userinfo close

  ,

جلال آل احمد


jalalclub

تاسیس: 30 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
سعی کنید فعال باشید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
92
329
91/2/10 (13:37)
19
269
89/4/18 (23:09)
2
8
90/12/8 (12:31)
0
2
90/11/27 (13:38)
0
1
90/11/27 (10:56)
2
5
90/10/13 (22:04)
1
0
90/9/5 (13:18)
1
7
90/7/20 (17:10)
9
46
90/6/8 (15:04)
0
3
90/5/24 (17:48)
12
61
90/5/24 (17:47)
10
111
90/5/5 (02:22)
0
9
90/5/3 (01:23)
0
6
90/5/1 (17:14)
0
4
90/4/30 (17:49)
4
61
90/2/13 (22:59)
1
17
89/6/20 (13:35)
3
200
89/6/20 (12:48)
16
150
89/6/19 (20:07)
2
67
89/6/15 (21:22)

عنوان بحث

دانیال باران , danial
دانیال باران - 20:22 1385/01/31

متن كامل سنگی برگوری

هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شکوفه    , shokoof_v2000
شکوفه - 23:09 1389/04/18
19
mer30
الهام د , pendarnik
الهام د - 14:28 1387/09/12
18

نقدی است از اسد سیف بر سنگی بر گوری در اینجا بخوانید

http://www.arashmag.com/content/view/256/50/

آنی ال , elektra
آنی ال - 12:16 1387/04/24
17
فصل 3

سال اول ازدواجمان به این گذشت كه چطور جلوگیری كنیم؛ و حیف است كه به این زودی دست و بالمان بندشود خیال سفر در دنبالش و از این حرفها…و بعد هم زندگی اجاره نشینی و دیگر معاذیر . از سال سوم بود كه قضیه جدی شد. من هنوز ككم هم نمی گزید و پیش از بچه خیلی چیزهای دیگر در كله داشتم. اما زنم پاپی می شد . این بود كه راه افتادیم. و بعد كه اولین اخطار آمد – با اولین رویت میكروسكوپی – مدتی تاسف اینرا خوردیم كه چرا این دو سال آنهمه دست به عصا راه رفته ایم و عالم شهوات را در پوششی از ترس لمس كرده ایم؛ و با زائده ای از دستورهای جلوگیری. و تاسف كه تمام شد باز راه افتادیم . ورقه های آزمایش و گلبول شماری و تعداد حضرات و عكس سینه و اینكه چرا كم خونی و چرا فضای تنفسی ات تنگ است و دیگر ماجراها…و از این دكتربه آن دكتر و از این آزمایشگاه به دیگری. و تهران بس نبود، آبادان و شیراز. آخر عبدالحسین شیخ طبیب شركت نفت بود و در آبادان خرش می رفت و شیراز هم با مریضخانه اش تازگی وسیلهء جدیدی برای پزدادن گیر آورده بود یعنی دكان جدیدی بغل دستگاه حافظ و سعدی برای جلب مشتری . و بعد:
- راستی فلان دكتر متخصص تازه از آمریكا آمده . برویم ببینیم چه می گوید.
یا :-روزنامهء دیروز را دیده ای ؟ چیزی داشتراجع به لوله های تخمدان…

و راستی نكند تو هم عیب و علتی داشته باشی؟ آخر می دانی ، لوله تخمدان دقیق تر از آن هاست كه بشود همین جوری دربارهء صحت و سقمش رای داد.من و تو چه می دانیم؟ شاید…و جر و منجر- باز یك هفته كه : واه !كدام احمقی جرات می كند…و از این حرفها…ولی عاقبت خودش فهمید كه لولهء تخمدان را نمی شود یك دستی گرفت . بعد هم اولین اما كه گذاشته شد دیگر كار از كار گذشته . چون پای خانواده هم در كار است و پای دیگران هم . كه مبادا بنشینند و بولنگند كه بله عیب از زن فلانی است…این جوریها بود كه زنم راضی شد و اصلا باید گرفتار بود و دید كه آدم چه براحتی تن به هر وسوسه ای می دهد ؛ و دنیای ذهنش به هر امایی چطور از اساس خراب می شود. عین یك برج كبریتی . به هر صورت راه افتاده ایم.
طبیب متخصص پیر بود و شخصیت قصابها را داشت . با دكانی به همان كثافت. و دختركی جوان به عنوان وردست. خیلی زیبا.گلی توی مرداب افتاده. و دیدم كه دستگاه بوی خوشی نمی دهد . دادمیزد كه پیرمرد عمل جنسی را مدتها است كه فقط با چشمش می كند. اما زنم كه نمی توانست این را ببیند.چون خیلی حرف و سخن هازده بودیم كه به طبیب باید ایمان داشت و از این اباطیل …و چه تلقین ها و دلداری ها.انگار برای دعا گرفتن رفته بودیم . بار اول و دوم دوا و برای رنگ كردن لولهء تخمدان ، ورقهء آزمایش و عكس برداری و بار سوم پای تخت عمل . چون در لوله تخمدان كمی انحراف دارد و یك تومور(!) هم فلان جاست همین جور!مثل اینكه غدهء سرطانی گیر آورده ! تومور! حرفش هم تن آدم را میلرزاند. با آن تجربه خواهرم!و زنم داشت خودش را برای سرطان داشتن آماده می كرد. و قیافه اش را و زردنبو بودن را و لاغری را.و بار سوم پیرمرد زنم را برد توی اتاق عمل و خودش دو سه بار آمد بیرون .خونین و مالین و رجز خوانان . انگار كه یك فوج دشمن را در درون زنم كشته . و با هر جمله سه چهارتا اصطلاح فرنگی طب.آنهم برای همچو منی كه یكسال نمی شد كه خود میكروسكوپ را می شناختم . اما چه می شد كرد ؟ در عالم سیاست نبود تا بشود بحث كرد.هرچه بود دكتر بود و دم و دستگاهی داشت و بدتر از همه پای لوله تخمدان در میان بود كه انحراف داشت و فلان تومور هم كه تازه كشف شده بود.اما بار چهارم دیگر پای زنم پیش نمی رفت.جرئتش تمام شده بود یعنی كنجكاویش ؛ درد هم برده بودو ناچار درآمد كه :
-اگر تو نیایی توی اطاق عمل، من هم نمی روم . فكر می كردم چه دكتر نجیبی باید باشد كه به آن راحتی اجازه داد.و رفتم.بالای سرش ایستاده و دستش در دستم. اما باقیش؟اطاق عمل را دیده اید؟ من بارها دیده ام . یك بار چسبندگی سینهء باقر كمیلی را برمی داشتند كه دو سال گرفتار سل بوده و خواسته بود من هم سر عمل باشم .یك بار دیگر سر قضیهء محدث شوهر یكی از خواهرهایم كه كلیه راستش را برمی داشتندكه شده بود اندازهء یك كمبزه و بنفش و گندیده…اما هیچكدام آن جوری نبود. اصلا می دانید جاكشی یعنی چه ؟من همان روز تجربه كردم . بله .زنم را جلوی چشمم جوری روی تخت پر از سیخ و میخ و پیچ و چرخ عمل خواباند كه من توی رختخواب می خواباندم. و آستینها بالا و ابزار بدست و آنوقت نگاهش! جوری بود كه من یكمرتبه به یاد خواهرم افتادم كه عاقبت رضایت نداد، به اینكه عملش كنند به اینكه دست مرد غریبه به تنش بخورد. و مال او سینه بود. سرطان در عمق وجودش نشسته بود اما عاقبت به عمل راضی نشد.
موهای مچ دست یارو از دستكش بیرون مانده بودو زنم جوری خوابیده بودكه من اصلا نمی توانستم…ولی حتی دادهم نزدم.فقط دیدم تحملش را ندارم. عین جاكش ها. عرق به پیشانی او نشسته، چشمهایش بسته ، و یك دنیا فریاد پشت لبش.و من پیراهن به تنم چسبیده و اصلا یكی بیخ خرم را گرفته. و دست یارو با ابزار می رفت و می آمد و چیزی را در درون زنم می كاویدو می خراشید و چه خونی …! و آنوقت من سرنگهدارم. بمعنی دقیق كلمه. كه دیدم دیگر نمی توانم. عجز را با تمام قامت در هیكلی ابزار به دست جلوی روی خودم ایستاده دیدم. و چه حالی ! دستش در دستم بود و دمبدم پیشانی اش را پاك می كردم. جوری نبود كه بتوان خودم را رها كنم یا او را. این بود كه بچه را رها كردم. حالا می فهمم.یكی دیگر از لحظاتی كه نفرت آمد. به سر حدمرگ.نفرت از هرچه بچه است.بله از بچه.از وارث نام ونشان.از پز دهندهء آتی به اسم و رسم پدر جاكشی كه تو باشی!از تقسیم كنندهء این دو تاخرت و خورت كه از فضولات چهارپنج سال عمر جمع كرده ای. با كتابها و لباسها: خوب دیگر چه داری، احمق جان…؟…كه با چنین مال و منالی چنین در جستجوی میراث خوارانی؟
این جوری بود كه لوله تخمدان هم اهمیتش را باخت. با هرچه تومور كه در بدنی ممكن است باشد.وپیش از من برای او.شاید به علت آن دستهای پرمو.باموهای سفید.شایدهم به این علت كه همهء مراجعان او عین همین جراحی را بایست می كرده اند. این را من بعد فهمیدم.بعد كه یارو مرد ، و میدانید زنم چه گفت؟ خبر مرگش را كه شنیدیم درآمد كه :
- پدر سگ گور بگوری . بد جوری هیز بود
و من تازه می فهمیدم كه چرا بار دوم پایش به اطاق عمل نمی رفت. و راستی اگر آن چشمهای هیز را مرده شور نبسته بود من با این دكتر چه می بایست می كردم؟حالا می فهمید كه چرا آن اولدفردی را احمق خواندم؟برای اینكه لابد من هم باید چوب و چماق دست می گرفتم و تو پسكوچه های شیروانی حساب یارو را می رسیدم.تازه همكارانش بودند كه او را لو دادند. و گرنه ما خودمان كه بو نمی بردیم.كه یارو اصلا این كاره بوده است و همهء بیمارانش تومور داشته اند.اگر نشانی بدهم خیلی از زنهای این شهر می شناسندش.اما گورپدرش با نشانی هایش.آخرینش جهنم.فقط برای تصفیه حساب با او هم شده من حاضرم گستردگی و بی سرانجامی روز قیامت را با طشت مس خورشیدی بالای سر و شمشیر باریكتر از مویش به عنوان پل، قبول كنم.قبول كه هیچ – تحمل كنم .می بینید كه هنوز مثل جاكش ها دارم خط و نشان می كشم. بعد از این فضاحت بود كه رفتیم سراغ دوا درمانهای خانگی .هرچه بود بی ضرر بود .وخستگی هم در می كردیم. و بعد هم به این جواز میدادیم كه با هر نسخهء دستنویس فلان پیرزن خانواده آرزوی یك شاخه از خانواده بهپیشباز تخم و تركه ما بیاید. و این خیلی خوب بود.جذاب ترین قسمت قضیه.من اگر زندگی را از سر بگیرم در كوشش برای بچه دارشدن فقط به این قسمت اكتفا می كنم . چه آرزوها،چه خواب و خیال ها،چه نمازشب های مادرم،چه نذرونیازهای خواهرها…كه ما همه را بعدها دانستیم. من در بحبوحهء قضیه فقط آنقدرش را می فهمیدم كه مثلا نزدیك به چهل روز مدام ، روزی چهل نطفه تخم مرغاز خانه مادرم می آمد. حالا چه جور تهیه می كردند باشد. و من باید همه را می خوردم . خام خام .هیچ خورده اید؟ و این نسخه در خانوادهء ما خیلی اجر و قرب داشت. بخصوص كه در مورد خواهرم اثری بخشیده بود. همان كه به سرطان مرد. و خیلی بدجوری میشد اگر یك نسخه خانوادگی به این سادگی احترامش را می باخت. اگر در او اثر نكرده بود از كجا كه در من نكند؟ قرن ها به این نسخه عمل كرده بودند و افاقه ها دیده بودند و معجزه ها و تخم و تركه ها .خدا عالم استكه چند تای این خیل زاد و رود بر محمل همین نطفه های تخم مرغ در صلب پدران خود جا گرفته اند…چهل نطفهء تخم مرغ یعنی مایعی از نوع سفیدهء تخم و آمیخته با آن
و در حدود یك استكان. و پر از رشته های سفید قطع نشونده.یك سر هركدام توی گلو و سر دیگرش زیر دندان. و لیز .به چه والذاریاتی می خوردم باشد . اما دیگر نانوای محلهء پدری هم فهمیده بود. كبابی و چلوكبابی كه جای خود داشتند. چه خنده ها باید كرده باشندو چه تفریح ها!و چه حال من به هم می خورد! بوق مسائل توی رختخوابی ترا سربازار فلان محله زده اند و این هم سندش . و حالا تو باید این سند را بخوری. و نه یك روز، بلكه چهل روز تمام .آن حكم قانون و شرع و اخلاق- آنهم حكم طبابت و تخت عمل – و این هم فرمایش كلثوم ننه و دده بزم آرا ! بله. آسمان همه جا یك رنگ است . و تازه مگر تنها همین بود!نسخهء جگرخام هم بود،چله بری هم بود ،امامزاده بی سر هم بود در قم ، دانیال نبی هم بود در شوش . چله بری را عاقبت زنم نرفت. روز چهلم آب مرده شور خانه را روی سر ریختن!تصورش را هم نمی شود كرد. برای این كار دست كم باید همسایهء مرده شور خانه باشی .نكند خواهرم همین جورها رفته بود دم چك سرطان ؟و ما كه آمدیم تجریش و نزدیك قبرستان این چهارطاقی را ساختیم چه وسوسه ها كردند زنم را كه :
-ای بابا. ده قدم راه كه بیشتر نیست. یك توك پا می گذاری و بر می گردی . تنها كه نمی گذاریمت.
و پیش از بسته شدن قبرستان دیگر جوری شده بود كه هر وقت صدای لا اله الا الله از توی كوچه بلند می شد من بجای یاد آخرت بیاد زنهایی می افتادم كه حالا چله بری خواهند كرد.و به نوایی خواهند رسید.كمترین فایدهء مرگ! اما زنم عاقبت نرفت كه نرفت. امامزاده بی سر را رفت . یعنی به مادرم گفت كه رفته . و شوش را با هم رفتیم. و اصلا همین جوری شد كه شوش را دیدیم . این آدمهای قرن بیستمی !و بعدهم پزها كه :
-بله ستونهای آپادانای شوش كجا و مال تخت جمشید كجا…
و چه دخمه ای ! گود و تمیز و رنگ خورده . و زنهای عرب از بیخ حلق دعاخوانان. و هیچ زیارت نامه ای . یا اذن دخولی. و بی پله و سرازیر.و توی كوچه مگس ها روی طبق خرما ورقه های سیاهی كشیده.و توی پسكوچه ها دنبال بت مفرغی یا نگین یا سكه ای پرسه زنان و گنبد دانیال نبی درست همچون خوانچه های بزرگ نقل كه یزدیها در دكانهای شیرینی فروشی برای شب عید می بندند و سنگینی قلعهء فرانسویها بر سر شهر گرمازده،و شائور چون ماری ترسان و گریزان و دور دانیال نبی پیچ و تاب خوران و دو تومان كف دست هریك از بچه های راهنما. و چه گرمایی و چه خاكی ! و جستجوی قهوه خانه آنروز خیلی جدی تر بود تا جستجوی سنت و تاریخ و تخم و تركه.و ناهار ماست و نیمرو.و راستی چرا دانیال نبی چنین شهرتی بهم رسانده ؟
هم میان اعراب و هم میان فارس ها!یعنی چون در جلوگیری از آن كشتار به استر و مردخای كمكی كرده ؟یا یعنی تاسی به بنی اسراییل كه از دوازده سبط چنین دنیا را پر كرده اند؟ یا یعنی تمسكی برای دوام رفت و آمد به بلخی یا بخارایی كه در بحبوحهء قدرت خود…به هر صورت نمی دانم چرا آن روز هوس كردم قلیان بكشم.عین عربها.و ناهارماست و نیمرو. و سفیدهء تخم ها نبسته و نطفه ها نمایان!

