| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
134
|
1114
|
88/4/14 (22:50)
|
|
||
|
|
11
|
33
|
90/7/6 (21:48)
|
|
||
|
|
2
|
44
|
90/7/5 (19:33)
|
|
||
|
|
1
|
31
|
90/6/27 (07:57)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
90/6/27 (07:56)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
89/2/28 (00:05)
|
|
||
|
|
1
|
29
|
89/2/6 (20:27)
|
|
||
|
|
10
|
85
|
88/10/5 (12:36)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
88/6/28 (10:16)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
88/6/28 (10:13)
|
|
||
|
|
3
|
64
|
88/6/12 (13:49)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
88/6/2 (00:04)
|
|
||
|
|
52
|
233
|
88/5/19 (16:59)
|
|
||
|
|
4
|
48
|
88/4/30 (23:21)
|
|
||
|
|
2
|
17
|
88/4/8 (16:58)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
88/4/8 (13:37)
|
|
||
|
|
29
|
141
|
88/3/23 (17:46)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
88/3/20 (14:33)
|
|
||
|
|
34
|
142
|
88/3/17 (22:20)
|
|
||
|
|
5
|
60
|
88/3/10 (14:38)
|
|
فردوسی چاخان سرائی كه جز ننك چیزی به همراه نداشته است. ننك با حذف كردن از بین نمیرود. دوستان مدعی و گزافه گوی، اگر توان پاسخ گوئی دارید در خدمتتان هستم. هر كلامی كه اورده ام با سند و بر اساس نوشته های این فردوسی كافر و بی ایمان است. تمامی نوشته هایم بر اساس مستندات حضرت ایشان میباشد.
تا حالا از فردوسی زیاد خوانده ایم . حال به نوعی دیگر با او نرد بازی میكنیم.
در طول تاریخ بوده اند انسان هایی كه یك شبه ره صد ساله پیموده و در تاریخ ماندگار شده و سری در میان سر ها برای خود یافته اند. یكی( سر) شده ان دیگری (حكیم) شده و یكی دیگر هم( لسان الغیب) و لاغیر.
بالاخره هر حكمی دارای حكمی است و نمیتوان بدون دلیل هر كس را لایق هر ادعائی دانست . در این میان چه بسا حكیم ها و علامه های معروف خودمان نیز به دور از این استثنا نیستند. عالمانی كه حتی با وجود نداشتن سیكل به درجه مفخرانه دكترا و علامگی رسیده اند و عده ای تجزیه طلب و ضد نقش گربه ملوس به تخریب و خدشه دار این چهره های نمادین ،تاریخی و ماندگار كرده اند. در این میان این بی هویتان و وطن فروشان حتی به مقام فاخر و خلل ناپذیر حضرت( فردوسی) نیز دست یازیده و به ایشان و شاهنامه وحی گونه ایشان شك و گمان برده اند و با تشویش افكار عمومی و ریختن اب در (اسیاب خلیفه عباسی) و جاسوسی به نفع( رژیم منحوس سلطان محمود غزنوی) و با استعانت از( نسخه چاپی مسكو شاهنامه) سعی در اثبات ادعاهای خود دارند. در این میان جناب اقای ( حمید آرش آزاد) ادعا مینمایند كه گاف هایی برای حضرت فردوسی گرفته و جالب انگه در این میان از شاهنامه سند می اورد. حال این شما و این گوشه هایی از نوشته های این جناب.
((((فردوسی به اندازه ای در علم جغرافیا ،به قول معروف از بیخ عرب بوده كه در شاهنامه و در صفحه ی 31 می نویسد كه مادر فریدون پسرش را به كوه البرز در هندوستان برده است.
جلل الخالق!!! البرز در هند بوده و تا حال هیچ احد الناسی به خود جرات نداده كه ادرس به این سر راستی را از شاهنامه برداشته و به البرز رفته و دماوند هند را فتح نماید و به عنوان اولین فاتح دماوند هندی در تاریخ ثبت نماید.
حال اینكه در كشور عزیزمان به لطف یاری مسئولان همیشه در سفر، همه بچه های چهار ساله نیك میدانند كه بوركینافاسو در كجا واقع است و ونزوئلا چند ساندویجی دارد و بهترین فلافل پز سوری در كدام خیابان شام است.
حال جای تعجب است كه حضرت فردوسی و این حكیم دانا چگونه به این ادراك رسیده و بودن البرز در هند را یافته اند كه ،هنوز این همه مسئولین جهانگردمان نتوانسته اند قدم بر ان گذاشته و خواهر خواندگی ان را با دماوند خودمان جاری نمایند؟
شاید در این میان حكیم دچار اشتباه شده و نتوانسته از امیر تیمور ادرس دقیق بگیرد امیری كه بیش از 17 بار به هند لشكر كشیده بوده است.
شاید در این میان حضرت حكیم دچار اشتباه و تناقض در چهار جهت اربعه شده و یا اینكه دویز مواد مصرفیشان كمی بالا بوده است؟
در دو صفحه بعد حضرت ایشان تمامی تلاشی كه تاریخ پژوهان و تاریخ سازان و تاریخ یابان وطنی ، با كمك دانشگاههای اروپایی و امریكائی انجام داده را بر باد میدهد و با یك عقیده انحرافی و توطئه امیز رنگ پرچم ایران زمان( فریدون) را سه رنگ سرخ، زرد و بنفش بیان مینماید!!!
در صفحه 34 امده است كه فریدون بعد از قتل پدرش و اوارگی خودش و مادرش ،صاحب دو برادر میشود!!! واقعا خانم فرانك (مادر فریدون) شانس داشتند كه در ان زمان قانون از كجا اوردی هنوز تصویب نشده بود . وگرنه ، با رعایت تمامی شئونات یقه محترمشان را گرفته و در مراكز ذی صلاح در مورد اینكه این دو پسر را از كجا اورده و پدرشان !!! حضرت پدر فریدون در كجا همانند صدام حسین خود را مخفی ساخته بوده اند و یا اینكه شاید ایشان نیز از جای و مخفیگاه بن لادن خبر دارد ، به ابو قریبه و گوانتانامو برده میشدند.
ای كاش گاف های حضرت فردوسی به همینجا ختم میشد . ولی معلوم نیست كه ایشان چه سر و سری با عوامل اشغالگر و یا رژیم اشغالگر قدس دارند كه سعی میكنند كه اثبات نمایند كه اروند رود همان دجله میباشد و شهر بغداد در زمان فریدون وجود داشته و با توجه به اشغال عراق و بغداد ،در افكار عمومی جا بیندازد كه ایران توسط عوامل امریكائی اشغال شده است!!! و به نحوی قرار داد 1975 الجزایر را مشكوك بنمایاند.
یكی نیست از این استاد بپرسد كه این اروند چه بدی در حق تو كرده كه ان را به بغداد می اورد و دو دستی تحویل امریكائی ها میدهی و انجا را به اشغال انان در می اوری؟ و نیروهای القاعده را مجبور به عملیات انتحاری مینماید؟
بیچاره فریدون ،عوض ان كه با یكی از تورهای سیاحتی بخواهد به ایران بیاید، از بغداد به بیت المقدس میرود و از انجا به سوی ایران راهی میشود.
خدائی ، شما در كجا چنین حكیم همه چیز دان سراغ دارید كه حتی از علم جفرافی هیچ نمیداند و حال ان كه ادعای دانائی و شاهنامه وحی گونه ایشان گوش عالم را كر مینماید ؟ بیچاره فریدون كه برای رسیدن به ایران ، لقمه را سه بار دور سر خود میچرخاند و انگاه در اوج ناچاری لقمه را در دهان میگذارد. و جالب ان كه ضحاك در صفحه 38 برای پیدا كردن و كشتن فریدون ،عازم هندوستان میشود.
