| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
52
|
1851
|
90/7/4 (03:32)
|
|
||
|
|
17
|
131
|
90/2/1 (21:22)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
90/12/11 (15:55)
|
|
||
|
|
54
|
824
|
90/10/29 (11:00)
|
|
||
|
|
7
|
85
|
90/11/6 (20:15)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
90/6/3 (15:13)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
90/4/20 (01:27)
|
|
||
|
|
1
|
14
|
90/4/19 (22:53)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
90/4/11 (11:23)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/4/1 (02:29)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/3/18 (23:05)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
90/3/15 (16:23)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
90/3/2 (14:55)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/2/22 (11:56)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/2/22 (11:54)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/2/22 (11:53)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/2/22 (11:48)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
90/2/1 (21:05)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
90/1/6 (15:01)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
89/12/18 (18:43)
|
|
حجت الاسلام سید محمد غروی، امام جماعت مسجد صور
...خیلی دلسوزانه و مخلصانه کار میکردند. کمال خلوص نیت را داشتند. هیچ طمعی به کسی نداشتند. هیچ طمعی به مال مردم نداشتند. هیچ طمعی به اینکه زندگی خود را سامان دهند، نداشتند. وقتی در سال 1965 به لبنان آمدم، حدود هفت هشت ماه در خدمت ایشان بودم. یادم هست که روزهای جمعه و یکشنبه به اتفاق ایشان به روستاهای جنوب میرفتیم و معمولا نیمههای شب برمیگشتیم . یک بار خدمتشان عرض کردم که آقا شما اینطور خسته میشوید و خود را از بین میبرید. لااقل کمی هم به فکر استراحت خود باشید. ایشان فرمودند:
«فردا که زیر خاک رفتم، به قدر کافی وقت دارم استراحت کنم. الآن که زنده هستم، باید حرکت کنم.»
یک روز صبح همراه ایشان کنار ساحل دریا قدم میزدم. به ایشان گفتم که آقا چرا برای خود خانهای تهیه نمیکنید؟ برای اینکه ایشان خانهای نداشت و منزل مرحوم حاج حسن بحسون را اجاره کرده بود. البته ایشان تا روزی که ناپدید شد، خانهای نداشت. گفتم لااقل برای زن و بچههای خود خانهای تهیه کنید. ایشان فرمودند که مالکیت امری اعتباری است. من اعتبار میکنم که تمام خانههای لبنان خانههای من است. خوب، واقعیت این است که بسیار کم هستند کسانی که میتوانند اینطور باشند ...
نبیه بری، حقوقدان،رئیس پارلمان و رئیس جنبش امل لبنان
... امام موسی صدر اعلام کرده بود كه حركت او فراتر از یك فرقه و شاملتر از یك محدوده جغرافیایی خاص است. او گفته بود حركت او همه وطن را در برمیگیرد و هیچ فرقی میان مسلمان و مسیحی و مردمان منطقهای با مردمان دیگر مناطق نیست. حادثهای در صور رخ داد كه این مسئله را به روشنی نشان داد و پایانی بود بر همه شایعاتی كه درباره حركت امام صدر وجود داشت. شایعاتی كه حركت ایشان را حركتی شیعی و تنگنظرانه معرفی میكرد. خلاصه ماجرا این بود كه فردی مسیحی تصمیم میگیرد در شهر صور محلی برای فروش بستنی فراهم كند. تهیه این محل بیش از هفتادوپنج هزار لیره لبنانی برای او هزینه برداشت. در آن سالها(دهه شصت) این مبلغ اندك نبود. او این محل را خرید و كار خود را شروع كرد. اما فتوایی از شیخ موسی عزالدین در میان شهر پخش شد. فتوا این بود كه «خوردن بستنی نزد مسیحی حرام است.» این فتوا كار خودش را كرد و كسب و كار بستنی فروش مسیحی از رونق افتاد. این مسئله به گوش امام صدر رسید، این اتفاق بر امام سخت آمد. به هر حال امام ترجیح داد كه فتوایی بر خلاف فتوای منسوب به شیخ عزالدین صادر نكند و باعث نشود كه شیخ عزالدین به سختی بیفتد. بنابراین، راهی را برای حل این مسئله در پیش گرفت كه می توانیم آن را «سنت عملی» بخوانیم.
