| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
134
|
1114
|
88/4/14 (22:50)
|
|
||
|
|
11
|
33
|
90/7/6 (21:48)
|
|
||
|
|
2
|
44
|
90/7/5 (19:33)
|
|
||
|
|
1
|
31
|
90/6/27 (07:57)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
90/6/27 (07:56)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
89/2/28 (00:05)
|
|
||
|
|
1
|
29
|
89/2/6 (20:27)
|
|
||
|
|
10
|
85
|
88/10/5 (12:36)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
88/6/28 (10:16)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
88/6/28 (10:13)
|
|
||
|
|
3
|
64
|
88/6/12 (13:49)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
88/6/2 (00:04)
|
|
||
|
|
52
|
233
|
88/5/19 (16:59)
|
|
||
|
|
4
|
48
|
88/4/30 (23:21)
|
|
||
|
|
2
|
17
|
88/4/8 (16:58)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
88/4/8 (13:37)
|
|
||
|
|
29
|
141
|
88/3/23 (17:46)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
88/3/20 (14:33)
|
|
||
|
|
34
|
142
|
88/3/17 (22:20)
|
|
||
|
|
5
|
60
|
88/3/10 (14:38)
|
|
با سلام به همه هم وطنان عزیز و مخصوصا هم وطنان ترک و آذربایجانی و خویی
از روز پنجم آبان ماه تا 10 آبان کنگره بین المللی شمس و مولانا در شهرهای خوی - تبریز و تهران برگزار میگردد.لازم به توضیح است در این کنگره از 29 کشور جهان بزرگان علم و ادب و مقامات سیاسی حضور دارند.البته هم اکنون تنها از 9 کشور جهان در خوی حضور یافته اند که در مراسم اختتامیه روز 10 آبان ماه 1386 تمامی میهمانان خارجی و داخلی در مزار شمس تبریزی حضور پیدا خواهند کرد
در مزار شمس تبریزی نمایشگاهی برپا شده است که بسیار جالب است و اسکلت های انسان و اشیا و عتیقه جات پیدا شده از دوره مادها در خوی در معرض دید همگان قرار گرفته است.
هر شب از ساعت 8 برنامه های متعددی در سالن ارشاد خوی برگزار میگرد.لازم به توضیح است برای حضور در سالن یا باید دعوت نامه همراهتان باشد یا آثار قابل ارایه به مراسم
آدرس-خوی خیابان مدرس فلکه شیخ نوایی-انتهای بلوار شیخ نوایی سالن جدیدی ارشاد اسلامی
اما نکته جالبی که توجه بنده را در روز افتتاحیه به خود جلب کرد نحوه برگزاری مراسم بود که در آن عمدتا سعی میشد که مولانا را برتر از شمس نشان دهند.البته در تهران. و در خوی نیز انگونه که شنیدم بیشتر بر بزرگوای و عرفان شمس اشاره و نطق میشد تا مولانا!
غربت شمس در آذربایجان(خوی): چند سالی بود که به خاطر فشارهای سیاسی حکومت مرکزی بر آذربایجان و فشارهای استانی که از جانب ارومیه بر شهرستان خوی و مردم ان روا میشد باعث شده بود که مزار عارفی همچون شمس تبریزی در خوی در غریبی رنجوری به سر ببرد.اما پس از حرکتهای سال 85 به اینطرف هم اکنون دولت مرکزی و اسات نگاهای خود را اندکی نیز به جلوه های زیبایی و عرفانی در خوی گشودند.خدا میند اگر مزار شمس در تهران یا دیگر استانهای فارس نشین بود اکنون به چه جایگاهی رسیده بود!!! جای شکر دارد که مسولان بی تفاوت ما کم کم به خود امده و زیبایی های اذربایجان را نیز به جهانیان میشناسند.
آرزومند سرفرازی مردم ترک آذربایجان در جهان
آرزومند سرافرازی بزرگترین شهر ترک نشین آذربایجان غربی (خوی)
شاد و پیروز باشید

سال 2007 از طرف یونسکو بعنوان سال مولانا مشخص شده است .مولانا جلال الدین رومی که هشتصد سال قبل چشم بجهان گشوده و با عقاید و اشعار برجسته اش همچنان بزندگی ادامه میدهد امسال با ویژگی خاصی گرامی داشته شد . این اندیشمند بزرگ ترک امسال بیش از پیش در نقطه عطف جهانیان قرار گرفته ، تمامی جهان از او سخن گفته و کتب جدیدی به سیل دیدگاهها در مورد او علاوه گشت . گردهمائی ها ، کنگره ها ، سمپوزیوم ها و سمینارهائی بسیار در اینمورد برگزار شده و اهمیت دیدگاههای این شخصیت بزرگ ادبی فلسفی یکبار دیگر خاطر نشان گردید . ما نیز میخواهیم در وب سایت آذربایجان جنوبی ما از این شخصیت که سمبل " عشق ، گفتگو و مدارا " میباشد سخن بگوئیم ...
کلمه " مولانا " بمعنای بزرگ و والا بوده و برای مشخص شدن احترام و عزت به او به اول نامش اضافه شده است . نام رومی نیز بدلیل زندگی در سرزمین آناطولی که در آندوران " دیار روم " نیز گفته میشد به او داده شده است . محمد جلال الدین بسال 1207 میلادی در شهر بلخ که امروزه در افغانستان واقع شده ، چشم بجهان گشود . پدرش بهاء الدین ولد بعنوان پادشاه دانایان یاد میشد . مدت کوتاهی قبل از حمله مغول بسال 1221 او و خانواده اش از بلخ کوچ نموده و از طریق نیشابور و بغداد ابتدا به مکه رفته و از آنجا بعد از پشت سرگذاشتن بیت المقدس و دمشق به آناطولی رفته و در آنجا سکنی گزید . تقویم سال 1228 را نشان میداد ...جلال الدین اولین دروس خود را از پدرش بهاأ الین ولد فرا گرفت .
در راه مهاجرت هنوز از نیشابور خارج نشده بودند که فرید الدین عطار با مشاهده پدر در اول کاروان و فرزند در آخر آن بشکلی که همگان بشنوند بانگ برآورده و چنین گفت : این غیر ممکن است ...رودخانه کوچکی دریائی بزرگ را بدنبال خود میکشد ...!
دو سال بعد از اسکان در قونیه پدر دانای مولانا چشم بجهان فروبسته و شیوخ ، امرا ، روحانیون پیکر اورا بر دوش خود تشیع نمودند .در آندوران نظامی که سلجوقیان در آناطولی بنا گذاشته بودند با حمله بزرگ مغولها از میان رفته و خان نشینی های بسیاری به اداره این سرزمین میپرداختند . بعد از ویرانی و ترسی که مغولها بر منطقه مستولی ساخته بودند ، گرسنگی ، نومیدی و تباهی همه جا را در بر گرفته بود . تمامی چشمها به آسمان دوخته شده و همه به امید آمدن ناجی بودند تا نفسی بهمراه بیآورد .
تمدن آناطولی در آندوران حداقل چهار هزار سال پیشینه داشته و این اندوخته غنی آثار خود در زندگی روزمره را نمایان میساخت . علی الخصوص اعتقادات ، سنن و رسوم اجتماعی گذشته ای بسیار دور داشتند . بدین ترتیب جامعه آناطولی با عناصر متنوعی تغذیه میگشت که از میان آنها میتوان به یهودیان ، سریانی ها ، مسیحیان ، پارسیان مسلمانی که هنوز به اعتقادات زرتشتی پایبند بودند ، مسلمانان و طوایف ترکی که هنوز اعتقادات شامانیزم را گرامی میداشتند اشاره ورزید .
در اصل منبع دیدگاههای برجسته مولانا در این فضای خاص آناطولی را باید در تصوفی دانست که از استادانش فرا گرفته بود . او این دانسته ها را توسعه داده و با علاوه نموده دیدگاههای خود رنگی و بوئی خاص بوجود آورده بود . مولانا تمامی آثارش بغیر از شانزده بیت آغازین مثنوی را برای نویسندگانش میخواند تا بنویسند . نه تنها اشعار بلکه گفتارها و تمامی سخنان روزمره اش نیز توسط این کاتبان ثبت گردیده است . در دل مولانا خداوند ، انسان و جهان با معجونی بنام عشق در هم آمیخته و راه تعالی و یکی شدن را بر روی آدمی باز میکند تا بدین ترتیب تمامی جدائیها از میان برداشته شود .
نور رهنمودهای مولانا جلال الدین رومی که تقریبا هشتصد سال قبل زیسته و خود را در عبارت " خام بودم ، پخته شده و سوختم " خلاصه کرده است ، دل انسانها را روشن نموده و راه گمراهان را روشن میسازد . اشعار او تمامی انسانها در هر برهه ای از زمان و مکان را در برگرفته و شامل همه است . کسانیکه بدنبال درک معنی و مفهوم این جهان هستند خود و هدفشان را در آن مییآبند . مولانا و عقایدش از گوته شاعر آلمانی گرفته تا موریس بژار استاد رقص بسیاری از روشنفکران در جهان را تحت تأثیر گذاشته است .
وقتی مثنوی اثر بزرگ مولانا که شب و روز بی وقفه بدان میپرداخت به پایان رسید ، بار بزرگی از دوش او برگرفته شده بود . او کم کم به هشتاد سالگی نزدیک شده و خود را آنگونه احساس مینمود که انگار بدهی و طلبی از این جهان ندارد .قونیه و حوالی آن در پائیز سال 1273 میلادی شاهد وقوع زمین لرزه های دهشتناکی گردید . خلق بسیار هراسناک بود ...مولانا خطاب به کسانیکه به او پناه آورده بودند چنین گفت : " شکم زمین گرسنه شده است ...دیری نخواهد پائید که لقمه ای چرب خورده و اشتهایش سیر میگردد ." چند روزی بعد مولانا بیمار شده وتب بدنش بالا رفت . حکیمان نمیتوانستند تب بدنش را کاهش دهند ...
