| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
52
|
1851
|
90/7/4 (03:32)
|
|
||
|
|
17
|
131
|
90/2/1 (21:22)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
90/12/11 (15:55)
|
|
||
|
|
54
|
824
|
90/10/29 (11:00)
|
|
||
|
|
7
|
85
|
90/11/6 (20:15)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
90/6/3 (15:13)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
90/4/20 (01:27)
|
|
||
|
|
1
|
14
|
90/4/19 (22:53)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
90/4/11 (11:23)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/4/1 (02:29)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/3/18 (23:05)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
90/3/15 (16:23)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
90/3/2 (14:55)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/2/22 (11:56)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/2/22 (11:54)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/2/22 (11:53)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/2/22 (11:48)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
90/2/1 (21:05)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
90/1/6 (15:01)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
89/12/18 (18:43)
|
|
اینجا از ویژگی ها و برجستگی های اخلاقی امام موسی صدر صحبت می کنیم.
لطفا مطالبی که میذارین حجیم نباشه تا دوستانی که بازدید میکنن حوصله به خرج بدن تمام مطلبو بخونن.
ممنون!!
|
------------------------------------------------------- |
|
موسسه امام صدر سخنان امام موسی صدر را درباره زندگی و اندیشه و اقدامات خود من نیک میدانستم که ایستادن در برابر خودکامگی، هزینه دارد |





فتوا این بود كه «خوردن بستنی نزد مسیحی حرام است.» این فتوا كار خودش را كرد و كسب و كار بستنی فروش مسیحی از رونق افتاد. این مسئله به گوش امام صدر رسید، این اتفاق بر امام سخت آمد. به هر حال امام ترجیح داد كه فتوایی بر خلاف فتوای منسوب به شیخ عزالدین صادر نكند و باعث نشود كه شیخ عزالدین به سختی بیفتد. بنابراین، راهی را برای حل این مسئله در پیش گرفت كه می توانیم آن را «سنت عملی» بخوانیم.
ایشان مانند همیشه در روز جمعه امامجمعه بودند. او تصمیم گرفت كه در روز جمعه این مسئله را پایان دهد. پس از نماز، امام از حسینیه خارج شد. عدهای از مردم هم او را همراهی كردند. وقتی كه به بیرون حسینیه رسیدند، امام به همراهانش گفت: دوست دارد پیادهروی كند. او گفت: خدایا! چقدر امروز هوا خوب است. دوست دارم كمی پیادهروی كنم. امام پیادهرویاش را آغاز كرد و عدهای هم او را همراهی كردند. رفتهرفته بر جمعیت افزوده میشد. امام به راه خود ادامه داد تا به بستنیفروشی رسید و در مقابل بستنی فروش ایستاد. او از پیش محل بستنیفروش را پرسیده بود. او با صدای بلند به همراهان گفت: چقدر این مغازه زیباست! گفتند: اینجا بستنیفروشی است. امام گفت: واقعاً خوردن بستنی در این هوای گرم لذت بخش است. زمان زیادی است كه بستنی نخوردهام. امام به درگاه بستنیفروشی رسید. بستنیفروش مسیحی از مغازه خارج شد و به امام خوشامد گفت. امام هم سلام كرد. امام گفت: می خواهیم بستنی بخوریم. به ما بستنی بده. بستنیفروش از درخواست امام شگفتزده شد. به امام نزدیك شد و گفت: سید، من مسیحی هستم! امام با صدای بلندی كه همه می شنیدند، گفت: من دین تو را نپرسیدم، تو بستنی فروش هستی یا نه؟ بستنی فروش گفت: بله، حتماً. امام گفت: میخواهیم بستنی بخوریم، برای ما بستنی بیاور. منتظر چی هستی؟ بستنی فروش از شدت خوشحالی خم شد تا دست امام را ببوسد، امام صدر دستش را به سرعت عقب كشید
امام موسی در نامه ای به شیخ حسن خالد (مفتی اهل سنت لبنان) راههای وحدت شیعه و سنی را یاددآور شد .نوشت « برای وحدت بیشتر می توان بررسی كرد كه در رویت هلال به طرق نوین علمی و تعیین زاویه دید هلال در افق تكیه شود تا همه ی مسلمانان یك روز مشخص را عید بگیرند و دشواری های ناشی از تعدد روزهای عید مثل تعطیل رسمی و دید و بازدید از بین برود .او ادامه داد می توان با بازخوانی منابع اذان واحدی برای تمام مسلمانان جهان بر گزید البته برای ما شیعیان سخت است كه «حی علی خیر العمل» را بگوییم و شهادت ثالثه (اشهد ان علیا ولی الله) را حذف كنیم ولی من این حساسیت را تحمل می كنم تا به وحدت برسیم »امام كه گویا پاسخ منفی شیخ خالد را از پیش حدس می زد در ادامه پیش نهاد كرد«و اگر این كار برای شما مقدور نیست پس اجازه بدهید ما نیز اذانمان را در روزهای معین پخش كنیم .
