| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
134
|
1114
|
88/4/14 (22:50)
|
|
||
|
|
11
|
33
|
90/7/6 (21:48)
|
|
||
|
|
2
|
44
|
90/7/5 (19:33)
|
|
||
|
|
1
|
31
|
90/6/27 (07:57)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
90/6/27 (07:56)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
89/2/28 (00:05)
|
|
||
|
|
1
|
29
|
89/2/6 (20:27)
|
|
||
|
|
10
|
85
|
88/10/5 (12:36)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
88/6/28 (10:16)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
88/6/28 (10:13)
|
|
||
|
|
3
|
64
|
88/6/12 (13:49)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
88/6/2 (00:04)
|
|
||
|
|
52
|
233
|
88/5/19 (16:59)
|
|
||
|
|
4
|
48
|
88/4/30 (23:21)
|
|
||
|
|
2
|
17
|
88/4/8 (16:58)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
88/4/8 (13:37)
|
|
||
|
|
29
|
141
|
88/3/23 (17:46)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
88/3/20 (14:33)
|
|
||
|
|
34
|
142
|
88/3/17 (22:20)
|
|
||
|
|
5
|
60
|
88/3/10 (14:38)
|
|
با درود به دوستان هویت طلب
پان فارس های ایران ستیز چندی پیش در كلوب هفت قدم با نوشتن مقاله ای سعی در توهین به توركها داشتند كه باجعل تاریخ و تحریف آن قصد داشتند كه به هویت توركها توهین كنند و توركان رو آلت پرست میدونستد و از سفرنامه ای كه نسبت به ابن فضلان داده شده بود نقل كردند حال من از سفرنامه مستند ابن فضلان جواب دروغ های آنها رو دادم و تحریف های انها رو افشا كردم به زودی پیرامون دین تركان قدیم نیز تحقیق انجام خواهد باد و این رو علارغم وقت كم وظیفه ای در برابر هویت توركیم میدونم ...
آیدین فروغی ش
حقایق سلسه هخامنشی و واقعه پوریم !!!
از پوریم چه می دانید ؟ آیا استر را می شناسید ؟ مردخای را چطور ؟ از پایکوبی سالانه یهودیان در جشن ایرانی کشی پوریم چه اندازه اطلاع دارید ؟
آیا می دانید تورات قتل نزدیک به هشتاد هزار ایرانی را پذیرفته است ؟ و آیا می دانید محققان این رقم را هم جعلی و رقم صحیح قربانیان مظلوم ایرانی را تا پانصد هزار نفر تخمین زده اند ؟
آیا زمان آن نرسیده که ماجرای غم انگیز کشتار نیاکان ما در کتاب های تاریخ ایران ثبت و به گوش دانش آموزان و دانش جویان ایرانی برسد ؟
-پوریم یکی از بزرگترین جشن های یهودیان است . یهودیان در جشن پوریم در دو نوبت به قرائت کتاب استر می پردازند . آنان واقعه کشتار 75800 نفر از ایرانیان را معجزه الهی می دانند و به همین مناسبت سیزدهم ماه ادار را روزه می گیرند . چهاردهم و پانزدهم ماه ادار را به رقص و پایکوبی می پردازند .
- استر نام آخرین دفتر از کتاب تورات است در این دفتر نامی از یهوه ، خدای بنی اسرائیل برده نشده . بنابر نوشته د. جوینی مطالب کتاب استر تماما در خدمت مصالح رباخواران حاکم بر جهان ، یعنی صهیونیستها و فراماسونها است .
این کتاب عمق نفرت و انزجار تند یهود نسبت به غیر یهودیان به ویژه ایرانیان را نشان می دهد . شدت و تندی نفرت بحدی است که حاخام ها و فقیهان قوم یهود در سده اول میلادی مطمئن و متفق القول نبودند که آیا باید کتاب استر را در کتاب مقدس بیاورند یا نه ؟
-استاد ناصر پور پیرار در مقاله شنبه 8 شهریور 1382 در وبلاگ حق و صبر می نویسد : واژه هخامنش لقبی است که پس از تسلط داریوش و نخست وزیری مردخای و انتخاب استر به عنوان ملکه داریوش و قتل عام پر خشونت مخالفان یهود در سراسر ایران ، و بالاخره تسلط کامل رابی های یهود در ایران و بین النهرین مردم شکست خورده منطقه بر قوم داریوش نهادند و آن را حاخام منش به معنای پیرو روحانیت یهود نام نهادند .
تورات به دفعات بر تسلط کامل رابی های یهود بر دربار هخامنشیان تاکید می کند که مشروح آن را می توان در کتاب های استر ، عزرا ، نحمیا ، دانیال و اشعیا در تورات یافت .
4- بیست وشش قرن از ماجرای استر ، مردخای و هامان می گذرد متاسفانه تاریخ شناسان ایران بیشتر به زرق و برق پادشاهان و افتخارات جعلی زمامداران پرداخته اند . و سلسله های پادشاهی را برایمان آرایشگری کرده اند .
جوان ایرانی از ماجرای دردناک نخبه کشی و ایرانی کشی که با اجازه خشایار شاه هخامنشی در کتاب استر آمده ، خبر ندارد. هامان « وزیرالوزرا » که مورد خشم یهود قرار گرفته است را نمی شناسد . او نمی داند که هامان در هنر دست میکل آنژ بر سقف نمازخانه سیس تین واتیکان چهره معصومی دارد که به صلیب کشیده شده است .
آنانی که دم از ایرانیت ، قومیت و نژاد می زنند از چه طریقی هامان سوزان را که در بسیاری از نقاط جهان برگزار می شود ، به گوش جوان ایرانی رسانده اند ؟!!!
از ابتدایی ترین ادیان قبایل بدوی یكی هم «تابو» می باشد:
می توان گفت اعتقاد به «تابو» تقریبا در تمام جهان عمومیت دارد. شخص رئیس گروه یا شیخ قبیله، مادام كه حائز قدرت و رهبری است، غالبا تابو است(19) و مردم برای او آنچنان قوه و نیروی غیبی قائل هستند كه تصور می كنند دست زدن به بدن یا جامه یا افزار و اثاث او یا حتی فرش یا كف جایی كه وی بر آن گام نهاده خطرناك است، و اگر كسی چنین گناهی را مرتكب شود، جان او در معرض خطر است و باید با عملی خاص آن را جبران و كفاره كند. بعضی از غذاها یا آب دهان، گره ها، عقده های مخصوص، حلقه انگشتری و نگین همه در شمار تابوهای امتهای بدویند. در بسیاری از طوایف سربازان ـ پیش و پس از نبرد ـ شكارچیان، ماهیگیران، جسد میّت، طفل نوزاد، دختر یا پسر در موسم بلوغ و هنگام تشریفات آن و نیز مادر طفل شیرخوار تابو محسوب می شوند. خلاصه عدد تابوها نزد مردم بدوی از حد شمارش بیرون است.(20)از ابتدائی ترین ادیان بشری یكی هم «پرستش طبیعت و روح» می باشد.
پرستش مظاهر طبیعت انواع مختلف دارد، از آن جمله می توان به «سنگ پرستی»، «گیاه پرستی»، «جانورپرستی» و «پرستش عناصر عالم وجود» (چون خاك و باد و آتش و آب) اشاره نمود.
آسمان (جو محیط) مركز و موطن ابرها، و مبدأ و منشأ بادها، و جایگاه آفتاب و ستارگان است. قبایل بدوی هر كدام از آنها را دارای روح و روانی غیبی دانسته اند. پرستش آب بصورت مطلق و معین نیز نزد قبایل ابتدائی رواج دارد.
چشمه سارها، چاهها، رودها، دریاچه ها و بالاخره دریای محیط همه در عالم واهمه و خیال بشری، موقع و مكانت عظما داشته اند، و آن در تمام تمدنهای قدیم شروع شده و تا زمان قرون وسطای تاریخ معمول بوده است. یعنی همان زمانی كه درو نیز معمول بود كه «دوكه» (دوك ونیز) با دریای آدریاتیك همه ساله عقد ازدواج می بست. همچنین پرستش خاك، كه زمین را مادر كل و آبستن غلات و حبوبات می دانسته اند، بسیار معمول بوده و هنوز نیز هست.
«احترام به اموات یا پرستش اجداد» یكی دیگر از سنتها و مذاهب و آیین های ابتدائی بشر محسوب می شود تصور فنا و نیستی كامل درباره شخصی معین در هنگام وفات او امری است كه غالبا توافق آن با شیوه ی معتاد و روزانه ی ما دشوار است و باید روش زندگانی را با این غیبت و مفارقت او موافق ساخت. یاد آن شخص در گذشته همواره در خاطر، و شبح او در ذهن، و سخنان او در گوش، و اثرات او در ضمیر، به روزگاران باقی مانده، ذكر او باعث تسلی نفس می شود و در هنگام خواب، در نیمه شب، او در عالم رؤیا می بینیم و با او سخن می گوئیم.(23)
بعد از انیمیسم، دومین آیین و مذهبی كه »دوركهیم« روی آن تكیه می كند و همه ی جامعه شناسان، مستقیم و غیرمستقیم، تحت تأثیر جامعه شناسی اویند، مذهب توتمیسم است. (البته در تزدوركهیم افرادی چون اسپنر، لانگتون و غیره نیز دخیل هستند).
براساس اعتقاد توتمیسم، قبایل بدوی، هر یك شیئی، یا حیوانی ـ و بیشتر حیوان را ـ می پرستیدند.
آنچه مورد پرستش قرار می گیرد اینست كه بطور مثال «چرا طوطی را می پرستید» می گویند كه ما طوطی هستیم. و در جواب اینكه چگونه می توان طوطی باشی، می گویند كه جد اعلای ما كه همه از او منشعب شده ایم، طوطی بوده است. پس از متلاشی شدن جسمش بصورت طوطی سفید درآمد. اكنون طوطی روح جدّ قبیله است كه در اطراف قبیله می گردد و از ما حمایت می كند و برایمان سلامت و بركت می خواهد. بنابراین طوطی عبارت است از همان جد اعلای قبیله كه باین شكل درآمده و تغییر پیدا كرده است. و چون طوطی همیشه هست، ـ كه اگر فلان طوطی بمیرد، نوع طوطی ماندگار و بیمرگ است ـ پس جد قبیله، همیشه در هیأت طوطی جاویدان است.
قبیله صاحب توتم، خوردن گوشت آن توتم را برای خود حرام می داند [بمنظور جلوگیری از انقراض آن] ولی برای قبیله دیگر نه. نخوردن گوشت گاو در هند كه گروهی از نژاد آریائی هستند، از اینجا ناشی می شود.
وجود اساسی قبیله هایی چون: «سگوند»، «شغالوند»، «چرقوند» در غرب ایران و... حكایت از وجود توتم های «سگ» و «شغال» در میان این عشایر می كند. می دانیم كه وند پسوند نسبت است.
. و نیز وجود اسامی چون: «بنی كلاب» ، «بنی كلب» «بنی ثعلب») و... در بین اعراب، از روح توتم پرستی در بین اعراب حكایت می كند. شاید برای عده ای خیلی عجیب باشد اینكه می بیند انسان خود، خود را فرزند حیوان بخواند. اما وقتی می فهمیم كه توتم چیست، در می یابیم كه حیوان، نه حیوان بلكه روح انسانی است، از تعجب و حیرت كاسته می شود.
به هر حال می بینیم كه در قبایل عرب، ترك، فارس هم، توتم و توتمیسم هست و بصورت مظاهر بسیار عام در جهان درآمده است.
پس افراد یك قبیله توتم پرست، در حالیكه توتم خودشان را می پرستند، در حقیقت جدّ مشتركشان را می پرستند. و در حالیكه جد مشتركشان را می پرستند، یعنی روح جمعی و دستجمعی خویش را می پرستند. پس توتم پرستی تبدیل می شود به جامعه پرستی و این تمام حرف دوركهیم است
تقدس توتم هم از این نظر است كه افراد برای جامعه شان تقدس قائلند و اینگونه می گویند: روح جدّ اعلا زنده است و حامی ماست. یعنی روح جمع زنده است و همیشه حامی افراد است. فرد و افراد می میرند، اما جامعه باقیست، پس جامعه غیر از نسلها و غیر از افراد است.
مسأله ی مهم دیگر درباره «توتم» این است كه، توتم برای افراد قبیله، منشأ زیبائی نیز هست. افراد قبیله همیشه حركات توتم خود را در رفتار عبادی و دستجمعیشان، و شكل آنرا در ارایش خود، صدایش را در نمودن احساس و تفكر و یا در ابراز هویت و حتی در نمودن تنفر و انزجارشان نسبت به دشمن خود، تقلید می كنند. این است كه بقول دوركهیم، همین توتم تبدیل به معبود و خدا می شود، و فكر اینكه «خدا آفریدگار ماست» همان فكر تكامل یافته بدوی است، كه افراد قبیله توتم پرست می گفتند: «چون توتم جدّ اعلای ماست، پس آفریدگار ماست.»(25)
هر قوم و ملتی برای خود توتمی دارد، همانگونه كه توتم آلمانیها عقاب و توتم ایتالیائی ها گرگ و توتم روسها و توتم فارسها شیر و سگ و در بعضی قبایل آذربایجان هم درنا، شاهین و مار می باشد، توتم ملل ترك هم «گرگ» یا «بوزقورد» (گرگ خاكستری) می باشد. در مورد توتم گرگ روایات خیلی فراوانی در فرهنگ تركان وجود دارد. به برخی از آنها ولو بصورت مختصر اشاره می شود:
به موجب روایات ادبیات حماسی آسیای مركزی، هزاران سال پیش، سپاهی از سواران بر روی استپ های آسیای مركزی پدیدار شدند و به سوی دیار غرب، به آنجا كه خورشید غروب می كند، به راه افتادند. بدنبال این سواران زنان و كودكان با ارابه هایشان و سیاه چادرهای نمدین در حركت بودند. در پیشاپیش همه ی اینها گرگی خاكستری پیش می رفت و آنچه را در پشت سر داشت رهبری می كرد. آنطور كه از داستانهای حماسی بر می آید آغاز پیدایش تاریخی تركها چنین بوده است.
هیچكس بدرستی نمی داند چرا و چگونه گرگی خاكستری نشانه و مظهر تركان گشته است. برخی از داستان سرایان سمرقند، روایتی دیگر برای مردم تعریف كرده اند. در آسیای مركزی، شاهزاده خانمی بدست جماعتی از راهزنان گرفتار شد و سپس گرگ عظیمی وی را از چنگ راهزنان نجات داد. شاهزاده خانم برای سپاسگزاری از این لطف گرگ به ازدواج وی درآمد و فرزندان این گرگ و شاهزاده خانم تركها بوده اند كه به خاطر داشتن معجونی از خصال و مشخصات انسان و گرگ از سایر مردمان متمایز شدند.