سخنان او خطاب به شیخ صدرالدین که برای عیادتش آمده بود بسیار پند آمیز است ...او دستانش را در ظرف آبی که مقابلش نهاده بودند کرده و سر و صورتش را با آن شست ...سپس رو به شیخ کرده و چنین گفت " شفا از آن شما باشد . مابین عاشق و معشوق دیگر پرده ای بسیار نازک باقی مانده آیا نمیخواهید که آنرا نیز دردیده و همانند نوری در نوری دیگر ادغام شوم ؟ ...مولانا در بستر بیماری در پاسخ به همسرش که از خداوند خواستار طول عمری بیشتر برایش مینمود تا به انسانهای جهان کمک نماید چنین گفت : مگر من نمرود و یا فرعون هستم که صدها سال زندگی کنم ؟ وظیفه ای خاص را عهده دار شده و به زندان جهان آمده ام . مال چه کسی را دزدیده ام که باید اینچنین مجازات شوم ؟
سرانجام موعد فرا رسید و مولانا روز هفدهم دسامبر سال 1273 میلادی چشم از جهان فرو بست .
بدون تردید پایه و اساس اندیشه و دیدگاه مولانا بر تصوف تکیه دارد ولی مابین این دیدگاهها و تفکرات دیگر متصوفان تفاوتهای بسیاری نیز وجود دارد . مولانا معتقد بود که برای رشد و رسیدن به تعالی ، کمال و بلوغ آدمی باید سختی و تلخی ببیند .
وقتی به وقایع قرنی که در آن زندگی میکنیم بنگریم ، تشابه فراوانی مابین آن و دوران زندگی مولانا درخواهیم یافت . اندیشه مثبت که امروزه بر لزوم آن بعنوان ناجی قرن تأکید میگردد همان محوری است که مولانا در اشعار آن بدان پرداخته است .




ساغولون منیم تورک قارداشلاریم.ساغ اولون منیم خویلو قارداشلاریم و عزیز استادیم مینا خویلو خانیم



باخیش جنابلاری دا کی داها بیزی باشی اوجالاندریب و یاخچی یاخچی جواب لار بو اوغلانا وریبلر هامیلیغان ساغولاسیز
با سلام
کاوه عزیز تنها به دو مورد از مطالب شما اشاره میکنم .
شما منکر وجود تورک در قزوین میباشید وانگاه میفرماییدکه پدر تان که تورک میباشند.
در مورد انکه تورکان واسکندر کی همدیکر را دیده اند ، لطف فرموده واسکندر نامه نظامی را کمی تا قسمتی مطالعه فرمایید.
اما با یک بیت شعر فارسی کلامم را ختم میکنم.
شد مشتبه زکعبه وبتخانه راه ما ای بی خبر زشرب مدام ما
اقا کاوه تمامی مطالب نوشتاریتان از ریشه بی مهتوا وفاقد مباحثه وادله علمی میباشند. واصلا نمیتوان در یک تالار ارزیابی کرد.
درود بر تمامی هم وطنان ایرانی و آذربایجانیم
دوست عزیز جناب اقای کاوه کیانی قصد جسارت ندارم ولی خواستم تا نکته ای رو یاد اور شوم .شاید به خاطر این باشد که اندکی بیش از شما تجربه دارم.
کاوه جان تاریخ این کشور و مخصوصا تورکها و آذربایجانیها همیشه دلاوری ها را از خود نشان داده است و حافظه تاریخی بر ما یاداوری میکند که در مورد مردم اذربایجان نباید فشار و اصرار به کار برد.زیرا اینها عرب نیستند که سر تعظیم بر هر کس و ناکسی فرود اوردند.بنده مدت زیادی در اذربایجان مشغول بکار بودم.البته بیشتر در شهرهای خوی و تبریز و ارومیه و تمامی دیده های بنده نشان از ان داشت که تورکها در عین حال که اگر باهم دشمن هم باشند همیشه پشت هم هستند و هوای بزرگ مردان و دانشمندان خود را دارند.و تا وقتی که کاری بکارشان نداشته باشین به هیچ عنوان سر بحث و دعوا با کسی را ندارند.هدف از گفتن این کلامم این بود که شما و دیگر هم وطنان ایرانی عزیز نباید در شرایط حساس کنونی ایران و خواسته های مردم اذربایجان اصرار بر سخنانی داشته باشید که برای عده ای از هم وطنانمان خوشایند نیست.ایران ما هم اکنون بیش از هر دوره ای از تاریخ نیاز به اتحاد دارد.پس ما نباید کاری کنیم که هم وطنان عزیز آذربایجانی از ما برنجند.زیرا در اینصورت فشارها نتیجه عکسی را جواب پس میدهند.همه ما ایرانی هستیم.حال یکی تورک یکی فارس و یکی کرد...پس باید اتحاد داشته باشیم و به حرف و سخن وخواسته دیگر هم وطنانمان نیز گوش فرا دهیم تا تنش ها و دلخوری ها از میان برداشته شود
پاینده باد ایران و ایرانی
پاینده باد هم وطنان عزیز آذربایجانی
بدرود عزیزان
کاوه جان خیال بافی های جالبی برای خودتون داری
بهتون تبریک میگم.فکر کنم اگر بزرگ بشین استاد خواندن مقالات تحریف شده خواهید شد
عزیز دلم تاریخ ما تورکها همه چی رو ثابت کرده.در ظمن در مورد قزوینی ها هم از خودتون قانون تعریف نکنید.شخص بنده کمه کمش 100 تا دوست قزوینی تورک دارم که خواستار فدرال و استقلال هستن.خود بنده هم خواستار فدرال هستم.
اما در مورد مولوی تورک مدرک خواستی اینم مدرک.(البته استاد عزیز جناب آقای باخیش جواب شمارو کامل داده اند)
مولانا جلال الدین محمد بن بهاالدین محمد بن حسین الخطیبی معروف به مولوی رومی از ترکان خوارزمشاهی بلخ است . وی در سال 604 هـ ق در شهر بلخ دیده به جهان گشود. در اوان کودکی به هماه پدرش به آسیای صغیر مهاجرت کرد و در شهر قونیه ساکن شد و در سال 672 هـ ق در همان شهر به سرای باقی شتافت .
آشنائی مولوی با شمس تبریزی که از عرفای به نام قرن هفتم هجری است نقطه عطفی در تاریخ زندگی این شاعر بزرگ ترکان است . می دانیم که محمد بن علی شمس از اهالی تبریز بوده و تبار وی به ترکان قبچاق می رسید چنانکه مولوی به این موضوع تصریح داره :
زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه زهی یغما که می آرد شه قبچاق ترکانه
این را نیز می دانیم که ایل قبچاق، ایلی بزرگ ار تاکان است که توانستند پیش از اسلام وحدت قومی ایجاد کرده و این وحدت قومی را به وحدت سیاسی تبدیل سازند و سرزمین وسیعی از ترکستان را به تصرف خود در آوردند. وجود آثار متعدد پیرامون شرح و آموزش ترکی قبچاقی در مصر دلیل روشنی بر حضور موثر این ایل در کشور مذکور بوده است . به هر حال از اشعار مولوی بر می آید که وی نیز همچون مراد و پیر خود ترک زبان بوده است. به عنوان مثال رباعی معروف زیر را در نظر بگیرید :
بیگانه مگوئید مرا ز این کویم در شهر شما خانه خود می جویم
دشمن نیم ار چند که دوشمن رویم اصلم ترک است اگر چه هندی گویم
گفتنی است که در بعضی نسخه ها مصراع چهارم به صورت «اصلم ترک است اگر چه دری گویم» آمده است که صحیح تر بنظر می رسد . به قول سید کمال قاراعلی اوغلو « مولوی این رباعی را در پاسخ کسانی که به او «بیگانه» و مغول می گفته اند، سروده است». به علاوه از رباعی از رباعی فوق بر می آید که گویا این ترک پارسی گوی به علت زبانی که در اشعار خود به کار می گرفت از جانب اهالی شهر خارجی قلمداد می شده و احتمالا به علت اینکه سیه چرده بوده و چهره ای شبیه تاجیکها داشته این حدس تقویت می شده که وی از تبار ترکان نیست و مولوی در مقام دفاع از خود بر آمده و با بیان «اصلم ترک است» خیال همگان را راحت می کند. به هر حال ترکیبات، استعارات، کلمات و مفاهیم ترکی در اشعار فارسی مولوی به خوبی نمایان است به عنوان مثال به ادبیات زیر دقت شود:
من کجا شعر از کجا؟ لیکن به من در می دمد آن یکی ترکی که آید گویدم : هی کیمسن؟
و یا در جای دیگری در بیان رشادت و جوانمردی ترکان می فرماید :
ترک آن بود کز بیم او، ده از خراج ایمن شود ترک آن نباشد کز طمع سیلی هم قوتسوز خورد
یک حمله و یک حمله؛ کامد شب تاریکی ترکی کن و جستی کن، نه نرمی و تاجیکی
آنچه مسلم است در تسلط مولوی به زبان ترکی شکی نیست. وی حتی در شعر فارسی نیز همچون سایر ترکان پارسی گوی از جمله حکیم نظامی و خاقانی و ... بیان ترکی دارد و بسیاری از تعابیر و اصطلاحات ترکی را به فارسی برگردانده است. به دیگر سخن او گاهی به ترکی می اندیشد و به فارسی می سراید، مانند مصراع اول بیت :
ای ترک ماه چهر، چه گردد که صبح تو آیی به کلبه من و گویی که گل برو !
در این بیت تعبیر «چه گردد» ترجمه «نه اولار» ترکی است و ساختار بیت حکایت از خط فکری ترکانه ی وی دارد . غریبی، سراینده و نثرنویس سترگ اندیش و خوش قریحه و نیکو بیان آذربایجان در کتاب تذکره «مجالس شعرای روم» که در زمان شاه طهماسب صفوی به زبان ترکی آذری در تبریز تالیف کرده ذکری از مولانا دارد و پس از توضیحات مفصلی که در باره مولانا ارائه می دهد مطلبی هم در مورد اشعار ترکی وی دارد که ترجمه اش چنین است : «از اشعار ترکی و این مطع و حسن مطلع از ابیاتی است که در اوصاف دوازده امام ع سروده است :
اولار کیم بنده خاص خدادیر محب خاندان مصطفادیر
حقیقت کعبه سینین قبله گاهی امام پیشوامیز مرتضادیر
و این بیت مخصوصا از جهت پند درویشان از بلبل گلستان ارم و نطق جانبخش او آمده است که اهل گفتار اشعار خود را با این بین رونق داده و ترجیح بندهایی با آن ساخته اند.
