userinfo close

  ,

قسمت ... سرنوشت


intention

تاسیس: 22 اسفند 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سمیرا ر - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
3
30
89/7/14 (14:57)
0
1
88/8/23 (11:20)
0
8
87/10/23 (01:33)
10
59
87/10/4 (02:40)
1
9
86/10/10 (00:33)
2
67
86/8/28 (00:11)
20
74
86/8/9 (00:28)
2
25
86/8/9 (00:27)
2
14
86/8/9 (00:25)
7
66
86/8/9 (00:24)
10
50
85/6/8 (04:11)
1
48
85/5/14 (20:45)
0
3
85/4/2 (01:37)
14
9
85/3/30 (08:56)
26
25
85/2/27 (18:58)
2
7
85/2/17 (08:36)
1
5
85/1/21 (17:22)
6
8
85/1/15 (09:40)
11
4
85/1/7 (15:43)
5
2
84/10/9 (19:03)

عنوان بحث

سمیرا ر , pishoolli
سمیرا ر - 09:30 1385/08/14

خواستگاری

همین که اسم ازدواج و خواستگاری و از این جور حرفها میشد تنم میلرزید و وحشت می کردم. آخه از هر کس که میشنیدم میگفت میترا جون مبادا شوهر کنی ها !!!! خوش بحالت که مجردی آزادی بخدا و کلی از این گلایه های با دلیل و بی دلیل اما این دفعه فرق داشت .....
حالا بقیه شو  شما بنویسین
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
آلفا بتا , beta62
آلفا بتا - 00:24 1386/08/9
7

نمیفهمیدم چی جواب احوالپرسی های مینا رو میدم، با این حال به خودم مسلط بودم. مینا عجله داشت شماره ی همراهمو گرفت و گفت بهت زنگ میزنم . و زود تر از به خود اومدن من از هم جدا شدیم.

من توی راه برگشن به خونه  از خودم سئوال میکردم : آیا تمام مردان مثل همن؟ گیرم که باشن ، حتما استثنا بردار هم میشه.آره !، حتما میشه... مگه نمیشه؟

شاید اینائی که به من مبگن خوش به حالت که ازدواج نکردی، انتخاب های خوبی نداشتن؟ ها ؟

 

آلفا بتا , beta62
آلفا بتا - 00:15 1386/08/9
6

سمیرا میگه بقیه اش  رو ما بنویسم.

سمیرا، بهتر بود ، اسم بحث رو عوض میکردی ، میذاشتی باهم داستان بنویسم!

سعیده میمه , sunsetgirl
سعیده میمه - 10:19 1386/08/3
5

خانومی آخرش ازدواج کردی  یا   نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا الان عاشقی  و همش به  فکرش!!!!!!!!!!!!!!

مارو از خماری دربیار عزیز

فریده م , faryjoon
فریده م - 09:16 1385/11/26
4

خب خانومی بعدش...؟!

سمیرا ر , pishoolli
سمیرا ر - 10:38 1385/10/5
3
 

یه جوون خوش تیپ و خوش قیافه و تر تمیز همراهشه . اول پیش خودم فکر کردم مینا شوهر کرده اما بعد که بیشتر دقت کردم دیدم نه اون عموی میناس که اون موقع که ما دبیرستام بودیم سرباز بود و  ما کلی بهش می خندیدم که آش خوره و از این جور حرفها . راستش رو بخواین وقتی اونو با این سرو شکل دیدم خجالت کشیدم که برم جلو و سلام و علیک کنم اما دیگه دیر شده بود چون مینا هم منو دید و شناخت . مثل همیشه خندون و پر سر صدا اومد جلو و خودشو انداخت تو بغل من ........

سمیرا ر , pishoolli
سمیرا ر - 10:08 1385/09/12
2

...چون یه روز که داشتم از سر کار به خونه برمیگشتم... مینا رو دیدم اون از دوستای دوران دبیرستا نم بود  خیلی وقت بود که همدیگرو ندیده بودیم خلاصه خیلی خوشحال شدم جلو رفتم که باهاش احوالپرسی کنم که یه دفعه دیدم

سمیرا ر , pishoolli
سمیرا ر - 10:02 1385/08/26
1
همین که اسم ازدواج و خواستگاری و از این جور حرفها میشد تنم میلرزید و وحشت می کردم. آخه از هر کس که میشنیدم میگفت میترا جون مبادا شوهر کنی ها !!!! خوش بحالت که مجردی آزادی بخدا و کلی از این گلایه های با دلیل و بی دلیل اما این دفعه فرق داشت .....
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.