| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
52
|
1851
|
90/7/4 (03:32)
|
|
||
|
|
17
|
131
|
90/2/1 (21:22)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
90/12/11 (15:55)
|
|
||
|
|
54
|
824
|
90/10/29 (11:00)
|
|
||
|
|
7
|
85
|
90/11/6 (20:15)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
90/6/3 (15:13)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
90/4/20 (01:27)
|
|
||
|
|
1
|
14
|
90/4/19 (22:53)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
90/4/11 (11:23)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/4/1 (02:29)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/3/18 (23:05)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
90/3/15 (16:23)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
90/3/2 (14:55)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/2/22 (11:56)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/2/22 (11:54)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/2/22 (11:53)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/2/22 (11:48)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
90/2/1 (21:05)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
90/1/6 (15:01)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
89/12/18 (18:43)
|
|
بیست روزی از حملة اسرائیل به لبنان می گذشت. به ابویاسر مسئول دفتر جنبش امل در تهران تلفن زدم. گفتم می خواهم گفتگویی درباره امام موسی صدر داشته باشیم. بلافاصله قبول کرد و برای عصر همان روز در دفترش قرار گذاشتیم.ابویاسر نزدیک به ده سال در کنار دکتر چمران و امام موسی صدر بوده است. چند سالی است که مسئول دفتر جنبش امل در ایران شده. چهره ای جدی و قلبی مهربان دارد و فلسطینی الاصل است.
به دفتر جنبش امل که وارد می شوی اولین چیزی که جلب توجه می کند, قاب عکس بزرگی از شهید چمران و امام موسی صدر است. به اتاق ابویاسر می رویم. برایمان قهوة تلخ لبنانی می آورند. می گویم نیامده ام که جملاتی کلی و کلیشه ای بشنوم که اگر اسم امام موسی صدر را برداری دربارة هر مبارز و مخلصی صدق کند. بارها از تو شنیده ایم که امام شجاع بود, مردمی بود و... اما این بار می خواهم تئوری امام صدر را در عمل ببینم. لبخندی می زند و می گوید: «مقاومت را از سید موسی یاد گرفتیم. یکی از شب های رمضان 1974 بود. نشسته بودیم و با امام صحبت می کردیم. یکی از سادات که اهل شهر صور بود, پرسید: سیدی! آیا ما شیعیان لبنان همچنان باید شهروند درجة «ده» بمانیم و همچنان آدامس بفروشیم و در حاشیه زندگی کنیم؟! امام صدر گفت: آرام باش! انشاءالله تا بیست سال دیگر شیعیان در لبنان مقتدر خواهند شد و سرنوشت را خودشان رقم خواهند زد و ما نیز شهروند درجه یک خواهیم بود. سید اهل صور پرسید چگونه ؟ امام صدر پاسخ داد: همان انقلاب آرامی که گاندی از نهضت حسین(ع) فرا گرفته بود زمانی که گفت:«از نهضت حسین آموختم که چگونه مظلوم باشم و پیروز شوم.» جوانی فلسطینی سؤال کرد سرنوشت ما فلسطینی ها چه؟ امام موسی گفت: فلسطین مسئلة همة آزادیخواهان دنیا و همة مسلمانان است. بنابراین باید از این لحظه و در این شب مبارک بیندیشیم که چگونه می توان مقاومتی مردمی ضد اسرائیل ایجاد کرد. مقاومتی که انشاءالله به زودی زود ایجاد شود.»
اخبار لبنان و بمباران بی وقفه بیروت و جنوب, تشییع اولین شهید سازمان آزادی بخش فلسطین, فتح, را به یاد ابویاسر می آورد:«پس از جنگ کرامه در سال 1968 اولین شهید لبنانی را به نام خلیل عزالدین از روستای ناقوره به صور آوردند. به خوبی به یاد دارم که در آن هنگام هیچ یک از روحانیون اهل تسنن یا شیعه جرأت نداشتند که به تشییع جنازه بیایند یا نماز میت بر آن بخوانند... تنها امام صدر بود که در تشییع حاضر شد, نماز بر جنازة شهید خواند و سخنرانی حماسی یی در صور ایراد کرد و مجاهدین فتح را فرزندان حسین (ع) خواند. امام کلام خود را اینگونه پایان داد: پاینده باد فتح, پاینده باد فتح, پاینده باد فتح. جوانان به وجد آمده بودند و گروه گروه به مجاهدین فلسطینی می پیوستند.»