به موجب افسانه ی دیگری، گرگ ماده ای، پسرك شیرخواره ی بی سرپرستی ول شده ای را پیدا كرد و او را شیر داد و پرستاری كرد. پسرك در گله ی گرگان بزرگ شد.
افسانه ی دیگری چنین می گوید كه دولت روم توسط «رومولوس» و «درموس» كه پسران دوقلویی بودند و از شیر گرگ ماده ای تغذیه كرده و بزرگ شده بودند، بنیان گذارده شد و با اینكه تركها بیزانسی ها را تحقیر می كردند ولی دوست داشتند خودشان را با رومی ها مقایسه كنند و برابر بدانند. در واقع تركهای اولیه با رومیها شباهت داشتند. زیرا اولا، توتم هر دو گرگ بود ثانیا، مانند رومیان سربازانی با انضباط، مدیران و سازمان دهندگان قابل و در كار تشكیل امپراتوری فوق العاده موفق بودند.تركان در جنگهای خود با اقوام دیگر از جمله با رومیها و امپراتوری بیزانس، پرچمی با خود حمل می نمودند كه سر گرگی بر آن نقش بسته بود. تاكتیك و شیوه های جنگی تركان، ظاهرا نظیر شیوه ی جنگ و گریز گرگان بوده است. به این ترتیب كه ناگهان حمله می كردند و برای فریب دشمنان خود را به دروغ شكست خورده می نمودند و عقب نشینی می كردند، و دسته ای از تیراندازان تیزپای و جان سخت تركان، برق آسا قسمتی از قوای دشمن را محاصره می كردند. بیرقی كه بر روی آن تصویر گرگی منقّش بود به سوی پایین آورده می شد (به نشانه ی آغاز یورش) و تركان با شتاب تمام به سوی دشمنان هجوم می آوردند و در همان حال تیراندازی می كردند. جنگجویان صلیبی از دست و پنجه نرم كردن با تركان خاطرات تلخی را دارا بودند و در برابر تیرهای تركان هر یك به جوجه تیغی شبیه می شدند
زایرین چینی كه به سرزمین توركیوت ها(26) گام نهاده بودند، تصویری از فرزندان صحرا ارائه كرده اند كه معرف روحیات آنان است. براساس این تصویرها، در نوك تیرك حامل بیرقهای توركیوت ها، كله ی زرین یك گرگ ماده نصب بوده، محافظین و مراقبینی كه همیشه مسلح بودند و با شاه حركت می كردند، نامشان «بوری» یعنی «گرگ» است. وقتی شخصی می میرد، اولیا و كسان او هر یك گوسفند یا اسبی را می كشند و آنرا جلو چادر او می گسترند تا قربانی و صدقه ای برای میت باشد. هفت بار بر اسبی كه سوارند، دور چادر متوفی می گردند و نعره های شومی می كشند، و چون مقابل در ورودی می رسند با كاردی كه همراه دارند بر روی خودشان زخم می زنند بطوریكه خون و اشك باهم سرازیر می شود.
«كنتارینی» سیاح معروف ایتالیائی در زمانی كه در تبریز میهمان دربار امیرحسن بیگ (اوزون حسن) سر سلسله ی دودمان بایندری (آق قویونلوها) بود در شرحی كه از اوضاع شهر تبریز و آداب و رسوم این شهر ارائه می دهد، به زورآزمائی هایی كه بین انسان و گرگ وجود داشته، اشاره می كند.
داستان «بوزقورد» یكی از دو داستان بس مهم و معروف «گؤی ـ تورك» ها بوده است و با احتمال قوی داستان «ارگنكون» ادامه داستان بوزقورد می باشد. این داستان از دیدگاهی حكایت هستی و ریشه ی تباری تركان محسوب می شود. این داستان كه در منابع چینی به ثبت رسیده است، دارای دو روایت مختلف است. ولی اختلاف بین این دو روایت اندك می باشد. محققین با اشاره به افسانه دیگری از گرگ در رابطه با تركان، تعداد واریانتهای این داستان را به سه مورد نیز رسانده اند. در حقیقت واریانت سوم آن، افسانه ای از تركهای »اوسون« در زمان هون ها. داستان بوزقورد در بخش پنجاهم تاریخ رسمی سلسله ی «جُوهو» و نیز سلسله «سوئی» چینی قید شده است.
داستان «تؤره نیش» از «بوزقورد» شاخه ای از قدیمترین و رومانتیك ترین اساطیر ترك می باشد. بطور كلی در اساطیر ترك، همه ملت بدست دشمنان كشته می شوند و تنها بچه ای باقی می ماند. در تمامی افسانه های ترك به این نوع موتیوی كه ترسیم كننده ی سجای تركان است برخورد می كنیم. براساس یكی از این افسانه ها، تركان از قدیمترین ازمنه در طرف غرب محلی بنام «دریای غرب» ساكن بوده اند. این دریای غرب احتمالا، همان «دریاچه آرال» می باشد. البته این احتمال هم وجود دارد كه دریای غرب، دریاچه ای در روبروی كوههای آلتای یا «تانری داغلاری» باشد.
در این داستان كودك باقیمانده، دست و پاهایش بریده می شود و به باتلاقی انداخته می شود. موتیوهای باتلاقی از این نوع در افسانه های «هون» و «مجار» هم وجود دارد.
خلاصه داستان «بوزقورد» كه بیان كننده ی آفرینش و بوجود آمدن تركان است، بدین ترتیب است.
نخستین اجداد تركان در ساحل غربی دریای غرب زندگی می كردند. تركها توسط سپاهیان سرزمینی بنام «لین» مغلوب می شوند. سربازان دشمن تمامی تركان را از زن و مرد و از كوچك و بزرگ همه را كشتند. از این قتل عام تنها پسر بچه ای ده ساله سالم باقی می ماند. سربازان وقتی این پسر بچه را پیدا كردند، او را نكشتند، بلكه برای اینكه با زجر كشته شود، دست و پایش را بریدند و به باتلاغی انداختند. حكمران دشمن وقتی از این خبر آگاه می شود دستور می دهد برای قطع ریشه تركان آن كودك را نیز پیدا كرده و بكشند. ولی گرگ ماده ای پیدا می شود و پسرك را به دندان می گیرد و فراریش می دهد و به غاری در كوههای آلتای كه چهار طرفش را كوههای بلند و بدون نشان فرا گرفته بود، می برد. درون غار بیشه ی بزرگی بود. در بیشه به مقدار فراوان گیاه و سبزه بود. بوزقود در این بیشه زخمهای پسرك را می لیسیده و از آن پرستاری می كند و او را با شیر خود و گوشت شكارهایی كه شكار می كند، بزرگ می كند. پسرك وقتی بزرگ می شود با بوزقورد ازدواج می كند. از این ازدواج ده كودك بوجود می آید، بچه های بزرگ شده و با ازدواج با دختران دیگر نسل خود را زیاد می كنند. تركان زیاد شده، در اطراف پراكنده می شوند، قشون تشكیل می دهند، به سرزمین «لین» یورش می برند و انتقام پدرانشان را می گیرند و با تشكیل دولت تازه، و در چهار طرف حكفرمائی می كنند. و با گفتن اینكه خاقانهای ترك حرمت اجداد خود را پاس بدارند، در جلو قصرهای خود پرچمی با سر گرگ برافراشتند. از این افسانه می توان دریافت كه سرزمینهای اولیه تركان، سرزمینهای نزدیك غرب آسیای میانه بوده است. تركها خیلی بعدها به كوههای شمال «تورفان» كوچ كرده بودند. بوزقورد ثبت شده در تواریخ چنین در اینجا به پایان می رسد و چینی دیگر، رویدادهای بعدی را به روشنی تشریح نمی كنند. قسمت آخر این افسانه، داستان «ارگنكون»است.
گر چه داستان ارگنكون در زمان چنگیزخان رنگ مغولی بخود گرفت، لیكن ریشه ها و موتیوهای اصلی آن به صراحت با گؤك ـ تورك ها در ارتباط است. بؤزقورد حیوان مقدس تركهاست ولی حیوان مقدس مغولان سگ (كؤپك = ایت) می باشد
در زمان دولت بزرگ هون اسیا، مراسمی تحت رهبری خاقان هون برگزار می شده در مهمترین این مراسم ها، ریش سفیدان دولتی جمع شده، به «آتاماغاراسینا» (به غار پدر) می رفتند و در آنجا تحت رهبری خاقان مراسم دینی برگزار می كردند و به اجداد و نیاكان خود ادای احترام و حرمت می كردند. همین مراسم در دولت گؤك ـ تورك ها هم قید می شد. «آتاماغاراسی» (غار پدر) همان محلی است كه بوزقورد پسر بچه ی ترك بی دست و پا را از باتلاق برداشت و به آنجا برد و نگهداری كرد و مهمترین نكته در این داستان باور همه ی ملت به افسانه و بها دادن در ناحیه ی «بوقوت» مغولستان امروزی در روی آثار باستانی بوقوت مربوط به گوك تورك ها (سالهای580 ـ578) نقش برجسته ای از بوزقورد شیر دهنده به كودك ترك دست و پا قطع شده، وجود دارد. همینطور در نواحی مختلف ازبكستان اشكالی از انسان دست و پا قطع شده ی سوار بر گرگ به چشم می خورد.
داستانهای گؤك تورك روایت شده در منابع چینی، به دوره های پیش از تشكیل دولت توسط گؤك تورك ها مربوط بوده و از دو داستان تشكیل می شود:
1ـ داستان بوزقورد2ـ داستان ارگنكون (ارگه نه قون(
در داستان بوزقورد، گرگ، گؤی توركهای قرار گرفته در مسیر نابودی را، زنده كرده و موجب ازدیاد نفوس آنان می شود. داستان دارای دو واریانت می باشد:
براساس روایت اول، گؤی تورك های همتبار با هونها از سرزمین «سو» واقع در قسمت شمالی سرزمین هون ها بیرون آمدند. نام سركرده ی شان «قاپان پو» بود كه16 برادر داشت. مادر یكی از اینها گرگ بود. این جوان فرمانروای بادها و بارانها بود.
دشمن گؤی تورك ها با یك هجوم برادران را از میان برداشتند. از این فلاكت تنها این جوان نجات یافت. این جوان دو همسر داشت. یكی دختر خدای بهار و دیگری دختر خدای زمستان بود. از هریك از اینها دو پسر داشت. مردم «نوتولوشه» بزرگترین آنها را به خاقانی برگزیدند.اوهم نام ترك گرفت. ترك دارای ده همسر بود و بچه های هر ده همسر نام مادرشان را گرفتند. از اینها آنكه را كه نام مادرش «آشئنا» (آشینا) یعنی گرگ ماده بود، خاقان تركها شد و نامش «آسینه» (آشینه) بود.
براساس روایت دوم: جدّ نخستین تركها در سواحل غرب دریای غربی (خزر) زندگی می كرد. خلق آن شاخه ای از هون ها بود و آشینه (آسینه) و آسینا (آشینا) خوانده می شد. قبیله آشینا از طرف یكی از ملل همسایه مورد حمله قرار گرفت و نابود شد. از اینها تنها یك پسر سالم ماند. دشمنان به او رحم كردند و او را نكشتند. اما دستها و پاهای او را بریدند و در یك نیزار رهایش كردند. پس از رفتن دشمن یك گرگ ماده آمد و از این كودك مراقبت نمود و او را بزرگ كرد، و سپس با او ازدواج كرد و آبستن گردید. گرگ از ترس دشمنان پسر را برداشته به سواحل شرقی دریا و به وسط كوههای آلتای برد. در غاری كه از هر طرف توسط كوهها محاصره شده بود، ده فرزند زایید. ده پسر بزرگ شده ازدواج كردند. از هر یك طایفه هائی بوجود آمد. یكی از آن طایفه ها، طایفه آشینا بود.
آشینه عاقلترین برادرانش بود و باین سبب به خاقانی ترك ها انتخاب گردید و برای معلوم و مشخص كردن تبار خود جلو درش یك پرچم سرگرگ آویخت. پس از سالیان دراز، شخصی بنام «آسئجنه» خاقان قوم آشینه شد و ایل خود را از كوهستان خارج كرد.
داستان ارگنه كون شكلی كاملا زنگین از داستان بوزقورد می باشد. خلاصه این داستان نیز از این قرار است: در میان قبایل ترك از گؤی تورك ها قبیله ای نیرومندتر نبود. تمام قبیله ها (ایل ها) متحد شده به گؤی تورك ها یورش بردند ولی شكست خوردند. در جنگ دوم، حیله ای بكار بردند از مقابل تركان گریختند. تركان هم آنها را تعقیب كرده از سرزمین خود بیرون راندند. دشمنان ناگهان برگشتند با تركان در افتادند و پیروز شدند. گؤی تورك ها را قتل عام كرده، بچه هایشان را بعنوان غلام با خود بردند. «قایان» پسر كوچك خاقان گؤی تورك ها با برادرزاده اش به نام «توقوز» از دست دشمنان فرار كرده به سرزمین خود آمدند. از ترس دشمنان چند تا گوسفند و... خریدند بطرف كوهی رفتند كه، از راه آن یك شتر به زحمت عبور می كرد. به جائی رسیدند كه آنجا پر از ابهای روان، چشمه ها، گیاهان مختلف، درختان میوه و شكار بود. آنجا ماندند و شكر تانری (خدا) را به جای آوردند و به آنجا ارگنه كون گفتند (ارگنه = كمره ی كوه، كون یعنی بلند). پس از چهارصد سال افراد و حیواناتشان آنقدر زیاد شد كه دیگر نتوانستند در آنجا زندگی نمایند. برای بیرون آمدن از آنجا به فكر و تدبیر پرداختند و گفتند از پدرانمان شنیدیم كه در خارج از ارگنه كون جاهای وسیع و سرزمینهای زیبائی بوده است و سرزمین ما از قدیم همانجاها بود. از میانه كوهها راهی پیدا كنیم، از اینجا بكوچیم و به آنجاها برویم. آهنگری كه در میانشان بود گفت: در اینجا معدنی از آهن وجود دارد كه اگر آنرا ذوب كنیم راهی برای بیرون رفتن باز می شود. آتشی گذاشتند و آنجا را ذوب كردند و راهی باز نمودند. آنروز را بخاطر سپردند و از آنجا خارج شدند. از آنروز میان گؤی تورك ها عادت شد، آن روز را عید می گرفتند. روزیكه از ارگنه گون خارج شدند، شاه گؤی تورك ها «بورته چنه» از تبار قایان بود.
قایان نامبرده شده در داستان، در اصل قبیله قایی خانلی و توقوزم طایفهی دوققوز اوغوز است بورته چنه هم كلمه مغولی بوزقورد است.
