| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
5
|
259
|
90/2/9 (19:27)
|
|
||
|
|
1072
|
2941
|
90/12/14 (00:02)
|
|
||
|
|
393
|
1436
|
90/12/18 (11:07)
|
|
||
|
|
487
|
1349
|
91/3/2 (16:51)
|
|
||
|
|
731
|
2508
|
90/11/16 (20:10)
|
|
||
|
|
335
|
1602
|
90/11/15 (23:25)
|
|
||
|
|
5
|
33
|
90/11/3 (12:59)
|
|
||
|
|
249
|
1027
|
90/2/9 (20:02)
|
|
||
|
|
1053
|
3095
|
90/2/9 (19:21)
|
|
||
|
|
21
|
199
|
89/7/25 (23:11)
|
|
||
|
|
86
|
231
|
88/5/26 (14:31)
|
|
||
|
|
31
|
139
|
88/5/24 (15:46)
|
|
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد









@};-@};-@};-
خوش آن روزگار همایون ما
خوش آن بخت پیروز و میمون ما
کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟
کجا رفت جمشید فرخ سرشت؟
کجا رفت آن کاویانی درفش؟
کجا رفت آن تیغهای بنفش؟
کجا رفت آن کاوه نامدار؟
کجا شد فریدون والا تبار؟
کجا شد هخامنی کجا شد مدی؟
کجا رفت آن فره ایزدی؟
کجا رفت آن کورش دادگر؟
کجا رفت کمبوجی نامور؟
کجا رفت آن داریوش دلیر؟
کجا رفت دارای بن اردشیر؟
دلیران ایران کجا رفته اند؟
که آرایش ملک بنهفته اند
بزرگان که در زیر خاک اندراند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
بپرسند از ایندر که ایران کجاست؟
همان مرز و بوم دلیران کجاست؟
بینند که اینجای مانده تهی
ز اورنگ و دیهیم شاهنشاهی
شادروان ملک الشعرا بهار






در این خاك زر خیز ایران زمین/نبودند جز مردمی پاك دین
همه دینشان مردی و داد بود/وزان كشور ازاد و اباد بود
نگفتند حرفی كه ناید به كار/نكشتند تخمی كه ناید به بار
چو مهر و وفا بود كیششان/گنه بود ازار كس پیششان
همه بنده پاك یزدان پاك/همه دل پر از مهر این اب و خاك
پدر در پدر اریایی نژاد/ز پشت فریدون نیكو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود/گدایی در این بوم و بر ننگ بود
كجا رفت ان دانش و هوش ما/كه شد مهر میهن فراموش ما
كه انداخت اتش در این بوستان/كز ان سوخت جان و دل دوستان
چه كردیم كین گونه گشتیم خوار/خرد را فكندیم زین سان ز كار
نبود این چنین کشور و دین ما/كجا رفت ایین دیرین ما
به یزدان كه این كشور اباد بود/همه جای مردان ازاد بود
در این كشور ازادگی ارز داشت/كشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود انكه بودی دبیر/گرامی بد انكس كه بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت/نه بیگانه جایی در این خانه داشت
اگر مایه زندگی بندگیست/دو صد بار مردن به از زندگیست
بیا تا بكوشیم و جنگ اوریم/برون سر از این بار ننگ اوریم
به یزدان كه هرگز جهان افرین/نه با بنده مهر ورزد نه كین
ز نیك و بدت هر چه اید به سر/ز خود بین و ز كرده خود شمر
از ان روز دشمن به ما چیره گشت/كه مارا روان و خرد تیره گشت
از ان روز این خانه ویرانه شد/كه نان اورش مرد بیگانه شد
چو ناكس به ده كدخدایی كند/كشاورز باید گدایی كند
چو دانش پژوهنده بیند زیان/كه بندد به دانش پژوهی میان
به یزدان كه ما گر خرد داشتیم/كجا این سرانجام بد داشتیم
بسوزد در اتش گرت جان و تن/به از بندگی كردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگیست/دو صد بار مردن به از زندگیست
بیا تا بكوشیم و جنگ اوریم/برون سر از این بار ننگ اوریم
بیاریم ان اب رفته به جوی/مگر زان بیابیم باز ابروی
شود مردمی كیش و ایین ما/نگیرد خرد خرده بر دین ما
ز فردوسی ام امد این گفته یاد/كه داد سخن را چو او كس نداد
چو ایران نباشد تن من مباد/بدین بوم و بر زنده یك تن مباد
سرشت من از میهن من بود/من از میهن و میهن از من بود
تیر آرش در کمانم...نام ایران بر زبانم...
قله ها در زیر پایم...کهکشانها آشیانم...
سرکشم چون کوه آتش آتشم... آتشفشانم...
چون سیاوش پاک پاکم...
همچو رستم پهلوانم... کاوه ام آزاده مردم...
تار و پود کاویانم... من زماد و از هخایم...
از ارشک ساسانیانم... مازیارم...بابکم...
من رهبر آزادگانم... جشن یلدا جشن نوروز...
هم سده هم مهرگانم...
نور خورشید نور چشمم...
آسمانها زیر پایم...
زاده پاک اهورا...
از نژاد آریایم
...
نگاه به نام ایزد جان
با یاد وطن خجسته ایران
آن تیر گزیده در کمان کرد
قربان شرف تن و توان کرد
آمیخت همه روان پاکش،
با سختی تیر تیز پران
وان تیر همه روان و جان شد
گویی که روان آرش وتیر
پیچید بهم چو آذرخشی
توفنده و جان شکار و سوزان
بر جانب اهرمن روان شد....
آرش، به فروغ و نور ایمان،
آن روز بلند تیرگان را، بنوشت به قلب
سرخ تاریخ
با خامهی عشق و جوهر جان
بنهاد یکی نشان جاوید
بر سینهی افتخار انسان
یعنی که: زجان گذر توان کرد،
در آتش خشم وکین خطر کرد،
وز بازی آسمان حذر کرد
لیکن دل خود زمهر ایران
هرگز نتوان برید آسان
کهن سغد و خوارزم را، با کویرش
که شان
باخت دوده ی قجر دوست دارم
عراق و
خلیج تورا، چون ورازورد
که
دیوار چین راست در دوست دارم
هم
اران و قفقاز دیرینه مان را
چو
پوری سرای پدر دوست دارم
چو
دیروز افسانه، فردای رویات
بجان
این یک و آن دگر دوست دارم
هم
افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان
برویاندم بال و پر
دوست دارم
هم آفاق رویائیت را؛
که جاوید
در آفاق رویا سفر
دوست دارم
چو رویا و افسانه،
دیروز و فردات
بجای خود این هر دو
سر دوست دارم
تو در اوج بودی، به
معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر
دوست دارم
دگر باره
برشو به اوج معانی
که ت این
تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقی،
نه غربی، نه تازی شدن را
برای تو،
ای بوم و بر دوست دارم
جهان تا
جهانست، پیروز باشی
برومند و
بیدار و بهروز باشی