دینمه، کوزت، باقما چاپار بوشمه هئچ رند جهان اول، یوری دوقنما کئچ
بقول دکتر محمدزاده صدیق «از همین اشاره اندک در می یابیم که مولوی رومی دیوان کبیری به ترکی داشته است . این دیوان که بخشی از آن به ذکر مناقب ائمه معصومین علیهم السلام اختصاص داشته است ، حاوی اشعار پرطنین و پرشور جذبه ای نیز بوده است که صوفیان و دراویش، ابیات آنرا به صورت ترجیع بند آورده بودند در محافل خود با جذبات عرفانی اجرا می کردند متاسفانه این دیوان کبیر و عزیز از دست تطاول ایام مصون نماند و اکنون هیچ نخسه ای از آن موجود نیست و از آن مجموعه گرانبها تنها چند غزل و قطعه و ترانه تک بیتی به دست ما رسیده است که این قطعات اندک نیز به دلیل تنگ نظری متعصبان کوردلی که ترک ستیزی را پیشه ی خود ساخته سالیان متمادی مورد انکار قرار گرفت و دشمنان ما را در امحای آن اندک نیز اهتمام ورزیدند. عدم تلاش برای نثر آثار ترکی مولانا در ایران و سعی در تحقیر و به بوته فراموشی سپردن آنها ، خود لکه ننگی بر دامن نگارندگان تاریخ ادبیات و مورخان ادبی ایرانیان در این مرزو بوم است. غریبی قطره ای از دریاست طیف وسیعی از شعرا و تذکره نویسان تاریخ ادبیات ترکی از دیوان کبیر ترکی مولانا سخن گفته اند و بسیاری از شاعران اشعار ترکی وی را استقبال و تضمین کرده اند که ما اکنون برخی از آن تضمین ها و استقبالیه ها را در دست داریم . حتی شعرای غیر صوفی و سرایندگان رسمی دربار عثمانی نیز به استقبال بسیاری از غزل های ترکی مولانا شتافته اند . چنانکه باقی ، شاعر باقی، شاعر معروف قرن یازده هجری؛ غزل معروف خود به مطلع :
مجنون گیبی واویلا اولدوم یئنه دیوانه فتنه لی آلاگوزلر چون اویخودان اویانه
را در استقبال از یک غزل ملمع مولوی و با استفاده از مصراع های آن سروده، آن غزل چنین شروع می شود:
ماه است نمی دانم خورشید رخت یا نه بو ایریلیق اودونا نئجه جیگریم یا نه؟
گواه دیگر ما بر وجود دیوان ترکی مولوی پیدایش مکتبی به نام «مکتب مولویه» در میان دراویش و شعرای آذربایجان و ترک زبان است که اینان در آثار و احوال خود از مولانا تاثیر پذیرفته بودند ! در میان این شعرا و شخصیت های بزرگی همچون افلاکی، سد عمادالدین نسیمی، شاه اسماعیل ختایی و ... به چشم می خورد که استاد دکتر حسین محمد زاده شرح حالی و آثاری از آنها را در مجموعه ارزنده «سیری در اشعار ترکی مکتب مولویه» جمع آوری نموده است که خوانندگان محترم جهت مزید اطلاع می توانند به اثر مزبور مراجعه فرمایند. مرحوم نهاد سامی بانارلی در کتاب «رسیملی تورک ادبیاتی تاریخی» بر این باور است که مولوی نخستین کسی است که در آسیای صغیر دیوان بزرگی به ترکی ترتیب داده است . به زغم وی جلال الدین مولوی رومی گرچه اغلب آثار خود را به فارسی سروده است. از نخستین شاعران ترکی گوی آسیای صغیر به شمار می رود. در عصر او، عنصر مسلمان که اغلب ترک زبان بودند در آسیای صغیر فزونی می گرفت. به هر حال آنچه از اشعار گرانبار مولوی به زبان ترکی تاکنون به دست مارسیده است بسیار کمتر از آن چیزی است که در تذکره و دواوین شعرای پیشین به آن اشاره شده است. اما همین اندک نیز حکایت از تسلط ماهرانه و استادانه ی مولانا به دقایق و ظرایف زبان ترکی دارد. اینک نمونه ای از اشعار ترکی مولوی را به نقل از «سیری در اشعار ترکی مکتب مولویه» می آوریم و با عنایت به اینکه اثر مذبور نخستین کار علمی برای جمع آوری آثار ترکی مولوی بوده است. امیدواریم این جریان به اینجا ختم نشده و در آینده شاهد کشف ناشناخته های شعرای ترک زبانی باشیم که به دلایل گوناگون آثار و احوالشان ناشناخته مانده و یا تحریف شده است :
اوسسون وارسا ای غافل آلدانما غیل زنهار مالا
شول نسنه یه که سن قویوب گئد ه رسن اول گئرو قالا
سن زحمتینی گوره سن دوره سن دونیا مالینی
آنلار قالیرولار خرج ائدوپ آنمیالار زهی بلا
سنی اونودور دوستلارین اوغلون، قیزین ، عورتلرین
اول مالینی اوله شلر حساب ائدوب قیلدان قیلا
و به عنوان مثالی دیگر غزل زیر را ذکر می کنیم که مولوی در اینجا همچون سایر شاعران ترک زبان از جمله نسیمی و حیران خانم با آمیختن فارسی و ترکی غزلی بدیع پدید آورده که در نوع خود بی نظیر و بسیار زیباست .
دانی چرا به عالم، یالقیز سنی سئور من چون در برم نیایی، اندر غمت ئولر من
من یار باوفایم، بر من جفا قیلورسان گر تو مرا نخواهی، من خود سنی دیلر من
روی چو ماه داری، من شاددل از آنم زان شکر لبانت بیر ئوپکنگ دیلر من
تو همچو شیر مستی؛ دانی قانیم ایچرسن من چون سگان کویت، دنبال تو گزر من
فرمای غمزه ات را، تا خون من بریزد ورنی سنین الیندن من یار غویا باریر من
هر دم به خشم گوئی، بار غیل منیم باریمدان من روی سخت کرده، نزدیک تو دورور من
روزی نشست خواهم، یالقیز سنین قاتیندا هم سن چاخیر ایچرسن، هم من قمیز چیلر من
آن شب که خفته باشی مست و خراب شاها نوشین لبت به دندان قی یی- قی یی توتور من
روزی که من نبینم، آن روی همچو ماهت جانا نشان کویت از هر کس سورور من
ماهی چو شمس تبریز غیبت نمود، گفتند از دیگری نپرسید، من سویله دیم، آریر من
جناب باخیش بنده نگفتم كه نظامی مولانا و شمس متعلق به مثلا به قول شما ملت فارس؟؟؟!!! هستند بنده منظورم این است كه اینها متعلق به دایره فرهنگ ایرانیند و شعرایی ایرالنیند.حالا حتی اگر هم بخواهند به تركی هم شعر گفته باشند.بعدش هم عزیز من چرا طفره می روید مدارك خود را كه دال بر ترك نشان دادن این شعرا هستند را رو كنید.خوب لااقل یك سایت به من معرفی كنید كه عكسی از این كتابها نشان دهد.در مورد مولانا هم كه شرح كافی داده شد . كل ابیات تركی او به 200 تا هم نمی رسد.تازه او ابیاتی به یونانی هم داشته است.متاسفانه اطلاعات جنابعالی در مورد اسطوره های ایرانی (نه فارس) بسیار كم است.اگر دلتان بخواهد من می توانم در مورد اسطوره ارش و همینطور شمای كلی جغرافیای نبرد بین ایران و توران برای شما شرح دهم.این مسائل كاملا مشخص است جغرافیای ان روز ایران عمدتا سرزمینهای شرقی ایران بوده شامل خراسان ماورالنهر خوارزم و... در مورد ریشه یابی اسمی شاهنامه هم طبیعی است كه این وازه ها قدمت بسیاری دارند و نمی توان انها را با فارسی دری ریشه یابی كرد و انها را میتوان با توجه به ادبیات كهن پهلوی ریشه یابی كرد نظیر واژه هایی مثل كیومرث هوشنگ كه هر كدام معانی استعاری خود را دارند و اشاره به دورانهای تاریخی خاصی دارند.مثلا گیومرث به معنای مانی نیستی است یا هرمز ریشه خود را از واژه اورمزد گرفته است یا مثلا هوشنگ كه به معنای اباد كردن و خانه ساختن است و احتمالا به دوره خاصی از زندگی بشر بعد از دوره غارنشینی اشاره دارد.در مورد ددقورقودد كه فرموده اید كه متعلق به 1300 سال پیش است به عرض شما بر سانم كه قدیمیترین نوشته به زبانهای تركی بر می گردد به حدود 800 سال پیش مربوط به كتیبه ارخون در جنوب شرقی مغولستان ان هم البته به زبان مغولی است حالا شما رقم 1300 را از كجا اوردید من نمی دانم.البته در مورد ددقورقودد اگر توانستید نام اذربایجان را در ان پیدا كنید حتما من را خبر كنید.البته تا یادم نرفته بگویم كه نام اذربایجان 12 بار در شاهنامه فردوسی تكرار شده است در ددقورقودد چند بار تكرار شده؟؟ یكی از مواهب این كلوب این بود كه ما فهمیدیم كه قزوین شهری ترك زبان است و جزیی از اذربایجان است.عجب دوست عزیز اگر وقت كردید یك سری به این شهر بزنید و ببینید واقعا چند در صد مردم این شهر ترك زبانند.البته به شما قول می دهم به زحمت از بین 1000 نفر بتوانید 10 نفر ترك زبان پیدا كنید.مردم این شهر اكثریتشان فارس زبانند و برای خود مردم اینجا اینكه برخی اقایان پان تركیست انها را ترك قلمداد می كنند خنده دار است.نام این شهر هم از قوم كاسی به عاریت گرفته شده كه در این منطقه ساكن بوده است.كاسپین نام قدیم این شهر بوده كه بعدها تبدیل به كاسبین غازبین غازوین و ... قزوین تو رو خدا ما را قاطی خودتان نكنید.ترك زبانان اینجا هم چندان تمایلی به سمت شماها ندارند یك نمونه اش پدر خودم.در مورد نژاد هم البته طبیعی است كه همه انسانها از یك تیره هستند ولی طبیعتا این نژادها در طول دورانهای مختلف به گروههای گوناگونی بر اساس شرایط اب و هوایی و تلفیقی تقسیم شده اند و همانگونه كه می دانید انسانها به 3 گروه زرد سفید و سیاه تقسیم می شوند.مثلا تركها و مغولها جز گروه زرد محسوب می شوند درست مثل عكسی كه جنابعالی كه برای خود انتخاب كرده اید یا ایرانیها جز تیره سفید محسوب می شوند در مورد دكتر اشرفی بناب هم ایشان هم نظراتشان كاملا واضح بوده است اگر مدركی مكتوبی از ایشان وجود دارد كه بتواند حرفهای قبلیشان را نقض كند یا نشان دهد كه گفته های ایشان به شكل غلط و مغرض امیزی از طرف گروهی بیان شده باشد خواهشا ان را ارائه دهید.