او به كلیسا های لبنان می رفت و سخنرانی می كرد.«فواد شهاب« مسیحی (كه فرمانده ارتش لبنان بود و زمانی هم رئیس جمهور لبنان شد ) گفت : «امام موسی اگر مسیحی بود ما او را به مقام قدیسی می رساندیم و مثل مسیح از او تبعیت می كردیم.»مسیحی ها می گفتند:
«ا...فی السمائ و سماحه الامام صدر فی الارض!»جرج جرداق مسیحی هم گفته بود : «اگر روحانیون مسلمان ، اسلام را همچون امام صدر تبلیغ می كردند اثری از مسیحیت و سایر ادیان باقی نمی ماند »
شایعه در لبنان رایج بود. گفته می شد دختر 20 ساله ی امام موسی هر روز بدون حجاب اسلامی و با ماشین بنز مجلس اعلای شیعیان به گردش می رود . این حرف تكرار میشد در حالی كه دختر امام 6-7ساله بود!مصطفی چمران می گفت : « تو ای محبوب من! رمز طائفه ای و درد و رنج هزار و چند ساله را به دوش می كشی.
اتهام و تهمت و هجوم و نفرین و ناسزای هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل می كنی. كینه های گذشته و دشمنی های تاریخی و حقد و حسد های جان سوز را بر جان می پذیری .
تو فداكاری می كنی.تو از همه چیز خود می گذری .تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسان ها می كنی و دشمنانت در عوض دشنام می دهند و خیانت می كنند.
به تو تهمت می زنند و مردم جاهل را برتو می شورانند و تو ای امام ! لحظه ای از حق منحرف نمی شوی و عمل به مثل انجام نمی دهی و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث، آرام و مطمئن به سوی حقیقت و كمال قدم بر می داری . از این نظر تو نماینده علی و وارث حسینی.»
سید صدرالدین صدر، فرزند امام موسی صدر
...در لبنان رسم است وقتی که میهمان میآید علاوه بر میوه و شیرینی ظرفی پر از سیگارهای مختلف روی میز می گذارند. یادم هست وقتی نوجوان بودم، روزی پنهانی سیگاری را برداشتم و در ایوان شروع به کشیدن کردم. اتفاقا بابا از راه رسیدند و من را دیدند. فردای آن روز یک جعبه سیگار و کبریت به من دادبه قدری خجالت کشیدم که حد نداشت.پس از آن بود که من به فردی صد در صد مخالف با سیگار تبدیل شدم.[1]
خانم رباب صدر: یادم هست که در نوجوانی از سیگار خیلی خوشم می آمد، روزی وقتی از مسافرت آمده بودند سیگار همراهشان بود. خیلی با جرات رفتم و به ایشان گفتم که به من یک قوطی سیگار بدهید. گفت برای چه کسی می خواهی؟ برای خودت؟ که جواب دادم برای کسی می خواهم.خلاصه سیگار را به من داد اما روزی من را دید که دارم سیگار می کشم. در واقع خیلی ظریف عمل می کرد، قوطی سیگار را به من داد و بعد مرا دید که دارم سیگار می کشم. همان دیدن ایشان باعث شد که دیگر سیگار نکشم.[2]
مهندس اصغر کاظم
نوجوان بودم، با صدری (صدرالدین صدر، فرزند ارشد امام موسی صدر) در خانه نشسته بودیم و شطرنج بازی میکردیم. امام صدر گفتند: ما می خواهیم با بچه ها بیرون برویم و کمی بگردیم. شما هم بیایید. من و صدری قبول نکردیم و گفتیم: میخواهیم شطرنج بازی کنیم. خلاصه امام با افراد دیگری رفتند. من متوجه آمدنشان نشده بودم؛ مشغول کار خودم بودم که کسی از پشت بر شانه ام زد، فکر کردم حمید (فرزند دیگر امام موسی صدر) است. گفتم حمید نکن! اما دوباره بر شانه ام زد. برگشتم و گفتم حمید نکن دیگر! اما دیدم امام موسی صدر است که با یک شاخه گل برگشته و به دیدن من آمده. به من گفت: «حالا که نیامدی، من این گل را برایت آوردهام، چون خودت مثل گلی و با این گل جای تو را خالی کرده بودم.» الان که نزدیک به 35 یا 36 سال از آن روز می گذرد، هنوز آن شاخه گل را نگه داشته ام و آن صحنه و برخورد محبت آمیز امام موسی صدر در ذهنم نقش بسته است و هیچگاه فراموشم نخواهد شد.