اصلا بدی كار این بود كه درین قضیه هیچكاری را تا آخرش نرفتم . عوامانگی دواهای خانگی وقتی ظاهر می شد كه از تكرار بیهودهء اعمال جادو و جنبل مانند بجان می آمدم.
راستش حوصله ام سر می رفت.عین دعایی كه چهل بار باید خواند


در چنین مواقعی من همیشه وسوسه می شده ام كه آخر چرا با سی و هشت بار نمی شود ؟ و مگر چه فرقی هست میان این دو عدد؟ حتی اگر غرض دوام در كاری باشد. و یادم نیست بار سی و دوم بود یا سوم كه زدم زیرش.یعنی یك روز دنگم گرفت كه ببینم با نطفه می شودنیمرو درست كرد یا نه.سرزنم را دور دیدم و كیلهء آن روز را ریختم توی تابه. و چه نیمرویی! آب دماغ سفت تر شده . مایه ای از سفیدی در آن دویده و بی مزه. بضرب فلفل و نمك هم نتوانستم بخورم . اما بگمانم در وضع پایین تنهء گربه ها اثركرد .چون آن سال یك دفعه بیشتر از معهود بچه گذاشتند . و نه روی انبار هیزم . بلكه دور از نظر ما و توی سوراخ سمبه های شیروانی كه دست جن هم بهشان نمی رسید. و چه عذابی كشیدیم تا دكشان كردیم. آخرمن هیچوقت تحمل حیوانات خانگی را نداشته ام . بی تخم و تركه های دیگر را می شناسم كه كفتر بازی می كنند یا قناری و میمون و سگ وطوطی نگه می دارند.یكی دیگر را هم می شناسم كه یك اتاق گربه داشت.درست یك اتاق .خودش هم عددش را فراموش كرده بود . وظهر به ظهر یك مجموعه غذا برایشان می گذاشت كه دورش می نشستند و چه تماشایی.وچه كثافتی!من فقط به گنجشك ها علاقه دارم كه یكمرتبه حیاط را پر از سر و صدا می كنند و بعد یك مرتبه معلوم نیست از چه می ترسند و پچ پچ كنان توطئه ای، و بعد می پرند. و بعد به ماهی های حوض كه نه به وقاحت سگ و گربه می رینند و نه باری روی دوش خاكند و اصلا از جنس دیگرند و در دنیای دیگر.و نشستن سر حوض و تماشای حركت نرم و تندشان و زیر و بال رفتن هاشان و تحول رنگشان و فصل تخم ریزشان و ریسه شدن نرها دنبال ماده ها و بعد بچه ماهیها…عجب! شده ام عین پدرم.خدا بیامرز چه علاقه ای به ماهیها داشت . رها كنم.

بعد از این قضایا باز راه افتادیم و رفتیم سراغ اطبا.به تلافی آن حماقت ها. یعنی حالا كه فكرش را می كنم می بینم لابد اینطور بوده است.بامكش مرگ مایی آنها دمار از روزگار عوامانگی ها درمی آوردیم .و اینجوری دو سال دیگر شدم مشتری اطبا. و این بار همهء بار را خودم به تنهایی به دوش كشیدم. آن تجربهء لولهء تخمدان برای هفت پشتمان-پشتی كه در كار نیست برای هفت جدمان كافی بود. ولی آن چه مسلم است این كه بی تخم و تركه ماندن ما دكان آیندهء هیچ دكتر بعد از این را كساد نكرده است.و راستی كه من به اندازهء هفت پشتم نان بهشان رسانده ام . كه راستی حیف نان !بله.اطبا را می گویم. و اصلا ببینم…نكند این نفرتی كه از آنها داری خود معلول…بله.فروید بازی كنیم. سرخوردن از واقعیت و آزمایش میكروسكوپی و بی اثر بودن پانگادوئین و ویتامین آ و تستوویرون مایهء بیزاری از این دلالهای واسطه شده .حتما.دست كم تاثیر دارد.طلب كارهم كه نباشی و تنها همچون گدایی شش سال در خانه ای را بزنی و جوابت را ندهند،ناچار حق داری نسبت به آن خانه و صاحبش و برو بیایش كینه بورزی و نفرت . ونفرینشان كنی . گاهی به زبان جاكش ها و گاهی به زبان گداها. و نه من گدا بوده ام و نه آنها در خانه را بسته بوده اند. درها باز و قیافه ها خندان و همه چیز پر از زرق و برق و در هر جمله ای هزار امید. اما جواب؟بی جواب.عین جادوگرهای عهد دقیانوس.یك اسم نامانوس-پانگادوئین-یا یك ورد.-پنی سینوتراپی! و یك عمل نامانوس.-در آوردن تومور! من اگر خیلی همت كنم برای اطبا همان قدر ارزش قائلم كه قبیلهء دماغ پهن های برنئو نسبت به جادوگرشان. ولی این جادوگرهای قرتی از فرنگ برگشته در قبیلهء دنده پهن هایی مثل من زندگی می كنند.و در تهران. نه در برنئو . و تازه خیلی از آنها را من یك به یك شناخته ام . این یكی كلاه قرمساقی زنش را به سر دارد. آن دیگری مورفینی است.آن دیگری دواهای مجانی نمونهء كمپانی را به دواخانه ها می فروشد. آن دیگری برای هر مردهء مشكوكی به راحتی جواز حملهء قلبی صادر می دهد.آن دیگری…و اصلا اگر قرار بود اسرار اطبا بر ملا بشود دیگر دكان هیچ دعانویس و رمالی بسته نمی شد. چون من یكی شان را می شناسم كه با الكتروشوك –یك ورد دیگر-دست كم دو هزار نفر از اهالی این شهر را دیوانه كرده است. دو هزار نفری كه هر كدامشان در اول كار فقط خسته بوده اند یا عصبانی یا غمزده یا مادرمرده. و حالا دیوانه اند. و بعضی شان زنجیری.با این بابا گاهی نشست و برخاست هم داشته ام.به علاج واقعه قبل از وقوع.می دانید چه می گوید؟چشمهایش را میدراند و یك سخنرانی می كند دربارهء اینكه هر آدمی كه روی دو پایش راه می رود بنوعی دیوانه است. منتهی دیوانه داریم تا دیوانه . معتقد است كه این كلمه دیگر قادر نیست بار همهء انواع جنون را بكشد. و بعد وردهایش شروع می شود: یكی نوراستنیك است دیگری نوروپات، دیگری نوروتیك-دیگری مگالومن دیگری شیزوفرن دیگری هیپوكرندریاك و همین جور…و اگر حالش را داشته باشی و از او بپرسی پس یك آدم سالم (بزبان خودش –نورمال)چه مشخصاتی دارد ؟آنوقت باز چشمهایش را میدراند و یك سخنرانی دیگر.و دهنش كه كف كردتو می فهمی كه ای بابا دارد نشانی همهء بقال های سرگذر را می دهد.چرب زبان.دروغگو.مداراكننده.نرم.متواضع و نان به نرخ روزخور.یا مشخصات همهء دكترها را.و راستی چه می شد اگر تیمارستانی می داشتیم با ظرفیت پذیرایی دو میلیون نفر؟ و این حضرت را می گذاشتیم تا اداره اش كند؟تا همهء مادر مرده ها را نوراستنیك كند و همهء غمزده ها را شیزوفرن؟…و باز خدا پدر این یكی را بیامرزدكه دست كم حكم می كند.وخیلی هم به سرعت.درحالیكه دیگران نه حكم می كنند نه نومید می كنند. فقط اما می گذارندیا شك می انگیزند یا امید دروغی می دهند.تشخیص با آزمایشگاه است و با دستگاه عكس برداری و نسخه را هم كمپانی از قبل پیچیده.وآنوقت یك مرتبه گندش درمی آید كه خود كمپانی دواساز را در فلان گوشه از ینگه دنیا كشیده اند پای محاكمه –چرا كه دوای جلوگیری از آبستنی اش سرطان می آورده است .جلوگیری از آبستنی! بله . دنیا دارد از دست خوش تخمی اهالی خودش به عذاب می آید و تو داری غم بی تخم و تركه ماندن را می خوری! و آنوقت این دلالهای واسطه میان آزمایشگاه و دواخانه!چگونه می خواهید معجزه كنند؟ و دو تا اسپرم را در یك میدان برسانند به هشتاد هزار تا؟ بیشتر مطب هاشان به این علت پر و پیمان است كه خودشان سروپزی دارند و زنها بیكاره اند و ددر می روند…نه آقای دكتر…روی لپم نیست.بیخ گوش…آهاه. روی بناگوش .آه آه …قربان دستت دكتر جان !…اینها را بارها سیاحت كرده ام. و آن پیر سگ را با موهای سفید مچش…رها كنم

