| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
134
|
1114
|
88/4/14 (22:50)
|
|
||
|
|
11
|
33
|
90/7/6 (21:48)
|
|
||
|
|
2
|
44
|
90/7/5 (19:33)
|
|
||
|
|
1
|
31
|
90/6/27 (07:57)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
90/6/27 (07:56)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
89/2/28 (00:05)
|
|
||
|
|
1
|
29
|
89/2/6 (20:27)
|
|
||
|
|
10
|
85
|
88/10/5 (12:36)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
88/6/28 (10:16)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
88/6/28 (10:13)
|
|
||
|
|
3
|
64
|
88/6/12 (13:49)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
88/6/2 (00:04)
|
|
||
|
|
52
|
233
|
88/5/19 (16:59)
|
|
||
|
|
4
|
48
|
88/4/30 (23:21)
|
|
||
|
|
2
|
17
|
88/4/8 (16:58)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
88/4/8 (13:37)
|
|
||
|
|
29
|
141
|
88/3/23 (17:46)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
88/3/20 (14:33)
|
|
||
|
|
34
|
142
|
88/3/17 (22:20)
|
|
||
|
|
5
|
60
|
88/3/10 (14:38)
|
|
فردوسی چاخان سرائی كه جز ننك چیزی به همراه نداشته است. ننك با حذف كردن از بین نمیرود. دوستان مدعی و گزافه گوی، اگر توان پاسخ گوئی دارید در خدمتتان هستم. هر كلامی كه اورده ام با سند و بر اساس نوشته های این فردوسی كافر و بی ایمان است. تمامی نوشته هایم بر اساس مستندات حضرت ایشان میباشد.
تا حالا از فردوسی زیاد خوانده ایم . حال به نوعی دیگر با او نرد بازی میكنیم.
در طول تاریخ بوده اند انسان هایی كه یك شبه ره صد ساله پیموده و در تاریخ ماندگار شده و سری در میان سر ها برای خود یافته اند. یكی( سر) شده ان دیگری (حكیم) شده و یكی دیگر هم( لسان الغیب) و لاغیر.
بالاخره هر حكمی دارای حكمی است و نمیتوان بدون دلیل هر كس را لایق هر ادعائی دانست . در این میان چه بسا حكیم ها و علامه های معروف خودمان نیز به دور از این استثنا نیستند. عالمانی كه حتی با وجود نداشتن سیكل به درجه مفخرانه دكترا و علامگی رسیده اند و عده ای تجزیه طلب و ضد نقش گربه ملوس به تخریب و خدشه دار این چهره های نمادین ،تاریخی و ماندگار كرده اند. در این میان این بی هویتان و وطن فروشان حتی به مقام فاخر و خلل ناپذیر حضرت( فردوسی) نیز دست یازیده و به ایشان و شاهنامه وحی گونه ایشان شك و گمان برده اند و با تشویش افكار عمومی و ریختن اب در (اسیاب خلیفه عباسی) و جاسوسی به نفع( رژیم منحوس سلطان محمود غزنوی) و با استعانت از( نسخه چاپی مسكو شاهنامه) سعی در اثبات ادعاهای خود دارند. در این میان جناب اقای ( حمید آرش آزاد) ادعا مینمایند كه گاف هایی برای حضرت فردوسی گرفته و جالب انگه در این میان از شاهنامه سند می اورد. حال این شما و این گوشه هایی از نوشته های این جناب.
((((فردوسی به اندازه ای در علم جغرافیا ،به قول معروف از بیخ عرب بوده كه در شاهنامه و در صفحه ی 31 می نویسد كه مادر فریدون پسرش را به كوه البرز در هندوستان برده است.
جلل الخالق!!! البرز در هند بوده و تا حال هیچ احد الناسی به خود جرات نداده كه ادرس به این سر راستی را از شاهنامه برداشته و به البرز رفته و دماوند هند را فتح نماید و به عنوان اولین فاتح دماوند هندی در تاریخ ثبت نماید.
حال اینكه در كشور عزیزمان به لطف یاری مسئولان همیشه در سفر، همه بچه های چهار ساله نیك میدانند كه بوركینافاسو در كجا واقع است و ونزوئلا چند ساندویجی دارد و بهترین فلافل پز سوری در كدام خیابان شام است.
حال جای تعجب است كه حضرت فردوسی و این حكیم دانا چگونه به این ادراك رسیده و بودن البرز در هند را یافته اند كه ،هنوز این همه مسئولین جهانگردمان نتوانسته اند قدم بر ان گذاشته و خواهر خواندگی ان را با دماوند خودمان جاری نمایند؟
شاید در این میان حكیم دچار اشتباه شده و نتوانسته از امیر تیمور ادرس دقیق بگیرد امیری كه بیش از 17 بار به هند لشكر كشیده بوده است.
شاید در این میان حضرت حكیم دچار اشتباه و تناقض در چهار جهت اربعه شده و یا اینكه دویز مواد مصرفیشان كمی بالا بوده است؟
در دو صفحه بعد حضرت ایشان تمامی تلاشی كه تاریخ پژوهان و تاریخ سازان و تاریخ یابان وطنی ، با كمك دانشگاههای اروپایی و امریكائی انجام داده را بر باد میدهد و با یك عقیده انحرافی و توطئه امیز رنگ پرچم ایران زمان( فریدون) را سه رنگ سرخ، زرد و بنفش بیان مینماید!!!
در صفحه 34 امده است كه فریدون بعد از قتل پدرش و اوارگی خودش و مادرش ،صاحب دو برادر میشود!!! واقعا خانم فرانك (مادر فریدون) شانس داشتند كه در ان زمان قانون از كجا اوردی هنوز تصویب نشده بود . وگرنه ، با رعایت تمامی شئونات یقه محترمشان را گرفته و در مراكز ذی صلاح در مورد اینكه این دو پسر را از كجا اورده و پدرشان !!! حضرت پدر فریدون در كجا همانند صدام حسین خود را مخفی ساخته بوده اند و یا اینكه شاید ایشان نیز از جای و مخفیگاه بن لادن خبر دارد ، به ابو قریبه و گوانتانامو برده میشدند.
ای كاش گاف های حضرت فردوسی به همینجا ختم میشد . ولی معلوم نیست كه ایشان چه سر و سری با عوامل اشغالگر و یا رژیم اشغالگر قدس دارند كه سعی میكنند كه اثبات نمایند كه اروند رود همان دجله میباشد و شهر بغداد در زمان فریدون وجود داشته و با توجه به اشغال عراق و بغداد ،در افكار عمومی جا بیندازد كه ایران توسط عوامل امریكائی اشغال شده است!!! و به نحوی قرار داد 1975 الجزایر را مشكوك بنمایاند.
یكی نیست از این استاد بپرسد كه این اروند چه بدی در حق تو كرده كه ان را به بغداد می اورد و دو دستی تحویل امریكائی ها میدهی و انجا را به اشغال انان در می اوری؟ و نیروهای القاعده را مجبور به عملیات انتحاری مینماید؟
بیچاره فریدون ،عوض ان كه با یكی از تورهای سیاحتی بخواهد به ایران بیاید، از بغداد به بیت المقدس میرود و از انجا به سوی ایران راهی میشود.
خدائی ، شما در كجا چنین حكیم همه چیز دان سراغ دارید كه حتی از علم جفرافی هیچ نمیداند و حال ان كه ادعای دانائی و شاهنامه وحی گونه ایشان گوش عالم را كر مینماید ؟ بیچاره فریدون كه برای رسیدن به ایران ، لقمه را سه بار دور سر خود میچرخاند و انگاه در اوج ناچاری لقمه را در دهان میگذارد. و جالب ان كه ضحاك در صفحه 38 برای پیدا كردن و كشتن فریدون ،عازم هندوستان میشود.
حال ما این ادعای خود را چه كنیم كه عمری فریاد زده ایم كه ایران باستان همه جای دنیا را شامل میشده اند ، و هنوز در زمان فریدون و ضحاك ، كره زمین تقسیم نشده بود و همه جای این كره ایران بود.حال ان كه ضحاك برای رسیدن به ایران،از 7 كشور میگذرد.؟
ای حكیم ، خدا از تو نگذرد،اخر چرا چنین گافی را داده ای ؟ حال ما با این گاف تو چه كنیم و چه خاكی بر سر خود بریزیم؟
با این همه ادعا، در مورد پیشرفت علم و دانش در میان ایرانیان ،تو نمیدانستی كه دماوند از رشته كوههای البرز است ؟ یا اصلا نمیدانستی كه ضحاك فریدون را در كدام غار معروف و بی نام مخفی كرده است؟
حكیم در نقل تقسم جهان توسط فریدون، بین سه فرزندش در صفحه 46 میفرماید كه( روم )و (خاور) به (سلم رسید)!!! راستش این حكیم حتی دست چپ و راست خود را نیز نمیشناسد و حتی چهار جهت اصلی را نیز نیك نمیداند. اگر با این ادعای ایشان در ان زمان ایران مركز زمین بوده است!!! ان وقت باید (روم) در (غرب) و یا (باختر) باشد و اصولا خاور در اینجا معنی ندارد . مگر انكه بخواهیم نتیجه بگیریم كه حضرت فردوسی همانند جغرافی دانان انگلیسی بعد از جنگ جهانی دوم با این تقسیم بندی ، مرزهای غلط ایجاد مینماید تا فردا ملت ها را به جان هم بیندازد !!!!
در صفحه 51 (تور) و (سلم )همراه لشكریانشان به دیدار هم شتافته و در یك جا جمع میشوند. در قسمت های قبلی همین كتاب امده است كه( تور) در (چین و توران) و( سلم) در( روم و خاور) بودند و ایران در میان انان قرار داشته است. حال سئوال این است كه (تور) و( سلم) چگونه به دیدار هم رفته اند و لشكریان خود را همراه برده اند كه (ایرج) و (فریدون) از عبور انان از خاك ایران خبردار نشده اند؟ شاید در ان زمان برق رادارها قطع بوده و این دشمنان خبیث از فرصت استفاده كرده و از رادار گریخته اند. حال باید این بی عرضگی را به گردن رژیم قبلی كه همانا (ضحاك) است می اندازیم تا خللی به فراست( فریدون و ایرج) وارد نشود.
در صفحات 51 و 52 متوجه میشویم كه (سلم )از( فریدون و ایرج) عصبانی بوده است . ولی با كمال تعجب ، می بینیم كه (تور) (ایرج )را میكشد. نكند در ان روز فردوسی عینك به چشم نداشته اند و( سلم) را( تور) دیده اند؟ راستش ، همه پروفسورها و دانایان كم حواس هستند و شاید در زمان چاخان بافی حضرت حكیم دچار حواس پرتی شده بوده اند؟
در صفحه 55 بار دیگر حضرت فردوسی تمامی گذشته تاریخی مان را به باد فنا داده و تمام علوم مكشوفه قدیم و جدیدمان را زیر علامت سوال میبرد. در این جا، فریدون به نوه اش منوچهر،( پسر ایرج)، چیزهای با ارزشی از قبیل (اسب تازی)،( خنجر كابلی)،( شمشیر هندی)،( جوشن رومی)،( سپر چینی) و ... میدهد.
ای دل غافل، حضرت حكیم دست میزار!!! دمت گرم بابا!!! ای واله.
ما را ببین كه هر سال چندین و چند مراسم ، بزرگداشت و نكوداشت، تجلیل و غیره برایت برگزار میكنیم و به حضرت عالی درود میفرستیم كه عجم را زنده كردی، شاخ غول را شكستی، ملتی را از نابودی نجات دادی و ....
مرد حسابی! ما حال كه چیزی نداریم به كنار. یه عمر پز دادیم كه ما همه چیز داشتیم و صنعت و علم اول دنیا مال ما بوده و اعراب و تركان و تاتاران و اسكندران و مغولان امده و برده اند. تو یكی با این شعرت همه را بر باد دادی و میخوای ثابت كنی كه ما از اول هیچی نداشتیم و همه انچه میگوئیم دروغ است و چاخان میكردیم؟
نالوطی! میخوای ثابت كنی كه ما از قبل هم هواپیما و هلی كوپتر و ضد دریائی هسته ای نداشته ایم و میخوای همه چیز را لو بدی؟
میخوای بگی كه حكایت ما همان حكایت ملا نصرالدین است و در جوانی هم كاره ای نبوده ایم ؟ میخوای ثابت كنی كه شاهان پر قدر و توانایمان نیز ابزار الاتشان را از دیگر جاها به عاریت میكرفتند؟ یعنی اینجوری میخوای با ابروی ما بازی كنی؟ باشه دستت درد نكنه. من هم میدونم چه جوری گاف های دیگه ای از تو بگیرم و بی ابرویت كنم. حال منتظر باش تا صبح دولتت بدمد.
قسمت دوم
دوستان دوباره و چند باره سلام
از حق نگذریم، درست است كه فردوسی غرب و شرق را خوب نمیشناسد و نمیتواند از هم تشخیص دهد و روم به آن اظهرالشمسی را به خاور منتقل میكند، اما الحق و الانصاف ، افكار ضد غربی خوبی دارد. برای مثال در ص 55 سلم و تور را می خواند و به انان هدایای گران قیمتی تقدیم میكند. اما دلیل ان معلوم نیست به چه علت این هدایای قیمتی را از (گنج خاور) یا همان غرب سابق و در واقع از خزانه ی رومی های بدبخت میدهد!
در ص 59 بار دیگر شاهد گاف جغرافیائی دیگر از حكیم ابوالقاسم فردوسی میشویم گافی درست و حسابی كه دیگر حرص استاد شاهنامه خوان و شاهنامه پژوهی چون( گزازی )را نیز شاید به لرزه در آورد. در اینجا زمانی كه سپاهیان (سلم و تور ) میخواهند به ایران حمله كنند . اصولا بایست (سلم) از غرب و( تور) از شرق اقدام به این كار نمایند و برای آن كه سپاهیان سپاه خود را با هم هماهنگ كنند یكی باید از داخل ایران عبور نموده و به هم بپیوندند ولی با معجزه حضرت فردوسی هر دو سپاه با هم یكجا و از یك مسیر بر سپاه ایران حمله ور میشوند.
دوستان خدائی ، جوك با مزه تر از این میشد تعریف كرد ؟ واقعا بایست به حضرت فردوسی از بابت این نوع دیپلماسی دست میزار گفته و از بابت این كشفشان، ایشان را به طور مادام العمر وزیر امور خارجه نمود تا مشكلات سیاسی و جغرافیائی جهان را به این سهولت حل نمایند. در این صورت برای رفتن به تاجیكستان به راحتی میشود از ونزوئلا و یا نیكاراگوئه رفت و كلی جهان پیمائی نموده و خوش به حال شد.
حضرت فردوسی ادعا مینمایند كه جنگ بین سپاه (منوچهر) از یك طرف و سپاهیان (سلم و تور) از طرف دیگر ، در( هامون) اتفاق افتاده است. طبق نقشه های جفرافیائی امروزه، جنگ بایست در بخش مركزی ایران رخ داده باشد. زیرا كه توران _ سرزمین تركان_ در ان سوی رودخانه جیحون و در شمال شرق ایران و روم سمت شمال غربی است و به دریای خزر یا خلیج نزدیك نیستند. در واقع با مطالعه صفحات بعد میبینیم كه جنگ میان ایران و توران در(ری) اتفاق می افتد. اما در بخش پایانی همین جنگ میبینیم كه سلم میخواهد به (دژ) در داخل دریا فرار بكند و دریا هم از هامون دور نیست. نكند لاین ادم به یك جای خشك در وسط (جاجرود) فرار كرده و حكیم دانائی چون فردوسی دگر باره دچار توهم شده و ان را دریا دیده است. راستش ما كه در اطراف (ری) دریائی سراغ نداریم تا محل مورد ادعائی حضرت عجل را در خود داشته باشد.
(سام) در( زابل) است و همسرش یك پسر سفید موی میزاید. پهلوان سام از این بچه(زال) خوشش نمی اید. میخواهد او را سر به نیست كند و او را خوراك جانورها و لاشخورها نماید. او بچه را برمیدارد و در نزدیكی (البرز) می اندازد!!! این هم از عقل و هوش و شعور پهلوان افسانه ای ما!!!