حال ما این ادعای خود را چه كنیم كه عمری فریاد زده ایم كه ایران باستان همه جای دنیا را شامل میشده اند ، و هنوز در زمان فریدون و ضحاك ، كره زمین تقسیم نشده بود و همه جای این كره ایران بود.حال ان كه ضحاك برای رسیدن به ایران،از 7 كشور میگذرد.؟
ای حكیم ، خدا از تو نگذرد،اخر چرا چنین گافی را داده ای ؟ حال ما با این گاف تو چه كنیم و چه خاكی بر سر خود بریزیم؟
با این همه ادعا، در مورد پیشرفت علم و دانش در میان ایرانیان ،تو نمیدانستی كه دماوند از رشته كوههای البرز است ؟ یا اصلا نمیدانستی كه ضحاك فریدون را در كدام غار معروف و بی نام مخفی كرده است؟
حكیم در نقل تقسم جهان توسط فریدون، بین سه فرزندش در صفحه 46 میفرماید كه( روم )و (خاور) به (سلم رسید)!!! راستش این حكیم حتی دست چپ و راست خود را نیز نمیشناسد و حتی چهار جهت اصلی را نیز نیك نمیداند. اگر با این ادعای ایشان در ان زمان ایران مركز زمین بوده است!!! ان وقت باید (روم) در (غرب) و یا (باختر) باشد و اصولا خاور در اینجا معنی ندارد . مگر انكه بخواهیم نتیجه بگیریم كه حضرت فردوسی همانند جغرافی دانان انگلیسی بعد از جنگ جهانی دوم با این تقسیم بندی ، مرزهای غلط ایجاد مینماید تا فردا ملت ها را به جان هم بیندازد !!!!
در صفحه 51 (تور) و (سلم )همراه لشكریانشان به دیدار هم شتافته و در یك جا جمع میشوند. در قسمت های قبلی همین كتاب امده است كه( تور) در (چین و توران) و( سلم) در( روم و خاور) بودند و ایران در میان انان قرار داشته است. حال سئوال این است كه (تور) و( سلم) چگونه به دیدار هم رفته اند و لشكریان خود را همراه برده اند كه (ایرج) و (فریدون) از عبور انان از خاك ایران خبردار نشده اند؟ شاید در ان زمان برق رادارها قطع بوده و این دشمنان خبیث از فرصت استفاده كرده و از رادار گریخته اند. حال باید این بی عرضگی را به گردن رژیم قبلی كه همانا (ضحاك) است می اندازیم تا خللی به فراست( فریدون و ایرج) وارد نشود.
در صفحات 51 و 52 متوجه میشویم كه (سلم )از( فریدون و ایرج) عصبانی بوده است . ولی با كمال تعجب ، می بینیم كه (تور) (ایرج )را میكشد. نكند در ان روز فردوسی عینك به چشم نداشته اند و( سلم) را( تور) دیده اند؟ راستش ، همه پروفسورها و دانایان كم حواس هستند و شاید در زمان چاخان بافی حضرت حكیم دچار حواس پرتی شده بوده اند؟
در صفحه 55 بار دیگر حضرت فردوسی تمامی گذشته تاریخی مان را به باد فنا داده و تمام علوم مكشوفه قدیم و جدیدمان را زیر علامت سوال میبرد. در این جا، فریدون به نوه اش منوچهر،( پسر ایرج)، چیزهای با ارزشی از قبیل (اسب تازی)،( خنجر كابلی)،( شمشیر هندی)،( جوشن رومی)،( سپر چینی) و ... میدهد.
ای دل غافل، حضرت حكیم دست میزار!!! دمت گرم بابا!!! ای واله.
ما را ببین كه هر سال چندین و چند مراسم ، بزرگداشت و نكوداشت، تجلیل و غیره برایت برگزار میكنیم و به حضرت عالی درود میفرستیم كه عجم را زنده كردی، شاخ غول را شكستی، ملتی را از نابودی نجات دادی و ....
مرد حسابی! ما حال كه چیزی نداریم به كنار. یه عمر پز دادیم كه ما همه چیز داشتیم و صنعت و علم اول دنیا مال ما بوده و اعراب و تركان و تاتاران و اسكندران و مغولان امده و برده اند. تو یكی با این شعرت همه را بر باد دادی و میخوای ثابت كنی كه ما از اول هیچی نداشتیم و همه انچه میگوئیم دروغ است و چاخان میكردیم؟
نالوطی! میخوای ثابت كنی كه ما از قبل هم هواپیما و هلی كوپتر و ضد دریائی هسته ای نداشته ایم و میخوای همه چیز را لو بدی؟
میخوای بگی كه حكایت ما همان حكایت ملا نصرالدین است و در جوانی هم كاره ای نبوده ایم ؟ میخوای ثابت كنی كه شاهان پر قدر و توانایمان نیز ابزار الاتشان را از دیگر جاها به عاریت میكرفتند؟ یعنی اینجوری میخوای با ابروی ما بازی كنی؟ باشه دستت درد نكنه. من هم میدونم چه جوری گاف های دیگه ای از تو بگیرم و بی ابرویت كنم. حال منتظر باش تا صبح دولتت بدمد.
قسمت دوم
دوستان دوباره و چند باره سلام
از حق نگذریم، درست است كه فردوسی غرب و شرق را خوب نمیشناسد و نمیتواند از هم تشخیص دهد و روم به آن اظهرالشمسی را به خاور منتقل میكند، اما الحق و الانصاف ، افكار ضد غربی خوبی دارد. برای مثال در ص 55 سلم و تور را می خواند و به انان هدایای گران قیمتی تقدیم میكند. اما دلیل ان معلوم نیست به چه علت این هدایای قیمتی را از (گنج خاور) یا همان غرب سابق و در واقع از خزانه ی رومی های بدبخت میدهد!
در ص 59 بار دیگر شاهد گاف جغرافیائی دیگر از حكیم ابوالقاسم فردوسی میشویم گافی درست و حسابی كه دیگر حرص استاد شاهنامه خوان و شاهنامه پژوهی چون( گزازی )را نیز شاید به لرزه در آورد. در اینجا زمانی كه سپاهیان (سلم و تور ) میخواهند به ایران حمله كنند . اصولا بایست (سلم) از غرب و( تور) از شرق اقدام به این كار نمایند و برای آن كه سپاهیان سپاه خود را با هم هماهنگ كنند یكی باید از داخل ایران عبور نموده و به هم بپیوندند ولی با معجزه حضرت فردوسی هر دو سپاه با هم یكجا و از یك مسیر بر سپاه ایران حمله ور میشوند.
دوستان خدائی ، جوك با مزه تر از این میشد تعریف كرد ؟ واقعا بایست به حضرت فردوسی از بابت این نوع دیپلماسی دست میزار گفته و از بابت این كشفشان، ایشان را به طور مادام العمر وزیر امور خارجه نمود تا مشكلات سیاسی و جغرافیائی جهان را به این سهولت حل نمایند. در این صورت برای رفتن به تاجیكستان به راحتی میشود از ونزوئلا و یا نیكاراگوئه رفت و كلی جهان پیمائی نموده و خوش به حال شد.
حضرت فردوسی ادعا مینمایند كه جنگ بین سپاه (منوچهر) از یك طرف و سپاهیان (سلم و تور) از طرف دیگر ، در( هامون) اتفاق افتاده است. طبق نقشه های جفرافیائی امروزه، جنگ بایست در بخش مركزی ایران رخ داده باشد. زیرا كه توران _ سرزمین تركان_ در ان سوی رودخانه جیحون و در شمال شرق ایران و روم سمت شمال غربی است و به دریای خزر یا خلیج نزدیك نیستند. در واقع با مطالعه صفحات بعد میبینیم كه جنگ میان ایران و توران در(ری) اتفاق می افتد. اما در بخش پایانی همین جنگ میبینیم كه سلم میخواهد به (دژ) در داخل دریا فرار بكند و دریا هم از هامون دور نیست. نكند لاین ادم به یك جای خشك در وسط (جاجرود) فرار كرده و حكیم دانائی چون فردوسی دگر باره دچار توهم شده و ان را دریا دیده است. راستش ما كه در اطراف (ری) دریائی سراغ نداریم تا محل مورد ادعائی حضرت عجل را در خود داشته باشد.
