| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
134
|
1114
|
88/4/14 (22:50)
|
|
||
|
|
11
|
33
|
90/7/6 (21:48)
|
|
||
|
|
2
|
44
|
90/7/5 (19:33)
|
|
||
|
|
1
|
31
|
90/6/27 (07:57)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
90/6/27 (07:56)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
89/2/28 (00:05)
|
|
||
|
|
1
|
29
|
89/2/6 (20:27)
|
|
||
|
|
10
|
85
|
88/10/5 (12:36)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
88/6/28 (10:16)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
88/6/28 (10:13)
|
|
||
|
|
3
|
64
|
88/6/12 (13:49)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
88/6/2 (00:04)
|
|
||
|
|
52
|
233
|
88/5/19 (16:59)
|
|
||
|
|
4
|
48
|
88/4/30 (23:21)
|
|
||
|
|
2
|
17
|
88/4/8 (16:58)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
88/4/8 (13:37)
|
|
||
|
|
29
|
141
|
88/3/23 (17:46)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
88/3/20 (14:33)
|
|
||
|
|
34
|
142
|
88/3/17 (22:20)
|
|
||
|
|
5
|
60
|
88/3/10 (14:38)
|
|
در این بحث من میخواهم تمام نام اوران مبارزان فعالین و شاعران اذربایجان را تا اونجایی که بتونم معرفی کنم
از اعضای عزیز خواهش میکنم که در این بحث شرکت نکنند و هیچ چیزی نگویند هر کسی در این بحث جوابی بدهد من جواب اونو حذف میکنم اگر میخواهید چیزی به من بگید در مورد این کار یک بحثی باز کنید و در اون هر چی دلتون میخواد بگید من هم تا جایی که بتونم جواب میدم البته اعضا میتوانند زندگی نامه هر کسی از اذربایجان را که میخواهند میتوانند در این بحث قرار بدند خوشحال میشم کمکم کنند برای این کار فرهنگی ولی لطفا هیچ بحثی نکنید
|
آشنایی با یك همشهری دلاورخویی : كتاب" میرزا نوراله خان یكانی زارع از پس غبار زمان " |
|
اورین مقدم :::
تاریخ را توده مردم می سازند. این مشاركت همه جانبه آنهاست كه حوادث سرنوشت ساز تاریخی را رقم می زند. اما در این میان نقش رهبران و سردمداران قوم بسیار مهم و بی بدیل می نماید. این آنها هستند كه با هوش، درایت و كاردانی خود نیروی مردم را جهت می دهند و در رسیدن به سر منزل مقصود راهنما و راهبر آنان می گردند. امروزه نیز با وجود پیشرفته ترین وسایل ارتباط جمعی و افزایش آگاهی توده های مردم، باز رهبران جایگاه سنتی خود را حفظ نموده اند. باز در تنگناهای سخت زندگی این آنها هستند كه خیزشهای مردمی را هدایت می كنند و با افكار و ایده هایشان موج خروشان ملت را در راه سعادت آنها به كار می گیرند. سخنی گزافه نخواهد بود كه بگوییم اگر رهبران و قهرمانانی وجود نداشته باشند اتحاد جمعی مردم به تنهایی نخواهد توانست كاری بزرگ و ماندگار انجام دهد. یكی از رهبران و پیشروان مردممان در دوره معاصر، مبارز سالهای انقلاب مشروطیت مرحوم میرزا نوراله خان یكانی زارع است. اخیرا كتابی با نام "میرزا نوراله خان یكانی زارع از پس غبار زمان" به قلم محقق توانای شهرمان جناب آقای پرویز یكانی زارع به زیور طبع آراسته شده است (انتشارات یاز اورمیه، 142 صفحه، 1750 تومان) كه در این مقال و در ادامه معرفی و نقد كتابهای مرتبط با خوی، ضمن آشنایی با سرگذشت این همشهری دلاور و انقلابی، به نقد و معرفی كتاب مزبور نیز پرداخته خواهد شد. میرزا نوراله خان یكانی زارع فرزند آغا بگ در سال 1256 شمسی در روستای یكان كهریز محال یكانات در طایفه اوغوزلو به دنیا آمد. دروس ابتدایی را در زادگاه خود در مكتب خانه قدیمی یكان به پایان برد و در عنفوان جوانی همچون بسیاری از آذربایجانی ها به دلیل نبود كار و منبع درآمد مجبور به مهاجرت به آذربایجان شمالی گردید. در آنجا به همراهی عده ای از روشنفكران روزگار حزب اجتماعیون – عامیون ایران را پایه گذاری نمود. بعدها این حزب در مقدرات انقلاب مشروطه نقش بسزایی ایفا نمود. با صدور فرمان مشروطیت و حوادث بعد از آن، زندگی میرزا نوراله خان وارد مرحله اصلی و پر ماجرای خود گردید. با آغاز دوران استبداد صغیر توسط محمد علی شاه و مقاومت های 11 ماهه سردار نام آور آذربایجان ستارخان و مردم تبریز در برابر قوای استبداد، لازم دیده شد برای كاهش فشار قوای دولت استبداد، جبهه دیگری غیر از تبریز نیز گشوده شود تا بلكه از فشار وارده بر مركز آذربایجان كاسته گردد. بهترین گزینه فتح خوی بود. به دلیل ریشه دار بودن افكار و عقاید مشروطه خواهی در این شهر، تصرف آن و یا به عبارتی صحیح تر آزاد سازی آن از دست قوای ارتجاع می توانست سنگری مهم برای نیروهای آزادیخواه فراهم آورد. با توجه به كاردانی، لیاقت و قدرت سازماندهی میرزا نوراله خان، كمیته مركزی حزب اجتماعیون- عامیون این وظیفه خطیر را بر عهده نامبرده گذارد. وی نیز به همراهی عده ای از مجاهدان منجمله سه برادر رشید یكانی : قوچعلیخان، بخشعلی خان و شئرعلی خان، توانست خوی را فتح و آن را از چنگال دژخیمان استبداد رهایی بخشد. (17 آذر 1287) بعد از آن صاحب ترجمه به عنوان یكی از یاران نزدیك و صدیق سردار ملی ستارخان همیشه در كنار وی در خدمت به ملت و آزادی و آسایش او كوشید. بعد از اتمام جنگهای 11 ماهه تبریز و شكست قوای دولت استبداد و به هنگام ورود نیروهای روس از مرز جلفا به خاك كشور، میرزا نوراله خان دلاورانه در مقابل آنها ایستاد و تا كسب اجازه از انجمن ایالتی آذربایجان مستقر در تبریز اجازه ورود به آنها نداد. بعد از اندی وی به همراهی سردار ملی در اردبیل به سركوبی یاغیان مخالف مشروطه پرداخت و سرانجام با فشار اجانب و نوكران مستبدشان كه به ظاهر لباس مشروطه بر تن كرده بودند، روزی مانده به نوروز سال 1289 ناجوانمردانه به همراه سردار و سالار ملی و یكصد تن از مجاهدان به سوی تهران رهسپار شد و در حقیقت تبعید گردید. گرچه در ابتدای امر استقبال شایانی از مبارزان آذربایجانی خصوصا سردار ملی به عمل آمد، ولی بسیار زود و هنوز چند ماهی نگذشته پارك اتابك تهران به خون آنان آغشته گردید. سردار شكست ناپذیر آذربایجان به گلوله یپرم ارمنی از پای افتاد و زمینگیر گردید و بدین ترتیب او و مجاهدانش مزد زحمات یكساله خود در احیای مشروطه را به نیكی و به كمال دریافت كردند. بعد از آن میرزا نوراله خان به آذربایجان برگشت و دلاوری های بسیاری در جنگ چهار روزه تبریز بر علیه قوای روس به سال 1290 از خود نشان داد، لیكن مجبور به مهاجرت دوم خود گردید. او به استانبول رفت و در آنجا تحصیلات خود را در مكتب پلیس ادامه داد و به هنگام جنگ جهانی اول به همراه نیروهای عثمانی به وطن بازگشت و در 20 ماه ذیحجه 1337 ه.ق مورد استقبال بس شایان اهالی خوی قرار گرفت. بعد از شكست قوای روس و سپس سقوط امپراتوری تزاری در روسیه و بازگشت خفت بار روسها به مملكتشان، آن مجاهد نستوه به عنوان سركلانتر (رئیس شهربانی) از تهران به تبریز آمد و مشغول بكار شد. بعد از مدتی غایله جیلولوق پیش آمد و میرزا نوراله خان از تبریز به منظور جلوگیری از نفوذ بیش از حد آسوری ها و ارامنه به شرفخانه آمد و اجازه پیشروی بیشتر را از دشمن سلب نمود. در جریان سركوبی اسماعیل سیمیتقو رئیس سركش و یاغی كردان شكاك نیز میرزا نوراله خان بیكار ننشست و به جمع مبارزان با این عنصر خودفروش فاسق پرداخت. با آغاز قیام ضد استعماری مرحوم شیخ محمد خیابانی در آذربایجان، صاحب ترجمه از یاری این نو اندیش مبارز نیز دریغ نورزید و به كمك او در برپایی حكومت آزادیستان شتافت. بعد از قتل فجیع شیخ به دست مخبرالسلطنه خائن و شكست قیام، میرزا به زندان افتاد و پس از چندی به كمك دوستان آزادیخواه آزاد شد و رهسپار خراسان گردید. در آنجا نیز به قیام كلنل محمدتقی خان پسیان تبریزی پیوست و پس از شهادت كلنل باز به آذربایجان رجعت نمود. اندك زمانی پس از این واقعه، قیام لاهوتی در تبریز پیش آمد و باز این یار دیرین ستارخان كه اندیشه ای جز احیای اصول واقعی مشروطه نداشت، در این قیام شركت جست و چون آن نیز سرنوشتی همانند گذشتگان خود یافت، لاجرم میرزا نوراله خان به تبعیدی اجباری و 20 ساله در یكانات تن درداد. در این 20 سال گرچه این همشهری گرد سلاح مبارزه نظامی را اجبارا بر زمین گذارده، نظاره گر دیكتاتوری رضاخانی بود، ولی هرگز از خدمت به مردم باز ننشست. با سقوط پهلوی اول و پدید آمدن آزادی نسبی در فضای كشور، باز فعالیت های میرزا آغاز گردید. با شروع به فعالیت حزب دموكرات آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری، وی نیز چون بسیاری از مبارزان دوره مشروطه به قیام او پیوست و به مبارزه با خفقان و مظالم محمدرضا شاه پهلوی پرداخت. میرزا نوراله خان شعبه حزب دموكرات را در خوی ایجاد كرد و به نمایندگی از خوی در مجلس حكومت ملی آذربایجان در تبریز شركت نمود. او سپس به عنوان معاون وزارت داخله آذربایجان مشغول به كار شد و در سال 1325 با به عهده گرفتن ریاست شهربانی اورمیه، مامور سركوب اراذل و اوباش آن منطقه گردید. سرانجام نیز در نیمه دوم آذر 1325 با ورود دژخیمان پهلوی به آذربایجان و شروع قتل عام های وسیع، به دست مشتی اوباش و رجاله در روستای "توپراق قالاسی" اورمیه به شهادت رسید. روحش شاد! گوشه ای از اقدامات فرهنگی، عمرانی و بهداشتی میرزا نوراله خان : -دایر كردن مدارس نوریه در یوخاری یكان، آشاغی یكان (یكان كهریز) و زنوز -ایجاد سد بر روی رودخانه آجی چای و حفر قنات های متعدد در منطقه یكانات و متداول ساختن كشت پنبه رنگی در منطقه -انجام لوله كشی آب در خوی با استفاده از لوله های سفالی -تاسیس یتیم خانه در خوی (پشت مسجد ملاحسن) -سر و سامان دادن به وضعیت نان خوی و ایجاد چهار سنگك پزی، توسعه كارخانه چراغ برق و دایر كردن مدارس به اسلوب جدید و انتشار روزنامه مكافات به صاحب امتیازی خود و مدیریت میرزا آقاخان مرندی در خوی در بحبوحه انقلاب مشروطه -اعلام آزادی برگزاری مراسم عزاداری امام حسین در زمان حكومت ملی آذربایجان (انجام این مراسم در زمان رضاشاه قدغن شده بود.) -تخفیف داوطلبانه در بهره مالكانه نسبت به رعایای خود و...
* * *
در طول یك قرنی كه از حوادث انقلاب مشروطیت و بروز دلاوری ها و جانفشانی های بسیار می گذرد، درباره خود انقلاب و سردمداران آن كتابهای فراوانی نوشته شده و نیز تحلیل های گوناگونی ارائه شده است، لیكن تا به امروز كتابی مستقل و كامل در مورد زندگی، افكار و كارهای میرزا نوراله خان به رشته تحریر در نیامده بود. به قول نویسنده دانشمند كتاب " ارزش و منزلت این انسان فداكار و قهرمان چندین نهضت آن گونه كه شایسته مقام و فداكاریها و جانبازیهایش بود درك نشد. گرچه در آثار خیلی از نویسندگان و پژوهشگران مشروطیت و دیگر نهضت های آزادیخواهانه بعد از مشروطیت نام آن مرحوم به دفعات آورده شده است، اما متاسفانه بعدها به كلی فراموش گشته و سرگذشت و سرانجامش بدون روشنگری لازم به صندوقخانه غبار گرفته تاریخ انداخته شد." (ص 54 كتاب ) آنچه كه كتاب را برای ما خویی ها دارای ارجی بسی بیشتر می گرداند، بازگویی بخشی از تاریخ معاصر شهرمان در آن به فراخور حال است. ماجرای آمدن روسها در جنگ جهانی دوم، جریان لوله كشی آب شرب به داخل شهر در دوره رضاخان، تشكیل شعبه حرب دموكرات آذربایجان در خوی و ماجراهای روی داده در آن سالها و ... مطالبی هستند كه شاید در دیگر كتاب های به نگارش در آمده مرتبط با خوی آنها را اینگونه نیابیم. لذا از این جهت و در پژوهش های خوی شناسی این كتاب بسیار ارجدار می نماید. و اما اصلی ترین فایده كتاب كه مسلما نیز مد نظر نویسنده محترم آن بوده است همانا آشنایی نسل امروز ملتمان با گذشته پربار و پدران فداكار و از جان گذشته خویش است تا شاید این آشنایی با زندگی مشقت بار و پر فراز و نشیب آنان همچون مشعلی فروزان در كوره راه های تنگ و تاریك زندگی به كارشان آید. لیكن با وجود تمام برجستگی ها و ویژگی های خاصی كه در كتاب وجود دارد و به گوشه ای از آن ها اشاره شد، به نظر نگارنده كاستی هایی نیز چه به لحاظ محتوایی و چه فنی در كتاب وجود دارد كه بی شك توجه به آنها در چاپهای بعدی می تواند بار علمی- فرهنگی كتاب را دو چندان نماید : 1- گرچه در نگارش كتاب از منابع كثیری بهره برده شده است ولی ضمن آنكه در بسیاری جاها در پی نوشتها به منبع مورد استفاده اشاره نشده است، در پایان كتاب نیز لیست نهایی منابع مورد استفاده آورده نشده است. به عنوان مثال در مورد مطالب صفحات 101،74،66،64،52،51،49،35،25،19و... منبع مطلب آورده شده با ذكر دقیق صفحه و ... بیان نگردیده است. 2- در مورد عكسهای استفاده شده در پایان كتاب به غیر از یك فقره، بقیه عكس ها ارتباط مستقیمی با متن و موضوع كتاب ندارند. شایسته بود در پایان كتاب و با در نظر گرفتن این نكته كه مطالب كتاب اساسا بر نقل قول از شاهدان زنده استوار است، دو دسته عكس آورده می شد : دسته اول عكس شخصیت های نزدیك به مرحوم میرزا نوراله خان منجمله مرحومان حسین قلیزاده، بؤیوك یكانی زارع و حبیب تسوجیان، زینب یكانی زارع، مهرعلی خان یكانی و دیگر فرزندان آن مرحوم و نیز همسران و وابستگانی كه اسمشان در كتاب آمده است. دسته دوم، یاران سنگر میرزا منجمله ستارخان، باقرخان، حیدرخان عمواوغلو، بخشعلی خان، قوچعلی خان، سید جعفر پیشه وری، امیر حشمت نیساری، كلنل پسیان، شیخ محمد خیابانی، لاهوتی و ... لازم به ذكر اینكه آوردن عكس قهرمانان داستان، ارتباط عاطفی خواننده را با موضوع دو چندان می كند و او را در بازسازی ذهنی حوادث و اتفاقات شرح داده شده در متن كتاب یاری بسیار می بخشد. 3- یكی از خصوصیات كتابهای علمی تاریخی مراجعه مكرر محققان و پژوهشگران به مطالب آنها در طولانی مدت است و وجود فهرست اعلام در پایان كتاب در این راستا كمك شایانی به آنها در یافتن مطالب مورد نظرشان می كند. متاسفانه در كتاب مذبور چنین فهرستی دیده نمی شود. باشد كه در چاپهای بعدی به این نكته توجه وافری گردد. 4- در طول متن كتاب، متن ها و اشعاری به زبان تركی آورده شده است كه با توجه به زبان كتاب كه فارسی است بهتر آن بود كه ترجمه آنها خصوصا متنها آورده می شد. خصوصا آنكه این متن ها از مطالب مهم كتاب به شمار می آیند. به عنوان مثال مطالب صفحات 122،75،31،24،21،16 . 5- در سراسر متن كتاب تكرار مكررات به چشم می خورد. مثلا به تاریخ تولد و مرگ صاحب ترجمه در چندین جا اشاره شده است. چگونگی برگزیدن نام فامیلی "یكانی زارع" نیز اینگونه است. البته باید اذعان كرد كه سبك نگارش كتاب در پیش آمدن چنین مساله ای بسیار دخیل بوده است. به نظر می رسد در صورتیكه كتاب به صورت یكپارچه و رمان وار از ابتدای تولد تا شهادت آن مرحوم را ارائه می كرد، این مشكل نیز پیش نمی آمد و از سوی دیگر خواننده را در دنبال كردن سیر حوادث زندگی مرحوم میرزا دچار سردرگمی نمی نمود. 6- گرچه در شناسنامه كتاب نام آقای اسدی به عنوان ادیتور (ویراستار) كتاب به چشم می خورد، ولی مطالعه متن كتاب آدمی را به این نتیجه می رساند كه ایشان كار خود را بطور كامل و احسن انجام نداده اند. به عنوان مثال در ص 5، تقسیم بندی شهرستان مرند قدیمی است كه اصلاح آن با توجه به نگارش كتاب در چند سال پیش وظیفه ویراستار بوده است. یا اینكه پاراگراف اول ص 40 ارتباطی به موضوع مورد بحث آن صفحه ندارد. در بعضی جاها نیز اشتباهات محتوایی و یا فنی به چشم می خورد كه اصلاح آنها بر عهده ویراستار بوده است. برای نمونه سال اخذ شناسنامه در ص 18 سال 1309 و در ص 24 سال 1308 قید شده است یا اینكه در ص 8 ترتیب تاریخی نقل حوادث رعایت نگردیده است به عبارتی معكوس بیان شده است. 7-در ص 104 كتاب، جای نام خانوادگی مرحوم بخشعلی نامی كه پیكر میرزا نوراله خان به همت او در قبرستان "آقا قبریستانی" اورمیه دفن شده است خالی است. باید گفته شود كه این شخص مرحوم بخشعلی همتی بوده است. نامبرده یكی از بازرگانان خوشنام در " قاپان میدانی" بازار و بعدها میدان خشكبار (توخوم میدانی) بود و امروزه نیز مدرسه ای به نام فرزند مرحومش اكبر همتی موجود است. در پایان نوشته، ضمن اینكه خواندن كتاب به علاقمندان حوادث انقلاب مشروطه و نیز تاریخ خوی توصیه می شود، از مسئولین و فرهیختگان شهر نیز انتظار است به پاس قدردانی از دلاوری ها و جانبازی های قهرمانان خویی در نهضت مشروطیت و به خصوص مرحوم میرزا نوراله خان یكانی به عنوان فاتح خوی و آزاد كننده آن از چنگال دیو استبداد، مراسم و كنگره بزرگداشتی در یكصدمین سالگرد صدور فرمان مشروطیت (سال 1385 ) برگزار گردد تا بلكه گوشه ای از دین خود به این آزادگان وطن را ادا كرده باشیم. انشاءا...
· تاریخ نگارش : 15/5/84 · این نوشته در تاریخ 22/5/84 در شماره 164 هفته نامه اورین خوی به چاپ رسیده است. |
زندگینامه
در سال 1272 خورشیدی سید جعفر پیشه وری با نام اصلی پرویز جواد زاده خلخالی در روستای زاویه خلخال متولد شد
پیشهوری وقتی در زندان قصر رضاشاه زندانی بود عدهای از کمونیستهای جوان را دستگیر کرده و به آنجا منتقل کردند. این گروه جدید به 53 نفر مشهور شدند. گاهی پیشه وری را جزو این گروه محسوب میکنند ولی از نظر سابقه مبارزاتی پیشهوری پیشکسوت گروه 53 نفر محسوب میشد. زمان رضا شاه به مدت طولانی(حدود بیش از 10 سال) تحت محکومیت سیاسی در زندان بود. اعضای این گروه بعد از تبعید رضا شاه آزاد شده و حزب توده را ایجاد نمودند.