در مورد ریشه یابی واژه های كهن ایرانی مقاله زیر میتواند برایتان مفید به فایده باشد :
* رستم
به اوستایی: راُستَ تخمَ (*Raosta-takhma)، به پهلوی: ردستهم (Rodastahm) ، به معنای: قوی و دلیر بالیده.
ریشهشناسی: Raosta: بالیده، رسته، از ریشه: Raodh- "بالیدن، رستن" takhma "دلیر، نیرومند، پهلوان"، از ریشه tak- "دلیر بودن، تاختن.
* بیژن
از ایرانی باستان *baujana، ودایی bhójana ، به معنای "آن كه متعلق به (ایزدی خاص) است".
Emile Benveniste, Titres et noms propres en iranien ancient, 1966, p. 114
http://www.azargoshnasp.net/languages/rootwords/rootofwords.htm
معنای بیشینه نام های شاهنامه ای و فارسی شناخته شده اند. برای نمونه، در این جا (با سپاس از داریوش کیانی) معنا و ریشه شناسی چند نام ارائه می شود:
1) اورمزد
به اوستایی: اهورَ مزداه (Ahura Mazdah) * به پارسی باستان: اورَ مزداه (Aura Mazdah) * به پهلوی: اهرمزد (Ohrmazd) * به فارسی: اورمزد (Urmazd) / هرمزد (Hormozd) / هرمز (Hormoz) * به ارمنی: ارمزد (Aramazd) * به تلفظ یونانی: Oromazdes * به معنای: هستی بخش- دانای بزرگ؛ سرور دانا
ریشهشناسی: Ahura (= هستی بخش؛ از ریشهی ah- : هستن، بودن) Mazdah (= دانای بزرگ): Maz: بزرگ Dah: دانا.
2) زرتشت
به اوستایی: زرثوشتر (Zarathushtra) * به پارسی باستان: زراوشتر (Zaraushtra) * به پهلوی: زرتخشت (Zartokhsht) / زرتوشت (Zartuaht) * به فارسی: زراتشت، زرتشت، زردشت * به معنای: [دارای] شتر پیر.
ریشهشناسی: Zara (= پیر، فرتوت؛ از ریشهی -zar : پیر بودن) Ushtra (= شتر).
3) مهر
به اوستایی: میثرَ (Mithra) * به پارسی باستان: میسَ (Misa) / میترَ (Mitra) * به سنسكریت: میترَ (Mitra) * به پهلوی: میهر (Mihr) * به فارسی: مهر * در یونانی: Mithras * به معنای: پیوند دهنده، پیمان.
ریشهشناسی: Mithra (= پیوند دهنده؛ از ریشهی maeth- : پیوستن، پیوند دادن، یگانه شدن).
4) جمشید
به اوستایی: ییمَ خشاتَ (Yima-Khshaeta) * به سنسكریت: یمَ (Yama) * به پهلوی: جم شت (Jam-shet) * به فارسی: جم- شید (جمشید) * به معنای: همزاد درخشان.
ریشهشناسی: Yima (= همزاد، جفت) Khshaeta (= درخشان؛ از ریشهی Khshi- : درخشیدن، تابیدن).
5) بهمن
به اوستایی: وهومنَ (Vohumanah) * به پهلوی: وهمن (Vahman) * به فارسی: بهمن، هومن * به معنای: منش نیك.
ریشهشناسی: Vohu (= نیك؛ از ریشهی vangh- : نیك دانستن، دوست داشتن) Manah (= منش، اندیشه؛ از ریشهی man- : اندیشیدن، باور داشتن).
6) آرش
به اوستایی: ارخشَ (Erekhsha) * به پهلوی: Eresh * به فارسی: آرش * به معنای: درخشنده.
ریشهشناسی: Erekhsha (= درخشنده؛ از ریشهی khshi- : درخشیدن، تابیدن).
7) خسرو
به اوستایی: هاُسروه (Haosravah) * به پهلوی: هوسرو (Husraw) * به فارسی: خسرو * به معنای: نیك آوازه؛ دارای شهرت خوب.
ریشهشناسی: Hao (= خوب، نیك؛ از ریشهی vangh- : نیك دانستن، دوست داشتن) Sravah (= آوازه، شهرت؛ از ریشهی sru- : آوازه یافتن، نامدار شدن).
8) رستم
به اوستایی: راُستَ تخمَ (Raosta-takhma) * به پهلوی: ردستهم (Rodastahm) * به فارسی: رستم * به معنای: پهلوان بالیده.
ریشهشناسی: Raosta (= بالیده، رُسته؛ از ریشهی raodh- : بالیدن، رُستن) Takhma (= دلیر، پهلوان؛ از ریشهی tak- : دلیر بودن، تاختن).
9) داریوش
به پارسی باستان: داریَ وهو (Daraya-vahu) * به فارسی: داریوش * در یونانی: Darius * به معنای: دارندهی نیكی.
ریشهشناسی: Daraya (= دارا، دارنده) Vahu (نیكی، خوبی).
10) اردشیر
به پارسی باستان: ارت خشسَ (Arta-khshasa) * به پهلوی: اردخشیر (Ardakhshir) * به فارسی: اردشیر * به معنای: پادشاهی [یافته از] ارتَ.
ریشهشناسی: Arta (= مینوی نظم و سامان هستی؛ ایزد موكل بر نظم جهان و جامعه؛ راستی) Khshasa (= پادشاهی، پادشاه؛ از ریشهی khshi- : شهریاری كردن، فرمانروا بودن).
(به نقل از http://prana.persianblog.com/1382_3_prana_archive.html)
برای اطلاعات بیشتر می توانید به این کتاب نگاه کنید:
M. Mayrhofer, Iranisches Personennamenbuch I/1, Vienna, 1977.
بسیاری از نام های شاهنامه نیز هستند که در فارسی ریشه آن ها مشخص است: بهمن، بهرام، بهروز، شیرین، شاپور، نوش آذر و...
نام هایی که معنا یابی آن ها دشوار تر است، ریشه در اوستایی دارند. استدلال پورپیرار هم بی معنی است زیرا انگلیسی ها هم تقریبا از هیچ کدام از نام های داستان بئوولف (حماسه انگلیسی متعلق به 700 سال پیش که حتا زبان اش امروزه برای انگلیسی زبان ها قابل فهم نیست) استفاده نمی کنند. نکته دیگر این است که هر ایرانی ای می تواند اشعار فردوسی و رودکی را دریابد و زبان آنان امروزه زنده است. ولی عرب زبانان نمی توانند عربی قرآن و کلاسیک رابه درستی بخوانند و دریابند مگر این که آموزش های خاصی را ببینند. در قرآن لغت هایی وجود دارد که مفسران نتوانسته اند درباره معنای آن ها به نظر واحدی دست بیابند. اما نام های شاهنامه تقریبا همه قابل ریشه شناسی هستند. تنها بایست به کتاب های مربوط به ریشه شناسی این نام ها مراجعه كرد. برای نمونه در انجیل یونانی 12% لغت ها هنوز خوب شناخته نشده اند. یا در قرآن لغت های بسیار نیزی هست که معنی آن ها به طور یقین مشخص نیست:
http://www.quran-islam.org/230.html
دول زیر، گویای پیوستگی زبان های ایرانی، از پارسی باستان تا فارسی نو است:
Aspa (پارسی باستان) > asp (پارسی میانه) > اسب (فارسی)
Kāma (پارسی باستان) > Kām (پارسی میانه) > کام (فارسی)
Daiva (پارسی باستان) > dēw (پارسی میانه) > دیو (فارسی)
Drayah (پارسی باستان) > drayā (پارسی میانه) > دریا (فارسی)
Dasta (پارسی باستان) > dast (پارسی میانه) > دست (فارسی)
Bāji (پارسی باستان) > bāj (پارسی میانه) > باج (فارسی)
Brātar (پارسی باستان) > brādar (پارسی میانه) > برادر (فارسی)
Būmi (پارسی باستان) > būm (پارسی میانه) > بوم (فارسی)
Martya (پارسی باستان) > mard (پارسی میانه) > مرد (فارسی)
Māha (پارسی باستان) > māh (پارسی میانه) > ماه (فارسی)
Vāhara (پارسی باستان) > wahār (پارسی میانه) > بهار (فارسی)
Stūnā (پارسی باستان) > stūn (پارسی میانه) > ستون (فارسی)
Šiyāta (پارسی باستان) > šād (پارسی میانه) > شاد (فارسی)
Duruj / drauga (پارسی باستان) > drōgh (پارسی میانه) < دروغ (فارسی)
نمونه های بسیار دیگری وجود دارد که ارائه آن ها نیازمند فراهم آوردن مقاله جداگانه ای است. همانندی واژگان اوستایی و پارسی باستان بسیار فراوان است و ما ملاحظه این پنج پیوند را به خوانندگان پیشنهاد می کنیم.
http://www.azargoshnasp.net/~iran/languages/Old_Persian/op19.pdf
http://www.azargoshnasp.net/~iran/languages/Old_Persian/op20.pdf
http://www.azargoshnasp.net/~iran/languages/Old_Persian/op21.pdf
http://www.azargoshnasp.net/~iran/languages/Old_Persian/op22.pdf
http://www.azargoshnasp.net/~iran/languages/Old_Persian/op23.pdf
دوست عزیز فكر كنم مقاله های بالا بتواند ارتباط بین فارسی باستان و فارسی دری و ارتباط بین زبانهای ایرانی و معانی واژه های ایرانی در شاهنامه و متون كهن ایرانی را نشان دهد. و از طرفی هم بتواند اطلاعات عمومی جنابعالی را بالا ببرد.دوست عزیز بد نیست قبل از اظهار نظر كردن در مورد فرهنگ های دیگر كمی در مورد ان اطلاع كسب كرد و حرف بدون مدرك و نسنجیده نزد.