(سام) در( زابل) است و همسرش یك پسر سفید موی میزاید. پهلوان سام از این بچه(زال) خوشش نمی اید. میخواهد او را سر به نیست كند و او را خوراك جانورها و لاشخورها نماید. او بچه را برمیدارد و در نزدیكی (البرز) می اندازد!!! این هم از عقل و هوش و شعور پهلوان افسانه ای ما!!!
یكی نیست به این ابله بگوید كه حتی احمق ترین افراد میدانند كه برای راحت شدن از شر هر چیزی میتوان دو سه كوچه پایین تر انداخت. كدام ادم عاقلی فاصله (زابلستان) تا دامنه (البرز) را با اسب می پیماید ، آن هم برای انداختن یك نوزاد شیرخوار؟ اگر هدف او كوه بوده ،مگر در آن نزدیكی ها كوهی وجود نداشته؟
ما را ببین كه از زمان روی كار آمدن سلسله جلیله پهلوی سینه خود را جلو میدهیم و فخر میكنیم كه در زمان های قدیم همه دنیا مال ایران بوده و همه را بایست دو باره به دامن مادری خود بازگردانیم. ما ادعا می كنیم كه كابل و افغانستان هم بخشی از سرزمین مادری بوده است كه یهو جناب تجزیه طلب بزرگ (فردوسی) در ص 74 مدعی میشوند كه( كابل )خود كشوری بوده و سلطان و پادشاهی به نام (مهراب) داشته است!!! این هم از چاخان های افتخار آمیز ما كه حضرت فردوسی بدون رو در باستی مشت ما را باز مینمایند.
در صفحه 75 اتفاق دیگری رخ میدهد كه ثابت میكند كه همه دختران و زنان یه جورائی در انحراف بوده و با خیلی ها ارتباط داشته اند. چنانكه مردان غریبه از تك تك اعضای بدن آنان خبر داشته اند. سپاهیان ارتش زابلستان و پهلوانان دور و بر (زال) از چگونگی اندام و جوارح (رودابه) داستان سرائی ها میكنند!!! آن هم از دختری كه به قول فردوسی در پس پرده بوده و حضرت حكیم، چه تعاریفی كه از نجابتشان نموده است. راستی ایشان اگر اكنون در قید حیاط بودند بدون شك میتوانستند به عنوان بنگاه دار و یا نمایشگاهی اتومبیل یكی از موفق ترین افراد باشد و هر خانه ویران و یا ماشین چپه ای را به نام نو ساز و فابریك به دیگران بیندازند.
در ص 84 (مهراب ) در كابل بر تازیان حكومت مینماید!!! خدا به این طالبان لعنت كند كه از چندین هزار سال قبل پای این اعراب به سیستان باز كرده اند. ما هی زور میزنیم كه ایران را تنها فارس و سرزمین پارسیان معرفی كنیم كه این استاد تاریخ دان و جغرافی شناس همه رشته های ما را پنبه میكند و گاف های بزرگتری میدهد.. حال معلوم میشود كه ایشان در زمان حال میتوانند به عنوان یكی از استادان طراز اول دانشگاه آزاد نیز به فعالیت مشغول باشند. در همان صفحه دگر باره به مسئله فرار مغزها بر میخوریم چرا كه حضرت میفرمایند كه( مرا برده سیمرغ بر كوه هند) . در این میان معلوم نمیشود كه سیمرغ در كوه هند بوده و یا منظورشان از هند همان البرز هند و یا دماوند هند میباشد كه استاد را مجبور به فرار به كوه مینماید!!!
در صفحه 91 ادعا میشود كه (سام )به (مازندران) لشكركشی مرده تا با (گرگساران) بجنگد. در همین حال منوچهر (شاه ایران) در (امل و ساری) است. ولی همین ادم در همان جا به (سام) میگوید كه چون من نمیتوان به مازندران سركشی كنم!!! بهتر است تو شاه مازندران باشی!!! حال معلوم نمیشود كه بیسوادی از فردوسی بوده است و یا از پادشاه وقت حضرت منوچهر، كه نمیدانسته اند كه امل و ساری از شهرهای مازندران است. به هر حال این سوتی بار دیگر نشان اتهام پان فارس ها را دگر بار به سوی نویسنده این مطالب متوجه خواهد كرد و شاید در محاكمه غیابی مرتد و مخدوم الدم شناخته شوم. چرا كه بنده را متهم به انگار عظمت شاهان و غلط گیری از حضرت فردوسی خواهند نمود.
اوج بیسوادی جناب فردوسی را در صفحه 109 می بینیم. ایشان در اینجا می خواهند دلیلی برای انتخاب نام( رستم) توسط (رودابه) بیاورند. در فرهنگ واژه ها( روستا) و (روست) به معنای استخوان و (تهم) به مفهوم درشت امده است. نام رستم در اصل( روستهم )به معنای (استخوان درشت) درست است. ولی حكیم طوسی میفرمایند كه به دلیل درشتی هیكل (رستم)، (رودابه) در زمان بارداری دچار زحمت بوده و در زمان زایمان عذاب زیاد كشیده بودند . بعد از بدینا امدن بچه میگوید (رستم) یعنی رها شدم و به همین دلیل اسم بچه (رستم) میشود. شاید گوش های زال ایراد داشته كه (رستم) را (روستم) شنیده و از اداره ثبت به نام (روستم) شناسنامه گرفته اند!!!!
از قرار معلوم ،سلطان محمود غزنوی آنقدر به فردوسی درهم و دینار بذل و بخشش مینماید كه در شاهنامه پول زمان رستم را در همه كشورها درم معرفی مینماید. و مردم (روم،) (توران، (هندوستان)،( مازندران) و دیگر جاها از پول واحدی استفاده میكنند.
فردوسی میگوید كه رستم در زمان به دنیا امدن خیلی درشت و پرهیكل بوده اند و شاید از هرگول و یا رضا زاده خودمان درشت اندامتر بوده اند. ادم تعجب مینماید !!! چرا كه 90%مردم سیستان همه ریز نقش و لاغر هستند و وزنشان خیلی به ندرت از 70 كیلو تجاوز میكند. چطور امكان دارد كه كودكی كه از پدری سیستانی و مادری كابلی ،چنین هیكل دار و جهان پهلوان باشد؟ نكند بار دیگر این چاخان سرای بزرگ ما را ببو گیر آورده و دارد افسانه سرائی میكند؟ و یا اینكه دارد برای خوش آمد اربابان خویش بیش از اندازه انتر رقصی مینماید؟
در همان صفحه لشكر زال و رستم هزاران فیل دارند. با یك حساب ساده هر فیل برای شستن و آشامیدن آب هر شبانه روز به 12 متر مكعب آب نیاز دارد و بدون این مقدار آب نمیتواند به حیات خود ادامه دهد. حال این پهلوانان برای این همه فیل ، این مقدار آب را از كجا تهیه مینمایند ؟ نكند از همان دریائی كه سلم به آن گریخته است؟
طبق مندرجات ص 112 منوچهر ادعا مینماید كه (حضرت موسی) در (خاور زمین) زاده شده است و در صفحات پیشین هم خواندیم كه در شاهنامه منظور از (خاور) همان (روم) است. یعنی منوچهر و یا فردوسی( موسی) را از اهل( روم) میداند . در ضمن در همان صفحه (منوچهر) به پسرش (نوذر) سفارش میكند تا به دین موسی بگرود و او را قبول كند. با این حساب ، ایرانیان قدیم می بایست یهودی می شدند ولی معلوم نیست چرا فردوسی نگفته كه( دین موسی) همان (یهودیت) میباشد. براین اساس سواد حضرت فردوسی در مورد ادیان نیز مشكوك میزند.