پیشهوری و حزب توده ایران
سید جعفر پیشه وری با افکار رهبران حزب توده و بخصوص آقای ارانی، بنیانگذار اصلی حزب و رهبر گروه 53 نفره، که خود آذربایجانی بزرگ شده تهران بود آشنائی قبلی داشت. پیشه وری بشدت استدلال فکری رهبران حزب را در روزنامه آژیر که پس از خلاصی از حبس به نشر آن در تهران مشغول بود انتقاد میکرد. ایشان بر این باور بود که نه دولت و نه احزاب سیاسی بخصوص حزب توده علاقه چندانی به مشکلات اقلیتهای زبانی و منطقهای ندارند. لذا به مشورت چند آشنا از تهران به تبریز میرود و در سال 1323 بنمایندگی برای دوره 14 مجلس شورای ملی کاندید میشود. ایشان با اینکه با بیشترین آرا انتخاب شدند سایر نمایندگان مجلس با رد اعتبارنامه اش وی را از نمایندگی مجلس محروم ساختند. دکتر مصدق بر خلاف اکثر نمایندگان از نمایندگی پیشه وری حمایت نمود. [نیاز به ذکر منبع]
در بعضی از منابع تاریخی به اشتباه ویا مغرضانه گفته میشود که حزب توده نمایندگی پیشه وری از تبریز را پیشنهاد داده بود در حالی که اکثر اسناد تاریخی نشانگر این است که ایشان با اعتقاد عمیق به افکار مارکسیستی و چپی، پی در پی حزب توده را انتفاد میکرد. بهر حال با وجود 8 نماینده حزب توده در مجلس شورای ملی آقای پیشه وری موفق به نمایندگی منتخبین خود در مجلس نشد.[نیاز به ذکر منبع]
پیشه وری روز دوشنبه دوازدهم 1324 با دو تن از اعضای سابق حزب کمونیست دکتر جاوید و آقای کاویان اعلام تشکیل سازمان جدیدی بنام فرقه دموکرات آذربایجان در تبریز میکند و در نخستین بیانیه خود اعلام میکنند که فرقه طرفدار باقی ماندن آذربایجان تحت حاکمیت ایران هست، اما خواستار:
ـ استفاده زبان آذربایجانی در کنار زبان فارسی در مدارس و ادارات دولتی در آذربایجان
ـ صرف درآمدهای مالیاتی محلی برای رشد و توسعه خود منطقه
ـ تشکیل انجمنهای ایالتی مقرر در قانون اساسی ایران
میشود.[نیاز به ذکر منبع]
پیشهوری و فرقه دمکرات آذربایجان
در 14 شهریور با پیوستن شبستری به فرقه دموکرات نشریه "انجمن آذربایجان " ارگان رسمی فرقه میشود و در 16 شهریور تعداد کثیری از اعضای کمیته مرکزی محلی حزب توده و شورای متحده به فرقه دموکرات میپیوند. چند روز بعد در اواسط مهر ماه نخستین کنگره فرقه در تبریز برگزار میشود و شرکت کنندگان خواهان حق تعیین سرنوشت آذزبایجان بهوسیله مجالس ایالتی و ولایتی و همینطور ایجاد سازمان نظامی از داوطلبان مسلح جهت حفظ حقوق آذربایجانیها در صورت عدم پاسخ مطلوب از طرف دولت مرکزی به مطالباتشان میشوند. بدنبال آن فدائیان آذربایجان با دستیابی به سلاحهای سبک از ارتش سرخ، بدون خونریزی به تصرف شهرهای آذربایجان یکی پس از دیگری آغاز میکنند. در مورد این حوادث کنسول انگلیس گزارش میدهد ٌ گرچه غیر قابل تصور است که این جنبش بدون حمایت روسها به نتیجه برسد.... نمیتوانم باور کنم که این نهضت کاملاً کار روسها باشدٌ. [نیاز به ذکر منبع]
کنگره ملی آذربایجان 26 آبان افتتاح گردید و پس از آن بیانیه خود مختاری (حکومت محلی) اعلام شد. بار دیگر مجلس ملی آذربایجان در 21 آذر تشکیل شد و با اصرار در جدا نشدن آذربایجان از ایران یک دولت محلی به رهبری آقای پیشه وری و بدون وزارت خارجه انتخاب شد. قابل توجه این بود که هیچکدام از وزرا (به غیر از بی ریا، عضو سابق حزب توده) رابطهای با حزب توده که مستقیم از طرف استالین حمایت میشد نداشتند. همانطوری که کنسول انگلیس نیز بیان میکنند بر خلاف افکار رایج در میان اشخاص ضد فرقه بنظر میرسد که مسکو چارهای جز حمایت محدود از نهضت فرقه نداشت وبرای کنترل کردن آن حتی تعداد زیادی از توده ایها را به پیوستن به فرقه تشویق میکند.[نیاز به ذکر منبع]
در عرض حکومت یکساله، فرقه موفق به اصلاحات گستردهای در آذربایجان شد. ـ نخستین بار در تاریخ ایران زنان از حق رای برخوردار شدند[نیاز به ذکر منبع]
ـ نخستین اصلاحات ارضی توسط فرقه اجرا شد[نیاز به ذکر منبع]
ـ تنبیه بدنی ممنوع شد[نیاز به ذکر منبع]
ـ قانون جامع کار به تصویب رسید[نیاز به ذکر منبع]
ـ شوراهای نظارت بر کار نهادهای دولتی تأسیس شد[نیاز به ذکر منبع]
ـ با گشودن فروشگاههای دولتی قیمتهای مواد غذایی ثابت ماند[نیاز به ذکر منبع]
ـ کلاسهای سوادآموزی، مدارس و دانشگاه به زبان آذربایجانی، دانشگاه آذربایجان، (دانشگاه تبریز کنونی) تأسیس شد.
ـ درمانگاههای رایگان در اختیار مردم قرار گرفت[نیاز به ذکر منبع]
ـ خیابانها آسفالت کشی شد و همچنین یک ایستگاه رادیویی تأسیس شد[نیاز به ذکر منبع]
با آن همه اصلاحات، همچنان فرقه در صحنه سیاست ضعیف باقی ماند و با حکومت مرکزی، چپ گرایان تهران و دولت شوروی همواره در بحث و جدال بسرمیبرد. استالین حکومت خودمختار فرقه آذربایجان را بهعنوان مهرهای در سیاست جهانی مینگریست و پی در پی نگران رشد خارج از کنترل نهضت ناسیونالیستی و تمایل آنها به همکاری با ترکیه بودند لذا ارتش سرخ با تأمین تجهیزات نظامی سبک برای فدائیان آذربایجانی شدیدا مواظب بود که فرقه به سلاح سنگین دسترسی پیدا نکند. از طرف دیگر مسکو از طریق باقروف قول حمایت ارتش سرخ از فرقه در صورت حمله ارتش حکومت مرکزی داده بود. چنانچه اواخر شهریور ماه 1325 ارتش مرکزی از تهران عازم آذربایجان بود اما نیروهای مسلح شوروی اجازه عبورآنها را از قزوین به طرف تبریزندادند و بناچار ستونهای ارتشی به تهران بازگشتند.
چپ گرایان پایتخت با دو دلی به حکومت خود مختار پیشه وری مینگریستند. از طرفی حزب توده اصلاحات فرقه را آشکارا در ارگانهای رسمی خود میستود و از سوی دیگر خواستار جنبش کارگری در کل ایران بودند و از فرقه میخواستند به جبهه تازه تأسیس شده احزاب مترقی بپیوندد.[نیاز به ذکر منبع]
امریکاییان نگران توسعه نفوذ کمونیستها در ایران بودند و بخاطر آن ارتش شاه را به خودرو، تانک، سلاحهای سنگین و مشاوران نظامی مجهز کردند. با توجه به حضور ارتش سرخ در آذربایجان و حمایت آنها از حکومت خودمختار فرقه، شاه امکان درگیری مسلحانه مستقیم نداشت. در نتیجه اقدام به راه اندازی شورشهای محلی در آذربایجان کرد. در زنجان به طایفه ذوالفقاری، در اطراف میاندوآب به قبایل افشار و در حومه اردبیل ـ مشکین به شاهسونها سلاح و پول هنگفتی جهت تضعیف حکومت فرقه ارسال شد. بخاطر این بخش عظیمی از فدائیان داوطلب مسلح فرقه مدام درگیر شورشهای قبیلهای بودند.
در کنار در گیری با آشوبهای قبیلهای و اصلاحات ارضی، بدی آب و هوا به ویژه طغیانها و بارشهای دیر هنگام باعث برداشت ضعیف محصول غلات در تابستان 1325 گردید که موجب نگرانی مردم در کمبود مواد غذایی شد. حکومت خودمختار فرقه غافل از سیاستهای پشت صحنه ابرقدرتها و سازش تهران با مسکو در گیر حل این مشکلات بود تا اینکه 19 آذر ماه ارتش شاه بدون ممانعت روسها عازم تبریز شد. با پخش حمله ارتش شاه مقامات شوروی به آقای پیشه وری توصیه میکنند که در مقابل ارتش مقاومت نشان ندهند.
واکنش رهبران فرقه به دو نوع بود. گروهی به رهبری جاوید و شبستری معتقد بودند که ایستادگی در مقابل ارتش شاه مجهز به سلاح سنگین و تانک تنها موجب کشته شدن فدائیان مجهز به سلاح سبک خواهد بود. درحالی که گروه دیگر(اکثریت) به رهبری آقایان پیشه وری و بی ریا اعتقاد به مقاومت و ادامه مبارزه بصورت چریکی در آینده داشتند. پس از یک بحث طولانی و با مداخله کنسول شوروی پیشنهاد جاوید و شبستری غالب میاید و فورا فرمان آتش بس داده شد. بدین ترتیب ارتش بدون ممانعت به طرف تبریز پیشروی کرد و 21 آذر ماه وارد شهر شد.[نیاز به ذکر منبع]
پیشهوری پس از شكست در آذر 1325 به قفقاز گریخت و در 1326 در تصادف اتومبیل كشته شد. كه این حادثه را به عوامل امنیتی شوروی منصوب می كنند.[نیاز به ذکر منبع]
زندگی نامه استاد شهـریار
(به قـلم جـناب آقای زاهـدی دوست استاد)
( بخشی ازاین متن در زمان حیات استاد، نگاشته شده است )
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگی شهـریار در خلال اشعـارش خوانده می شود و هـر نوع تـفسیر و تعـبـیـری كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگی او نزدیك است و حقـیـقـتاً حیف است كه آن خاطرات از پـرده رؤیا و افسانه خارج شود.
گو اینكه اگـر شأن نزول و عـلت پـیـدایش هـر یك از اشعـار شهـریار نوشـته شود در نظر خیلی از مردم ارزش هـر قـطعـه شاید ده برابر بالا برود، ولی با وجود این دلالت شعـر را نـباید محـدود كرد.
شهـریار یك عشق اولی آتـشین دارد كه خود آن را عشق مجاز نامیده. در این كوره است كه شهـریار گـداخـته و تصـفیه می شود. غالـب غـزل هـای سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آیـنـد است، یادگـار این دوره است. این عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـیـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسی معـشوقه هـم هـست، با یك قوس صعـودی اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفانی و الهـی تـبدیل می شود. ولی به قـول خودش مـدتی این عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـیـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولی برای او تجـلی كرده و شهـریار هـم با زبان اولی با او صحـبت كرده است.
بعـد از عـشق اولی، شهـریار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشین به تمام مظاهـر طبـیعـت عـشق می ورزیده و می توان گـفت كه در این مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبریزی و صلاح الدین و حسام الدین را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق می بازد. بـیـشتر هـمین دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـیزهًَ احساسات او واقع می شوند. از دوستان شهـریار می تـوان مرحوم شهـیار، مرحوم استاد صبا، استاد نـیما، فـیروزكوهـی، تـفـضـلی، سایه، و نگـارنده و چـند نـفر دیگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولانی و آتـشین شهـریار در غـزل هـای ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغای غـروب و بوی پـیراهـن مشـروح است و زمان سخـتی آن عـشق در قـصیده " پـرتـو پـایـنده " بـیان شده است و غـزل هـای یار قـدیم، خـمار شـباب، ناله ناكامی، شاهـد پـنداری، شكـرین پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران ، نالـه نومیـدی ، و غـروب نـیـشابور حالات شاعـر را در جـریان آن عـشق حكـایت می كـند. شهـریار در دیوان خود از خاطرات آن عـشق غزل ها و اشعار دیگری دارد از قـبـیل حالا چـرا، دستم به دامانـت و ... كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزیز نـشاط می دهـد.
عـشق هـای عارفانه شهـریار را می توان در خلال غـزل هـای انتـظار، جمع و تـفریق، وحشی شكـار، یوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و نای شـبان و اشگ مریم، دو مرغ بـهـشتی، و غـزل هـای ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خیلی آثـار دیگـر مشاهـده كرد. برای آن كه سینمای عـشقی شهـریار را تـماشا كـنید، كافی است كه فـیلمهای عـشقی او را كه از دل پاك او تـراوش كرده ، در صفحات دیوان بـیابـید و جلوی نور دقـیق چـشم و روشـنی دل بگـذاریـد. هـرچـه ملاحـظه كردید هـمان است كه شهـریار می خواسته زبان شعـر شهـریار خـیلی ساده است.
محـرومیت و ناكامی های شهـریار در غـزل هـای گوهـر فروش، ناكامی ها، جرس كاروان، ناله روح، مثـنوی شعـر، حكـمت، زفاف شاعـر، و سرنوشت عـشق به زبان خود شاعر بـیان شده و محـتاج به بـیان من نـیست.
خیلی از خاطرات تـلخ و شیرین شهـریار از كودكی تا امروز در هـذیان دل، حیدر بابا، مومیایی و افسانه ی شب به نـظر می رسد و با مطالعـه آنهـــا خاطرات مزبور مشاهـده می شود.
شهـریار روشن بـین است و از اول زندگی به وسیله رویا هـدایت می شده است. دو خواب او كه در بچـگی و اوایل جـوانی دیده، معـروف است و دیگـران هـم نوشته اند.
اولی خوابی است كه در سیزده سالگی موقعـی كه با قـافله از تـبریز به سوی تهـران حركت كرده بود، در اولین منزل بـین راه - قـریه باسمنج - دیده است؛ و شرح آن این است كه شهـریار در خواب می بـیـند كه بر روی قـلل كوهـها طبل بزرگی را می كوبـند و صدای آن طبل در اطراف و جـوانب می پـیچـد و به قدری صدای آن رعـد آساست كه خودش نـیز وحشت می كـند. این خواب شهـریار را می توان به شهـرتی كه پـیدا كرده و بعـدها هـم بـیشتر خواهـد شد تعـبـیر كرد.
خواب دوم را شهـریار در 19 سالگـی می بـیـند، و آن زمانی است كه عـشق اولی شهـریار دوران آخری خود را طی می كـند و شرح خواب به اختصار آن است كه شهـریار مـشاهـده می كـند در استـخر بهـجت آباد (قـریه ای واقع در شمال تهـران كه سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالی تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را می بـیـند كه به زیر آب می رود، و شهـریار هـم به دنبال او به زیر آب رفـته ، هـر چـه جسـتجو می كـند، اثـری از معـشوقه نمی یابد؛ و در قعـر استخر سنگی به دست شهـریار می افـتد كه چـون روی آب می آید ملاحظه می كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشانی است كه دنـیا را چـون آفتاب روشن می كند و می شنود كه از اطراف می گویند گوهـر شب چـراغ را یافته است. این خواب شهـریار هـم بـدین گـونه تعـبـیر شد كه معـشوقـه در مـدت كوتاهی از كف شهـریار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـریار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه ای به شهـریار دست می دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوی را در نـتـیجه آن تحـول می یابد.
شعـر خواندن شهـریار طرز مخصوصی دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـیه و ژست و آهـنگ صدا ، هـمراه موضوعـات تـغـیـیر می كـند و در مـواقـع حسـاس شعـری ، بغـض گـلوی او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشك می شود و شـنونده را كاملا منـقـلب مـی كـند.
شهـریار در موقعـی كه شعـر می گـوید به قـدری در تـخـیل و اندیشه آن حالت فرو می رود كه از موقعـیت و جا و حال خود بی خـبر می شود. شرح زیر نمونهً یكی از آن حالات است كه نگـارنـده مشاهـده كرده است:
هـنـگـامی كه شهـریار با هـیچ كـس معـاشرت نمی كرد و در را به روی آشنا و بـیگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـیلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزی سر زده بر او وارد شدم . دیـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روی سر گـذارده و با حـالـتی آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلی عـلیه السلام مـتوسل می شود. او را تـكانی دادم و پـرسیدم این چـه حال است كه داری؟ شهـریار نفـسی عـمیـق كشیده، با اظهـار قـدردانی گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـی نجات دادی. گـفـتم مگـر دیوانه شده ای؟ انسان كه در اطاق خشك و بی آب و غـرق، خفـه نمی شود. شهـریار كاغـذی را از جـلوی خود برداشتـه، به دست من داد. دیدم اشعـاری سروده است كه جـزو افسانهً شب به نام سمفونی دریا ملاحظه می كـنـید.
شهـریار بجـز الهـام شعـر نمی گوید. اغـلب اتـفاق می افـتد كه مـدتـهـا می گـذرد، و هـر چـه سعـی می كـند حتی یك بـیت شعـر هـم نمی تـواند بگـوید. ولی اتـفاق افـتاده كه در یك شب كه موهـبت الهـی به او روی آورده، اثـر زیـبا و مفصلی ساخته است. هـمین شاهـكار تخـت جـمشید، كـه یكی از بزرگـترین آثار شهـریار است، با اینكه در حدود چـهـارصد بـیت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـریار دارای تـوكـلی غـیرقـابل وصف است، و این حالت را من در او از بدو آشـنایی دیـده ام. در آن موقع كه به عـلت بحـرانهـای عـشق از درس و مـدرسه (كـلاس آخر طب) هـم صرف نظر كرده و خرج تحـصیل او به عـلت نارضایتی، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه می شد كه شهـریار خـیلی سخت در مضیقه قرار می گـرفت. به من می گـفت كه امروز باید خرج ما برسد و راهی را قـبلا تعـیـیـن می كرد. در آن راه كه می رفـتـیم، به انـتهـای آن نرسیده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً یك یا دو ارباب رجوع می رسید. با آنكه سالهـاست از آن ایام می گـذرد، هـنوز من در حیرت آن پـیشامدها هـستم. قابل توجه آن بود كه ارباب رجوع برای كارهای مخـتـلف به شهـریار مـراجـعـه می كردند كه گـاهـی به هـنر و حـرفـهً او هـیچ ارتـباطی نـداشت - شخـصی مراجـعـه می كرد و برای سنگ قـبر پـدرش شعـری می خواست یا دیگـری مراجـعـه می كرد و برای امـر طـبی و عـیادت مـریض از شهـریار استـمداد می جـست، از اینـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص برای گـرفـتن دعـا بود.
خـدا شـناسی و معـرفـت شهـریار به خـدا و دیـن در غـزل هـای جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـدیـت، بال هـمت و عـشق، دركـوی حـیرت، قـصیده تـوحـید، راز و نـیاز، و شب و عـلی مـندرج است.
عـلاقـه به آب و خـاك وطن را شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور، آذربایـجان، شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید به زبان شعـر بـیان كرده است. الـبـته با مطالعه این آثـار به مـیزان وطن پـرستی و ایمان عـمیـقـی كه شهـریار به آب و خاك ایران و آرزوی تـرقـی و تـعـالی آن دارد، پـی بـرده می شود.
تـلخ ترین خاطره ای كه از شهـریار دارم، مرگ مادرش است كه در روز 31 تـیرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به این جانب مراجعـه كرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـیمارستان هـزار تخـتخوابی مراجـعـه كردیم و نعـش مادرش را تحـویل گـرفـته، به قـم برده و به خاك سپـردیم. حـالـتی كه از آن مـرگ به شهـریار دست داده ، در منظومه ی « ای وای مادرم » نشان داده می شود. تا آنجا كه می گوید:
می آمدیم و كـله من گیج و منگ بود
انگـار جـیوه در دل من آب می كـنند
پـیـچـیده صحـنه های زمین و زمان به هـم
خاموش و خوفـناك هـمه می گـریختـند
می گـشت آسمان كه بـكوبد به مغـز من
دنیا به پـیش چـشم گـنهـكار من سیاه
یك ناله ضعـیف هـم از پـی دوان دوان
می آمد و به گـوش من آهـسته می خلیـد:
تـنـهـا شـدی پـسـر!