در هر حال بحث منحرف شد شما پان تركها همین كه از جواب دادن كم می اورید بحث را عوض می كنید.حالا بر گردیم به بحث اصلی خودمان در مورد مولانا و شمس من منتظر مقاله هیتان در این زمینه هستم.لطفا بحثهای حاشیه ای نامربوط ایجاد نكنید فقط در مورد مولانا و شمس بحث كنید.
البته نكته جالب دیگری هم كه اشره كردید مربوط به ملاقات تركان با اسكندر مقدونی است.والا تا جایی كه ما می دانیم تركان در حدود قرن 5 میلادی است كه وارد سرزمینهای شما شرقی ایران می شوند حالا چطور 2300 سال پیش با اسكندر مقدونی ملا قات كرده اند برایمان جای سوال دارد.راستی می توانید بگویید كدام تاریخ نویس یونانی این ملاقات را شرح داده است؟؟؟ در كدام كتاب تاریخی می توان اشاره به این واقعه را یافت.
یا حق
سپند یا همان اسفند دود کردن یکی از رسومهای زردشتیان بوده است که به ایران دوران اسلامی نیز وارد شد. سپس نظامی اینجا تشبیه دود کردن اسفند مادرش را با درع (جامه آهنین) اسپندیاری بر تنش سنجیده است.
. .
به علاوه ادبیات فارسی, نظامی گنجوی پرورده اسطوره های ایرانی مانند خسرو و شیرین و هفت پیکر و غیره بوده است و داستانهایش چندان ربطی به ترکان ندارد..
سپند یا همان اسفند در قامونهای شامانیزم از دیر باز در میان اقوام تورک وجود داشته چنانچه در میان اقوام مانا ومایا اکن در امریکای مرکزی وجنوبی در مراسم دوداندودی ومرده شویی برای پراندن ارواح مزاحم از جسم تازه در کذشته استفاده میشده است که هیچ ربطی به زردشت وزرتشتی نداشته است. ودر مراسم دیدار اسکندر مقذئنی با ریش سفیدان تورک در تورکستان در حالی که در یک سینی زغال واسپند ریخته بودند ، اسکندر را شستشو میدهند .
در مورد خسرو شیرین واسکندر نامه در صورت داشتن سواد تورکی شما را به خواندن مجموعه عظیم وغنی دده قورقوت که بیش از 1300سال قبل مکتوب ونسخه خطی ان در کتابخانه واتیکان موجود بوده ودر 20سال اخیر بیش از 60بار تجدید چاپ کردیده است دعوت مینمایم.
با سلام ودرود
کاوه عزیز مولانا نسل اندر نسل فارس بود.
شمس نسل اندر نسل فارس بود.
نظامی نسل اندر نسل فارس بود.
شهریار نسل اندر نسل فارس بود.
اذربایجان واذربایجانی نسل اندر نسل بودند.
خوب ، دیکر حرفی نمانده،
اما من امروز میکویم سو
من امروز میگویم بیر
من امروز داد میزنم
هارای هارای من تورکم
من امروز میکویم از هرچه نژاد پست وتروریسته فارس متنفرم.
وقتی که مستندات تاریخی را انکار میکنید وبا جعل ودستکاری در مدارک برای خود شجره پست میافرینید، وخود انرا باور میکنید. حرفی برای گفتن باقی نمیماند. مهم امروز است واینکه من با چه زبانی حرف میزنم. دوست من
وقتی که تمامی دانشمندان ومحققان اعلام میدارند که میتوکوندری های انسانی هیج توفیری با هم ندارند وانسان از یک ژن واحد میباشد ودوستان اندیشمند شما اعلام میدارند که در میتاهای ژن 14 جهشی به عمل امده واذربایجانی ها وعثمانی ها از ژنهای متفاوت میباشند، واقعا باید خندید. در تماسی که با مازیار بنابی داشتم ایشان با صراحت اعلام داشتند که من هرگز جنین نظری نداده ونگفته ام که در جهش ژنی در میان اذری ها وعثمانی ها ودیکر تورکهای اروپایی صورت کرفته است.
کاوه عزیز من تورکم وبه تورک بودن خود افتخار میکنم ومحض اطلاع شما تا دلتان بخواهد نظامی ومولوی به زبان شیرین وپر نغض تورکی شعر سروده اند ونسخه های خطی انها در موزه های واتیکان وقاهره موجود میباشد . ومحمد رضای ملعون وپدر لعیمشان با وجود ازبین بردن نسخه های موجود در اذربایجان وایران ، هنوز خیلی از ابیات بجا مانده .
چنانچه با خیال انکه دیوان کاشغری نیز ازبین رفته وبا تحریفی توسط دبیر سیاقی نمونه جعلی انرا منتشر کردند که با گوشش وهمیت استاد بزرکوار جناب پروفسور صدیق دستخطی از ان یافته وباری دیکر انرا تجدید چاپ کردید.
کاوه جان ماه برای همیشه زیر ابر نمیماند. تاریخ ما تورکان اظهر الشمس وعیان است ودر سنوات به وضوح حضور داشته ایم.
شما اکر میتوانید ارتباطی بین فارسی دری وفارسی میانی وفارسی باستانی که مدعی ان هستید پیدا کنیدو یا یک شعر مربوط به 1300سال قبل بیاوریدو نیز معنای لغوی فارس، پارس، اریا، اوستا و... بیاورید. هرزبانی مراحل تکوین وسیطره زمانی دارد . برای این لحجه فاخرتان (که اکر از ان مصادر عربی واسماء تورکی وشمارگان هندی را بکیریم چیزی نمیماند) خط سیر تاریخی وعروض کلامی بیان نمایید وانگاه مولوی را به نفع خود مصادره نمایید.
جناب کاوه میتوانید از یک اسطوره فارس وشامان ان تعریفی بنمایید؟ ایا میتوانید وجود ارش را در جغرافیای تاریخی وافسانه ای تعریف کنید؟
ایا میتوانید خط جنکهای ایرانیان وتورانیان را براساس نوشته های فردوسی وشاهنامه تعریف نمایید؟
اما دوست عزیز هرکدام از داستانهای دده قورقوت را بخواهید در ترسیم جغرافیایی اذربایجان و سرزمین تورکان برایتان بازافرینی نمایم و (قازاوینی) همان قزوین شهر دخت الپ ارتونقا را در سیر تکوینی خود با بایاتیها وقوشماجاهای تورکی برایتان بازگو نمایم.
کاوه عزیز یک اسم با مسمای فارسی ویک تابوی زنده فارسی میتوانید بازگویی نمایید؟
ایا میتوانید اسامی اشخاص به عاریت کرفته شده در شاهنامه را در فارسی ریشه یابی نمایید؟
ایا میتوانید همین کلمه گرک را در فارسی معنا نمایید؟
ایا میدانید (دد) از کجا وارد فارسی شده است؟ وچرا؟
فعلا به درود
جناب باخیش بنده که متوجه نشدم این بحث شما چه ربطی به مولانا داشت ولی ان بیت ادعایتان پدر در پدر مرمرا ترک بود .... بیتی جعلی است و در هیچ کدام از نشخه های نظامی دیده نشده است.
این بیت جعلی در هیچ نسخه نیامده است :
http://www.azargoshnasp.net/famous/nezami/nezami_gorg1.htm
و هیچ جا پان ترکیستها نشانه نسخه ای از این بیت جعلی با عکس نداند. کما اینکه خود بیت عیب دارد و ترک را با گرگ قافیه کرده است در حالیکه هیچ شاعر ایرانی تا کنون چنین نکرده است.
سپس یارو ادعا میکند که چون نظامی گنجوی در این بیت جعلی گرگ را فرزانه دانسته پس پیرو اسطوره ترکان بوده است!
در حالیکه بیت یارو جعلی است ما چند بیت واقعی نشان میدهیم که نظامی گنجوی انزجار خودش را از گرگ نگاشته و شاید همین نکته بس باشد که چون نظامی گنجوی انزجار خودش را از گرگ به این سان گفت، نمیتوانسته یک ترک باشه.
اما درباره آن بیت مضحک که نه قافیه درست دارد (هیچ جا کسی گرگ و ترک را قافیه نمی کند) و نه معنی درست و در هیچ نسخه چاپی دیده نمی شود تنها لازم است ببینیم خود نظامی درباره گرگها چی فکر می کند.
دستور و وزیر شاه بهرام که مردی سفاکی بود خلق را با صفت پست گرگ توصیف می کند:
مردمانی بدند و بد گوهرند
یوسفانی ز گرگ و سگ بترند
گرگ را گرگ بند باید کرد
رقص روباه چند باید کرد
خاکیانی که زاده ز میند
ددگانی به صورت آدمیند
و در جای خسرو و شیرین:
سوم موبد چنان زد داستانی
که با گرگی گله راند شبانی
رباید گوسفندی گرگی خونخوار
در آویزد شبان با او پیکار
کشد گرگ از یکی سو تا تواند
ز دیگر سو شبان تا وارهاند
چو گرگ افزون بود در چاره سازی
شبان را کرد باید خرقه بازی
خوب فکر کنم با این چند سند و همچنین پیوند بالا که نشانگر جعل بودن پان تورکیستها است (گرگ-ترک!!) این حرف بسنده باشد. در حالیکه نظامی گجوی گرگ را خونخوار و مردمان بد را با گرگ تشبیه میکند! بنابراین نه تنها استدلال تراشی پان ترکیستها برای بیت جعلی خودشان نادانه بود، ولی این استدلال موجب رسواگری خودشان نیز شد.