براساس داستانهای شاهنامه میدانیم كه فریدون سه پسر داشت به نام های (سلم، تور ، ایرج) . (ایرج) را (سلم و تور) كشتند و خود آنان به دست منوچهر كشته شدند. بعد از كشته شدن ایرج هم، چون او پسری نداشت،نوه دختری اش منوچهر را شاه كردند. حالا در ص 135 ناگهان یك نفر به نام (قباد) پیدا میشود كه هم خودش و هم زال و هم رستم و هم فردوسی میگویند او از نسل فریدون است!!! حال باید به دنبال برك حصر وراثت بود تا ثابت شود كه این آدم واقعا برای فرزند فریدون بودن دارای سند و مدرك است یا بایست دگر باره آزمایشات دی ان ای رو از سرگرفت؟ ما كه با مطالعه شاهنامه هیچ قرابتی بین (فریدون) و (قباد) نیافتیم. البته شاید این كار با كشت ازمایشگاهی انجام یافته باشد!!! و یا اینكه حضرت فردوسی با ماموران اداره ثبت و احوال تبانی كرده و برایش سجل گرفته باشند!!! راستش را بخواهید با توجه به وحی منزل بودن شاهنامه نمیتوان به نوشتار حضرت فردوسی شك برده و آن را عاری از حقیقت دانست. چون حضرت فردوسی میفرمایند كه (قباد) از سلاله فریدون است دیگر لازم نیست برای آن ، حتی در شاهنامه خویش ، سند و مدرك بیاورد!!!!
من فكر كنم این جناب فردوسی هیچ جا جز توس را نمیشناخته است!!! راستش برابر انچه در ص 143 نوشته اند معلوم نیست چگونه یك سوار در عرض نصف روز فاصله اسطخر تا زابل را طی طریق مینمایند. حتی این جناب (شوماخر) با اتومبیل فراری خود نیز نمیتواند چنین كار محیرالعقولی را انجام دهد!!!
در ص 155 فاصله یك نقطه از مازندران با یك نقطه دیگر را 400 فرسنگ، یعنی 2500 متر و و پهنای رودخانه را دو فرسنگ ( یعنی 12 كیلومتر) حساب كرده اند!!! به انجای ادم دروغگو
در ص 167 در مورد یكی از سفرهای كاووس شاه میگوید (از ایران بشد تا به توران و چین) یعنی شاه ایران با عده ی زیادی از لشكر و حشم خود، به توران و چین رفته، ولی حتی روح شاه و مردم توران نیز خبردار نشده اند!!!
حالا دیگه من در این قصه بافی مانده ام و نمیدانم چگونه با این داستان سرای بزرگ دست و پنجه نرم كنم. آنقدر سوتی و گاف دارد كه به شمار نمی آید. ولی برای رو كم كنی هم كه باشد بار دیگر گاف های دیگری نیز از این استاد خواهم آورد...
تا كلامی دیگر، بدرود و صد بدرود
دوستان عزیز این بحث ادامه دارد و در طول تایپیک های بحث میتوانند ادامه این بحث را مطالعه بفرمایند...
علیرضا اردبیلی
ما اسیر قومی وحشی هستیم كه توهم متمدن بودن هم دارد" در این جمله بیانی موجز از یك واقعیت تلخ و انعكاسی از واقعیت اسارت ملی در چنگال نادانی و جهالت نهفته است. اگر در افسانه ضحاك مار به دوش، مغز جوانان، مارهای نشسته بر دوش وی را آرام میكرد، در واقعیت اسارت آذربایجان، قومی بر ما حاكمیت میكند كه تحقیر اسیران تنها درمان بیماری سادیستی آنهاست.
به گناهی كه نكردهایم و جرمی كه مرتكب نشدهایم، دیرگاهی است كه اسیر قومی هرزه و لوده گشتهایم. اینان میتوانند صاحبان ایدئٶلوژیهای دینی یا پیروان مكاتب عرفی باشند، میتوانند حامل اتیكتهای اصولگرایی یا اصلاح طلبی بوده و با وجود اینها، از حداقلی از شعور انسانی محروم باشند. شاعر و نویسنده این قوم كه خود از سانسور در عذاب است، حاضر به اعتراض علیه سانسور حاكم بر آثار ملل غیرفارس نیست، رهبر جریان چپ بعداز 25 سال زندگی در خارج، هنوز توهین راسیستی به هموطنان ترك و عرب خود را بهترین تفریح خود میشمارد. جماعت غیر سیاسی فارس كه در ممالك غرب برای كسب كمكهای دولتی برای حفظ زبان فارسی تلاش میكنند، تلاش مشابه از سوی تركها در سرزمین خودشان را معادل پانتوركیسم میشمارند. این قوم حتی وقتی كه با هزینه دوول غربی به عنوان كارمند به استخدام رسانههای فارسی زبان غرب درمیآیند، سرویس فارسی این رسانهها را از نظر نگاه به چند فرهنگی بودن جامعه ایران، چون مدل رسانهای مشابه نمونه آریامهری یا ولایت فقیهی آن اداره میكنند. اختلافات سیاسی متعارف این قوم، مانعی برای یكرنگی آنان در مقام نژادپرستی نیست.
از میان انبوه مطالب منتشر شده از سوی صاحب نظران ترك در جریان سونامی آذربایجان در سه سال قبل، جملهای با مضمون جمله زیر اینروزها در ذهن من جولان میكند:
"ما اسیر قومی وحشی هستیم كه توهم متمدن بودن هم دارد" این جملات شاید در مورد دیگری بعنوان اظهار نظری تند رد میشد و حداقل جایی برای خود در بایگانی ذهن نمییافت. اما در این سالها حوادث مختلفی ناخودآگاه این جمله را از بایگانی محفوظات فكریام بیرون افكنده است، هر چند كه نه نام نویسنده و نه تیتر یا حتی موضوع مقاله مزبور بیادم نمانده است.
"ما اسیر قومی وحشی هستیم كه توهم متمدن بودن هم دارد" در این جمله بیانی موجز از یك واقعیت تلخ و انعكاسی از واقعیت اسارت ملی در چنگال نادانی و جهالت نهفته است. اگر در افسانه ضحاك مار به دوش، مغز جوانان، مارهای نشسته بر دوش وی را آرام میكرد، در واقعیت اسارت آذربایجان، قومی بر ما حاكمیت میكند كه تحقیر اسیران تنها درمان بیماری سادیستی آنهاست. نزدیك به نود سال حاكمیت بلامنازع توآم با اجرای پروژه نابودی معنوی و فیزیكی ملل غیرفارس در ایران، ذهن این قوم را بیمار كرده و توان تشخیص صواب و ناصواب از آنان گرفته است. عمله و ارباب، كمونیست و مذهبی، رئیس جمهور و روزنامهنگار، شاعر، نویسنده، هنرمند و هر قشر دیگری از این قوم، روح خود را با سادیسم ترك ستیز و عرب ستیز عجین ساخته است. استعمار ملل دیگر، نظام بیماری است كه به رهبران خودكامه و ملتی بیمار نیازمند است. خودكامگی استعماری بمرور ذهن ملت استعمارگر را اعم از عالم و عامی، گرفتار بیماری میكند تا كراهت استعمار را عادی و طبیعی جلوه دهد و معترضان به نظام استعماری را افراطی و شورشگر بنامد. از اینرو بود كه سارتر در جریان جنگ آزادیبخش الجزایر معتقد بود كه علاوه بر ملت الجزایر، ملت فرانسه نیز اسیر خودكامگی استعماری است: "امری که امروزه اساسی تر از هر کار دیگری است- این است که دوشادوش آنها مبارزه کنیمتا هم الجزایری ها و هم فرانسوی ها از خودکامگی استعماری نجات پیدا کنند"
خودكامگی استعماری، روانشناسی برتری طلبی را در میان نمایندگان ملت استعمارگر توسعه میدهد و ذهن مسموم شهروندان خود را چون پشت جبهه معنوی و منبع تهیناپذیر افكار عمومی موافق مورد استفاده قرار میهد.