براساس داستان كوچ، در ایل اویغور بین رودخانه های «توغ» و «سئلنگه» درختی بود. روزی نوری آبی از آسمان بر این درخت تابید. تنه ی درخت بتدریج برجسته و برجسته شد و شكاف برداشت و از آن شكاف پنج كودك بیرون آمد. پنجمین اینها «بوغوتگین» خیلی باهوش و زیبا بود. همه او را به خاقانی برگزیدند. پس از مدتهای زیاد خاقان اویغور بمنظور خاتمه دادن به جنگ با چینی ها برای پسرش یكی از شاهزادگان چینی را گرفت. این شاهزاده قصر خود را در كوه خاتون بنیاد نهاد. در آن اطراف تخته سنگ بزرگی بنام كوه مبارك (قوتلوداغ) وجود داشت. سفیران چنین گفتند سعادت اویغورها به این تخته سنگ بسته است، اگر این تخته سنگ را ببریم، اویغورها بدبخت می شوند. از اینرو از خاقان اجازه گرفتند و تخته سنگ به آن بزرگی را تكه ـ تكه كرده و بردند. بعد از آن تیگین مرد، در سرزمین اویغور آب ها خشك شد، خاكها شكاف برداشت، قحطی به وجود آمد. در آن زمان تمامی پرندگان و حیوانات كوچ ـ كوچ گویان بصدا درآمدند. اویغورها بقصد كوچ به راه افتادند. در هر جا كه توقف كردند باز آن صدا را شنیدند. در نهایت در محلی بنام «بئش بالیق» صدا قطع شد. اویغورها در آنجا ماندند و شهر بنا نهادند. شهر «بئش بالیق» و دیگر شهرها را بنیاد نهادند. این داستان از دو منبع چینی و ایرانی (تاریخ جهانگشای جوینی) گرفته شده است. براساس این داستانها، اویغورها خود را از تبار خدا دانسته و فلاكتهای ناشی از اداره كرد نامطلوب خاقانها را درك كردند.
برای خیلی ها روشن است كه گرگ در اصل جانداری است پایبند به قوانین طبیعت، یگانه حیوان غیرقابل اهلی شدن، هر زمان در اندیشه آزاد بودن،بدور از هرگونه دروغ و حیله. گرگ نه تنها از برخی انسانهای ناقص و بدخواه بد نیست، حتی برای خیلی از ملتها مقدس محسوب می شود. محض از این دیدگاه است كه «قوردقاپیسی» همه را به جسور بودن و غلبه بر ترس و بیم های درونی و نابودی آن، سرفرود نیاوردن به ناحق، بدست اوردن حق، شناخت انسانهای ترسو وبه كناره گرفتن ازآنان فرامی خواند.
امروزه در آذربایجان در رابطه با «قورد» (گرگ) تعدادی فراوان توپونیم، عنعنه و مراسم وجود دارد. این خود از جای گرفتن گرگ در ذهن انسان و سمبل ازادی بودن این جاندار كمیاب حكایت دارد. اگر طوایف مایای آمریكائی امروز هم به گرگ ستایش می كنند و گرگ سمبل روم را قبول دارند، می توان گفت كه گرگ ها حیوان مضر به انسان نه، بلكه برعكس جانداری است كه بمنزله پاك كننده خدائی برای پاك كردن دنیایمان از آلودگیها تلقی می شود. بهرحال توتم گرگ بمانند رمز و سمبل ، رهایی و ازادی كلیه ی تركان بویژه تركان آذربایجانی محسوب می شود. بی جهت نیست كه خیلی از سجایای كاراكتریك تركان آذربایجان براساس روانشناسی گرگ شكل گرفته است و آنرا تداعی می كند.
زیرنویسها و منابع:
1ـ توتم، این كلمه مأخوذ از زبان قبایل سرخپوست می باشد. این قبایل ابتدائی، همچون نیاكان اولیه یا خدایان اختصاصی قبیله ی خود مورد توجه قرار می دهند و آنرا توتم قبیله ی خود می خوانند. توتمیسم یعنی سیستم اجتماعی و مذهبی كه بر مبنای اعتقاد به توتم پایه گذاری شده بود.
2ـ زمینه جامعه شناسی، ا.ح. آریانپور، صص349 و348
3ـ جامعه شناسی ادیان، دكتر علی شریعتی، ص60 و61
4ـ همان، ص61
5ـ تاریخ جامع ادیان، جان »بی. ناس، ص15
6ـ جامعه شناسی ادیان، شریعتی، ص61
7ـ همان، ص62
8ـ پیشین، ص63
9ـ تاریخ جامع ادیان، ص19
10ـ همان، ص14
11ـ تاریخ جامع ادیان، ص15
از ابتدایی ترین ادیان قبایل بدوی یكی هم «تابو» می باشد:
می توان گفت اعتقاد به «تابو» تقریبا در تمام جهان عمومیت دارد. شخص رئیس گروه یا شیخ قبیله، مادام كه حائز قدرت و رهبری است، غالبا تابو است(19) و مردم برای او آنچنان قوه و نیروی غیبی قائل هستند كه تصور می كنند دست زدن به بدن یا جامه یا افزار و اثاث او یا حتی فرش یا كف جایی كه وی بر آن گام نهاده خطرناك است، و اگر كسی چنین گناهی را مرتكب شود، جان او در معرض خطر است و باید با عملی خاص آن را جبران و كفاره كند. بعضی از غذاها یا آب دهان، گره ها، عقده های مخصوص، حلقه انگشتری و نگین همه در شمار تابوهای امتهای بدویند. در بسیاری از طوایف سربازان ـ پیش و پس از نبرد ـ شكارچیان، ماهیگیران، جسد میّت، طفل نوزاد، دختر یا پسر در موسم بلوغ و هنگام تشریفات آن و نیز مادر طفل شیرخوار تابو محسوب می شوند. خلاصه عدد تابوها نزد مردم بدوی از حد شمارش بیرون است.(20)از ابتدائی ترین ادیان بشری یكی هم «پرستش طبیعت و روح» می باشد.
پرستش مظاهر طبیعت انواع مختلف دارد، از آن جمله می توان به «سنگ پرستی»، «گیاه پرستی»، «جانورپرستی» و «پرستش عناصر عالم وجود» (چون خاك و باد و آتش و آب) اشاره نمود.
آسمان (جو محیط) مركز و موطن ابرها، و مبدأ و منشأ بادها، و جایگاه آفتاب و ستارگان است. قبایل بدوی هر كدام از آنها را دارای روح و روانی غیبی دانسته اند. پرستش آب بصورت مطلق و معین نیز نزد قبایل ابتدائی رواج دارد.
چشمه سارها، چاهها، رودها، دریاچه ها و بالاخره دریای محیط همه در عالم واهمه و خیال بشری، موقع و مكانت عظما داشته اند، و آن در تمام تمدنهای قدیم شروع شده و تا زمان قرون وسطای تاریخ معمول بوده است. یعنی همان زمانی كه درو نیز معمول بود كه «دوكه» (دوك ونیز) با دریای آدریاتیك همه ساله عقد ازدواج می بست. همچنین پرستش خاك، كه زمین را مادر كل و آبستن غلات و حبوبات می دانسته اند، بسیار معمول بوده و هنوز نیز هست.
«احترام به اموات یا پرستش اجداد» یكی دیگر از سنتها و مذاهب و آیین های ابتدائی بشر محسوب می شود تصور فنا و نیستی كامل درباره شخصی معین در هنگام وفات او امری است كه غالبا توافق آن با شیوه ی معتاد و روزانه ی ما دشوار است و باید روش زندگانی را با این غیبت و مفارقت او موافق ساخت. یاد آن شخص در گذشته همواره در خاطر، و شبح او در ذهن، و سخنان او در گوش، و اثرات او در ضمیر، به روزگاران باقی مانده، ذكر او باعث تسلی نفس می شود و در هنگام خواب، در نیمه شب، او در عالم رؤیا می بینیم و با او سخن می گوئیم.(23)
بعد از انیمیسم، دومین آیین و مذهبی كه »دوركهیم« روی آن تكیه می كند و همه ی جامعه شناسان، مستقیم و غیرمستقیم، تحت تأثیر جامعه شناسی اویند، مذهب توتمیسم است. (البته در تزدوركهیم افرادی چون اسپنر، لانگتون و غیره نیز دخیل هستند).
براساس اعتقاد توتمیسم، قبایل بدوی، هر یك شیئی، یا حیوانی ـ و بیشتر حیوان را ـ می پرستیدند.
آنچه مورد پرستش قرار می گیرد اینست كه بطور مثال «چرا طوطی را می پرستید» می گویند كه ما طوطی هستیم. و در جواب اینكه چگونه می توان طوطی باشی، می گویند كه جد اعلای ما كه همه از او منشعب شده ایم، طوطی بوده است. پس از متلاشی شدن جسمش بصورت طوطی سفید درآمد. اكنون طوطی روح جدّ قبیله است كه در اطراف قبیله می گردد و از ما حمایت می كند و برایمان سلامت و بركت می خواهد. بنابراین طوطی عبارت است از همان جد اعلای قبیله كه باین شكل درآمده و تغییر پیدا كرده است. و چون طوطی همیشه هست، ـ كه اگر فلان طوطی بمیرد، نوع طوطی ماندگار و بیمرگ است ـ پس جد قبیله، همیشه در هیأت طوطی جاویدان است.
قبیله صاحب توتم، خوردن گوشت آن توتم را برای خود حرام می داند [بمنظور جلوگیری از انقراض آن] ولی برای قبیله دیگر نه. نخوردن گوشت گاو در هند كه گروهی از نژاد آریائی هستند، از اینجا ناشی می شود.
وجود اساسی قبیله هایی چون: «سگوند»، «شغالوند»، «چرقوند» در غرب ایران و... حكایت از وجود توتم های «سگ» و «شغال» در میان این عشایر می كند. می دانیم كه وند پسوند نسبت است.
. و نیز وجود اسامی چون: «بنی كلاب» ، «بنی كلب» «بنی ثعلب») و... در بین اعراب، از روح توتم پرستی در بین اعراب حكایت می كند. شاید برای عده ای خیلی عجیب باشد اینكه می بیند انسان خود، خود را فرزند حیوان بخواند. اما وقتی می فهمیم كه توتم چیست، در می یابیم كه حیوان، نه حیوان بلكه روح انسانی است، از تعجب و حیرت كاسته می شود.
به هر حال می بینیم كه در قبایل عرب، ترك، فارس هم، توتم و توتمیسم هست و بصورت مظاهر بسیار عام در جهان درآمده است.
پس افراد یك قبیله توتم پرست، در حالیكه توتم خودشان را می پرستند، در حقیقت جدّ مشتركشان را می پرستند. و در حالیكه جد مشتركشان را می پرستند، یعنی روح جمعی و دستجمعی خویش را می پرستند. پس توتم پرستی تبدیل می شود به جامعه پرستی و این تمام حرف دوركهیم است
تقدس توتم هم از این نظر است كه افراد برای جامعه شان تقدس قائلند و اینگونه می گویند: روح جدّ اعلا زنده است و حامی ماست. یعنی روح جمع زنده است و همیشه حامی افراد است. فرد و افراد می میرند، اما جامعه باقیست، پس جامعه غیر از نسلها و غیر از افراد است.
مسأله ی مهم دیگر درباره «توتم» این است كه، توتم برای افراد قبیله، منشأ زیبائی نیز هست. افراد قبیله همیشه حركات توتم خود را در رفتار عبادی و دستجمعیشان، و شكل آنرا در ارایش خود، صدایش را در نمودن احساس و تفكر و یا در ابراز هویت و حتی در نمودن تنفر و انزجارشان نسبت به دشمن خود، تقلید می كنند. این است كه بقول دوركهیم، همین توتم تبدیل به معبود و خدا می شود، و فكر اینكه «خدا آفریدگار ماست» همان فكر تكامل یافته بدوی است، كه افراد قبیله توتم پرست می گفتند: «چون توتم جدّ اعلای ماست، پس آفریدگار ماست.»(25)
هر قوم و ملتی برای خود توتمی دارد، همانگونه كه توتم آلمانیها عقاب و توتم ایتالیائی ها گرگ و توتم روسها و توتم فارسها شیر و سگ و در بعضی قبایل آذربایجان هم درنا، شاهین و مار می باشد، توتم ملل ترك هم «گرگ» یا «بوزقورد» (گرگ خاكستری) می باشد. در مورد توتم گرگ روایات خیلی فراوانی در فرهنگ تركان وجود دارد. به برخی از آنها ولو بصورت مختصر اشاره می شود:
به موجب روایات ادبیات حماسی آسیای مركزی، هزاران سال پیش، سپاهی از سواران بر روی استپ های آسیای مركزی پدیدار شدند و به سوی دیار غرب، به آنجا كه خورشید غروب می كند، به راه افتادند. بدنبال این سواران زنان و كودكان با ارابه هایشان و سیاه چادرهای نمدین در حركت بودند. در پیشاپیش همه ی اینها گرگی خاكستری پیش می رفت و آنچه را در پشت سر داشت رهبری می كرد. آنطور كه از داستانهای حماسی بر می آید آغاز پیدایش تاریخی تركها چنین بوده است.
هیچكس بدرستی نمی داند چرا و چگونه گرگی خاكستری نشانه و مظهر تركان گشته است. برخی از داستان سرایان سمرقند، روایتی دیگر برای مردم تعریف كرده اند. در آسیای مركزی، شاهزاده خانمی بدست جماعتی از راهزنان گرفتار شد و سپس گرگ عظیمی وی را از چنگ راهزنان نجات داد. شاهزاده خانم برای سپاسگزاری از این لطف گرگ به ازدواج وی درآمد و فرزندان این گرگ و شاهزاده خانم تركها بوده اند كه به خاطر داشتن معجونی از خصال و مشخصات انسان و گرگ از سایر مردمان متمایز شدند.
به موجب افسانه ی دیگری، گرگ ماده ای، پسرك شیرخواره ی بی سرپرستی ول شده ای را پیدا كرد و او را شیر داد و پرستاری كرد. پسرك در گله ی گرگان بزرگ شد.