بله . همین جوریها دو سال دیگر شدم مشتری مداوم این اماكن.دیگر تنم شده بود لحاف پر پنبه ای-پذیرای هر نوع جوالدوزی. و جوری شده بود كه انگار روی بازوها و پشت رانهایم رابا پوششی از چرم گاو پوشانده اند. پوستی با آستر دوبل. دو سه بار سوزن سرنگ در تنم شكست و یك بار زیر آمپول عصارهء جگر از حال رفتم و از صندلی افتادم و حالم كه جا آمد دیدم دواخانه دار در رفته، در دكانش ایستاده و دارد هوار میكشد…و یك درد كهنه لابلای انساج تنم نشسته بود همچون كركی ته جیب. و این كثافات خوراكی و تستوویرون ها چنان اعتدال مزاجم را به هم می زد كه اصلا گمان نمی كنم آن چندساله خودم بوده ام . اشتهای كاذب پس از بی میلی عجیب.بعد پرخوری.بعد زیر و بالا شدن.بعد تهوع.بعد امساك.بعد اسهال . بعد كلافگی . اصلا دیوانه می شدم.جای آن یارو صاحب تیمارستان خصوصی خالی كه بیاید و یك انبان اسم های فرنگی روی حالات روحی آن ایامم بگذارد. در همین حالات بود كه دو نفر را به قصد كشت زدم . یك بار یك شاگرد نره خر را –وقتی مدیر مدرسه بودم. و بار دیگر آهنگر روبروی خانه مان را كه بعداز ظهرها با سمبادهء برقی اش روی مغز ما آهن می تراشید.بخصوص روی مغز پدرم كه جمجمه اش را از سه چهارجا با مته سوراخ كرده بودند و خون مرده را كشیده بودند و مثلا از بیمارستان پناه آورده بود به خانهء ما كه بی زاق و زوقیم تا دور از سر و صدای نوه ها و نتیجه ها چند روزی در امان باشد . یارو چنان نكره ای بود كه خودم هم باورم نشد كه زده باشمش .چه رسد به قاضی دادگاه كه از دوستان بود و گمان می كرد فقط از قلم من كاری ساخته است. دادگاه چهار روز بعد از واقعه بود. ولی یارو هنوز دورچشم راستش مثل لبو بنفش بود و ورآمده.و خود چشم بسته.نكند كورش كرده باشی احمق؟ كه وحشتم گرفت. از آن سربند بود كه فهمیدم عجب محكم باید باشد این جمجهء آدمیزاد ! با تمام كله زده بودم توی تمام صورتش . اما نه شاهدی داشت و نه پرونده كامل بود. و اصلا كه دیده بود؟ فقط یك ورقهء معاینهء طبی داشت كه برایش هفت روز استراحت نوشته بودند. كه خیالم راحت شد. لابد چشم را هم معاینه كرده بودند و اینطور نوشته بودند. از قضا صاحب دكان هم –همانروز واقعه-از ارادتمندان درآمده بود و با اینكه كنتور سه فازش را با سنگ خرد كرده بودم و از تماشای نور سبز و آبی اتصال برق در متن روشنایی روز تعجب ها كرده بودم و شادیها ، رضایت داده بود و اینها همه وقتی اتفاق افتاده بود كه یارو شاگرد دكان كه كاسهء از آش داغتر شده بود ، رفته بود دنبال پاسبان وهمسایه ها وساطت كرده بودند و آشتی كنان و الخ…به پیشنهاد قاضی خواستم پولی بدهم و سرو ته قضیه را به هم بیاورم. اما یارو قبول نكرد. نه اینكه از اصل پول نخواهد.نه.در این صورت مثل خودمن بود كه تخم و تركهء شازده را بیخ ریش نچسبانده بودم. پول كمش بود. آنچه می خواست درست است كه فقط هفت روز كارش بود اما حتما بیشتر از نازشست یك شوت محكم بود ،با كله در فوتبال.كه من بچه مدرسه –ای- كه بودم از عهده اش خوب بر می آمده ام.
این بود كه پرونده به علت فقدان دلیل بسته شد و یارو هم دو روز بعد دكانش را جمع كرد و رفت…اصلا كجا بودم ؟قرار شد مرتب باشم.


فصل 4

این جوری بود كه دیگر اقم نشست از هرچه دوا بود و دكتر بود و سرنگ بود و نسخهء خاله زنكی بود و از هرچه عمقزی گل بته گفته بود.حالا دیگر حتی تحمل بوی آزمایشگاه و مطب را هم ندارم. یا حتی تحمل دلسوزی دیگران را كه ای بابا ما بابچه هزار گرفتاری داریم و شما بی بچه یكی …یا دیگر انواع آداب معاشرت را. و این قضایا بود و بودتا داستان وین و آن مردكهء اولدفردی كه خیالمان را تخت كرد و برگشتیم.آنوقت هر بار زنم هوس بچه می كرد یكی از خواهر هایم را یا خواهربرادرهای خودش را صدا می كردم با زادورودشان كه می آمدند و دو سه روزی یا فقط یك صبح تا عصر-همین هم كافی بود – مزهء بچه را به او می چشاندند با شاش و گهش و بریز و بپاشش و بردار و بگذارش و عر و بوقش و قهر و تهر و دعوا و الخ …و باز برای مدتی خلاص. تا دیگر اینهم شد عادتی . حتی وظیفه ای كه گاهی كلافه مان می كند .واه!مگه می شه ما سالی یك دفعه هم آق دایی رو نبینیم ؟…یا برادر ما سال به سال كه به ما می رسد…یا پس واسهء چی از قدیم و ندیم گفته اند خانهء خاله…و از این جور. و مگر خواهرها و خواهر زاده ها یكی دو تا هستند ؟ دو خانواده با تمام عرض و طولشان. و در یك نقطه ، التقا كنند. در نقطهء صفر بی تخم و تركگی ما.و تازه از فلان پسر عمه و دختر دایی كه گله می كنی كه چرا خدمت نمی رسیم. صاف درمی آید و می گذارد كف دستت كه : آخه می گندشما از بچه بدتون میاد…ده پدر سوخته ها! با زاد و رودش آمده و یك صبح تا عصر وقتت را گرفته ، اینهم مزدش! و بعد هم تو هرجایی با زنت دو نفری می روی اما جواب را دست كم به هفت نفر باید بدهی. و از این حساب های بقالانه…و اصلا بحث از این نیست كه ببینی یا نبینی مردم چه می گویند.بحث از این است كه هر رفتارت حمل شونده به بی بچه ماندن است.در حالیكه تو می خواهی یك آدم عادی باشی. با رفتاری عادی . مثل همه . نه می خواهی حسرت بكشی و نه حسد بورزی و نه بی اعتنا باشی . آنوقت اگر با بچه های مردم خوب تاكنی و گرم باشی و قصه برایشان بگویی و بگذاری از سر و كولت بالا بروند پدر و مادرش می گویند حسرت دارد . و حتی بفهمی نفهمی بچه هایشان را از آزادیهائی كه تو بهشان داده ای منع می كنند و شاید در غیابت اسفند هم برایشان دود كردند. تو چه می دانی ؟ و اگر باهاشان بد تاكنی و از اخ و پیف و شاش و گهشان دلزدگی نشان بدهی می گویند حسودیش می شود.و اگر بی اعتنائی كنی و اصلا نبینی كه بچه ای هم در خانه هست با شری و شوری و یك دنیا چرا و چطور…می گویند از زور پیسی است.و خشونت بی بچه ماندن است.با مردم هم كه نمی شود برید. و این مردم دوستانند،اقوامند.بزرگترند، كوچكترند و هر كدام حالی دارند و شعری و بچه ای و ضعف هایی و احساساتی و می خواهند تو آنها را همانجور كه هستند بپذیری. و تو هم می خواهی اما نمی توانی.چون وضعی استثنایی داری. و آنوقت مگر می شود بچه شان را ندیده بگیری یا بهش زیادتر از معمول وربروی یا بد اخمی كنی ؟…وباز همان دور تسلسل . و مهمترین قسمت قضیه اینكه تا تو صد صفحه اباطیل چاپ بزنی بچه های دوستان واقوام صد سانتی متر كشیده تر شده اند و حالا مردی شده اند یا زنی و تا تو بیایی بفهمی كه با كودك دیروزی چه جور باید رفتار كرد كه مادر و پدرش آ زرده نشوند خود آن كودك اكنون جوانكی از آب درآمده است و تو به هر صورت از قلمرو حیات او و ذهن او بیرون مانده ای …و اینجوری كه شد تو حتی این دلخوشی را هم نمی توانی داشته باشی كه اگر دیگران جان خودشان را در فرزندانشان می كارند تو در این كلمات می كاری و دیگر گنده گوزیها… چون دست كم از عالم كودكی اخراج شده ای . از عالم بچه ها. و دو تای از این بچه ها مال خواهر زنم . هما.كه خودش را كشت . بهمین سادگی.مواظبت از دو تا دستهء گل را رها كرد به تقدیر و سرنوشت و به یك شوهر سرتیپ شونده . و خودش را كشت . آخر چرا این كار را كردی زن ؟ بله . اواخر تابستان سال 1341 بود . روزهای آن زلزلهء نكبتی !