شیرین ترین خاطره برای شهـریار این روزها دست می دهـد و آن وقـتی است كه با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـریار در مقابل بچـه كوچك مخـصوصاً كه زیـبا و خوش بـیان باشد، بی اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش این روزها همان حالت را دارد كه برای شهـریار 51 ساله نعـمت غـیر مترقبه ای است. موقعی كه شهـرزاد با لهـجـه آذربایجانی شعـر و تصـنیف فارسی می خواند، شهـریار نمی تواند كـثـرت خوشحالی و شادی خود را مخفی بدارد.
نام كامل شهـریار سید محـمـد حسین بهـجـت تـبـریـزی است. در اوایل شاعـری (بهـجـت) تخـلص می كرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست كه دو بـیت زیر شاهـد از دیوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را (شهـریار) تعـیـیـن كرد:
كه چرخ سكه دولت به نام شهـریاران زد
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم
به شهـر خود روم و شهـریار خود باشم
و شاعـر ما بهـجت را به شهـریار تـبـدیل كرد و به هـمان نام هـم معـروف شد . تاریخ تـولـدش 1285 خورشیدی و نام پـدرش حاجی میرآقا خشگـنابی است كه از سادات خشگـناب (قـریه نزدیك قره چـمن) و از وكـلای مبرز دادگـستـری تـبـریز، و مردی فاضل و خوش محاوره و از خوش نویسان دوره خود و با ایمان و كریم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم به خاك سپرده شد.
شهـریار تحـصـیلات خود را در مدرسه متحده و فیوضات و متوسطه تـبـریز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا كـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصیل كرده است و در چـند مریضخانه هـم مدارج اكسترنی و انترنی را گـذرانده است ولی د رسال آخر به عـلل عـشقی و ناراحـتی خیال و پـیشامدهای دیگر از ادامه تحـصیل محروم شده است و با وجود مجاهـدت هـایی كه بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـیب و تكـمیل این یك سال تحصیل شد، معـهـذا شهـریار رغـبتی نشان نداد و ناچار شد كه وارد خـدمت دولتی بـشود. چـنـد سالی در اداره ثـبت اسناد نیشابور و مشهـد خـدمت كرد و در سال 1315 به بانك كـشاورزی تهـران داخل شد و تا كـنون هـم در آن دستگـاه خدمت می كند.
شهـرت شهـریار تـقـریـباً بی سابقه است ، تمام كشورهای فارسی زبان و ترك زبان، بلكه هـر جا كه ترجـمه یك قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می سـتایـند. منظومه (حـیـدر بابا) نـه تـنـهـا تا كوره ده های آذربایجان، بلكه به تركـیه و قـفـقاز هـم رفـته و در تركـیه و جـمهـوری آذربایجان چـنـدین بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممكن نیست ترك زبانی منظومه حـیـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
شهـریار در تـبـریز با یكی از بـستگـانش ازدواج كرده، كه ثـمره این وصلت دخـتری سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتری پـنج ماهـه بـه نام مریم است.
شهـریار غـیر از این شرح حال ظاهـری كه نوشته شد ، شرح حال مرموز و اسرار آمیزی هـم دارد كه نویسنده بـیوگـرافی را در امر مشكـلی قـرار می دهـد. نگـارنـده در این مورد ناچار به طور خلاصه و سربـسته نكـاتی از آن احوال را شرح می دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـیان شود:
شهـریار در سالهـای 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح كه توسط مرحوم دكـتر ثـقـفی تـشكـیل می شد شركت می كـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جراید و مجلات چاپ شده است . شهـریار در آن مجالس كـشفـیات زیادی كرده است و آن كـشـفـیات او را به سیر و سلوكاتی می كـشاند. در سال 1310 به خراسان می رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله این افـكار را داشتـه است و در سال 1314 كه به تهـران مراجـعـت می كـند، تا سال 1319 این افـكار و اعمال را به شدت بـیـشـتـری تعـقـیب مـی كـند؛ تا اینكه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درویشی می شود و سیر و سلوك این مرحـله را به سرعـت طی می كـند و در این طریق به قـدری پـیش می رود كه بـر حـسب دسـتور پـیر مرشد قـرار می شود كه خـرقـه بگـیرد و جانشین پـیر بـشود. تكـلیف این عـمل شهـریار را مـدتی در فـكـر و اندیشه عـمیـق قـرار می دهـد و چـنـدین ماه در حال تـردید و حـیرت سیر می كـند تا اینكه مـتوجه می شود كه پـیـر شدن و احـتمالاً زیر و بال جـمع كـثـیری را به گـردن گـرفـتن برای شهـریار كه مـنظورش معـرفـت الهـی و كـشف حقایق است، عـملی دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اینجاست كه شهـریار با توسل به ذات احـدیت و راز و نیازهای شبانه، به كشفیاتی عـلوی و معـنوی می رسد و به طوری كه خودش می گـوید پـیشامدی الهـی او را با روح یكی از اولیاء مرتـبط می كـند و آن مقام مقـدس كلیهً مشكلاتی را كه شهـریار در راه حقـیقـت و عـرفان داشته حل می كند و موارد مبهـم و مجـهـول برای او كشف می شود.
باری شهـریار پس از درك این فـیض عـظیم ، به كـلی تـغـیـیر حالت می دهـد. دیگـر از آن موقع به بعـد پـی بـردن به افـكار و حالات شهـریار برای خویشان و دوستان و آشـنایانش - حـتی من - مـشكـل شده بود؛ حرفهـایی می زد كه درك آنهـا به طور عـادی مـقـدور نـبود؛ اعـمال و رفـتار شهـریار هـم به مـوازات گـفـتارش غـیر قـابل درك و عـجـیب شده بود.
شهـریار در سالهای اخیر اقامت در تهـران خـیلی مـیل داشت كه به شـیراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و این خواست خود را در اشعـار (ای شیراز و در بارگـاه سعـدی) منعـكس كرده است ولی بعـدهـا از این فكر منصرف شد و چون از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود كجا برود؛ تا اینكه یك روز به من گـفت كه: " مـمكن است سفری از خالق به خلق داشته باشم " و این هـم از حرف هـایی بود كه از او شـنـیـدم و عـقـلم قـد نـمی داد - تا این كه یك روز بی خـبر از هـمه كـس، حـتی از خانواده اش، از تهـران حركت كرد وخبر او را از تـبریز گـرفـتم.
********
بالاخره سید محـمد حسین شهـریار در 27 شهـریـور 1367 خورشیـدی در بـیـمارستان مهـر تهـران بدرود حیات گـفت و بـنا به وصیـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـریـز با شركت قاطبه مـلت و احـترام كم نظیر به خاك سپـرده شد. چه نیك فرمود:
برای ما شعـرا نـیـست مـردنی در كـار كـه شعـرا را ابـدیـت نوشـته اند شعـار
شیخ محمد خیابانی (1297هجری قمری - 29 ذیحجه 1338 هجری قمری) از فعالان سیاسی در دوره انقلاب مشروطه ایران بود
شیخ محمد خیابانی پسر حاجی عبدالحمید خامنهای تاجر (پدرش سی سال در شهر پتروفسکی اقامت و به تجارت اشتغال داشت) در روستای خامنه ارونق از توابع تبریز متولد شد.
پس از مقداری تحصیلات مقدماتی به روسیه رفت و مدتی در نزد پدر خود به کار مشغول بود و دیری نگذشت که به تبریز بازگشت. و به تحصیل علوم دینی پرداخت فقه و اصول را از حاج میرزا بوالحسن آقا انگجی فرا گرفت و فریب الاجتهاد شد. هیأت، هجوم و حساب حکمت، کلام و ادبیات نیز آموخت. پیش از انقلاب مشروطه مدتی امام جماعت بود. احتمالاَ از جوانی در اندیشه حق طلبی و آزادیخواهی بود و راه رسیدن به آن را در ذهنش مورد بررسی قرار میداد و به این نتیجه رسید که رد ایرن نخست باید یک انقلاب فکری بوجود آورد و از این راه مردم را به حقوق خویش آشنا گردانید.
در انقلاب مشروطه مانند دیگر مجاهدان ضد مستبدان به مبارزه و جنگ برخاست چندی بعد عضو انجمن ایالتی آذربایجان گردید. چون مجلس به توپ بسته شد و محمدعلی میرزا حلقه محاصره تبریز را روز به روز تنگتر میکرد شیخ سخت به مبارزه برخاست.
در دهه دوم شهریور 1287 و دهه اول شعبان 1326 هجری عینالدوله به حکمرانی آذربایجان در باسنتج نشسته و به لشکر آرائی برای پیکار با مردم مظلوم تبریز اشتغال داشت.
تبریزیان برای دفاع از حق و آزادی جانانه و دلیرانه پیکار میکردند آنها میدانستند که اگر پیکار را ادامه ندهند مشروطیت خواهد مرد. مردن را برای زنده کردن مشروطه رجحان داده بودند جنگهای سختی در داخل شهر و در خیابانها و بازار در کار بود. اغلب مغازهها و دکاکین و حجرههای تجار و خانهها دستخوش یغماگران استبدادیان میشد. یکی از آزادیخواهان بنام حاجی معروف به قفقازی در مجمعی که منزل سید هاشم دوچی دشمن بنام مشروطه از گروه انبوهی تشکیل یافته بود گفت:
تا جان داریم در نگهداری مشروطه خواهیم کوشید. شاهزاده عینالدوله که بحکمرانی آذربایجان آمدهاند بیایند و درون شهر بنشینند و به قانون مشروطه فرمان رانند. هر کسی که گناهکار است فرمان دهند دستگیری نمائیم تا بازپرسی شود و کیفر ببیند، نه آنکه در بیرون شهر بنشیند و پیاپی لشگر گردآورد، ایلهای شاهسون و قرهداغ و سواره و پیادة مرندی و کردان شکاک و جلالی را خواسته و با اینهمه بس نکرده از تهران و قزوین و زنجان و بختیاری و کیکاوند و پشتکوه نیز سپاه بخواهد و در شاطرانلو سپاه بزرگی آراسته در آرزوی کشتار مردم بیدست و پا باشد. ما را از این لشگرها چه باک! این سی هزار سپاه جای خود اگر صدهزار هم باشد ترسی نخواهیم کرد و دست زا حقوق خود برنخواهیم داشت، ما میخواهیم ایران چون دولتهای اروپا نیرومند گردد. این سخنان از دهان جوان غیرتمندی در میآید پس از گفتگوی بسیار تصمیم گرفتند که نامهای از زبان مردم بعینالدوله نوشته با نمایندگان بفرستند...
شیخ محمد خیابانی، میرزا محمد تقی طباطبائی، سید حسین عدالت و میرزا حسین واعظ همراه نماینده انگلستان به نزد عینالدوله رفتند اما این مرد متظاهر به درویشی، مجسمه سالوس و ریا با نوید و سخنان آمیخته به فریب میخواست مشروطهخواهان را گول بزند ولی آنان دریافتند و سرانجام نومید به مبارزان پیوستند و آنقدر در مبارزه پا فشردند که سپاه حیلهگر بیرحم شاه را شکست دادند که نمونهای درخشان و کمنظیر از پایمردی و دلاوری در انقلاب مشروطه ایران بود.
شیخ محمد خیابانی برای اعتلاء مشروطیت ایران و تأمین حاکمیت واقعی ایران از بین تودههای وسیع، تودة زجر دیده، ستم کشیده و از همه چیز محروم، مردم آذربایجان برخاست و به وظیفه عالی خود، یعنی تنویر افکار و بیداری تودههای ناکام و پریشان پرداخت
.... «نقل از مقدمه کتاب شیخ محمد خیابانی تألیف آذری
«... مرحوم شیخ محمد خیابای قطعاَ یکی از پهلوانان جلیلالقدر تاریخ معاصر ایران بوده است. این مرد در سراسر زندگی سیاسی خود به هیچ وجه آلوده نشده نه تنها پیوستگی به سیاست بیگانهای نداشته( جز عشق به دیار و سرزمین ایران چیزی محرک و پشتیبان او نبوده است، بلکه جاهطلبیها و خودخواهیها و ریاستجوئیهائی که در دیگران آن همه آفت برانگیخته و آن همه ماجری و رسوائی فراهم کرده است. در وی نبوده و بالاتر از همه آنکه هیچ توقع مادی از ایران نداشته و هرگز زندگی خود را به پستیها و کوتهنظریهائی که یگانه محرک دیگران بوده نیالوده است.
این مرد چندین سال یکی از مؤثرترین مردان سیاست ایران بوده است. چه در تهران و چه در تبریز وجود او روی دادن حوادث و در جریان بسیار موثر بوده و با کمال آسانی میتوانسته است از نفوذ خود برای بدستآوردن خرچه میخواسته است بهرهمند شود و با این همه در زندگی ساده نزدیک به تهیدستی زیسته و روزی که از جهان رفته است اندوخته محقر دیگران را هم نداشته است ... از شادروان سعید نفیسی نقل از مقدمه کتاب شیخ احمد خیابانی تألیف علی آذری
خیابانی پس از پیروزی مبارزان مجاهد تبریز بر سپاه انبوه شاه و عواملش و در هم شکستن نیروی استبداد و فتح تهران عزل محمد علیشاه و در دوره دوم مجلس شورایعالی به نمایندگی از طرف مردمآذربایجان انتخاب گردید و در برابر مخالفان آزادی، از حقوق ملی و آزادی دفاع کرد و از اعضاء برجسته فرقه دموکرات بود. چون مجلس تعطیل شد و ایام فترت آغاز گشت. چند سال متواری بود. تا اینکه به تبریز بازگشت اما در تبریز نیز بواسطه حاج صمد خان شجاعالدوله و سردار رشید در آذربایجان مدتی گوشهگیری کرد.
در سال 1335 هـ.ق (1917) انقلاب اکتبر شوروی آغاز گشت و ایران تا حدی توانست از چنگال استبداد روسیه نجات یابد. خیابانی فرقه دموکرات را جانی تازه بخشید و در آن تجدید سازمان به عمل آورد و روزنامه تجدد را که ارگان رسمی این حزب بود انتشار میداد.
شیخ محمد خیابانی به سختی با قرارداد 1919 که وثوقالدوبه بزیان ملت ایران اما به نفع انگلستان بسته بود سخت به مخالفت برخاست. و در تاریخ 17 برج حمل 1299 خورشیدی دموکراتهای تبریز به رهبری شیخ محمد خیابانی قیام کردند. ادارت شهر و مراکز حکومت را اشغال و ماموران اعزامی از مرکز را مجبور به ترک محل ماموریت کردند. منظور از قیام این بود که در غیاب مجلس یک نیروی ملی تشکیل داده بهتکای این قوه شروه باصطلاحات اساسی نمایند (از قوه بفعل در آوردن مشروطیت و اجرای کامل قانون اساسی) مرام و مقصد قیام تبریز بود. این قیام 6 ماه طول کشید. مرحوم خیابانی همه روز عصرها در ضمن نطق بیان کافی مران و منظور آزادیخواهان و ملیون آذربایجان را به سمع عمومی رسانیده و مردم را برای حفظ آزادی و استقلال ایران تشویق و تشجیع مینمود و سرانجام توسط حاج مخبرالسلطنه که از طرف مشیرالدوله به آذربایجان برای والیگری اعزام شده بود بساط قیام خیابانی برچیده شددولت مشیرالدوله از بیم عكسالعمل مردم قتل خیابانی را تا مدتها «خودكشی» اعلام كرد، اما این ترفند، بی حاصل بود به طوری كه مشیراالدوله و مخبرالسلطنه كه هر دو در مجلس چهارم وكیل بودند، نزد بسیاری از نمایندگان به «قاتل» مشهور شده و روزنامه «طوفان» نیز در مقالهای این دو را عامل قتل خیابانی و آشوبهای تبریز معرفی كرد. (28 ذیحجه هـ. ق) نقل از کتاب نطقهای شیخ محمد خیابانی تألیف بهرام خیابانی
خیابانی بیشک یکی از چهرههای درخشان آزادیخواهی ایران بود که سخنرانیهای شورانگیز میکرد. مقالات جالبی مینوشت و برای به ثمر رسانیدن نهضت مشروطهخواهان تا پای جان ایستادگی کرد. و از دو قیامی که این آزاد مرد در آذربایجان نمود. شور و دلدادگی وی را به مشروطه و آزادگی بهخوبی میتوان فهمید.
«قیام اول با تشکیل یک هیأت دولتی که مورد اعتماد آذربایجان بود تا حدی توفیق یافت اما این دولت هم با مشکلاتی که روبر شده بود، هنوز قادر با انجام کارهای بزرگ و مهمی که مورد تقاضای ملت ایران و مخصوصاَ حزب متشکل، فرقه دموکرات ایران، کمیتههای تهران و آذربایجان بود. نشده است! ...«نقل از کتاب شیخ محمد خیابانی تألیف علی آذری
قیام دوم از فروردین 1299 هـ.ش آغاز گشت و در جریان همین قیام شیخ محمد خیابانی با اینکه به وکالت دوره چهارم انتخاب شدهی بود. بامر مخبرالسلطنه استاندار مشروطه با تیر کشته و خانهاش به وسیله قزاقها غارت شد. البته علت شکست قیام دوم را باید تا حدی مربوط به همکاری لازم نکرده عدهای از قیام کنندگان دانست.
خیاباتی با اولتیماتیوم روس ها به دولت سخت به مبارزه بر می خیزد و آن را ناموجه می داند. در جریان ورود عثمانی ها به آذریابجان به شدت از یک پارچگی ایران دفاع میکند و آنها را که میخواستند با دشمن مهاجم کنار بیایند سخت مورد حمله قرار داد.
در آخرین نطق خیابانی چنین آمده است:
تبریز میخواهد حاکمیت بدست ملت باشد. تمام ایران. فعلاَ با زبان حال خود این تقاضا را مینماید. هرگاه تهران از قبول این نظریه سرپیچی کند، ما با اصول رادیکالیسم ایران را تجدید بناء خواهیم نمود، ما میگوئیم حاکمیت دموکراسی باید در سراسر ایران جاری باشد. اهالی ایالات و ولایات باید رأی خود را آزادانه اظهار دارند برای مدافعه این حق، آخرین مرحله مردن است و مردن در این راه راما بر زندگی بیشرمانه ترجیح میدهیم.ِ»
برخی از عنوان نطقهای خیابانی عبارت است: حاکمیت ملت لزوم تشکیلات در هیئت اجتماعیه پافشاری و استقامت – افکار عمومی – لزوم مرکزیت – بیاد شهدای آزادی، فکر بایدهادی انقلاب و تکامل باشد – آزادی با خونسردی فرق دارد – امنیت و آسایش، ضعیف حق حیات ندارد. حائن باید مجازات شود – باید بفهمیم که چه میخواهیم – آزادی قبل از همه چیز، اراده ملت مافوق همه چیز است – برای اجرای اصلاحات خودمان را باید قبلاَ اصلاح کنیم آزادی و امنیت – سقوط و اعتلا و بیش از 100 سخنرانی دیگر و مقالات متعدد.
ازقول مسعودی نوشتیم که در شهر خزر هفت قاضی وجود دارد. دوتا برای یهودیان، دوتا برای مسیحیان، دوتا برای مسلمانان که هرکدام بنا به کتاب خود حکم میکنند و همچنین یکنفر به کفار(شمن ها) و اسلاوها و روسها که به عقل حکم میکنند. یعنی هیچ فرقی بین صاحبان ادیان ویا حتی بی دینان وجود ندارد. مسعودی مینویسد که بخاطر امنیت و عدالت خزریه تجار مسلمان وغیره از کشورهای خود به خزر گریخته و آنجا زندگی میکنند. حتی به مساجد آنها، که گویا مناره مسجد مسلمانان از مناره کاخ خاقان بلندتر نیز بود، اشاره شده است. همچنین از زبان روزنتال نوشتیم که خزرها ازنظر حقوق بشری از تمامی امتیازات سازمان ملل امروزی در هزاروچندسال پیش برخوردار بودند. این آزادیهای مذهبی به عینه در خرمی ها نیز وجود دارد. درحالی که در ساسانیان و آریائیان استبداد مذهبی حاکم است.
خواندیم که خرمی ها به دو قدرت روحانی (سیاه وسفید یا تاریکی و روشنائی) معتقد هستند. این نوع نگرش از باورها در میان اکثر ملل از جمله ترکان نیز وجود داشت.«در باور ترکان اوُلگن خدای روشنائی و آفریننده ای روی زمین و ارلیک خدای تاریکی و حاکم زیر زمین میباشند... رنگ سفید اوُلگن و رنگ سیاه ارلیک محسوب میشود. اوُلگن انسان سفید را از غنچه سفید آفرید و برادر او ارلیک به تقلید از وی انسان سفید را آفرید، اما اوُلگن انسانهائی را که ارلیک آفریده بود سیاه کرد. اولگن خدای آسمان و ارلیک خدای زمین است»[1].