افسانه ی دیگری چنین می گوید كه دولت روم توسط «رومولوس» و «درموس» كه پسران دوقلویی بودند و از شیر گرگ ماده ای تغذیه كرده و بزرگ شده بودند، بنیان گذارده شد و با اینكه تركها بیزانسی ها را تحقیر می كردند ولی دوست داشتند خودشان را با رومی ها مقایسه كنند و برابر بدانند. در واقع تركهای اولیه با رومیها شباهت داشتند. زیرا اولا، توتم هر دو گرگ بود ثانیا، مانند رومیان سربازانی با انضباط، مدیران و سازمان دهندگان قابل و در كار تشكیل امپراتوری فوق العاده موفق بودند.تركان در جنگهای خود با اقوام دیگر از جمله با رومیها و امپراتوری بیزانس، پرچمی با خود حمل می نمودند كه سر گرگی بر آن نقش بسته بود. تاكتیك و شیوه های جنگی تركان، ظاهرا نظیر شیوه ی جنگ و گریز گرگان بوده است. به این ترتیب كه ناگهان حمله می كردند و برای فریب دشمنان خود را به دروغ شكست خورده می نمودند و عقب نشینی می كردند، و دسته ای از تیراندازان تیزپای و جان سخت تركان، برق آسا قسمتی از قوای دشمن را محاصره می كردند. بیرقی كه بر روی آن تصویر گرگی منقّش بود به سوی پایین آورده می شد (به نشانه ی آغاز یورش) و تركان با شتاب تمام به سوی دشمنان هجوم می آوردند و در همان حال تیراندازی می كردند. جنگجویان صلیبی از دست و پنجه نرم كردن با تركان خاطرات تلخی را دارا بودند و در برابر تیرهای تركان هر یك به جوجه تیغی شبیه می شدند
زایرین چینی كه به سرزمین توركیوت ها(26) گام نهاده بودند، تصویری از فرزندان صحرا ارائه كرده اند كه معرف روحیات آنان است. براساس این تصویرها، در نوك تیرك حامل بیرقهای توركیوت ها، كله ی زرین یك گرگ ماده نصب بوده، محافظین و مراقبینی كه همیشه مسلح بودند و با شاه حركت می كردند، نامشان «بوری» یعنی «گرگ» است. وقتی شخصی می میرد، اولیا و كسان او هر یك گوسفند یا اسبی را می كشند و آنرا جلو چادر او می گسترند تا قربانی و صدقه ای برای میت باشد. هفت بار بر اسبی كه سوارند، دور چادر متوفی می گردند و نعره های شومی می كشند، و چون مقابل در ورودی می رسند با كاردی كه همراه دارند بر روی خودشان زخم می زنند بطوریكه خون و اشك باهم سرازیر می شود.
«كنتارینی» سیاح معروف ایتالیائی در زمانی كه در تبریز میهمان دربار امیرحسن بیگ (اوزون حسن) سر سلسله ی دودمان بایندری (آق قویونلوها) بود در شرحی كه از اوضاع شهر تبریز و آداب و رسوم این شهر ارائه می دهد، به زورآزمائی هایی كه بین انسان و گرگ وجود داشته، اشاره می كند.
داستان «بوزقورد» یكی از دو داستان بس مهم و معروف «گؤی ـ تورك» ها بوده است و با احتمال قوی داستان «ارگنكون» ادامه داستان بوزقورد می باشد. این داستان از دیدگاهی حكایت هستی و ریشه ی تباری تركان محسوب می شود. این داستان كه در منابع چینی به ثبت رسیده است، دارای دو روایت مختلف است. ولی اختلاف بین این دو روایت اندك می باشد. محققین با اشاره به افسانه دیگری از گرگ در رابطه با تركان، تعداد واریانتهای این داستان را به سه مورد نیز رسانده اند. در حقیقت واریانت سوم آن، افسانه ای از تركهای »اوسون« در زمان هون ها. داستان بوزقورد در بخش پنجاهم تاریخ رسمی سلسله ی «جُوهو» و نیز سلسله «سوئی» چینی قید شده است.
داستان «تؤره نیش» از «بوزقورد» شاخه ای از قدیمترین و رومانتیك ترین اساطیر ترك می باشد. بطور كلی در اساطیر ترك، همه ملت بدست دشمنان كشته می شوند و تنها بچه ای باقی می ماند. در تمامی افسانه های ترك به این نوع موتیوی كه ترسیم كننده ی سجای تركان است برخورد می كنیم. براساس یكی از این افسانه ها، تركان از قدیمترین ازمنه در طرف غرب محلی بنام «دریای غرب» ساكن بوده اند. این دریای غرب احتمالا، همان «دریاچه آرال» می باشد. البته این احتمال هم وجود دارد كه دریای غرب، دریاچه ای در روبروی كوههای آلتای یا «تانری داغلاری» باشد.
در این داستان كودك باقیمانده، دست و پاهایش بریده می شود و به باتلاقی انداخته می شود. موتیوهای باتلاقی از این نوع در افسانه های «هون» و «مجار» هم وجود دارد.
خلاصه داستان «بوزقورد» كه بیان كننده ی آفرینش و بوجود آمدن تركان است، بدین ترتیب است.
نخستین اجداد تركان در ساحل غربی دریای غرب زندگی می كردند. تركها توسط سپاهیان سرزمینی بنام «لین» مغلوب می شوند. سربازان دشمن تمامی تركان را از زن و مرد و از كوچك و بزرگ همه را كشتند. از این قتل عام تنها پسر بچه ای ده ساله سالم باقی می ماند. سربازان وقتی این پسر بچه را پیدا كردند، او را نكشتند، بلكه برای اینكه با زجر كشته شود، دست و پایش را بریدند و به باتلاغی انداختند. حكمران دشمن وقتی از این خبر آگاه می شود دستور می دهد برای قطع ریشه تركان آن كودك را نیز پیدا كرده و بكشند. ولی گرگ ماده ای پیدا می شود و پسرك را به دندان می گیرد و فراریش می دهد و به غاری در كوههای آلتای كه چهار طرفش را كوههای بلند و بدون نشان فرا گرفته بود، می برد. درون غار بیشه ی بزرگی بود. در بیشه به مقدار فراوان گیاه و سبزه بود. بوزقود در این بیشه زخمهای پسرك را می لیسیده و از آن پرستاری می كند و او را با شیر خود و گوشت شكارهایی كه شكار می كند، بزرگ می كند. پسرك وقتی بزرگ می شود با بوزقورد ازدواج می كند. از این ازدواج ده كودك بوجود می آید، بچه های بزرگ شده و با ازدواج با دختران دیگر نسل خود را زیاد می كنند. تركان زیاد شده، در اطراف پراكنده می شوند، قشون تشكیل می دهند، به سرزمین «لین» یورش می برند و انتقام پدرانشان را می گیرند و با تشكیل دولت تازه، و در چهار طرف حكفرمائی می كنند. و با گفتن اینكه خاقانهای ترك حرمت اجداد خود را پاس بدارند، در جلو قصرهای خود پرچمی با سر گرگ برافراشتند. از این افسانه می توان دریافت كه سرزمینهای اولیه تركان، سرزمینهای نزدیك غرب آسیای میانه بوده است. تركها خیلی بعدها به كوههای شمال «تورفان» كوچ كرده بودند. بوزقورد ثبت شده در تواریخ چنین در اینجا به پایان می رسد و چینی دیگر، رویدادهای بعدی را به روشنی تشریح نمی كنند. قسمت آخر این افسانه، داستان «ارگنكون»است.
گر چه داستان ارگنكون در زمان چنگیزخان رنگ مغولی بخود گرفت، لیكن ریشه ها و موتیوهای اصلی آن به صراحت با گؤك ـ تورك ها در ارتباط است. بؤزقورد حیوان مقدس تركهاست ولی حیوان مقدس مغولان سگ (كؤپك = ایت) می باشد
در زمان دولت بزرگ هون اسیا، مراسمی تحت رهبری خاقان هون برگزار می شده در مهمترین این مراسم ها، ریش سفیدان دولتی جمع شده، به «آتاماغاراسینا» (به غار پدر) می رفتند و در آنجا تحت رهبری خاقان مراسم دینی برگزار می كردند و به اجداد و نیاكان خود ادای احترام و حرمت می كردند. همین مراسم در دولت گؤك ـ تورك ها هم قید می شد. «آتاماغاراسی» (غار پدر) همان محلی است كه بوزقورد پسر بچه ی ترك بی دست و پا را از باتلاق برداشت و به آنجا برد و نگهداری كرد و مهمترین نكته در این داستان باور همه ی ملت به افسانه و بها دادن در ناحیه ی «بوقوت» مغولستان امروزی در روی آثار باستانی بوقوت مربوط به گوك تورك ها (سالهای580 ـ578) نقش برجسته ای از بوزقورد شیر دهنده به كودك ترك دست و پا قطع شده، وجود دارد. همینطور در نواحی مختلف ازبكستان اشكالی از انسان دست و پا قطع شده ی سوار بر گرگ به چشم می خورد.
داستانهای گؤك تورك روایت شده در منابع چینی، به دوره های پیش از تشكیل دولت توسط گؤك تورك ها مربوط بوده و از دو داستان تشكیل می شود:
1ـ داستان بوزقورد2ـ داستان ارگنكون (ارگه نه قون(
در داستان بوزقورد، گرگ، گؤی توركهای قرار گرفته در مسیر نابودی را، زنده كرده و موجب ازدیاد نفوس آنان می شود. داستان دارای دو واریانت می باشد:
براساس روایت اول، گؤی تورك های همتبار با هونها از سرزمین «سو» واقع در قسمت شمالی سرزمین هون ها بیرون آمدند. نام سركرده ی شان «قاپان پو» بود كه16 برادر داشت. مادر یكی از اینها گرگ بود. این جوان فرمانروای بادها و بارانها بود.
دشمن گؤی تورك ها با یك هجوم برادران را از میان برداشتند. از این فلاكت تنها این جوان نجات یافت. این جوان دو همسر داشت. یكی دختر خدای بهار و دیگری دختر خدای زمستان بود. از هریك از اینها دو پسر داشت. مردم «نوتولوشه» بزرگترین آنها را به خاقانی برگزیدند.اوهم نام ترك گرفت. ترك دارای ده همسر بود و بچه های هر ده همسر نام مادرشان را گرفتند. از اینها آنكه را كه نام مادرش «آشئنا» (آشینا) یعنی گرگ ماده بود، خاقان تركها شد و نامش «آسینه» (آشینه) بود.
براساس روایت دوم: جدّ نخستین تركها در سواحل غرب دریای غربی (خزر) زندگی می كرد. خلق آن شاخه ای از هون ها بود و آشینه (آسینه) و آسینا (آشینا) خوانده می شد. قبیله آشینا از طرف یكی از ملل همسایه مورد حمله قرار گرفت و نابود شد. از اینها تنها یك پسر سالم ماند. دشمنان به او رحم كردند و او را نكشتند. اما دستها و پاهای او را بریدند و در یك نیزار رهایش كردند. پس از رفتن دشمن یك گرگ ماده آمد و از این كودك مراقبت نمود و او را بزرگ كرد، و سپس با او ازدواج كرد و آبستن گردید. گرگ از ترس دشمنان پسر را برداشته به سواحل شرقی دریا و به وسط كوههای آلتای برد. در غاری كه از هر طرف توسط كوهها محاصره شده بود، ده فرزند زایید. ده پسر بزرگ شده ازدواج كردند. از هر یك طایفه هائی بوجود آمد. یكی از آن طایفه ها، طایفه آشینا بود.
آشینه عاقلترین برادرانش بود و باین سبب به خاقانی ترك ها انتخاب گردید و برای معلوم و مشخص كردن تبار خود جلو درش یك پرچم سرگرگ آویخت. پس از سالیان دراز، شخصی بنام «آسئجنه» خاقان قوم آشینه شد و ایل خود را از كوهستان خارج كرد.
داستان ارگنه كون شكلی كاملا زنگین از داستان بوزقورد می باشد. خلاصه این داستان نیز از این قرار است: در میان قبایل ترك از گؤی تورك ها قبیله ای نیرومندتر نبود. تمام قبیله ها (ایل ها) متحد شده به گؤی تورك ها یورش بردند ولی شكست خوردند. در جنگ دوم، حیله ای بكار بردند از مقابل تركان گریختند. تركان هم آنها را تعقیب كرده از سرزمین خود بیرون راندند. دشمنان ناگهان برگشتند با تركان در افتادند و پیروز شدند. گؤی تورك ها را قتل عام كرده، بچه هایشان را بعنوان غلام با خود بردند. «قایان» پسر كوچك خاقان گؤی تورك ها با برادرزاده اش به نام «توقوز» از دست دشمنان فرار كرده به سرزمین خود آمدند. از ترس دشمنان چند تا گوسفند و... خریدند بطرف كوهی رفتند كه، از راه آن یك شتر به زحمت عبور می كرد. به جائی رسیدند كه آنجا پر از ابهای روان، چشمه ها، گیاهان مختلف، درختان میوه و شكار بود. آنجا ماندند و شكر تانری (خدا) را به جای آوردند و به آنجا ارگنه كون گفتند (ارگنه = كمره ی كوه، كون یعنی بلند). پس از چهارصد سال افراد و حیواناتشان آنقدر زیاد شد كه دیگر نتوانستند در آنجا زندگی نمایند. برای بیرون آمدن از آنجا به فكر و تدبیر پرداختند و گفتند از پدرانمان شنیدیم كه در خارج از ارگنه كون جاهای وسیع و سرزمینهای زیبائی بوده است و سرزمین ما از قدیم همانجاها بود. از میانه كوهها راهی پیدا كنیم، از اینجا بكوچیم و به آنجاها برویم. آهنگری كه در میانشان بود گفت: در اینجا معدنی از آهن وجود دارد كه اگر آنرا ذوب كنیم راهی برای بیرون رفتن باز می شود. آتشی گذاشتند و آنجا را ذوب كردند و راهی باز نمودند. آنروز را بخاطر سپردند و از آنجا خارج شدند. از آنروز میان گؤی تورك ها عادت شد، آن روز را عید می گرفتند. روزیكه از ارگنه گون خارج شدند، شاه گؤی تورك ها «بورته چنه» از تبار قایان بود.
قایان نامبرده شده در داستان، در اصل قبیله قایی خانلی و توقوزم طایفهی دوققوز اوغوز است بورته چنه هم كلمه مغولی بوزقورد است.