داشتم صبحانه می خوردم كه تلفن صدا كرد.معمولا زنم می رود پای تلفن. اول سلام و علیكی نا آشنا و از سر خونسردی. و بعد بله همین جاست. و بعد مدتی سكوت و بعد سلام و علیك دیگری. و بعد صدایش احترام آمیز شد و سایهء مبارك كم نشود…من داشتم چایم را مزه مزه می كردم كه یك مرتبه فریادش بلند شد.به گریه. و چه گریه ای.كه از جا پریدم.هق هق می كرد كه رسیدم.گوشی را گرفتم و :
-چه خبره صبح اول صبح ؟
كه یارو خودش را معرفی كرد.تیمسارسپهبد…درست همین جور.
-خوب چه فرمایشی داشتید؟
كه خبر را داد. خیلی نظامی و خیلی تلگرافی. كه بله 75درصد از پوست سوخته.با نفت.صبح از كرمانشاه تلفونگرام كردند…وحالا من…كه گفتم :
-نمی شد اول مرد خانه را خبر كنید؟
كه یارو جا خورد.با همهء تیمساری اش . و جوری شد كه دیدم بد شد.این بود كه افزودم:
-خوب می فرمودید.
البته هنوز در قید حیات…اما خانم برای موقعیت های نامناسب…لابد میدانید كه اتوبوسهای كرمانشاه از كجا حركت…
حتم دارم كه نظامی های آن سر دنیا هم فاجعهء هیروشیما را با همین تعبیرها به واشنگتن و مسكو گزارش داده اند . و اصلا بدیش این بود كه تا گوشی حرف می زد. من نمی توانستم خودم را جمع و جور كنم .یا فكرم را.یارو كه دست بسر شد زنم را كشیدم پای میز.هنوز گریه می كرد.یك چایی برایش ریختم و :
-می گذاری بفهمیم چه باید كرد؟
-مگر چه شده ؟…من الان دق می كنم.آخر بگو چه شده؟
در چشمهایش می خواندم كه چیزی شنیده است. اما هنوز جراتش را نداشت.هنوز خبر در ذهنش ته نشین نكرده بود. این بود كه سكوت كردم و سیگاری…و
-بجای دق كردن بهتر است به پیشباز واقعه برویم.حاضری؟
-من خودم را می كشم.
-همین دوازده هزار نفری كه زیر هوار زلزله رفته اند كافیست.پاشو برو لباست را بپوش.
كه هق هق كنان رفت.یكی دو جا را باتلفن گرفتم. و اندكی از بار خبر را بدوش برادری یا همریشی گذاشتم و حاضر شده بودم كه او هم آمد.با چمدانی در دست.بازش كردم كه صابون و حوله ای در آن بگذارم.لباس سیاهش توی چمدان بود.پس خبر را شنیده بودی. و برویم . و رفتیم. ساعت نه صبح روی نوار خاكستری جادهء مهرآباد بودیم و 7شب از زیر طاق بستان می گذشتیم . قزوین را در آینه دكان خرازی فروش كنار خیابان دیدیم.با عینكی تازه و تنگ و سیاه. و گفتم :
-می بینی زن ؟ آنقدر عر و بوق كردی كه یادمان رفت عینك برداریم.
و چه بهتر. آن بساط نكبت بار زلزله را با عینكی هرچه تنگ تر و تارتر می دیدیم بهتر بود.ناهار را زیر سایهء درخت غبار گرفتهء یكی از قهوه خانه های سر راه خوردیم. درست چسبیده به الباقی سفرهء زلزله.عمارت سنگی قهوه خانه انگار از داخل تركیده بود و سنگهای تراش خورده هریك در گوشه ای و سر تیرها از میان خاك و پوشال بیرون مانده. و مردكی لاغر كه روی همان یك زیلوی ما نیمرو می خورد نمی دانم در قیافهء ما چه دید كه به دو استكان عرق مهمانمان كرد.و از گاوهایش گفت كه همه حرام شده اند. و حالا او می ترسید كه پوست دریده شان را هم كسی نخرد.و باز رفتیم. و همدان را خواستم در یك لیوان آبجو ببینم. به عنوان رفع خستگی.كه نشد.ناچار به یك لیوان از این آب های رنگی قناعت كردیم.كنار خیابان.و باز رفتیم.وپاهای من عین اهرمها.بی حس.تمام راه عبارت بود از بیابانها یا تپه ای و بر سر آن با تیرك ها سه پایه ای ساخته و با گونی و جاجیمی رویش را پوشانده و خرت و خورت زندگی دهاتیها اطرافش پراكنده و پرچمی سیاه بر بالای همهء بساط.روستاها همچون بار خربزهء كرمویی بزمین خورده و تركیده و مردان كنار جاده به گدایی نشسته و دو دو زنان.و یك جا جاده شكافته بود. از عرض.و درست انگار كه از پله ای بیفتیم.نگهداشتم كه چرخها را وا برسم.پاها نا نداشت. و طول كشید. كه ریختند.گمان كرده بودند ما هم به خیرات و مبرات آمده ایم.به تصدق اشرافیت !هر كدام با یك گونی خالی زیر بغل. و تصدق دهندگان؟ هركدام با یك گونی بدوش پر از پاره پوره های زندگی یا نان و آب و قند وشكری. ولی ماشین ما خالی بود.من بودم و زنم و یك چمدان روی صندلی عقب و تویش یك لباس سیاه.بیشتر بچه ها بودند.پیشقراول.و دنبالشان مردها.و نمیدانم در قیافهء ما و رفتارمان چه بود كه كم كم پس نشستند.آیا وبازده بودیم یا جذام داشتیم؟هیچكدام.فقط هیچ بار و بنه ای نداشتیم جز پیراهن سیاهی در چمدانی.و چشمهامان مادری را می دید كه دیشب خودش را به آتش نفت كشیده بود.و بچه ها! ویعنی به موقع خواهیم رسید؟و كاری از دستمان برخواهد آمد؟و اصلا چرا راه افتادیم؟هشتصد كیلومتر راه را یكسره رفتن و برگشتن –تازه اگر سالم برسی-با 75درصد پوست كه سوخته؟دیگر چه امیدی؟اما نه.من همیشه
به پیشباز حادثه رفته ام .همیشه.هرگز حوصلهء این را نداشته ام كه بنشینم و به چه كنم چه نكنم دست ها را بمالم تا واقعه در خانه را بزند.همچون داستان این تخم و تركه…اگر از همان اول به پیشباز این حادثه هم رفته بودی ؟و مگر از كجا می دانستی ؟ و اصلا مگر نرفتی ؟ و اصلا حالا چرا راه افتاده ای؟چرا به تو خبر دادند؟از همهء خانواده چرا تو را خبر كردند؟ و اصلا خبركردندكه چه؟مگر من درین مرگ چه دستی داشته ام؟شهیدنمایی موقوف.مگر دیگران در آن مرگ دوازده هزارتایی چه دستی داشته اند؟ واقعیت این است كه مردی یك عمر دنبال سرتیپی در هر كورهء مرزی درست همچون كاروانسرایی بسر برده و هر سال یا دو سال عمر خود را و سلامت خانوادهء خود را در ستاد گمنام پادگانی دفن كرده و به ازای آن نشانی را همچون سنگ قبری بر روی دوش خود كوبیده…و زن خودش قابله بوده و دست كم سالی یك بار كورتاژ كرده و كرده تا نه خونی در تنش مانده نه عقلی به كله اش.وچرا؟چون زاورای بیابانها بوده.چون یك بیمارستان شهر متكی به او بوده.چون خیال می كرده همان دو تا بچه كافی است...
. و چون می دیده كه همین دوتا بچه هم به خشونت های نظامی پدر بیشتر میل دارند تا به ناز و نوازش زنانهء مادر. و حالا طاقت زن تمام شده و خلاص. واقعیت!و زنت هم كه می داند. و از دست شما دوتا هم هرچه بر می آمده كرده اید از دلسوزی و توصیه و راهنمایی كه مستقر باشند ،كه مدرسهء بچه ها عوض نشود، و آن شیراز و آن اصفهان و آن خانه و حالا كرمانشاه. و اصلا تو چرا راه افتاده ای ؟ كه یك مرتبه دیدم با این بی تخم و تركه ماندن ما كم كم شده ایم كدخدای ده .جوابگوی همهء واقعیت ها!حل كنندهء همه مشكلات . قاضی همهء دعواهای خانوادگی . پدر و مادر همهء یتیم ها و مادرمرده ها و …گنده گوزی نكن. قرارشد بی خودنمایی و شهیدنمایی…واین جوری بود كه به كله ام زد حالا كه اینطور است چرا پدر همهء این بچه ها نباشی ؟ این بچه ها را می بینی ؟ این وارث بی سهم مانده از این مائدهء زمینی را ؟…چرخ ها را معاینه كردم و برگشتم توی ماشین گفتم :
- می خواهی یكی دو تا از این بچه ها را برداریم؟ خیلی هاشان بی پدر مانده اند.
- گفت:-حوصله داری ؟ من نمی دانم خواهره چه بلایی سر خودش آورده و بچه هاش چه می كنند؟ بجنب برویم.

و رفتیم. باز دهات. باز بساط تعاون و باز بچه ها سر راه و باز گونی ها زیر بغل. كه یك مرتبه به كله ام زد چرا می خواهی با انتخاب یكی از اینها دیگران را از قلمرو ذهنت بیرون كنی ؟ و این (یكی)چه مال خودت،چه سر راهی ، چه زلزله زده…هر كدام كه باشند در یك دنیا را بروی تو خواهند بست . تو را وادار خواهند كرد كه از یك دنیا به (یكی) قناعت كنی . اما یك جای دیگر مغزم چیزی جنبید كه برو بابا…ژید هم همین اداها را درآورده بود…و گفتم:
-دیدی بابا چه خوب كردیم آمدیم.
- آره. آدم غم خودش را فراموش می كند.
دیدن اموات هم همین خاصیت را دارد. اما اینها بیشترشان به تصدق آمده اند. به كفاره دادن، مردم شهری با كامیون های پر و پیمان و سیاهپوش می رسیدند.باد كرده و پر طمطراق. و یك مرتبه جاده در نقطه ای بند می آمد.هجوم دهاتیها و نظارت سربازان كه از سربازی فقط تفنگ بیكاره ای داشتند. و تانكرهای آب و نفت و تیرك چادرها را كه داشتند می كوبیدند. و مزرعه ها رها شده بود و قناتها ریخته و سرچشمه ها خشك و فریاد كشت را می شنیدی و نالهء تك درخت های بی آب مانده را. و هیچكس در آبادی-خبر لاشه های گم شده زیر آوار. و همه كنار جاده منتظر. و نگران یك لحاف بیشتر یا یك چادر بزرگتر یا یك كیسه برنج برای زمستان. و مخبرها پلاس و جاده های فرعی پر از گرد و خاك. و یك جا با تیر و خاك پلی بر نهری خشك می بستند تا اولین پیام آور شهر با باری از خیرات و مبرات به ده كورهء ویران شده ای برسد . و چه هیجانی! پیچیده در بوی مرگ.عین قبرستان.یا در صحن امامزاده ای .و من با چشم های تار می راندم و می راندم و می راندم.دیگر دستها هم چیزی جز اهرمی نبودند. هرگز چنان از سر نومیدی نرانده بودم. و در چنان معبری از خیرات.با تمام پشت سكه اش . حتی برای آب هجوم می كردند .آب لوله كشی شهر.تنها چیزی كه در آن بساط نبود حق بود .حق بشری.اینها باید چنین خاكستر نشین باشند تا آنها چنین به خیرات بیایند.لایق ریش هم.دو طرف سكه را می گویم.یك جای دیگر مجبور شدیم لنگ كنیم.هیاهویی بود كه نگو.بوی نفت در هوا و فحش و فضیحت…چه خبر است؟ یكی از بازاریها صد تا سماور نذر داشته راه افتاده با یك كامیون آب و یكی كوچكتر نفت آمده كه اینجا سماور با آب و آتش پخش كند.گویا محل سادات محله بود. و ماموران تعاون خواسته اند نظارت كنند و یارو حاضر نبوده .كله خری و بشما چه و دعوا و كش مكش. تا هم شیر آبش را باز كرده اند و هم نفتش را .و یارو سماورها را برداشته و در برده. و حالا اهالی از تمام اطراف خبر دار شده اند و ریخته اند و تفنگ ها دیگر بیكاره نیستند.بلكه حافظ نظم اند…

بزحمت راهی باز كردیم و باز رفتیم. هرگز چنان از سر نفرت نرانده بودم. و هشتاد و نود. كه شاید بموقع برسی! و زنم هرگز چنان آرام و نترس وردست من ننشسته بود و تاریك و روشن بود كه از پای بیستون گذشتیم.به گمانم این یكی هم بچه نداشته.گرچه داشته .تاریخ می گوید .مرده شور تاریخ را ببرد .من می گویم حتما نداشته .و گرنه برای خودش چنین سنگ گوری به چنین ارتفاعی نمی كند…و داشتم در دل می خندیدم كه از بغل ردیف ماشین هایی گذشتیم كه شبحشان در زمینهء روشنایی میرندهء افق غرب شبیه به قطاری بود از كاغذ سیاه بریده و چراغهاشان سوراخهایی كه نور غروب كنندهء خورشید از پشتش چشمك می زند.از بغلشان كه گذشتیم دلم هری ریخت تو.چه آهسته می رفتند.ده تایی. و پیشقراولشان آمبولانسی.همهء اینها را بعد دیدم.یعنی رد كه شدیم فهمیدم كه دیده بودم. و پا را روی گاز فشردم.در حدود صد كیلومتر بودیم كه زنم بجوش آمد:
-چه می كنی ؟
-دیگر رسیدیم.بابا.
نمی خواستم آن صحنه وسط بیابان پیش بیاید .آن صحنه كه قرار بود زنم را برایش آماده كنم. و آنهم پای چنان سنگ گوری بر سینهء كوه.و اینك شهر.پر از نظامی. و سر بالا. و خر و درشكه و آدم در هم.و بهمان زودی آخر شب بار فروشهای دوره گرد.و میدان ها چه شلوغ. و موتور دم به دم خاموش می كرد.به صد كیلومتر ساعت راندن و پیستون ها را بد عادت كردن و حالا سر بالا و دندهء دو و ده كیلومتر در ساعت.به جای پاسبانها سرشب از نظامی ها نشانی گرفتم و دست چپ، بعد دست راست . و از نو استارت زدن و باز خاموش كردن .نكند جوش آورده باشی؟…وخیابانی دیگر و كوچه ای و پیچی و این هم خانه.اما هیچكس نبود.جز سربازی.دستپاچه و لكنت دار.و سرسرا خالی و همهء درها بسته . و من شارت و شورت كنان و در جستجوی بوی كافور در فضا.كه یك مرتبه فریاد كشیدم:
-پس این صاحب خانهء احمق كجااست؟
كه زنم درآمد:-چته بابا؟
بزودی می فهمی جانم.بزودی.یعنی دارم آماده ات می كنم…و آب خواستم و تا تلفن را از بالا بیاورند در باز شد و مردی خوش قد و قامت تپید تو و سلام و علیك و :
-عجب تند می رفتید.خطرناك بود.هرچه كردیم نتوانستیم برسیم.
كه من نشستم.روی پلكان.یعنی پاهایم تا شد.اولین بار در عمرم.اول گمان كردم كسی از عقب زد توی گودی زیر زانویم كه دیدم دارم می نشینم.خودم را كشیدم روی پلهء اول .وسیگاری.و زنم داشت یك یك درهای بسته را دنبال اثری از خواهرش امتحان می كرد.بیارو گفتم:
-لابد ما را شناختید…جنابعالی؟
خودش را معرفی كرد: دوست صاحب خانه.بی نام.و بعد:
-بفرمایید برویم منزل ما.بچه ها آنجا هستند.كه پا شدم. خیس عرق و پاها از نا رفته. و زنم هاج و واج و بما نگران و یك مرتبه فریاد كشید:
-پس خواهرم؟
كه من از در گریختم.فریادش تا دم ماشین بدرقه ام كرد.چنان گازی می دادم كه نگو.گریه اش گریه نبود.چیزی بود كه نمی شد شنیدش.و یارو با جیپ از جلو و ما از عقب.و از نو كوچه ها و خیابانها و سربالایی و من همچون فیل مستی آمادهء هر تصادفی و زنم همچون كودكی به سكسكه افتاده.و شانس آوردند اهالی كرمانشاه كه آن شب هیچكدامشان را زیر نگرفتم. و خانهء یارو وسیع بود و پر از پلكان بود و از بچه ها خبری نبود.و زن صاحب خانه سیاه پوشیده به پیشباز آمد و سر سلامتی داد و فریادها و زاریها و بعد همریشم آمد.