مخالفت با حقوق ملل اسیر غیرفارس در عرصه سیاست و تحقیر راسیستی این ملتها در زندگی روزمره ملت فارس با تصاحب قدرت سیاسی از سوی طبقه جدیدی از نوكیسگان و آقازادههایشان، نمایندگانی در میان روحانیت فارس هم یافت و ستاد مركزی تهاجم صلیبی علیه ملت اسیر ترك در ایران از كافههای ساز و ضربی در زمان شاه، به صدا و سیمای رفسنجانی-لاریجانی منتقل شد. نقش سید كریم اصفهانی به حمید ماهی صفت اصفهانی واگذار شد و وجولانگه او از "تئاتر"های خیابان لالهزار تهران به مراسم اطلاعات، سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، ارتش، دانشگاهها و رادیو تلویزیون نقل مكان یافت. نحوه انتشار این تولیدات مسموم نژادپرستانه از كاستهای مغناطیسی به دیسكهای دیجیتال و اینترنت منتقل شده و... شمار زیادی از بادی گاردهای دولتی در سالنها و پشت صحنه این اصفهانی جدید را بیشتر شبیه ژنرالی در رأس قشون نظامی در حال تهاجم ایدئولوژیك به ملت ترك ایران ساخته است. تمدن ادعایی آریایی-هخامنشی در تهاجم علیه فرهنگ تركان، غیر متمدنانه و لومپنی عمل میكند.
قوم لومپن مذكور در عالم وهم و گمان، ادعاهای بسیار دارد و اگر این قوم بلحاظ تمامی شاخصهای نشان دهنده پیشرفت و تمدن در ته هر جدولی قرار دارد، چه باك، كه توهم تمدن هم به اندازه سادیسم مزبور، سلولهای ذهن این جماعت را فاسد كرده و توان دیدن سیمای واقعی خود در آئینه آمار و ارقام مقایسهای را از آنها سلب كرده است.
اینك نوبت رئیس جمهور سابق و پرمدعای این قوم است تا وقتی كه خود را در میان اصحابش و بدور از نظارت غیر، احساس میكند، ماهیت تمدن مورد ادعای خود را بروز دهد. اگر سه سال قبل روزنامه رسمی دولت، ماهیت واقعی فرهنگ هزاران ساله قوم پر مدعای حاكم بر سرنوشت ملت ترك آذربایجان و ایران را عیان ساخت، اگر در خارج از گردونه حاكمیت نمایندگان اپوزیسیون بیماری سادیستی خودشان را در محافل خودشان با تحقیر ترك و عرب آرام میسازند، اگر بر پرده سینما و صفحه تلویزیون شاهد رپرتوآر وسیع جهالت مدعیان هنر هستیم، اینك نوبت رئیس جمهور سابق گفتگوی تمدنی است كه جلوه بنماید، هنرنمایی كند و خود نشان دهد.
نكته آخر اینكه امكان اشراف ما بر این بذله گویی متمدنانه در چهارچوب یك رقابت درون نظامی برای كسب پست ریاست جمهوری فراهم آمده است. طرفین این رقابت سعی دارند تا آرای تركان ایران را با نشر این ویدئوكلیپ به سمت مورد نظر خود تغییر جهت دهند. آذربایجان اگر چه اسیر قدرت قهر نظامی یك قوم متوهم است، اما از چنان روش بینی و قوه تمیزی برخوردار است كه از این ماجرا خودش نتیجه گیری كند كه یا بیماری راسیستی قوم حاكم را تنها در یك جناح آن ببیند یا از از قبل این روزنه كوچكی كه به پشت پرده اندرونی حكومتیان باز شده، آنچه را كه همیشه با گوشت و پوست خود حس كرده تأییدی برای بار هزارم بیابد: نظامی خود كامه و استعماری كه تمامی جناحهای آن به آذربایجان نگاهی چون سرزمین مفتوحه و اشغالی داشته و با تركان رفتاری چون ملتی اسیر میكنند. آنان بموقع جنگ ملت آذربایجان را بعنوان نیروی نظامی و به ایام صلح همچون عوامل تولید كالا میبینند ولی هم در جنگ و هم در صلح، ماهیت سیاست موسوم به امنیت املی آنان، سعی در نابودی زبان، فرهنگ و هویت آذربایجان است.
"عقده ی روانی حکیم نادان, فردوسی نسبت به زنان"(درجواب بعضی از مدعیان پارس صاحب تمدن)
یا
"شناسایی یک بیمار روانی به قدمت نزدیک به هزار سال"
پیشاپیش از بانوان عزیز و مادران گرامی خطه آذربایجان خواهشمندم عذرخواهی بنده را بپذیرند که این اشعار در خور زنان پارس میباشد.
جناب خان طوس عقیده دارندکه پیش زنان هرگز نباید هیچ سخنی گفت:
که پیش زنان راز هرگز مگوی / چوگویی سخن بازیابی به کوی
و در طرف دیگر عقیده دارد که هرکس دختری به دنیا آورد بدبخت شده است:
کرا از پس پرده دختر بود / اگر تاج دارد بداختر بود
کرا دختر آید به جای پسر / به از گور داماد ناید به بر
یـکـی دختـری بـود پـوران بنـام / چو زن شاه شد کارها گشت خام
بددهنی های فردوسی چنان فوران می کند که بانوان را با اژدها مقایسه نموده و جهانی را آرزو میکند که هیچ زنی نباشد، احتمالا عالیجناب فراموش نموده اند که خودشان چگونه به دنیا آمده اند:
زن و اژدها هردو در خاک به / جهان پاک از این هردو ناپاک به
و در جای دیگر چنین می گوید:
زنان را ستایی سگان را ستای / که یک سگ به از صد زن پارسای
و یک نکته شگفت انگیز در این سروده ها جلب نظر می کند و آن اینکه پدرمقدس آریایی در آن زمان به پدیده ی دخترکشی اعتراف می کند:
چو زن زاد دختر دهیدش به گرگ / که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ
مرا گفت چون دختر آمد پدید / ببایست اش اندر زمان سر برید
پس بدین ترتیب زنده به گور کردن دختران مختص زمان جاهلیت عرب نبوده است زیرا قبل از آنان آریایی ها به این افتخار نایل شده بودند.
و در دیگر موضوعات نسبت به بانوانچنین می گوید:
به کاری مکن نیز فرمان زن / که هرگز نبینی زنی رای زن
کسی کو بود مهتر انجمن / کفن بهتر او را ز فرمان زن
ز بوی زنان موی گردد سپید / سپیدی کند از جهان ناامید
چو چوگان کند گوژ بالای راست / زکار زنان چندگونه بلاست
سیـاوش ز گـفتـار زن شـد تبـاه / خجسته زنی کو ز مادر نزاد
بدین ترتیب نگرش ارجمند نابغه آن عصر بدین صورت اثبات می گردد که عقیده نامبرده نسبت به مادر خود نیز حتما چنین بوده است.
محتملا مادر این چنین شخصیتی در خفت و خواری زندگی را بدرود گفته است زیرا ننگ بدنیا آوردن این گونه فرزندی را بدوش می کشیده است که تنها و تنها نژادپرستی را، چهره چرکین شوونیزم را، فاشیسم را، ضد تورک صفتی را و ضدزن بودن را میراث نهاده است.
من مطمئن هستم که اگر جستجو و تفحص در بحر کتاب دروغنامه فردوسی به شکل عمیق و علمی تری صورت پذیرد پرده از خیلی مسایل کنار می رود و واقعیت تلخ و عریان آن دروغ پرداز به اصطلاح حماسه ها آشکار می گردد که نتیجه مثبت آن این خواهد بود که شاید …..
شاید بیماری بعضی از بداحوالان معاصر (غرق در گرداب پان آریاییسم و پان فارسیسم) که نزدیک به هزار سال قدمت دارد درمان شود … شاید!