دربار مادر نظامی گنجوی:
گرمادر من رئیسه کرد
مادر صفتانه پیش من مرد
کسی به مادرش که بمیرد گرد نمیگوید. واژه کلیدی اینجا رئیسه است. رئیسه نام نیست بلکه مربوط به زنان بالای قبیل است. رئیسه کرد یعنی دختر یکی از خانهای قبیله. برای همین است ریپکا, چلکواسکی, ژولیا اسکات, مینورسکی، برات زنجانی و تمام منابع.. همه مادر وی را کرد دانسته اند. سوم همه نسخه ها که بررسی شده است "ک" اورده اند و هیچ نکته ای گرد نیاورده است.
گرمادر من رئیسه کرد
مادر صفتانه پیش من مرد
در همه نسخه ها امده است.
این بیت درباره مادرش که کردتبار بود میباشد:
مادر که سپند، یار دادم
با درع سپندیار زادم
سپند یا همان اسفند دود کردن یکی از رسومهای زردشتیان بوده است که به ایران دوران اسلامی نیز وارد شد. سپس نظامی اینجا تشبیه دود کردن اسفند مادرش را با درع (جامه آهنین) اسپندیاری بر تنش سنجیده است.
اسپندیار هم در شاهنامه که حساب و کتاب ترکان را میرسد و فردوسی چندین بار از زبان اسپندیار در مورد ترکان میشنویم که همشان در واقع ترکستیز است.
این بیت در برخی از نسخه ها امده است (برخلاف بیت جعلی پان ترکیستها) و دربارش هنوز بحث است:
چو در گرچه در بهر گنجه گمام
ولی ز قهستان شهر قمام
به تفرش دهی است «طا» نام او
نظامی از آنجا شده نامجو
این بیت در نسخههایی از اقبال نامه آمده است و به علاوهی این, در چند تذکره هم به این نکته اشاره کردند. بنابراین به اندیشهی من نمیتوان آن را کاملا رد کرد هرچند چون در چند نسخه نیامده است, نمیتواند صد در صد آن را تأیید کرد.
در هر دو حال, اگر نظامی از شهر گنجه (که یک نام فارسی است) بود, باز هست پسر یوسف بن زکی بن مؤید و در زمان مؤید, گنجه زیر حاکمان شدادیان کردتبار بود و هنوز ترکان در این منطقه نبودند همانطور که اشعار قطران تبریزی نشان میدهد که اغوزان بیگانه از قلمرو محمود, هیچ نسبتی به منطقه آذربایجان و آران نداشتند. به علاوه دلایل که در زیر اوردم.
تفرش هم هنوز ناحیه پارسی-زبان است و دهی به نام طا هم امروز در این ناحیه وجود دارد.
اتفاقا در منابع اسلامی هم قم را به دو بخش کرده اند(دهخدا, قم)
مینجان و کمندان که هر دو این نامها ایرانی هستند.
در شاهنامه قم شهری از ایران و ایرانی نشین است و زیر حکومت ساسانیان. درباره انوشیروان مینویسد:
دگر بهره زان بد قم و اصفهان
نهاد بزرگان و جای مهان
وزین بهره بود آذرابادگان
که بخشش نهادند آزادگان
همانطور که اسناد عربی به نقل از دهخدا میگویند: ساکنان قدیم ان از بنی مذحج و اشعریها و اقوام قدیم ایرانی بودند.
نظامی احتمالا از هر دو طرق یک کردبرخاسته از آذربایجان است و آثارش هم هیچ ربطی به ترکان و فرهنگ ترکان نداشته است. همانطور که نام آذربایجان در هیچ متن کهن ترکی دیده نمیشود. .
به علاوه ادبیات فارسی, نظامی گنجوی پرورده اسطوره های ایرانی مانند خسرو و شیرین و هفت پیکر و غیره بوده است و داستانهایش چندان ربطی به ترکان ندارد..
در مورد خاقانی هم اگر جنابعالی بتوانید یک سایتی به من نشان دهی که عکسی از کتاب مورد ادعای جنابعالی را داشته باشد ممنون می شوم.راستی چرا تا حالا کتاب ترکی خاقانی چاپ نشده است؟؟البته در مورد خاقانی این را می دانیم که مادرش در اصل مسیحی و ارمنی بوده است پدرش هم درود گر بوده و همانگونه که می دانیم درودگری در گذشته شغل ایرانیان بوده است.
این هم بیتهایی از نظامی گنجوی در وصف ترکان :
تُرکی صِفَت وَفای ما نیست // تُرکانِه سُخن سِزای ما نیست// آن کز نَسَبِ بُلَند زاید// او را سُخن بُلند باید//
به نِفرین تُرکان زَبان بَرگُشاد // که بی فِتنِه تُرکی زِ مادَر نَزاد//زِ چینی بِجُز چینِ اَبروُ مَخواه //ندارند پِیمان مردم نِگاه // سُخن راست گُفتند پیشینیان // که عَهد و وَفا نیست در چینیان // همه تَنگ چِشمی پَسندیده اند// فَراخی به چَشمِ کَسان دیده اند// خبر نی که مهر شما کین بُوَد// دل تُرکِ چین پُر خَمُ و چین بُوَد// اگر تُرکِ چینی وَفا داشتی // جهان زیرِ چین قَبا داشتی
تاخیر در جواب دادنتان خانوم خویی نشان می دهد که در این چند وقته به دنبال مدرکی دال بر ترک نشان دادن مولانا بوده اید و نتوانسته اید چیزی پیدا کنید و البته بنده در نوشته هایتان مدرکی نمی بینم که بتواند مدارک من را نقض کند.جالا شما بر چه اساسی مدعی دروغین بودن سخنان من هستید من نمی دانم؟؟؟؟؟خوب شماذ لااقل مدرکی را در این زمینه رو کنید.واقعا از شخص تحصیل کرده ای چون شما این گونه سخنان بعید است.متاسفانه نوع نطرات شما با 6 ماه پیشتان بسیار فرق دارد.
البته باز هم برای اینکه اطلاعات عمومیتان بالا رود بد نیست نطالب زیر را بخوانید :
۱- بی هیچ تردیدی زادگاه مولانا شهـر بلخ ( یکی از شهرهای قدیم ایران ) اسـت و به روایتی ولادتش در شـشـم ربیت الاول سـنه 604 هـجری قمری اتفاق افـتاده است. خود وی هـمواره خویـش را از مردم خـراسـان شــمرده و اهـل شهـر خود را دوسـت میـداشـته و از یاد آنان فارغ نبـوده اســت. پدرمولانا محمد بن حسـین خطیبی اسـت که به بهاء الدین ولد معـروف شــده و او را ســلطان العـلماء لقب داده اند و پدر او حسـین بن احمد خطیبی به روایت احمد افلاکی از افاضل روزگار و عـلامه زمان بوده، چـنانکه رضی الدین نیشـابوری در محضر وی تملذ میکرده است.
۲- بهاء ولد ( پدر مولوی ) از اکابر صوفیان بود، خرقهء او به روایت افلاکی به احمد غـزالی میپـوست و خویش را بامر معـروف و نهی از منکر معـروف سـاخته و عـده بسـیاری را با خود هـمراه کرده بود و پیوسته در مجلـس میگفـت « و هـیچ مجلـس نبودی که از سـوخـتگان ، جانبازی ها نشـدی و جنازه ای بیرون نیامدی و هـمیشه نفی مذهـب حکمای فلاسـفه و غـیره کردی و به پیروی صاحب شـریعـت و دین احمدی ترغـیب دادی» و خواص و عـوام بـدو اقـبال داشــتند « و اهل بلز او را عظیم معـتقد بودند » و دست آخر، آنچنان با اعمال و رفتار خود اقـبال خوارزمشـاه را وحشت زده کرد که وی تصمیم گرفت بهاء ولد را به مهاجرت از بلخ مجـبور سـازد.
۳- در كتاب مناقبالعارفین در حكایتی اشاره می شود كه كدورت فخر رازی با بهاءالدین ولد ( پدر مولوی ) از سال 605 هجری آغاز شد ومدت یك سال این رنجیدگی ادامه یافت و چون امام فخر رازی در سال 606 هجری از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابراین نمیتوان خبردخالت فخررازی را دردشمنی خوارزمشاه با بهاءالدین درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدین ازخوارزمشاه تا بدان حد كه موجب مهاجرت وی از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتنی بر حقایق تاریخی نیست.
تنها چیزی كه موجب مهاجرت بهاءالدین ولد و بزرگانی مانند شیخ نجمالدین رازی به بیرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثار قتلعامها و غارت و تركتازی لشكریان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دوراندیشی را چون بهاءالدین به ترك شهر و دیار خود واداشته است.
این نظریه را اشعار سلطان ولد پسرمولوی در کتاب مثنوی ولدنامه تأیید میكند. چنانكه گفته است:
كرد از بلخ عزم سوی حجاز زانكه شد كارگر در او آن راز
بود در رفتن و رسید و خبر كه از آن راز شد پدید اثر
كرد تاتار قصد آن اقلام منهزم گشت لشكر اسلام
بلخ را بستد و به رازی راز كشت از آن قوم بیحد و بسیار
شهرهای بزرگ كرد خراب هست حق را هزار گونه عقاب
این دلیلی متقن است كه رفتن بهاءالدین از بلخ در پیش از 617 هجری كه سال هجوم لشكریان مغول و چنگیز به بلخ است بوقوع پیوست و عزیمت او از آن شهر در حوالی همان سال بوده است.
۴- در رابطه با عشق مولانا به زبان پارسی زبان اجدادی خود، وی بعد از اینکه در یک گزارشی که در دفتر سوم آمده است از زبانِ تازی سخن میگوید، به سراغ عشق می رود و از آن سخن میگوید سپس یک دفعه شروع میکند به عربی گفتن که:
اُقلتونی، اُقتلونی یا سِقاه
و بعد هِی میزند که
پارسیگو گرچه تازی خوشتر است.
امّا در همین دفتر کار را یکسره میکند و همان کاری را میکند که مرشدش به او گفته.