-خودت را بدبخت كردی.یك عمر دنبال سرتیپی دویدی تا زنت درماند.حالا تنها بدو.
-نگو بابا.نگو كه این زن پدر مرا درآورد. آبروی مرا برد .آخر چرا با نفت…
-بدبخت!…حتمی ترین راه را انتخاب كرد.از این كارها سررشته داشت.
و تسلی های دیگر-یعنی فحش های دیگر تا آرام شدیم.و او نشست.و صورتش را پاك كرد و صاحب خانه چای آورد و رفت و آرامتر كه شدیم درآمد كه :
-كار بچه ها دیگر با من نیست.با خود شماهاست.اختیارشان با خاله است…
كه یك مرتبه جا خوردم.همه برای ما كیسه دوخته اند!…قبل از اینكه چیزی بگویم خانه پر شد از سنگ قبر بدوشان. و قهوه آوردند و رفتیم توی حیاط، كنار حوضی و زیر چراغی مجلس كردیم و جواز حمل جنازه را دادیم كه پای سنگ قبر عظیم بیستون به انتظار مانده بود.منتظر گوری و آرامشی.چیزی نوشتیم خطاب به برادران در تهران یا دایی و دیگران و سه نفری امضا كردیم و سه چهار نفر رفتند كه شبانه برانند و جنازه را از قلمرو سرتیپی یك تیمسار آینده دور كنند با آبرویی كه از او برده بود و بعد شب دیر وقت شد و شام آوردند و معلوم نبود برای كه و با زنم كه تنها شدم گفتم :
-بابا جان گوشت باز كن.این حضرت از عهدهء بچه ها بر نمیاید.اگر هنوز خیال می كنی بچه لازم داری چه بهتر از بچه های خواهر…
كه زد بگریه و جویده جویده گفت:-مگر ما به تقسیم ارث خواهر بیچاره آمده ایم؟
كه دیدم راست می گوید.و بعد یك آدمی بوده كه زندگی خودش را پاشیده.حالا به چه علت زندگی مرا از هم بپاشد؟ یا ترتیب بدهد؟زندگی مرا كه چهارده سال یك جور گذشته و یك چیزهایی در آن به عادت بدل شده.این بود كه به عنوان ختم كلام گفتم :
-ببین باباجان،گریه را بگذار كنار.و درست به حرفم گوش كن.این بابا بچه داری كننده نیست. می تواند برای رسیدن به سرتیپی بچه ها را هم بگذارد زیر پایش. و این بچه ها به هر صورت خواهر زاده های تواند. اگر تو بخواهی من هیچ حرفی ندارم. فردا صبح برشان می داریم و یكسره می رویم خانهء خودمان.
-تو خودت چه می گویی؟
-من ؟ برای من این بی بچگی شده است یك سرنوشت كه پایش ایستاده ام. هیچوقت هم كاری را حسرت بدلی نكرده ام .و به هر صورت ترتیبی به زندگی خودم داده ام كه نمی خواهم دیگری بهمش بزند.حوصله هم ندارم كه خودم را گول بزنم.این جوری كه باشد تنهایی ام را همیشه كف دست دارم.میدانی؟من اصلا از همین اندازه علاقه هم كه به این دنیا پیدا كرده ام بیزارم.اصلا وقتی من نمی توانم مسؤولیت خودم را بپذیرم –با همهء ناامنی ها و با همهء فرداهای تاریك-چطور می توانم مسؤولیت دو نفر دیگر را بپذیرم؟ ولی تو.تو حسابت جداست.وظایفی داری…كه حرفم را اینطور برید:
-این حرفها را بگذاریم برای تهران.من الان گیجم.و بعد شب دیر وقت بود و خوابیدیم.و چه خوابی !و صبح كه شد بچه ها را آوردند دختری و پسری- 14 و 10 ساله و چه بازیهاكردیم از دو طرف كه قضیه را بروی هم نیاوریم و چه بار سنگینی بود مرگ یك مادر، میان ما دو نفر و آن دو نفر.
بله.هشتصد كیلومتر راه را با این بار اضافی برگشتیم. از میان همان الباقی سفرهء زلزله.


فصل 5


مساله اصلی این است كه در تمام این مدت آدم دیگری از درون من فریاد دیگری داشته. یعنی از وقتی حد و حصر دیوار واقعیت كشف شد.و طول و عرض میدان میكروسكوپی.شاید هم پیش از آن. و این آدم، یك مرد شرقی. با فریاد سنت وتاریخ و آرزوها و همه مطابق شرع و عرف. كه پدرم بود و برادرم بود و دامادها هستند و همسایه ها و همكارهای فرهنگی و وزرا و هر كاسب و تاجر و دهاتی .حتی شاه.و همه شرعی و عرفی. و چه می گوید این مرد؟ می گوید از این زن بچه دار نشدی زن دیگر. و جوانتر. و مگر می توان كسی را پیدا كرد كه در این قضیه امائی هم بگوید؟ جز زنت؟ ولی آن مرد می گوید پس طلاق را برای چه گذاشته اند؟ و تو كه می خواهی مثل همه باشی و عادی زندگی كنی . بفرما.این گوی و این میدان.یا بنشیند و هووداری كند.آخر الزمان كه نیست. و خونش هم نه از خون مادرت رنگین تر است و نه از خون خواهرهایت و نه از خون اینهمه زنها كه هر روز توی ستون اخبار جنائی روزنامه ها می خوانی كه هوو چشمشان را درآورد یا رگ هووشان را زدند یا بچه اش را خفه كردند…و آن مرد نه تنها اینها را می گوید بلكه به آنها عمل هم می كند.تمبانش كه دوتا شد دو تا زن دارد و یك چهارطاقی كه خرید یكی دیگر. و یك شب اینجا و یكشب آنجا.یك دستمال بسته برای این خانه، یكی برای آن دیگری. و عینا مثل هم. عدالت پایین تنه ای. تنها عدلی كه در ولایت ما سراغ می توان گرفت.آنهم گاهی.و نه همه جا.و راستش ادا را كه بگذارم كنار و شهید نمایی را-می بینم در تمام این مدت من بیشتر با مشكل حضور این شخص دیگر خود-یعنی این مرد شرقی جدال داشته ام تا با مسائل دیگر.خیلی هم دقیق.دوتائی جلوی روی هم نشسته اند و مثل سگ و درویش مدام جر و منجر. و اینطور.به عنوان نمونه:

-آمدیم و زن دیگری هم گرفتی . دو تای دیگر هم گرفتی.عین برادرت.و باز بچه دار نشدی. آنوقت چه ؟

-آنوقت هیچی.طلاق می دهی و بهمان زن اول اكتفا می كنی.عین برادرت.یا نه.عین پدرت.زن دوم را هم نگه می داری . و اصلا می آوریش توی همان خانه ای كه زن اولت با زادورودش می نشیند.پهلوی خودتان.

-آنوقت فرق تو با برادرمان چیست؟مگر یادت رفته كه بچه خون دلی زن دوم برادر را از نجف به هن كشیدی و به كربلا بردی و به چه خجالتی او را بدست پدرش رساندی؟ و بعد چه كینه ها كه از این قضیه به دل گرفتی؟

-ول كن جانم.این حرف و سخن ها مال آدمهای خیالاتی است.یا احساساتی.باید مثل همه زندگی كرد.تا كی می خواهی ادای مبارزه را در بیاوری؟ پیر شدی دیگر. خیلی احساساتی باشی در این چهار صباح الباقی هم آب خوش از گلویت پایین نخواهد رفت. و اصلا نمی خواهی طلاق بدهی، نده.مثل پدرمان نگاهش دار.گفتم كه.مگر نشنیدی؟

-ده! مگر كور بودی یا كر كه وقتی سمنوپزان را می نوشتیم صدایت درنیامد؟ و اصلا مگر یادت رفته كه سر همین قضیه من و ترا با هم از عالم مذهب اخراج كردند؟ آخر بگو ببینم فرق من وتو با برادر و پدر چیست؟

-خیلی ساده است.آنها آدمهای دیگری بودند با زندگی دیگر.آنها هر دو روحانی بودند.نان ایمان مردم را می خوردند.حافظ سنت بودند.وچون ددر نمی رفتند ناچار تجدید فراش می كردند.مگر می شود مرد بود و شصت سال آزگار با یك زن سر كرد؟

-یعنی می گویی اگر ددر بروی مساله حل می شود؟ آخر خیلی ها هستند كه مذهبی هم نیستند و ددر هم می روند و زنها
دانیال باران , danial
دانیال باران - 14:35 1385/04/15
16
و پیش از بسته شدن قبرستان دیگر جوری شده بود كه هر وقت صدای لا اله الا الله از توی كوچه بلند می شد من بجای یاد آخرت بیاد زنهایی می افتادم كه حالا چله بری خواهند كرد.و به نوایی خواهند رسید.كمترین فایدهء مرگ! اما زنم عاقبت نرفت كه نرفت. امامزاده بی سر را رفت . یعنی به مادرم گفت كه رفته . و شوش را با هم رفتیم. و اصلا همین جوری شد كه شوش را دیدیم . این آدمهای قرن بیستمی !و بعدهم پزها كه :
-بله ستونهای آپادانای شوش كجا و مال تخت جمشید كجا…
و چه دخمه ای ! گود و تمیز و رنگ خورده . و زنهای عرب از بیخ حلق دعاخوانان. و هیچ زیارت نامه ای . یا اذن دخولی. و بی پله و سرازیر.و توی كوچه مگس ها روی طبق خرما ورقه های سیاهی كشیده.و توی پسكوچه ها دنبال بت مفرغی یا نگین یا سكه ای پرسه زنان و گنبد دانیال نبی درست همچون خوانچه های بزرگ نقل كه یزدیها در دكانهای شیرینی فروشی برای شب عید می بندند و سنگینی قلعهء فرانسویها بر سر شهر گرمازده،و شائور چون ماری ترسان و گریزان و دور دانیال نبی پیچ و تاب خوران و دو تومان كف دست هریك از بچه های راهنما. و چه گرمایی و چه خاكی ! و جستجوی قهوه خانه آنروز خیلی جدی تر بود تا جستجوی سنت و تاریخ و تخم و تركه.و ناهار ماست و نیمرو.و راستی چرا دانیال نبی چنین شهرتی بهم رسانده ؟
هم میان اعراب و هم میان فارس ها!یعنی چون در جلوگیری از آن كشتار به استر و مردخای كمكی كرده ؟یا یعنی تاسی به بنی اسراییل كه از دوازده سبط چنین دنیا را پر كرده اند؟ یا یعنی تمسكی برای دوام رفت و آمد به بلخی یا بخارایی كه در بحبوحهء قدرت خود…به هر صورت نمی دانم چرا آن روز هوس كردم قلیان بكشم.عین عربها.و ناهارماست و نیمرو. و سفیدهء تخم ها نبسته و نطفه ها نمایان!