این دو روح یا دو رنگ ویا دو گانگی که از بینش دو وجهی نشأت میگیرد حتی در اسامی ترکان نیز مشاهده میشود. مانند آغ هون (هون سفید) قاراهون (هون سیاه)، آغ خزر (خزر سفید) و قاراخزر (خزر سیاه)، آغ دنیز (دریای سفید) و قارادنیز (دریای سیاه)، آغ داغ (کوه سفید) و قاراداغ (کوه سیاه)، آغ بولاق (چشمه سفید) و قارابولاق (چشمه سیاه)، آغ قویونلو (صاحبان گوسفندان سفید) و قاراقویونلو (صاحبان گوسفندان سیاه) آغ داشلی و قاراداشلی و غیره را میتوان مثال زد. که بیانگر وحدت و تفاوتهای آنهاست. یعنی نوع یا ذات آنها وحدت شان و رنگ آنها تفاوتشان را نشان می دهد. پس بنظر میرسد باور خرمدینان به دو روح (روشنائی و تاریکی) یا سیاه وسفید، قبل از هرچیزی ریشه در باورهای ترکان که از ایام قدیم در آذربایجان میزیستند دارد.
خرم در زبان پهلوی به معنی عظمت و جلال است اما در فارسی امروز لذت و خوشی را گویند. در صفحات قبل توضیح دادیم که خرمی ها از تمامی لذات زندگی بهره مند بودند و تمامی لذات را حلال میدانستند.
شاید تاریخ نگاران عرب دربرخورد با این فلسفه وسیع شامانیسم که تا آنروز نمیشناختند (دربین ادیانی که میشناختند چنین فلسفه ای نبود) آنها را خرمی به معنای صاحبین مذهب عظیم با فلسفه وسیع به کار برده باشند. بنظر میآید که خرم از زبان یونانی به پهلوی و از پهلوی به فارسی طی طریق کرده باشد.
لازم به یادآوری است که از پایان دوره هخامنشیان تا دوران ساسانی هلنسیم در ایران حاکم بود و به همین دلیل وجود لغات یونانی در پهلوی یا فارسی ویا حتی دیگر زبانهای رایج در منطقه امری طبیعی است.
در زبان پهلویXuarr (خور) نوشته میشود و به معنی فره- شکوه- جلال و بخصوص شکوه شاهی که از سوی خدا آید میباشد. همچنین Xuarreh(خوره) نوری است که ازجانب خدایتعالی بر خلایق نازل میشود که بوسیله آن قادر شوند بریاست و خدمتها و صنعتها و از این نور آنچه خاص است به پادشاهان بزرگ عالم و عادل تعلق میگیرد[2].
انسکلوپدی آذربایجان درباره ریشه خرم مینویسد که ریشه Xuar (خور) پهلوی بوده و به آتش و خورشید مربوط میشود.
لغت نامه دهخدا درمعنی خرم، خوشی ولذت نوشته و اضافه میکند که اسم روستا، ده، جنگل، کوه، پهلوان، شاه و چندین خرم آباد، خرمشهر و خرم دره را نام برده و جایشان را مشخص میکند ولی درباره منشأ آن توضیحی نمیدهد.
در لغتنامه یونانی “Xora” (خورا) به معنی منطقه، مملکت و ملک بوده و Xoramou”" (خورامو) به معنی کشور من، سرزمین من، “Xorizo” (خوریزو) جدای، استقلال، تقسیم، “Xurotaiz” (خوراتازیس) به معنای جوک و شوخی کردن، “Xaramu” خَرامو به معنی لذت من، خوشی من دلخوشی ومسرت میباشد.
اگر اسلام خوب تبلیغ و شناسانده می شد شاید خرمیها اسلام می آوردند. ولی درباره پذیرش اسلام ازطرف بابک و حتی شیعه بودن او باید گفت که اینهم همانند ادعاهای دیگر دال بر احیای فرهنگ آریایی یا دین زرتشتی و مزدکی بی اساس میباشد. همانطور که قبلاً اشاره شد فتوحات اعراب در آذربایجان ناچیز بوده نه از نظر نظامی و نه از نظر ایدئولوژیکی نفوذ چندانی در آذربایجان نداشتند. یکی از مهمترین دلایل مشکل زبان بود. مسئله بعدی مقاومت ومخالفت مردم درمقابل استیلای عرب به خودی خود موجب مقاومت آنها درمقابل دین وارداتی اعراب نیز میشد.
سیاست اعراب در سرزمینهای اشغالی وضع خراج و جزیه سنگین بود که درصورت پذیرش دین اسلام این خراج نصف و جزیه حذف میشد. به همین دلیل اغلب از سران شهرها و روستاها اسلام میآوردند که جزیه نپردازند و خراج کم دهند ولی این اسلام آوردن آنها اغلب ظاهری بود و به محض اینکه اعراب از منطقه دور میشدند آنها نیز از اسلام سرباز زده و به دین و عادات قبلی خود بازمیگشتند. لذا به این دلایل بود که نفوذ اسلام درمناطق دوردست ناچیز بود.
دیوید کریستین مینویسد: «درسالهای 950-850 بود که اسلام در ایران و آسیای مرکزی به صورت دین غالب درآمد. وی آماری را نیز از فری Frye نقل میکند که طبق آن درسالهای 750 مسلمانان 8%، 800 حدود 40% و 900 میلادی بین 70 تا 80% از جمعیت را تشکیل میدادند»[3]. فاروق سومر از زبان تاریخ نویسان نقل میکند: «درسال 960 میلادی حدود 200000 ترک اسلام آوردند و می توان گفت که در اواسط قرن دهم میلادی اسلام به اندازه کافی دربین ترکان رواج یافت... اما در قرن یازدهم میلادی اسلام به دین غالب دربین اوغوزها تبدیل شد»[4]. بنابراین حدود 100 تا 150 سال بعد از بابک است که اسلام دربین ترکان به میزان قابل ملاحظه ای رواج پیدا میکند.
قبلاً توضیح دادیم که مسئله زبان مانع اصلی رشد اسلام دربین ترکان بود. رایت ضمن اشاره به دادگاه افشین اشاره میکند که این دادگاه نه فقط شخصیت افشین بلکه زبان، فرهنگ، آداب و سنن و مذهب دیگری را که از آذربایجان تا مغولستان رواج داشت بازگو میکند[5]. یعنی رایت به این نتیجه میرسد که از آذربایجان تا مغولستان دارای زبان، مذهب و آداب و سنن واحدی بودند. به همین دلیل مقاومتهای مذهبی نیز وجود داشت. فاروق سومر میگوید: «ابن فضلان درسال 921 میلادی با قیجیق ینال ملاقات کرده است. او (قیجیق ینال) یک بار اسلام آورده بود. اما ملت به وی اعتراض کردند که اگر اسلام را قبول بکنی نمی توانی حاکم و رئیس ما باشی به همین دلیل قیجیق ینال مجبور میشود به دین قبلی خود برگردد»[6].
این بیانگر مقاومت مردم عادی درمقابل اسلام میباشد که ازطریق اشغال اراضی میخواست برآنها تحمیل شود. اگر در مردم عادی چنین مقاومتی وجود داشت آیا ممکن است که رهبر مقاومت اسلام آورده باشد؟ و ازطرفی آداب و سنن خرمی ها با آئین اسلام مغایرت اساسی دارد.
بعضی ها معتقد هستند که آئین مزدک نفوذ عمیق در آذربایجان داشته و حتی خرمی ها را ادامه دهندگان راه مزدک میدانند. اولاً ازقول رایت نقل کردیم که هیچ منبع و سندی نیست که وجود شخص یا مدرس آئین مزدکی در آذربایجان در نیمه اول قرن نهم یعنی قبل یا همزمان با بابک را تأیید کند. دوماً همانطور که در بالا دیدیم اسلام با تمامی امکانات تبلیغاتی و خزانه بزرگ و هزینه های هنگفت بعد از 400سال تازه در بین مردم شیوع پیدا میکند. حال آنکه میدانیم این انوشیروان به اصطلاح عادل مزدکی ها را قتل عام کرد و از طرفی آنها نه دستگاه تبلیغاتی مثل خلیفه داشتند و نه آزادی عمل و میتوان گفت که در آغاز بدون آنکه امکان اشاعه آن بوجود بیاید ازبین رفتند وباقی مانده گان آنها فراری و مخفی شدند که امکان اظهار عقاید خود را نداشتند. بااین وضع مزدکی ها شاید به هزارسال وقت نیاز داشتند که بتوانند به عنوان دین قابل ملاحظه ای درآیند. و ازطرفی دیگر هیچ سندی دال بر شیوع آئین مزدک در آذربایجان وجود ندارد پس چه عاملی سبب شده است که تاریخ نگاران خرمی ها را ادامه دهندگان راه مزدک معرفی کنند؟
دراصل اشتراکی بودن زن در دیدگاه مزدکی ها موجب شده که تاریخ نگاران فکر بکنند که خرمی ها همان مزدکی ها هستند. اولاً در خرمی ها زن اشتراکی نیست. اما روابط جنسی متعدد یا چندشوهری فقط به اختیار زن گذاشته میشود. یعنی زن حق انتخاب دارد نه اینکه مانند اشیاء دیگر اشتراکی باشد. وحتی اگر مزدک هم منظورش همان بود باز دیدیم که قبل از مزدک این عادت در بین ترکان رسم بود و شاید هم این مزدک است که از ترکان تأثیر گرفته است. پس ادعای اینکه خرمی ها ادامه دهندگان راه مزدک هستند نیز درست نیست.
علت اصلی اختلاف عقیده درباره عقاید خرمی ها از آنجا نشأت میگیرد که تاریخ نگاران یا تحلیلگران حرکت خرمی ها را در درون باورهای منسوب به ایران جسته و نهایتاً به یکی از آنها نسبت داده اند.
این از یک طرف به دلیل عدم آگاهی یا عدم توجه و اذعان به ترکیب ملی آذربایجان، و ازطرف دیگر عدم شناخت و توجه به امپراتور هم ملیت با آذربایجان (امپراتوری ترک خزر) و تأثیر عمیق آنها در آذربایجان چه به دلیل همزبانی و همدینی، چه به دلیل همجواری، چه به دلیل حضور مکرر آنها در آذربایجان بعنوان امپراتور و چه مهاجرتهای قبلی و بعدی میباشد. اینها سبب شده که برای بابک هویتی آریائی بسازند یا قبای اسلامی بروی بدوزند.
به همین دلیل هم ما با بابک خرمدین، بابک مانوی، بابک مزدکی، بابک زردتشتی و بابک مسلمان روبرو هستیم که دراصل میتواند یکی از آنها باشد نه همه اینها.همانطور که مزدکی یا زرتشتی بودن بابک صحیح نیست رابطه بین بابک،ماذیار و افشین نیز ساختگی و دروغ بوده هیچ سندی دال بر آن موجودنیست.ماذیار اخلاقا فاسد،قدرت طلب و ذرپرست بود در حالی که بابک برای آزادی ، عدالت و استقلال مبارزه می کرد. فوقاً نشان دادیم که حرکت خرمی ها ماهیتاً ضدزرتشت و ضد سنت آریائی هست. از طرز به حکومت رسیدن بابک روستازاده تا حقوق زن و دمکراسی همه مغایر سنت آریایی است. ادعای مانوی یا مزدکی بودن خرمی ها نیز به همان میزان ادعای زرتشتی بودن آنها بی اساس است. در رابطه با مسلمان بودن وی برخورد خلیفه، تاکید تاریخ نگاران بر مسلمان نبودن بابک و دلایل دیگر این ادعا را نیز رد می کند و حتی دیدیم که 200سال بعد از بابک تازه اسلام در آذربایجان رواج پیدا میکند. همچنین باور خرمیها به دو روح و عادات دیگر خرمی ها مغایر دین اسلام است. ازطرفی هیچکدام از این ادیان در آذربایجان رونق نداشته اند. بلکه اهالی آذربایجان به مانند دیگر ترکان به خدایان متعدد (شامانیزم) اعتقاد داشتند در مقایسه هائی که صفحات گذشته بین خرمی ها، ساسانیان و خزرها صورت گرفت، ثابت کردیم که خرمی ها از تمام نظر با ساسانیان متفاوت بوده و به خزرها مشابهت دارند. همچنین به شامانیزم در خزران نیز اشاره شد. شامانیزم دربین تمامی ترکها مرسوم بود و ترکان آذربایجان نیز مانند دیگر ترکان شامانیست بودند. شامانیسم بعداً در فرمهای اسلامی نیز ظاهر شد. هنوز هم در بین آذربایجانیها خصوصاً دهات آذربایجان به آلای بانی و قولای بانی اعتقاد دارند. ویا مصلا رفتن برای باراندن باران درواقع شکل اسلامی شده مراسم «یادا»ی ترکهای قدیم است که با عبادت و اجرای مراسمی طلب باران میکردند و به خدای باران اعتقاد داشتند، مراسم برای جلوگیری از باریدن تگرگ وغیره هنوز در میان ترکان آذربایجان وجود دارد. هنوز هم در بعضی نقاط آذربایجان به سنگ مقدس اعتقاد دارند. این سنگ ها برای معالجه وغیره هنوز هم دربعضی نقاط آذربایجان مورد استفاده قرار می گیرد. من خود سنگهایی را که شبیه پیکر زن تراشیده شده بود در زادگاه خود «گرگر» در خارج شهر که قبرستان شده بود دیده ام که متأسفانه برای ساختن میدان فوتبال آنها را که «آدام داشی» (سنگ آدم) می گفتند و احتمالاً بازمانده از دوران شامانیزم بود، برچیده و ازبین بردند. این سنگها شاید همان خدایان زن بودند که نیاز به تحقیق فراوان داشت ولی شونیزم وجهل حاکم آنها را منهدم کرد. اهمیت درخت چنار و دهها نمونه دیگر را میتوان گفت که دلیل بر شامانیست بودن آذربایجانیها میباشد که حتی تاامروز هم در اعتقادات مردم به نوعی منعکس میشود. تاریخ نویسان عرب به دلیل عدم شناخت از این دین که امروزه با نام کلی شامانیزم نامیده میشود آنها را خرمی گفته اند. و منظور از خرمی همان شامانیزم یا شامانیست هست و لذا بابک خرمی یا خرمدین همان بای بَک شامانیست میباشد.
این مقاله به زبان مادریم (ترکی آذربایجانی) در تاریخ 19/06/2004، یعنی چند روز قبل از مراسم تولد بابک که همه ساله در هفته دوم تیرماه در قلعه بذ قورولتای ملی برگزار می شود به هموطنانم تقدیم شد. بنا به درخواست دوستان جهت ترجمه آن به فارسی بود که ترجمه آن با اضافاتی جزئی به علاقمندان تقدیم می گردد[7].
لازم به توضیح است که بعضی از دوستان منظور از مقاله فوق را به خطا تبلیغ یا دعوت به شامانیسم تلقی کرده و سئوالاتی عنوان نموده اند. باید گفت که هدف شناخت واقعیات تاریخ است. امروزه اکثریت ملت آذربایجان پیرو دین اسلام هستند. همانطوریکه شامانیست بودن اجدادمان در قبل از پذیرفتن اسلام دلیل بربازگشت ما به شامانیزم نمیشود، به همان نسبت هم مسلمان بودن ما کتمان و سرپوش گذاشتن به گذشته را توجیه نمیکند. آن اعتقادات مذهبی دیروز و این باورهای مذهبی امروز ملت ما میباشد و هر دو مورد احترام ماست.
صالح ایلدیریم1/ ژوئیه/ 2004 برابر 11/تیرماه/1383
منابع:
[1] - میرعلی سیداوف قام شامان- ص 36-34..
[2] - دکتر بهرام فره وشی: واژه نامه پهلوی3.
[3] - دیوید کریستن: Central Asia and Mongolia. P. 312 324 و A history of Russia توضیح 25.
[4] - فاروق سومر. غزها به ترجمه آنادردی عنصری. ص 97-96.
[5] - رایت E.M. Wright – ص 56.
[6] - فاروق سومر. غزها به ترجمه آنادردی عنصری. ص 96.
[7] - علاقمندان میتوانند درسایت های تریبون و دورنا مقاله اصلی را که به زبان ترکی است ملاحظه کنند.
خواندیم که خرمی ها را دو نفر رهبری می کردند (جاویدان و ابوعمران) که این خود الگوی سیستم دوشاهی ترکان هست. گفتیم که خزران دوتا پادشاه دارند یکی را خاقان و دیگر را خاقان بیک می گویند. خاقان یک شخصیت الهی است و خاقان بیک مطیع اوست. خاقان بیک به جنگ و امورات مملکت مشغول است و در هر کار با خاقان مصلحت میکند. در خرمی ها هم جاویدان همین حالت تقدس را دارد و ابوعمران به امورات نظامی مشغول هست. این نوع رهبری دربین آریایها سابقه نداشته و ندارد بلکه سیستم دوشاهی دربین خزران مرسوم بود و رسوم خرمدینان تحت تأثیر عمیق خزران قرار داشته است. همانطور که در صفحات قبل اشاره شد خزرها بارها و بارها در آذربایجان بوده و حتی اعراب را در دامنه کوه سبلان شکست داده و تا نزدیکیهای دمشق پیش رفته اند. خزرها در شمال نیز موجب تشکیل دولت دوشاهی روس شده که آنها هم به شاه خود خاقان میگفتند و خلیفه ای نیز داشت (خاقان بیک). تا حالا دو وجه مشترک خرمی ها با خزران و دو تضاد آنها با ساسانیان را به روشنی میبینیم وجه اختلاف سوم خرمی ها با ساسانیان موقعیت و حقوق زن است که باز وجه تشابه خرمیها با خزران است.
وجه مشترک دیگر خرمی ها با ترکان خزر حقوق زن و فعالیت اجتماعی و سیاسی زن میباشد. نقش کلیدی و سیاسی زن جاویدان (کلدانیه) در انتقال قدرت درحالیکه براثر درگیری بین رهبران (جاویدان و ابوعمران) خرمدینان با خطر انشعاب یا فروپاشی روبرو بودند بیانگر نقش فعال زن درمیان خرمی هاست که با کارآئی خود همچون خاتون خزر در شرایط تاریخی توانست وحدت خرم دین را حفظ کند. رهبری نظامی زن، انتخاب زن، آزادی جنسی زن، شرکت زن در شورای تصمیم گیری و... از مقام و منزلت والای زن در بین خرمدینان نظیر سایر ترکان حکایت میکند که در فرهنگ آریائی عکس آن صادق است.
در فرهنگ آریائی زن نه تنها حقوقی ندارد بلکه به درجه کالا تنزیل پیدا میکند. در کتاب آئین و فرهنگ ایران دکتر افتخارزاده مینویسد:
«در جامعه بدوی ساکنان اصلی فلات ایران پیش از کوچ آریائیان زن نقش برجسته ای در عرض عقاید کلامی و در تکامل حیات اجتماعی داشته است. ساکنان بومی فلات ایران اصل در آفرینش و حیات را در مادینگی میدانستند و از این رو خدایان ماده را میپرستیدند. در نگاه آنان زن مظهر زایندگی و زندگی بود و به نوعی تقدیس میشد و محترم بود. این نوع نگرش در اندیشه آریائیان راه نیافت. در اندیشه آریائی اصالت با نرینگی بود... در دوران دینی زنان نوعی کالا بودند و بر آنها اصل مالکیت و انحصار مترتب بود. ... زن ازطرف شوهرش به شخص دوم اجاره داده میشد و کرایه کننده به شرط اطلاع شوهر اصلی میتوانست وی را به شخص ثالثی اجاره دهد...»[i].
به باور زرتشتیان زن از جنس شیطان و پلید میباشد و او را نجس و پست می دانند و حتی از آفرینش او ابراز تأسف میکنند. دکترافتخارزاده از وندیداد (قوانین شرعی زرتشت) قوانین 2/972، 975 و126 نقل میکند: «اهورامزدا زنان را به نیکوکاران واگذاشت اما زنان گریختند و به اهریمن روی آوردند... زنان زاده اهریمن و اهریمن منش هستند... اهورا به زن گفت، با آنکه پتیاره هستی و از جنس جهی دختر اهریمن میباشی تو را آفریدم و تو را یاری میکنم چون مرد از تو زاده میشود، باوجود این مرا آزار خواهی داد. اگر مخلوقی می یافتم که مرد از او زاده شود تو را نمی آفریدم...»[ii].
بازهم در یشت ها (بخشی از اوستا) زن به طرز شرم آوری تحقیر میشود. همان نویسنده از یشت ها به اجرای مراسم ناهید اشاره کرده و مینویسد: «افراد بیمار و معلول و ناقص العضو و گر وگوریها حق ندارند از زور و نذر ناهید بنوشند و بخورند. یعنی هرتی ها، تب دارها، ناقص العقل ها، ساچی ها، کسویش ها، زن، کسی که گاثه نمی سراید، پیس ها، کروکورها، کوتاه قدها، بی شعورها، ارها، غشی ها، قوزدارها که از پشت و یا جلو قوز دارند... دندان کج ها و درهم برهم ها نباید از نذر ناهید چیزی بخورند یا بنوشند[iii]».