یكی نیست به این ابله بگوید كه حتی احمق ترین افراد میدانند كه برای راحت شدن از شر هر چیزی میتوان دو سه كوچه پایین تر انداخت. كدام ادم عاقلی فاصله (زابلستان) تا دامنه (البرز) را با اسب می پیماید ، آن هم برای انداختن یك نوزاد شیرخوار؟ اگر هدف او كوه بوده ،مگر در آن نزدیكی ها كوهی وجود نداشته؟
ما را ببین كه از زمان روی كار آمدن سلسله جلیله پهلوی سینه خود را جلو میدهیم و فخر میكنیم كه در زمان های قدیم همه دنیا مال ایران بوده و همه را بایست دو باره به دامن مادری خود بازگردانیم. ما ادعا می كنیم كه كابل و افغانستان هم بخشی از سرزمین مادری بوده است كه یهو جناب تجزیه طلب بزرگ (فردوسی) در ص 74 مدعی میشوند كه( كابل )خود كشوری بوده و سلطان و پادشاهی به نام (مهراب) داشته است!!! این هم از چاخان های افتخار آمیز ما كه حضرت فردوسی بدون رو در باستی مشت ما را باز مینمایند.
در صفحه 75 اتفاق دیگری رخ میدهد كه ثابت میكند كه همه دختران و زنان یه جورائی در انحراف بوده و با خیلی ها ارتباط داشته اند. چنانكه مردان غریبه از تك تك اعضای بدن آنان خبر داشته اند. سپاهیان ارتش زابلستان و پهلوانان دور و بر (زال) از چگونگی اندام و جوارح (رودابه) داستان سرائی ها میكنند!!! آن هم از دختری كه به قول فردوسی در پس پرده بوده و حضرت حكیم، چه تعاریفی كه از نجابتشان نموده است. راستی ایشان اگر اكنون در قید حیاط بودند بدون شك میتوانستند به عنوان بنگاه دار و یا نمایشگاهی اتومبیل یكی از موفق ترین افراد باشد و هر خانه ویران و یا ماشین چپه ای را به نام نو ساز و فابریك به دیگران بیندازند.
در ص 84 (مهراب ) در كابل بر تازیان حكومت مینماید!!! خدا به این طالبان لعنت كند كه از چندین هزار سال قبل پای این اعراب به سیستان باز كرده اند. ما هی زور میزنیم كه ایران را تنها فارس و سرزمین پارسیان معرفی كنیم كه این استاد تاریخ دان و جغرافی شناس همه رشته های ما را پنبه میكند و گاف های بزرگتری میدهد.. حال معلوم میشود كه ایشان در زمان حال میتوانند به عنوان یكی از استادان طراز اول دانشگاه آزاد نیز به فعالیت مشغول باشند. در همان صفحه دگر باره به مسئله فرار مغزها بر میخوریم چرا كه حضرت میفرمایند كه( مرا برده سیمرغ بر كوه هند) . در این میان معلوم نمیشود كه سیمرغ در كوه هند بوده و یا منظورشان از هند همان البرز هند و یا دماوند هند میباشد كه استاد را مجبور به فرار به كوه مینماید!!!
در صفحه 91 ادعا میشود كه (سام )به (مازندران) لشكركشی مرده تا با (گرگساران) بجنگد. در همین حال منوچهر (شاه ایران) در (امل و ساری) است. ولی همین ادم در همان جا به (سام) میگوید كه چون من نمیتوان به مازندران سركشی كنم!!! بهتر است تو شاه مازندران باشی!!! حال معلوم نمیشود كه بیسوادی از فردوسی بوده است و یا از پادشاه وقت حضرت منوچهر، كه نمیدانسته اند كه امل و ساری از شهرهای مازندران است. به هر حال این سوتی بار دیگر نشان اتهام پان فارس ها را دگر بار به سوی نویسنده این مطالب متوجه خواهد كرد و شاید در محاكمه غیابی مرتد و مخدوم الدم شناخته شوم. چرا كه بنده را متهم به انگار عظمت شاهان و غلط گیری از حضرت فردوسی خواهند نمود.
اوج بیسوادی جناب فردوسی را در صفحه 109 می بینیم. ایشان در اینجا می خواهند دلیلی برای انتخاب نام( رستم) توسط (رودابه) بیاورند. در فرهنگ واژه ها( روستا) و (روست) به معنای استخوان و (تهم) به مفهوم درشت امده است. نام رستم در اصل( روستهم )به معنای (استخوان درشت) درست است. ولی حكیم طوسی میفرمایند كه به دلیل درشتی هیكل (رستم)، (رودابه) در زمان بارداری دچار زحمت بوده و در زمان زایمان عذاب زیاد كشیده بودند . بعد از بدینا امدن بچه میگوید (رستم) یعنی رها شدم و به همین دلیل اسم بچه (رستم) میشود. شاید گوش های زال ایراد داشته كه (رستم) را (روستم) شنیده و از اداره ثبت به نام (روستم) شناسنامه گرفته اند!!!!
از قرار معلوم ،سلطان محمود غزنوی آنقدر به فردوسی درهم و دینار بذل و بخشش مینماید كه در شاهنامه پول زمان رستم را در همه كشورها درم معرفی مینماید. و مردم (روم،) (توران، (هندوستان)،( مازندران) و دیگر جاها از پول واحدی استفاده میكنند.
فردوسی میگوید كه رستم در زمان به دنیا امدن خیلی درشت و پرهیكل بوده اند و شاید از هرگول و یا رضا زاده خودمان درشت اندامتر بوده اند. ادم تعجب مینماید !!! چرا كه 90%مردم سیستان همه ریز نقش و لاغر هستند و وزنشان خیلی به ندرت از 70 كیلو تجاوز میكند. چطور امكان دارد كه كودكی كه از پدری سیستانی و مادری كابلی ،چنین هیكل دار و جهان پهلوان باشد؟ نكند بار دیگر این چاخان سرای بزرگ ما را ببو گیر آورده و دارد افسانه سرائی میكند؟ و یا اینكه دارد برای خوش آمد اربابان خویش بیش از اندازه انتر رقصی مینماید؟
در همان صفحه لشكر زال و رستم هزاران فیل دارند. با یك حساب ساده هر فیل برای شستن و آشامیدن آب هر شبانه روز به 12 متر مكعب آب نیاز دارد و بدون این مقدار آب نمیتواند به حیات خود ادامه دهد. حال این پهلوانان برای این همه فیل ، این مقدار آب را از كجا تهیه مینمایند ؟ نكند از همان دریائی كه سلم به آن گریخته است؟
طبق مندرجات ص 112 منوچهر ادعا مینماید كه (حضرت موسی) در (خاور زمین) زاده شده است و در صفحات پیشین هم خواندیم كه در شاهنامه منظور از (خاور) همان (روم) است. یعنی منوچهر و یا فردوسی( موسی) را از اهل( روم) میداند . در ضمن در همان صفحه (منوچهر) به پسرش (نوذر) سفارش میكند تا به دین موسی بگرود و او را قبول كند. با این حساب ، ایرانیان قدیم می بایست یهودی می شدند ولی معلوم نیست چرا فردوسی نگفته كه( دین موسی) همان (یهودیت) میباشد. براین اساس سواد حضرت فردوسی در مورد ادیان نیز مشكوك میزند.
براساس داستانهای شاهنامه میدانیم كه فریدون سه پسر داشت به نام های (سلم، تور ، ایرج) . (ایرج) را (سلم و تور) كشتند و خود آنان به دست منوچهر كشته شدند. بعد از كشته شدن ایرج هم، چون او پسری نداشت،نوه دختری اش منوچهر را شاه كردند. حالا در ص 135 ناگهان یك نفر به نام (قباد) پیدا میشود كه هم خودش و هم زال و هم رستم و هم فردوسی میگویند او از نسل فریدون است!!! حال باید به دنبال برك حصر وراثت بود تا ثابت شود كه این آدم واقعا برای فرزند فریدون بودن دارای سند و مدرك است یا بایست دگر باره آزمایشات دی ان ای رو از سرگرفت؟ ما كه با مطالعه شاهنامه هیچ قرابتی بین (فریدون) و (قباد) نیافتیم. البته شاید این كار با كشت ازمایشگاهی انجام یافته باشد!!! و یا اینكه حضرت فردوسی با ماموران اداره ثبت و احوال تبانی كرده و برایش سجل گرفته باشند!!! راستش را بخواهید با توجه به وحی منزل بودن شاهنامه نمیتوان به نوشتار حضرت فردوسی شك برده و آن را عاری از حقیقت دانست. چون حضرت فردوسی میفرمایند كه (قباد) از سلاله فریدون است دیگر لازم نیست برای آن ، حتی در شاهنامه خویش ، سند و مدرك بیاورد!!!!
من فكر كنم این جناب فردوسی هیچ جا جز توس را نمیشناخته است!!! راستش برابر انچه در ص 143 نوشته اند معلوم نیست چگونه یك سوار در عرض نصف روز فاصله اسطخر تا زابل را طی طریق مینمایند. حتی این جناب (شوماخر) با اتومبیل فراری خود نیز نمیتواند چنین كار محیرالعقولی را انجام دهد!!!
در ص 155 فاصله یك نقطه از مازندران با یك نقطه دیگر را 400 فرسنگ، یعنی 2500 متر و و پهنای رودخانه را دو فرسنگ ( یعنی 12 كیلومتر) حساب كرده اند!!! به انجای ادم دروغگو
در ص 167 در مورد یكی از سفرهای كاووس شاه میگوید (از ایران بشد تا به توران و چین) یعنی شاه ایران با عده ی زیادی از لشكر و حشم خود، به توران و چین رفته، ولی حتی روح شاه و مردم توران نیز خبردار نشده اند!!!
حالا دیگه من در این قصه بافی مانده ام و نمیدانم چگونه با این داستان سرای بزرگ دست و پنجه نرم كنم. آنقدر سوتی و گاف دارد كه به شمار نمی آید. ولی برای رو كم كنی هم كه باشد بار دیگر گاف های دیگری نیز از این استاد خواهم آورد...
تا كلامی دیگر، بدرود و صد بدرود
دوستان عزیز این بحث ادامه دارد و در طول تایپیک های بحث میتوانند ادامه این بحث را مطالعه بفرمایند...
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همشهریان و هم زبانان و دوستان گرامی 
قبل از هر چیز از جناب باخیش که لطف کرده و زحمت کشیده و مبحث به این زیبایی را دوباره در این کلوب آورده اند، در جایگاه معاونت این کلوب از ایشان بسیار سپاسگذارم. و همین طور میدانم که عزیزان اعضا نیز نظری همانند نظر بنده را دارند.
اما توضیح مطلب فوق که چرا این بحث پاک شد، باز میگردد به نفوذ شونیزم پان فارسی در بین مدیران ارشد این سایت. بله دوستان حکایت پاک شدن بحث و نظرات شما عزیزان اینگونه است که به خاطر وجود آزادی بیان و دیدگاه ها در این کلوب عزیزان فارس و کُرد و زرتشتی و غیره... که در این کلوب با پروفایل هایی به غیر از پروفایل های اصلی شان حضور دارند و فقط و فقط مکررا تکرار میکنم فقط برای گزارش به پلیس کلوب دات کام در این کلوب و کلوب های اینچنین حضور میابند با گزارشاتشان باعث پاک شدن این بحث که در عرض 2 روز تعداد بازدیدکنندگان این بحث به بیش از 100 نفر رسید ، شده اند.
حال سخنی با انسانهای بد نهاد که و بدسرشت که بنام ایران و ایران پرستی و اسلام ستیزی ، ترویج کثیف ترین افکار را که همانا نژاد پرستی هست را میکنند و با چشمهایی بسته و گوشهایی ناشنوا به کار خود ادامه میدهند ، دارم !
عزیزانِ هم وطن ، پارس و فارس کُرد و دیگر ایرانیان، چنانچه حرفی یا اعتراضی دارید میتوانید به راحتی ، اعتراض یا نظرتان را در بحثی که احساس میکنید مخالف با افکار و دیدگاهای شماست ابراز کنید! اینجا نه کلوب پارسیان و امثالهم هست که ادعاهایمان فقط در حد حرف باقی بماند و نه همانند انها ... !!!
پس اگر از این پس حرفی داشتید از ابراز آن دریغ نکنید. ! زیرا که ما تورکهای آذربایجان سالیان سال رنج دیده و مُهر سکوت بر دهانمان خورده و زحمت کشیده برای ایران و ایرانی بوه ایم ! و اعتقاد راسخ به آزادی بیان و اندیشه داریم (البته نه در شعار) و نه همانند اعضا و مدیران کلوبی بمانند (کلوب هفت قدم تا تو) و کلوبهایی مشابه آن ! در این کلوب همه و همه آزادند تا افکار و عقاید خود را ابراز کنند و پاسخ درخورشان را از سوی اعضا و یا مدیران این کلوب دریافت کنند. 
ناگفته نماند پاک شدن این بحث، حتی بدون کوچکترین اخطار به مدیریت این کلوب صورت گرفته است !
بار دیگر از همه شما همشهریان و هم زبانان عزیز که نظراتشان به لطف گزارشات اعضاء ناشناس و پلیس کلوب پاک شده ، عذرخواهی کرده و طلب پوزش میکنیم. و بار دیگر از لطف جناب باخیش سپاسگذارم...
در آینده نزدیک شما عزیزان ، شاهد ادامه نقدی بر کتاب فردوسی ، در طول بحث خواهید بود.
یاشاسین آنا یوردوموز آزربایجان
یاشاسین بیتو تورک ائللری
عصبانی شده بودم !!!!!!!!!!!!
پیش خودم گفتم آخه چرا باید این بحث و نظرات بچه ها پاک بشه. ولی الان متوجه شدم. و من از قول همه دوستان به پان پارسهای بازمانده از اجداد س.گ شان بهتون میگم اگه 100 بار دیگه هم گزارش کنید تا بحثای ما پاک بشه ، اگه خودمون و مسدود کنن ، اگه کلوبامونو مسدود کنن باز هم ما ایستادگی خواهیم کرد 

این کلوب نشد یه کلوب دیگه . اصلا سایت کلوب که چیزی نیست. 
بیرون از سایت کلوب و در جامعه حقیقی و بلاخره روزی حقمان را خواهیم گرفت
و حقتان را کف دستان خواهیم گذاشت.

پان فارسهای س.گ اینو خوب به یاد داشته باشین که ملت تورک آذربایجان همانند اتش زیر خاکستر هستند که با نسیمی دلنواز، مردم آن به اتشی عظیم بر علیه شماها افروخته خواند شد.



قسمت سوم
سلامی دیگر
در ص 167 در مورد یكی از سفرهای كاووس شاه میگوید (از ایران بشد تا به توران و چین) یعنی شاه ایران با عده ی زیادی از لشكر و حشم خود، به توران و چین رفته، ولی حتی روح شاه و مردم توران نیز خبردار نشده اند!!!
در همین صفحه می بینیم كه كیكاووس و لشكریانش از توران و چین میگذرند و به (مكران) میرسند. اگرعقلمان را به دست جناب فردوسی بدهیم، باید به این باور برسیم كه (مكران) نام قبلی (كره شمالی ) و یا ( ژاپن) بوده است!!!
افراسیاب و كاووس ،پادشاه توران و شاه ایران، قرارداد تعیین مرز را می بندند و رود جیحون را به عنوان مرز دو كشور تعیین میكنند. بیچاره رستم دستان و دوستانش كه از بی سوادی و كم معلوماتی فردوسی خبر ندارند، برای شكار به (سرخس) می ایند. اما معلوم می شود كه شهر سرخس در داخل توران بوده و جزئی از سرزمین توران است!!! اگر باور ندارید ص 181 را بخوانید تا برایتان معلوم شود تا حضرت فردوسی هم از لحاظ هوشی و شعور و بخشیدن شهرهای ایران دست كمی از بیچاره فتحعلی شاه و وزیر فریخته اش نداشتند. با این توفیر كه بیچاره فتحعلی شاه لعن میشود و بر عكس ان، جناب فردوسی به مقام شامخ حكیمی و زنده كنندگی ایران باستان ملقب میشوند!!!