براساس داستان كوچ، در ایل اویغور بین رودخانه های «توغ» و «سئلنگه» درختی بود. روزی نوری آبی از آسمان بر این درخت تابید. تنه ی درخت بتدریج برجسته و برجسته شد و شكاف برداشت و از آن شكاف پنج كودك بیرون آمد. پنجمین اینها «بوغوتگین» خیلی باهوش و زیبا بود. همه او را به خاقانی برگزیدند. پس از مدتهای زیاد خاقان اویغور بمنظور خاتمه دادن به جنگ با چینی ها برای پسرش یكی از شاهزادگان چینی را گرفت. این شاهزاده قصر خود را در كوه خاتون بنیاد نهاد. در آن اطراف تخته سنگ بزرگی بنام كوه مبارك (قوتلوداغ) وجود داشت. سفیران چنین گفتند سعادت اویغورها به این تخته سنگ بسته است، اگر این تخته سنگ را ببریم، اویغورها بدبخت می شوند. از اینرو از خاقان اجازه گرفتند و تخته سنگ به آن بزرگی را تكه ـ تكه كرده و بردند. بعد از آن تیگین مرد، در سرزمین اویغور آب ها خشك شد، خاكها شكاف برداشت، قحطی به وجود آمد. در آن زمان تمامی پرندگان و حیوانات كوچ ـ كوچ گویان بصدا درآمدند. اویغورها بقصد كوچ به راه افتادند. در هر جا كه توقف كردند باز آن صدا را شنیدند. در نهایت در محلی بنام «بئش بالیق» صدا قطع شد. اویغورها در آنجا ماندند و شهر بنا نهادند. شهر «بئش بالیق» و دیگر شهرها را بنیاد نهادند. این داستان از دو منبع چینی و ایرانی (تاریخ جهانگشای جوینی) گرفته شده است. براساس این داستانها، اویغورها خود را از تبار خدا دانسته و فلاكتهای ناشی از اداره كرد نامطلوب خاقانها را درك كردند.
برای خیلی ها روشن است كه گرگ در اصل جانداری است پایبند به قوانین طبیعت، یگانه حیوان غیرقابل اهلی شدن، هر زمان در اندیشه آزاد بودن،بدور از هرگونه دروغ و حیله. گرگ نه تنها از برخی انسانهای ناقص و بدخواه بد نیست، حتی برای خیلی از ملتها مقدس محسوب می شود. محض از این دیدگاه است كه «قوردقاپیسی» همه را به جسور بودن و غلبه بر ترس و بیم های درونی و نابودی آن، سرفرود نیاوردن به ناحق، بدست اوردن حق، شناخت انسانهای ترسو وبه كناره گرفتن ازآنان فرامی خواند.
امروزه در آذربایجان در رابطه با «قورد» (گرگ) تعدادی فراوان توپونیم، عنعنه و مراسم وجود دارد. این خود از جای گرفتن گرگ در ذهن انسان و سمبل ازادی بودن این جاندار كمیاب حكایت دارد. اگر طوایف مایای آمریكائی امروز هم به گرگ ستایش می كنند و گرگ سمبل روم را قبول دارند، می توان گفت كه گرگ ها حیوان مضر به انسان نه، بلكه برعكس جانداری است كه بمنزله پاك كننده خدائی برای پاك كردن دنیایمان از آلودگیها تلقی می شود. بهرحال توتم گرگ بمانند رمز و سمبل ، رهایی و ازادی كلیه ی تركان بویژه تركان آذربایجانی محسوب می شود. بی جهت نیست كه خیلی از سجایای كاراكتریك تركان آذربایجان براساس روانشناسی گرگ شكل گرفته است و آنرا تداعی می كند.
زیرنویسها و منابع:
1ـ توتم، این كلمه مأخوذ از زبان قبایل سرخپوست می باشد. این قبایل ابتدائی، همچون نیاكان اولیه یا خدایان اختصاصی قبیله ی خود مورد توجه قرار می دهند و آنرا توتم قبیله ی خود می خوانند. توتمیسم یعنی سیستم اجتماعی و مذهبی كه بر مبنای اعتقاد به توتم پایه گذاری شده بود.
2ـ زمینه جامعه شناسی، ا.ح. آریانپور، صص349 و348
3ـ جامعه شناسی ادیان، دكتر علی شریعتی، ص60 و61
4ـ همان، ص61
5ـ تاریخ جامع ادیان، جان »بی. ناس، ص15
6ـ جامعه شناسی ادیان، شریعتی، ص61
7ـ همان، ص62
8ـ پیشین، ص63
9ـ تاریخ جامع ادیان، ص19
10ـ همان، ص14
11ـ تاریخ جامع ادیان، ص15
از ابتدائی تـرین ادیــان، یكی هم می تـوان از آئین و مذهب «شامانیسمShamanism » یاد كرد.
مقصود از شامانیزم، تصرف در قوای روحی و غیبی جهان است. در این طریق، یك نفر شامان، كه خود دارای اینچنین قوه غیبی است، در بدن انسان دیگر تاثیر می كند، یعنی روحی معین را از بدن او خارج یا به جسم او داخل می كند.
كلمه «شامان» (شمن) را از زبان اهل سیبر یا اقتباس كرده اند، زیرا آنها از تمام «جادو پزشكان» و «حكیمان» و ساحران و جن گیران و كاهنان جهان در این كار معروفترند و در آن سرزمین برای غلبه بر ارواح غیبی به كارهای عجیب و غریب می پردازند و بیماران را معالجه می كنند.( 15) شغل شامان این است كه خود را چنان تهییج كند كه به شیدایی و شوریده حالی روح جن زده برساند. به عبارت دیگر او باید خود را، هم از لحاظ میزان هشیاری و هم از نظر نیرو، به حد سرمستی بالا ببرد. وقتی به چنین مرحله ای از تفوق رسید، قدرت تسلط بر بعضی ارواح، بویژه ارواح بیماری زا و مرگ آور، را پیدا می كند. آنگاه می تواند، از طریق شیطان زده ساختن با افسونكاری، آن ارواح شریر را به درون وجود مردم بفرستد یا، از راه جن گیری، آنها را از كالبد مردم بیرون برند.(16)
بینش قام ـ شامان قبل از هر چیز با اعتقادات و بینش های اباء و اجدادی و اولین نسل ها و تبارهای «ترك» گره خورده است. تعدادی از این بینش ها و اعتقاد استقلال خود را حفظ نموده و تعدادی دیگر نیز با بینش قام ـ شامان ادغام شده اند. در بین خلق «یاقوت» (یاكوت)، فواصل نزدیك و دوری كه در بینش «آغ شامان» (شامان سفید) و «آیین ماه» دیده می شود، نمونه خوبی برای اینمورد است. بنظر ما گذاردن صفت «سفید» به شامانها، با بینش های اولیه و «آیین ماه» كه با روشنی و سفیدی در ارتباط است، مربوط می شود. اعتقادی كه به آفرینندگی ماه وجود داشته، با اعتقاد «شامان سفید» ادغام شده و شامان، صفت «سفید» برخود گرفته است.
تبار، قبیله، اتحاد قبیله ای و خلق های قدیمی ترك و بینش قام ـ شامالیزم در مسیر طبیعی خود، در نتیجه تقابل انسان با طبیعت بوجود آمده است. انسان قدیمی ترك، حوادث ناگواری را در مقابله با طبیعت تجربه كرده و از این رهگذر نیز به وجود دووجهی ـ دوتایی در طبیعت اعتقاد پیدا كرده است. دین ابتدائی خلق، ریشه در عوامل بوجود آورنده شامانیزم و عدم درك كامل حوادث طبیعی مغز و اندیشه بشری دارد. مقابله با طبیعت، انسان را بطرف فكر و اندیشه و خلق كردن و قبول دین ابتدایی سوق داده است.(17)
منبع جوانه زنی تفكر شامانیزم در بین خلق های ترك، از جمله آذربایجانیها با بینش اولیه نسل و اتحاد تباری همراه بوده است. عموما قام ـ شامان ها با هر دشمنی كه خواه به تصرفات تبار و قبیله، خواه به عالم معنوی ـ مدنی و خاك خلق های ترك چشم طمع داشته اند، رو در رو شده و با آنها به مخالفت برخاسته اند. این رو در روئی در اشكال متفاوتی بروز كرده است (مبارزه ـ ترك وطن، كوچ و...). چیزی كه در بین خلقهای ترك مرسوم بوده همانا دفاع از خاك و عدم عقب نشینی از آن و در مواقع ضروری جانفشانی برای آن بوده است. به نمونه زیر توجه فرمائید:
سفیر خاقان چین برای خاقان قهرمان «هون» كه بنام «مته» بوده خبر می آورد كه خاقان چین اسب سفید او را مطالبه می كند. خاقان هون علیرغم مخالفت سركرده و بزرگان قومش، صرفا برای پرهیز از خونریزی اسب سفید خود را (در نزد تركمان اسب سفید مبارك و خوش یمن تلقی می شود و حتی براساس اساطیر تركان، اسب خاقان از آسمان می آمده است).
برای خاقان چین می فرستد. بعد از چندی سفرای خاقان چین دوباره پیدایشان می شود و این بار سه جاریه زیبای خاقان هون را برای خاقان چین می خواهند. این بار هم «مته» (خاقان هون) برخلاف نظر كنگره و سركردگان، هر سه جاریه را به همراه سفرا به چین اعزام می دارد. پس از روزها و ماهها باز هم سر و كله سفرای چین پیدا می شود و این دفعه می گویند كه خاقان چین طالب زمینهای شوره زار و بی آب و علف شما هستند، خاقان هونِ صلح طلب و ساكت و با تمكین، شدیدا براشفته به بیگ ها و سركرده های خود چنین می گوید:
این سرزمین را آبا و اجداد ما، برای نوه ها و نتیجه های خود به میراث گذاشته اند. خیانت به میراث در قاموس ما نیست. آنها سرزمین را برای بخشش به ما نداده اند. اكنون در مقابل درخواست سرزمین، خواهیم ایستاد و برای جنگ هم آماده ایم. او و خلق همراهش، در مبارزه ای كه چندان هم طولانی نشد بر خاقان چین غلبه كردند. این مبارزه، مبارزه مقدسی در راه سرزمین و وطن بود. این افسانه تاریخی، قهرمان خود را به مثابه یك قهرمان وطن پرست معرفی می نماید.
«مته» رمزی است از مردی و مردانگی. این نوع مبارزه، حس مردم دوستی و وطن خواهی خلق را ارتقاء می دهند. این افسانه از طرف قام ـ شامانها آفریده شده و حتی ویرایش شده بود كه آتش احساس وطن دوستی را در خلق ها شعله ور می ساخت.
در واریانتی از حكایت «مریضی شامان» گفته می شود فردی كه در آینده قام ـ شامان خواهد شد، در حال ناراحتی به كنار رودخانه ای رفته در آنجا زمین می خورد. او در حالی كه صورتش روی خاك بود و از دهانش كف می آمد وقت معینی را به حالت اغما می ماند. بعد از اینكه به هوش بیاید شروع به سرودن شعر و نواختن ساز می نماید. این حكایت در هر موقعی هم كه خلق شده باشد دارای تفكر اساطیری می باشد. مریضی شامان آینده در كنار رودخانه (آب)، با اعتقاد خلق های قدیمی ترك به آب هماهنگ می باشد، خلق های ترك آب را یكی از اولین آفریننده ها به حساب آورده اند. به خاطر همین هم، شامان اینده در كنار اولین آفریننده مریض شده و از او طلب یاری می شود. اینهم با تقدسی خاك و زمین در ارتباط است. در بین تركان، زمین به مثابه خدا بانوی مادر مورد قبول واقع شده است. همسر او یعنی خدای آسمان، خاك و زمین را توسط باران بارور می نماید. آب، خاك و زمین برای شامان آینده مادر مقدس به حساب آمده و توسط آنها به استعداد قام ـ شامانی نائل می شود.
بنابراین اعتقاد به آب و خاك، در خلق قام ـ شامانی كه موجب فرار بلایا می شد و استاد ساز و سخن (موسیقی) بود، كاملا مؤثر بود. قهرمانان مشهور خلقهای ترك كه جان خود را در راه زمین و خاك ارزانی داشته اند، به خاطر اعتقاد به زمین، به قهرمانیهای بزرگ افتخار می كرده اند. برای مثال در بین تركمن ها «كوراوغلو» (قهرمان افسانه ای) در قبر و در داخل زمین به دنیا می آید. بدین ترتیب تركمنها به مادر بودن زمین و خدا بانویی زمین اشاره می كنند.
در مثال دیگری، در افسانه های خلق «یاقوت» تعدادی از قهرمانان در زمان تولد معلول بدنیا می آیند. چنین نوزادانی را با خاك پوشانده و نوزاد نیز از خاك نیرو گرفته، رشد نموده و به قهرمان شایسته ای تبدیل می شود. در یك افسانه آذربایجانی «سیمنار» نوزاد متولد شده معلول است. او به مانند گوشت بوده و در سر و ابرو و پلكها نیز موئی نداشت. آب، به این بچه معلول حیاتی دوباره می دهد. سنگ قاراداغ (كوه سیاه) هم، ابرو و پلك و زلف می دهد. در داستان آذربایجانی كوراوغلو، آب چشمه ی «قوشا بولاق» برای كوراوغلو صدای بلند و نیرو داده او را هنرمند خلق (آشیق) می نماید.
موضوع آفرینش قام ـ شامان از اعتقاد به آب و خاك در ادبیات خلق نیز نشان داده شده است از این منظر داستانهای «آشیق غریب و شاه صنم»، «عباس و گولگز» قابل ذكرند.
قام ـ شامان اولیه رهبر دینی (اساطیری) و مبارزاتی تبار و قبایل كوچك و بزرگ و اتحاد قبایل بود. این وظیفه گرچه عمر طولانی داشته، اما در نهایت در مسیر رشد جامعه، به دو قسمت، تقسیم گردید.
1ـ قام ـ شامان، قامغان، قاماتا [گئومات = گئوماتا] قام خان با داشتن ویژگیهائی، با دنیای معنوی خلق، هماهنگ باقی ماند.
2ـ خاقان، قاغان صدر تشكیلات مبارزات دموكراتیك و رهبر دولت گردید.
اما از زمان خاقان اوغوز به بعد، قام ـ شامان عنوان «اوروق توروق» یعنی ریش سفید و دانا پیدا می كند. بدین ترتیب «اوروق توروق» را می توانیم قام ـ شامان دوره های بعدی به حساب آوریم.
قام ـ شامان ها مطابق روال عادی، با دنیای فكر و اندیشه و مواقعی هم با عالم سیاست مناسبت داشتند. قاغان، خاقان و سركرده ها و بیگ هایی كه یاری دهندگان آنها بودند، رهبران تشكیلات مبارزاتی، دموكراتیك و تشكیلات دولت بودند. آنها در وسعت دادن سرزمین و ایجاد آسایش برای خلق با قام ها همگام می گردیدند.
قام ـ شامانها با توجه مضاعف به قهرمانی، عالم معنوی، حیات اجتماعی، فرمهای اخلاقی رهبری جامعه را بعهده داشت. قام ـ شامان چشم بینا و مغز متفكر تبار، قبیله و اتحاد قبایل بود. او، برای رهایی خلق از پنجه مرگ و نیستی تدابیری می اندیشید و خلق را در پیشروی به جلو می سنجید و برای بدست آوردن «چرخ فلك» افكار خود را بیان می نمود و آداب و عاداتی خلق می كرد.