پرسیدم ابویاسر! از اولین دیدار امام صدر و یاسر عرفات چیزی خاطرت هست؟ این را که پرسیدم خندید و گفت:«پس از سپتامبر سیاه در اردن و اخراج فلسطینی ها از آن کشور توافق قاهره بین سازمان فتح ودولت لبنان انجام شد. براساس آن توافقنامه قرار شد مرکز فرماندهی فتح به لبنان منتقل شود و مبارزین فلسطینی با سلاح هایشان وارد کشور ما شوند. در آن هنگام رهبران احزاب و هرکس که ادعای میهن پرستی داشت, هروله کنان دنبال ابوعمار به راه می افتادند تا بازو در بازوی او راه بروند و بگویند رهبری ملی و همراه مقاومت هستند... امام صدر از ما خواست تا دیداری ترتیب دهیم تا با ابوعمار آشنا شود... نخواستیم که رفتار رهبران احزاب را تقلید کنیم و گفتیم او به نزد شما می آید...
پس از تلاش بسیار ابو عمار به حازمیه, مقر مجلس اعلای شیعیان, رفت. بعد از دیداری که حدوداً سه ساعت طول کشید, امام صدر از من خواست ابوعمار را تا دفترش بدرقه کنم. در راه از یاسر عرفات پرسیدم نظرت دربارة امام صدر چیست؟ گفت: برادر ابویاسر! امام موسی صدر شخصیتی جامع و منحصر به فرد است... «اما ماکسانی می خواهیم که رهبرشان باشیم نه اینکه آنها رهبر ما شوند.»
می پرسم ابویاسر شنیده ایم امام صدر اولین باری که با جمال عبدالناصر دیدار کرد, دیدارشان ساعت ها طول کشید. گفت:« بله سال 1970 کنفرانسی اسلامی در قاهره برگزار شده بود که امام صدر در این کنفرانس تاریخی توانست مقامات الازهر را قانع کند تا کرسی تدریس تشیع را به عنوان مذهب پنجم چون سایر مذاهب در دانشگاه الازهر برقرار کنند. حسنین هیکل روزنامه نگار مشهور عرب که مشاور عبدالناصر هم بود,معتقد بود باید دیداری میان امام صدر و ناصر صورت گیرد. البته احزاب ناصریست و ناسیونالیست های عرب در لبنان ذهن رئیس جمال عبدالناصر را نسبت به امام مشوش کرده بودند و نیز اطلاعات نادرستی در مورد مناسبات امام با شاه ایران به او داده بودند. با چنین ذهنیتی و در یک فضای بسیار سنگین و سراسر سوء ظن, امام به ملاقات عبدالناصر رفت. زمان ملاقات 10 الی 15 دقیقه معین شده بود. امام به همراه هیکل برای ملاقات نزد رئیس جمهور مصر رفتند. من هم بیرون از اتاق منتظر امام ماندم. پس از سه ساعت امام موسی صدر به همراه حسنین هیکل خارج شد, در حالی که جمال عبدالناصر امام را تا پایین پله برقی بدرقه کرد. از چهره امام پیدا بود که خوشحال و خشنود است. وقتی به هتل رسیدیم قهوه و قلیان درخواست کرد! به شدت مشتاق بودم که بفهمم در جلسه ای که زمان آن بیش از پانزده دقیقه نبود چه گذشت که سه ساعت طول کشید!
امام صدر گفت: فضای صحبت در ابتدا بسیار سنگین بود. تصوراتی داشت که در اثر اطلاعاتی غلط ایجاد شده بود. پس از آنکه دربارة جنوب و مقاومت در برابر اسرائیل و تاسیس مقاومت و... صحبت کردم, به وجد آمد و مرا برای تشکیل مقاومتی مردمی تشویق کرد تا در برابر اسرائیل ایستادگی نمائیم. رئیس ناصر اعتقاد داشت اگر اسرائیل وارد خاک لبنان شود بیرون نخواهد رفت, مگر با مقاومت و ایستادگی مردم. سپس امام صدر گفت: مرا برای یکهفته اقامت در مصر دعوت کرده است. او از من خواست تا از خط مقدم جبهه جنگ در طول کانال سوئز دیدن کنم.
فردا امام صدر به همراه محافظان شخصی جمال عبدالناصر و با ماشین مخصوص او به دیدن خط مقدم جبهه رفت. خاطرم هست که ژنرال عبدالمنعم ریاض فرمانده ارتش مصر به استقبال امام آمد. پس از بازدید از جبهه جلسه ای با حضور فرماندهان عالی رتبة ارتش تشکیل شد. نماز جماعت را که خواندند امام موسی در سخنان بسیار جالبی برای امرای ارتش از صبر و استقامت و حفاظت از مرزها و فضیلت جهاد گفت.