از حق نباید گدشت كه شاهنامه و نویسنده ان، جناب فردوسی یك سند مستند و در واقع مشت محكم و پاسخ دندان شكنی است در برابر ادعاهای نژادپرستان!!! با دقت در شاهنامه متوجه میشویم كه جد مادری رستم ( مهراب) از نژاد (ضحاك) است و در واقع (تازی). مادربزرگ مادری اش هم كه (ترك) میباشد. از طرف دیگر ،مادر (سهراب) و (سیاووش) هم ترك و از قوم و خویشان افراسیاب هستند. سیاوش و بیژن هم كه از توران، زن تورك میگیرد. با این حساب ،بهترین و پهلوانترین مردان شاهنامه كسانی هستند كه مادران غیر ایرانی دارند. با این نوشتار انگاری باید این مثل را فراموش كرد كه( چاقو دسته خود را نمیبرد) چرا كه با این تفاسیر در تمام ایران زمین زن لایقی یافت نمیشده است كه مردان و پهلوانان نامی از انان زاده شود!!!
بالاخره بیسوادی و ندانم كاری های فردوسی كار دست ایران و توران میدهد و جنگ مابین انان روی میدهد. در هر حال با خواندن شاهنامه به این نتیجه میرسیم كه در اغاز هر جنگی بایست در جستجوی فردوسی هایی بود كه در ترسیم نقشه های جغرافیائی دچار هزیان گوئی و توهم شده و امورات جهانی را به هم میریزد. اگر شك دارد به ص 219 نگاه محبت امیزی نمائید تا حساب به دستتان بیاید. در این صفحه كاووس ناحیه (كهستان) را به (سیاوش) میبخشد. فردوسی ادعا مینماید كه ( كهستان )در ماورءالنهر قرار دارد و ماورالنهر به سرزمین های ان سوی جیحون گفته میشود. با این حساب جناب كاووس مناطق متعلق به افراسیاب را به پسر جان خودش بخشیده است!!!
در ادعا هایی كه در مورد سیاوش میشود، او را جوانی ازاده، پهلوان، فهمیده، صاحب اختیار، روشنفكر و دارای همه ی خصلت های عالیه ی انسانی معرفی میكنند. حال این جوان رعنا و دارای شعور اجتماعی ،در مورد زنان میگوید:
چه اموزم اندر شبستان شاه؟ به دانش زنان كی نمایند راه؟
فرض كنیم كه این جوان رعنا ،منظورشان در مورد زنان شبستان بوده است كه در خانه فسادی به نام دربار و حرمسرای شاهی در گذران زندگی بوده اند. حال چرا این جناب دست خود را به طرف همه گرفته و تمامی (زنان)را شامل ان مینماید؟ نكند جناب استاد حرف دل خود را به نحوی از زبان سیاووش بیچاره بر زبان رانده و او را به عنوان متهم مینمایاند؟ همیشه این جوری بوده است كه مرد نمایان (زن ذلیل) خیلی دلشان میخواسته كه از زنان انتقاد نمایند و بد انان را بگویند، اما همیشه از ترس و هراس عیالان مربوطه ،همیشه این انتقادات را از زبان دیگران بیان میكنند تا در كانون گرم خانواده از همسران كتك نخورند!!!
(سودابه ) همسر قانونی كاووس است. تا جائی كه فردوسی بیان مینماید، این خان دختر شاه (هاماوران) است و پیش از كاووس،همسر دیگری نداشته است. پس اگر دختری داشته باشد، بی شك از كاووس است. سیاوش هم پسر كاووس است و دختر سودابه، در واقع (خواهر ناتنی) او محسوب می شود. اما در ص 223 می بینیم كه سیاووش به سودابه پیشنهاد میكند كه دخترش را به او بدهد!!! بفرما ،این هم از جوان پاكدامنی كه دست پرورده (رستم دستان) است و فردوسی ، آن همه در مورد دینداری و پاكدامنی و درستكاری او تعریف میكند. باز صد رحمت به عروس های تعریفی روزگار ما!!! كجاست انانی كه عمری سینه جلو داده و ادعا میگردند كه (جوان هم جوانان قدیمی) پر روئی پسرك را میبینید؟
سیاووش از طرف پدر ماموریت مییابد تا به جنگ با افراسیاب برود. مطابق مندرجات ص 233 ائ ابتدا به شهر (هری) ، احتمالا (هرات) میرود،بعد سپاهش را به طالقان میگشاند، بعد به مرو رهسپار میشود و در نهایت به (بلخ) میرسد. این ادم، فرمانده ارتش بوده تا یك نفر توریست؟ برای چه این جور زیگزال راه میرفته است؟ نكند با خرچنگ نسبتی داشته و یا راه رفتن را از رانندگان تاكسی زمان ما یاد گرفته بو؟ كدام ادم عاقلی برای رفتن از (پارس) به (بلخ) اول به طالقان و بعد مرو میرود؟ تقصیر از سیاوش است . ادمی كه عنان و اختیار خود را به دست ادم ناوارد و بیخردی مثل فردوسی بدهد باید همینسان آواره كوه ها و دشتها باشد. باید برود خدایش را دعا كند كه سر از كویرهای عربستان و یا جنگل های امازون در میاورده است!!! از طرفی گناه شازده كاووس است كه قبل از انگه با فردوسی همراه و همقدم شود نوشته های قبلی مرا نخواند تا از بی اطلاعی جناب فردوسی از جغرافی اكاه شود. این حكایت هم عین حكایت ان جوان زن گرفته است كه نشسته و میگفت: خدا لعنت كند ، انكه را كه قبل از من زن گرفته. خدا لعنت كند هر انكه را كه بعد از من زن بگیرد. پرسیدند چرا هر دو طایفه را لعن میكنی؟ گفت: انانی كه قبل از من زن گرفته اند را لعن مینمایم ، چرا كه زمانی كه من زن میگرفتم به من نگفتند و انانی را كه بعد از من زن میگیرند را لعن میكنم ،چرا كه از من نپرسیدند!!!
از مطالب ص 240 چنین بر می اید كه افراسیاب به خاطر صلح با سیائش ،شهرهای (بخارا، سغذ، سمرقند، چاچ، سپچاب و غیره) را رها میكند و به ساحل(گنگ) میرود.
یكی نیست از فردوسی بپرسد كه تو میگفتی افراسیاب شاه توران و چین است، پس چرا هندوستان- ساحل گنگ- را بدون قباله و گرفتن بیعانه به او میبخشی؟ یك ادم حكیم ،چطور نمیداند كه هندوستان ، مستقل از چین و توران بوده و خودش دارای شاه بوده است؟
تاریخ نویسان و تاریخ سازان وطنی عمری زحمت كشیده و در تعیین جغرافیای قدیمی ایران ،از زمان خلقت تا عهد فتحعلی شاه قاجار، شهرهای (بخارا، سغذ، سمرقند، و غیره) را در محدوده امپراطوری ایران!!! قرار داده بودند. ولی جناب فردوسی همانند دیگر بذل و بخشش های خود بار دیگر چاخان گوئی تاریخ نویسانمان را عیان ساخته و با موضه گیری متین و استوار ، میگوید كه افراسیاب این شهر ها را به سیاوش بخشیده است. با این حساب یا تاریخ نویسان ما دروغ میگویند و یا جناب حكیم دانا و توانا؟ حال این تاریخ نویسانمان نمیدانند كه فردوسی را تكذیب كنند و یا دست از ادعای خود بردارند؟ راستش بهتر است كه اینان فردوسی را تكذیب كنند و بگویند كه چون فردوسی تحصیلات دانشگاهی و اكادمیكی نداشته و به درجه دكترا!!! مفخر نشده بودند گاه دچار لغزش شده اند. راستش برای ان برای همیشه نمیتوانند ریشه به تیشه جناب حكیم بزنند كه ، هر جا قافیه را تنگ میبینند و در جستجوی سند مورد نیاز میگردند دست به دامان چاخان نامه جناب حكیم شده و خود را از تنگنا خلاص میكنند!!!
سیاوش تا زمانی كه در ایران تشریف داشتند ، حاضر به زن گرفتن نبوده اند. اما همینكه پایش به توران میرسد،در عرض یك ماه، دو بار داماد میشود. بنا به گواهی صفحه 255 او اول دختر (پیران) را به همسری میگیرد و یك ماه بعد با همسر دوم، یعنی (فرنگیس) دختر افراسیاب وصلت میكند. پس از این داستان نتیجه میگیریم كه بهترین راه برای تشویق جوانا به ازدواج، فرستادن انان به دیار غربت است، تا چند تا چند تا زن بگیرند. راستش ،شاید زنان خودمان یه جاهیشان ایراد داشته باشد و ما ندانیم!!!
راستی این كار سیاووش چه دلیلی داشته كه دختران هم میهن خودش را پسند نمیكند؟ البته اتفاقا دیگران نیز همین طور بوده اند. در میان مردان شاهنامه، تمامی مردان درست حسابی، یعنی مردانی چون (سام، زال، بیژن، سیاوش، داراب و...) حتی یكیشان حاضر به وصلت با زنان ایرانی نمیشوند. در این میان مردان خوش سلیقه هم ، بیشتر با دختران تورك و تورانی وصلت میكنند و اتفاقا وفادارترین و بهترین زنان در شاهنامه هم ، همان دختران تورك هستند. چون زن های دیگر، یا مثل (سودابه) از اهالی(هاماوران) بود كه شبستان شاهی را تبدیل به (خانه فساد) كرد و یا مثل دختر (فیلیفوس) یا (فیلیپ) رومی _البته در اصل مقدونی و یونانی_ كه رفت و پسری چون اسكندر زائید كه امد و ایرانی ها را خانه خراب كرد.
بر اساس ابیات ص 294 ، اقایان( رستم، فرامرز و گیو) كه خیلی هم پهلوان و با مرام هستند و جوانمرد تشریف دارند، سه تائی به جنگ یك تورانی (پیلیسم _ برادر افراسیاب) می روند. لابد در زمانی هم كه در حال جنگ با (پیلیسم) بودند به او اعتراض كرده و گفته اند كه ( هی چند نفر به سه نفر؟!) افرین به این حكیم طوسی كه با این نقل و داستان، چهره رستم جوان مرد و پهلوان را كه عمری ما به اش تفاخر نموده ایم را چنین مكدر مینماید و چهره پلوان پنبه ای او را زیر سوال میبرد. دستت درد نكند جناب حكیم ،خوب داری همه رشته های ما و خودت و بر باد میدی !!! حالا فردا بیا برای پوریای ولی هم چنین گافی به اب بده!!!
فردوسی در ص 298 مینویسد كه رستم و سپاهیانش برای گرفتن كین سیائئش، به توران هجوم برده و پایتخت انجا را اشغال كرده اند و در همان حال (ثقلاب) و(روم) را هم ویران میكنند. مرحبا به رستم كه از یك فاصله بیش از 5000 كیلومتری ،میتواند روم را با خاك یكسان بكند. حال اگر ما ،به عنوان یك پان ایرانیست دانشمند و همه چیز دان ، ادعا كنیم كه ایران باستان موشك بالستیك و قاره پیما با كلاهك هسته ای داشته، احتمالا بعضی افراد معلوم الحال و تجزیه طلب !!! و مغرض ، حقیقت به این اشكاری و سند به این متقنی را انگار نموده و توان علمی و نظامی ایران باستان را زیر علامت سوال ببرند. البته ما این كشف بزرگ را مدیون جناب فردوسی هستیم كه چنین توان بالائی را به جریده تاریخی اورده و به مصابه یك سند محكم ثبت نموده است ،تا فردا تازیان نتوانند انگار گر سوزانیدن كتاب خانه های ما شوند. حال اگر این حمله اعراب نبود و به ایران حمله نكرده بودند ما كره ماه و مریخ را نیز مسكونی ساخته و مشكل كمبود مسكن را حل نموده بودیم!!!
باز در همان صفحه میخوانیم كه افراسیاب بعد از كشتن سیائش، فلنگ را بسته و فراری میشود. جناب رستم كه باید افراسیاب و برادرش(گرسیوز) را به خاطر قتل سیتووش اعدام نماید،دستور میدهد سپاهش یك منطقه هزار فرسنگی را قتل و غارت بكند و همه افراد برنا و پیر را بكشد. حال حساب كنید كه هر فرشنگ برابر با شش كیلومتر است، باید به این نتیجه برسیم كه مردم یك منطقه به وسعت چهار فرسنگ مربع، یعنی اهالی یك جای 36 میلیون متر مربعی، به خاطر یك جوان و به فرمان یك پهلوان خیلی خیلی جوانمرد و لوطی منش و بامرام (كه سمبل پهلوانی و راد منشی ایرانیان است) قتل عام شده اند،ان هم پیر و برنا و ...، حال بگذریم از این كه 36 میلیون كیلومتر مربع هم چه وسعت زیادی است. به نظر در این مورد تقصیر از واحد طول و سطح است و فردوسی غیر ممكن است كه اشتباه كند!!!
حكیم نامدار در ص 288 میفرمایند:
كسی كه بود مهتر انجمن كفن بهتر او را زفرمان زن
سیاووش به گفتار زن شد به باد خجسته زنی كو ز مادر نزاد
زن و اژدها هر دو در خاك به جهان پاك از این هر دو نا پاك به !
البته بنده نه خود زن هستم و نه وكیل و وصی خانم ها. البته نمیتوان به جناب حكیم توسی ایراد گرفت كه چرا بیش از نیمی از مردم جهان را ناپاك خطاب مینماید و اگر مادر ایشان دچار خطا و لغزشی شده اند، چرا همه زنان را بار دیگر مورد نوازش خود قرار میدهند؟ البته چقدر جالب میبود كه انسان ها نیز همانند قارچ نیاز به نرینه و مادینه نداشتند و همگان به جای زائیده شدن توسط مادرانشان ،از پدر زاده میشدند!!!
در صفحات 308 تا 310 (گیو) به تنهائی یك هزار پهلوان را میكشد!!! در این میان یك نفر پیدا نمیشود به این (جواد نعره) باستانی بگوید ( من خلقه سئن قتله؟)
رودكی پدر شعر فارسی،همراه شاه سامانی و سوار بر اسب از جیحون گذشته بود و انجا را خوب میشناخت و تازه با كمی اغراق میگفت كه اب جیحون ، به خاطر روی دوست (شاه سامانی)به نشاط امده و جهش می كند و تازه به كمرگاه اسب میرسد:
اب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان اید همی
اما حكیم توس، كه اتفاقا خودش بچه خراسان بوده و اصولا بایستی لااقل جیحون را بشناسد،انجا را (دریای ژرف) می نامد. حال شما قضاوت كه چه كسی (خنگ) است؟ ان خنگی كه رودكی در شعرش می اورد و یا..؟
در صفحه 317 اردبیل (جایگاه اهریمن اتش پرست) و در 319 (بهمن دژ) از حومه اردبیل (جای دیوان) معرفی میشود. اما در 322 خود (كیخسرو) به (آذر آبادگان) می اید و در آنجا باده مینوشد، اسب میتاراند و آتش پرستش میكند. اگر اتش پرستی كاری كفر امیز و از اداب اهریمن است، جناب كیخسرو چرا آتش پرستی میكند؟ در ثانی ،مگر اردبیلی ها چه بدی در حق فردوسی كرده اند كه آنان را (دیو) و (اهریمنی) میداند؟ نكند آنها هم مانند سلطان محمود ،قرار بوده به جناب حكیم سكه های زر بدهند و بعد ،نقره دادند و جناب حكیم عصبانی شده است؟!!!
انگار این سوتی ها و گاف های جناب حكیم چاخان پرداز تمامی ندارد و بایست حالا حالا ها به كار دیگری نپرداخت.
قسمت چهارم
بار دیگر سلام
در ص 325 كیخسرو لیست پهلوانان ایران را می نویسد. اما در این لیست نامی از ( زال، رستم، زواره، فرامرز )و سایر اعضای خانواده های بازماندگان سام به میان نیامده است.