نویسنده در ادامه به دوران ساسانی نیز اشاره میکند : «در دوران دینی زنان نوع کالا بودند و بر آنان اصل حاکمیت و انحصار مترتب بود. براین اساس زنان احتکار میشدند، مبادله میگردیدند، به قرض داده میشدند، فروخته میشدند و به خارج از کشور صادر میگردیدند... مال و کالا و چارپای ماده و زن درکنار هم قرار گرفته اند. همه مسئول همه زایمان های مادگان دوپا و مادگان چارپا هستند. آن دوپا دختر است و آن چارپا سگ است.. می دانیم که در روزگار بلند ساسانی زنان مانند گندم و غلات و حبوبات و حیوانات اهلی احتکار میشدند...»[iv].
همانطوریکه از منابع فوق پیداست زن در دوران ساسانی به مانند کالا و حیوان شمرده میشود و البته این طرز نگرش صرفاً به ساسانیان محدود ویا با آنان خاتمه پیدا نمیکند بلکه 400 سال بعد از ساسانیان نیز زن به همان اندازه دوران ساسانی تحقیر میشود و این به نوبه خود بیانگر تداوم و عمق این بینش ارتجاعی در آریائیان میباشد. فردوسی شاعر محبوب و افتخار آریائیان زن را از سگ هم پست شمرده و خواهان تمیز کردن جهان از این موجود پلید میباشد!! فردوسی مینویسد:
زن و اژدهـا هردو درخــاک بــه
جهان پاک از این هـر دو ناپـاک بــه[v]
زنان را ستائی سگان را ستــــای
که یک سگ به از صد زن پـارســای[vi]
پس پــرده هــرکه دختـر بـــود
اگــر تاجــدار است بد اختــر بــود
چوزن زاددختر ،دهیدش به گــرگ
که نامش ضعیف است وننگش بزرگ[vii]
این ماهیت شاهنامه فردوسی است که مبلغ فرهنگ والای آریایی است و در بندبند اشعارش ترک و عرب را تحقیر و هویت والائی ایرانی راتبلیغ و تشریح میکند.
البته فردوسی نماینده سمبلیک فرهنگ فارس و شاعر مجبوب آنهاست و شاهنامه وی (در واقع ننگ نامه) که سرتاسر فحاشی به ملل دیگر و تحقیر انسان زن و تبلیغ نفرت میباشد هنوز هم ازطرف فارسها تقدس میشود که آنهم بیانگر حاکمیت طرز فکر ارتجاع آریایی در نسل امروز است. اما در 1200 سال قبل در قیام خرمدینان زن جایگاهی بسیار مقدس و حقوقی مساوی با مرد داشت.
با تمام این اوصاف آیا بازهم میتوان ادعا کرد که بابک میخواست امپراتوری ساسانی و فرهنگ ایرانی آریایی را برقرار کند؟
با مقایسه جایگاه زن در بین خرمدینان و ساسانیان تضادهای فرهنگی خرمی ها با ساسانیان و فرهنگ آریائی آشکار شد. حال خرمی ها را با خزران مقایسه می کنیم. ابتدا جا دارد که به خدایان زن در باورهای ترکان شامانیست اشاره کرد. «آل آل» تانری و «اومای» تانری یعنی خداوند آل آل و خداوند اومای هردو از خدایان زن میباشند[viii]. که خود نشانه بازر مقام زن دربین ترکان است. همچنین شاهان زن مانند تومروس آنا- که بروایت هرودوت کوروش را شکست داد و ناوارخاتون پادشاه قوتی ها از شاهان ترک هردو زن هستند. گذشته از اینها داستان ده ده قورقود مرتباً از تیراندازی زنان و شمشیرزنی زنان، اسب سواری زنان، جنگ کردن زنان، شکاررفتن زنان، کشتی گیری دختران با پسران و دلاوری های زنان تعریف میکند که خود بیانگر شخصیت اجتماعی زن دربین ترکان میباشد.
دربین ترکان کسی مالک زن نیست بلکه این زن هست که میتواند چند شوهر انتخاب کند. دانلوپ به نقل از مارکوارت و زکی ولدی مینویسد: «چند شوهری زنان دربین ترکان امری طبیعی بنظر میرسد»[ix]. نقش خاتون خزر در شرایط حساسی ویا اینکه ارباب رجوع قبل از شکایت به خاقان به خاتون خزر شکایت میبرند گویای مقام و منزلت زن دربین خزران میباشد. خاتون خزر نهایتاً به سلطنت میرسد و باز از دانلوپ نقل کردیم که در جوامع ترک زنان نقش فعال سیاسی داشتند. دربین خرمیها نیز نقش کلدانیه یادآور خاتون خزر میباشد که با تدابیر خود بر بحران سیاسی موجود خاتمه داده و موجب وحدت خرمی ها گشت. فعالیت سیاسی اجتماعی زن، آزادی جنسی، نبود مالکیت بر زن و اصالت انتخاب زن از شاخصهای مشترک دیگر بین خرمی ها و خزرها میباشد.همانطور تاریخ از ترکان خاتون زن مقتدر ملکشاه سلجوقی و مادر ناصرالدین شاه نیز در دوران های بعد حکایت روشنی دارد.
خرمی ها به طور سمبولیک به دو روح اعتقاد دارند. روح سیاه و سفید یا روشنائی و تاریکی. آنها باور دارند که روح جاویدان به بابک منتقل شده است. همه چیز حلال است. حرام چیزی است که به دیگری زیان و ضرر برساند. شراب میخورند و از لذات طبیعت بنحو شایسته ای استفاده میکنند. به درست و نادرست و تمیز یا تمایز آنها خیلی دقت میکنند. به باور خرمی ها تمامی ادیان درست هستند به شرطی که عمل خوب را پاداش و عمل بد را مجازات کنند. تمامی ادیان و پیروان آنها در اجرای مراسم دینی خود آزاد هستند. هیچ دینی را رّد ویا تحقیر نمیکنند و دمکراسی مذهبی حاکم است.
ساسانیان نیز به حلول و تناسخ معتقد بودند و به خاطر همین هم بعضی ها معتقد هستند که خرمدینان ادامه دهندگان سلسله ساسانی هستند. اما در باور ترکها قهرمان نمیمیرد و تاظلم هست مبازره هست و روح قهرمان از جسمی به جسم دیگر منتقل و مبازره را ادامه میدهد. در خرمی ها نیز این روح جاویدان هست به بابک منتقل میشود و این با نگرش ساسانیان متفاوت هست، چرا که ساسانیان به انتقال روح الهی (فره ایزدی) در جسم شاهان خود معتقد هستند، درحالی که در باور خرمی ها این روح انسان هست که به انسان دیگر منتقل می شود.
برعکس خرمی ها در دوران ساسانی استبداد خشن مذهبی حاکم بود. ممنوعیت ادیان، تحقیر ادیان و شکنجه و قتل عام طرفداران ادیان دیگر در دوران ساسانی به کرّات رخ داده است.
ذکر نمونه هایی از آنها برای این مدعا ضروری است: «یزدگرد درسال 456 هزاران مسیحی را در کرکوک قتل عام کرد... شاپور دوم درطول 40 سال حکومت خود مسیحی ها را شکنجه کرد و 16000 تن از آنها را کشت... یزدگرد مراسم سبت یهودیان را ممنوع کرد... بهرام دوم پادشاه ساسانی یهودیان را شکنجه کرد... اردشیربابکان یهودیان را آزار داد... انوشیروان، شاهپور، اردشیر و بهرام پنجم کلیساها را آتش زده ویران کردند... خسرو پرویز درسال 614 کلیساها را آتش زد...»[x].
«بهرام اول دستور داد پوست مانی را کنده، کاه پر کردند و سرش را از جندی شاپور آویختند. از طرفداران مانی آنهائی که توبه کردند به زندان ابد و آنها که توبه نمی کردند به دار زده شدند»[xi].
خسروانوشیروان مزدک را اعدام وهواداران وی را از دم تیغ گذراند[xii].
گذشته از صاحبان ادیان دیگر حتی پیروان زرتشت و نیکوکاران نیز آزادی عمل نداشتند و حتی عمل خوب آنها هم اگر از مرجع تقلید پیروی نمی کرد گناه محسوب شده و مجازات داشت:
«درفرهنگ آریائی آنکس که مرجع تقلید ندارد، کردار نیکش هرچه باشد پذیرفته نیست. هیچ کردار خوبی بدون تقلید از روحانیت ثواب ندارد بلکه عذاب دارد و نیکوکار بی مرجع تقلید دوزخی است. (وندیداد): اگر کاری بدون تقلید از روحانیان انجام شود آن کار گناه است و کیفر مرگ دارد...»[xiii].
البته روحانیون نیز مستثنی نبودند و مجازاتهائی برای آنها هم بود. «در سازمان روحانیت اداره و نیز شکنجه و اعدام و اجرای حدود شرعی وجود داشت. تازیانه- بند از بند جدا کردن- قطعه قطعه کردن- پوست کندن- سربریدن- به چهارمیخ کشیدن- کیفر روحانیان سهل انگار و خلاف کار بود (وندیداد)[xiv].
در دوران ساسانی نه تنها آزادی مذهبی وجود نداشت بلکه آزادیهای شخصی نیز از مردم سلب شده بود و روحانیان شدیداً بر زندگی روزمره مردم دخالت میکردند: «روحانیون بقدری در امور زندگی افراد دخالت میکردند که در زمان بحرانی ساسانیان گریه و شیون و ماتم بر مردگان چون ماهیت مخالفت و سیاسی پیدا میکرد حرام و ناپسند اهورامزدا و ممنوع بود.[xv]»
پس مشحص میشود که دوران ساسانی دوران اختناق مذهبی و سیاسی و شکنجه است که با بینش و کردار خرمی ها کاملاً متضاد است. و اما حالا خرمی ها را با خزران مقایسه کنیم
[i] - همان- ص 369-359
[ii] - همان- ص 260
[iii] - همان- ص 263
[iv] - همان- ص 362
[v] - علی اکبر دهخدا: امثال وحکم، جلد 2 – ص 919
[vi] - همان – ص 927
[vii] - دکتر محمدرضا افتخارزاده – ایران آئین وفرهنگ- ص 368 از بندهای 5/23 و 265-260 شاهنامه. پاورقی.
[viii] - میرعلی سیداوف: قام شامان. ص 66 و 48.
[ix] - دانلوپ. ص 31
[x] - دکترمهیار خلیلی: تاریخ شکنجه در ایران- ص 287-283.
[xi] - رحیم رئیسی نیا. آذربایجان درسیرتاریخ. جلد2- ص 816.
[xii] - همان: ص 832
[xiii] - دکترمحمدرضا افتخارزاده، ایران- آئین وفرهنگ. جلد1- ص217.
[xiv] - همان، ص 213
[xv] - همان، ص 207 به پاورقی نگاه کنید.
ابن فضلان در 21 جون 921 از بغداد حرکت و مشاهدات خود را ثبت کرده است. او به شامانیزم در بین خزران اشاره می کند و توضیح میدهد «در بین باشقیردها به درخت نیایش می کنند توسط مترجم از یک نفر پرسیدم که چرا به درخت پرستش می کنند. آن شخص جواب می دهد که از آن آفریده شده ام و به غیر او خدا نمیشناسم... در میان ایشان کسانی هستند که به وجود دوازده خدا معتقدند:
خدای زمستان، خدای تابستان، خدای باد، خدای درخت، خدای مردم، خدای چهارپایان، خدای آب، خدای باران، خدای شب، خدای روز، خدای مرگ، خدای زمین. خدایی که در آسمان است بزرگترین آنها میباشد و درعین حال با سایر خدایان متفق است و هریک از آنها از کار شریک خود رضایت دارد. تعالی الله بما یقول الظالمون علواً کبیراً. گروهی از ایشان را دیدم مار می پرستیدند، طایفه دیگر آنها ماهی و جمعی هم کراکی (بلدرچین) را پرستش می نمودند... اینها به خدا ایمان ندارند فقط بزرگان خود را ارباب می خوانند. وقتی یکی از ایشان بخواهد با رئیس خود در کاری مشورت کند می گوید ای خدا (یارب) در فلان کار چه کنم... همچنین زن هیچ چیز از بدن خود را از هیچ کسی نمی پوشاند... این مردم طهارت نمی گیرند، غسل جنابت و شست و شو نمی کنند...[i] ».
ابن فضلان در قرن دهم میلادی شامانیزیم رایج دربین خزران را به شکل فوق بیان می کند. میرعلی سیداوف می نویسد: «شامانیزم قبل از هر چیز ریشه در افکار اجداد ترکمان دارد[ii]». درجای دیگر می گوید: بین ترکهای قدیم اولئگن یعنی آفریننده آسمان و خدای آسمان است. دربین یاقوتها شامان سفید یا خدای ماه، ارلیک (خدای زمین). چنار، کوه و نوعی ماهی و... را پرستش می کردند.
البته خزرها در رویاروئی با دو ایدئولوژی توسعه طلب یعنی اسلام و مسیحیت که موجب درگیریها و تنشها نیز میشد سیاست ماهرانه ای اتخاذ کردند که فشار هر دو امپراتوری را در بین اتباع خود و در میان آندو تحلیل ببرند. چرا که درصورت پذیرش هرکدام از ادیان مذکور استقلال خود را ازدست داده و تحت سیطره یکی از این دو در میآمدند. لذا برای حفظ استقلال خود یهودیت را پذیرفتند. چرا که ازیک طرف دین یهود به عنوان دین آسمانی و صاحب کتاب مورد قبول هردوی آنها یعنی اسلام و مسیحیت بود و ازطرف دیگر خود دین یهودیت درحال افول بود و هیچ اقتداری نداشت تا استقلال امپراتوری خزر را به خطر اندازد. امروزه اکثریت یهودیان را بازماندگان خزرها تشکیل میدهند. یهودیت بعنوان دین دولتی قبول شد ولی اینها درواقع به اسم یهودی بودند چرا که رسوم آنها را عمل نمی کردند. مراسم سبت و ختنه دربین خزران موسوم نشد و ملت به دین سابق خود یعنی شامانیزم وفادار ماندند. به همین دلیل هم تاریخ نگاران وقتی از دین خزرها صحبت می کنند می نویسند که خاقان و اطرافیان او یهودی هستند. این تأکید صرفاً از اینجا نشأت میگیرد که یهودیت دین عمومی نشد و حتی باز تاریخ نگاران از قاضی های یهودی، مسلمان، مسیحی و کفار که به عقل حکم می کنند را نیز قید کرده اند. مسعودی می گوید: «در این شهر مردمانی از مسلمان، نصاری و یهود و پیروان جهالت بسیار است. شاه و اطرافیان وی و قوم خزر بر کیش یهودند که شاه خزران به دوران هارون الرشید یهودی شد[iii]»... آنهایی را که مسعودی بعنوان معتقدین و پیروان جهالت یاد میکند همان شامانیست ها هستند که هیچکدام از این ادیان را نپذیرفتند. مسعودی ادامه میدهد: «در پایتخت خزران هفت قاضی هست. دوتا برای مسلمانان، دوتا برای یهودیها که به تورات حکم کنند، دوتا برای ناصریها که به انجیل حکم کنند و یک نفر برای سقالبه (اسلاوها) روس و سایر اهل جهالت که به عقل حکم کنند... و در سرزمین آنها تاجر و صنعتگران مسلمان و ... وغیره زیاد است که به خاطر عدالت و امنیت خزریه از کشور خود به آنجا فرار کرده اند و برای خود مسجد هم ساخته اند[iv]». کسلر مینویسد که خزرها نسبت به ادیان دیگر در مقایسه با روم و امپراتوری اسلام برخورد ملایم داشتند[v].
به این ترتیب شاهد دمکراسی و امنیت و عدالت در خزریه هستیم که امپراتوریهای همزمان آنها نداشته اند و به همین دلیل هم یهودیان و مسلمانان از کشورهای خود گریخته و به خزریه می آمدند. این دمکراسی و احترام به عقاید را در خرمی ها هم خواهیم دید.
منابع موجود حاکی از سیستم دوشاهی در بین خزران است که یکی را خاقان و دیگری را خاقان بیک می نامیدند. خاقان بودن ارثی نیست بلکه بنا به لیاقت شخص انتخاب می شود و برای مدت معینی حاکمیت را در دست دارد که خود حکایت دیگری از دمکراسی در امپراتوری خزران میباشد. ابن فضلان مینویسد: «اما پادشاه خزران خاقان نام دارد فقط هرچهار ماه یک بار برای گردش بیرون می آید. او به نام خاقان بزرگ خوانده می شود و جانشین (خلیفه) او را «خاقان بیک» می نامند. این شخص فرماندهی سپاهیان و امور ایشان را به عهده دارد و امور کشور را اداره میکند و در جماعت ظاهر میشود و به جنگ می رود»[vi]. و توضیح می دهد: «... مدت سلطنت ایشان (خاقان) چهل سال است و اگر یک روز از این مدت بگذرد نزدیکانش او را می کشند و می گویند: این شخص عقلش کم و رآیش متزلزل شده است»[vii]. ابن فضلان در گزارش خود مقام خاقان و قدسیت آنرا چنین می نویسد:
«اما خاقان به خاندان معروفی اختصاص دارد و خاقان را در سرزمین خزر امر و نهی نیست و تنها مورد احترام قرار می گیرد و همه حتی فرمانروا هنگام ورود در برابرش به خاک افتند... چون خاقان بمیرد پس از دفن او هرکس به قبرش بگذرد باید پیاده شود و سجده کند و تاهنگامی که از قبرش دور نشده است سوار نشود. و نیز مردم آنجا در اطاعت پادشاه چنانند که گاهی اتفاق می افتد که شخصی محترم و بزرگ و صاحب منزلت واجب القتل می شود (و پادشاه نمی خواهد وی آشکارا کشته شود) به او فرمان میدهد که خود را بکشد، وی به خانه میرود و خود را می کشد. پیش از این گفتیم که خاقان بودن اختصاصی به خاندان و گروه معروفی دارد و از آنان تجاوز نمی کند و اینان برخی توانگر و برخی فقیر وبیچیزند و اگر از این فقیران یکی به خاقانی برسد بی آنکه به وضع او توجه کنند او را خاقان می دانند. چنان که راوی موثق به من نقل می کرد که وی جوانی را دید که در بازار نان می فروخت و می گفتند درصورت مرگ خاقان کسی جز او شایسته مقام خاقانی نیست، و این جوان مسلمان بود حال آنکه خاقان یهودی انتخاب شود.»[viii]
از این گزارش ابن فضلان استنباط می شود که اولاً خاقان بیشتر حالت روحانی و مقدسی دارد و شدیداً مورد احترام همه است و ازطرفی بااینکه ابن فضلان میگوید خاقان به خاندان معروفی اختصاص دارد ولی در ادامه گزارش می گوید که اینها می تواند از ثروتمندان یا فقیران باشند و حتی به نان فروشی که ازطرف مردم نامزد خاقانی بعد از مرگ خاقان شده اشاره می کند، به روشنی بیان می کند که خاقان بودن در انحصار طبقه یا خانواده خاص نبوده و یا ارثی نیست بلکه ازطرف مردم انتخاب می شود.
باز با اشاره به اینکه معمولاً خاقان یهودی است ولی این جوان نان فروش مسلمان میباشد دوباره دموکراسی و عدم امتیاز میان ادیان و عقاید را آشکار می سازد. البته چون ابن فضلان آشنا به این دمکراسی نیست و تاحال اداره جامعه به این شیوه ندیده است بدیده حیرت به آن نگریسته و مردم را به بی شعوری و نادانی متهم میکند و ادامه می دهد:
«این مردم زندگی صحرائی دارند و در رنج و مشقت به سر میبرند. در عین حال مانند الاغ گمراهند، به خدا ایمان ندارند و فاقد عقل و شعورند و هیچ چیز را نمیپرستند. فقط بزرگان خود را ارباب می خوانند. وقتی یکی از ایشان بخواهد با رئیس خود درکاری مشورت کند می گوید «ای خدا (یارب) در فلان کار... چه کنم» ایشان درکار خویش با یکدیگر مشورت می کنند اما وقتی در امری اتفاق نمودند و روی آن تصمیم گرفتند یکی از پست ترین و فرمایه ترین آنان ازمیانشان برخاسته قرارشان را برهم میزند»[ix].
بدیهی است که ابن فضلان با دیدگاه طبقاتی منسوب به اشرافیت غیراشراف و فقیران را پست وفرومایه خطاب می کند. چرا که در خلافت عباسی امورات دولتی، اداری، سیاسی، اقتصادی معمولاً درانحصار اشراف بود و این اولین باری بود که ابن فضلان اشتراک طبقه فقیر و نادار را در شوراها میبیند و از اعتراض یک نماینده فقیر (بدیده وی پست و فرومایه) به شدت عصبی می شود.ً از مطلب فوق نیز مشخص می شود که در خزران دولتمداری و امورات سیاسی در انحصار طبقه خاصی نیست بلکه ازطریق شورا که نمایندگان تمام طبقات در آن حضور دارند تعیین می شود.