قام شامان مثل «دده قورقود» و مانند «اوروق ـ توروق» از آینده خبر می دادند. مورخ مشهور «گردیزی» از مردی بنام «فاغینوم» در بین خلق «قیرغیز» خبر می دهد و نشان می دهد كه قیرغیزها در زمان معینی قام و شامان را «فاغینوم» لقب داده بودند. فاغینوم برای تمامی سؤالهای قوم خود جواب می داد.
در دنیای ترك های اوغوز «یوغچی» ها هنرمندان خیلی نزدیك به قامها بوده اند و
پرویز یكانی زارع (ائلیار)
آنچه مرا به نگارش این مقاله برانگیخته است همانا وجود برخی از تصورات و پندارهای باطل و عدم وجود آگاهیهای درست در برخی از آحاد جامعه است. بطور مثال هر وفت صحبت از «توتم» و «توتمیسم» می رود، بعضی ها چهره در هم كرده می گویند عده ای می خواهند نسب ما را به حیوانات نسبت دهند و از این قبیل حرفها. یعنی با جهل خود می خواهند به ستیز واقعیتهای تاریخ اجتماعات انسانی بروند.
برای شناخت مذهب باید مذاهب ابتدائی یعنی كهنه ترین و قدیمترین مذاهب، مذاهبی كه بعد از مذهبی دیگر قرار نگرفته باشند، را شناخت. پس از یافتن مذاهب دیرینه، برای شناخت، باید به محیط مذهبی بدوی رفت.
باستانشناسان و زبانشناسان دیرین، می توانند ما را به محیط رشد آن مذهب هدایتمان نمایند. البته برای رسیدن به این شناخت راه دیگری نیز وجود دارد و آن توجه و تحقیق در قبایل، گروهها، نژادهای خاصی است كه دور از جامعه های متمدن مانده اند در استرالیا، در میان سرخپوستان آمریكای شمالی و بعضی نقاط آفریقا هنوز جوامعی وجود دارد كه بصورت گله وار ابتدائی زندگی می كنند كه ما متمدنین شاید20 یا30 هزار سال پیش در آن شرایط می زیستیم. به عبارت دیگر، برای شناخت مذهب باید همان كاری را كرد كه «دوركهیم»، «لئورول»، «تایلور»، «ماكس میلر»،«اسپنسر» در طی قرون18 تا20 كردند. چه در چنین جوامع ابتدائی است كه می شود قوانین بدوی و نخستین تشكل جامعه یا تشكل عقاید مذهبی،فلسفی وهنریرا مطالعه كرد و بعد گفت كهمذهب درطول تاریخ بشر چگونه بوجود آمده است ورنگ مذهب مذهب ابتدائی چگونه بوده است.
مطالعه جوامع بدوی ما را به این هدایت می كندكه اصولابشریت درآغازتاریخ خود، دارای شكل خاصی ازدین بوده است و بعد طی قوانینی به شكل ادیان پیشرفته تحول پیدا كرده است. بزرگترین كسی كه توانست از آنهمه تحقیقات، قویترین «تز» جامعه شناسی در زمینه مذهب را ارائه كند، «دوركهیم» فرانسوی بوده است.
دین درصورت نخستین خود، آدمیزاد را توانا ساختكه نسبت به حقایق عالم هستی، كه محیط و مجاور او بودند، روشی خاص در پیش بگیرد.
درعصر انسانهای «نئاندرتال» (مابین صدهزار تا بیست و پنج هزارسال پیش از این میزیستهاند) بعضی آثار و اشیاء كه در قبور آدمیان نئاندرتال یافت شده، حاكی از نوع اعتقادات آنهاست. در مدفن اموات خود غذا و نیز حربه های سنگی دفن می كرده اند. از اینجا حدس زده می شود كه در فكر آنها هسته پرستش ارواح، (آنیمیزم) كه شیوه تفكری پیشرفته است در این زمان تكوین یافته باشد. اما این احتمال نیز وجود دارد كه آنان صرفا می پنداشته اند اموات نوعی حیات جسمانی مرموز و نامعلوم دارند.
در عصر انسانهای «كرومانیون» (عصر حجر قدیم یعنی حدود25 هزار سال پیش) برخلاف نئاندرتال ها، طریق و روش صحراگردی و كوچ نشینی را پیش گرفتند. كرومانیون ها نیز مانند اسلاف خود، یعنی نئاندرتال ها اموات خویش را در دهانه مغاره ها یا نزدیك پناهگاههایشان مدفون می كرده اند و اجساد مردگان را با اسلحه و زیورآلات وانواع اغذیه به خاك می سپردهاند و رسم عجیبی كه داشتند، این بود كه بدنها و استخوانهای اموات را با رنگ قرمز رنگین می ساخته اند. برجسته ترین و مهمترین عمل فرهنگ این قوم قدیمی، همانا كارهای نگارندگی و نقاشی و مدل سازی ایشان است. موضوعاتی كه برای هنر خود انتخاب می كرده اند، بیشتر عبادت بوده است از حیوانات شكاری از قبیل گاو وحشی، اسب، گراز، خرسهای عظیم الجثه، ماموت و... صورت انسان را نسبتا كمتر می كشیده اند؛
ظاهرا انسانهای كرومانیون، همانگونه كه در نزد مردمان عصر حاضر معمول است، برای نقوش خود اثر افسون و سحری قائل بوده و نقش را نماینده زنده حیوان منقوش می دانسته و تحت تاثیر سحری آن صورت می پنداشته و از اینرو آنرا وسیله غلبه بر آن حیوان می انگاشته اند. بخوبی معلوم است كه كرومانیون های شكارچی، پیش از آنكه غار را به طلب صید ترك گویند، در گوشه های تاریك مغار جمع شده و با تشریفات خاصی پیشوایان خود را بر آن می داشته اند كه روی بدن آن حیوان منقوش را رنگ كنند، و علامت اسلحه و افزار شكار را، بصورت كاملا خام و ناموزون در روی بدن آن نقش كنند بعد برای شكار بیرون روند. چه عقیده داشته اند كه آنچه پنداشته اند و تصویر كرده اند، بزودی صورت وقوع خواهد یافت.
از رسم دفن اموات توسط كرومانیون ها معلوم می شود كه، آنها كم و بیش معتقد بودند كه مرده به یك معنی در عالم خاك دارای حیات است. ولی معلوم نیست كه فكر آنها، به تصور روح و روان به عنوان یك واحد روحانی می رسیده است، یا جسدی جسمانی شبیه به اشباح وهمی برای ارواح می پنداشته اند كه عینا دارای حوایج و امیال جسمانی بوده است.
همراه این عقاید خرافی و اوهام، این آدمیان قرون اولیه، نوعی بیم واهمه از مردگان در ذهن خود دانسته اند. این امر را از آنجا استنباط می كنیم كه اثار و اسكلتهای عصر حجر نشان می دهد مردگان را تخته بند و باندپیچی كرده و یا اجساد را زیر سنگهای بسیار سنگین قرار می دادند، تا از بازگشت آنان به قصد ازار رساندن به زندگان جلوگیری كنند. این نشان می دهد كه كرومانیون ها برای اموات استعداد و توانائی فوق بشری قائل شده و خیال می كرده اند كه آنها می توانند مانع و مزاحم یا یار و مساعد زندگان شوند. چون پایه تصورات ایشان به این پایه رسید، كم كم به مرحله پرستش ارواح اموات، مانند موجودات عالیتر و تواناتر نزدیك شدند.
در عقاید انسان عصر «نئولیتیك» (دوره نوسنگی، از ده هزار سال تا سه هزار سال پیش از میلاد) تحولات تازه ای بروز كرد. مراسم دفن اموات اهمیت و فروع بیشتری حاصل كرد و برای مردگان، تقدیم قربانیهای انسانی از زنان و غلامان متوفی مرسوم شد. گورگاهها، غارهای مصنوعی و اتاقهای سنگی در درون صخره ها درست كردند تا اجساد مردگان را در آنها جای دهند. عمل دیگری كه در بعضی نواحی و سرزمینها معمول شد رسم سوزاندن اجساد بود (بنظر اینجانب تمامی كول تپه های موجود در شهرها و آبادیهای قدیمی نه یادگار آتشكده ها بلكه یادگار رسم سوزاندن اجساد در محدوده آذربایجان بزرگ (باستان) است. زیرا اولا، این «كول تپه لر» (تپه ی خاكستر) كه فارسها آنرا رنگ فارسی بخشیده و بصورت گل تپه درآورده اند، فقط در محدوده آذربایجان باستان است. حال اینكه اگر یادگار آتشكده ها بود، این كول تپه ها می بایست از ماوراءالنهر تا غربی ترین نقطه ایران وجود می داشت. دوم اینكه، در همه این كول تپه ها بدون استثنا استخوانهای انسانی بطور فراوان وجود دارد و حتی در كول تپه ی تبریز (یانیق تپه سی) یك تابوت سفالی هم پیدا شده و حكایت از سوزاندن احتمالا بزرگ قوم می كند ـ یكانی).(1)
انسان دینی ابتدائی چنین می پندارد كه قوام جسم بسته به «روح» یعنی عامل غیرجسمانی است، و مرگ وقتی روی می دهد كه روح از جسم جدا شود و به اصل خود باز گردد. بطور مثال، باعتقاد قبیله استرالیائی «مورن گین»، مرگ هنگامی روی می دهدكه روح از جسم بیرون جهد و به چاهی كه خاستگاه نخستین اوست باز گردد.(2)
در مراحل بعدی زندگی اجتماعی، ارواح موافق مصالح زندگی انسان به دو بخش می شوند: گروه نیكوكار و سودرسان (خدایان)، و گروه عامل سیاهكاری (شیاطین)؛ و تعداد افراد هر یك از این گروهها، از قومی به قوم دیگر متفاوت (از هزاران خدا و شیطان تا خدا و شیطان واحد) بوده است.
به این ترتیب وحدت انسان و طبیعت از میان می رود و هستی به دو بخش: بخش جسمانی یا زمینی، بخشروحانی یا آسمانیتقسیم می شود.
هر گروه اجتماعی كه پیش از خود را وابسته نیروهای طبیعت و زاده جانوران یا گیاهان پیرامون می پنداشت، برای خود بنیادی آسمانی قائل می شود و به جای ساختن «توتم»Totem یعنی پیكر جانوری یا گیاهی كه اصل گروه بشمار می رود، در صدد تجسم وجود فرضی خدایان و شیطانها بر می آید و بُت می سازد. به این ترتیب «توتم پرستی» Totemism ابتدائی بصورت «دین» در می آید.
یكی از ادیان بسیار ابتدائی كه برخی از محققین چون «اسپنر» آنرا دین عموی بشر می دانند و معتقدند ادیان ابتدائی دیگر از آن سرچشمه گرفته اند، عبارت است از دین و آیین «فیتیشیزم» یا «روح پرستی» است. فیتیشیزم اصولا یك اسم بدوی است. جامعه شناسان، در مطالعه مذاهب قبایل، اسمهای خاص همان مذاهب را گرفته و اصطلاح جامعه شناسی كرده اند.(3(
فیتیش به معنای اعتقاد به تقدس بعضی اشیاء طبیعی است. فیتیش شئی یا اشیائی است كه مورد پرستش بدوی بوده است.
فیتیش Fetishism یعنی استفاده و استمداد از قوه مخفی و مستور در اشیاء بیجان است.(5) و در آن به نیروی عظیمی قائلند كه برای یابنده و دوستانش مفید و سودمند بوده، و برای دشمنانشمضر و زیانبحشاستوازلحاظ سحری، قوای سودمندی در انواع آن اشیاء جامد و بیجان ذخیره است كه فیتیش شمرده می شود.
این فیتیشها، اعم از اشیاء طبیعی و مصنوعی، در نظر ایشان دارای نوعی شخصیت مستقل و صاحب اراده اند. انسانهای بدوی به امید حصول مرام و وصول نتیجه در پیش فیتیشها، با تضرع دعا می خوانند؛ لیكن اگر آن آرزو تحقق نیافت و دعا اجابت نشد، رفتار شخص بدوی نسبت به آن فیتیش تغییر می كند: نخست با او از در تملق و چاپلوسی در می آید، بعد او را ریشخند و استهزا می كند، بعد با داد و فریاد و خشونت به او امر می كند، و بالاخره او را می زند یا مجازات می كند. اگر باز نتیجه مطلوب حاصل نشد، معتقد می شود كه روح مخفی از آن فیتیش خارج شده است و دیگر به درد نمی خورد؛ باید آن را ترك كرده و فیتیش دیگری طلب كند، یا اینكه روح فیتیش قویتری از ناحیه مجاور بر آن غلبه یافته است كه در آنصورت باید فیتیش را نزد ساحر یا كاهن ببرد، تا آن را دوباره از قوه مخفی پر كند و قدرت جدیدی برای انجام حوایج به او بدهد.
یكی دیگر از ادیان ابتدائی » Animism « میباشد. كلمات «آنیم»، «آنیمه» به معنای تحریك كردن و به هیجان آوردن و از همان كلمه روح است.(6) روح یا روح پرستی ابتدائی ترین مذهب عالم و از اساسی ترین مسائل تاریخ ادیان می باشد. روح پرستی باین معنا كه قبایل ابتدایی به وجود ارواح نامرئی خاصی قائل بودند. نخستین خصوصیات آن ارواح داشتن شخصیت انسانی و داشتن آگاهی، اراده، كینه و نفرت، عشق و محبت، دارا بودن بُعد خدمت یا خیانت، خیر یا شر، شومی و تقدسی بوده و هست. از اینرو برای انسان حیات و زندگی و حركت بخش بوده است.
برخی از ارواح پس از ترك تنشان به جنگلها، یا به دریاها و... می روند و زندگی می كنند و در هر كجا به زندگی خود دوام می بخشند و یا بروح یكی از قوا، یا پدیده های طبیعت تبدیل می شوند.(7(
انیمیست ها، یعنی بدویان، معتقدان روح می گویند: روح عبارت است از قوه ی مرموزی كه در اشیاء وافر وجود دارد. در صورتیكه ما متمدنین معتقدیم، اشیاء مادی دارای روح نیستند و روح را عامل حیات و گرما و حركت بدنمان می دانیم. انیمیست ها و نیز اسكیموها با اعتقاد به جزء سومی می گویند كه: انسان از روح ، جسم و اسم درست شده است.(8)
همه امتهای بدوی، معتقدند كه تمام موجودات اعم از متحرك یا ساكن، مرده یا زنده، دارای روحی هستند كه درون آنها مخفی و مستور است و خاصه افراد انسانی هر یك روحی دارند كه در هنگام خواب و رویا موقتا از بدن خارج می شود، و بالاخره در لحظه واپسین و هنگام مرگ بدن را بطور قاطع رها می كند.(9)
از ابتدایی ترین مذاهب و دین انسانهای بدوی، یكی نیز «اعتقاد به مانا» می باشد.