دکتر ابراهیم یزدی، وزیر امور خارجه دولت موقت و دبیر کل فعلی نهضت آزادی
...آن چیزی که ما در ادبیات و فرهنگ دینی خود از آن به «خلق محمدی» یاد میکنیم، امام موسی صدر آن را به طور کامل داشت. من هرگز ندیدم که ایشان از این اطرافیان خود عصبانی شده باشد؛ در حالیکه بعضی اوقات واقعاً ایشان را اذیت میکردند. هر کس که به حازمیه [مقر مجلس اعلای اسلامی شیعه] میآمد، میخواست ایشان را ببیند. خوب، ایشان هم مثل هر انسان دیگری خسته میشد. اما من هرگز ندیدم، نه تنها در حضور آنها، بلکه حتی وقتی تنهایی در خلوت پای سماور مینشستیم تا یک فنجان چای بنوشیم، که احساس عصبانیت یا دلتنگی کرده باشد. به مسائل اخلاقی و انسانی دقیقا توجه داشت. یک بار دهکدهای مسیحی را در جنوب لبنان بمباران کرده بودند و دو نفر از جوانان مسیحی آن کشته شده بودند. من تازه از آمریکا به بیروت آمده بودم. به من گفت که من دارم میروم تا از خانوادههای این دو جوان مسیحی یک عیادتی بکنم. تو هم بیا با هم برویم؛ بد نیست. گفتم برویم، من دوست دارم. با ماشین ایشان رفتیم. روستای مسیحی درست کنار مرز مناطق اشغالی و اسرائیل بود. آنجا من با چشم خود دیدم که ایشان با مسیحیها چه رفتاری دارند و مسیحیها چه رفتاری با ایشان دارند. اینها همان چیزی است که امامان ما میگویند؛ که مردم را با رفتارتان به دین جذب کنید و نه با زبانتان. آقای صدر این امتیازات را داشت. ایشان علاوه بر اینکه تمام این نکات جامعهشناختی، روانشناختی و اجتماعی را داشتند، جایگاهشان در لبنان طوری بود که به مسائل سیاسی منطقه نیز اشراف کامل داشتند. من این اشراف سیاسی ایشان را در کمتر روحانی دیگری دیدم. ایشان مسائل سیاسی را میفهمید و اشراف داشت. این اشراف ایشان باعث شده بود تا مسائل را در ورای این روابط سیاسی عادی ببیند.
...آن چیزی که آقای صدر در لبنان بدست آورد، خودش بدست آورد. ایشان وقتی در سال 1959 به لبنان رفتند، خودشان با آن قد بلند و رشید پشت ماشین کوچک فولکسواگن نشستند و ظرف یک سال نزدیک صد هزار کیلومتر را در آن کشور کوچک زیر پا گذاشتند. ببینید، هیچوقت روحانیون ما این اخلاقها را نداشتند که خودشان پشت ماشین بنشینند و اینگونه متحرک باشند. دهکدهای نبود که امام موسی صدر ندیده باشد. هر دهی را که میگفتید، ایشان رفته بود و آنجا را دیده بود. یک خانواده شیعه نبود که امام موسی صدر آن را نشناسد. آقای صدر انصافاٌ با یک نگاه کاملا علمی وارد فعالیت شد. برای اینکه با خود گفت اول باید جامعه را بشناسد. در ضمن یک افق دید بلند داشت. مجلس اعلای شیعه را که درست کرد، اسمش شیعه بود؛ ولی همه شیعیان آنجا بودند. برخی پزشکان شیعه بودند که هم کمونیست بودند و هم عضو مجلس! ایشان نگفتند که شماها نمیتوانید بیایید. همه خودی بودند و همه را جذب کرد. با اینها چنان با محبت برخورد کرد که گویی از هر مسلمانی مسلمانترند. هیچوقت این مرز بندیهایی را که ما امروز در کشورمان مشاهده میکنیم، نداشت. البته در همان حال در هر مسألهای، خط مشی و مواضع خودش را داشت؛ خیلی محکم هم پای آنها میایستاد و حسابی کار میکرد و هرگز تسلیم نمیشد. با این حال دقیقا توجه داشت و میدانست که چرا برخی شیعیان رفتند و کمونیست شدند. برای اینکه محرومترین قشر بودند. اینها را همه میدانست و وسعت دیدشان بسیار قابلتوجه بود. بعد هم ایشان به سه زبان اشراف داشتند. فارسی که زبان مادری ایشان بود. عربی هم که حرف میزدند. فرانسه و انگیسی هم بلد بودند و البته فرانسه ایشان خیلی بهتر از انگلیسی ایشان بود. از طرفی بسیار اهل مطالعه بودند.