شاهنامه بخشی از سند هویت قومی تمام فارس زبان ها (فارس های ایران،افغان ها و تاجیك
ها) و همه كسانی است كه خود را متعلق به آن می دانند،اما به دلیل محتوای سنتی و در
نتیجه غیر مدرن آن، اساسا ً ربطی به فرهنگ مدرن و هویت مدرن ایرانی و افغانی تاجیك هم
ندارد. دیدگاه فردوسی مانند دیدگاه عصر ساسانی است و از این رو به دیدگاه ادیان تباری
ونژادی (زرتشتی ویهودی) نزدیك است تا دیدگاه ادیان اعتقادی(بودایی، مانویت، مسیحیت و
اسلام). در مقایسه می بینیم كه اخوت همه مسلمین در دیدگاه اسلامی، به مراتب به نظرگاه
مبتنی بر جامعه متشكل از كاست ها در دوره ساسانی برتری داشته و دارد؛ لذا پیام
فردوسی حتی نسبت به اسلام زمان خودش مترقی تر نبود، چه رسد به برابری شهروندان و
آزادی و برابری زن ومرد با یكدیگر در آغاز قرن بیست و یكم میلادی! حال چگونه ممكن است،
هویت مدرن ملی كه عمری 200 ساله در دنیا و كمتر از 100 در ایران دارد، سند هزار ساله با
چنان محتوایی داشته باشد.
به همین جهت، آوردن چند بیت ضد تمدنانه از شاهنامه فردوسی خالی از لطف نیست
: زن و اژدها هر دو در خاک به / جهان پاک از این هر دو ناپاک بهزنان را ستایی سگان را ستای / که یک سگ به از صد زن پارسای
پس پرده ی هر که دختر بود / اگر تاجدار است بد اختر است
چون زن زاد دختر دهیدش به گرگ / که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ
زنان را همین بس بود این هنر / نشینند و زایند شیران نر
همی خواست دیدن در راستی / ز كار زن آید همه كاستی
که آن ترک بدپیشه و ریمن است / که هم بد نژاد است و هم بد تن است
ز شیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
«گاف» های حكیم نادان !!! «فردوسی» در «شاهنامه»
1-«فردوسی» به اندازهای در علم «جغرافیا»، به قول معروف «از بیخ عرب» بوده كه در همان شاهنامه و در صفحهی 31 مینویسد كه مادر «فریدون» پسرش را به كوه «البرز» در «هندوستان» برده است!
2-در صفحهی 34 همین شاهنامهی چاپ مسكو آمده است كه فریدون بعد از به قتل رسیدن پدرش و آوارگی خودش و مادرش، صاحب دو برادر شد!
3-در صفحهی 35 میخوانیم كه فریدون و سپاهیانش كه میخواهند به ایران بیایند. از دجله رد میشوند و به بیتالمقدس میآیند كه خودشان را به ایران برسانند!
4-جالب است. در صفحهی 55 نوشته است كه فریدون به نوهاش منوچهر ـ پسر ایرج ـ چیزهای ارزشمندی از قبیل: «اسب تازی»، «خنجر كابلی»، «شمشیر هندی»، «جوشن رومی»، «سپر چینی» و... میدهد!
مرد حسابی! ما كه الآن چیزی نداریم، لااقل خودمان را گول میزدیم كه در زمانهای گذشته همه چیز داشتیم و غربیهای استعمارگر آمدند و دار ندار ما را به غارت بردند. لاف و چاخان میكردیم و به جهانیان میگفتیم كه ایرانیهای باستان، اتم را میشكافتند، هواپیما و هلیكوپتر داشتند، ضددریایی هستهای میساختند و...! حالا تو همه چیز را لو میدهی و میگویی كه ما هم مثل زندهیاد ملانصرالدین، در روزگار جوانی هم چنان تحفهی مهمی نبودیم و حتی شاهان افتخارآفرین ما هم، همه چیزشان را از شرق و غرب وارد میكردند؟! این جوری با آبروی یك ملت گذشتهگرا بازی میكنند؟! جداً كه...! 















)
كیروش (كوروش صغیر) و ماده سگ... 


طبق افسانه ای قابل قبول و قدیمی، خود افراس (فارسها) را بر این اعتقاد است كه سگ ماده ای كیرروش (كوروش) نوزاد را در کوهستان پیدا کرده و شیر داده است. بی جهت نیست كه فارسها سگ صفت شده اند.
"وقتی کوروش نزد کمبوجیه و ماندانا رسید تعریف کرد که چگونه زن شبان ، اسفاکو ، او را پرورش داده است ، از آن بانو ستایش بسیار کرد و در هنگام بیان سرگذشت خویش پیوسته نام اسفاکو ورد زبانش بود ! این اسم که به معنی ماده سگ است ، بی اندازه در نظر والدین او عجیب آمد . از این جهت و به خاطر وضع اعجازآمیز نجات کوروش ، افسانه ای در میان پارسیان پیدا شد و شایع ساختند که سگ ماده ای نوزاد را در کوهستان پیدا کرده و شیر داده است . "
اینجانب پیرامون کلمه اسپاکو یا اسفاکو تحقیق نمودم ومتوجه شدم که معنی این کلمه همانطوری که هرودوت تاریخ نگار بزرگ به ان اشاره کرده همان به معنی ماده سگ میباشد و این کلمه به شکل سپا(supa) به معنی ماده سگ حالانیز به کار میرود.البته اینجانب پی بردم که نام اصلی اصفهان نیز اسپاکوان بوده (محل زندگی ماده سگان)که بعدها به اصفهان تغییر پیدا کرده است"
وقتی که میگیم کوروش حروم زاده و داریوش زنازاده و فردوسی و امثالشان ،مشتی بیشرف نژادپرست و پرورش یافته دامن سگان پارسی بودند ، به خاطر این نوشته ی پایینه!!!!!!!!!!! 


داریوش چنین شخصی بود....
"من، (داریوش) هم بینی و هم گوش و هم زبان او ( فرورتی سردار استقلال طلب قوم ماد ) را بریدم و یک چشم او را هم کندم (به همین حال) او را به در کاخ بستم تا همه او را ببینند سپس او را در همدان به دار زدم و تمام یاران برجسته او را در درون دژ حلق آویز کردم"
(شارپ-فرمانهای شاهان هخامنشی،کتیبه 2 بند 13)
در منابع مختلف اسم فردوسی به صورت حسن بن منصور و حسن بن علی وحسن بن اسحاق آمده است.علت معلوم نبودن اسم پدرفردوسی برای ما روشن کننده بعضی حقایق میباشد.اکثر کسانی که اسم پدر فردوسی را با نامهای مختلف نوشته اند از شهر توس و شهرهای نزدیک توس بوده اند و به نحوی اسم او را از نزدیکان و آشنایان فردوسی سوال کرده اند .بدین ترتیب معلوم میشود که در شهر توس بر سر پدریت فردوسی متفق القول نبوده اند و در اصل این مساله قابل تامل است.
در همه منابع تاریخی بر فقیر و بیچیز بودن فردوسی تاکید شده است.با توجه به اینکه سرودن شاهنامه را در ۴۰ سالگی شروع کرده است میتوان نتیجه گرفت که این فرد تا ۴۰ سالگی شغل و پیشه نداشته و جوانی بی بخار و بیکار بوده است.هیچ جا در مورد کشاورزی و چوپانی و تجارت فردوسی کلمه ای نوشته نشده است.بدین جهت فردوسی شغلی را برگزید که همیشه دست به سینه جلوی اربابان وحاکمان باشد تا با مدح و ستایش آنها و با چاپلوسی نان شب خود را بدست بیاورد.
ریش سفیدان شهر توس به دفعات فردوسی را از شهر بیرون رانده بودند ،به خاطرمعلوم نبودن پدرش و بی بخاری و بیکاریش و چاپلوس بودنش حتی به هنگام مرگ نیز جنازه او را به قبرستان شهر راه ندادند و نعش گندیده اش در نهایت در باغ حیاط دخترش مدفون شد.
شاهنامه چیست ?