«مانا» به معنی نیروی حیاتی دنیامیزم است. مانا یك نیروی روحانی غیبی است كه اعتقاد به آن در نزد اقوام بدوی عمومیت دارد. ولی در هر ناحیه و اقلیم رسوم و آداب و واكنشهای خاصی نسبت به آن معمول است.(10(
یكی دیگر از ادیان ابتدائی عبارت است از «سحر» یا «جادو و افسون»
سحركاری است كه آدمی می تواند بوسیله دمیدن و تكرار بعضی كلمات یا انجام بعضی اعمال، قوای فوق العاده عظیم جان را برای خود قبضه كند.(11) سه اسلوب یا سه موضوع را كه بدویان آن را وسیله تسخیر یا غلبه بر قوه و نیروی غیبی می دانند، عبارتند از: 1ـ عقیده به فیتیشیسم 2ـ شامانیزم 3ـ سحر عوامانه
انسان جادو، باور می دارد كه چیزی یا نیرویی در همه چیز جریان دارد و همه تغییرات زاده آن است. بومیان «مدلانزی»، «پولی نی زی» این نیرو را «ماناMana، » سرخپوستان »آلگونكواین« آن را «مانی توManitou، » و سرخپوستان «دشت بزرگ» آن را «واكان Vakan » می نامند. به اعتقاد مردم ابتدائی هر جا كه (مانا) باشد، قدرت و نشاط هست. بومیان جزایر «ماركیز» برآنند كه «اگر كسی از مانا تهی شود، به نادانی می گراید»ٍ.(13)
رفته رفته مفهوم مانای مرموز هستی گستر هستی بخش، بصورت مفهوم «همزاد Anima » در میاید و انسان ابتدائی ساده اندیش باور می كند كه هر چیز دارای «جان» یا «همزاد» یا مایایی مستقل است، و جنبش و آرامش او از حركت و سكون یا حضور و غیاب جان یا همزاد او می زاید. از اینرو برای تسلط بر مظاهر طبیعت، می كوشد با جادو ـ كاری، همزاد یا جان اشیاء را موافق خود گرداند.(14

... كوروش قبلا به علت ارتكاب جرمی دستور داده بود گوش های اسمردیس مغ را ببرند ...
شاهنشاهی هخامنشی ، جان مانوئل كوك / مرتضی ثاقب فر / ص 103
به روایت از هرودت
.................................
... در صف شاهان دروغین در نقش رجب ... اولین نفر گئومات است و پس از او اولین شورشی عیلامی و سپس نبوكد نصر... فراده ... مجموع دشمنان اسیر شده به طور كلی بین (( بیش از هزار نفر)) در اولین نبرد ارمنستان و 10700 نفر در اخرین نبرد ویشتاسب ( پدر داریوش) ... داریوش در باره اولین پیروزیش بر فروتیش در جاده اكباتان رقم نامطمئن 34425 كشته و بیش از 18000 اسیر ذكر می كند ( اما در نسخه آرامی كه در الفانتین مصر پیدا شده رقم 108010 اسیر نوشته شده است) ... در مرگوش رقم اسیران فقط 6972 نفر است ولی تعداد كشتگان كم تر از 55243 تن نیست...
شاهنشاهی هخامنشی ، جان مانوئل كوك / مرتضی ثاقب فر / ص112
............
داریوش به یاران توطئه گرش قول شرف داد كه منزلت آنان را حفظ و رعایت كند. اما ناراحت كننده است كه می بینیم دو سال بعد در كتیبه بیستون هیدارنه و اینتافرن را بندگان خود می نامد... اینتافرن كه یك چشم خود را از دست داده بود ... داریوش گمان كرده بود كه او قصد شورش دارد ، خود و خانواده اش را نابود كرد...
شاهنشاهی هخامنشی ، جان مانوئل كوك / مرتضی ثاقب فر / ص113
...................
... اما هم هرودت و هم كتزیاس تائید دارند كه او بیماران و افراد درد نخور را همراه با الاغ های دلاور خویش و شاید واحد های خط عقب را رها كرد؛ هرودت در جائی دیگر می گوید سكاها داریوش را تا خرسونس ( شبه جزیره گالیپولی) تعقیب كردند...
شاهنشاهی هخامنشی ، جان مانوئل كوك / مرتضی ثاقب فر / ص124
.......................
... ایرانیان چندان علاقه ای به دریانوردی نداشتند و تلفات سنگین آن ها در نبرد سالامیس تا حدی ناشی از این واقعیت بود كه شنا بلد نمیدانستند. داریوش ساده لوحانی آشكاری در كتیبه بیستون نشان داده كه به گذشتن از فرات و یا رفتن به سرزمین سكاها بالیده است.
شاهنشاهی هخامنشی ، جان مانوئل كوك / مرتضی ثاقب فر / ص126
............................
شبستان (حرمسرای) شاه ... آتوسا،كه احتمالا زن زیبائی بوده چون كمبوجیه عاشق او شده بود ... همسر سوگلی داریوش ... كوچك ترین دختر كوروش ... ارتوستونه كه دو پسر به نام های آرشام و گوبریاس داشت ... بانوی بلند پایه دیگری ... به نام اوراتابامه كه جزء نام های كه هرودت از پنج همسر داریوش می دهد قرار ندارد ؛ اما هرودت نام همسر اول داریوش را كه دختر گوبریاس و مادر بزرگ ترین پسر شاه بود ذكر نكرده است .... اوئیس به من گفت كه در لوحه ها اشاره ای به همسر دیگری از داریوش را دیده است كه هرودت نام او را پارمیس و دختر اسمردیس ( بردیا) ذكر میكند... داریوش برای اطمینان خاطر از این كه هیچ كسی جزء فرزندان خودش نتواند مدعی شود كه از تبار كورش است، با دختران و دختر زادگان كوروش ازدواج كرد...
شاهنشاهی هخامنشی ، جان مانوئل كوك / مرتضی ثاقب فر / ص141
....................
چنان كه نامه گادات نشان می دهد، او نسبت به زیر دستان خود سخت گیر بود، با اورتیس و اینتافرون رفتاری سخت و جدی داشت و نسبت به آریاند نیز ترحمی نداشت. به نوشته هرودت او به سرعت كوروش خشمگین نمیشد، اما می توانست پس از خشم گرفتن مرگبارترین و كینه توزتر از كوروش باشد. اگر بر اساس تبیعد حساب شده و لجوجانه پایونی ها و به صلابه كشیدن سه هزار نفر از افراد سرشناس بابلی پس از شورش آن شهر قضاوت كنیم ؛ داریوش هیچ احساسی نیبت به رنج انسان ها نداشت. مجازاتی كه برای شاهان دروغزن تعیین كرد وحشیانه بود. اما این چیزها برای او غیر عادی نبود ... چون ایمان استواری داشت كه جانشین اهورامزدا بر روی زمین است ، نیازی نداشت در باره دادگرانه بودن كردار خود تردید كند. داریوش دوست نداشت كسی با او مخالفت كند،و در سالهای آخر عمرش پیوسته علیه یونانیان و به ویژه آتنی ها كه نتوانسته بود مجازاتشان كند نقشه می كشید و نمایش رزمی می دااد.
شاهنشاهی هخامنشی ، جان مانوئل كوك / مرتضی ثاقب فر / ص143
..................................
... هرودت از زبان ملكه ماساگت ها در باره كوروش می گوید ( كسی كه از خون ریزی سیر نمیشود) و حرص و طمع داریوش را با قصه عبرت آموز به سخره می گیرد كه وقتی از سر طمع دستور داد قبر ملكه نیتوكریس در بابل را بگشایند به جای گنج با نوشته ای با این عبارت روبرو شد: ( اگر این چنین حرص پول نداشتی ، گور مرده ای را نمی گشودی)
شاهنشاهی هخامنشی ، جان مانوئل كوك / مرتضی ثاقب فر / ص143
در باب اعمال و جنایاتی كه شاهان ساسانی در برابر مسیحیان و دیگر مذاهب و فرق انجام داده اند گاه چنان اخبار دهشتناكی وجود دارد كه بیشتر به افسانه ای هولناك شباهت دارد. بدون شك در زمان ساسانیان روحانیون زردشتی بسیار متعصب بوده و در داخل كشور مدعی تسلط تام و مطلق بوده و بیشتر این جنایات و كشتارها تحت تاثیر و یا نظر مستقیم انان بوده است. به نمونه هائی از این جنایات كه در عهد شاهان ساسانی در قرن چهارم و پنجم روی داده است اشاره میكنیم.
در كتب سریانی اعمال شهدا آزار و تعقیب عیسویان ،كه مدت 200 سال با فواصل چند بطول انجامید ، مسطور است این كتب با وجود اینكه از روی تعصب شدید نوسته شده است و دارای بافته های زیادی میباشد ولی از ان جهت كه متكی به اسناد و روایات معتبر است ،برای كیفیت تمدن پارسیان در ان زمان از منابع بسیار خوب به شمار میرود(1)
از سال 339 تا هنگام فوت شاهپور دوم عیسویان به شدیدترین نحو به مجازات می رسیدند . مخصوصا در ولایات شمال غربی و در نواحی مجاور روم زجر و ازار عیسویان بشدت جاری بود، كشتارها رخ داد و جماعتی تبعید شدند در سال 362 میلادی هلیو دور اسقف را با 9000 عیسوی ساكن شهر مستحكم فنك واقع در بزنده پس از شورشی كه كردند ، به خوزستان تبعید نمود. سوزمن مقتولین عیسوی را به 12000 نفر بالغ دانسته است (2)
یزدگرد در اغاز نسبت به عیسویان مهربان بود، لكن در سال هشتم سلطنت پس از انكه دختر خود را ،!!! كه به زنی گرفته بود ، كشت و تنی چند از نجبا را به قتل رساند در رفتار او نسبت به مسیحیان تغییری حاصل شد (3)
تئودور اسقف صور، در تائید استفاده از جانوران موذی روایت میكند كه: عیسویان را در سیاه چال می انداختند و عده ای موش با انان همراه میكردند و دست و پای مجبوسین را میبستند، به قسمی كه این جانوران حریص را نتوانند دفع كنند و ان جانوران گرسنه ، محكومین را پس از ازار و رنج متمادی پاره میكردند.(4)
یكی از مجازاتهای بسیار معمول آن زمان ،كه خصوصا در باره شاهزادگان عاصی مجری میشد، كوری بود؛ به این ترتیب كه میل سرخ در چشم محكوم فرو میبردند یا روغن گداخته در دیده او میریختند.(5)
حكم اعدام را معمولا بوسیله شمشیر اجراء میكردند. مرتكبین بعضی از جرائم را از قبیل خیانت به دین و دولت مصلوب میكردند. آمیانوس حكایت میكند، كه ( از عادات پارسیان این بود ،كه تمام و یا قسمتی از پوست بدن مجرومین را می كندند )و و پروكوپیوس روایت میكند كه پوست یك سرباز ارمنی را كنده، از كاه انباشته و بر درختی بسیار بلند اویختند. در زمان تعقیب عیسویان گاهی بزرگان مسیحی را رجم میكردند (6)در زمان یزدگرد دوم دو راهبه مسیحی را مصلوب كرده ، همچنان بردار سنگسار كردند چند نفر مسیحی را زنده در دیوار نهادند(7)
مجازات های باستانی مبنی بر ساییدن تن مجرومین در زیر پای پیل و اسب در عهد ساسانیان رواج داشته است و یكی از متداول ترین راهها برای از میان برداشتن رقیبان و شاهزادگان بوده است. (8)
برای ترساندن متهمان ،الات شكنجه را در مقابل چشم انان قرار میدادند ،گاه زندانیان را با یك انگشت به نصر می اویختند و گاهی واژگون و گاهی با یك پا سرنگون بر دار میكردند و با تازیانه ای بافته از پی گاو میزدند. در زخم های انان سركه و نمك و انقوزه میریختند . اندام انان را یك یك قطه میكردند و پوست سرشان را میكندند و گاه پوست صورتشان را از پیشانی تا چانه برمیداشتند و گاهی پوست دست و پشت انان را میبریدند و سرب گداخته در گوش و چشم میریختند و زبان را میكندند. گردن یكی از شهدای عیسوی را سوراخ كردند و زبان او را از ان سوراخ بیرون كشیدند(9)
جوالدوز در چشم و در تمام بدن فرو میكردند و دائم سركه و خردل در دهان و چشم و منخرین انها میریختند تا مرگ فرا رسد. یكی از ادوات كثیر الاستعمال شانه اهنین بود،كه گوشت تن محكومین را با ان میكندند و برای افزایش درد و شكنجه بر استخوانهایی كه نمایان شده بود نفت ریخته اتش میزدند. شكنجه چرخ و اعدام بر روی خرمن هیزم كه بر ان نفت ریخته و مهیای اتش گرفتن بود (10)، در ردیف شكنجه های پارسیان مذكور است و از ان گذشته اكثر این شكنجه ها را در حقوق جزائی هند باستان می توان دید.(11)
دهشتناكترین شكنجه ، شكنجه معروف به (نه مرگ) بود، كه تفضیل ان از اینقرار است: جلاد به ترتیب انگشتان دست و انگشتان پا و بعد دست را تا مچ و پا را تا كعب و سپس دست را تا ارنج و پا را تا زانو و انگاه گوش و بینی و عاقبت سر را قطع میكرد(12)
اجساد محكومین را نزد حیوانات وحشی می افكندند . گاهی محبوسین عیسوی را بوعده آزادی یا استرداد اموال ضبط شده وادار به اعدام هم كیشان خود میكردند و از دیگر مجازاتها علاوه بر توقیف اموال متهمان ، امال شاقه بود كه انرا برای راهسازی و سنگ شكنی و درخت بری و قطع چوب برای آتش مقدس و غیره بود(13)
1- لابور ص 53
2- لابور ص 78 و 79
3- هوفمان ص 50 لابور ص 126
4- لابور ص 110
5-پروكوپیوس، 1/6 فوستوس بیزانسی، لانگلو، ج1، ص 231
6_لابور ص 61
7-لابور ص 127
8- هوفمان ص 53
9- لابور ص 61
10- هوفمان ص 55 و 56
11- den ins dacT akumracartam ترجمه میر لیپزیك ص 36 و37
12- هوفمان ص 56
13- لابور ص 114
توهین ها به تقل از پان فارس ها و متن جعلی آنها
در این سفرنامه حوادث عجیبی وجود دارد که در عین جذابیت قابل تامل است. یکی از مواردی که ابن فضلان به آن اشارت دارد طبایع و احوال مردم آسیای میانه مانند ترکان غز و باشقرد و خوارزم ... می باشد، به گونه ای که غزان را « خران گمراه » نامیده است
قبیله باشقرد، این جماعت شرورترین و كثیفترین تركها و سختترین ایشان در آدمكشی میباشند. ناگهان می بینید، مردی مرد دیگر را به زمین انداخته سر او را میبُرد و آن را برمیدارد و بدناش را رها میكند. آنها ریش خود را میتراشند و شپش میخورند. بدین شكل كه درزهای نیمتنهی خود را جستوجو كرده، شپشها را با دندان جویده، میخورند … هر یك از ایشان تكه چوبی به شكل آلت مردی تراشیده و به گردن خویش میآویزند و چون قصد سفر یا برخورد با دشمن كند، آن را میبوسد و بر آن سجده میگذارد و میگوید: «خدایا با من چنین و چنین بكن!» من به ترجمان گفتم از یكی از ایشان بپرس دلیل آنها برای این كار چیست و چرا این آلت را خدای خود ساختهاند؟ گفت:« زیرا من از مانند آن بیرون آمدهام و برای خود آفرییندهای جز آن نمیشناسم! »
فردای آن روز با مردی از ترك ها كه بسیار زشت و بدقیافه و رذل و پلید بود و لباس ژنده ای را در بر داشت برخوردیم. آن روز باران سختی ما را گرفته بود.آن مرد گفت:«بایستید.» تمام قافله كه شامل قریب سه هزار چهارپا و پنج هزار مرد بود از حركت ایستاد.آن گاه گفت:«هیچ یك از شما حركت نكند». همگی دستور او را اطاعت نموده ایستادیم و به او گفتیم: «ما دوستان گوذركین هستیم.» او پیش آمده خنده ای كرد و گفت: «گوذركین كیست! ریدم به ریش گوذركین.» سپس گفت: «پكند». به زبان خوارزمی یعنی نان. من چند گرده نان به او دادم و آن ها را گرفت وگفت: «بروید به شما رحم كردم»!» "
پاسخ آیدین به این گفته ها براساس اسناد مستند
به دلیل این كه ابن فضلان یك عالم دینى بوده، در تمام مراحل سفر، به امور عبادى و مذهبى توجه ویژه داشته و دین و اعتقادات مردم این نواحى را بیان كرده و در برخى موارد از شدت تعجب و تعصب آنان را به موجوداتى تشبیه كرده است، مثلا مى گوید: اهل غزیه مردمانى مانند حیوان راه گم كرده بودند، چون دینى نداشته و به عقل عمل نمى كردند و بزرگان خود را ارباب مى دانستند. احمد بن فضلان بن العباس، رسالة ابن فضلان، تحقیق دكتر سامى الدّهان (چاپ سوم: دارصادر، بیروت، 1413 ق) ص 91. او نقش خدا و عقل را یكى از مؤلفه هاى انسانى شمرده و از این رو آنان را از انسانیت به دور دانسته است. شاید به دلیل همین گونه تعابیر بوده كه افرادى مانند اسپیتسین و ماركوارت سخنان ابن فضلان را رد و به شدت از او انتقاد كرده اند.