جالب است!!! كیخسرو و به روایتی دقیق، فردوسی ، این پهلوانان را ایرانی نمیداند. آن وقت بعضی ها در زمانه ی ما كاسه داغتر از آش میشوند و میخواهند برای انلان تابعیت ایرانی بگیرند. شاید هم رستم و قوم و خویشاوندانش بعد از به قدرت رسیدن طالبان ، به ایران پناهنده شده و حالا تاریخ سازانمان میخواهند به جهت شهارت ایشان، برایشان شناسنامه ایرانی صادر نمایند. به نظرم بهتر است این دوستان برای ارنولد و رمبو نیز در جستجوی سندی باشند كه بتوان ثابت كرد كه انان نیز ریشه ایرانی و پارسی دارند!!!
در صفحه 334 به ما میگوید كه (فرود) پسر سیاوش در (كلات) است. لشكر ایران به انجا نزدیك میشود. در این حال دیدبان فرود انان را می بیند و گزارش می كند كه از دژ (دربند) تا بیابان (گنگ) پر از لشكر است!!!
اصولا دیدبان بایست فرد موثقی باشد. اما انگار فردوسی به هر نحوی میخواهد چاخان گوئی خود را به هر طریق ممكن ثابت نموده و این تنها سند موثق!!! تاریخ پارسیان را بدون ارزش نماید. (كلات) در خراسان واقع است و قشون ایران هم برای رسیدن به سرزمین توران و جنگ با افراسیاب ، باید از انجا عبور نماید. اما همه میدانند كه (دربند) در قفقاز واقع میباشد و در واقع قفقاز را از جنوب روسیه جدا میسازد. اینجا همان جائی است كه میگویند ذوالقرنین دیواری از اهن كشید تا قوم(یاجوج و ماجوج) نتواند به طرف جنوب حمله ور شوند. از طرف دیگر ، اصلا در همه جای دنیا جائی به نام (بیابان گنگ) وجود ندارد. رودخانه گنگ در بخش شمالی هندوستان واقع بوده كه خود منطقه ای پر باران و سر سبز میباشد و در واقع جلگه ای بوده و سطح وسیعی از ان را جنگل های سرسبز پوشانیده است. در ضمن برای پر كردن چنین منطقه ای بایست بیش از 5 میلیارد نفر بسج كرده و با خود همراه نمود.
میگویند فرد مستی یقه فرد محترمی را گرفته و سعی در دعوا با او را داشته است. فرد محترم بهاو میگوید : دوست من شا الان مست هستید ، بهتر است بروید هر زمان حالتان خوب شد بیائید با هم حرف بزنیم و اگر به نتیجه نرسیدیم با هم دعوا هم میكنیم. فرد مست میگوید: بهتان نزن، من مست نیستم، اگر مست بودم چطوری میتونستم در ان واحد یقه 8 نفریتونو بگیرم!!! حال انگاری جناب فردوسی بیش از حد مست بوده و یا دچار توهم میشوند كه از دربند تا گنگ را پر از سپاه نموده و چنین فاصله بعیدی را در نظر دیدبان بیاورد. البته در تاریخ پارسیان چنین تخمین هائی كم نبوده و چه بسیار كه خشایار شاه نیز در زمان لشكر كشی به (آتن) سپاه چند میلیونی را همراه خود میسازد!!!
در صفحه 401،( پیران )از كمك نظامی (خاقان چین) تشكر كرده و میگوید كه تو برای امدن به ایران ، در كشتی نشسته و از راه دریا امده ای!!! خدائی من دیگه از سوتی های حضرت فردوسی خسته شدم. اخر چقدر این نادان سعی در اثبات جهالت خود دارد ؟ و نمیدانم چگونه افرادی كه خود را نماینده عاقلترین و داناترین قوم و نژاد میدانند، به این كم خرد نشان حكیمی و دانائی میدهند؟ خدائی نباید به انان شك نمود؟ اخر از قومی كه حكیمش فردوسی باشد بیش از این میتوان انتظار داشت؟ اخر این كم خرد در صفحات قبلی افراسیاب را پادشاه چیت و توران میخواند ، ولی به ناگاه از خود خاقان برای چین در میكند!!! از طرف دیگر نمیدانم این حكیم این دریا را كه مابین توران _ تركستان _ و چین را از كجا پیدا میكند كه خاقان سوار بر كشتی از ان عبور میكند؟ تنها برای سرپوش گذاری به این خفت حضرت فردوسی رفته و یقه محمود غزنوی را بگیریم كه این شخص، جناب فردوسی را در كودكی به لونا پارك غزنین برده و ایشان را سوار قایق پاروئی نموده و ادعا مینماید كه این دریای مابین چین و توران و ایران است و ان طرف این استخر سرزمین چین قرار دارد كه ادمهای بدی هستند!!! و حضرت فردوسی چون ادم صاقی است گفته محمود خان را باور كرده و این دریا را در شاهنامه اش توصیف مینماید!!!
در ضمن چنین به نظر میرسد كه در ان زمان هنوز وسایل چینی به بازارهای ایران جاری نشده بودند تا دمار از روزگار فرش و كفش و پوشاك و... وطنی در بیاورند ولی زمزمه هائی بوده كه حضرت فردوسی میدانسته انان ادمهای خبیثی هستند كه بایست گربه را دم حجله كشت!!! اخر این نوشته های حضرت فردوسی برای هیچ كس حواس نمیگذارد، چنانكه (پیران) زمانی كه میخواهد بدن رستم را برای (كاموس )توصیف نماید او را به كوه(بیستون) تشبیه می كند. در حالی كه بیستون در غرب ایران قرار دارد و اصولا پیران و كاموس كه هردو تورانی و انسوی جیحون هستند ، در همه عمر خود نمیتوانسته اند ان را ببینند. البته در صورتی كه سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ان زمان مانند حال در شناسائی اثار باستانیمان نبوده و به وظیفه خطیر خود در شناسائی سرزمین ایراد خوب جهد كرده باشند، نه تنها تورانیان، بلكه همه مردم ان زمان ( ار بوركینافاسو، تا كره مریخ) میتواند شناخت خوبی داشته باشند!!!
با وجود این شاید این سوال برای شما هم پیش اید كه ، مگر در توران و چین،كوه بلندی نبوده كه پیران بیستون را مثال میزند؟ كه البته جواب این سوال قبلا داده شد. چرا كه سازمان كردشگری ان زمان فعال بوده و سرزمین ما را بهتر از سرزمین خودشان به تورانیان معرفی شده بوده است!!!
در شاهنامه ادم هائی كه دچار آلزایمر پیشرفته بودند بسیار دیده میشوند. به عنوان مثال در ص 411 میخوانیم كه (رستم، هومان و خاقان چین) همدیگر را نمیشناسند. در حالی كه رستم و هومان ، پیش از ان در همین شاهنامه ،صد بار همدیگر را دیده و برای یكدیگر شعار های (مرگ باد و زنده باد) داده و به افشاگری پرداخته بودند. خاقان را هم میشد به سهولت از چشم های بادامی و تنگش شناخت. مگر انكه در زمان رستم نیز همانند ایران فعلی كه عمل دماغ برای خانم ها مد بوده و رستم فكر میكند كه خاقان چین هم برای مد چشم هایش را عمل زیبائی و پلاستیكی كرده تا به لینچان شبیه شود!!!
در زمانی كه در دانشگاه تبریز به عنوان دانشجوی ادبیات فارسی مشغول بودم، یك بار كه شعری از حافظ میخواندیم، به تركیب (چشم شهلا) رسیدیم. استاد مربوطه در این مورد توضیح داد كه شهلا به چشمی گفته میشود كه خمار و خواب الوده دیده شود و ... پس فردای ان روز مشاهده كردیم كه چشم تعدادی از خانم های همكلاسی، قرمز شده و خواب الود است. همان روز معلوم شد كه دخترها، دو شبانه روز نخوابیده اند كه چشمهایشان شهلا به نظر بیاید!!!
همه محققان، نژاد شناسان، و غیره، از حدود سه هزار سال پیش به طور مذبوحانه و با ترفندهای از پیش تعیین شده ادعا مینمایند كه (بربر) قومی در بخش های شمالی و غربی قاره افریقا بوده است. اما حكیم فردوسی گول ترفندهای فریبنده این دشمنان زبون و بیخبر از خدا را نمیخورد و ضمن كوبیدن لگد محكم به دهان انان – البته یك لگد برای همگی- به طور پیروزمندانه ای دست به افشاگری میزند و در دو صفحه 416 و 417 با فریاد رسا اعلام میدارد كه تورانی ها برای جنگ با رستم، میخواهند از چین (بربر، بزگوش، سگسار) به مازندران بیاورند.
ما را ببین كه مار در استین خودمان پرورده بودیم. عده ی بسیار زیادی از به اصطلاح هم میهنان ما، ایادی داخلی و مزدوران استكبار جهانی ان زمان به رهبری افراسیاب جنایتكار و توران متحاوز بودند و خودمان خبر نداشتیم. اخر نیك میدانیم كه (بزگوش) نام یك منطقه و كوه در (سراب) اذربایجان شرقی و مازندران نیز یكی از استان های كشور خودمان هستند. ان وقت، مردم این مناطق نقش (ستون پنجم) دشمن زبون را بازی میكردند!!! باز گلی به جمال فردوسی كه دست به افشاگری زد و همچنین نقشه های پلید دانشمندان علم تاریخ و جغرافی ار نقش بر اب ساخت و نقشه ی قاره اسیا را طوری قر و قاطی كرد كه هزار تا اقلیدوس هم از ان سر در نیاورد!!!
در صفحه 509 بیژن میخواهد از (هومان ) دعوت كند كه با هم بجنگند. اما چون زبان بیژن (پهلوانی) و زبان هومان(توركی) است، سردار ایرانی از یك مترجم استفاده میكند. ولی با اغاز جنگ دو نفره ، این دو پهلوان مثل بلبل با هم حرف میزنند كه البته فردوسی توضیح نداده كه به كدام زبان صحبت می كردند. حال ما را باش كه فكر میكردیم كه میدان جنگ محل تلاقی نیزه و شمشیر است، حال ان كه با دیدن این سلاح ها ،كلاس زبان اموزی اغاز شده و دو طرف جنگ زبان همدیگر را مثل بلبل میفهمند!!!
به عقیده بنده هزاران نفر تاریخ نویس و دین شناس و محقق و غیره جمع شوند ،باز انگشت كوچك جناب فردوسی نمیشوند. این ادم های دانشمند نما، همه واقعیات تاریخی را را تحریف كرده اند. مثلا مینویسند كه عبادتگاه هایی به نام (آتشكده) مختص ایران بوده و در ضمن كتاب (اوستا) را زرتشت اورده كه او هم ایرانی بوده است. زنده باد فردوسی كه در ص 565 می گوید كه افراسیاب در (كندز) اتشكده، (زند) و و (استا) داشت.
حال شما ادعا كنید كه (كندز) یكی از ایالت های افغانستان است و نمیتواند متعلق به افراسیاب و توران باشد، كتاب (زند) در زمان ساسانسان نوشته شده كه اصولا میبایست چند هزار سالی بعد از افراسیاب باشد و كتاب (استا) –(اوستا)- را هم زرتشت در زمان شاهی (گشتاسپ) یعنی یك قرن بعد از كشته شدن افراسیاب آورده است. پس با توجه به این نوشتارها میتوان ثابت كرد كه ایرانیان باستان علاوه بر هواپیما و فضا پیما ، ماشین زمان پیما نیز داشته اند كه بعد ها غربی ها –بخصوص انگلیسی ها – اینها را از ما دزدیده و نابود كرده اند!!!
در این میان یك نفر پیدا نمیشود تكلیف این (قاراخان) _ پسر افراسیاب_ را روشن نماید. در ص 567 می نویسد ( قراخان كه او بود مهتر پسر) و در صفحه بعدش میاورد (قراخان سالار، چارم پسر) حالا اگر این بدبخت بخواهد بعد از مرگ افراسیاب اگهی (حصر وراثت) بدهد چه كار باید بكند؟ حال غلط های چاپی روزنامه ها و اگهی های درج در ان بس نبوده است كه یهو غلط های اینچنینی حضرت فردوسی نیز به ان افزوده میشود؟
در ص 587 كیخسرو نفرین میكند و به دنبال آن توفان شن میوزد و در اثر ان همه سپاهیان توران الاخون و الاخون میشوند و فقط افراسیاب و چهار پسرش می مانند. در حالی كه كیخسرو سپاهیانش كمترین آسیبی نمیبینند و به هر دلیل به طرف نیروهای ایرانی نوزیده و انان را بدون گزند میگذارد ولی چرا از ان طرف همه را میبرد و به افراسیاب و پسرانش كاری ندارد ، خود جای سوال و تعجب است . البته شاید اگر افراسیاب و پسرانش در طوفان شن كشته میشدند، شاید جا برای قهرمانی های فیلم گونه ایرانیان كم میشد!!!
حال تشریف بیاورید و در ص 589 و ببینید كه افراساب در (دژ گنگ) و در نزدیكی چین، (بسی كارداران رومی بخواند) از چین تا روم ، چقدر راه است؟ افراسیاب از این فاصله چند هزار كیلومتری چه سان كارداران رومی را میخواند؟ نكند تورانیان روی دست ایرانیان بلند شده و كانال های ماهواره ای و یا خط.ط موبایل داشته اند؟ معلوم میشود كه دشمن زبون ما همیشه از طریق شبكه های ماهواره ای ، به ما تهاجم فرهنگی كرده و هم به مبادلات اطلاعات جاسوسی پرداخته اند. جالب است كه توران در شرق ایران و روم در غرب ان بودند. پس در ان واحد شرق و غرب علیه ما متحد شده بودند!!!
وقتی ص 616 را میخوانیم كلی حال میكنیم. چرا كه از كشتی رانی ایرانیان در شرق اسیا، در منطقه ای یمان توران و چین بحث میكند و میفرماید:
همان راه دریا به یك ساله راه چنان تیز شد باد در هفت ماه
كه ان شاه و لشكر بر این سو گذشت كه از باد، كس آستی تر نگشت!
به جان عزیز خودم من این حرف ها را از خود در نكرده ام و عین فرمابیشات جناب فردوسی میباشند. یعنی در مرز توران _ اسیای میانه فعلی _ و كشور چیت دریایئ هست كه كشتی های بادبانی می توانند در حداقل یك سال انرا طی نمایند منتها این بار به خاطر گل روی كیخسرو یك باد سریع وارد میدان میشود و كشتی های حضرت شاه را بدون انكه استین كسی خیس و تر شود در مدت هفت ماه به ان طرف میبرد. حال فكر كنید كه اگر قرار بود در این كشتی ها ،افراد غیر ایرانی باشند چه اتفاق ی رخ میداد؟ چنان سونامی وحشتناكی بوجود می امد كه نه تنها همه كشتی های توانی را غرق میساخت، بلكه تمامی سرزمین های انان را به زیر اب میبرد و چنان بلائی بر سرشان میبارید كه حتی پس از گذشت قرنها، باز سازمان ملل نمیتئوانست ربای انان كمك های انسان دوستانه ارسال نماید.
حتما در كتابهای تاریخی خوانده اید كه (كریستوف كلمب ) و یارانش در مدت سه ماه از اقیانوس اطلس عبور كرده و به امریكا رسیدند و (امریكو وسپوس) و همسفرانش این مسیر را در كمتر از این طی كرده اند. حال ببینید دریای واقع میان آسیای میانه و چین چه وسعتی داشته كه گذشتن از آن ،بیشتر ار چهار برابر عبور از اقیانوس اطلس وقت میبرده است. البته جناب فردوسی ادم راستگوئی هستند ،اما احیانا عرض میشود كه (آنجای آدم دروغگو)!!!
چشم هم میهنان زابلی و شهروندان كابلی روشن كه ببینند كه در ص 632 حضرت فردوسی انان را ایرانی نمیداند. كجاست جناب باستانی پاریزی و استادان چاخان سرای مثل ایشان كه ادعا كنند افغانستان همیشه متعلق به ایران بوده و تنها از زمان قاجارها به بعد، در اثر بی عرضگی های شاهان از مام میهن جدا شده است؟ جالب انگه همین استادان شاهنامه را معتبر ترین تاریخ جهان می دانند . ولی معلوم نیست چرا این قبیل جاهایش را نادیده میگیرند و مسكوت میگذارند! در زمان پادشاهی (لهراسپ) كه هنوز پسرش گشتاسب ولیعهد است و از پدر و یا عمه اش قهر فرموده و پدیده فرار مغز ها را دوباره در اذهان زنده میكند. لهراسپ در روم با یك (اسقف) ملاقات مینماید.