اصلا بدی كار این بود كه درین قضیه هیچكاری را تا آخرش نرفتم . عوامانگی دواهای خانگی وقتی ظاهر می شد كه از تكرار بیهودهء اعمال جادو و جنبل مانند بجان می آمدم.
راستش حوصله ام سر می رفت.عین دعایی كه چهل بار باید خواند


در چنین مواقعی من همیشه وسوسه می شده ام كه آخر چرا با سی و هشت بار نمی شود ؟ و مگر چه فرقی هست میان این دو عدد؟ حتی اگر غرض دوام در كاری باشد. و یادم نیست بار سی و دوم بود یا سوم كه زدم زیرش.یعنی یك روز دنگم گرفت كه ببینم با نطفه می شودنیمرو درست كرد یا نه.سرزنم را دور دیدم و كیلهء آن روز را ریختم توی تابه. و چه نیمرویی! آب دماغ سفت تر شده . مایه ای از سفیدی در آن دویده و بی مزه. بضرب فلفل و نمك هم نتوانستم بخورم . اما بگمانم در وضع پایین تنهء گربه ها اثركرد .چون آن سال یك دفعه بیشتر از معهود بچه گذاشتند . و نه روی انبار هیزم . بلكه دور از نظر ما و توی سوراخ سمبه های شیروانی كه دست جن هم بهشان نمی رسید. و چه عذابی كشیدیم تا دكشان كردیم. آخرمن هیچوقت تحمل حیوانات خانگی را نداشته ام . بی تخم و تركه های دیگر را می شناسم كه كفتر بازی می كنند یا قناری و میمون و سگ وطوطی نگه می دارند.یكی دیگر را هم می شناسم كه یك اتاق گربه داشت.درست یك اتاق .خودش هم عددش را فراموش كرده بود . وظهر به ظهر یك مجموعه غذا برایشان می گذاشت كه دورش می نشستند و چه تماشایی.وچه كثافتی!من فقط به گنجشك ها علاقه دارم كه یكمرتبه حیاط را پر از سر و صدا می كنند و بعد یك مرتبه معلوم نیست از چه می ترسند و پچ پچ كنان توطئه ای، و بعد می پرند. و بعد به ماهی های حوض كه نه به وقاحت سگ و گربه می رینند و نه باری روی دوش خاكند و اصلا از جنس دیگرند و در دنیای دیگر.و نشستن سر حوض و تماشای حركت نرم و تندشان و زیر و بال رفتن هاشان و تحول رنگشان و فصل تخم ریزشان و ریسه شدن نرها دنبال ماده ها و بعد بچه ماهیها…عجب! شده ام عین پدرم.خدا بیامرز چه علاقه ای به ماهیها داشت . رها كنم.
دانیال باران , danial
دانیال باران - 16:12 1385/04/1
15
موهای مچ دست یارو از دستكش بیرون مانده بودو زنم جوری خوابیده بودكه من اصلا نمی توانستم…ولی حتی دادهم نزدم.فقط دیدم تحملش را ندارم. عین جاكش ها. عرق به پیشانی او نشسته، چشمهایش بسته ، و یك دنیا فریاد پشت لبش.و من پیراهن به تنم چسبیده و اصلا یكی بیخ خرم را گرفته. و دست یارو با ابزار می رفت و می آمد و چیزی را در درون زنم می كاویدو می خراشید و چه خونی …! و آنوقت من سرنگهدارم. بمعنی دقیق كلمه. كه دیدم دیگر نمی توانم. عجز را با تمام قامت در هیكلی ابزار به دست جلوی روی خودم ایستاده دیدم. و چه حالی ! دستش در دستم بود و دمبدم پیشانی اش را پاك می كردم. جوری نبود كه بتوان خودم را رها كنم یا او را. این بود كه بچه را رها كردم. حالا می فهمم.یكی دیگر از لحظاتی كه نفرت آمد. به سر حدمرگ.نفرت از هرچه بچه است.بله از بچه.از وارث نام ونشان.از پز دهندهء آتی به اسم و رسم پدر جاكشی كه تو باشی!از تقسیم كنندهء این دو تاخرت و خورت كه از فضولات چهارپنج سال عمر جمع كرده ای. با كتابها و لباسها: خوب دیگر چه داری، احمق جان…؟…كه با چنین مال و منالی چنین در جستجوی میراث خوارانی؟
این جوری بود كه لوله تخمدان هم اهمیتش را باخت. با هرچه تومور كه در بدنی ممكن است باشد.وپیش از من برای او.شاید به علت آن دستهای پرمو.باموهای سفید.شایدهم به این علت كه همهء مراجعان او عین همین جراحی را بایست می كرده اند. این را من بعد فهمیدم.بعد كه یارو مرد ، و میدانید زنم چه گفت؟ خبر مرگش را كه شنیدیم درآمد كه :
- پدر سگ گور بگوری . بد جوری هیز بود
و من تازه می فهمیدم كه چرا بار دوم پایش به اطاق عمل نمی رفت. و راستی اگر آن چشمهای هیز را مرده شور نبسته بود من با این دكتر چه می بایست می كردم؟حالا می فهمید كه چرا آن اولدفردی را احمق خواندم؟برای اینكه لابد من هم باید چوب و چماق دست می گرفتم و تو پسكوچه های شیروانی حساب یارو را می رسیدم.تازه همكارانش بودند كه او را لو دادند. و گرنه ما خودمان كه بو نمی بردیم.كه یارو اصلا این كاره بوده است و همهء بیمارانش تومور داشته اند.اگر نشانی بدهم خیلی از زنهای این شهر می شناسندش.اما گورپدرش با نشانی هایش.آخرینش جهنم.فقط برای تصفیه حساب با او هم شده من حاضرم گستردگی و بی سرانجامی روز قیامت را با طشت مس خورشیدی بالای سر و شمشیر باریكتر از مویش به عنوان پل، قبول كنم.قبول كه هیچ – تحمل كنم .می بینید كه هنوز مثل جاكش ها دارم خط و نشان می كشم. بعد از این فضاحت بود كه رفتیم سراغ دوا درمانهای خانگی .هرچه بود بی ضرر بود .وخستگی هم در می كردیم. و بعد هم به این جواز میدادیم كه با هر نسخهء دستنویس فلان پیرزن خانواده آرزوی یك شاخه از خانواده بهپیشباز تخم و تركه ما بیاید. و این خیلی خوب بود.جذاب ترین قسمت قضیه.من اگر زندگی را از سر بگیرم در كوشش برای بچه دارشدن فقط به این قسمت اكتفا می كنم . چه آرزوها،چه خواب و خیال ها،چه نمازشب های مادرم،چه نذرونیازهای خواهرها…كه ما همه را بعدها دانستیم. من در بحبوحهء قضیه فقط آنقدرش را می فهمیدم كه مثلا نزدیك به چهل روز مدام ، روزی چهل نطفه تخم مرغاز خانه مادرم می آمد. حالا چه جور تهیه می كردند باشد. و من باید همه را می خوردم . خام خام .هیچ خورده اید؟ و این نسخه در خانوادهء ما خیلی اجر و قرب داشت. بخصوص كه در مورد خواهرم اثری بخشیده بود. همان كه به سرطان مرد. و خیلی بدجوری میشد اگر یك نسخه خانوادگی به این سادگی احترامش را می باخت. اگر در او اثر نكرده بود از كجا كه در من نكند؟ قرن ها به این نسخه عمل كرده بودند و افاقه ها دیده بودند و معجزه ها و تخم و تركه ها .خدا عالم استكه چند تای این خیل زاد و رود بر محمل همین نطفه های تخم مرغ در صلب پدران خود جا گرفته اند…چهل نطفهء تخم مرغ یعنی مایعی از نوع سفیدهء تخم و آمیخته با آن
و در حدود یك استكان. و پر از رشته های سفید قطع نشونده.یك سر هركدام توی گلو و سر دیگرش زیر دندان. و لیز .به چه والذاریاتی می خوردم باشد . اما دیگر نانوای محلهء پدری هم فهمیده بود. كبابی و چلوكبابی كه جای خود داشتند. چه خنده ها باید كرده باشندو چه تفریح ها!و چه حال من به هم می خورد! بوق مسائل توی رختخوابی ترا سربازار فلان محله زده اند و این هم سندش . و حالا تو باید این سند را بخوری. و نه یك روز، بلكه چهل روز تمام .آن حكم قانون و شرع و اخلاق- آنهم حكم طبابت و تخت عمل – و این هم فرمایش كلثوم ننه و دده بزم آرا ! بله. آسمان همه جا یك رنگ است . و تازه مگر تنها همین بود!نسخهء جگرخام هم بود،چله بری هم بود ،امامزاده بی سر هم بود در قم ، دانیال نبی هم بود در شوش . چله بری را عاقبت زنم نرفت. روز چهلم آب مرده شور خانه را روی سر ریختن!تصورش را هم نمی شود كرد. برای این كار دست كم باید همسایهء مرده شور خانه باشی .نكند خواهرم همین جورها رفته بود دم چك سرطان ؟و ما كه آمدیم تجریش و نزدیك قبرستان این چهارطاقی را ساختیم چه وسوسه ها كردند زنم را كه :
-ای بابا. ده قدم راه كه بیشتر نیست. یك توك پا می گذاری و بر می گردی . تنها كه نمی گذاریمت
دانیال باران , danial
دانیال باران - 14:37 1385/04/15
14
بعد از این قضایا باز راه افتادیم و رفتیم سراغ اطبا.به تلافی آن حماقت ها. یعنی حالا كه فكرش را می كنم می بینم لابد اینطور بوده است.بامكش مرگ مایی آنها دمار از روزگار عوامانگی ها درمی آوردیم .و اینجوری دو سال دیگر شدم مشتری اطبا. و این بار همهء بار را خودم به تنهایی به دوش كشیدم. آن تجربهء لولهء تخمدان برای هفت پشتمان-پشتی كه در كار نیست برای هفت جدمان كافی بود. ولی آن چه مسلم است این كه بی تخم و تركه ماندن ما دكان آیندهء هیچ دكتر بعد از این را كساد نكرده است.و راستی كه من به اندازهء هفت پشتم نان بهشان رسانده ام . كه راستی حیف نان !بله.اطبا را می گویم. و اصلا ببینم…نكند این نفرتی كه از آنها داری خود معلول…بله.فروید بازی كنیم. سرخوردن از واقعیت و آزمایش میكروسكوپی و بی اثر بودن پانگادوئین و ویتامین آ و تستوویرون مایهء بیزاری از این دلالهای واسطه شده .حتما.دست كم تاثیر دارد.طلب كارهم كه نباشی و تنها همچون گدایی شش سال در خانه ای را بزنی و جوابت را ندهند،ناچار حق داری نسبت به آن خانه و صاحبش و برو بیایش كینه بورزی و نفرت . ونفرینشان كنی . گاهی به زبان جاكش ها و گاهی به زبان گداها. و نه من گدا بوده ام و نه آنها در خانه را بسته بوده اند. درها باز و قیافه ها خندان و همه چیز پر از زرق و برق و در هر جمله ای هزار امید. اما جواب؟بی جواب.عین جادوگرهای عهد دقیانوس.یك اسم نامانوس-پانگادوئین-یا یك ورد.-پنی سینوتراپی! و یك عمل نامانوس.-در آوردن تومور! من اگر خیلی همت كنم برای اطبا همان قدر ارزش قائلم كه قبیلهء دماغ پهن های برنئو نسبت به جادوگرشان. ولی این جادوگرهای قرتی از فرنگ برگشته در قبیلهء دنده پهن هایی مثل من زندگی می كنند.و در تهران. نه در برنئو . و تازه خیلی از آنها را من یك به یك شناخته ام . این یكی كلاه قرمساقی زنش را به سر دارد. آن دیگری مورفینی است.آن دیگری دواهای مجانی نمونهء كمپانی را به دواخانه ها می فروشد. آن دیگری برای هر مردهء مشكوكی به راحتی جواز حملهء قلبی صادر می دهد.آن دیگری…و اصلا اگر قرار بود اسرار اطبا بر ملا بشود دیگر دكان هیچ دعانویس و رمالی بسته نمی شد. چون من یكی شان را می شناسم كه با الكتروشوك –یك ورد دیگر-دست كم دو هزار نفر از اهالی این شهر را دیوانه كرده است. دو هزار نفری كه هر كدامشان در اول كار فقط خسته بوده اند یا عصبانی یا غمزده یا مادرمرده. و حالا دیوانه اند. و بعضی شان زنجیری.با این بابا گاهی نشست و برخاست هم داشته ام.به علاج واقعه قبل از وقوع.می دانید چه می گوید؟چشمهایش را میدراند و یك سخنرانی می كند دربارهء اینكه هر آدمی كه روی دو پایش راه می رود بنوعی دیوانه است. منتهی دیوانه داریم تا دیوانه . معتقد است كه این كلمه دیگر قادر نیست بار همهء انواع جنون را بكشد. و بعد وردهایش شروع می شود: یكی نوراستنیك است دیگری نوروپات، دیگری نوروتیك-دیگری مگالومن دیگری شیزوفرن دیگری هیپوكرندریاك و همین جور…و اگر حالش را داشته باشی و از او بپرسی پس یك آدم سالم (بزبان خودش –نورمال)چه مشخصاتی دارد ؟آنوقت باز چشمهایش را میدراند و یك سخنرانی دیگر.و دهنش كه كف كردتو می فهمی كه ای بابا دارد نشانی همهء بقال های سرگذر را می دهد.چرب زبان.دروغگو.مداراكننده.نرم.متواضع و نان به نرخ روزخور.یا مشخصات همهء دكترها را.و راستی چه می شد اگر تیمارستانی می داشتیم با ظرفیت پذیرایی دو میلیون نفر؟ و این حضرت را می گذاشتیم تا اداره اش كند؟تا همهء مادر مرده ها را نوراستنیك كند و همهء غمزده ها را شیزوفرن؟…و باز خدا پدر این یكی را بیامرزدكه دست كم حكم می كند.وخیلی هم به سرعت.درحالیكه دیگران نه حكم می كنند نه نومید می كنند. فقط اما می گذارندیا شك می انگیزند یا امید دروغی می دهند.تشخیص با آزمایشگاه است و با دستگاه عكس برداری و نسخه را هم كمپانی از قبل پیچیده.وآنوقت یك مرتبه گندش درمی آید كه خود كمپانی دواساز را در فلان گوشه از ینگه دنیا كشیده اند پای محاكمه –چرا كه دوای جلوگیری از آبستنی اش سرطان می آورده است .جلوگیری از آبستنی! بله . دنیا دارد از دست خوش تخمی اهالی خودش به عذاب می آید و تو داری غم بی تخم و تركه ماندن را می خوری! و آنوقت این دلالهای واسطه میان آزمایشگاه و دواخانه!چگونه می خواهید معجزه كنند؟ و دو تا اسپرم را در یك میدان برسانند به هشتاد هزار تا؟ بیشتر مطب هاشان به این علت پر و پیمان است كه خودشان سروپزی دارند و زنها بیكاره اند و ددر می روند…نه آقای دكتر…روی لپم نیست.بیخ گوش…آهاه. روی بناگوش .آه آه …قربان دستت دكتر جان !…اینها را بارها سیاحت كرده ام. و آن پیر سگ را با موهای سفید مچش…رها كنم
کیمیا م , marmo0o0olak
کیمیا م - 19:54 1385/03/23
13
oh che khoob
mamnoon danial;(
دانیال باران , danial
دانیال باران - 15:56 1385/03/18
12
سال اول ازدواجمان به این گذشت كه چطور جلوگیری كنیم؛ و حیف است كه به این زودی دست و بالمان بندشود خیال سفر در دنبالش و از این حرفها…و بعد هم زندگی اجاره نشینی و دیگر معاذیر . از سال سوم بود كه قضیه جدی شد. من هنوز ككم هم نمی گزید و پیش از بچه خیلی چیزهای دیگر در كله داشتم. اما زنم پاپی می شد . این بود كه راه افتادیم. و بعد كه اولین اخطار آمد – با اولین رویت میكروسكوپی – مدتی تاسف اینرا خوردیم كه چرا این دو سال آنهمه دست به عصا راه رفته ایم و عالم شهوات را در پوششی از ترس لمس كرده ایم؛ و با زائده ای از دستورهای جلوگیری. و تاسف كه تمام شد باز راه افتادیم . ورقه های آزمایش و گلبول شماری و تعداد حضرات و عكس سینه و اینكه چرا كم خونی و چرا فضای تنفسی ات تنگ است و دیگر ماجراها…و از این دكتربه آن دكتر و از این آزمایشگاه به دیگری. و تهران بس نبود، آبادان و شیراز. آخر عبدالحسین شیخ طبیب شركت نفت بود و در آبادان خرش می رفت و شیراز هم با مریضخانه اش تازگی وسیلهء جدیدی برای پزدادن گیر آورده بود یعنی دكان جدیدی بغل دستگاه حافظ و سعدی برای جلب مشتری . و بعد:
- راستی فلان دكتر متخصص تازه از آمریكا آمده . برویم ببینیم چه می گوید.
یا :-روزنامهء دیروز را دیده ای ؟ چیزی داشتراجع به لوله های تخمدان…