خانم پوران شریعت رضوی، همسر دکتر علی شریعتی
سلام و درود بر روح و روان آقا موسی صدر که واقعا مثل برادرم دوستشان داشتم و دارم و همیشه به وجودشان افتخار میکنم و مایه افتخار همه هستند. در یک شرایط روحی و روانی بسیار بدی که ما در آن ایام داشتیم که من در ایران بودم و بچهها هر کدام در یک سر دنیا بودند و بعد وارد یک شهر غریب شدیم و با مسائلی که قابل پیشبینی نبود رو به رو بودیم، تقدیر و سرنوشت ما را به سوی زینبیه و لبنان کشانید. آقا موسی صدر مثل کوه پشت سر ما بودند و به خاطر ایشان بود که آن تشییع جنازه بر قرار شد و جنازه دکتر شریعتی را در زینبیه شام پذیرفتند. لحظهای که وارد فرودگاه دمشق شدیم، من بودم و احسان و مونا. در سالن تشریفات به خاطر لطف آقا موسی از ما استقبال کردند و ارتباط با اوقاف سوریه هم توسط ایشان بود. شب اول در اتاقهای کنار حضرت زینب خوابیدیم و بعد به خانه آقای صدر رفتیم. در منزل امام موسی صدر ما احساس میکردیم که در کشور خودمان هستیم؛ در بین فامیل خودمان هستیم و غربت را احساس نمیکردیم. محبتهای پری خانم [همسر امام صدر] و سفرههای گرمی که میانداختند، بچهها و مخصوصا ملیحه که با مونا همسن بودند و با هم صحبت می کردند و سر مونا گرم میشد ... آن قدر که ما در آن شرایط از آقا موسی صدر محبت دیدیم، در دیار و کشور خودمان ندیدیم ...
از دوستان عزیز خانم ریحانه و آقای طبری برای مطالب خوبی که لطف کردن وفرستادند تشکر می کنم.
امیدوارم مطالب خوب شما ادامه پیدا کنه!
خانم حورا صدر، فرزند امام موسی صدر
امام موسی صدر به دخترها خیلی اهمیت میداد. یک بار به برادرم صدری گفت اگر شرایطی پیش بیاید که ناچار به اولویتبندی تحصیل فرزندانم شوم، این اولویت را به دخترهایم میدهم تا پسرها.
در سیزده سالگی به خواست پدر، برای ادامه تحصیل به فرانسه رفتم. یادم هست قبل از آنکه پیش برادرهایم بروم، به آنها سفارش کرده بود مبادا وقتی حورا میآید کارها را به دوش او بیندازید؟ کارها را تقسیم کنید تا کسی خسته نشود. این شد که فقط آشپزی به من افتاد و خرید خانه، جارو زدن، شستن لباسها و... به برادرانم محول شد.
هیچ وقت یادم نمیآید که درباره نماز و حجاب به من تذکر داده باشد. تنها تاکید ایشان بر شیکپوشی و مرتب بودن در عین سادگی بود. به همین خاطر وقتی در یک دورهای نسبت به آراستگی و پوششم بیتوجه شده بودم، یاد آور شد که حجاب تو باید مردم را جذب کند. باید شیک باشد نه اینکه مردم از دیدن نوع پوششت خسته و دلزده شوند. پدر تأکید زیادی به دور هم بودن اعضای خانواده حتی برای ساعاتی محدود، داشت. وقتی که سفر نبود، در ایام تعطیل حتماً همه کنار هم بودیم و امام موسی صدر نیز، به کارهایش میرسید. بعضی وقتها هم از شهر بیرون میرفتیم و در یک جای خوش آب و هوا استراحت میکردیم.