ای كاش ترتیبی می دادند تا تقویم ما را فردوسی بنویسد. كسی كه در زمان های پیش از ظهور زرتشت و بعثت عیسی ، صحبت از اسقف های روحانی مسیحی میكند، لابد می توانست تقویم را طوری تنظیم بكند كه هر سال 364 روز تعطیلی داشته و ان یك روز باقی مانده هم به عید نوروز می خورد.
در ص 701 ادعا مینماید كه برای نوشتن شاهنامه، كتابی را خوانده است كه از شش هزار سال پیش مانده بود؟! لااقل باور كردید كه در شش هزار سال پیش، ایرانی ها كاغذ و سایر نوشت افزار -شاید هم تایپ كامپیوتری ، لیتوگرافی، چاپخانه و غیره_ داشته اند؟ حالا اگر چهار هزار سال بعد از ان و در حدود 1500 سال پیش از فردوسی ، كاغذی وجود نداشته و كوروش و داریوش و غیره ،مطالب را بر روی تخته سنگ ها حكاكی میكردند، لابد به این خاطر بود ه كه كوروش و داریوش متعلق به جناح مخالف بودند و یا در نوشته هایشان مطالب انتقادی می اوردند و یا اقدام به نشر اكاذیب، تشویش اذهان عمومی ،سیاه نمایی و ... میگردند و سهمیه كاغذ انان قطع شده بود. در ضمن، افرین به هوش و سواد فردوسی كه كتابی را خوانده كه پیش از اختراع الفبا نوشته شده بود. چون در شش هزار سال پیش، بشر هنوز الفبا را اختراع نكرده بود و حتی خط های اورارتویی، میخی، سانسكریت و هیروگلیف هم وجود نداشتند!!!
ای خاك عالم بر سر من!!! ای داد!!! ای بیداد!!! حال چه كنم با این بد فرجامی!!! این چه بلائی است كه دارد سر ما می اید؟ با این همه افتخار و بالیدن به نیاكان انگاری كه قرار نیست این مرتیكه دست از سر ما بردارد و در هر سطری باید گافی بدهد؟
در ص 801 امده است كه در ایران زمان شاه (بهمن) و در زمانی كه هنوز چند سالی از ظهور زرتشت و ایمان اوردن ایرانی ها به دین او نگذشته، خانم (همای) __ دختر بهمن __ از پدر خودش باردار می شود، ان هم در حالی كه ازدواج این پدر و دختر برابر (ایین پهلوی) بوده است. تازه در ص 819 می بینیم كه( داراب) كه حاصل ازدواج یك پدر با دختر خودش __ بهمن و همای __ بوده و هم پسر و هم نوه ی شاه بهمن و از طرفی هم فرزند و هم برادر خانم همای بوده ،در چشم خانم والده اش: (نبوده ست جز پاك فرزند اوی)!!! زبانم لال،اگر این تحفه ی ایران باستان و نورچشمی بهمن و همای (ناپاك) بود چه جوری می شد؟!!!
همای خانم در بیش از سه هزار ساتل پیش ، شاه ایران است. پاك فرزند اوی !!! یعنی (داراب) خان نورچشمی هم جوان حلال زاده ای است،فرمانده ارتش میشود و به روم حمله می كند و از میان رومیان(صلیب مقدس ) را به غارت میبرد.
معلوم میشود داراب به اندازه ای (پاك فرزند) وحلال زاده بوده كه نمیدانسته است كه هنوز هزار سال به تولد حضرت مسیح مانده و در ان زمان ، صلیب نمیتوانست مقدس باشد. خواهش میكنم كه شما تقصیر ها را به ناداتنی داراب نسبت دهید و در مورد بی اطلاعی فردوسی چیزی نگوئید!!!
به فردوسی بهتان میزنند ، روز روشن با این شخص محترم افترای ناحق میگویند. به دروغ ادعا میكنند كه این آدم ( ضد عرب) بوده ، همه اش تقصیر پان ایرانی هاست وگرنه جناب فردوسی ان اندازه به عرب ها عشق می ورزیدند و چنان مفتون ادبیات و تمدن عرب بوده كه واحد پول همه كشور های جهان در هفت هزار سال قبل را درم و. دینار میداند و هیچ واحر پول دیگری را به رسمیت نمیشناسد و علاوه بر اینها، حتی واحد وزن رایج در ایران و روم باستان را مثقال می داند و میگوید كه فلان مقدار طلا بین داراب و (فیلقوس) رد و بدل شده است. فقط خواهش میكنم این را به حساب بی اطلاعی فردوسی عزیز نگذارید!!!
خودمانیم بی خود گفته كسی كه ادعا كرده فردوسی ضد زن بوده. این حكیم عالی قدر به اندازه ای برای خانم ها ارزش قایل بوده كه به جای (شهناز سیاه) ،(مهناز پلنگ) و امثال اینها،فیلسوفان شهر یونان را به عنوان (ینگه ) برای دختر شاه روم انتخاب كرده است كه او را بیاورند و تحویل جناب داراب ( شاه ایران]) بدهند كه شاید چند (درم) انعام بكگیرند!!! حالا از سقراط و افلاطون و ارسطو و غیره تقاضا میكنیم خودشان را برای مانگیرند و این اندازه قمپز در نكنند، وگرنه از فردوسی عزیزمان تقاضا میكنیم این اقایان را به عنوان (مشاطه) هم معرفی بكند كه بیاید و عروس را هم بزك و دزك بكنند!!!
خواهش می كنم از بنده نشنیده بگیرید و قول بدهید كه موضوع بین خودمان خواهد ماند. ظاهرا این فردوسی یا عنصر نفوذی بوده ، یا ایادی استعمارگران، یا دست نشانده امریكای جنایتكار. چرا كه به ناگاه به فكر تجزیه درونی ایران نازنین ما می افتد و قصد تكه تكه كردن انرا میكند. این به اصطلاح حكیم ، یك ایادی معلو الحال غرب بوده كه افكار جدایی طلبانه در سر داشته و می خواسته است میهن عزیز ما را تكهتكه بكند و گرنه كدام ادم شیر پاك خورده ای (كرمان) ار از ایران جدا میكند؟ آخر چه كسی حاضر میشوم كه مركز تولید و قاچاق تریاك را از ایران جدا نماید؟ مگر این احمق نمیداند كه با جدا شدن كرمان از ایران بیچاره تریاكی های وطنی چه خواهند كرد؟ نمیدان این عنصر معلوم الحال به چه جراتی در ص 821 می اورد كه ( چو دارا از ایران به كرمان رسید) اای خدا تو را پای منقل بر زمین زند فردوسی!!! به چه جراتی كرمان را از ایران تجزیه میكنی؟ نكند خودت میخواهی در انجا بسط بشینی و برای خودت تنهائی دود كنی؟ نكند با دارا قرار مدار داری؟
خوب !!! حال چه كنیم؟ این حضرت هر چه جلو تر میرود دارد همه افسانه ها را بر هم میزند. حال چه كنیم؟ راستش جز این نمیتوان گفت كه: فردوسی پاشو گندش در اومد!!!

اللریز آغریماسین باخیش بئی 




چوخ گوزل و ماراقلی یازیرسیز
فارس شونیزیمین گوزون چیخارماق ایچون گوزل بیر ایش باشلاییبسیز 
قسمت پنجم
باز هم یه سلام دیگه
در ص 815 ( دارا) زخمی شده و در حال مرگی است. اسكندر كه میخواهد به او دلداری و امید بدهد، به او قول پزشكان حاذق را می دهد:
زهند و ز رومت پزشك آورم
لابد در ان زمان برخلاف همه ادعا های ما كه خود را مخترع همه علوم ، بخصوص پزشكی میدانستیم، یك پزشك درست و حسابی پیدا نمیشده است و اگر هم پزشكی وجود داشته ، قربانشان بروم ، همانند پزشكان امروزی وطنی كه همه فارغ التحصیل دانشگاه آزاد هستند و مدركشون تنها به به درد قاب گرفتن میخورد!!! بوده اند و یا اینكه همانند پزشكان درست و حسابی به دفترچه های بیمه حساسیت داشته و از ویزیت بیمارانی كه دفترچه داشتند خوداری میكردند و بر این اساس جناب اسكندر مجبور به آوردن پزشك از هند و روم میكردد. اخر ما قبل از حمله اعراب خود دارای دانشگاه بوده و جندی شاپور ام القراء پزشكی بوده است!!!
دارا خبر دار میشود كه با اسكندر برادر است و تنها از مادر با هم جدا هستند. اما همین برادر برای انكه این قرابت را نزدیك مكند از اسكندر میخواهد كه با دختر او و برادر زاده خودش ازدواج كند تا از این وصلت فرزندی همانند اسفندیار زاده شود و جالب انكه پیشنهاد میشود نام كودك اینده را مادرش انتخاب نماید. پس معلوم میشود كه افكار فمینیستی را این غربی های متجاوز ، جنایتكار، غاصب و غیره ، از صد ها سال پیش از میلاد با نقشه و طرح های ماهرانه سعی در جا انداختن در فرهنگ ما را داشته اند،وگرنه چه كسی به زن اجازه میدهد تا عرض اندام نماید و برای بچه اش اسم تعیین كند؟ شاید بهتر باشد برای جلو گیری از نفوذ فرهنگ غربی و افكار مزبوحانه فمینیستی ص 825 را به كلی پاره كرده و دور بیندازیم!!!
در ص 829 یك فیلسوف ، پیام عاشقانه ی اسكندر را به روشنك می رساند. بیچاره این فیلسوف كه از سر بیكاری ،همانند لیسانسه ها و فوق لیسانسه های وطنی ما از روی ناچاری و نبود كار، مجبور به ایجاد یك موسسه ی مربوط به امور ازدواج و نیز پیغام رسانی عاشقان و مشاطه گری میشود. و چه بهتر كه برای سیر كردن پله های ترقی ریال پیغام اسكندر را به روشنك رسانده و نام خود را در شاهنامه ماندگار نماید. البته فردوسی از او زرنگتر بوده و این سیاست او را دانسته و برای جلو گیری از تبلیغات ، نام او را نمی اورد تا فردا پیغام رسان سزار و یا دیگر فرمان روایان نشود!!!
دیگر دارم از دست فردوسی جوش می اورم. این جناب حكیم كه عقیده دارد رومی ها از هزاران سال قبل از میلاد مسیحی بوده و صلیب داشته اند، حالا هم دین یهود را آیین رومی ها _ یونانی ها _ میداند! در ص 833 یونانی های بدبخت را یهودی كرده است ، در حالی كه آن بیچاره ها در روزگار اسمندر معتقد به ( زئوس) و ( خدایان اولمپ) بودند. ولی جناب حكیم هم راست میگوید. چرا كه اگر اسكندر و لشكریانش یهودی _ صهیونیست_ نبودند،پس چرا به ایران حمله كردند؟ شاید هم بعثی بوده اند و فردوسی از ترس خلیفه بغداد این مسئله را سانسور میكند تا در ان واحد ایران را در چند جبهه درگیر جنگ نكند!!!
با این تفاصیل چنین به نظر میرسد كه ایران باستان یك مملكت و سرزمین بی در و پیكری بوده است كه هر ننه من غریبه ای و یا از عمه قهر كرده ای ، میتوانست به این كشور بزرگ حمله كند و با همه تفاخر و افتخاراتش سه سوت انرا فتح كند. وگرنه چه طور ممكن است ادم خنگی مثل اسكندر به این كشور در و پیكر دار پیروز شود؟ آخر این آدم خنگ (اسكندر) با این همه حواس پرتی كه با وجود این كه در جنگ با دارا ، فیل را دیده بود ،ولی باز در جنگ با (خفور) _شاه هند_ می پرسد كه فیل چه شكلی دارد؟!
همین اسكندر در ص 843 خنگی خود را بار دیگر لو داده، میخواهد از راه بصره به مصر برود، سوار كشتی میشود. یعنی باید از خلیج فارس، دریای عمان، بخشی از اقیانوس هند، جنوب عربستان و دریای سرخ بگذرد و به مصر برسد، در حالی كه اگر پیاده می رفت خیلی زودتر می رسید!!!
این اسكندر خان 350 سال قبل از میلاد مسیح، دچار پیش گوئی شده و در ص 852 به دین مسیحا سوگند میخورد. خواهش میكنم شما قضاوت كنید ، یك آدم اگر خنگ و كودن و ببو و غیره نباشد، چطور به چیز هایی قسم میخورد كه تازه قرار است 350 سال بعد به وجود اید؟ خدا را شكر كه این قسم را فردوسی نخورده است ،وگرنه ممكن بود متهم به بی اطلاعی باشد!!! و ادم حكیمی مثل فردوسی از چنین اتهاماتی مبرا میباشد.
كاش یك نفر از ماها در زمان اسكندر و یا فردوسی حضور داشتند و در مورد اسكندر تحقیقاتی میكردند. اصلا دارا خیلی كار اشتباهی كرده است كه دختر مثل دسته گلش ( روشنك خانم) را بدون تحقیقات كافی به اسكندر داده است. لااقل اگر برای احتیاط یك مهریه سنگین تعیین میشد بهتر میشد. مثلا از او میخواستند تا شش دانگ از طبقه سوم كشور روم را پشت قباله روشنك خانم بیندازدو اگر بنده بودم حتی خاله 75 ساله ام را هم به اسكندر نمیدادم. اخر چرا كه بعید نیست این پسر از كودكان خیابانی ایتالیا بوده و خود را جا زده است. چطور یك فرد همانند اسكندر پیدا میشود كه سال ها قبل از میلاد مسیح ، از تقدس زنار و شماس و وجود روح القدس خبر داشته باشد و نداند كه جان خود را به خطر می اندازد و انگاه برای به ترحم اوردن ملكه ای ،به زنار و شماس و روح القدس قسم بخورد!!! و انگاه تازه دو روز است كه از هند بركشته و هنوز به عربستان نرسیده یك دفعه از اندلس _ جنوب اسپانیا_ سر در می اورد و قسم میخورد كه دیگر باره قصد اندلس نكند و بلافاصله ، در یك چشم زدن به شهر برهمن می رود و ...
قبلا اشارتی داشتیم كه جناب حكیم سخنور و دانای توسی ادعا داشته اند كه یك كتاب تاریخی 6000 سال قبل از خود را مطالعه نموده است و چه بسیار مسرت بخش كه بدانیم این استاد دانا قبل از انگه خط اورارتوری و میخی و آرامی اختراع شده و كتابت اغاز شود، كتابی می بابند كه به خط و زبان سلیس فارسی و یا عربی میباشد كه ایشان میتواند به راحتی از ان بهره مند شود. از دیگر معجزات این كتاب را شاید بتوان در نوشتن وقایع 4000 هزار بعد از كتابت خود باشد!!! واقعا كتاب هم كتاب های قدیمی كه مرام داشته و ملاحضه سواد و معلومات خواننده را می كردند و در عین نا باوری قبل از اختراع خط خود به خود كتابت میشده و به زبان و خط خواننده خود رویت میشدند!!!
كدام كتاب را سراغ دارید كه اعجاز نموده و سه هزار الی چهار هزار سال قبل از ساسانیان ، را در خود داشته باشد؟ همه این نوشتار ها در همان كتاب كذائی میتوان یافت كه جناب فردوسی به ان دست رسی داشته و انرا مطالعه نموده بوده اند . یهو فكر نكنید كه جناب فردوسی چاخان سرائی نموده و این داستان ها را از معده مبارك خود در اورده باشند، چرا كه ممكن است شما به نشان تجزیه طلبی و وطن فروشی منبص شوید!!!
در ص 892 ( اردشیر ساسانس) از دست ( اردوان پنجم اشكانی) فرار میكند. او كه میخواسته از اصفهان به (پارس) برود ، از یك دریا میگذرد!!! درست است شما اشتباه نمیكندریالاین همی دریای ناپیدایئست كه مابین فارس و اصفهان قرار دارد!!!