ایشان مانند همیشه نماز جمعه را اقامه کرد. او تصمیم گرفت كه در روز جمعه این مسئله را پایان دهد. پس از نماز، امام در حالی که عدهای از مردم هم او را همراهی میكردند، از حسینیه خارج شد. وقتی كه به بیرون حسینیه رسیدند، امام به همراهان گفت: دوست دارد پیادهروی كند. او گفت: خدایا! چه هوای خوبی! دوست دارم كمی پیادهروی كنم. امام پیادهروی را آغاز كرد و عدهای هم او را همراهی كردند. رفتهرفته بر جمعیت افزوده میشد. امام به راه خود ادامه داد تا به بستنیفروشی رسید و در مقابل بستنی فروش ایستاد. او از پیش محل بستنیفروش را پرسیده بود. او با صدای بلند به همراهان گفت: چقدر این مغازه زیباست! گفتند: اینجا بستنیفروشی است. امام گفت: واقعاً خوردن بستنی در این هوا لذت بخش است. خیلی وقت است بستنی نخوردهام. امام به درگاه بستنیفروشی رسید. بستنیفروش مسیحی از مغازه خارج شد و به امام خوشامد گفت. امام هم سلام كرد. امام گفت: می خواهیم بستنی بخوریم. به ما بستنی بده. بستنیفروش از درخواست امام شگفتزده شد. به امام نزدیك شد و گفت: سید، من مسیحی هستم! امام با صدای بلندی كه همه می شنیدند، گفت: من دین تو را نپرسیدم، تو بستنی فروش هستی یا نه؟ بستنی فروش گفت: بله که هستم. امام گفت: پس میخواهیم بستنی بخوریم، برای ما بستنی بیاور. منتظر چه هستی؟ بستنی فروش از شدت خوشحالی خم شد تا دست امام را ببوسد، امام موسی دستش را به سرعت عقب كشید. بستنی فروش به همه بستنی داد. اخبار ماجرای «سنت عملی» امام به سرعت میان مردم پخش شد و فتوای تحریم خوردن بستنی از مسیحی را بی اثر كرد.
حجت الاسلام دكتر علیاكبر صادقی،استاد دانشگاه شهید بهشتی،داماد آیت الله صدر و پدر همسر سیدمحمدخاتمی
...آقا موسی شخصیت دقیقی داشتند. درسهای كلاسیك هم برای ایشان و هم برای من تمام شد و من منتظر شدم كه به حوزه بروم و ایشان قبل از من این كار را كرده بود. در حوزه ایشان هر درسی را كه میخواند، میتوانست تدریس كند. یكی از كتابهایی كه هر كسی نمیتوانست تدریس كند، كتاب مغنی و مطول بود كه ادبیات عالی عربی است و از جنبه صرف و نحو بالاتر است، ایشان این دو تا كتاب را تدریس میكرد. دریادم میآید یك عده میآمدند و خواهش میكردند كه ایشان به آنها درس بدهند. بیان خیلی روان و خوبی داشتند و شخصیت محبوبی بودند؛ قیافه، اندام و برخورد جذابی داشتند و طلبههای جوان خیلی به ایشان علاقهمند بودند و دوست داشتند كه هرچه بیشتر به ایشان نزدیك شوند. حوزه قم در زمانی كه آقا موسی در قم تحصیلات حوزوی میكرد، من فكر نمیكنم محبوب تر از او كسی در حوزه بود. همچنین والدشان (آیتاللهالعظمیصدرالدین صدر) یكی از مراجع سهگانه تقلید آن زمان بود و شخصیتهای مملكتی با ایشان در ارتباط بودند. بنابراین آقاموسی هم با همه شخصیتها و سیاستمداران مملكت آشنا بود و راه و روش معاشرت با این افراد را میدانست.
...به نظرم آن سیاستی كه آقای صدر را ربوده است، به راحتی از این سرمایه صرف نظر نمیكند. كشتن شخص همیشه میسر است؛ اما برگشت ندارد. كسی كه این قدرت را دارد كه یك مملكت آشوب زده را آرام كند یا به عكس یك مملكت آرام را به آشوب بكشد، از نظر سیاستهای جهانی ارزش و اعتباری بیش از این دارد كه به دست یك دیوانه بدهند تا او را بكشد. من هنوز امیدم را از دست ندادهام، ولی خوب به هر حال به تدریج میزان احتمالات مثبت كم میشود.
حافظ اسد، رئیس جمهور فقید سوریه
... نظام سیاسی لبنان خود یکی از اسباب جنگ داخلی بود. در لبنان در یک سو اکثریت فراگیر اما محروم و بیچاره بودند و در سوی دیگر اقلیتی که وضع بسیار خوبی داشتند. اما آنان به علت "حماقتشان" به سخن موسی صدر مبنی بر ضرورت اصلاحات سیاسی و رعایت انصاف اجتماعی و زدودن سفاهت و نادانی گوش فرا ندادند.