از دیرباز زن در بین ترکان مقام والائی داشته است. شاهان زن، خدایان زن، شرکت فعال زن در امورات سیاسی و اجتماعی وغیره همگی گویای موقعیت اجتماعی زن در بین ترکان می باشد. «فضل ابن سهل وزیر مأمون (813-833) از زبان سفیر خزر داستانی را تعریف می کند که درزمان قحطی ، خاتون - خواهر شاه خزر- با راهنمائی حکیمانه خود سبب شد که خزرها به زودی از این بلا نجات یابند. در گزارش دیگری خزرها ابتدا به شاه زیردست که ظاهراً برادر خاتون است روی می آورند و سپس به آستانه شاه برتر مراجعه می کنند... در آنها (منابع اسلامی) به نقش مهم زنان در جریان امور اشاره ای نشده حال آنکه این امر درمیان مردم ترک و یقیناً درمورد زنان برجسته کاملاً طبیعی است. در این داستان ظاهراً خاتون بعد از دخالت در امور سیاسی به سلطنت منصوب می شود»[x].
درجای دیگر دانلوپ به نقل از مارکوارت به آزادی جنسی زنان نیز اشاره می کند که دربین ترکان چندشوهری مرسوم بود، ابن فضلان نیز از برابری زنان با مردان ابراز ناراحتی می کند. وقتی صحبت از چندشوهری زنان میرود این درواقع با فرهنگ آریایی و عربی که در آنها مردان کارگزار و مالک برزن هستند درتضاد بوده است و درمیان ترکان کسی برزن مالک نیست بلکه این زن است که چندشوهر انتخاب می کند. بعداً خواهیم دید که این رسم به نوعی در خرمی ها هم دیده می شود که انتخاب در روابط جنسی به زن بستگی دارد.
باز مشاهده میشود که ازنظر حقوق اجتماعی خزرها نسبت به همسایگان خود چه روم شرقی و چه اسلام کاملاً متمایز هستند آزادیهای دینی، جنسی و حقوق برابر زن و نیز اشتراک تمام طبقات در اداره امور کشور موجب می شود که سالها بعد از زوال خزرها نیز زبانزد محققین باشد.
روزنتال در دایرة المعارف یهود می گوید: «خزرها از همه امتیازات ملل متحد بهره مند بودند، حکومتی به شدت قانونمند و مسامحه کار، تجارتی در اوج درخشندگی و ارتشی سازمان یافته و ثابت داشتند. زمانی که در اروپای غربی جهل، خرافات و آشفتگی حکومت میراند، پادشاهی خزران میتوانست به حکومت عادلانه و گشاده نگر خود ببالد»[xi].
بغیر از مطالب فوق اهمیت امپراتوری خزر و تأثیر آن در ملل و کشورهای همسایه جدی و عمیق بود. تأثیر خزرها در همسایگان شمالی به تشکیل دولت روس منجر شد و به همین دلیل روسها نیز شاه خود را خاقان میگفتند. همچنین تأثیر خزرها در امپراتوری بیزانس بقدری شدید بود که براحتی میتوانستند امپراتور را عوض کنند.«اگر سند کمبریج قابل اعتماد باشد، در این دوران خزرها موفقیت های نظامی برجسته ای بخصوص درمقابل بیزانس کسب کرده بودند... چنین مینماید که روسها در دورانی بسیار قدیم، لااقل ازجهت فرهنگی زیر نفوذ خزرها قرار داشته اند. در منابع عربی از خاقان روس نام رفته است و در گزارش سفیر بیزانس نزد امپراتور عرب درسال 839 به زبان لاتین- نیز این لقب دیده می شود. همان گونه که مارکوارت فکر میکرد، احتمالاً لقب خاقان از خزرها اقتباس شده بود. علاوه براین، شاه روس در زمان ابن فضلان 922 میلادی مانند خاقان خزران، نایبی (خلیفه) داشت که سپاه را اداره میکرد، با دشمنان به جنگ می پرداخت و نماینده شاه دربرابر رعایای وی بود[xii]. اگر گفته شود که خاقان میتوانست در عمل امپراتوری روم را به حاکمی جدید بسپارد، مبالغه نیست[xiii]».
باتوجه به مطالب فوق و تأثیرات خزران بر بیزانس در غرب و روس ها در شمال که بنا به تائید منابع عمیق بود آیا اینها در جنوب به همزبانان و هم تباران خود هیچ تأثیری نگذاشته اند؟ ویا درحالی که میدانیم بارها در جنوب شرقی تا گرگان پیش رفته اند و آذربایجان بارها تحت حاکمیت آنها بوده تا موصول و نزدیکیهای دمشق جولان کرده اند و بازهم قبل از آنها از همین خزران بیش از 60هزار نفر با خانواده و اطرافیان خود توسط انوشیروان در آذربایجان جای داده شده اند آیا هیچ اثری ازخود در این نواحی نگذاشته اند؟ البته آقای رحیم رئیس نیا مینویسد که خزرها در ترکیب ملی آذربایجان دخیل بوده اند[xiv] آری خزرها هم ازنظر سیاسی هم ازنظر فرهنگی به ساکنین همزبان خود در آذربایجان مؤثر بودند آنهم به مراتب بیشتر از ساسانیان و اعراب. این زمانی روشن خواهد شد که حرکت خرمی ها را ازنظر ماهوی با امپراتوری خزر و ساسانی مقایسه کنیم تا تضادها و تشابهات مشخص شوند.
[i] - آرتور کسلر. ص 43-40.
[ii] - قام شامان- میرعلی سیداوف- ترجمه صمدچایلی- ص9.
[iii] - آرتورکسلر. ص 63.
[iv] - دانلوپ. ص170 و آرتورکسلر ص 55.
[v] - آرتورکسلر. ص55.
[vi] - همان- ص 47.
[vii] - همان- ص 56
[viii] - همان- ص 58
[ix] - همان ص. 42-40
[x] - دانلوپ- ص 158
[xi] - همان – ص 205
[xii] - همان- ص 209
[xiii] - همان – ص 151
[xiv] - رحیم رئیس نیا.. «آذربایجان درسیرتاریخ» جلد2– ص 561
پریسکوس (prescus) سفیر روم در دربار آتیلا در سال 448 میلادی و زاخاریا(Zacharia Rhetor) در اواسط قرن ششم میلادی از خزرها به عنوان تابع و متحد هونها یاد می کنند... در اواسط قرن هفتم میلادی خزران با تابع کردن سابیرها، اویغورها، بلغارها و دیگر ترکان، امپراتوری خزر را تشکیل دادند که چهارصد سال حکومت کردند[i]. دانلوب و آرتورکسلر با استناد به کتاب فارسنامه بلخی می نویسند: «در شاهنشاهی خسرو انوشیروان سه تخت زرین وجود داشت که مخصوص بیزانس – چین و خزران بود که کس دیگر غیر از اینها نمی نشست»[ii]. منظور از چین همان ترکستان ایستیمی خان است. فردوسی و نظامی نیز ترکستان را چین مینامند.
کنستانتین پروفیروژنیتوس (959-913) امپراتور بیزانس در کتاب خود می نویسد برای نامه هایی که به روم و پاپ فرستاده می شد تمبرهای به قیمت 2سولیدوس (سکه یونانی) و برای نامه هایی که به خاقان و خزر فرستاده میشد به قیمت 3سولیدوس تعیین کرده بودم[iii]. آرتامونوف می نویسد که این حمله خزران به عربها بود که کمک کرد تا بیزانس بتواند درمقابل اعراب مقاومت کند[iv].
مطالب فوق بیانگر اهمیت امپراتوری خزر مییباشد. ناگفته نماند که بعضی از تاریخ نویسان معتقد هستند که اگر امپراتوری خزر درمقابل مسلمانان تازه نفس که با شوق شهادت و ترویج اسلام هجوم گسترده ای را آغاز کرده بودند مقاومت نمیکرد تاریخ اروپا امروز به نوع دیگری میبود.
امپراتوری خزر از کوههای آلتای تا ماورای دریای سیاه وسعت داشته و از جنوب بعضاً تا «موصول و نزدیکی های دمشق» ادامه داشت. بعضی از تاریخ نویسان خراسان را نیز مرز خزر می دانند که فعلاً موضوع این مقاله نیست. در این نوشته سعی بر آن است که تأثیر خزران در فرهنگ و سیاست آذربایجان را روشن کنیم. به همین خاطر هم بحث ما فعلاً محدود به این منطقه و حضور خزران در آذربایجان و همسایگی آن خواهد بود.
درسال 650 میلادی خزرها اعراب را شکست داده و تاگیلان تعقیب می کنند[v]. درسال 725 خزران در آذربایجان با اعراب وارد جنگ شدند و حارس ابن عمرو خزرها را شکست داده تا رود ارس به عقب راند... درسال 728 خزرها دوباره وارد آذربایجان شده و اینبار نیز حارث ابن عمرو آنها را شکست می دهد... درسال 730 خزران به رهبری پسر خاقان در ورثان جنوبی به عربها حمله و با جراح سردار عرب می جنگند. جراح قادر به ممانعت از پیشروی خزران نشده به اردبیل عقب نشینی میکند... بعدها خزرها در دامنه ساوالان با نیروی اعراب نبرد نموده، جراح را کشته و زن و فرزندش را اسیر و شهراردبیل را فتح و از آذربایجان گذشته به دیار بکر و حوالی موصول پیشروی میکنند[vi].
چنانچه مشاهده گردید تاحالا بارها حضور خزران در آذربایجان به شهادت تاریخ روشن می شود. دقت شود در سال 650 میلادی خزرها عربها را از آذربایجان بیرون می کنند و تا گیلان پیشروی می کنند و در سال 725 حارس ابن عمرو آنها را شکست داده تا رود ارس عقب می راند. این واقعه تاریخی و سند مربوط به آن اثبات می کند که خزرها 650 تا 725 در آذربایجان جنوبی بودند و اعراب آنها را تا رود ارس و نه حتی آنطرف رود بلکه تا رود ارس عقب می رانند. باتوجه به یکی بودن منشاء فرهنگی آذربایجانیها و خزرها که بعداً صحبت خواهیم کرد در این کشاکش و آمدن مکرر خزران به آذربایجان طبیعی هست که هربار تعدادی از خزران در اینجا ماندگار شوند.چرا که ییلاقهای آذربایجان به خصوص اراضی مرغوب مغان نظر ایلات مهاجر و مهاجم را جلب میکرد. و ازطرفی همزبانی و هم فرهنگی اسکان خزرها در آذربایجان را آسانتر میساخت.
«سید ابن عمرو العرشی برای نجات مسلمانانی که در ورثان در محاصره خزران بودند از ایرانیان مسلط به زبان خزر استفاده کرده و آنها از داخل خزرها گذشته به محاصره شده گان خبر دادند که نیروهای کمکی در راه هست. با محاصره بجروان، خزرها عقب نشسته و با نزدیک شدن سید از محاصره ورثان دست کشیده دوباره راهی اردبیل شدند[vii]».
این ایرانیهایی که زبان خزری را بلد بودند کی ها بودند؟ اینها همان ترکان آذربایجان بودند که بدون هیچگونه مشکل می توانستند براحتی در منطقه مورد تصرف خزر رفت و آمد کنند. قبلاً اشاره کردیم که ترکها از هزاره های قبل از میلاد در آذربایجان ساکن بودند و در سالهای 579-531 انوشیروان ده هزار از خزران را به سکونت در آذربایجان مجبور کرد. در مرحله بعد مجدداً 50،000 با خانواده هایشان و 3000 دیگر از روئسایشان را در آذربایجان جای داد. وقبل از آن نیز بیاد داریم که خزرها تا گرگان پیش آمده و طلب خراجهائی را کرده بودند که قرار بود به آنها بدهند و داده نشده بود . تمامی اینها از حضور مکرر خزرها در آذربایجان خبر می دهد که بعداً خواهیم دید که این کشورگشائی خزران چه تأثیر عمیق سیاسی فرهنگی در آذربایجان شمالی و جنوبی گذاشته است. چرا که باورهای مذهبی، سیستم رهبری، دمکراسی و سیاست خارجی و حقوق زن در هر دوی اینها عین هم است. و ازطرفی در همجواری نزدیک باهم هستند چرا که قرارگاه و یکی از دو پایتخت اصلی خزرها در داغستان امروز واقع است[viii].
آرتورکسلر تحقیقات مفصلی درباره خزران و پذیرش کیش یهودیت ازطرف آنها انجام داده است اما شوونیستهای فارس سعی می کنند که نوشته های وی را بی اعتبار نشان دهند. برای همین منظور توضیح کوتاهی از وی ضروری می نماید. آرتورکسلر اهل مجار تحقیقات وسیعی درباره ظهور، پذیرش یهودیت و افول امپراتوری خزران انجام داده است. برای بررسی دقیق خزران تمامی منابع عربی- عبری، روسی، لاتین و ارمنی را بدقت مطاله کرده و درعین حال تمام نوشته های محققین تا دوران خودش را بدقت بررسی نموده و درنتیجه این تحقیقات کتابی بنام قبیله سیزدهم نوشته است که درسال 1982 توسط آقای جمشید ستاری به فارسی ترجمه شده است. کسلر منابع خود را به دو دسته تقسیم می کند. منابع دست اول یادداشتها و نوشته های همزمان با امپراتوری خزران میباشد ازجمله کتاب «دولت» نوشته کنستانتین پروفیروژینتوس در سال 950 میلادی، یادداشتهای ابن فضلان سیاح عرب که درسال 921 میلادی سفر خود را آغاز و مشاهدات خود را ثبت کرده و تاریخ طبری921– استخری 932، مسعودی 956- ابن حوقول 977 و یاقوت 1179-1229-میباشند، منابع بعدی منابع روس، ارمنی و همچنین محققین معاصر ازجمله توینبیToyenbee بوریBury – ورنادسکیVernodski، بارونBaron، مکارتنیMacartney، پولیاک Polukو غیره. مهمتر از همه شرقشناس بزرگ اریک کاهلEric Kahle، که تحقیقات مفصلی درباره خزران داشته و شاگرد او (استاد دانشگاه کلمبیا دانلوپDouglas Morton Dunlop) و ذکی ولدی توغان که یادداشتهای ابن فضلان را ترجمه کرده و غیره که مطالعه آنها را برای خوانندگان خود توصیه می کنم.
[i] - آرتورکسلر: قبیله سیزدهم (امپراتوری خزران و میراث آن) ترجمه جمشید ستاری 1361 ص 27-21
[ii] - دانلوپ، ص 24- آرتورکسلر ص 28
[iii] - آرتورکسلر. ص 17
[iv] - همان. ص33.
[v] - دانلوپ: ص 67
[vi] - همان- ص 83-79
[vii] - همان ص 83.
[viii] - دیوید کریستین: David Christian: A history of Russia, Central Asia and Mongolia, P.283
قسمت اول
بابک
وظیفه ملی و تاریخی همه تركان آذربایجانی است كه فرزند لایق و قهرمان خود بابك خرمدین را بطور شایسته مورد ارزیابی و قدر دانی قرار دهد.
این شناخت نیاز به تحقیق و نگرشی مستقل از افسانه ها می باشد . این مقال آغازی برای شناسایی بابك خرمدین از زاویه ایی نوین میباشد ودر عین حال نیاز به تحقیق فراوان دارد. امید است محقیقین محترم با گذشت زمان در این مورد تحقیقات لازم را انجام دهند .
بدینوسیله در منبع یابی ، راهنمایی و تصحیح اثر زیر دست از دوستان و عزیزان : دكتر ضیا صدرالشرافی ( محقق و تاریخ شناس)، دكتر فریدون قوربان سوی(ادبیات شناس و نجوم شناس)، اوختای اورمولو، ناتوان محمود اوا و آرزو فرضعلی اوا كه در این امر مرا یاری فراوان نموده اند از زحمات ایشان سپاسگزاری وقدر دانی می كنم.
اثر مورد نظر را به ملت آزادیخواه و قهرمان پرور آذربایجان اتحاف میكنم. امید است كه در راه رسیدن به استقلال و آزادی ملت آذربایجان مفید واقع شود.
صالح ایلدریم
پیش گفتار
آرزوی خلق در نیل به آزادی
آنگاه كه درد و حرمان خلق از حد معمول فراتر رود و كاسهُ صبر و تحمل آن لبریز شود،یا به كنجی خزیده در نومیدی فرو میرود و یا اینكه به زادن قهرمانان رو میآورد. قهرامان را نیز عنصر زمان میپرورد و هستی میبخشد. زامانی كه توان واراده انسان و روح سركش وی با احساس وطن پرستی و عشق به مردم توام میگردد ، زمینه برای پیدایش فرزندان حقیقی ملت فراهم میگردد.چنین قهرامانانی نیز به نوبه خود با عهد و پیمان خویش در راه خدمت به مام میهن در مقابل ظلم و جور و حیله دوشمنان می ایستند و در نتیجه پیروز میگردند و یا شهید میشوند.
اینان فریب سخنان دروغین بیگانگان را نخورده ملت خود را از خواب غفلت رهانیده و خود همچون سلاحی آماده رزم پا به میدان نبرد می نهند .
شكی نیست كه هر خلقی نیازمند قهرامانان است.هر ملتی بر اساس جهان بینی ها و آرزو های خود در نیل به آزادی برای خود قهرامانانی می پرورد،یاد و خاطر آنان را عزیز می دارد ، برایشان سرودها می سراید و به افسانه سازی ها می پردازد. قهرمانان نیز در شبهای دراز و سرد زمستانی بشكل
قصه های مادر بزرگان قلب و روح كودكان را تسخیر میكنند .اینچینین است كه می توان گفت ملت بی قهرمان در حكم كسی است كه یوغ بندگی دیگران را بر گردن دارد.هر ملتی قهرمان خود را با روح و جان خود آمیخته میزاید و خود نیز در پی آن است كه شبیه قهرمان خود باشد.
ریشه تاریخ قهرمانی تركان آذربایجان پیشینه ای بس دراز دارد و به ازمنه بسیار قدیم بر میگردد.در این میان،بابك بعنوان قهرمانی زنده در روح و جان ملت خویش با آن عظمت ودلاوریهای فراموش نشدنی خود در جایگاهی بس رفیع از زمان ایستاده است.
او،تنهابه خاطر عشق به آزادی و میهن پرستی ودر اعتراض به جور جنایت خلفا در اشغال سرزمینش ودر دفاع از ناموس زنان و دختران این آب و خاك شمشیر به دست گرفت وبه نبرد پرداخت. قیام و نبرد او هرگزرنگ و بوی دینی نداشته و به خاطر اختلافات مذهبی نبوده است. بر كسی پوشیده نیست كه مردان سر افرازی را همواره نه در میدان نبرد،بل بشكل ناجوانمردانه از راه حیله و فریب به اسارت گرفته اند. سر نوشت او نیز چیزی جز این نبود. بعد از اسارت، تصّور احساس و هیجانات وی بهنگام جدایی از قلعه بذّ و نیزدوری از خلق و همرزمان خود بسیار مشكل است. بابك را با دست و بال و بسته و پیچان در پارچه و طناب به قصد اعدام در حفاظت یك اوردوی بزرگ نزد خلیفه میبرند.
بابك الگویی برای نسلهای بعدی ملت خویش است. او شخصیتی است كه یك روز در آزادی را بر چهل سال زندگی در اسارت ترجیح میدهد.
ملت از آن روی چنین قهرمانانی را می پرورد كه در سایه ایشان تك-تك افراد آن ملت به دركی عمیق از حضور واقعی خود در عرصه وجود و رهایی نسلهای آینده از مشكلات روی در روی نسلهای پیشین دست یابند. فرزندان خلق هرگز نباید یكی بصورت قهرمان،دیگری بعنوان فردی ترسو پا به عرصه زندگی نهند. فرد-فرد هر ملتی باید توان آن را داشته باشد كه با قهرمانان شجاع خود در صفی واحد قرار گیرند. چرا كه انسان بصورت موجودی آزاد به دونیا می آید. انسان تنها هنگامی به بندگی دیگران گردن می نهد كه قبل از آن مغلوب نفس خویش شده باشد. با اینهمه انسان بصورت فطری موجودی آزاد است و همواره در پی آزادی است. هیچ كس قادر نیست ملتی را كه در پی یك زندگی آزاد و شرافتمندانه است به بندگی بكشد.
قهرمانان سمندر وار میسوزند . از هر ذره نور خود سمندر رهایی جدید می آفرینند و از هستی خود در روشنایی راه خلق خویش می گذرند . در تاریخ یك بابك زیست و اینك میلیونها بابك ادامه دهنده راه او می باشد.
دكترفریدون قوربان سوی
تحقیقاتی که تا به حال در رابطه با بابک یا خرمی ها به عمل آمده است چه ازنظر هویت، چه از نظر باورهای مذهبی، آداب و رسوم ویا ماهیت حرکت خرمی ها نتایج متناقضی ارائه می دهند. بعضی ها معتقد هستند که خرمی ها زرتشتی بودند و برای احیای حکومت ساسانیان قیام کرده اند، برخی آنها را بدلیل قربانی کردن گاو از معتقدین آیئن مهر محسوب داشته اند، بعضی ها آنها را مزدکی می پندارند، بعضی ها مانوی، بعضی ها هم دنباله روی ابومسلم خراسانی می شناسند. در این اواخر هم می گویند که بابک خرمدین مسلمان و شیعه دوازده امامی بود.