کتابی که از لحاظ اجتماعی وانسانی بی محتوا است و از نظر علمی و تاریخی نیز بدون منبع است و سندیت ندارد.از نظر اجتماعی فقط صد بیت شعر از فردوسی موجود است که آن هم شکایت شاعر از مردم و پادشاه است که به وی آب و غذا نمیدادند.
اکثر شاعران هم عصر فردوسی دروغ گو و یاوه گوئې او را نوشته اند.از آن جمله شاعر معروف همان دوره فرخی سیستانی ،مصراع زیر را گفته است : گفتا که شاهنامه دروغ است سربسر.
فرید الدین عطار نیشابوری در کتاب اسرارنامه نوشته است : چون فردوسی فقط در مدح حاکمان عمر سپری کرده است ،خواندن شاهنامه برای هر فرد عاقلی بدعت و ضلالت است.
معزی نیشابوری میگوید :
من عجب دارم زفردوسی که تا چندان دروغ از کجا آورد و بیهوده چرا گفت این سمر
شاعر انوری ،در ابیاتی ناقص العقل بودن فردوسی و پست بودن شاهنامه را چنان بر زبان آورده است:
در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر هر کجا آمد شفا شهنامه گو هرگز مباش
از محققان معاصر نیز احمد شاملو بر شاهنامه ایراد گرفته است.
دکتر حسین فیض اللهی ،شاهنامه را غیر علمی ،دروغ و اشاعه دهنده مفاسد اخلاقی و خوانوادگی بیان کرده است
سلطان محمود غزنوی خطاب به فردوسی گفته است : شاهنامه تو چیزی نیست که ،یک قاطرچی در ارتش من از صد رستم دستان تو پهلوانتر است.
از بیتهای مشهور شاهنامه :
اگر سر بسر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم. ،حرف فردوسی یا شاهنامه نیست و این جملات را مردم توران به پادشاه خودشان افراسیاب گفته اند .در شاهنامه بخش کامل این بیت چنین است :
چنین گفت لشکر به افراسیاب که چندین سر از جنگ رستم متاب
نه کیخسرو آباد ماند نه گنج نداریم از این جنگ کردن به رنج
اگر سر بسر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم
خانواده در شاهنامه :
در شاهنامه هر کجا سخن از خانواده است به وفور میبینیم که پدر با دختر خود یا پسر با خواهر خود ازدواج میکند.و یا اینکه هر وقت از زن صحبت میشود ،کاملا خاﺌن به شوهرش نشان داده میشود.برای نمونه ابیات زیر را میخوانیم :
زنان مهتران و نامداران بزرگان جهان و کامداران
اگر چه شوی نامبردار دارند نهانی دیگری را یار دارند
در جاهای دیگر شاهنامه تاکید میشود که ،اگر در فارسستان خوانواده ای دو بچه داشته باشد،هر کدام از یک پدر است .درابیات زیر فردی به نام شهرو ۳۲ بچه دارد ولی پدر همه آنها فرق میکند :
بچه بودست شهرو را سی و اند نزادست او از یک شوهر دو فرزند
یکایک را زناشایست زاده به دایه دایگانی شیر داده
در داستان دیگرشاهنامه ،بهمن پادشاه فارسستان به دختر خودش به نام هما عاشق میشود و هما از بهمن پسری به دنیا می آورد که نامش را دارا میگذارند و بعد نیز پادشاه میشود.در این رابطه ابیات زیر را میخوانیم :
یکی دخترش بود نامش همای هنرمند وبا دانش و پاکرای
همی خواندی وراچهرزاد زگیتی پدیددار او بود شاد
همای دل افروز تابنده ماه چنان بود و آبستن آمد زشاه
تحقیقات نشان میدهد، ۳۲ مورد روابط زنان و مردان در شاهنامه اشاره شده است که ۹ مورد آن با عرف معمولی بوده است و۱۱ مورد آن تصاحب زنان و دختران دهقانان و کارگوان بوده است.۶ مورد ازدواج پدر با دختر ،پسر با خواهر یا مادرش بوده است.۶ مورد دیگر آن نیز خیانت زن به شوهرش بوده است.با توجه به آمار فوق نتیجه میگیریم که در فارسیان قدیم ۸۲% مساله ازدواج غیر اخلاقی و توام با وحشیت بوده است.
مرگ فردوسی :
در سن ۸۲ سالگی مرده است.مردم شهر توس به خاطر معلوم نبودن پدرش و بیبخار و چاپلوس بودنش ،جنازه فردوسی را به قبرستان شهر راه ندادند .چند روز جنازه در خانه ماند و گندید .نعش گندیده را در حیاط باغ دخترش چال کردند (دفن
در زمان حکومت تیموریان ،امیر تیمور پایش را بر روی قبر فردوسی گذاشته و میگوید :تو که در مورد توران(ترکها) بد میگفتی ،الآن بلند شو و ببین که ترکها چکاره هستند و فارسها چکار میکنند.(منظورش امپراتوری ترکها از چین تا بالکان ) و(زیر دست بودن فارسان ).بعد نیز دستور داد تا قبر را خراب کرده و آب رودخانه را از روی آن رد کنند .
جای دقیق چال شدن فردوسی معلوم نیست.قبر فعلی در سال ۱۳۴۳ توسط تعدادی فارس صفت بنا گردید .محمد علی فروغی و حسن تقی زاده در راس آنها بودند.و در سال ۱۳۴۷ این بنا تعمیر و تجدید شد
cengizteymurlu@yahoo.com
منابع و ماخذ:
تاریخ ادبیات ایران ،ذبیح الله صفا ،جلد اول*
اسرارنامه فرید الدین عطار نیشابوری*
*ویس و رامین ،فخرالدین اسعد گرگانی
*بر چکاد شاهنامه،محمد روایی ،تهران ۱۳۸۰
*دیباچه شاهنامه ،مول ژول ،تهران ۱۳۶۹
فردوسی
تاریخ نویس مورد علاقه پان فارس ها نكته جالبی رو پیرامون شاهنامه مطرح نموده كه خواندن آن خالی از لطف نیست
احمد كسروی در مقاله اش اثبات میكند كه واژه ی (( آذرآباد گان )) كه فردوسی برای این سرزمین بكار برده اشتباه است. و كسروی معنی (( آذربایگان )) و (( آذربایجان )) رو باز مینماید و مینویسد (( آذرآبادگان )) كه فردوسی در این بیت : (( به یك ماه در آذرآبادگان ببودند شاهان و آزادگان )) آورده از نظر واژه شناختی اشتباه محض است . (( كاروند كسروی ص 317 ))
فردوسی وقتی كه ((آذربایگان )) یا (( آذربایجان )) را كه نام صحیح آن خطه است نمیتواند در بحر متقارب كه وزن شعر های شاهنامه است بیاورد ناچار با یك اقدام جالب اسم رو عوض كرده و برای قافیه كردن آنرا به صورت (( آذرآبادگان )) آورده همین طور به همین خاطر در سراسر شاهنامه از واژه طبرستان كه همواره نام تاریخی و صحیح منطقه مازندارن بوده برای راحتی از مازندران استفاده كرده . جالبه نه
فردوسی یازده بار در شاهنامه از واژه خودساخته آذرآبادگان استفاده نموده است .