من برای امام موسی صدر ارزش بسیار زیادی قایلم و هر وقت فرصتی میشد با هم دیدار میکردیم. من میدانستم توجه مسئولین به او جلب خواهد شد؛ خصوصا که او اعتقاد به مبارزه مسلحانه نداشت و مردم را به انقلاب مسلحانه دعوت نمیکرد. او منادی مبارزه صلحجویانه و به دور از خشونت برای رسیدن به "تغییرات" بود. از همین رو برای آگاه کردن، سخنرانی و مباحثه و نوشتن را برگزید. امام صدر میکوشید از دموکراسی و بسیج کردن توده مردم برای دستیابی به مطالبات بر حق آنان استفاده کند. ... اما وضعیت و شرایط برای "تغییر" سخت و متحجرانه و بسته بود. ... چه وقت بوده است که دنیا صدای مصلحان بزرگ را شنیده باشد؟! صدای روسو را پس از یک قرن و نیم و صدای لینکلن را پس از یک قرن و صدای مارتین لوترکینگ و گاندی را پس از نیم قرن شنیدند... اینگونه است که تاریخ تکرار میشود و ظلم گسترش مییابد و حیات ملتها نابود میشود.
آیت الله شیخ محمود خلیلی، رئیس سابق دفتر امور شرعی مجلس اعلای شیعیان لبنان
...امام صدر سلیقه خاصی داشت كه چگونه در مسائل حساس وارد شود و مشكلات را حل كند. مثلا مسأله شهادت سوم (اشهد ان علیا ولی الله) و حیعلیخیرالعمل در اذان از اختلافات شیعه و سنی است و هیچكس نتوانسته بود، این مسأله را حل كند. ایشان پس از تاسیس مجلس اعلا، میخواستند شهادت ثالثه و حیعلیخیرالعمل را در فضای عمومی وارد اذان كنند. نامهای به مفتی حسن خالد مینویسند: «طایفه ما از بنده انتظاراتی دارند. لذا بهتر است به اذان زمان پیامبر (ص) بازگردیم و حیعلیخیرالعمل را در اذان بازگردانیم. حال میگویم كه شهادت ثالثه نباشد؛ اگرچه میدانید اگر این شهادت را حذف كنم، در میان طایفه خودم برایم خیلی گران تمام میشود. لكن این مسأله را میپذیرم، به شرط اینكه شما حیعلیخیرالعمل را در اذان بگنجانید.» برخی به ایشان گفتند كه چرا این كار را كردید؟! ایشان گفتند: «من میدانم كه او اختیاراتی ندارد و فردا میگوید این مسأله در حوزه اختیارات من نیست و باید الازهر این مسأله را تایید كند. آن وقت ما میگویم كه پس یك وقت شما اذان خودتان را پخش كنید و یك موقع ما اذان خودمان (همراه با اشهد ثالثه و حیعلیخیرالعمل) را پخش میكنیم» در نهایت هم همانطور شد و رادیو لبنان تقسیم شد. ... از سوی دیگر، نظراتش را طوری بیان میكرد كه میان اهل سنت و مسیحیان حساسیت نداشته باشد. به گونهای رفتار كردند كه مراسم عیدغدیر برگزار میكردند و از سنیها و مسیحیها دعوت میكردند.
آگوست باخوس، حقوقدان، نماینده سابق مجلس و مسیحی لبنانی
... زمانی که شهردار شهر سدبوشریهبودم و به کار وکالت و رسیدگی به مسائل حقوقی شهروندان اشتغال داشتم برای پیگیری کار اداری اسقف آشوریان به کاخ ریاست جمهوری میرفتم. یک روز به امام صدر برخوردم. او با اینکه برای اولین بار مرا میدید مرا به گرمی در آغوش گرفت و گفت: من تو را از خودت بهتر میشناسم! شیعیان ساکن در برج حمود (منطقه مسیحی) به من گفتهاند تو چگونه آنان را مانند فرزندان خود حمایت میکنی و میان آنان و یک مسیحی مارونی فرق نمیگذاری. سپس شروع کرد به نام بردن از خانوادههای شیعه آن مناطق و یکایک ایشان را درست میشناخت. او ادامه داد: "ما همه باید دست به دست هم بدهیم و با هم برای خدمت مشترک به نزدیکی بین مذاهب و ایجاد زمینه زندگی مشترک میان آنها تلاش کنیم."
چند روز بعد ناگهان کلیسای مارمارون در بوشریه را به آتش کشیدند و سرقت کردند و بر تخته سیاه مدرسه کلیسا، عبارت" لا اله الا الله" را نوشته بودند. این حادثه فضای بسیار مسمومی علیه شیعیان و مسلمانان ایجاد کرد و منطقه را متشنج ساخت. پس از آن امام صدر با من تماس گرفت و از من خواست در سد بوشریه (منطقه مسیحی) و در محلی که قرار بود مسجد بسازند به دیدارش بروم. آنجا در حضور جمعیت فراوانی از شیعیان چنین گفت: امروز میخواهیم پول جمع کنیم، اما هر چه جمع شود برای ساختن این مسجد و کلیسای مارمارون نصف میکنیم!