خود این موضوع که بابک را به ادیان مختلف نسبت می دهند و تزهای مختلفی درباره باورها و خواسته های خرمی ها ارائه میکنند. بیانگر عدم صحت این ادعاها و نظریه صرف بودن آنهاست که نیازمند تحقیقات بیشتر می باشد. چرا که اگر ثبوتی برای یکی از این نظریه ها موجود بود اینهمه اغتشاش نظری و تناقض گوئی حاصل نمی شد. سئوال این است که چرا در رابطه با بابک خرم دین ویا حرکات خرمی ها چنین نظریه های متفاوت وجود دارد؟ و بعبارت دیگر عامل این اشتباهات یا اختلافات چیست؟
به نظر بنده عامل اصلی این خطاکاری ها محدود کردن بابک در چهارچوب افکار و عقاید منسوب به ایران و جستجوی شخصیت و باورهای وی دراین محدوده عقیدتی می باشد. صرفاً به این خاطر هست که هرکسی به نوعی می خواهد برای بابک یا خرمی ها شناسنامه ای صادر کند که آن شناسنامه مخصوص و مخصوص ایران و ایرانی هست. اشتباهات دقیقاً از این جا سرچشمه می گیرد. عدم توجه به شرایط سیاسی و تاریخی زمان مزبور موجب نتایج متناقض و نادرست شده است. برای شناسائی بابک ابتدا باید شرایط منطقه، قدرتهای منطقه و همچنین باور و اعتقادات، شرایط جغرافیائی و ترکیب ملی را شناخت تا به نظریه دقیقتری رسید.
متأسفانه در رابطه با بابک و حرکات خرمی محققین یکی از سه امپراطوری مهم را که تأثیر عمیق در منطقه چه ازنظر نظامی، جغرافیایی و عقیدتی داشتند بکلی فراموش کرده اند. یعنی امپراتوری خزران که از طرف محققین مساوی با امپراتوری روم و عرب ارزیابی شده است. اگر در مطالعه تاریخ آذربایجان، ایران، ارمنستان، بیزانس، روس و غیره امپراتوری خزران تورک و تأثیرات آن به این دولتها و ملل مورد مطالعه و تحقیق قرار نگیرد، آن مطالعه ناقص است و نتیجه حاصل از آن نیز ناقص خواهد بود.
دقیقاً به همین خاطر برای شناختن بابک و خرمی ها ابتدا باید خزرها را شناخت، چرا که به خاطر همزبانی، هم دینی و همجواری تأثیرات بسیار عمیق در آذربایجان و نهایتاً در حرکات خرمی ها چه ازنظر سیاسی و چه فرهنگی داشته و عنصر تعیین کننده در سیاست منطقه بوده است. لذا برای شناختن دقیق تأثیرات خزران در آذربایجانیهای همزبان خود ابتدا باید به تاریخ حضور ترکان قبل و بعد از آریائیان در آذربایجان اشاره ای هرچند کوتاه بکنیم.
قبل از اینکه آریایی زبانان در قرن نهم قبل از میلاد به فلات ایرات مهاجرت کنند ملل التصاقی زبان (ترکها) هزاران سال بود که در اینجا زندگی کرده و تمدنهائی بوجود آورده اند. کتیبه هائی که از ترکان قدیم (سومری، عیلامی، اورارتور و غیره، مانده شاهد این مدعاست. تاریخ نویسان متعصب با سرپوش گذاشتن به این کتیبه ها سعی بر آن دارند که اثبات کنند ترکها در همین اواخر( یعنی هزار سال قبل ) به این مناطق مهاجرت کرده اند تا از این طریق تمدن ترکان را پشتوانه تاریخی خود قلمداد کرده و تصاحب کنند. درحالی که دردوران پهلویها کتیبه های جعلی ساخته می شد تا قدمت فرهنگ آریائی و اصالت آنرا اثبات کنند، از ترجمه کتیبه های حقیقی که پشتوانه فرهنگی فلات ایران را تشکیل می دهد طفره می رفتند و این سیاست هنوز هم ادامه دارد. اما با استناد به تاریخ، حضور ترکان در این فلات تاریخ چندهزارساله دارد. طبری می گوید: «منوچهر در آذربایجان با ترکان جنگید... کیخسرو و فرزندان او در آذربایجان با ترکان جنگیدند.. و گشتاسب در آذربایجان با ترکان جنگید و عده زیادی از آنها را کشت[i]». وی حدود ترکان را از آسیا تا روم می داند. این نوشته حضور ترکان را درآذربایجان حداقل همزمان به دوران کیانیان می رساند.
«مهاجرت ترکان به ایران از 4000 قبل از میلاد "و پیش تر از آن" از آسیای میانه آغاز و ازطریق دربند و داریال به طرف شرق و جنوب آغاز میشود ... این مهاجرت به جنوب از مسیر آذربایجان می گذشت به همین خاطر آذربایجان (شمالی و جنوبی)، همدان، قم، قزوین، زنجان، تخت سلیمان و سرزمین مابین اینها مسکن التصاقی زبانان یعنی قوتی، هوری، ماننا، اوراتوری، سابیر و ایشغور و غیره شده بود... واقعیت این است که بگویم از آنجائیکه تاریخ نشان می دهد التصاقی زبانان- ترکهای قدیم در این مناطق می زیستند»[ii]. پس تابه حال هنوز آریائیان به ایران نیامده اند ولی ترکان در آن ساکن هستنند.
ادامه می دهیم:
«اولین مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان در قرن هشت قبل از میلاد، به قولی با مهاجرت سکاها (اسکیت ها) شروع می شود. مهاجرتهای بعدی در قرنهای چهارم و پنجم میلادی با آمدن هونها صورت گرفته است. در منابع ارمنی از هونهای سفید به نام خیلندورک یا خیلنتورک یاد شده (مارکورات، ایرانشهر، ص 96) و شهر بلاساغون در مغان جنوبی مرکز آنها بوده است. (بلاساغون نام یکی از شهرهای ترکستان شرقی نیز هست). ترکان قدیم بلغار، خزر، آغاچری و سابیرها که به اروپای شرقی هم مهاجرت کردند، به آذربایجان آمدند و دراینجا سکونت نمودند. مورخین ارامنه از این مهاجرت ها بتفصیل یاد نموده اند. (آباس کاتینا، موسی خرنی 150وMelanges Asiatiques. V وK. Kunik) آغاچریها که از اقوام خزر محسوب می شوند در سال 460 میلادی و هشت سال بعد از آنها ساری اوغورها (اوغورهای زرد) به جنوب قفقاز آمدند و درسال 488 با ساسانیان به نبرد برخاستند. نام آغاچریها در دوران های بعدی، مثلاً در حمله هلاکو به قلعه الموت در تواریخ آمده و گاهی هم به شکل قاچاری ثبت شده است (Spiege 1Iranische alterum و374 و Skunde. III) رئیس سابیرها آمبازوک در سال 508 با قباد پدر نوشیروان جنگ کرد ولی فرزندانش با او پیمان بستند و علیه روم جنگیدند. در سال 515-516 میلادی ارمنستان را اشغال کردند و تا قونیه پیش رفتند. بطور کلی تا پایان سلطنت قباد، اران، گرجستان و منطقه شمال آذربایجان در دست خزرها و اقوام نزدیک آنها بود. از این جهت به این مناطق کشور خزرها نیز گفته اند (بلاذری 194، طبری، ابن خرداد به، تاریخ یعقوبی) و شهر قباله مرکز اینها بوده است. (کلمه خزر با گزر «گردش می کند» از یک ریشه است).... در زمان حمله اعراب عده ساکنین ترک زبان این منطقه قابل توجه بود. روایت وهب ابن مُنبّه در کتاب التیجان ابن هشام (چاپ حیدرآباد) مؤید این مدعاست. در این کتاب آمده است که روزی معاویه از مشاور خود عبیدبن ساریه پرسید که آذربایجان چیست؟ عبید در جواب گفت اینجا ازقدیم کشور ترکان بود[iii]». دراین مورد دکتر ضیاصدرالشرافی معتقد است که کلمه خزر با کوچر ( کسی که کوچ میکند) بی ارتباط نیست. «بنا به نوشته هردوت ترکان در قرن هفتم و هشتم قبل از میلاد از شرق بطرف غرب مهاجرت کرده و به سکاهای غرب پیوستند و طبقه حاکم آنها را تشکیل دادند. افراسیاب "آلپ ار تنگا" هم خاقان آنها بوده است (تورک میلی کولتورو. صفحه 204. ابراهیم قفس اوغلو 1984)[iv]».
دانلوپ به نقل از بلاذری به عنوان منابع موثق اولیه (متوفی 892 میلادی )، می نویسد؛ «قباد (488-531) یکی از سرداران خود را به پیکار خزران فرستاد که در آن هنگام جورزان (گرجستان) و ارّان (آلبانها) را در جنوب کوهستان قفقاز تصرف کرده بودند... یعقوبی نقل می کند. خزران برهمه شهرهای ارمنستان دست یافتند. پادشاهی داشتند که «خاقان» گفته می شد. او را جانشینی بود که y-z-i-d b-lash {یزید بلاش؟} می خواندندش و بر اَران، جورزان بسفرجان و سیسجان حکومت می کرد. این استان را ارمنستان چهارم می گفتند که قباد پادشاه ایران آن را فتح کرد و تا باب اللان (دربند آلان) صدفرسخ- که سیصدوشصت شهر داشت به انوشیروان تعلق یافت. پادشاه ایران بر باب الابواب (دربند) طبرسران و بلنجر دست یافت و شهر قالیقلا و شهرهای بسیار دیگری ساخت و مردمی از پارس را در آنها جای داد. سپس خزران بر آنچه پارسیان از دست آنها گرفته بودند دست یافتند. چندی در تصرف آنها ماند تا آنکه رومیان بر خزران غالب شدند و بر ارمنستان چهارم پادشاهی نصب کردند که «موریان» گفته میشد[v]». درضمن در توضیح شماره (85) می نویسد که به گفته بلاذری و ابن خردادبه، اران، جورزان و سیسجان در سرزمین خزر قرار دارد. همچنین در صفحات قبل به جنگ ترکان و کیخسرو اشاره می کند که ما از طبری در ابتدا نقل کردیم.
طبری می گوید «انوشیروان شاهنشاهی خود را به چهار ایالت یا ساتراپ نشین بزرگ تقسیم کرد که یکی از آنها آذربایجان و نواحی اطراف آن سرزمین خزرها بود... وی مردم بنجر، بلنجر و اقوام دیگر را- که شاید خزرها باشند که به ارمنستان حمله کرده بودند شکست داد و 10000 نفر از بازماندگان آنان را مجبور به اقامت در آذربایجان کرد»[vi].
رحیم رئیس نیا به نقل از تجارب الامم ترجمه ابوالقاسم امامی و تاریخ سیاسی ساسانیان ص 780 و یادداشت های انوشیروان ص 19-16 می نویسد: «ترکان (خزر) که در شمال باشند، از تنگدستی که بدانان روی آورده بود برای ما نوشتند و گفتند که اگر به آنان چیزی ندهیم، ناگزیر با ما از در جنگ درآیند و از ما چند چیز خواستند: یکی اینکه آنان را از سپاهیان خویش کنیم و برای آنان وظیفه ای مقرر داریم که بدان زندگی کنند، دیگر این که از خاک گنجه و بلنجر و آن سامان زمین هایی به ایشان دهیم که از آن روزی خورند... در سی هفتمین سال شهریاری ما (یعنی سال 567 میلادی) و چهارده قوم از ترکان خزر که هرکدام را شاهی بود به من نامه نوشتند، در آن تنگدستی که بدیشان روی آورده، و نیز از بهره ای که از بندگی مان داشتند، سخن گفتند و از ما خواستند که روا داریم تا با یاران خود به چاکری نزد ما آیند و از ما فرمان برند و خواستند تا از آنجه پیش از شهریاری ما از ایشان سرزده چشم بپوشیم و آنان را با بندگان دیگر خویش یکسان بدانیم و این که هرگاه آنان را به جنگ و جز آن فرمان دهیم چون یاران پاکدل از ما فرمان برند. پس در پذیرفتن ایشان چند سود یافتیم: یکی شکیبایی و دلیریشان، دیگر این که بیم داشتیم به انگیزه نیاز به سوی قیصر و پادشاهان دیگر روند و آنان بدیشان برما نیرومند گردند. در گذشته نیز قیصر برای نبرد با شاهان باج گذار ما اینان را به کمترین مزد به مزدوری گرفت و در آن جنگ به یاری همین ترکان پرشکوهی داشت. زیرا ترکان از خوشی های زندگی بهره ای ندارند و زندگانی سخت آنان را به سوی مرگ گستاخ کند. بدیشان نوشتم، هر که را که به فرمان ما گردن نهد بپذیریم و آنچه داریم از کسی دریغ نکنیم و به مرزبان دربند در نامه ای فرمودم تا آنها را پیاپی به کشور اندرون کند. آنگاه به من نوشت که از ترکان 50000 تن با زنان و فرزندان و بستگان و از سرانشان 3000 تن با زنان و فرزندان و بستگان خود به نزد او آمده اند. چون گزارش به من رسید خوش داشتم که ایشان را به خود نزدیک کنم تا نیکی ها و نواخت های مرا ببینند و با سرداران من آشنا گردند. تا هرگاه با سرداری ایشان را به جنگی فرستیم دل از یکدیگر آسوده دارند. پس راهی آذربادگان شدم و چون در آنجا فرود آمدم بدیشان بار دادم. در آن هنگام ارمغانهای شگفتی از قیصر به من رسید و فرستاده خاقان بزرگ، فرستاده خداوند خوارزم، فرستاده شاه هند... و بسیاری فرستادگان دیگر و بیست و نه شاه در یک روز به نزد ما آمدند. و چون به آن پنجاه هزار تن از ترکان رسیدم فرمودم تا به صف شوند و بر اسب نشستم تا از آنان سان ببینم، در آن روز، یاران من، و آنان که تازه به من پیوسته و به فرمان و بندگی من در آمده بودند، چندان بودند که در دشتی به درازای ده فرسنگ نمی گنجیدند. پس خدا را سپاس بسیار گفتم و فرمودم تا آن ترکان و خانواده هاشان به هفت دسته شوند و بر هرکدام یکی از ایشان مهتر گردانیدم و زمین هایی بدیشان اقطاع کردم و بر یاران ایشان جامه پوشاندم و روزی مقرر کردم و آب و زمین بدیشان دادم، برخی شان را با یکی از سرداران خویش در برجان و برخی را با سرداری در اران، و برخی شان را در آذربایگان جای دادم و ایشان را در مرزهایی که بدان نیاز بود، بهر کردم و به مرزبان سپردم. و تاکنون هر فرمانی که بدیشان دهیم و به شهر و مرزی فرستیم با پاکدلی بکوشند و ما را شاد کنند»[vii]
به غیر از اینکه ترکها از قدیم در این مناطق ساکن بودند یعنی غیر از آنهائی که پیش از 4000 قبل از میلادی پیوسته مهاجرت کرده بودند و هردوت نیز به مهاجرت آنها در قرن هشتم قبل از میلاد اشاره کرده است، مجدداً شاهد اسکان اجباری 10000 تن از ترکان توسط انوشیروان در آذربایجان و همچنین اسکان اختیاری 50000 نفر دیگر آنرا به اضافه خانواده و بستگانشان باز توسط همان پادشاه در آذربایجان هستیم. باز دیدیم که انوشیروان برای قطع ارتباط ترکان شمال با جنوب و به هم زدن ترکیب ملی و ایجاد سد درمقابل پیشروی ترکان، پارسها را در دربند، طبرسران، بلنجر و بیلقان اسکان می دهد. این روایت در واقع سبب اشتباهات بعدی محققین شده که فکر بکنند زبان قدیمی آذربایجان فارسی بوده است. و همچنین منشأ تات ها که امروز در بعضی جاهای آذربایجان دیده می شود همین فارسهای اسکان داده شده توسط دولت ساسانی می باشد که ترکان بدلیل اینکه زبان آنها را نمی دانستند آنها را (فارسهای اسکان داده شده در آذربایجان را) تات می گفتند (دربین ترکها تات به معنی بیگانه یا غریبه است). البته در این اواخر روشنفکران فارسی زبان سعی می کنند از بودن همین تات ها در آذربایجان به این نتیجه برسند که گویا اینها باقیمانده های زبان قدیم آذربایجان (آذری از نوع پهلوی آن!) هستند!!!
برمیگردیم به موضوع اصلی . علت نوشتن نمونه های فوق این بود که از ترکیب ملی منطقه در پروسه تاریخ آگاه شویم چرا که در صفحات بعد خواهیم دید که این ترکیب ملی تأثیرگذاری خزران و دیگر ترکان را در آذربایجان کمافی السابق آسانتر کرده است که خرمی ها نمونه بازر این ادعا هستند. لذا بدون شناخت امپراتوری ترک خزر که بخشی از هویت ملی آذربایجان را تشکیل می دهد شناخت درست خرمی ها ممکن نخواهد بود و به میزانی که بابک یا خرمی ها را در درون فرهنگ و باورهای آریائی محدود و جستجو کنیم ره بجائی غیر از تناقضات موجود نخواهیم برد که خرمی ها را زردشتی، مهری، مزدکی، مانوی، هواداران ابومسلم ویا مسلمان دوازده امامی و امثال اینها معرفی می کند. بنابرهمین اصل هم قبل از شروع به خرمی ها ابتدا نگاهی کوتاه به امپراتوری خزران ازنظر سیاسی، مذهبی و فرهنگی کرده سپس به خرمی ها پرداخته و با مقایسه خرمی ها با امپراتوری خزر و ساسانی، تشابه و همخوانی عقاید و سیاست خرمی ها با خزران و تضاد و تناقض خرمی ها با ساسانیان یا فرهنگ آریائی را نشان خواهم داد.
[i] - تاریخ بلعمی، تکمله و ترجمه تاریخ طبری. ص 244 و 433 و 478.
[ii] - دکتر محمدتقی زهتابی: ایران ترکلرینین اسکی تاریخی «تاریخ قدیم ترکهای ایران» جلد 1- ص212-211.
[iii] - دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ زبان و لهجه های تورکی، چاپ دوم، ص 170-169.
[iv] - همان ص. 169 زیرنویس.
[v] - دانلوپ: تاریخ خزران از پیدایش تا انقراض. ترجمه محسن خادم. ص 32
[vi] - همان . ص 34-33
[vii] - رحیم رئیس نیا، آذربایجان در سیر تاریخ- جلد 2 صفحه 568-567
[viii] - آرتورکسلر: قبیله سیزدهم (امپراتوری خزران و میراث آن) ترجمه جمشید ستاری 1361 ص 27-21
[ix] - دانلوپ، ص 24- آرتورکسلر ص 28
[x] - آرتورکسلر. ص 17
[xi] - همان. ص33.
[xii] - دانلوپ: ص 67
[xiii] - همان- ص 83-79
[xiv] - همان ص 83.
[xv] - دیوید کریستین: David Christian: A history of Russia, Central Asia and Mongolia, P.283
باقرخان ، بازوی دیگر انقلاب مشروطه
دکتر پرویز داورپناه
ای مردم آزاده ! کجائید کجائید ؟
آزادگی افسرد ، بیائید بیائید !
در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید
مقصود از آزاده شمائید شمائید
علامه علی اکبر دهخدا
صد سال از عمر انقلاب مشروطیت و مبارزات آزادیخواهانه ی مردم ایران می گذرد.
قهرمانان صدیق و بی نام ونشان و سلحشوران نامی در تاریخ هر قوم و ملتی فراوان دیده می شوند.میهن ما ، ایران از قرنها پیش در برابر فتنه های روزگار و تاراجهای زمان در مقابل استبداد و استعمار جنگیده است.
استعمار و استبداد توانستند در کشور ما مردان توانا وقهرمانان نامداری را ناکام ساخته و خون رجال بزرگی ، مانند قائم مقام فراهانی و میرزا تقی خان امیر کبیر را در خون خود غوطه ور سازند و جنبشهای مردمی را سرکوب سازند. مردم پس از تحمل استبداد سلطنتی و ستم جباران در طول قرون متمادی ، تازه موفق شده بودند تخت سلطنت خودکامه قاجار را واژگون کرده و به برکت مجاهدات و جانفشانی های دلیرترین فرزندان میهن ، ستارخان و باقرخان ، حکومت قانون مشروطه را مستقر سازند
باقر خان فرزند حاجی رضا معمار در محله خیابان ( خیابان یکی از محلات قدیمی تبریز است ) به دنیا آمد.در جوانی شغل پدر را دنبال کرد و پی عـلم و سواد نرفـت و در مشکل گشایی زندگی مردم جوانمرد بود. وقتی ظلم وستم قاجار ازحد گذشت و مردم تبریز دست به قیام زدند ، باقر خان به انقلابیون پیوست و به یاری ستار خان شتافت و با او مشورت می کرد .