روز بعد امام به مسجد امام حسین(ع) رفت, نماز را اقامه کرد و خطبه ای بی نظیر خواند. نمازگزاران پس از نماز به سمت ایشان هجوم آوردند و عبای امام را تکه تکه کردند و هر یک تکه ای را برای تبرک بردند, چرا که امام صدر در نظر آنان از سلالة رسول اکرم (ص) و اهل بیت (ع) بود.»
در حاشیه اتاق شبکة الجزیره گفتگویی با یکی از رهبران مسیحی دربارة جنگ اخیر پخش می کرد. فرد مسیحی در حالی که از مقاومت مردم در برابر اسرائیل سخن می گفت, اتحاد مردم لبنان از مسیحی, شیعه, سنی و دروزی را می ستود. ابویاسر با دیدن این برنامه گفت: «امام همواره از لزوم اتحاد و عدم تفرقه میان لبنانی ها برایمان می گفت. روزی تعدادی از افسران و درجه داران شیعه در ارتش لبنان نزد امام صدر آمدند و تقاضای تشکیل ارتش شیعه کردند. امام بلافاصله رد کرد و با صدای بلند به آنان گفت: می خواهید لبنان را تجزیه کنید؟ ما با همة دنیا به خاطر وحدت لبنان می جنگیم و در این راه خون و جان فرزندانمان را می دهیم تا لبنان با همة طوائفش و فرزندانش از جنوب تا شمال و از ساحل تا کوه واحد و یکپارچه بماند. به سمت فتنه ای که هدف دشمن اسرائیلی است نروید. صهیونیست ها به دنبال ایجاد اسرائیلی دوم, سوم و چهارم در منطقه هستند. بهترین پاسخ به اسرائیل برقراری صلح و امنیت در داخل کشور است که خود بهترین شیوة جنگ با دشمن است. بردارانم! بروید و به دنبال اتحاد نهادهای دولتی باشید به خصوص در ارتش.»
از ابویاسر درخواست می کنم کمی هم دربارة اخلاق امام برایمان بگوید. خاطره ای از رفتار امام با یکی از علمای معروف به یادش می آید:«زمانی که امام نماز جمعه را می خواند, پس از نماز, نمازگزاران می آمدند با امام دست می دادند. من نیز کنار امام می ایستادم. شخصی که کلاهی قرمز که دستمالی سبز در آن پیچیده بود بر سر داشت و نشانة سادات لبنان است, نزد امام آمد و گفت دیروز نزدفلانی بودیم. او غیبت شما را می کرد و چیزهایی گفت که شایستة شما نبود. امام پاسخ داد نه! حتماً چنین نبوده. ایشان از بهترین کسانی است که دربارة اهل بیت (ع) مطلب نوشته اند و اخلاق بسیار خوبی دارند و از آن سید خواست که سکوت کند. پس از آن که همه رفتند امام صدر گفت به همراه این سید به دیدار عالم برویم. من و شهید دکتر چمران هم همراهشان بودیم. به روستای جناتا رسیدیم ایشان به همراه تعدادی از دوستان و اهالی در حسینیة ایشان نشسته بودند. پس از سلام و احوالپرسی امام موسی صدر گفتند: این دوست ما خبر داد که شما کمی کسالت دارید. امیدواریم که خوب باشید و همیشه سالم و سلامت.... پاسخ داد: نه سیدی! الحمدلله در کمال صحت و عافیت هستم. می دانم که چیزهایی که من دربارة شما گفته ام و شایستة شما نبوده, شنیده ای. تو همیشه بهتر و شریف تر و نجیب تر از همه بوده ای. کظم غیظی داشته ای که کسی نداشته است. حدیث پیامبر اکرم (ص) را به یاد می آورم که فرمودند:«به من امر کردند که با مردم دارا کنم, همان گونه که امر کردند رسالتم را تبلیغ کنم.» سیدی! واقعاً به تو غبطه می خوریم و نسبت به تو حسودیمان می شود. اما از این لحظه با تو عهد می بندم که همراه تو باشم و در کنارت بمانم.» صحبت را که پایان داد گویی حادثه درست در همین روز اتفاق افتاده است.