پارسی گوییم یعنی این کشش
زآن طرف آید که آمد آن حشیش
و باز بعد از یک سلسله عربی گویی:
پارسی گوییم هین! تازی بهلِ
هندوی آن ترک باشای آب و گل
۵- مولانا مانند هر ایراندوست دیگری شاهنامه را خوانده و ستوده است . او در حدود 50 بار از رستم در مثنوی وغزلیاتِ شمس به احترام یاد کرده است. به این شاه بیتِ غزل معروف مولانا توجه نمائید:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
شیر خدا، نماد فرهنگِ ایرانِ اسلامی است، رستم دستان نماد فرهنگِایرانِ پیش از اسلام و آشتی این دو فرهنگ و تلفیق این دو فرهنگ ما را آن وقتی که باید به هرجایی برساند رسانده.
۶-مولانا جلال الدین محمد مولوی در اثر معروف خود کتاب فیه مافیه در مقام شاهدی عینی از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن می گوید که این حادثه مصادف با دوران اولیه زندگی اوست و خود یکی از روشنترین دلایلی است که اثبات گر ایرانی بودن وی است
خوارزمشاه در سال602ق موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونریزی و جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام كه مولانا هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نیشابور عرصه كروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود.
۷- دلایل مهاجرت بهاءالدین ( پدر مولوی ) از شهر بلخ به سرزمینهای بیگانه ( ابتدا حجاز و بغداد و بعد شام و روم که شهر قونیه در آن زمان جزو آن بود ) هر چه بود غیر قابل انکار است که او همراه مریدانش ( که سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید ) در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند. بلخ در سال 617ق/ مصادف با 1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند . مولوی در این خصوص می سراید:
چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر
تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری
۸- در قسمت جلوی صندوق قبرمولانا این نه بیت از دیوان كبیر او یعنی دیوان شمس به زبان فارسی که او عاشقانه دوستش می داشت آمده است :
بروز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر كه مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ بیوغ دیو در افتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال ملاقات آن زمان باشد
مرا بگور سپاری مگو وداع وداع كه گور پرده جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر غروب شمس وقمررا چرا زیان باشد
ترا غروب نماید ولی شروق بود لحد چو بحس نماید خلاص جان باشد
كدام دانه فرورفت درزمین كه نرست چرا بدنه انسانیت این گمان باشد
كدام دلو فرو رفت و پر برون نامد ز چاه یوسف جان را فغان آمد
دهانچوبستیازینسویآنطرف بگشا كه های وهوی تودرجولامكان باشد
این بیتها از مولانا هم جالب توجه هستند :
ای تُرک ِ ماهچهره، چه گردد که صبح، تو//
آیی به حجرهی ِ من و گویی که: گـُل برو!//
تو ماه ِ ترکی و من گرچه ترک نیستم،//
دانم من این قَدَر که به ترکی است، آب سُو//
آب ِ حیات ِ تو گر از این بنده تیره شد،//
تُرکی مکن به کُشتَنَمام ای تُرک ِ تُرکخو!//
همانطور که می بینیم مولانا در بیهتای بالا خود اشاره به غیر ترک بودنش می کند.
این هم بیتهایی از مولانا در مورد ترکان :
گر تتار غمت خشم و ترکیی آرد
به عشق و صبر کمر بسته همچو خرگاهم
(مولوی)
غم مخور از دی و غز و غارت
وز در من بین کارگزاری
(دیوان شمس)
ترك خندیدن گرفت از داستان**********چشم تنگش گشت بسته آن زماندو چشم ترك خطا را چه ننگ از تنگی*********چه عار دارد سیاح جهان از این عوریگفت كای تنگ چشم تاتاری******صید ما را به چشم می ناری؟قاصرات الطرف فی حجب الخیام************حال تركان است گویی والسلام...............................تنگ چشمانند لیكن دوربین***********خوبرویانند لیكن خویش
پسر مولانا شعری گویا درباره ترکان دارد و خود این امر نشانگر بیگانگی وی از ترکان است:
به دولت شاه شاهانی به صولت شیر شیرانی
همه ترکان ز بیم جان شده در غار و کُه پنهان
چو نبود شیر در بیشه رود از گرگ اندیشه
پلنگ اکنون بشد موشی، چو آمد شیر حق غٌران
چو ماران رفته در کُهها در آن بیشه به اندوهها
همه چون روز میدانند که خواهی کوفت سرهاشان
همه در گریۀ ناله، بخون در غرق چون لاله
گهی بر موت خود گریان، گهی بر خوف خان و مان
چو رنجوران بیدرمان بهشسته دستها از جان
به اومیدی طمع کرده که بوک از شه رسد غفران
گذشت از حداین زحمت مکن شاها توشان رحمت
حیات خلق اگر خواهی بکن آن جمله را قربان
...
ولد کردست نفرین ها برون از چرخ و پروین-ها
که یارب زین سگان بد ببر هم جان و هم ایمان
این شعر در رابطه با ترکان قرامانلو است که دشمنی با زبان فارسی داشتند و از سلجوقیان روم (که با اینکه ترک-تبار بودند ولی در ایرانی و فرهنگ فارسی ذوب شدند و خود را ترک نمیدانستند و نامهای شاهنامه بر خود برگزیدند) و سلطان مسعود سلجوقی خواسته شده است که این ترکان ضدایرانی را نابود کند.
در مورد سلطان ولد پسر مولانا هم اطلاعات زیر جالب توجه است
آثار سلطان ولد:
1) رباب-نامه دارای 7745 بیت به پارسی. 35 بیت به عربی. 22 بیت به یونانی/رومی. 157 بیت به ترکی.
2) انتها نامه حدود 8300 به فارسی. (با اندکی یونانی/ترکی که یک درصد هم نمیشوند)
3) ابتدا نامه که باز آثار دیگریست به فارسی. (با اندکی یونانی/ترکی که یک درصد هم نمیشوند)
4) دیوان سلطان ولد. حدود 925 غزل و قصیده به فارسی. 455 رباعی به فارسی که جمعا 12500 بیت به فارسی میشود. حدود نه شعر به تازی و 15 به ترکی نیز در این دیوان هست.
5) "معارف سلطان ولد" آثاری منثور به فارسی.
او به ترکی چندان آشنایی نداشت و رغبت نداشته است. در یکی از آن غزلها می گویند:
تورکچه اگر بیلیدیم
بی سوزی بین ایلیه دیم
تات جه اگر دیله سوز
گویم اسرار اولی
(ترجمه: اگر ترکی می دانستم, یک سخن به هزار میرساندم. هرگاه به زبان تات(فارسی) گوش فرادهید, اسرار سزاوارتر می گویم)
در ابتدانامه هم باز پسر مولانا در یکی از منظومه های مخلوط و ملمع , سخنش را با این ابیات پایان داده و ناتوانی خود را در سرودن اشعار ترکی و محرومیت از اصطلاحات آن زبان, بیان داشته است:
گذر از گفت ترکی و رومی
چون از آن اصطلاح محرومی
لیک از پارسی گوی و از تازی
چونکه در هر دو خوش همی تازی
(این بیت چندین بار آمده است و باز تاییدی است بر پارسی زبان بودن خاندان مولانا)
باز پسر مولانا نیز نشان میدهد که زبان پارسی زبانی رایج در قونیه بوده است:
فارسی گو که جمله دریابند
گرچه زین غافلاند و در خوابند
شمس هم متعلق به دوران قبل از ایلخانیان می باشد و ترك زبان بودن او ادعای درستی نمی باشد.
با درود
از اینکه انسان اندیشمندی همچون شما در لفافه سخن میراند ودر باب اول بدون نکرش در افکار درونی خود ، طرف مقابل را به تادیب میکیرد ، بسی جای تاسف ودرنک میباشد. اکر از روی جهالت میباشد که جاهلان را متسب دیکری میباید واکر از دیکر ازاری
لطفا به طبیب مراجعه فرمایید که از شما بیشتر بعید میباشد.
از نبود اشعاری به زبان تورکی که به فرزانگانی چون نظامی وخاقانی نسبت داده بودید دال برجهالت دیکر وکوتهع اندیشی بیسوادانه حضرت میباشد ، چرا که وجود دیوان خاقانی به زبان پر توان تورکی در موزه قاهره وموزه واتیکان غیر انکار میباشد.
پدر در پدر مر مرا تورک بود به فرزانکی همچو گرک بود
وجود هونهای سفید (به فرماندهی بزرک دلاور تورک، اتیلای کبیر) در قلب اروپا در غیر انکار بودن تورکان قبل از زمان مورد ادعای شما کفایت مینماید
با همه اینها دوست عزیز من از دیروز تورک شده ام وزبان تورکی حرف میزنم وان را دوست دارم ، شما چرا کاسه کرمتر از اش شده وسعی در تغییر هویت ما دارید؟ خیلی ناراحت هستید بروید در اعتلای لحجه خود بگوشید که حتی برای ساده ترین وسایل اولیه زندکی معادل ندارید. یک کلمه برای جای گذینی سلام ؛ خانه، بشقاب، لباس، قاشق، .... پیدا کنید . یک غذای فارسی ویک هجا جهت سرایش شهر وحتی یک ساز(وسیله موسیقییایی) یک رقص ویا حتی یک اسطوره به عاریت نکرفته برای قوم خود بیان دارید.
ایا میتوانید نسب قوم وتبار خود را باز افرینی کنید؟
دوست عزیز خواهشن سر در کریبان خو.د ودر جدل با افکار پوسیده وبی پاییه خود بوده ودر کاوش افکار ما به خود رنج بیش از این ندهید.