این کار هوشمندانه او مرهمی بر زخم مسیحیان بود و به سرعت آرامش را به منطقه بازگرداند. چند وقت بعد هم معلوم شد کسی که این کار را کرده بود یک مسیحی بوده که میخواسته فتنه درست کند. ارتباطها و تماسهای ما ادامه یافت تا اینکه من برای نمایندگی مجلس از آن منطقه نامزد شدم. تمام اهالی شیعه منطقه دور و برم جمع شدند و از من حمایت کردند و امام صدر مرا نامزد شیعیان در منطقه نامید و همین باعث شد تا با رای بالایی به عنوان کاندیدای مستقل به مجلس بروم و به عنوان رئیس تجمع نمایندگان جدید انتخاب شوم.(...)
چندی بعد مطلع شدم که ایشان قرار است در کلیسای پدران کبوشی سخنرانی کند (سخنرانی معروف و تاریخی "ادیان در خدمت انسان" که برای اولین بار در تاریخ کلیسا یک روحانی مسلمان در روز یکشنبه در محراب کلیسا برای مسیحیان موعظه کرد و عکس ایشان در زیر صلیب به شکل گسترده منتشر شد.) من با او به آنجا رفتم. هنگامی که سخنرانی تمام شد و میخواستیم برگردیم یکی از کشیشها دستم را گرفت و گفت: "این انسان امتداد روح مسیح است!" همواره در جلسات و گفتگوهایمان احساس میکردم او بسیار روح بزرگی دارد و در اوج است و در او تعصب نیست و بین انسانها تفاوت قائل نیست. در سینه قلبی آکنده از محبت و برادری و بزرگواری و وطندوستی دارد همانطور که آن پدر روحانی به من گفته بود و به این علت معتقدم "مسیحیان پیش از شیعیان از فقدان او ضرر کردند."
سرکار خانم فاطمه صدر عاملی، نویسنده و محقق و خواهرزاده امام موسی صدر
من کوچک بودم و یک دایی داشتم که بزرگ بود. قدش بلند بود. خودش میگفت مثل مناره مسجد. دایی جون یک خصوصیتی که داشت این بود که ما را داخل آدم حساب میکرد. به حرفمان گوش میداد و با ما حرف میزد. حرف حسابی میزد. به من میگفت: «این بچه ها را میبینی؟ همه از یک فامیلاند اما با هم فرق دارند چون پدرانشان با هم فرق دارند چون در محیطهای مختلف بزرگ شدهاند. آدمها با هم فرق دارند. به خاطر محیط، نسل و تربیت مختلف با هم فرق دارند.»
دایی جون به ما رسیدگی میکرد؛ یعنی دقت میکرد که مساله تک تک ما چیست. علاقه ما چیست. آن موقع شرایط این طور بود که دخترها یا در خانه درس میخواندند یا مکتب میرفتند. یکی از دوستان پدرم وقتی دیده بود من دارم امتحان میدهم که تصدیق دبستان بگیرم تا بروم دبیرستان، با پدرم دعوا کرده بود که دخترهای ما نباید بروند دبیرستان. آن موقع دایی جون لبنان بود. من برایش نامه مینوشتم و درد دل میکردم. این را هم تعریف کردم. یک سفر که آمده بود ایران با پدرم حرف زد، گفت: «الان دوره ای نیست که آدم دختر را نفرستد درس بخواند. جریان زندگی مثل یک نهر آب است. باید به بچهات شنا یاد بدهی، کنار بایستی و مراقب باشی که غرق نشود.»
دایی جون می گفت: «آدم ها را زود دسته بندی نکنید و کنار نگذارید. فلانی چون این طوری لباس میپوشد، پس این طوری فکر میکند چون این طوری فکر میکند، پس حتما فلان جور است.» میگفت:«خوب است آدم خودش باشد، خودش را حفظ کند ولی بقیه را هم ببیند و بشنود.» وقتی بعدها برای درس خواندن رفته بودم آلمان، یک همشاگردی نپالی داشتم. دایی جون می گفت: «ارتباطت را با این قطع نکن. دنیا را میتوانی با آدمهایش بشناسی.»
من جوان بودم و یک دایی داشتم که دیگر جوان نبود، اما هنوز خوب لباس میپوشید، عطر میزد. به من میگفت خوب لباس بپوش. حجاب داشته باش ولی خوب بپوش. حتی یک مدل لباس برایم انتخاب کرده بود و آورده بود. گفت: «این به نظرم برای تو خوب باشد.» یک لباس همان جور که او پیشنهاد کرده بود برای خودم دوختم که خوب بود. دایی به تک تک ما دقیق میشد. ما را داخل آدم حساب میکرد. ما را که یک مشت بچه بودیم و توی حیاط خانه شلوغی در قم گرگم به هوا بازی میکردیم.