حال دیدید كه ایرانیان باستان، علاوه بر موبایل و گرامافون و موشك های فضا پیما و هواپیمای جت و غیره، در وسط هر دو استان یك دریای بزرگ هم داشتند كه قابل كشتی رانی بود. به نظر میرسد این دریاها را بعد ها دشمنان زبون همانن دیگر تمدن های و علوم ممان غارت كرده برده اند وگرنه فردوسی بزرگ كه اهل دروغ نیست. همین دریاچه اورمیه ما كه دشمنان در حال غارت ان بوده و تنها نمك انرا برایمان باقی میگذارند و تمامی مسئولین وطنی ، بخصوص مدیران ارشد دو استان اذربایجان شرقی و غربی در تلاش رسوا نمودن این ایادی غربی هستند!!!
در صفحه 949 شاهناتمه به كشف جالبی از سوی فردوسی بر میخوریم كه بیشتر به درد كلكسیون داران و صراف ها میخورد و ان نیز نوعی (دینار رومی) میباشد كه در نوع خود بی نظیر و نادر و به روایتی غیر موجود میباشد!!!
در ص 955 اتفاق جالب و بحث بر انگیزی روی میدهد
جهاندار برنا ز گیتی برفت بر او سالیان بر گذشته دو هفت
نبودش پسر، پنج دخترش بود یكی كهتر از وی ، برادرش بود
شاه ایران جان به جان افرین تسلیم می كند و از دنیا میرود، در حالی كه طفلك بیچاره فقط (دو هفت) _ 14 _ سال داشته است. در این حال،همین شاه 14 ساله پنج دختر داشته و بدون پسر بوده است!!! و به ناچار برادر كوچكترش مجبور است به جای او شاه شود!!!
شاه جوان 14 ساله میمیرد و در زمان مرگ ، پنج دختر داشته است . یعنی فوق فوقش باید در سن 9 سالگی ازدواج میكرده است. در حالی كه در زمان ما، جوانان 29 ساله هم جرات نمیكنند زن بگیرند. واقعا راست گفته اند كه مرد هم مردان قدیمی!!!
در ضمن شانس اوردیم كه این شاه در 14 سالگی مرده است وگرنه اگر قرار بود كه تا 80 سالگی زنده بماند ، بدون شك همه جا را پر از دختران خود میكرد و ان وقت معلوم نبود برای این همهدختر ،از كجا شوهر پیدا كنیم. بخصوص كه دلیران ایرانی همه زنان غیر ایرانی برای خود انتخاب میكنند. در هر حال ، جوانان امروزی بخوانند و به یر غیرت بیایند، البته نه ان غیرت كه در 14 سالگی صاحب 5 دختر شوند. بلكه یادشان باشد كه فرزند كمتر زندگی بهتر!!!
به نظر بنده این نوجوان 14 ساله به خودش ظلم كرده است، چرا كه با داشتن زن و 5 فرزند نمیتوان دیگر در اعلامیه ترحیمش عبارت (نوجوان ناكام) را نوشت. در واقع اصل این است كه در مورد او از عبارت (بزرگ خاندان) استفاده شود. حال اگر كسی هم ایراد بگیرد كه چطور ممكن است یك نوجوان 14 ساله پدر 5 دختر بشود،به عقیده بنده انتقاد و اعتراض او به هیچ وجه وارد نیست . چون در مملكتی كه در وسط راه اصفهان و شیراز یك دریای بزرگ باشد، بچه صغیر هم می تواند صاحب زن و بچه بشود. فقط عیب كار در انجاست كه فردوسی ننوشته كه این طفل صغیر، دختر هایش را هم شوهر داده بود یا نه؟
در كتاب حكیم فردوسی ، شاهان هر غلطی كه دلشان میخواهد انجام میدهند و كسی جلو دار شان نیست، كه البته از انها همین انتظار را هم داریم ولی اشكال كار در اینجاست كه در (موبدان) هم عقل درست و حسابی ندارند. ان همه فیلسوف و دانشمند ان نجومی و هندسی و غیره از همه جای دنیا جمع می شوند و در ص 957 از یزدگرد خواهش میكنند كه پسرش (بهرام) –بهرام گور- را به انان بسپارد كه درست تربیت بكنند و درس بخواند و آدم شود كه شاید فردا در یك جائی هم استخدام شد، در این میان ( نعمان بن منذر) هم میدود وسط حرف بزرگتر ها و میگوید: كه
سواریم و گردیم و اسب افكنیم كسی را كه دانا بود، بشكنیم!
آن وقت موبدان به یزدگرد پیشنهاد می كنند كه پسرش را به این عرب بسپارد كه او را بزرگ بكند. در این میان پس تكلیف علم بهتر است یا ثروت ، چه میشود؟ یعنی آن همه فلسفه ،دانش های ستاره شناسی ،ریاضی و ... به اندازه یاد گرفتن یك (اسب افكندن) ارزش ندارد؟ حالا اگر آن همه فیلسوف و دانشمند از یك مدرسه غیر انتفاعی و یا دانشگاه آزاد می امدند ، ادم میتوانست خودش را قانع بكند كه حتما موبدان می دانستند كه فقط پول میگیرند و مدرك صادر می كنند و سواد درست و حسابی یاد نمیدهند!!! شاید هم موبدان می دانستند كه با سواد و مدرك و امثال اینها ، ادم را برای خدمتگزاری هم استخدام نمیكنند، در حالی كه آدم( اسب افكن)میتواند در اینده شاگرد یك (بنگاه ملكی) بشود و یا سر چهار راه بایستد و كوپن بخرد و سیگار بفروشد و ... تازه مگر برای گرفتن مدرك دانشگاهی و استخدام شدن به عنوان شاه در ایران، ادم باید درس بخواند؟ هیچ هم اینطوری نیست. همه ی ما نیك میدانیم كه در این سرزمین گل و بلبل ف اشخاص محترم و پر تلاش و افتخار افرینی هستند كه در همه عمر خود یك بار هم به هیچ دانشگاهی نرفته ، ولی هم مدرك دكترا دارند و هم به عالی ترین مقام ها رسیده اند و كلی هم از مردم طلب كارند!!!
با توجه به مطالبی كه در ص 958 و 959 نوشته شده است ،باید به جناب فردوسی به جهت تبحر خاصشان در تاریخ و جغرافی نمره 200 داد. اخر ایشان نعمان بن منذر را اهل (یمن) معرفی مینمایند در حالی كه همه میدانیم و دنیا میداند كه این ادم فرمانروای (حیره) در فاصله بین عربستان و ایران میباشد. در ضمن كشور یمن و شهر كوفه همسایه دیوار به دیوار هم هستند!!!
در ص 965 یزدگرد در نیشاپور است كه یهو اسب از دریا بیرون امده و میزند و ایشان را می كشد و به روایتی دیگر شاه را ترور مینماید!!!
حال اگر شما در نزدیكی نیشاپور دریای نمیشناسید و یا برایتان معما است كه این چه جور اسبی است كه در دریا زندگی میكند و چه مرضی داشته كه از اب بیرون امده و یك جفتك محكم به دهان یاوه سرای یزدگرد كوبیده و او را كشته ، دیگر تقصیر از بنده و فردوسی نیست. لطفا به گیرنده های خود دست نزنیدو بخصوص انتن خود را حركت ندهید. اشكال از ایران باستان و تاریخ پر عظمت و پر شوكت ان است كه چیز درست و حسابی برای نوشتن جناب فردوسی ندارد.
در ص 969 بهرام و منذر میخواهند از یمن به تیسفون بیایند. اما در سر راه یه اتفاقی می افتد و ناچار به جهرم سر میزنند و از انجا رد میشوند. بدون اینكه به عقلشان برسد كه تیسفون نزدیك بغداد است و اصلا نباید و لازم نیست از جهرم به انجا رفت. باز هم خدا پدر فردوسی را بیامرزد كه ننوشته كه امدند و از توكیو ، پكن، مسكو، لندن، نیویورك و سیدنی رد شده و به جهرم رسیده و تازه یادشان امد كه باید سری هم به ژوهانسبورك بزنند كه از انجا وارد تیسفون شوند!!!
جریان رای گیری مربوط به انتخابات برای تعیین (بهرام گور) به عنوان شاه ایران در ص 971 هم در نوع خود جالب و خواندنی است. در گزارش مربوط به نتیجه این انتخابات، فردوسی می فرمایند:
ز پنجاه باز آفریدند سی زایرانی و رومی و پارسی
ملاحظه میفرمائید؟ برای انتخاب پادشاه در سرزمین پر افتخار ما، عده ای از روم امدند و رای دادند و نیز فردوسی یك بار ایرانی و یك دفعه هم پارسی آورده است!!!
انگاری كه انتخابات در سرزمین ما قدمت چندین هزار ساله دارد. اما ظاهرا در ان روزگار عقل كاندیداها به این نمیرسیده كه چند تا اتوبوس و مینی بوس كرایه بكنند كه هم روستائی ها و هم ولایتی هایشان را از ایلات و روستا ها به شهر بیاورند و به یك دست چلو كباب مهمان بكنند كه انها در شهر به اینها رای بدهند و بعد از ظهر هم برای شركت هر چه با شكوهتر در انتخابات ، به روستا های خود برگردند و یك رای شاید هم بیشتر نیز ،در انجا به صندوق بریزند و تكلیف خود را ادا نمایند. بلی ، جناب بهرام خان اینها را بلد نبوده و مجبور میشود به همین خاطر دست به دامان رومیان شده و از روم ادم اورده كه برایش رای بدهند. لابد برای چلوكباب ناهار رای دهندگان نیز از گوشت (گور خر) استفاده كرده اند، چون بهرام عاشق شكار (گور خر) بود. البته جای شكرش باقی است ،چون در زمان ما و در بعضی از جاها نه تنها گوشت گوسفند و گاو ،بلكه گوشت گور خر را هم در رستوران ها كباب نمیكنند، بلگه از گوشت ...!!!
در ص 1040 بهرام . دختر شاه می خواهند از هنذدوستان به سمت ایران فرار بكنند. اینها در مسیر فرار ، از یك دریا میگذرند!!!
بنده جرات نمیكنم به شاه هندوستان اتهام بزنم كه لابد معتاد بوده و یا زنش را طلاق داده بود و در نتیجه ،دخترش فراری شده است. متاسفانه مطبوعات كثیر الانتشار زمان ساسانی هم نخواسته اند كه به خاطر بالا بردن تیراژشان ، با دختر فراری مصاحبه كنند و بعدش هم درس اخلاقی به خانواده ها بدهند و ....
سوال كه بنده دارم این است كه چرا شاهان و پهلوانان ایران باستان این همه اصرار دارند كه در همه جا از دریا عبور بكنند؟ بی انصاف ها به جای اینكه تابستان ها در شهر های كنار دریا (سمینار) و (همایش) و این جور چیز ها برگزار بكنند كه میلیون ها تومان _البته به قول فردوسی ، میلیون ها درهم_ بگیرند و از دریا رد می شوند. مگر بهرام و دختر شاه ، نمیتوانستند مثل بچه ادم ، از راه خشكی به ایران بیایند. سلطان محمود غزنوی 17 بار به هندوستان لشكر كشید و انجا را غارت كرد و لی یك بار هم رنگ دریا ندید. معلوم می شود هندوستان فردوسی با هندوستان محمود خان غزنوی ، تومانی هفت صنار تفاوت معامله داشته است!!!
در ص 1050 و بعد از ان میخوانیم كه (پیروز شاه ساسانی) دو شهر بهنام های ری و دیگری اردبیل ساخته است.
البته فردوسی عزیز در شاهنامه و در داستان مربوط به كاووس نام ری را اورده و بعد ها ، چندین بار تكرار كرده است. نام شهر اردبیل را هم در داستان های مربوط به كیخسرو خوانده ایم. حالا هم اگر در مورد ساخت این دو شهر توسط پیروز شاه صحبت می كند، فكر نكنید كه در كشور تاریخی و شكو همند و یر فراز ما ، از شهر های ری و اردبیل ، هر كدام دو تا داریم. لبكه بهتر است به دور و بر خود تان نگاه بكنید و ببینید كه در زمان ما هم ،خیلی از طرح ها و پروژه ها ، چند بار به مناسبتی ،طی مراسم باشكوهی افتتاح و راه اندازی شده اند و اخبارش را از طریق رسانه های گروهی دیه، شنیده و خوانده ایم. فكر میكنید مسئولان پرتلاش ،فداكار و سختكوش ایران باستان ، به اندازه مسئولان فعلی زرنگ نبودند؟!!!
قسمت ششم
سلامی دیگر
در ص 1064 آمده است كه (قباد ساسانی) از اهواز تا پارس ، یك شهرستان و یك بیمارستان ساخت و نام انها را آران گذاشت و حالا ( در زمان فردوسی) عرب ها به آ» (حران) می گویند. پس با این حساب ، در زمان فردوسی شهر (حران) در جائی وسط اهواز و پارس قرار داشته و بعد ها به هر دلیلی به طرف سوریه و امثال ان تبعید شده است و یا به دلیل معتاد شدن شاهان ایرانی ،از خانه فراری شده و به شامات پناهنده شده است. شاید ، كه البته بعید هم نمیباشد، در ان زمان مسئله فرار شهر ها ،همانند مسئله فرار مغزها وجود داشته و بدین طریق ،حضرت فردوسی به نحوی خواسته ان را برای به یاد ماندن تاریخی، در شاهنامه خود مبظوط نماید. باشد كه این نیز به یاد همه انانی كه ایرانیان را سر امد تمامی كشفیات و اختراعات میدانند در این رشته و راه نیز خاطر تاریخ یاد دار بوده باشد!!!!
در ص 1071 شاه ( كسری) _ (انوشیروان) _ ایران را به چها بخش تقسیم مینماید. بخش نخست ( خراسان) ،بخش دوم (قم و اصفهان) ، بخش سوم (پارس و اهواز و خزر) حالا بگذریم از این كه در این تقسیم بندی بسیاری از نقاط ایران به فراموشی سپرده شده است، اما انچه مهم است ،در یك تقسیم بندی قرار دادن ( پارس و اهواز و خزر )در یك محدوده جغرافیایی و تشكیل یك ایالت و یا منطقه جغرافیائی آن است. !!!! چگونه این سه تا در یك واحه قرار گرفته و استان واحدی شده اند؟ درست است كه در زمان ما، شهرهای ایران یكی _ یكی تبدیل به استان میشوند، ولی بنده تا حالا ندیده ام كه یك مسئول محترم رده بالای كشوری ،ساحل خزر را بردارد و به اهواز و پارس منتقل بكند. ساحل دریا ،پسر باجناق ادم نیست كه بشود به عنوان استاندار به یك ایالت و یا به عنوان سفیر به مملكت دیگری فرستاد،این فرق میكند!!!
البته باید این را در نظر داشت كه ،در حالی كه مابین شهرهای بزرگ و كوچك، دریا های بزرگ و چندین هزار كیلومتری را میتوان در افسانه های شاهنامه پیدا كرد. پس میتواند دریای خزر را میهمان پارس و اهواز نمود!!!
به نظر بنده ، هر فرد كه شاهنامه فردوسی رانخوانده باشد و تعقلی در ابیات آن نگرده باشد، هیچ چیز از علم تاریخ و قر و قاطی كردن ان نمیداند و حتی نمیتواند كوچك ترین رویداد و واقعه زمان خود را نیز خراب و مغشوش نماید، چه برسد به وقایع صد ها سال جلوتر!!!
واقعا اگر میخواهید كه نانم خود را به عنوان جاعل و در و برهم سازی در سطور تاریخ ثبت نمائید، بهتر است كه نخست ،كتاب چاخان نامه فردوسی را بخوانید و با راهنمائی های ان دست به اقدام نمائید. چیز هائی را ثبت نمائید كه خود نیز در هنگام مطالعه ان مات و گیج بماند. مثلا ایشان در ص 1202 می نویسد كه در زمان ( هرمز _ شاه ساسانی) لشكری از خزر امده بود. تعداد این لشكر به اندازه ای زیاد بود كه از ارمنیه تا اردبیل ،پر از لشكر بود و نام فرمانده این لشكر هم ( عباس) و حمزه بود!!!