برخى از این ترك هاى باشغرد به دوازده خدا، مانند خداى زمستان، بهار، باران، باد، مرگ، درخت، حیوان، شب، روز، زمین و آب اعتقاد داشتند احمد بن فضلان بن العباس، رسالة ابن فضلان، تحقیق دكتر سامى الدّهان (چاپ سوم: دارصادر، بیروت، 1413 ق)ص (92).د. خداى آسمان بزرگ ترین خداى آن هاست. در هنگام گرفتارى در حالى كه سر خود را به سوى آسمان بلند مى كردند، به زبان تركى مى گفتند بیر تنكرى كه به معناى خداى واحد و یكتاست و اعتقاد فطرى آن ها را به خداى یگانه مى رساند. همان ص 144.
هم چنین اگر كسى فردى را به عمد مى كشت او را قصاص مى كردند، و اگر سهوى بود او را در صندوقى بین زمین و آسمان آویزان مى كردند تا باران و خورشید نصیب او گردد و شاید بخشیده شود همان، ص 132
ولى بر اساس گفته ابن فضلان زنا و لواط نزد آنان گناهى بسیار بزرگ و امرى نادر بوده است و اگر در هر صورت رخ مى داد، مجازات بسیار سنگینى داشته، مثلا هر دو طرف زناكار را بین دو درخت مى بستند و دو نیمه كرده سپس تكه تكه نموده و بر درختان مى آویختند. با افراد دزد نیز چنین برخورد خشن و سختى را انجام مى دادند. (همان، ص 96 و 134)
آری در وغ هایی كه از منبعی كه در لیست منابع معتبر نیست با جعل به تركان نسبت میدهند ولی با تحقیق میبینیم كه با چه تعبیری از دین باشقرد ها یاد شده است .
یا در مورد مجازات فرد قاتل چگونه یاد شده است.
یا مجازات لواط چیست ؟؟؟
یا چگونه بیان شده آنها بزرگان خود را خدا میدونستند ولی چطور به بزرگ خود این طور توهین میكنند دروغ و تناقض در چه حد ؟؟؟
تحریف و دروغ تا چه اندازه ؟؟؟؟
محقق : آیدین فروغی
ابتدا پیرامون خود سفرنامه ابن فضلان
احمد بن فضلان بن العباس بن راشد در نیمه دوم سده سوم و نیمه اول سده چهارم هجرى مى زیسته است.
در نام او آشفتگى وجود دارد، زیرا یاقوت او را احمد نامیده و در آغاز رساله خود او نیز نام احمد ذكر شده است. هم چنین نویسنده كتاب عجایب المخلوقات كه پیش از یاقوت مى زیسته، او را احمد خوانده است، ولى خود ابن فضلان در متن رساله نام خویش را محمد ذكر كرده است
ابن فضلان جهان گرد نبوده است، بلكه تنها حادثه اى سبب مسافرت او به همراه گروهى به سرزمین اسلاوها گردید كه در كرانه رودخانه ولگا (اِتل) زندگى مى كردند. در هر صورت، شخصیت او به گونه اى بوده كه توانسته است نظر خلیفه و وزیران را براى همراهى هیئت به خود جلب كند. احتمال دارد كه در بغداد از جایگاه دینى برخوردار بوده است، زیرا در سفر نیز به امور دینى بیشتر توجه دارد.
مستشرقان اولین كسانى بودند كه به اهمیت این رساله پى بردند، ولى چون در دست رس نبود نقل هاى آن را از كتاب هاى مختلف، بهویژه معجم البلدان یاقوت جمع نموده و منتشر كردند. اما در سال 1923م زكى ولیدى طوغان در كتابخانه آستان قدس نسخه اى قدیمى پیدا كرد كه در آن چهار رساله وجود داشت.30 یكى از این رساله ها، رساله ابن فضلان بود كه دكتر سامى الدّهان به درخواست علاّمه محمد كردعلى در سال 1951م آن را تحقیق كرد. او رساله را با نقل هاى یاقوت مقایسه كرد او مشخص شد كه متن آن با نقل هاى معجم البلدان سازگارى دارد. و این دلیلى بر درستى انتساب رساله به ابن فضلان مى باشد.31
پیش از این در آلمان، روسیه و انگلیس مقالاتى از آن انتشار یافته بود و در دانشگاه هاى آن جا تدریس مى شد.32
منابعى كه از این كتاب بهره برده اند، عبارت اند از:33
1. یاقوت حموى در معجم البلدان;
2. محمد بن محمود طوسى در عجایب المخلوقات كه حدوداً در سال 555 ق نوشته شده است;
3. امین احمد رازى در كتاب هفت اقلیم كه در سال 1002 ق به نگارش درآمده است.
كسانى كه در باره این رساله، تحقیق انجام داده اند، عبارت اند از:34
1. راسموسن، خاورشناس دانماركى;
2. فرهن در اثر خود، بلغارهاى ولگا بر اساس سفرنامه ابن فضلان در 1823 م;
3. اسپیتسین روسى در اثر خود پیرامون صحت یادداشت هاى ابن فضلان. او سفرنامه ابن فضلان را سرشار از عدم آگاهى و تحریف دانسته است;
4. تیزن هاوزن در مقاله در حمایت از ابن فضلان كه سخنان اسپیتسین را رد كرده است;
5. ماركوارت از ابن فضلان انتقاد كرده و سفر او را به ولگا قبول ندارد;
6. روزن با عنوان مقدمه بر طبع جدید یادداشت هاى ابن فضلان، انتقاد یاقوت از ابن فضلان را بیان كرده است.
7. احمد زكى ولیدى طوغان كه رساله را معرفى كرده است.
ترجمه فارسى رساله، توسط ابوالفضل طباطبائى در سال 1345 صورت گرفته است و مهم ترین اثر تحقیقى درباره آن توسط پترویج كوالفسكى، دانشمند روسى با عنوان كتاب احمد بن فضلان و سفر او به ولگا در سال هاى 921 ـ 922 م انجام شده است.
رساله اى كه دكتر سامى الدهان تحقیق كرده، شامل 203 صفحه، و متن آن 105 صفحه است.
فصل هاى رساله به گونه ذیل است:
1. خوارزم 2. غزها 3. باشغرد 4. صقالبه 5. روس6. خزر
1. 1. علت سفر
ماجرا چنین بود كه در بهار 309 ق (921 م) شاه صقالبه (اسلاوها) اَلمش بن یلطوار نامه اى توسط عبد الله بن باشتو خزرى، براى مقتدر، خلیفه عباسى فرستاد و از او درخواست كرد كه عده اى را براى تعلیم احكام فقهى و دین اسلام، ساختن مسجد، نصب منبر و خواندن خطبه به نام خلیفه در تمام این بلاد، و هم چنین براى كمك در ساختن قلعه اى كه مسلمانان را از حمله مخالفان (خزرى ها) حفظ كند، گسیل دارد
ابن فضلان آمادگى خود را براى اعزام به شمال خزر اعلام مى دارد و خلیفه با سفر گروهى به آن منطقه، موافقت مى كند كه چهار نفر به ترتیب ذیل براى این منظور انتخاب گردیدند:
1. سوسن الرسى، مولا نذیر حرمى 2. تكین تركى 3. بارس صقلابى4. احمد بن فضلان
دو نفر از این ها زبان روسى را مى دانستند. نخست، سوسن كه در اصل روسى بود و زبان عربى را یاد گرفته بود و بعد مراتبى به دست آورد و پیش از این، دربان خلیفه مكتفى بود. و دیگرى، بارس صقلابى كه نام و نسبت او نشان از اصل او دارد. تكین نیز زبان تركى مى دانست و چون در راه با اقوام ترك برخورد داشتند، وجود او نیز لازم بود.
نظر كوالفسكى وحدت غزان و بلغارها موجب درهم شكستن اِشراف یهودیان خزر مى شد. به نظر كوالفسكى اسلام آوردن غزان نیز مى توانست در فروكش كردن قیام ها مؤثر باشد و در نتیجه آن، دولت سامانى و خوارزم از حالت تبعیت صورى به تبعیت عملى مى رسیدند
انگیزه مذهبى نیز به همین میزان در این سفر نقش مؤثرى داشته، زیرا خلیفه خود را رئیس امور دینى همه مسلمانان جهان مى دانست و اگر این توجه را نمى نمود، جاى سؤال داشت. شاهد آن، سخن ابن فضلان است كه به خلیفه گفت: این ها مسلمان هستند و خزرهاى یهودى به آنان ظلم و ستم مى كنند، بهتر است به آن ها كمكى شود
به دلیل این كه ابن فضلان یك عالم دینى بوده، در تمام مراحل سفر، به امور عبادى و مذهبى توجه ویژه داشته و دین و اعتقادات مردم این نواحى را بیان كرده و در برخى موارد از شدت تعجب و تعصب آنان را به موجوداتى تشبیه كرده است، مثلا مى گوید: اهل غزیه مردمانى مانند حیوان راه گم كرده بودند، چون دینى نداشته و به عقل عمل نمى كردند و بزرگان خود را ارباب مى دانستند.50 او نقش خدا و عقل را یكى از مؤلفه هاى انسانى شمرده و از این رو آنان را از انسانیت به دور دانسته است. شاید به دلیل همین گونه تعابیر بوده كه افرادى مانند اسپیتسین و ماركوارت سخنان ابن فضلان را رد و به شدت از او انتقاد كرده اند.
برخى از این ترك هاى باشغرد به دوازده خدا، مانند خداى زمستان، بهار، باران، باد، مرگ، درخت، حیوان، شب، روز، زمین و آب اعتقاد داشتند احمد بن فضلان بن العباس، رسالة ابن فضلان، تحقیق دكتر سامى الدّهان (چاپ سوم: دارصادر، بیروت، 1413 ق)ص (92).د. خداى آسمان بزرگ ترین خداى آن هاست. در هنگام گرفتارى در حالى كه سر خود را به سوى آسمان بلند مى كردند، به زبان تركى مى گفتند بیر تنكرى كه به معناى خداى واحد و یكتاست و اعتقاد فطرى آن ها را به خداى یگانه مى رساند. همان ص 144.
مسئله اى كه سبب تعجب و شگفتى ابن فضلان شده بود، این بود كه زنان در این منطقه به حجاب و پوشش هیچ گونه توجهى نداشتند و زن و مرد خود را در نهر مى شستند. او تلاش زیادى كرده بود تا زنانشان خود را بپوشند ولى موفق نشده بود. ،(همان ص 134) با این كه پوشش براى آن ها معنا نداشت ولى بر اساس گفته ابن فضلان زنا و لواط نزد آنان گناهى بسیار بزرگ و امرى نادر بوده است و اگر در هر صورت رخ مى داد، مجازات بسیار سنگینى داشته، مثلا هر دو طرف زناكار را بین دو درخت مى بستند و دو نیمه كرده سپس تكه تكه نموده و بر درختان مى آویختند. با افراد دزد نیز چنین برخورد خشن و سختى را انجام مى دادند. (همان، ص 96 و 134) هم چنین اگر كسى فردى را به عمد مى كشت او را قصاص مى كردند، و اگر سهوى بود او را در صندوقى بین زمین و آسمان آویزان مى كردند تا باران و خورشید نصیب او گردد و شاید بخشیده شود.( همان، ص 132)
تقریباً در تمام این مناطق، چه در جرجانیه و چه در قبیله صقالبه و خزر، آداب و رسوم یكسانى وجود داشت. مردم آن سرزمین به مهمان كمك زیادى مى نمودند، مثلا اگر غریبى كه همراه یك قافله بود به یك تركى عبور مى كرد و به او مى گفت كه من مهمان تو هستم و از تو حیوان و درهم مى خواهم، به او مى داد. زمان برگشت قافله، اگر آن شخص را مى دید پس مى گرفت و در غیر این صورت، به همان اندازه از كاروان دریافت مى كرد و آن گاه كاروان از شخص قرض گیرنده غریب، آن اموال را مى گرفت(همان، ص 95)
گرداورنده : آیدین فروغی