باز خاطرش آمد «روزی که پس از نماز جمعه به همراه شهید دکتر چمران و استاد یوسف حسین به مقر مجلس اعلا رفتیم. امام صدر تازه از سفر آفریقا بازگشته بود و یکی از لبنانی های مقیم آنجا به امام وکالت داده بود تا همسرش را طلاق دهد. همراهان زن نیز حضور داشتند. امام از ما خواست شاهد طلاق باشیم. گفتم مولانا! شاهد باید عادل باشد و اشاره کردم به صورتم. آن زمان ریش هایم را می تراشیدم.- جالب اینجاست که من سالها کنار امام صدر بودم ولی یکبار هم از من نخواست تا تراشیدن ریش را ترک کتم- امام صدر در پاسخم گفت: فرزندم! از کی عدالت به ریش و بلندی آن بستگی پیدا کرده؟ یا به طول تسبیح و....؟ عدالت, عزیز من! در دل و ذهن و جان است.»
خاطراتی دیگر را برایم می گوید. دریغ که فرصت محدود صفحات اجازه درج آنها را نمی دهد اما شاید یکی از مهمترین خاطرات مربط به آنتیبای بستنی فروش است, شهروند مسیحی شهر صور. این خاطره او مرا به یاد انتقادات برخی مقدس مآبان دهه 40 شمسی می اندازد که به امام اعتراض می کردند که چرا اهل کتاب را پاک می داند و چرا در دین بدعت می گذارد!؟ ابویاسر می گوید: «بستنی فروشی مسیحی به نام آنتیبا در صور بود که کنار بستنی فروشی مسلمان دکان داشت. بستنی فروش مسلمان به مردم می گفت از این نخرید مسیحی است و نجس. آنتیبا نزد امام صدر رفت و گفت این همسایه مسلمان با تبلیغ علیه من کار مرا کساد کرده و مردم دیگر از من بستنی نمی خرند. امام گفت تو برو من این مشکل را حل می کنم. روزی بعد از نماز جمعه امام به همراه چند نفر دیگر به دکان بستنی فروشی مسیحی رفت. نشست و کمی بستنی خورد. آنتیبا نمی دانست از خوشحالی چه باید بکند. این کار امام موسی مثل بمب در لبنان صدا کرد.»
از عادل عون (ابو یاسر) تشکر می کنم. هنگام خداحافظی با ناراحتی می گوید: «نمی دانم چرا برای آزادی امام از زندان لیبی این همه سال اهمال و کوتاهی کرده ایم؟! و از من می پرسد به نظر تو سزاوار است چنین شخصی این همه سال در بند باشد و ما دست روی دست بگذاریم؟!» از ابتدا تا کنون من از او سوال می کردم اما با این سوالش یکه خوردم و پاسخی برایش نداشتم.
ارتباطها و تماسهای ما ادامه یافت تا این که من برای نمایندگی مجلس از آن منطقه نامزد شدم. همه اهالی شیعه منطقه دور و برم جمع شدند و از من حمایت کردند و امام صدر من را نامزد شیعیان در منطقه نامید و همین باعث شد تا با رأی بالایی به عنوان کاندیدای مستقل به مجلس بروم و به عنوان رئیس تجمع نمایندگان جدید برگزیده شوم.
پس از آن بود که یک بار امام صدر را برای شام به خانهام دعوت کردم و بسیاری از نمایندگان مستقل هم جمع بودند. یادم هست همسرم نادیا، تابلوی صلیب را بالای در ورودی قرار داده بود. امام صدر که آمد، من را صدا زد و از عکاسها خواست از ما زیر صلیب عکس بگیرند. او خطاب به حاضران گفت: صلیب هم مال ماست و هم مال شما! و بعد شروع کرد درباره نزدیکی بین اسلام و مسیحیت برای نمایندگان مجلس صحبت کردن و آیاتی از قرآن برایشان خواند.
چندی بعد آگاه شدم که ایشان قرار است در کلیسای پدران کبوشی سخنرانی کند (سخنرانی معروف و تاریخی با عنوان ادیان در خدمت انسان که برای نخستین بار در تاریخ کلیسا، یک روحانی مسلمان در روز یکشنبه در محراب کلیسا برای مسیحیان موعظه کرد و عکس ایشان در زیر صلیب به شکل گسترده منتشر شد). من با او به آنجا رفتم. هنگامی که سخنرانی پایان یافت و میخواستیم برگردیم، یکی از کشیشها دستم را گرفت و گفت: این انسان امتداد روح مسیح است!
همواره در نشستها و گفتوگوهایمان احساس میکردم، او بسیار روح بزرگی دارد و در اوج است و در او تعصب نبوده و بین انسانها تفاوت قایل نیست. در سینه قلبی آکنده از محبت و برادری و بزرگواری و وطن دوستی دارد، همان گونه که آن پدر روحانی به من گفته بود و به این دلیل، معتقدم مسیحیان هم همان قدر با فقدان او ضرر کردند که شیعیان.