بفرمائی!!! لشكری از قوم خزر ، قومی كه در آن روزگار بت پرست بودند و در ضمن فاصله شان با عربستان و قوم تازی به اندازه ای زیاد بود كه در همه عمرشان نمیتوانستند نام هائی مانند ( عباس و حمزه) را كه نام هایی عربی بودند ، بشنوند. زمان هم ،زمان پیش از ظهور اسلام است. یعنی بیش از 40 سال مانده تا مسلمانان حركت به سمت شمال و شمال شرقی و شمال عربی عربستان را آغاز بكنند. در واقع ، هنوز پیامبر اكرم (ص) به پیامبری مبعوث نشده است كه بگوئیم پای بعضی عرب ها به سرزمین خزرها هم رسیده است. اما فردوسی به اندازه ای بر پیروز شدن عرب ها به سایر اقوام عجله دارد كه تاریخ را نیم قرن جلوتر می كشد!!!
در ص 1328 در داستان مربوط به ( خسرو پرویز) سرداری به نام گستهم در خراسان است كه میخواهد به ( گرگان) برود. جالب است!!!
ایثن ادم از خراسان راه می افتد و از ( ساری و آمل) میگذرد و به ( گرگان میرسد. این كار درست مثل ان است كه یك نفر بخواهد از قم به تهران برود و بر این اساس از اصفهان و شیراز و بو شهر میگذرد و انگاه به تهران میرسد!!! حال میكنید از این تاریخ دانی و جغرافی شناسی حضرت اجل!!! میبینید چه تاریخ و ادرس سر راستی میدهد؟ از این دقیقتر و مستند تر كدامین كتاب و یا كتیبه تاریخی را دارید؟
در ص 1337 و در داستان مربوط به نامگذاری ( شیرویه) جناب فردوسی می فرماید كه:
نبود آن زمان رسم بانگ نماز
در حالی كه همین فردوسی در داستان های مربوط به زمان پادشاهی كیومرث و جمشید و ... نوشته است كه انان نماز میگزاردند!!!
حیف كه جناب فردوسی بزرگتر از ما بوده و حكیم و سخن ور است و ادب اجازه نمیدهد كه از ایشان انتقاد نمائیم، وگرنه از ایشان میپرسیدیم كه ای حكیم دانا، چه دشمنی با خسرو پرویز و شیرویه داری كه این بدبخت ها را متهم به بی نمازی مینمائی؟ نكند شما هم علاوه بر خسرو و شیرویه و فرهاد ،خود نیز خاطر خواه شیرین بوده و برای همین رقیبان را متهم به ترك صلاه می نمائی؟ اگر هم بوده ای ،ما شانس اورده ایم كه شما نیز همانند فرهاد تیشه را بر فرق مبارك خود نگوبیده ائید و گرنه ما بدوون شاهنامه میماندیم و نمیدانستیم به چه چیزی افتخار بكنیم!!! پس زنده باد فردوسی بزرگ كه لااقل دست به انتحار عاشقانه نزده است.
در ص 1375 و در مورد توبه ی خسرو پرویز میخوانیم:
چو ان جامه ها را بپوشید شاه به زمزم همی توبه كرد از گناه
ما در تبریز خودمان یك استخر و سونا به نام زمزم داریم. ولی بنده كه از چندین سال پیش مشتری انجا هستم ،هیچ وقت خسرو پرویز را ندیده ام. اما معلوم میشود ، این خسرو پرویز خان ، یك شخصیت خیلی اهل اخلاق و اصول و ارزش ها بوده كه با لباس _جامه ها_ وارد زمزم شده است كه كلیه شئونات و اخلاقیات را رعایت كرده باشد. شاید هم به این دلیل با لباس امده كه روی تن و بدنش (خالكوبی) داشته ،چون در ورودی استخر نوشته ( ورود افراد دارای خالكوبی ممنوع میباشد) !!! فكر میكنم همین طور بوده، چون خسرو پرویز از یك طرف ادم گردن گلفت و لات مسلكی بوده و از طرف دیگر ، عاشق شیرین خانم . پس بر این اساس امكان اشته است كه عكس ان علیا مخدره را به بازو ها و سینه اش خالكوبی نكرده و شكل یك قلب و یك تیر را هم ترسیم نكرده باشد. بی چاره فرهاد كه اگر می خواست خالكوبی بكند،باید شكل یك كوه بیستون، یك كله و یك تیشه را میكشید!!!
اگر هم منظور جناب فردوسی از زمزم همان چاه معروف مكه میباشد، باید به خسرو پرویز ایواللا گفت كه در صدر اسلام ، یواشكی به مكه رفته و حاجی شده است ان هم بدون ان كه اسلام اورده باشد!!! لابد پنهانی رفته كه بعد از برگشتن ، میهمانی ندهد. حق هم داشته ،آخر با این قیمت بالای گوشت ، برنج و ... و با این وضع و اوضاع غذاخوری ها ، حتی شاه هم با ( گنج باد اورده( نمیتوانسته از عهده ی مخارج بر اید!!!
در مورد نقش زنان در شاهنامه هر چه بگوئیم، كم گفته ائیم. آدم واقعا نمیداند قسم های حضرت فردوسی را باور كند و یا دم خروس را!!!
به هر داستانی كه در شاهنامه به زنان میرسد این حضرت نخست از حجب و حیا و پوشیدگی انان داد سخن میراند!!! اما به ناگاه علم افتاده و چهره واقعی این حضرت خود نمائی مینماید . زنانی مكه در پس پرده بوده و چشم هیچ محرم و نامحرمی بر انان نیفتاده ة به ناگاه پوست عوض میكند.
در مورد منیژه ، دختر افراسیاب ، پادشاه تورانی میگوید:
منیژه منم، دخت افراسیاب برهنه ندیده تنم افتاب
بلی جناب فردوسی از پوشیدگی و نامحرم گریز و پس پرده نشینی دختر های شاهنامه صحبت می كند، خیلی زود مشت خود را باز كرده و به اب میدهد. حتی مردهای لشكرهای چندین كشور بیگانه ، وصف تك تك اعضای تن و بدن این علیا مخدره را میكنند. اگر باور ندارید برگردید و داستان های زال و رودابه ، رستم و تهمینه، كاووس و سودابه، بیژن و منیژه و ... را بخوانید!!!
تازه این دختر خانم ها هم ، خانه پدری خود و هم كتاب ارزشمند شاهنامه را تبدیل به لانه فساد كرده اند. رودابه به زال پیغام می فرستد و او را به اتاق خودش دعوت میكند و به اندازه ای شوق و شور دارد كه پیشنهاد میكند زال راه پله را ول كند و كمند را هم كنار بگذارد و گیسوهای او را بگیرد و خودش را تا طبقه دوم خانه بالا بكشد!!!
تهمینه در موقعیتی به سراغ رستم می اید كه بنده جرات نمیكنم انرا دوباره بنویسم و تكرار كنم. منیژه ، سودابه و دیگران هم كه بدتر!!!
حالا با این همه هجوم فرهنگی و ... اگر دختر امروزی جرات به خرج بدهد و با یك پسر غریبه سلام و علیك ساده هم بكند، از طرف پدر و براد خویش و دیگران چنان تنبیهی می بینند كه ... !!!
بنده عقیده دارم دختر های شاهنامه ، همگی مشتری پرو پا قرص برنانمه ای كانال های ماهواره ای امریكایی و اروپایی ، ان هم كانال های خیلی خیلی بد هستند كه میتوانستند این قبیل اداهای زشت و منكراتی را یاد بگیرند و مرتكب بشوند. البته چون اینها اغلب شاهزاده و پولدار بودند، میتوانستند از ریسیورهاو دیش های پیشرفته و همچنین كانال های كارتی استفاده كنند!!!
لابد تا اینجا متوجه بوده ائید كه بنده همه جا از شاعر دانا و اندیشمند و بسیار بلند پایه و ارجمندمان منت دار بوده و از بابت به نظم كشیدن تاریخ نیاكانمان، توسط ایشان، منت دار بوده و سپاسگزار هستم. این ایشان بودند كه تاریخ پر افتخار ما را ثبت نموده و همچون میراثی ارزشمند برای ما به جا گذارده تا با خواندن ان بخندیم و به جهانیان ثابت كنیم كه سرزمین دلاور پرور ایران ، چه زنان و مردان اخلاق پرست ، پر عصمت، سرفراز، درستكار و غیره داشته است. باید از این حكیم فرزانه و فریخته و غیره تشكر و تقدیر به عمل اوریم .
اما برای حسن ختام از این استاد فرزانه گلایه ای نیز دارم. همه جهانیان میدانند كه دوران هخامنشی ، بزرگترین و پر افتخار ترین ایام تاریخ این سرزمین میباشد. لاكن چرا این استاد با همه ریز نگاری های خود كه گاه حتی به توصیف چگونگی شب زفاف نیز پرداخته است. نشانی از این برهه حساس و سرنوشت ساز ندارد؟ و از ( كوروش سخن نمیراند؟ چرا سخن از لشكر كشی ( كمبوجیه) پسر برومند و نور چشمی ( والبته نیمه دیوانه) كورش كبیر نمی اورد؟ مكر فتح مصر توسط ایشان،كمتر از عشق ورزی خسرو وشیرین است؟ مكر سخن راندن از حملات بشر دوستانه به این سرزمین تاریخی و ان تمدن درخشان ،ارزشی ندارد؟ مگر كشتن یك راس (گاو) در مصر ، از عبور از دریای خیالی مابین اصفهان و شیراز بی بهاتر است؟ مگر لشكر كشی (خشایار شاه ) فرزند فریخته داریوش گوش بر و چشم از كاسه در بیار، به یونان و دستور 12 هزار ضربه به دریا زدن ، برای تنبیه ان،خالی از لطف است؟
چرا و چرا و چرا این حكیم توانا این ها رویدادهای سرنوشت ساز و سرفرازی آفرین را در شاهنامه خود نیاورده است تا ما بیش از این از خواندن انها متبسم شده و به جهانیان مباهات نمائیمراستی یه شعر هم من از این چاخان گوی بزرگ شنیدم که میگه :
بسی رنج کشیدم در این سال سی---- به کلی فراموش کردم زبان مزخرف پارسی ( شما بخونید فارسی) 
همشهریان و همزبانان و دیگر عزیزان حاضر.......
مقاله ای که در این تایپیک ذکر خواهم کرد مربوط به ادامه مقالات جناب باخیش نیستند. ادامه مقالات ایشان هنوز از جانب آقای باخیش ارائه نشده و این مقاله ای که بنده ذکر کرده ام ، خود سواء از مقالات آقای باخش یک مقاله انتقادی است. 
کج اندیشی وفساد ا خلاقی درشاهنامه و فردوسی- چنگیز تیمورلو
دراین مقاله کللا از منابع کتابهای فارس زبانان استفاده شده است و امید آن میرود که زاویه دید جدیدی برای شناخت فرهنگ فارسستان باشد. !!!
فردوسی کیست...!!!!!؟؟؟؟؟
در منابع مختلف اسم فردوسی به صورت حسن بن منصور و حسن بن علی وحسن بن اسحاق آمده است.علت معلوم نبودن اسم پدرفردوسی برای ما روشن کننده بعضی حقایق میباشد.اکثر کسانی که اسم پدر فردوسی را با نامهای مختلف نوشته اند از شهر توس و شهرهای نزدیک توس بوده اند و به نحوی اسم او را از نزدیکان و آشنایان فردوسی سوال کرده اند .بدین ترتیب معلوم میشود که در شهر توس بر سر پدریت فردوسی متفق القول نبوده اند و در اصل این مساله قابل تامل است.
در همه منابع تاریخی بر فقیر و بیچیز بودن فردوسی تاکید شده است.با توجه به اینکه سرودن شاهنامه را در ۴۰ سالگی شروع کرده است میتوان نتیجه گرفت که این فرد تا ۴۰ سالگی شغل و پیشه نداشته و جوانی بی بخار و بیکار بوده است.هیچ جا در مورد کشاورزی و چوپانی و تجارت فردوسی کلمه ای نوشته نشده است.بدین جهت فردوسی شغلی را برگزید که همیشه دست به سینه جلوی اربابان وحاکمان باشد تا با مدح و ستایش آنها و با چاپلوسی نان شب خود را بدست بیاورد.
ریش سفیدان شهر توس به دفعات فردوسی را از شهر بیرون رانده بودند ،به خاطرمعلوم نبودن پدرش و بی بخاری و بیکاریش و چاپلوس بودنش حتی به هنگام مرگ نیز جنازه او را به قبرستان شهر راه ندادند و نعش گندیده اش در نهایت در باغ حیاط دخترش مدفون شد.
شاهنامه چیست ?
کتابی که از لحاظ اجتماعی وانسانی بی محتوا است و از نظر علمی و تاریخی نیز بدون منبع است و سندیت ندارد.از نظر اجتماعی فقط صد بیت شعر از فردوسی موجود است که آن هم شکایت شاعر از مردم و پادشاه است که به وی آب و غذا نمیدادند.
اکثر شاعران هم عصر فردوسی دروغ گو و یاوه گوئې او را نوشته اند.از آن جمله شاعر معروف همان دوره فرخی سیستانی ،مصراع زیر را گفته است : گفتا که شاهنامه دروغ است سربسر.
فرید الدین عطار نیشابوری در کتاب اسرارنامه نوشته است : چون فردوسی فقط در مدح حاکمان عمر سپری کرده است ،خواندن شاهنامه برای هر فرد عاقلی بدعت و ضلالت است.
معزی نیشابوری میگوید :
من عجب دارم زفردوسی که تا چندان دروغ از کجا آورد و بیهوده چرا گفت این سمر
شاعر انوری ،در ابیاتی ناقص العقل بودن فردوسی و پست بودن شاهنامه را چنان بر زبان آورده است:
در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر هر کجا آمد شفا شهنامه گو هرگز مباش
از محققان معاصر نیز احمد شاملو بر شاهنامه ایراد گرفته است.
دکتر حسین فیض اللهی ،شاهنامه را غیر علمی ،دروغ و اشاعه دهنده مفاسد اخلاقی و خوانوادگی بیان کرده است
سلطان محمود غزنوی خطاب به فردوسی گفته است : شاهنامه تو چیزی نیست که ،یک قاطرچی در ارتش من از صد رستم دستان تو پهلوانتر است.
از بیتهای مشهور شاهنامه :
اگر سر بسر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم. ،حرف فردوسی یا شاهنامه نیست و این جملات را مردم توران به پادشاه خودشان افراسیاب گفته اند .در شاهنامه بخش کامل این بیت چنین است :
چنین گفت لشکر به افراسیاب که چندین سر از جنگ رستم متاب
نه کیخسرو آباد ماند نه گنج نداریم از این جنگ کردن به رنج
اگر سر بسر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم
خانواده در شاهنامه :
در شاهنامه هر کجا سخن از خانواده است به وفور میبینیم که پدر با دختر خود یا پسر با خواهر خود ازدواج میکند.و یا اینکه هر وقت از زن صحبت میشود ،کاملا خاﺌن به شوهرش نشان داده میشود.برای نمونه ابیات زیر را میخوانیم :
زنان مهتران و نامداران بزرگان جهان و کامداران
اگر چه شوی نامبردار دارند نهانی دیگری را یار دارند
در جاهای دیگر شاهنامه تاکید میشود که ،اگر در فارسستان خوانواده ای دو بچه داشته باشد،هر کدام از یک پدر است .درابیات زیر فردی به نام شهرو ۳۲ بچه دارد ولی پدر همه آنها فرق میکند :
بچه بودست شهرو را سی و اند نزادست او از یک شوهر دو فرزند
یکایک را زناشایست زاده به دایه دایگانی شیر داده
در داستان دیگرشاهنامه ،بهمن پادشاه فارسستان به دختر خودش به نام هما عاشق میشود و هما از بهمن پسری به دنیا می آورد که نامش را دارا میگذارند و بعد نیز پادشاه میشود.در این رابطه ابیات زیر را میخوانیم :
یکی دخترش بود نامش همای هنرمند وبا دانش و پاکرای
همی خواندی وراچهرزاد زگیتی پدیددار او بود شاد
همای دل افروز تابنده ماه چنان بود و آبستن آمد زشاه
تحقیقات نشان میدهد، ۳۲ مورد روابط زنان و مردان در شاهنامه اشاره شده است که ۹ مورد آن با عرف معمولی بوده است و۱۱ مورد آن تصاحب زنان و دختران دهقانان و کارگوان بوده است.۶ مورد ازدواج پدر با دختر ،پسر با خواهر یا مادرش بوده است.۶ مورد دیگر آن نیز خیانت زن به شوهرش بوده است.با توجه به آمار فوق نتیجه میگیریم که در فارسیان قدیم ۸۲% مساله ازدواج غیر اخلاقی و توام با وحشیت بوده است.