پس از حمله و بمباران مجلس در تهران و پخش خبر آن در کشور، در شهرهای دیگر ایران شورشهائی برخاست . مردم تبریز با شنیدن اخبار تهران به هواداری از مشروطه و مخالفت با محمد علی شاه برخاستند. ستارخان و باقرخان به بسیج مردم و سازماندهی مجاهدان برآمدند. گروهی از ایرانیان قفقاز نیز به مردم تبریز پیوستند و به مجاهدان قفقاز معروف شدند. علی موسیو از یاران حیدرخان عمواوغلی و یارانش هم دستهء مجاهدان تبریز را تشکیل دادند.
محمد علی شاه از تزار روسیه نیکلای دوم درخواست کمک کرد و تبریز به محاصره نیروهای روس و نیروهای دولتی در آمد .
باقـرخان در محاصره تبریز در کنار مردم بود.و ریاست مجاهدین محله خیابان تبریز به دست او افتاد و از آزادی دفاع می کرد. پس از به توپ بستن مجلس ، به دستور انجمن ایالتی ، باقرخان مانند ستارخان دست به اسلحه برد و با قشون دولتی که تبریز را در محاصره داشت به جنگ پرداخت. در اثر همکاری او با ستارخان کار مشروطه طلبان پیشرفت کرد و تبریز از فشار محاصره در آمد و قشون دولتی شکست خورد و ملت به پیروزی رسید.
انجمن ایالتی تبریز ، باقر خان را به لقب سالار ملی ملقـب ساخت و از او تقـدیر کرد و آوازه اشتهارش در سراسر ایران پیچید
در اصفهان اعتراضات به بست نشینی عده ای انجامید و با پیوستن بختیاری ها کار بالا گرفت. صمصام السلطنه ایلخان بختیاری با نیروی مسلح زیادی به اصفهان وارد شد.
در رشت انقلابیون گیلان به مقر حکومت حمله کردند و با کشتن آقا بالا خان شهر را گرفتند.
بالاخره نیروهای گیلان به فرماندهی سپهدار اعظم از شمال و نیروهای بختیاری به فرماندهی سردار اسعد از جنوب به سمت تهران آمدند و در نزدیکی تهران به هم پیوستند. نیروهای مجاهدین گیلان و بختیاری در 27 جمادی الاخر 1327 هجری قمری وارد تهران شدند و شاه و اطرافیانش به سفارت روس پناه بردند
انقلابیون ، مجلس عالی تشکیل دادند و محمد علی شاه را از سلطنت خلع کردند و ولیعهد او احمد میرزا را به تخت نشاندند.
چنانکه در تواریخ مشروطیت نوشته اند ، در اثر مجاهدت ستارخان و باقرخان سایر شهرهای ایران نیز به جوش آمدند و مشروطیت نجات یافت ، اما تبریز به دست قشون روس افتاد.
سالار ملی و سردار ملی در تبریز نماندند و به تهران حرکت کردند. در تهران ، یک استقبال بی نظیر از این دو مجاهد شجاع از طرف دولت مشروطه به عمل آمد.
باقر خان درتهران منزوی میزیست تا قضیه مهاجرت پیش آمد. او دیگر در تهران درنگ نکرد و دنبال مهاجرین رفت.
شبی در نزدیکی قصر شیرین عده ای برسر او و رفقایش ریختند و سرشان را بریدند.
کشتن باقر خان به همراه هجده نفر از یاران و همراهانش در آبان ماه 1295 خورشیدی در قصرشیرین به دست یکی از اشرار معروف به نام محمد امین طباطبائی به قصد تصاحب اسب و وسائل دوستانش ، صورت گرفت.
باقر خان ، سالار ملی ، مردی جسور و ساده بود. حق بزرگی به گردن مشروطیت ایران دارد. او و ستارخان برای مشروطیت با قوای دولتی به جنگ پرداختند و موفق شدند
ستارخان و باقرخان ، در سخت ترین ایام با اتکاء به مردم تبریز با شاه مستبد مبارزه کردند و یک حرکت و نهضت ملی را رهبری کردند
پس از استقـرار مجدد مشروطه ، ستار خان و باقرخان که از توده برخاسته بودند به عنوان قهرمانان مشروطیت معرفی گردیدند. وهردو به مشروطیت ایمان داشتند و دراثر دلاوری های بی نظیرشان به آسانی قهرمانان ملت شدند
امید است در صدمین سال مشروطیت بتوانیم، طی مقالاتی قهرمانان صاحب نام و یا ناشناخته ء انقلاب مشروطیت ایران رابه نسل جوان معرفی کنیم.
منابع و مآخذ :
1 ـ تاریخ مشروطیت ایران ـ دکتر مهدی ملکزاده
2 ـ تاریخ مشروطه ایران ـ احمد کسروی
3 ـ تاریخ بیداری ایرانیان ـ ناظم الاسلام کرمانی
4 ـ ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران ـ فریدون آدمیت
5 ـ حیات یحیی ، حاجی میرزا یحیی دولت آبادی
6 ـ رهبران مشروطه ـ صفایی ـ انتشارات جاویدان
7 ـ تاریخ هجده ساله آذربایجان ـ احمد کسروی
ستارخان
ستار خان از سرداران جنبش مشروطه خواهی ایران، و ملقب به سردار ملی است. در مقاومت تبریز وی جانفشانیهای بسیاری کرد.
ستار قرهداغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال 1285ق (1868 میلادی) به دنیا آمد. او از اهالی قرهداغ آذربایجان بود که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان کودکی اش بر میگشت. او و دو برادر بزرگترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری داشتند، اما اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری میشد، سرانجام او در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد. این امر کینهای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد.
ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر میخاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان میگرفت و به فقرا میداد. سپس با میانجیگری پارهای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان حفاظت از املاک خود را به او میسپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار میداد.
مشروطه طلبان تبریز، در عکس ستارخان و باقر خان نیز دیده میشوند
او در مدت یازده ماه از 20 جمادی الاول 1326ق تا هشتم ربیع الثانی 1327ق رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازیها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر میشد و درباره مقاومتهای سرسختانه وی مطالبی انتشار مییافت.
در اواخر کارِ محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز کرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی 1327ق (اواخر ماه مه 1909م) به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذکر شدهاست که ستارخان به کنسول روس (پاختیانوف) که میخواست بیرقی از کنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: «ژنرال کنسول، من میخواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمیروم.»
پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود
هدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه 7 ربیع الاول سال 1328ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرتهای زیبا و قالیهای گران قیمت و چلچراغهای رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابانهای ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده میشد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانیهای مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمی جا دولت، محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محلهای تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او میبایست سلاحهای خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.»، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.
بعدازظهر اول شعبان 1328ق قوای دولتی، که جمعا سه هزار نفر میشدند به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله 4 ساعت 300 نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پلهها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند (30 رجب 1328ق).
بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ 28 ذی الحجه 1332هـ. ق (25 آبان 1293ش/ 16 نوامبر 1914م) در تهران دار فانی را وداع گفت و در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع میکردند به خاک سپرده شد. او هنگام فوت حدود 53 سال داشت.
درباره خرمی ها معلومات کم و متناقض است ولی چیزی که قطعاً مشخص هست خرمی ها 22 سال درمقابل استیلای اعراب مقاومت کرده و ضربات مهلکی به خلفای عباسی وارد کرده، تا جائی که کم مانده بود دستگاه خلافت سرنگون شود.
«اعراب بعد از شکست نیروهای ایران در نهاوند به تاریخ 642 نیروهای خود را به دوقسمت کردند یکی به طرف ری و دیگری به طرف آذربایجان از راه قزوین، زنجان و ابهر گذشته واردبیل را اشغال کردند... به نوشته یاقوت و دیگر تاریخ نگاران تقریباً بزودی بعد از این اشغال عصیانهایی شروع شد. چنین بنظر می آید که تقریباً به مدت یک نسل طول کشید تا در اردبیل تعداد قابل ملاحظه ای اسلام پذیرفته و مسجدی ساخته باشند... هیچ سند مشخصی وجود ندارد که حرکت نیروهای اعراب به دیگر نقاط آذربایجان را تائید کند. بنا به بعضی از منابع یک اردوی کوچی به اطراف دریاچه ارومیه فرستاده شده است... ولی کاملاً مشخص است به دلیل دوری، سختی راه، کمی نیروها، نبود شهرهای بزرگ و مسئله اِتنیکی، نفوذ اعراب چه از نظر منطقه ای و چه ازنظر مذهبی درحد خیلی کم بوده است. بعبارتی اعراب نوک پا به آذربایجان سرزدند ودرنتیجه فتوحات آنها در آذربایجان خیلی کم بوده است. و به همین مناسبت هم نفوذ دینی آنها محدود بود. یکی از دلایل که اسلام نتوانست در آذربایجان نفوذ کند اختلاف زبانی بود و عربی را کسی در آنجا نمی دانست. یاقوت می گوید: به زبانی که اینها صحبت می کنند آذری می گویند و هیچکس غیر از خودشان نمی فهمد»[i].
اولاً به محض اشعال آذربایجان عصیانها شروع می شود. دوماً نیروهای عرب غیراز اردبیل در جاهای دیگر آذربایجان وجود ندارند به غیر از گروه کوچکی در حوالی ارومیه، سوماً مشکل زبان مانع از نفوذ دین اسلام در بین مردم می شود. چهارم تجمع شهری هنوز کم هست. بر تمامی اینها یک عامل دیگر یعنی عنصر مقاومت دربرابر استیلای عرب بخودی خود موجب می شود که حالت دفاعی درمقابل دین اسلام نیز تقویت شود و همانطور که رایت نیز می گوید نفوذ اعراب را به حداقل برساند. و ازطرفی در صفحات قبل خواندیم که خزرها به کرات اعراب را شکست داده و از آذربایجان بیرون کرده اند. در اواسط قرن 8 میلادی عربها را شکست داده و جراح را در دامنه سبلان کشته و تا دیاربکر و موصل پیشرفتند. احتمالاً همان عصیانهای محلی بود که پیروزی و غالبیت خزرها به اعراب را آسان میکرد و به دلیل مخالفت محلی بود که اعراب مجبور به ترک اردبیل میشوند. و ازطرفی بودن خزرها در منطقه خود عصیانها را تشدید و تعمیق می کرد.. اینها گویای کل فتوحات اعراب در آذربایجان میباشد.
«خرمی ها را دو نفر رهبری می کردند، جاویدان و ابوعمران. درباره جاویدان طبری، جاویدان ابن سهل، مسعودی ابن شهرک و فهرست سوهرک مینویسد. درباره زادگاه بابک هم روایات گوناگون هست و میمند، بلال آباد، بذ و حوالی خداآفرین نوشته اند. همچنین پدر او را عبدلله، حسن و غیره گفته اند. بعضی ها ازجمله فهرست او را زنازاده می داند... جاویدان هنگام برگشت از زنجان درمنزل بابک مهمان میشود و از لیاقت و هوش بابک خوشش آمده او را باخود به بذ میبرد. درگیری دربین رهبران خرمی ها (جاویدان و ابوعمران) موجب مرگ ابوعمران شده و جاویدان نیز جراحات سنگین برداشته که بعد از سه روز میمیرد. زن جاویدان (کلدانیه) به خرمی ها میگوید که جاویدان دیروز گفت که من امشب خواهم مرد و روح من در بابک زنده خواهد شد. من میخواهم که او خرمی ها را رهبری کند... زن جاویدان دستور می دهد یک گاو قربانی کنند و پوست گاو را برزمین باز میکنند. در آن طرف پوست شراب و نان گذاشته بودند آنوقت او (کلدانیه) همه را به نام صدا کرد، هرکس بنوبت از روی پوست گاو گذشته، نان را بریده و در شراب کرده میخوردند و مرتب تکرار میکردند. من به روح بابک ایمان دارم، همانطور که به روح جاویدان ایمان دارم و دست بابک را برای اعلان تابعیت خود میبوسیدند. در این مدت (کلدانیه) یک صندلی گذاشته و در کنار بابک نشسته بود. بعد از نوشیدن سه جرعه از شراب یک شاخه ریحان به علامت پیشنهاد ازدواج به بابک داد. همة خرمی ها از این ازدواج ابراز رضایت کردند. طبری و مسعودی مینویسند که این سال 201هجری (816 میلادی) اتفاق افتاد[ii]». داخل پرانتز ازماست.
چیزی که در مطلب فوق جلب توجه می کند یکی رهبریت خرمی ها که دوتا رهبر دارند و مطابقت می کند با سنت دو شاهی خزران. و دیگری نقش سیاسی زن در خرمی هاست. یعنی کلدانیه با هوشیاری و کارآمدی خود خرمی ها را از بحران سیاسی و بحران رهبری نجات داده و می تواند با اقناع خرمی ها در پذیرش رهبری بابک نقش کلیدی در ادامه مبارزات خرمی ها ایفا کند. این نقش سیاسی کلدانیه ما را به یاد خاتون خزر که با هوشیاری خود خزرها را از بحران نجات داده بود می اندازد. که هردو از وجود حقوق زن در این دو جامعه مشابه حکایت دارد.
ادامه می دهیم:
«مسعودی تنها کسی است می گوید که بابک یک بار اسلام آورده و اسم حسن را برای خودش انتخاب کرد. به غیراز مسعودی تمامی منابع مینویسند که بابک نسبت به استیلای عرب و اسلام تنفر داشته و تلاش برای احیای فرهنگ قدیم ایرانی داشت. آنها میگویند که او نام قدیم فارسی یعنی پاپک را انتخاب کرده و به تظاهر روح الهی در انسان (حلول)، انتقال روح انسان در انسان دیگر (تناسخ) و در نهایت به ظهور و یا بازگشت امام (رُجعت) معتقد بود... او مورد حمایت وسیع مردم قرارگرفت. منابع نشان میدهند که بدون هیچگونه مخالفتی بر تمام آذربایجان حکومت می کرد. محمدابن البعثی حاکم تبریز و شاهی به وی پیوسته متحد شدند. بعدها مراغه و زنجان را هم گرفته راههای جنوبی را مسدود کردند تا نیروهای عرب نتوانند به آنها هجوم کنند... ساسانی ها منظورشان از حلول روح الهی (فره ایزدی) بود... ولی در خرمدینان این مشخص نیست که منظور انتقال روح انسان به انسان است یا روح الهی در انسان... خرمی های هیچکدام از ادیان را ممنوع یا رد نمی کردند. به نظر آنها تمام ادیان درست هستند. کافی هست که عمل خوب را پاداش و عمل بد را مجازات کنند... خرمی ها به طور سمبولیک به دو روح، یعنی روشنائی و تاریکی اعتقاد داشتند. آنها شراب خوری را خیلی دوست داشتند ولی درعین حال به خلوص، درستی و تفکیک بین صحیح و ناصحیح خیلی دقت میکردند. روابط جنسی با شرط رضایت و خواست زنان آزاد بود. آنها طرفدارتمامی لذات طبیعی و خوشی هستند. لذت جستن از هرچیزی به شرطی که به کسی ضرر نرساند مجاز است. این بینش ممکن است کیفیت اخلاقی بالا و یا مضر و خطرناک باشد. نبود محدودیت جنسی و شراب خوری خرمی ها به مثابه سلاحی برای سرکوب آنها ازطرف دشمنانشان استفاده میشد...»[iii].
معلومات موجود دررابطه با مذهب بابک کم و اما خیلی مغشوش است. برای مثال نمونه هائی ذکر می شود:
«درکتاب سبلان، بابک، مشکین که اخیراً چاپ شده است بابک را قهرمان مشکین و عقاید منطقه را زرتشتی، مانوی، مزدکی و دوباره زرتشتی نوشته و نویسنده توضیح میدهد که در زمان خرمی ها به مزدک و زردتشت باور داشتند»[iv].
اقبال آشتیانی درکتاب تاریخ باستان (تاریخ مفصل ایران) مینویسد بابک با ادعای خدایی برای زنده کردن دین مزدک قیام کرد[v].
دکتر عبدالحسین زرین کوب روایات مختلف را چنین جمع بندی می کند:
«مقدسی: از ریختن خون جز در هنگامی که علم طغیان برافرازند خودداری میکنند. به پاکیزگی بسیار مقیدند. با نرمی و نکوکاری با مردم دیگر درمیآمیزند و اشتراک زنان را با رضایت خود آنها جایز میدانند. ابن ندیم خرمیه را از اتباع مزدک می داند... زنان و خانواده مشترک است... پی کشتن و آزار کسی برنمی آیند و سپس درباره بابک می گوید او جنگ و غارت و کشتار را درمیان آنها رواج داد و پیش از آن خرمدینان به این چیزها آشنا نبودند. خواجه نظام الملک گوید: اما قاعده مذهب ایشان آن است که رنج از تن خویش برداشته و ترک شریعت گفته چون نماز و روزه و حج و ذکات و حلال داشتن خمر و مال و زن مردمان و هرچه فریضه است از آن دور بوده اند. بلعمی می نویسد: مردمان جوان و دهقانان و خداوند نعمت که ایشان را از علم نصیب نبود و مسلمانی اندر دل ایشان تنگ بود شرع اسلام و روزه و حج و قربانی و غسل جنابت برایشان گران بود... چون اینهمه در مذهب بابک آسان یافتند او را اجابت کردند و تبع او بسیار شد. ابن اثیر میگوید که ایشان از فروغ مجوسند و مردانشان مادر و خواهر و دختر را به نکاخ خویش درمیآورند و آنان را به همین جهت خرمی می گویند و به آئین تناسخ معتقدند و می گویند که روح از حیوان به غیرحیوان نقل می کند. و ازدوباره از خواجه نظام الملک نقل می کند که ابتدای سخن ایشان آن باشد که برکشتن ابومسلم صاحب دولت دریغ خورده و به کشنده او لعنت کنند و صلوات دهند بر مهدی فیروز و بر هارون پسر فاطمه دختر ابومسلم... و دینوری در باب نسب بابک ذکر میکند. مردم در نسب و آئین او اختلاف کرده اند. آنچه نزد ما درست به نظر میآید که او از فرزندان مطهربن فاطمه بنت ابومسلم است و فاطمیه که از فرق خرمیه هستند به همین فاطمه دختر بومسلم منسوبند نه فاطمه دختر پیغمبر صلوات الله علیهما»[vi].
جالب است که خواجه نظام الملک یک بار نماز و حج و روزه را از آنها دور و بار دیگر آنها را هوادار ابومسلم خراسانی که بر مهدی فیروز گرد آمده اند ذکر می کند!!
در نهایت دکتر زرین کوب نظر خود را مینویسد: «بدین گونه بود که بابک درسال 200 هجری به نام آئین خرمدینان و برای ادامه نهضت جاویدان مزدکی برخاست»[vii].
دکتر حسین فیض الهی میگوید که اسم اصلی بابک حسن و خودش نیز مسلمان شیعه بود.[viii]
ادوین رایتEdwin M. Wright می نویسد: »هیچ منبع و سند شناخته شده ای دال بر وجود شخص یا مروج ادیان مانی و مزدکی در شمال ایران در اواسط قرن نهم میلادی وجود ندارد»[ix].
فوقاً ادیان مختلفی به بابک نسبت داده شده است، مانوی، مزدکی، زرتشتی و مسلمان شیعه، ولی معلوم نیست که چرا بجای بابک مانوی، بابک مزدکی، بابک زرتشتی و بابک مسلمان شیعه بابک خرمدین نوشته اند؟ آیا خرمی یا خرمدین معنی کدامیک از اینهاست؟ قدرمسلم این است که خرمی یا خرمدین به معنی هیچیک از ادیان فوق نیست چرا که اگر باورهای بابک به یکی از این ادیان محدود و محصور میشد دیگر نیازی به اختراع صفت دیگری برای وی نبود بلکه به همان دین خطاب می کردند و جالب این است که فقط در خرمی یا خرمدین همه نویسندگان مشترکند و در صفحات بعد توضیح داده خواهد شد که خرم چیست و چرا خرمی گفته اند. ولی درمجموع به اغتشاش ذهنی فوق اینطور میتوان پاسخ داد که علت این تناقضات نظری جستجوی شخصیت و ماهیت فکری بابک ویا خرمدینان در فرهنگ و عقاید منسوب به ایران هست. چرا که بابک و هواخواهان او از نظر عقیدتی و سیاسی به هیچیک از عقاید فوق نمی گنجد و همانطور که در ابتدا گفتیم برای شناخت بابک ابتدا باید خزران را شناخت.
در صفحات قبل خواندیم که او اسم پاپک نام قدیم فارسی را انتخاب کرد تا فرهنگ قدیم ایرانرا احیا نماید. البته آنهایی که این ادعا را میکنند نگفته اند که اسم اصلی وی چه بود تا از مشکلات ماهم کاسته شود. صرفاً به خاطر این ادعا ضرورت دارد که درباره نام بابک و اصل و منشاء آن توضیحی داده شود. برخلاف ادعاهای شعوبیه چه قدیم یا جدید و چه مذهبی یا غیرمذهبی آن اسم بابک هیچ ربطی به پاپک یا پاپکان ندارد و اسم ایرانی (آریائی) هم نیست. بلکه دراصل اسم ترکی و بای بَک BAY-B