و راستی نكند تو هم عیب و علتی داشته باشی؟ آخر می دانی ، لوله تخمدان دقیق تر از آن هاست كه بشود همین جوری دربارهء صحت و سقمش رای داد.من و تو چه می دانیم؟ شاید…و جر و منجر- باز یك هفته كه : واه !كدام احمقی جرات می كند…و از این حرفها…ولی عاقبت خودش فهمید كه لولهء تخمدان را نمی شود یك دستی گرفت . بعد هم اولین اما كه گذاشته شد دیگر كار از كار گذشته . چون پای خانواده هم در كار است و پای دیگران هم . كه مبادا بنشینند و بولنگند كه بله عیب از زن فلانی است…این جوریها بود كه زنم راضی شد و اصلا باید گرفتار بود و دید كه آدم چه براحتی تن به هر وسوسه ای می دهد ؛ و دنیای ذهنش به هر امایی چطور از اساس خراب می شود. عین یك برج كبریتی . به هر صورت راه افتاده ایم.
دانیال باران , danial
دانیال باران - 15:59 1385/03/18
11
طبیب متخصص پیر بود و شخصیت قصابها را داشت . با دكانی به همان كثافت. و دختركی جوان به عنوان وردست. خیلی زیبا.گلی توی مرداب افتاده. و دیدم كه دستگاه بوی خوشی نمی دهد . دادمیزد كه پیرمرد عمل جنسی را مدتها است كه فقط با چشمش می كند. اما زنم كه نمی توانست این را ببیند.چون خیلی حرف و سخن هازده بودیم كه به طبیب باید ایمان داشت و از این اباطیل …و چه تلقین ها و دلداری ها.انگار برای دعا گرفتن رفته بودیم . بار اول و دوم دوا و برای رنگ كردن لولهء تخمدان ، ورقهء آزمایش و عكس برداری و بار سوم پای تخت عمل . چون در لوله تخمدان كمی انحراف دارد و یك تومور(!) هم فلان جاست همین جور!مثل اینكه غدهء سرطانی گیر آورده ! تومور! حرفش هم تن آدم را میلرزاند. با آن تجربه خواهرم!و زنم داشت خودش را برای سرطان داشتن آماده می كرد. و قیافه اش را و زردنبو بودن را و لاغری را.و بار سوم پیرمرد زنم را برد توی اتاق عمل و خودش دو سه بار آمد بیرون .خونین و مالین و رجز خوانان . انگار كه یك فوج دشمن را در درون زنم كشته . و با هر جمله سه چهارتا اصطلاح فرنگی طب.آنهم برای همچو منی كه یكسال نمی شد كه خود میكروسكوپ را می شناختم . اما چه می شد كرد ؟ در عالم سیاست نبود تا بشود بحث كرد.هرچه بود دكتر بود و دم و دستگاهی داشت و بدتر از همه پای لوله تخمدان در میان بود كه انحراف داشت و فلان تومور هم كه تازه كشف شده بود.اما بار چهارم دیگر پای زنم پیش نمی رفت.جرئتش تمام شده بود یعنی كنجكاویش ؛ درد هم برده بودو ناچار درآمد كه :
-اگر تو نیایی توی اطاق عمل، من هم نمی روم . فكر می كردم چه دكتر نجیبی باید باشد كه به آن راحتی اجازه داد.و رفتم.بالای سرش ایستاده و دستش در دستم. اما باقیش؟اطاق عمل را دیده اید؟ من بارها دیده ام . یك بار چسبندگی سینهء باقر كمیلی را برمی داشتند كه دو سال گرفتار سل بوده و خواسته بود من هم سر عمل باشم .یك بار دیگر سر قضیهء محدث شوهر یكی از خواهرهایم كه كلیه راستش را برمی داشتندكه شده بود اندازهء یك كمبزه و بنفش و گندیده…اما هیچكدام آن جوری نبود. اصلا می دانید جاكشی یعنی چه ؟من همان روز تجربه كردم . بله .زنم را جلوی چشمم جوری روی تخت پر از سیخ و میخ و پیچ و چرخ عمل خواباند كه من توی رختخواب می خواباندم. و آستینها بالا و ابزار بدست و آنوقت نگاهش! جوری بود كه من یكمرتبه به یاد خواهرم افتادم كه عاقبت رضایت نداد، به اینكه عملش كنند به اینكه دست مرد غریبه به تنش بخورد. و مال او سینه بود. سرطان در عمق وجودش نشسته بود اما عاقبت به عمل راضی نشد.
مهدی ک , harf33
مهدی ک - 22:31 1385/03/17
10
در زمان نمایشگاه کتاب این کتاب را تهیه کردم و در چند ساعت و طی دو روز تمامش کردم. چیزی که دیدم خودنگاره ای بود که به مخاطبینی چون من که جلال را ندیده شناخته اند، یک شناخت نسبتا دقیق (اما ناقص) می دهند. برایم جالب بود که انتشاراتی که کتاب را منتشر ساخته در چاپ اول 10000 جلد از آن را روانه بازار کرده.
آرام م , ghoftam
آرام م - 09:47 1385/02/28
9
خیلی قشنگ بود ...
من هم الکترونیکی اش رو خواندم ...
دانیال باران , danial
دانیال باران - 20:08 1385/02/20
8
واقعیت می گوید برای اینكه اجتماعی بگردد و زیر دستی باشد و بالا دستی و قانونی و سرنیزه ای و برای اینكه به جنگل باز نگردیم همهء اینها لازم است. ولی عاقبت؟ عاقبت اینكه تكلیف خصوصی ترین روابط یك زن و مرد را ، كه هركدامشان فقط یك بار زندگی می كنند ، همین مقررات از قرنها پیش معین كرده . و نه تنها معین كرده بلكه چون و چند آنرا دم به دم بر سر بازار می كوبد. رجوع كنید به دستمال شب زفاف و به بوق و كرنای دهات روی بام حجله.و اینها یعنی اینكه من حتی در خصوصی ترین روابط با زنم بندهء همان مقرراتی هستم كه قرنها پیش از من وضع شده. و بی دخالت من . عین همان داغ باطله. و تازه اسم همهء اینها تمدن است و مذهب است و قانون است و عرف و اخلاق است. اینجاهاست كه آدم دلش می خواهد یك مرتبه بزند زیر همه چیز. ولی مگر می شود از همهء اینها سر پیچاند؟ خوب. حالا كه نمی توانی سر بپیچی پس چرا تعاون اجتماعی را مسخره می كنی ؟ و پرورشگاهها را و تصدق اشرافیت را؟ می بینید كه همین یك مسالهء تخم و تركه اساس همه چیز را در ذهن من لق كرده است. می خواهم مثل همه باشم. در بچه دار بودن. و نمی توانم و نمی خواهم مثل همه باشم در تبعیت از مقررات. و باید. با این تضاد چه بایدكرد؟ و این جوری بود كه ظاهرا دیدم چه آسوده ایم ماكه هیچ یك از مقررات شرع و عرف ناظر بر روابط جنسی مان نیست واین اولین و آخرین رجحان بی تخم و تركه بودن.اما از طرف دیگر فكرش را كه می كنم می بینم حرمت مقررات شرعی و عرفی را كه از دوش روابط جنسی برداشتی اصلا انگار ازآن سلب اعتبار كرده ای .معنی اش را گرفته ای .و بدلش كرده ای به عملی حیوانی . نمی خواهم بگویم عین جفت گیری گاوی با ماده اش. اما دست كم عین كبوتر قاصدی كه لانه اش بر سر برج فرستندهء رادیو باشد.این رابطهء جنسی كه نه وظیفه ای بدوش گردشش محول است و نه هیچیك از مقررات شرع و عرف بر آن نظارتی نمی كند چه معنایی دارد؟ اگر در یك عمل غریزی حیوانی ، دست كم یك عمل ماشینی. غذا كه به آن رسید غده ها راه می افتد و بزاق كار می كند و سایش آسیاب دندانها و عصیر معده و الخ…و با زن كه نشستی سایش عضوهای دیگر و كار افتادن غده های دیگر .در صورت اول مكانیسمی است برای هضم غذا و دوام این تن . اما در صورت دوم ؟ و بخصوص اگر دوام تن دیگری در كار نباشد؟ و من كه نمی توانم تخم و تركه داشته باشم چرا این مكانیسم را تحمل كنم؟ فقط برای اینكه ماشین زنگ نزند؟ می بینید كه حتی دارم صورت منحصر به فرد بشری را عین اراذل علما به معیار ماشین می سنجم . به هر صورت دنبال همهء این فكرها و قیاس ها بود كه به كله ام زد خودم را اخته كنم . باید عالمی داشته باشد فارغ از پایین تنه و یك پله به سوی ملكوت . آنوقت یك روز زنم درآمده كه بله تو دیگر مثل آنوقت ها نیستی . و اصلا از من سیر شده ای و الخ…
كه كفرم در آمد و همان روز صاف گذاشتم توی دستش كه : خیالش را از سر بدر كن . یا برو تلقیح مصنوعی. با سرنگ هم بچه دار می شوی . بهتر از بچه های لابراتوری كه هست . كه چشمهایش از وحشت گرد شد . و من دیدم در زمینهء عصمت قرون وسطایی او جز با خشونت قرن بیستمی نمی شود چیزی را كاشت . این بود كه حرف آخر را زدم :