مرگ فردوسی :
در سن ۸۲ سالگی مرده است.مردم شهر توس به خاطر معلوم نبودن پدرش و بیبخار و چاپلوس بودنش ،جنازه فردوسی را به قبرستان شهر راه ندادند .چند روز جنازه در خانه ماند و گندید .نعش گندیده را در حیاط باغ دخترش چال کردند (دفن
در زمان حکومت تیموریان ،امیر تیمور پایش را بر روی قبر فردوسی گذاشته و میگوید :تو که در مورد توران(ترکها) بد میگفتی ،الآن بلند شو و ببین که ترکها چکاره هستند و فارسها چکار میکنند.(منظورش امپراتوری ترکها از چین تا بالکان ) و(زیر دست بودن فارسان ).بعد نیز دستور داد تا قبر را خراب کرده و آب رودخانه را از روی آن رد کنند .
جای دقیق چال شدن فردوسی معلوم نیست.قبر فعلی در سال ۱۳۴۳ توسط تعدادی فارس صفت بنا گردید .محمد علی فروغی و حسن تقی زاده در راس آنها بودند.و در سال ۱۳۴۷ این بنا تعمیر و تجدید شد
cengizteymurlu@yahoo.com
منابع و ماخذ:
تاریخ ادبیات ایران ،ذبیح الله صفا ،جلد اول*
اسرارنامه فرید الدین عطار نیشابوری*
*ویس و رامین ،فخرالدین اسعد گرگانی
*بر چکاد شاهنامه،محمد روایی ،تهران ۱۳۸۰
*دیباچه شاهنامه ،مول ژول ،تهران ۱۳۶۹
همشهریان و همزبانان و دیگر عزیزان حاضر.......
مقاله ای که در این تایپیک ذکر خواهم کرد مربوط به ادامه مقالات جناب باخیش نیستند. ادامه مقالات ایشان هنوز از جانب آقای باخیش ارائه نشده و این مقاله ای که بنده ذکر کرده ام ، خود سواء از مقالات آقای باخش یک مقاله انتقادی است. 
فردوسی یكی از بنیانگذاران شوونیزم در ایران
فردوسی یكی از بنیانگذاران شوونیزم در ایران است و شاهنامه او قرنهاست كه در جهت كوبیدن ملل غیر فارس بكار می رود . در مورد سروده شدن شاهنامه بعضی ها می گویند قرار بود فردوسی شاهنامه را از قرار بیتی یك دینار برای سلطان محمود ترك غزنوی به رشته نظم در آورد . فردوسی بعد از سرودن شصت هزار بیت چون عوض دینار ( طلا ) ، درهم ( نقره ) ، گرفت از صله محمودی دلتنگ شد . سلطان از رفتار او غضبناك گردیده دستور بازداشت او را صادر كرد .
“فصیحی” در كتاب خود بنام مجمل فصیحی « اشاره ای دارد كه وقتی سلطان محمود میخواست برای قضای حاجت به دست شویی رود فردوسی [ دم مستراح ] روی پای سلطان افتاد و تضرع نمود . سلطان كمی آرام شد . » ( 1 )
بعد از مرگ فردوسی نیز یكی از دانشمندان عصر بنام ابولقاسم كرگانی كه می دانست فردوسی :
به مدح گبركان عمری به سر برد چو وقت رفتن آمد بی خبر مرد ( 2 )
به نوشته نظامی عروضی جلوی تابوت فردوسی را گرفت و « گفت من رها نكنم تا جنازه او در گورستان مسلمانان برند كه او رافضی بود و هر چند مردمان بگفتند با آن دانشمند در نگرفت » ( 3 )
« زین العابدین شیروانی » در” ریاض الساحه” ، می گوید : « شیخ ابولقاسم كورگانی قدس سره بر جنازه حكیم فردوسی نماز نكرده كه او عمر عزیز خود را در مدح محبوس صرف نموده » است ( 4 )
بالا خره چون مسلمانان نگذاشتند نعش فردوسی را در گورستان مسلمانان دفن كنند او را در ملك خود دفن كردند .
در سال 1306 شمسی مطابق با 1927 میلادی كه شمشیر و شوشكای قزاقی رضا خانی از چپ و راست می برید تصمیم گرفته شد برای فردوسی مقبره ای ساخته شود . گور فردوسی قبلاً توسط چند مستشرق فرانسوی كشف شده بود . !! ماجرای كشف قبر فردوسی خیلی ساده است . !! « در زمانی كه آصف الدوله شیرازی والی خراسان بود چند نفر مستشرق فرانسوی [ !! ] به طوس آمده از روی آثار تاریخی [ !! ] تشخیص دادند كه تپه [ !! ] بر آمده وسط باغ قائم مقام ، جای مقبره فردوسی است [ !! ] لهذا آصف الدوله دو اطاق خشت و گلی برای عملیات ساخت كه بعد تركیب ساختمان مقبره فردوسی را بدهد ، درین ضمن از حكومت افتاد و آنجا هم به حال خود ماند » ( 5 )
گور فردوسی كه به همین سادگی با گمانه زنی چند مستشرق فرانسوی با دیدن یك تپه برآمده !! در وسط باغ قائم مقام كشف و به دولت ایران دو قبضه تحویل شده بود نیاز به تعمیرات اساسی داشت و بدین جهت در 29 تیر مجلس شورای ملی دستور داد از محل صرفه جوئی بودجه مجلس بیست هزار تومان برای مقبره فردوسی اعتبار اختصاص دهد ولی « متدرجاً معلوم شد مطابق نقشه ای كه در نظر گرفته اند 60 هزار تومان تمام می شود » ( 6 )
كش و قوس دولت با مجلس شورای ملی ادامه داشت و پشت سر هم بودجه برای ساختن مقبره فردوسی در خواست می شد . متولی ساخت مقبره « اسدی » ( مصباح السلطنه ) نایب التولیه
آستان قدس رضوی بود . این شخص كه پدر زن پسر فروغی نخست وزیر فراماسون رضا خانی بود عوض رسیدگی به امورات « آستان قدس » بیشتر به مسائل « آستان غیر قدس » !! یعنی بر پایی مقبره فردوسی مشغول بود .
در تاریخ 17 خرداد 1309 مطابق با 1930 لایحه دیگری برای تأمین بودجه مقبره به مجلس برده شد كه این بار با مخالفت جدی آقای فیروز آبادی روبرو شد . او در مخالفت با این بودجه خواستن های مكرر گفت : « فردوسی اشعاری گفته ، ملت هم در مقابل قدردانی كرده ، شاید هفتاد ــ هشتاد هزار تومان تا بحال خرج مقبره اش شده باشد . باز هم سزاوار است با اینهمه مخارج ضروری كه ما داریم این نوع مخارج را متحمل شویم ؟ اگر از این پول یك كارخانه دایر بشود بهتر است یا خرج مقبره فردوسی بشود ؟ تا بحال صد هزار تومان خرج شده باز هم اجازه اعتبار میخواهند ؟ » ( 7 )
فردوسی برای بعضی ها بقدری « بت » شده بود كه « بت پرستان ” حتی حاضر بودند به خاطر فردوسی رشوه گرفته !! و رشوه گرفته شده را در پی بنای مقبره فردوسی كار سازی نمایند بطوریكه جریان یكی از این رشوه خواریها به روزنامه ها نیز كشید . روزنامه اطلاعات مورخه 25 شهریور 1309 مطابق با 1927 میلادی می نویسد :
« هفته گذشته یكی از آقایان منتظر الوكاله [ واژه جالبی است . عوض اینكه مردم انتخات كنند آنزمان دولت انتخات كرده به مجلس كه نامش را رضا خان « طویله » گذاشته بود می فرستاد ] … به تصور اینكه احراز مقام نمایندگی را با تشبث و رشوه می توان بدست آورده مبلغ دو هزار و پانصد تومان [ شاید به پول امروزی 25 میلیون تومان ] به وسیله شخص دیگری برای آقای تیمور تاش وزیر دربار ارسال می دارد . آقای وزیر دربار بدواً از این رویه و طرز فكر ، فوق العاده متغیر و عصبانی شده و با تشدد و تغییر زیادی پول را برای صاحبش بر میگردانند .
فردای آن روز فكر جدیدی برای ایشان پیدا می شود به این ترتیب : به شخصی كه حامل وجه مزبور بوده اطلاع میدهند كه وجه را بیاورید ، قبول می كنم . شخص مزبور فردا صبح وجه را با عجله تمام آورده تحویل می دهد ، در همان ساعت بجای تلگرافی كه بخیال آقای منتظر الوكایه باید برای كمك و مساعدت او مخابره شود ، تلگرافی حاضر بوده و به ایالت خراسان مخابره می شود . تقریباً به این مضمون : « ایالت خراسان … آقای … مبلغ دو هزار تومان به عنوان رشوه برای من فرستاده است كه نسبت به او كمك شود ، این پول خیلی به موقع است كه صرف تعمیر مقبره فردوسی ، كه مبلغی كسر دارد بشود » ( 8 )
البته این مشتی از خروار است كه پولهایی بعنوان تحفه و هدیه و رشوه به جناب آقای تیمور تاش ــ وزیر دربار رضا خان ــ تقدیم می شد و ایشان نیز پولهای كم مبلغ را برای اثبات صداقت خویش چنین در بوق و كرنای تبلیغات می انداخت والا جریان رشوه های 9 هزار لیره ای از حاجی امین ، داخل در این بوق و كرنا نبود و بدین جهت نیز پس از رو شدن دستاویزی گردید كه بخاطر آن تیمور تاش به پنج سال زندان و پرداخت 9 هزار لیره و دویست هزار ریال جریمه در دادگاه محكوم شده و به زندان رفته و عاقبت با آمپول هوای تزریقی توسط پزشك احمدی به جایگاه از پیش تعین شده خود در آن جهان فرستاده شد.
مسئله ساختن مقبره برای فردوسی در اثر تبلیغات شوونیست های رضا خانی بقدری اوج گرفته بود كه حتی كار به چاپ « بلیط های بخت آزمایی » نیز كشید و ” بلیط هایی برای تكمیل ساختمان آرامگاه فردوسی چاپ گردید كه بهای آن ده ریال و بزرگترین جایزه آن بیست هزار تومان بود كه برنده آن نیز دو نفر ارمنی !! تبریزی بودند كه به عللی از پرداخت آن نیز خود داری شد . از مجموع یكصدوشصت هزار تومان حاصله هفتاد هزار تومان آن نیز برای مصرف فردوسی در نظر گرفته شد .
بالا خره مقبره فردوسی با پولهای حلال و حرام دولت و ملت !! كه ابر و مه و خورشید و فلك را بكار گرفته بودند ساخته شد تا « رضا خان پالانی گرجی نژاد » !! در روز 20 مهر 1313 مطابق با 1936 میلادی قیچی طلا ! را از سینی مرمری ! برداشته و در حالیكه نشئه تریاك كشیده از وجناتش می بارید با شادی و شنگولی خاص نوار سه رنگ را بریده و آرامگاه فردوسی را افتتاح نماید . در حالیكه در زمان افتتاح مقبره ، تیمور تاش وزیر رشوه گیر رضا خان كه آنهمه برای ساختن مقبره تلاش كرده بود یك سالی بود كه توسط رضا خان كشته شده و اسدی نایب التولیه آستان قدس رضوی در انتظار مرگ بسر می برد كه بالا خره در تیر ماه 1314 ( تابستان 1935 ) طبق حكم دادگاه نظامی به اعدام محكوم و چندی بعد به پیش دیگر بازیگر مقبره فردوسی فرستاده شد .
اما سرنوشت آرتیست اصلی فیلم طولانی « وطن فروشان » یعنی رضا خان تفاوتی با سایر بازیگران مقبره سازان نداشت چه با ورود نیروهای انگلیسی و روسی از شمال و جنوب به ایران در جنگ جهانی دوم ،انگلیسها اعلام كردند همانطوریكه شاه را آورده بودیم همانطور هم می بریم لذا به رضا خان دستور كوچ !! دادند . وقتی رضا خان به خود آمد كه « فیلم » تمام شده بود و وقت خدا حافظی با صارم الدوله مسعود قاجار فرزند ظل السلطان در اصفهان بود . رضا خان در آخرین دیدار خود در حالیكه خود را به بغل صارم الدوله مسعود قاجار انداخته بود با آه و حسرت از گول خوردن خود توسط انگلیسی ها و به « بازی » !! گرفته شدن توسط آنان با ناله جانسوز گفته بود :
« ــ مسعود ! دیدی آخر ما را گول زدند » ( 9 )
كه جا داشت مسعود نیز بگوید آخر !! نه از اول !! از همان زمانی كه توسط اردشیر جی ریبورتر جاسوس انگلیسی و آیروساید ژنرال انگلیسی به خدمت انگلیسها در آمدی تو را گول زده بودند . بالاخره در كرمان بود كه “سیاهپوش فرمانده لشكر كرمان شرفیاب و مقدار دویست لوله تریاك اعلای ماهان كرمان را - كه گویا از اداره اقتصاد گرفته بود ــ در یك جعبه لفافه پیچ به عنوان هدیه تقدیم كرد » ( 10 )
و او نیز به عنوان « جعبه ای كه خاك مقدس ایران را در خود دارد » !! به تبعیدگاه خود برد و بدین ترتیب با مرگ در تبعیدگاه افریقا او نیز همچون سایر بازیگران مقبره ساز به جزای اعمال خود رسید و تاوان تحمیق مردم را بدان صورت پس داد .
منابع :
1ــ مجمل فصیحی ، تصیحیح محمود فرخ ، ج 2 ، ص 133 به نقل از شاهنامه آخرش خوش است ، باستانی پاریزی ، موسسه انتشارات عطائی ، تهران ، 1373 ، ص 286
2 ــ سر چشمه های فردوسی شناسی ، محمد امین ریاحی ، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی ( پژوهشگاه ) تهران ، 1372 ، ص 261
3 ــ چهار مقاله ، احمد بن عمر بن علی نظامی عروضی سمرقندی ، در حدود سال 550 هجری قمری ، باهتمام و تصحیح و مقدمه محمد قزوینی ، كتابفروشی زوار ، از روی چاپ 1327 هـ . ق قاهره ، تهران ، ص 49
4 ــ ریاض السیاحه ، قطب العارفین مولانا میرزا زین العابدین شیروانی ، تصحیح و مقابله مرحوم اصغر حامد ربانی با مقدمه حسین بدرالدین ، انتشارات سعدی ، تهران ، ص 272
5 ــ یاداشت های ارباب كیخسرو شاهرخ به نقل از شاهنامه آخرش خوش است ، ص 286
6 ــ از نطق عطاء الملك روحی ، 4 تیر ماه 1309 به نقل از شاهنامه آخرش خوش است ، ص 289
7ــ روزنامه اطلاعات ، مورخه 17 خرداد 1309 ، به نقل از شاهنامه … ، ص 295
8 ــ همانجا ، همان منبع ، صص 290 ــ 289
9 ــ رضا شاه در آینه خاطرات ، ص 343 ، به نقل از شاهنامه … ، ص 456
10 ــ مرد امروز شماره 16 مورخ 2/2/1323 به نقل از كتاب گذشته چراغ راه آینده به نقل از شاهنامه … ص 463
قلاده تو رو کی باز کرده و فرستادت اینجا پسرم؟ 

تو دیگه چرا مثل اون شاعر منفور و چاخن سرایتان داری پارس میکنی و اعصاب مارو خط خطی میکنی
فارس سگ عزیز، اگه دفاعی از فردوسی داری بیا و ازش دفاع کن! پارس نکن فارس dog عزیزم 