(( به یك ماه در آذرآبادگان ببودند شاهان و آزادگان )) ( جلد 7 صفحه 388 بیت 1457 در شاهنامه چاپ مسكو)
(( وز آنجایگه لشكر اندر كشید سوی آذرآبادگان بركشید ) ( جلد 7 صفحه 388 بیت 1455 همان ))
(( بیامد سوی آذرآبادگان خود و نامداران و آزادگان )) ( ج 7 ص 396 بیت 1605 همان ))
(( وزین بهره بود آذرآبادگان كه بخشش نهادند آزادگان )) ( ج8 ص 56 بیت 60 همان ))
(( پس پشت و پیش اندر آزادگان همی رفته تا آذرآبادگان )) ( ج8 ص 82 بیت 509 همان ))
(( همی ویژه گردان آزادگان بیامد سوی آذرآبادگان )) (( ج 8 ص 188 بیت 2323 همان ))
(( نداد آن سر پر بها رایگان همی تاخت تا آذر آبادگان )) (( ج 8 ص 422 بیت 1736 همان ))
(( سپاهی گزین كرد ز آزادگان بیامد سوی آذرآبادگان )) (( ج 9 ص 102 بیت 1564 همان ))
(( همی تاخت تا آذرآبادگان سپاهی دلاور ز آزادگان )) (( ج9 ص 109 بیت 1674 همان ))
(( همی تاز تا آذرآبادگان بجای بزرگان و آزادگان )) (( ج 9 صفحه 316 بیت 64 همان ))
حال نكته جالب این است كه پان فارسها در سال 1353 اسم دانشگان تبریز رو دانشگاه آذرآبادگان گذاشته اند
جالبه نه تنگی قافیه و تحریف نام فردوسی باعث تغییر نام یك منطقه شده است .
این نوع مقالات انقدر كودكانه و ابتدایی است كه نیاز به پاسخ دادن ندارد.فقط یك نكته ای كه باید به دوستان متذكر شوم این است كه اسطوره های طبیعی ربطی به شاعر ان اثر ندارد درواقع شاعر فقط نقل كننده روایتهایی است كه از گذشته به دست او می رسد و خود او هیچ نقشی در شكل دادن اثر ندارد داستانهای شاهنامه هم در واقع بر گرفته شده از متون كهنی چون اوستا یشتا خداینامه و... كه متعلق به قبل از اسلام می باشند است.طبیعتا هر ملتی اسطوره ای برای خود دارد و این اسطوره ها لحنی استعاری دارند و عمدتا روابط و موجوداتی ماورا طبیعت همچون اژدها شیطان و... در ان نقش ایفا می كنند.فردوسی خالق داستانهای شاهنامه نیست بلكه روایت كننده متون كهنی ات كه به دست او رسیده است ویژگی منحصر به فرد او هنر شاعری او بوده است كه توانسته است به زیبایی این اثر را به نظم در اورد. و حتی جنبه ای دراماتیك به ان بدهد.
در هر حال بهتر است بگردید دنبال دو تا مقاله كه ارزش بحث كردن داشته باشد.
این نوع مقالات انقدر كودكانه و ابتدایی است كه نیاز به پاسخ دادن ندارد.فقط یك نكته ای كه باید به دوستان متذكر شوم این است كه اسطوره های طبیعی ربطی به شاعر ان اثر ندارد درواقع شاعر فقط نقل كننده روایتهایی است كه از گذشته به دست او می رسد و خود او هیچ نقشی در شكل دادن اثر ندارد داستانهای شاهنامه هم در واقع بر گرفته شده از متون كهنی چون اوستا یشتا خداینامه و... كه متعلق به قبل از اسلام می باشند است.طبیعتا هر ملتی اسطوره ای برای خود دارد و این اسطوره ها لحنی استعاری دارند و عمدتا روابط و موجوداتی ماورا طبیعت همچون اژدها شیطان و... در ان نقش ایفا می كنند.فردوسی خالق داستانهای شاهنامه نیست بلكه روایت كننده متون كهنی ات كه به دست او رسیده است ویژگی منحصر به فرد او هنر شاعری او بوده است كه توانسته است به زیبایی این اثر را به نظم در اورد. و حتی جنبه ای دراماتیك به ان بدهد.
در هر حال بهتر است بگردید دنبال دو تا مقاله كه ارزش بحث كردن داشته باشد.

بله ایشون خوب فرافکنی فرمودند! کی بود کی بود من نبودم! خدایی این رو خوب بلدید!
جناب سامان، منظور شما کدام مقاله بود؟ در بین مقالات کلوب، تقریبا همه آنها صرفا جهت اطلاع رسانی و یا نحوه برخورد با مشکلات عموم مردم آذربایجان مطرح هست.! شما کدام مقاله را تحقیر دیگران دانستید؟ 
البته اینو هم یاداور شوم که مقالاتی نیز وجود دارد که خزعبلات کسانی همچون فردوسی را مورد نکوهش قرار داده،حالا نمیدونم شما از چی حرف زدین......................
راستی جناب سامان، این دوستی گرامیمان آقای آراز هم خوب گفته اندها 


پسر خوبم وینده ... این اسم بابا جونت بود که نوشتی ؟

یا نه اسم جد بزرگوارتون کوروش بود ؟
اگه اسم بابات بود که خوب فهمیدیم. ولی نه اگه اسم جد بزرگوارت کوروش صغیر بود،باید بدونی که خیلی وقته ما کوروش و امثالش رو با همین اسم ها صدا میکنیم 

baba dooman chete jav greftat ha,fek mikoni shodi modire kole azarbayjan.mikhay begam atatork biad behet medal bede?ș
ye mesal mige pire zano az ..... natarsoon.hala to maro az masdodo shodna mitarsooni.badbakht age hamin 2,3 nafar ham nayan inja ke bayad cloobeto gel begiri.
man inja javabeto dadam chon be korosh tohin kardi.on esme jenabe ....ke inja neveshti na korosh.
...
اولا که اگه در این کلوب گل گرفته بشه یا نه به تو ربطی نداره ! دوما هم که تا زمانی که آذربایجان و آذربایجانی ها و مخصوصا دلاور مردان و شیرزنان خویی وجود دارند در این کلوب به کوری چشم بدخواهان همیشه باز هست و خواهد بود... و احیانا اگر در این کلوب هم گرفته شود , خوب به درک ! جامعه حقیقی را میخواهید چه کنید !؟؟؟ آیا میشود دهان میلونها تورک آذربایجانی که فریاد اعتراض سالهاست که بغض گلویشان را گرفته را هم بست و یا گل گرفت.؟ نه عزیزم , نمیشه, پس خیالت راحت! ملت ما مثل همیشه صدای فریادشان را رساتر از همیشه در جامعه حقیقی به گوش جهانیان خواهند رساند.و چشم بدخواهان را کور خواهند کرد... دیگه در این مورد مزخرف گویی نکنی عزیز دل برادر!!!!!!
و اما......
گفتی احمق! یاد خردوسی حکیم افتادم
در ظمنٰ احمق جانٰ یادت باشه مثل بچه ادم حرف بزنیٰ چون اولا در این کلوب چیزی به معنی پانتورک وجود ندارهٰ دوما هم که پیرزن جان, من میدونم که شما و امثالت از ... نمیترسین.
ولی اینو هم خوب میدونم که مثل سگان پارسی از دور پارس میکنید و حتی از سایه ما تورکها هم میترسید, آره عزیز دل برادر
تو و امثالت نه تنها در برابر من , بلکه در برابر هیچ یک از ما تورکاهای دلاور آذربایجان جرات یاوه سرایی نداری... همون طور که خردوسی حکیم هم مثل سگ از سلطان محمود غزنوی میترسید و جرات نزدیک شدن به دربار او را نداشت و فقط از دور پارس میکرد... 

البته من در تو گناهی نمیبینم! همه شما پان پارس جماعت عادت دارین از دور پارس کنید!
راستی داشت یادم میرفت, من نیازی به مدال و این چیزا ندارم... ولی اگه تو خواستی بیا پیش خودم تا یه پوز بند خوشگل بهت بزنم تا زیاد پارس نکنی عزیز دلم !!!
هر وقت هم خواستی اسم آتاتورک و دیگر بزرگان آذربایجانی و تورک را بیاوری اول دهنت رو آب بکش , بعد زر بزن بچه جان !
این هم یادت باشه , هر وقت انتقاد علمی بر این بحث و مقاله های آن داشتی ما در خدمتیم! آن وقت دیگر همان پارسی جماعت باهاتون حرف نمیزنیم, بلکه همانند یک میزبان خوب از شما و گفته هایتان استقبال میکنیم.