبت میكنیم كه صدای ناله و ضجه توجهمون رو جلب میكنه.
در حین اینكه داریم در مورد صداهای كه میشنویم بحث میكنیم, یكی از خواهران متوجه میشه و میاد میگه: ”اینا معتادن, از درد به خودشون میپیچن و سروصدا میكنن!“
راهنماییمون میكنن به داخل ساختمون و میبرنمون تو یه اتاق در طبقهی اول كلانتری. دو تا خانوم نشستن و به تازهواردها برگههای سؤال, جواب و تعهد میدن, خودشون رو مشاور معرفی میكنن كه قصدشون كمك به بازداشتشدههاس.
سه نفر دیگه روبهروی اتاق نشستن و به نظر میاد باید برای پر كردن برگهها, بازداشتشدهها رو راهنمایی كنند.
یه نفر هم كه اسمش شهرزاده و كارش هم خیلی درسته, مسئوله كه از متهمین عكس بگیره!
چندتا دیگشونم بین اتاقا در حال ترددن.
اتاق هم كه پر از دخترایی هست كه یا در حال پر كردن فرمها هستن و یا در انتظار اینكه كسی دنبالشون بیاد و...
برگه رو دستم میدن و میگن پرش كنم, اول میگم تعهد نمیدم اما به نظر میاد چارهی دیگهای نیست. اگر پر نكنم باید برم بازداشتگاه و در اون صورت این احتمال وجود داره كه معتاد بشم!
هر كدوم از خانوما یه چیزی میگن؛
یكی میگه: ای كاش با گرونی هم این جوری مقابله میكردید!
یكی میگه: شما به چه حقی منو كه با همسرم بودم گرفتید؟!
یكی میگه: من پریروز 50 تومن دادم و این مانتو رو به خاطر همین طرح شما گرفتم! آخه كجای این مشكل داره؟!
یكی میگه: این چه مملكتیه كه خانوما توش هیچ حقی ندارند؟!
یكی میگه: ما رو از تو ماشین پیاده كردن و آوردن اینجا. ماشینها رو نگه میداشتن و تیپ سرنشینای ماشینا رو برانداز میكردن!
یكی میگه: منو چرا آوردید اینجا؟ مانتوم كه بلنده, روسریم هم كه مشكلی نداره. یه نگاهی بهش میندازن و میبینن حق با اونه. به آرایشش گیر میدن و میگن آرایش داری (بااینكه خیلی ملایم بود), اونم كه حسابی از كوره در رفته میگه آخه من آرایش نكن, پس بابام آرایش كنه؟!
یكی از اون طرف داد میزنه: تمام اینا واسه اینه كه مردم رو سرگرم كنن تا كسی به سهمیهبندی بنزین اعتراض نكنه!
یكی با گریه میگه: دیگه خسته شدیم. به چه زبونی بهتون بگیم نمیخوایمتون. خونمون رو تو شیشه كردید, دست از سرمون بردارید!
یكی میگه: پس آخه ما دلمون رو به چی خوش كنیم؟!
یكی هم میگه: آخه كجای دنیا واسه مردم تعیین میكنن كه چی بپوشن و تازه به خاطر نوع پوشش بازداشتشون میكنن؟!
خانومی كه به اصطلاح مشاور و راهنما بود و برگههای تعهد رو تحویل میداد, میگه: تو فرانسه! اونجا قانون اینه كه تو دانشگاهها, همه باید بیحجاب باشن.
منم میگم به فرض اینكه اینطوری باشه, ما كه نگفتیم اون خوبه, اما این برخورد شما از اون بدتره!
میگه به هر حال قانونه. از بالا دستور داریم.
منم نامردی نمیكنم و میگم اون زمان كه شوی انتخاباتی داشتن, این نوع برخورد, قانون نبود و اصلاً رسیدگی به وضعیت ظاهری مردم در شأن دولت نبود! قرار بود دولت اقتصاد رو سامان بده و چندتا تار موی خانوما اهمیتی نداشت. حالا چی شده كه انقدر این مسأله مهم شده كه این همه مأمور برای برخورد باهاش گذاشتن؟! به احتمال غریب به یقین فقط خدا میدونه! بقیه هم باهام همراه شدن. اما خانوم به اصطلاح مشاور بدجوری بهم چپ چپ نگاه میكنه.
بقیهی خواهران هم میگن تمام اینا به خاطر خودتونه.
اما من واقعاً نمیفهمم كجاش به خاطر خودمونه!
خلاصه اینكه دخترا رو گروه گروه میارن و وقتی خانوادههاشون میان, میبرن.
نوبت من هم میشه. پدرم میاد دنبالم. میبرنمون طبقهی بالا. برگههایی كه مربوط به من و دو نفر دیگه هست رو میدن دست برادری كه قراره ما رو به خانوادههامون تحویل بده.
منتظرم تا بابا بیاد بالا و تحویلم بگیره!
دو تا خانوم دیگه هم تو اتاق نشستن.
یكیشون میگه: ”من این مانتو و روسری رو سه روز پیش گرفتم, اولین باره كه پوشیدمشون. حالا این آقا میگه باید تحویلشون بدم اینجا.“
اون یكی هم میگه: ”شرط میبندم تا چند وقت دیگه, اینا چادر رو اجباری میكنن! حالا وایستید ببینید!“
و این بحثهای داغ همچنان ادامه داره كه بابا میاد و منو تحویل میگیره! برادر محترم هم میگه این مانتوتو عوض كن و بیار اینجا بده.
مانتو رو گرفتن و خودمو به همراه پدر راهی منزل كردن...
جلوی در مامانم هم ایستادهبود. وقتی سوار ماشین شدیم میگفت: ”یه خانومی گفته دختر و عروسش رو با پسرش گرفتن.“
یكی از سربازا هم كه جلوی در بود, گفته: ”دیگه خسته شدیم. از صبح تا حالا حداقل 200 نفر رو آوردن اینجا.“
اما حالا هنوز صدای جیغهایی كه تو حیاط كلانتری شنیدم تو گوشمه و در این فكرم كه این چه بیماری بیدرمانیه كه این سرزمین بهش مبتلا شده؟!

باید برای خودمون زار بزنیم
ولی مگه فایده ای هم داره فعلا که باید سوخت و ساخت
|
بلقیس سلیمانی من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم. من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند. من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید. من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند. من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند. من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند. من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند. من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود. من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم. من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم. من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند. دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند؛ «گه» محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره». من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم. من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم. من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» می گوید. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند. من کیستم؟،، |