درود عزیزان
جناب کاوه از شما سوالی داشتم.هر چیز یا هر حرفی که به مزاج شما خوش نیایید و با عقاید و دانسته های شما همخوانی نداشته باشد باید بر روی آنها مارک بچسبانید!؟
اما در وحله بعد هم باید بگویم مطمین باشین که هم عارف نامی مولانا و هم استاد مولانا شمس تبریزی تورک زبان بوده اند.این کسانی هم که مدرک تراشی میکنند و هر روز هویت های جدیدی از عارفان و دانشمندان نامی تورک آذربایجان به بازار عرضه میکنند دیگر دستشان رو شده و چندرغاضی این مدارک تحریف شده و جعلی ارزشی ندارد.بنده نیز مثل شما مولوی و شمس تبریزی را نه تنها متعلق به آذربایجان و ایران بلکه متعلق به همه جهان میدانم.اما مهم این است که شمس و مولانا تورک بوده اند و هر کاری هم بکنید نمیتونید مدارک جعلی به خورد مردم بدهید.دوست عزیز تجه داشته باشین که اگر شما 100 درصد روی سخنان خود اصرار داشته باشین ما 1000 درصد روی سخنان خودمان پافشاری میکنیم.اینو گفتم تا برای همیشه بدونید که من هیچگاه هویت تورک بودن خودم رو با مدارک جعلی از دست نمیدهم.حداقل اگر سواد درست و حسابی هم نداشته باشم در این اندازه سواد دارم که بتوانم دروغ را از حقیقت تشخیص بدهم.در ظمن تورک و آذربایجانی بودن مولانا و شمس تبریزی (به ترتیب) امری ثابت شده میباشد.پس کجای نوشت های بنده نقضی داشته اند که شما ایراد گرفتین.؟فکر نمیکنم در نوشته های بنده حرفی از سیاست و جدایی و از این قبیل مسایل وجود داشته باشد!!!!
دیدگاه منفی مولانا از ترکان (در ادبیات عارفانه واژه ترک هم معنی منفی دارد و هم معنی عاشق زیباروی و بی وفا و هم در مقابل هندو واژه-ای مثبت است و هم در فعل (ترکی کردن)(خراب کردن غارت کردن) منفی است) خود نشانگر ترک نبودن این خاندان است. برای نمونه مولانا میگوید:
«حق سبحانه و تعالی چون ایجاد عالم ملک فرمود ..گروه ترکان آفرید تا بی محابا و شفقت هر عمارتی که دیدند خراب کردند و منهدم گردانیدند،»
بنابراین مولانا نظر خوبی از ترکان نداشته است.
با در جایی دیگر می گوید :
آن غزان خونریز امدند//
بهر دهی یغما بر زدند//
(مثنوی)
غم مخور از دی و غز و غارت
وز در من بین کارگزاری
(دیوان شمس)
دو چشم ترك خطا را چه ننگ از تنگی*********چه عار دارد سیاح جهان از این عوری
همچنین مولانا مدیون شاعران و بزرگان فرهنگ ایرانی است:
«شیر خدا و رستم دستانم آرزوست»
همان رستمی كه در شهنامه همیشه نگهبان ایران بوده است و با بیگانگان جنگیده است.
یا دوباره:
«بصف اندر آی تنها که سفندیار وقتی
در خیبر است برکن که که علی مرتضایی»
اینکه یک شاعر مسلمان (که مسلمانیش برای او بیش از قومیت ارزش داشته است) این دو قهرمان بزرگ ایرانی را در یک بیت با حضرت علی(ع) قرار دهند خود به خود نشانگر علاقه وافر این فرد به اسطوره-ها و فرهنگ ناب ایرانیست. اگر مثلا مولوی ترك بوده پس چرا مثلا به افسانه بوزقورد و اسطوره های تركی اشاره نداشته است؟؟؟شمس تبریزی هم ترکزبان نبود. ایشان مذهب شافعی داشتند(مذهبی که هرگز ترکان پیرو آن نبوده-اند و ترکان که از بلاد فراخراسان دین اسلام را پذیرفتند، مانند ایرانیان شرقی، مذهب حنفی را بر خود برگزیدند) و در زمان شمس تبریزی ، زبان تبریز ترکی نبود. برای نمونه بنگرید به کتاب سفینه ی تبریزی که نمونه هایی از زبان تبریز را در خورد آورده است زیر عنوان "زبان تبریز" و این کتاب در دوران ایلخانیان پس از شمس تبریزی تالیف شده است.
بنابراین در دوران شمس تبریزی ما ترکزبانان آذربایجانی امروزین را نداشتیم و ترکان آنوتولی نیز هنوز وجود نداشتند. زیرا یونانیان/ارمنیان و بومیانی که در سده-ها ترکزبان میشوند هنوز ترکزان نشده بودند..به طور كلی ما تا قبل از دوره ایلخانیان هیچ اثری به زبان تركی در اذربایجان نداریم و هیچ كدام از شعرای اذربایجانی نظیر نظامی گنجوی خاقانی قطران تبریزی همام تبریزی و... اثری به زبان تركی نداشته اند. گسترش زبان تركی به دوران ابلخانیان به بعد مرتبط می باشد كه در نتیجه مهاجرت اقوام ترك به این منطقه بوده است.در بسیاری از سفرنامه های و نوشته های سیاحان می بینیم كه انان هم اشاره ای به ترك زبان بودن این منطقه در ان دورانها نكرده اند.به گفتهی ابن مقفع، زبان آذربایجان، «پهلوی» (الفهلویة) بوده كه منسوب است به پله (فهله)، یعنی سرزمینی كه شامل ری و اصفهان و همدان و ماهنهاوند و آذربایجان بوده است. همین گفته را «حمزهی اصفهانی» (منقول در: یاقوت حموی، ج3، ص925) و خوارزمی (ص 112) نیز نقل كردهاند. پس از وی، «مسعودی» مورخ اوایل سدهی چهارم ق. در كتاب خود (ص 8-67) پس از ذكر نام بلاد ایران (مانند: آذربایجان، ری، طبرستان، گرگان، هرات، مرو، سیستان، كرمان، فارس، اهواز و…) میگوید كه: «همهی این بلاد، كشوری واحد بودند و پادشاه و زبانی واحد داشتند جز این كه در برخی واژگان تفاوتهای داشتند … مانند پهلوی و دری و آذری و دیگر زبانهای فارسی».
«ابواسحاق ابراهیم اصطخری» جغرافینگار سدهی چهارم ق. در نوشتار خود (ص 2-191)، به صراحت زبان مردم آذربایجان را «فارسی» (الفارسیة) میخواند. «ابن حوقل» (اواخر سدهی چهارم ق.) نیز همین سخن را بازگفته، به روشنی مینویسد كه: «زبان مردم آذربایجان و بیشتر ارمینیه فارسی است» (ص 97). «ابوعبدالله مقدسی» نویسندهی اواخر سدهی چهارم ق.، سرزمین ایران را به هشت اقلیم تقسیم نموده مینویسد: «زبان مردم این هشت اقلیم، ایرانی (العجمیة) است؛ جز این كه برخی دری و بعضی پیچیده (منغلق) است و همهی آنها فارسی نامیده میشود» (ص 259). وی میافزاید كه «فارسی آذربایجان در حروف، به فارسی خراسان شبیه است» (ص 378).
در اوایل سدهی هفتم ق. «یاقوت حموی» مینویسد: «مردم آذربایجان زبانی دارند كه آن را "آذری" (الآذریة) مینامند و برای دیگران مفهوم نیست» (ج1/ ص128). «حمدالله مستوفی» مورخ اوایل سدهی هشتم ق. دربارهی زبان مردم «مراغه» مینویسد: «زبانشان پهلوی مغیر است» (ص 100)؛ و دربارهی زبان مردم «زنجان» میگوید: «زبانشان پهلوی راست (= كامل) است» (ص 67)؛ و دربارهی زبان مردم «گشتاسفی» (ولایتی میان اردبیل و باكو) اظهار میدارد كه: «زبانشان پهلوی به جیلانی بازبسته است» (ص 107).
در سدهی دوازدهم ق. «اولیای چلبی» جهانگرد عثمانیایی دربارهی مردم تبریز مینویسد: «ارباب معارف آن به فارسی تكلم میكنند» و دربارهی مراغه میگوید: «اكثر زنان مراغه به زبان پهلوی گفتوگو میكنند» (ریاحی خویی، ص 4-33).
شمس هم متعلق به دوران قبل از ایلخانیان می باشد و ترك زبان بودن او ادعای درستی نمی باشد.
دوست عزیز جناب اقای جنگی از لطف شما سپاسگذارم.برای من نه تنها یک وظیفه بود بلکه برای همه ما آذربایجانی ها یک وظیفه هست تا شمس تبریزی و مولوی را نه تنها در ایران بلکه در جهان بیش از بیش بشناسانیم و بگویم که این عارفان و بزرگان علم و ادب از دیار آذربایجان بوده اند.مهم این است که دنیا بداند این بزرگان از اذربایجان بوده اند.ساده تر بگم.هویت ترک بودن خودمان را به دنیا ثابت کنیم.به همه بگویم که ما تورکهای آذربایجان شمس تبریزی ها و ستار خان ها و بابک ها و حیدرعواوغلی ها...را داریم .به امید فرداهایی که پسران و دختران آذربایجان بدانند و بفهمند که همیشه بزرگوار بوده اند و خواهند بود!
امروز با سخنرانی وزیر کشور مراسم مولانا و بزرگداشت شمس تبریزی در خوی به پایان رسید.البته مراسم اختتامیه با حضور هنرمندانی چون پرویز پرستویی سراج خانوم هانیه توسلی و دها هنرمند و اساتید بزرگ دانشگاه همراه بود.
اکنون وظیفه ما چیست.؟ آیا با تمام شدن مراسم شمس نیز باید تمام شود...!!!؟ نه عزیزان ,نه برادران و خواهران من! بلکه من و شما و همه ماها سعی و تلاش کنیم تا هر روز بیشتر از قبل بزرگی و بزرگواری عارفانی چون شمس را بزرگ بداریم و ارزش های درخور این بزرگان را حفظ کنیم و به همگان بشناسانیم.بله دوستان وظیفه ماست که این نامدارن آذربایجان را در همه گیتی نامدارتر کنیم.زیرا اینها هویت ما هستند.اینها هستند که حقیقت وجودی ما تورکهای آذربایجان را زنده نگه میدارد.پس بیایید با دست در دست هم دادن برای ماندگاری هویت خودمان در برابر تمامی ناملایمات سیاسی و فرهنگی نام این بزرگان را زنده نگه داریم...
شاد و سربلند باشید
ساغ قالین
خدانگهدار
عکسی از مزار شمس تبریزی در پایان گنگره بین المللی مولانا و شمس
البته عکسهای بیشتر را در تایپیک های بعدی در معرض دید شما عزیزان قرار خواهم داد.