- می دانی زن ؟ در عهد بوق كه نیستیم . بچه می خواهی ؟ بسیارخوب . چرا لقمه را از پشت سر به دهان بگذاری ؟ طبیعی ترین راه این كه بروی و یك مرد خوش تخم پیدا كنی و خلاص .من از سربند آن دكتر امراض زنانه مزهء قرمساقی را چشیده ام . هیچ حرفی هم ندارم . فقط من ندانم كیست . شرعا و عرفا مجازی.
كه اول كمی پلك هایش را به هم زد و بعد یك مرتبه زد زیر گریه . و زندگی مان به زهر این صراحت ، یك هفته تلخ بود…ولی راستی كدام دكتر؟ من كه هنوز از قضیهء لولهء تخمدان چیزی نگفته ام . بله . مثل اینكه دارم همه چیز را با هم قاطی می كنم. چطور است مرتب باشم . بله . بترتیب تاریخی.
دانیال باران , danial
دانیال باران - 23:50 1385/02/10
7
بله . اینرا می گفتم كه مهری زیر پوستمان رفت و ماهم راه افتادیم . تا یك روز سر ناهار زنم درآمد كه قدسی تلفن كرده كه مبادا به جلال بگویی اما یك بچهء بسیارخوب سراغ دارد كه هم پدر دارد و هم مادر. پایش هم به شیرخوارگاه نرسیده و بیماریهای پرورشگاهی هم ندارد و سالم سالم . و مادرش گذشته از سند و مدرك رسمی خیلی چیزهای دیگر هم می دهد . و قرار برای فلان روز و فلان جا. گفتم بهتر است خودش دنبال كند و انگار نه انگار كه به من هم گفته است. و رفت . زنم را می گویم. قدم به قدم دنبال قدسی. اما یك هفته بعد با لك و لوچهء آویزان آمد. یعنی دوباره سر مطلب را باز كرد: دختری است وبا یكی از بزرگان سروسری داشته و داستانها كه بله می گیرمت و الخ…تا شكم می آید بالا و طرف می زند به چاك. سه ماه و چهارماه و انگار نه انگار كه بزرگانی هم دركاربوده. ناچار خبردارشدن خانواده و اخراج از مدرسه ، و چه كنیم و چه نكنیم؟…كه دخترك را می سپارند به دست قابله ای تا كورتاژ كند . ولی مگر بچه چهاماهه را می شود انداخت؟ و تازه مگر می شود به این راحتی از خیر تخم و تركهء یك فرد از بزرگان گذشت كه روزی همهء دخترهای شهر داوطلب و صالش بوده اند؟…همین جوریها بوده كه همه رضایت می دهند به نگهداشت بچه به هر صورت دم گاوی كه بوده . و موقتا فلانقدر قرار می گذارند كه خود قابله ذر خانه اش اطاقی به دخترك بدهد و پنج ماه و شش ماه و درست سر نه ماه و فلان…بچه می آید. و دست بر قضا یك پسر كاكل زری.عین خود آن حضرت. و عین قصهء امیر ارسلان . آنوقت از نو راه می افتند. همه خانواده به كمك قابله. ولی حضرت كه با زن فرنگی اش از سفر بر می گردد حتی رو نشان نمی دهد. نه ماه دیگر هم از این دم گاو پذیرایی می كنند و پرستار و شیر مخصوص…تا حالا دیگر دم گاو بیخ ریش همه شان مانده.برای دخترك یك شوهر حسابی پیدا شده و دم گاو بدل شده است به دم خروس…و حالا چه می گویی؟ اینرا زنم از من می پرسد. من در تمام مدت یك كلمه هم نگفتم . جز این كه آنروز سرناهار درست مثل اینكه كارد فرو می دادم.و لام تا كام تا عاقبت زنم خودش جا زد و درآمد كه :
-حالا دیگر باید تخم و تركهء اشرافیت تازه به دوران رسیده را سر سفره بنشانیم.
تازه این مفتضح ترین قسمت قضیه نبود.حاضربودند بیست هزار تومان هم پول بدهند.بله اینجوری بود كه اقمان نشست. صحبت از مشروع یا نامشروع نیست.اما وارث مفتضح ترین روابط اجتماعی شدن و دم گاو یا دم خروس ددر رفتن پسری را با دختری بیخ ریش بستن، كه چه؟كه بله ما هم بچه داریم؟ مرده شور!و بار اول نفرت این جوری آمد. نه از آن یكی تنها. مگر او چه گناهی داشت؟ یا چه عیبی؟ بی اینكه دختر باشد و ما به خواستگاری رفته باشیم جهازیه هم كه داشت! نفرت از این فریب را می گویم . از اینكه نفس حسرت بچه داشتن را باید با دلسوزیها و محبتی كه نه درجای خودصرف شده است، روز به روز بصورت انساج و عضلات در تن بچه ای بكاری و بزرگش كنی و بزرگتر و بزرگترو ده سال و بیست سال و سی سال بگذرد اما تو عاقبت جز تجسم حسرت های خودت را در تن او نبینی . و حال آنكه آن كودك دیگر مردی شده است یا زنی ؛ و زیباست و برومند؛و لابد شوهری می خواهد یا زنی؛و لابد بچه ای خواهد داشت و …این جوری بود كه فریادم از درون برخاست كه مگر دوام خلقت بر زمینهء لق حسرت های تواست احمق؟ خیال كرده ای! و اصلا ببینم – مگر كدام یك از بچه های سر راهی و یتیم خانه ای و پرورشگاهی به دم روح القدس در مشیمهء مادرشان قرار گرفته اند؟ و مگر چه فرقی هست میان یك پسر كاكل زری فلان شازده با بچهء فلان میراب كه چون برای بخور و نمیر خودش درمانده بوده فرزندش را سر راه گذاشته ؟ مگر این دو چه فرقی با هم دارند؟ هر كدام ثمرهء یك فضاحت دیگر جنسی یا وارث فقر و بیماری و كم خونی پدری یا مادری. بحث از اخلاق نیست یا از ادای اشرافیت را در آوردن. چون فقط در حوزهء اخلاق و اشرافیت بچه ای را به فرزندی قبول كردن عمل خیر است و توصیه هم شده است . آخر دیده ایم كه سرپرستی این پرورشگاهها با آن دسته از اشرافیت است كه پس از قماری كلان دسته ای گل بر دارند و یك جعبه شیرینی و به سركشی پرورشگاه بروند و به عنوان تصدیق یا دفع بلا یا عوام فریبی یا كفاره گناهان به چنین بضاعت مسخره ای بدرد همنوع برسند؟ این كارها لایق شان همان بنگاههای خیریه(!) كه من از اعمال خیر بیزارم. و تازه در همان حوزهء اخلاق یك عمل خیر روی دیگر سكهء شر است . شری باید باشد تا خیر من در كفهء مقابلش جابگیرد . و من حتی به این صورت تحمل شر را نداشته ام و به رسمیت نشناخته ام. واقعیت می گوید بچه ای را كه با قنداق سر گذر می گذارند یا پشت در كلانتری ،یا به پرورشگاه می دهند بچه ای بوده است كه دوام رابطهء پدر فرزندی یا مادرفرزندی را ناممكن می كرده. یا والدین فقیر بوده اند یا كودك مزاحم راه آیندهء یكی از آن دو بوده یا نقص مادرزاد داشته . و به هر صورت وضعش جوری بوده كه حتی در دامن مادر خودش زیادی می كرده . آنوقت چنین كودكی در زندگی من چه حكمی خواهد داشت؟ درست همچون مرده ای كه گور هم او را نپذیرد. یا جوانه ای كه از شكم دانهء خویش هم بیرون نیامده باشد. و این جوری بود كه مدت ها در فكر مشروع بودن ونبودن بچه های سر راهی بودم.این داغ باطله كه در رحم بر پیشانی یكی میزنیم. كه می زند معلوم نیست. اما زده می شود. فاعل مجهول است . یعنی اخلاق است و مذهب است و حفظ سنت است و این حرفهای قلمبه. و آنوقت بود كه حتی به عمل جنسی نفرت ورزیدم.به اینصورت كه آخر چرا این عمل وظایف الاعضایی ساده فقط در حوزهء معین ، یعنی پس از ازدواج ، رسمی است و در دیگر حوزه ها رسمی نیست؟ ازدواجی كه خود با ادای چند كلمهء عربی یا فارسی رسمی شده است یا پس از ثبت در دفتری؟ واقعیت می گوید كه در هر صورت مردی و زنی گرفتار هم بوده اند- گرچه موقتی- كه پای عمل جنسی به میان آمده است. چه ثبت شده و چه نشده. چه طبق سنت و چه مخالف آن . ببینم شاید ارث و خون و دیگر روابط اجتماعی نباید به هم بخورد؟درست . اینرا می فهمم .
دانیال باران , danial
دانیال باران - 23:32 1385/02/10
6
و حالا دیگر بحث از این ها گذشته . از اینكه ما سنگها را با خودمان واكنده ایم و تن به قضا داده ایم و سرمان را بكارمان گرم كرده ایم كه بجای اولادنا…اوراقنا اكبادنا . و از این اباطیل . حالا بحث در این است كه یك زن و شوهر با همهء روابط و رفت و آمدها و مسئولیت های خودشان چطور می توانند بی تخم و تركه بمانند؟ به خصوص وقتی كثرت اولاد مرض مزمن فقرا است و این چهارصد و بیست متر مربع خالی مانده است و موسسات اجتماعی هنوز به دنیا نیامده اند و ناچار تو خودت را بیشتر مسئول می بینی .آخر ما با همین درآمد فعلی می توانسته ایم تا سه چهار تا بچه را بپروریم . و بر فرض هم كه این امكان در ما نبود قابلیت پدری و مادری را چه باید كرد كه در هر مرد و زنی هست و در ما قدرتی است بیكاره مانده ؟ عین عضوی كه اگر بیكاره ماند فلج می شود. یك نقص عضوی كه یك قدرت روحی را معطل كرده و تازه مگر همین یكی است ؟ خیلی قدرتهای دیگر هم هست . اینكه محبت بورزی ، نظارت در تربیتی بكنی ، به دردی بلرزی ، خودت را بخاطر كسی فراموش كنی ،و خودخواهی ات را و دردسرهایت را…آن خواهرم كه مرد اگر بچه می داشت وسواسی نمی شد و اگر وسواسی نشده بود زیاد بخودش ورنرفته بود سرطان نگرفته بود. فكرش را كه می كنم می بینم آخر باید یك چیزی – نه – یك كسی باشد كه ما دوتایی خودمان را فدایش كنیم.همهء چیزها را آزمودیم و همه ایده آلها را. اما كدام ایده آل است كه ارزش یك تن آدمی را داشته باشد تا بتوانی خودت را فدایش كنی – به پایش پیر كنی -. و تو كه به هر صورت باید پیر بشوی و زنت – چه دلیلی برای پیر شدن دارید؟ و اصلا چه موجبی برای بودن – برای قدرت پیری را ذخیره كردن …نه اینكه صبح تا شام زن و شوهر جلوی روی هم بنشینیم ، درست همچو دو آینه، و شاهد فضایی پراز خالی باشیم یا پر از عیب و نقص. آخر یك چیزی در این وسط، میان دو آینه ، باید بدود تا بی نهایت تصویر داشته باشیم . و حال آنكه اگر راستش را بخواهید ما دو دیواریم كه هیچ كوچه ای میانمان نیست . چون وقتی از كوچه ای هیچكس نگذرد…؟
همین جوریها بود كه دو سالی به این فكربودیم كه بچه ای را به فرزندی قبول كنیم . این درو و آن در ، و مشورت ، و بچه های مختلف . از تخم آمریكایی گرفته تا نژاد بومی . و از مشهد گرفته تا شیراز. و این همان زمانی بود كه مهری ملكی رفته بود و از پرورشگاه مشهد بچه ای را به فرزندی برداشته بود پنج شش ماهه . و با شیر خشك و كهنه شویی شروع كرده بود. عین یك مادر . و چه دردسرها بخاطر سرخكش و مخملكش. تا بچه را بزرگ كرد و به هفت سالگی رساند. بچه رفت مدرسه و آنوقت خودش؟…اصلا مسخره است. ساعت هشت صبح بود كه رفت زیر ماشین و ساعت 9 زیر خاك. بهمین سادگی. كار او حتی به پیری هم نرسید. و چه زنی! نفس شخصیت . یادم است پیش از بچه داری حوصله اش از بیكاری سر رفته بود . زیر پایش نشستیم كه خیاطی باز كند، كرد. اما خیاطی نگرفت . سرمایه بیشتر می خواست و كلك بیشتر . وادارش كردیم كاموا بافی درست كند ، كرد .و گرفت . و نمایش لباس كودك و فرستادن سفارش در خانه ها و برو بیا و چه مشغله ای ! تا سه ماه پس از مرگش بازماندگان درمانده بودند كه جواب سفارشهای قبلی را چه جوری بدهند! و پسرك ؟ الان كلاس سوم مدرسه است و گمان می كند كه مادر رفته سفر، سفر بسیار دور و دراز و بی برگشت . دور و درازش را می فهمد. اما بی برگشت را نه. و چه بهتر…چه می گفتم ؟
طه کامکار , chieftaha
طه کامکار - 11:51 1385/02/8
5
یك دنیا ممنووووووووووووووووووون

فصل اول به آخرش رسید؟

چرا حالا كه زحمت كشیدید و تایپش كردید كمی مرتبش نمیكنید و در یكی از كتابخانه های مجازی اینترنتی نمیگذارید تا همه استفاده كنند؟
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.