| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
269
|
857
|
91/1/24 (17:55)
|
|
||
|
|
48
|
193
|
89/12/11 (08:17)
|
|
||
|
|
102
|
288
|
91/3/8 (17:29)
|
|
||
|
|
9
|
33
|
91/1/24 (17:25)
|
|
||
|
|
142
|
572
|
90/6/3 (07:25)
|
|
||
|
|
21
|
35
|
90/2/13 (11:46)
|
|
||
|
|
139
|
422
|
90/1/18 (18:38)
|
|
||
|
|
158
|
379
|
90/1/17 (09:02)
|
|
||
|
|
15
|
38
|
89/12/18 (16:26)
|
|
||
|
|
190
|
537
|
89/12/18 (16:25)
|
|
||
|
|
437
|
1163
|
89/12/18 (16:10)
|
|
||
|
|
82
|
318
|
89/12/10 (12:27)
|
|
||
|
|
2
|
18
|
89/12/3 (16:41)
|
|
سلام یعنی هرچی دلم بخواد میتوم بگم...........
باباجونم دلم واست تنگ شده كاش لااقل 1 بار بیای بخوابم....
یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می كردم ترس تموم وجودمو برداشت كه شاید منم یه روزمثل گل نیلوفر تنها بشم. سریع از كنار مرداب دور شدم. حالا وقتی كه میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم كه از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب كرده


©©©©©©©©©©©©©©©©
دیوانگی و عشق
هر کسی عاشق می شود دیوانه هم میشود میدانی چرا ؟
زمانی که کره زمین ازبشر خالی بود ، صفات اخلاقی بیکار بودند.
یک روز رذایل و فضایل دور هم جمع شدند.
ذکاوت گفت:بیاید قایم باشک بازی کنیم.
دیوانگی گفت:من چشم می گذارم و از آن جهت که هیچ کس دلش نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمارش کرد.
رذایل و فضایل هر کدام گوشه ای پنهان شدند.
لطافت زیر برگ درخت، خیانت زیر زباله ها ،طمع درون کیسه ای که خودش دوخته بود،خساست درون کیسه دیگری
سخاوت در باران،دروغ گفت:من به رودخانه میروم اما زیر سنگ سیاه پنهان شد. هوس به مرکز زمین رفت.
ولی یک نفر پنهان نشد. می توانید حدس بزنید چه کسی؟
آن یک نفر عشق بود. او نمی توانست پنهان شود چرا که
رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون
وقت رو به اتمام بود و عشق هنوز پنهان نشده بود.دیوانگی می شمرد .
عشق بالاخره در واپسین لحظات در درون بوته گل سرخ رز پنهان شد.
دیوانگی چشم هایش را گشود.
اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود چرا که او اصلا پنهان نشده بود.
دیوانگی همه را پیدا کرد حتی دروغ را.
اما یک نفر را پیدا نکرد و آن عشق بود . حسادت گفت: تا همه را پیدا نکنی بازی تمام نمی شود.
دیوانگی شاخه ای در دست گرفت و با ضربات پیاپی به گل رز کوبید.
صدای ناله ای بلند شد و پس از چند لحظه بیرون آمد .
دستانش روی چشمانش بود و از آنها خون می چکید.
همه با تعجب پرسیدند: چه شده است؟ عشق پاسخ داد من کور شده ام.
دیوانگی ناراحت شد و گفت :من می خواهم برای تو کاری انجام دهم.
عشق گفت : کاری نمی شود کرد، درمانی وجود ندارد.اما دیوانگی اصرار کرد و عشق گفت:
چون من چیزی را نمی بینم هر جا که می روم همراهم باش و دیوانگی پذیرفت.
و از ایجا است که عشق هر جا که هست دیوانگی هم کنارش است.
ٌٌ©©©©©©©©©©©©©©©
ای کاش قطره اشکی بودم که از چشمانت زاده می شدم
و به روی گونه هایت جان می سپردم و تو را برای همیشه
در قلبم ثبت می کردم.پس بگذار به عشق نگاهت و در باغ
زیبای وجودت آغاز به سخن کنم‘ بگذار در روزنه قلبم مهرت
را در یابم.بگذار تا نفس بکشم و تو را با خاطراتت فراموش نکنم.
اندیشه ام سر گردان خوبی های توست.دلم حرفهایی را زمزمه میکند
که ترانه های توست. کاش نویسنده ای بودم و می توانستم تمام زلالیت را
توصیف کنم.اکنون که قلم بدست گرفته ام،هیچ کلمه ای به ذهنم نمی آید تنها می توانم بگویم: دوستت دارم .
©..©©©©©©©©©©©..©


کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی...
رفتی و گفتی و اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
-----------------------------
می نویسم
می خوانم و فریاد می زنم
همیشه دوستت دارم
اما حیف که
دوست داشتن همیشه کافی نیست......
بی تو دیگه نمی تونم
ذره ذره تموم شدم
ای بی وفا ای مهربون
تو رفتی و تنها شدم
حالا می گم بیا ولی
انگار دیگه نمی تونی
یکی دیگست تو زندگیت
اینو از قلبت شنیدم
می دونی گریه می کنم
شبا یرای عشق تو؟
نمی رسم یه تو ولی داد می زنم دیوونتم
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است .
1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند: ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانیآنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند )
2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند: ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است )
3- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند: ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم )
4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند: ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد . )
سوختن؟
سوختن؟ رسم عاشقی این نیست که تک و تنها بسوزی و دیگر نمانی، ... کاش می دانستیم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهمیدیم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چیست و چقدر است، کاش بیراه نمی رفتیم و می ماندیم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...
بازی با کلمات قشنگ است، بازیگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقیقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازیسازی را بی نیاز از دروغ و نیرنگ می سازد...
نمی دانم! بلد نیستم! من نمی دانم دل سوختن برای چیست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد این بازیگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادین این دنیای پوشالی...
آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اش ردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برایم دیگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،
و می بوسم، می بویم، می جویم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسیم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزدیک سازد،
من بنده عشقم، بنده عاشقی...
در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رحمانه سوزاندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟
چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه ناگاه مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنچه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را با تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


مگه عاشقت نبودم!
مگه باورت نداشتم!
مگه آخرش خودم رو، پای باورم نذاشتم!
مگه هر نفس نخواستم، تورو هم نفس بدونم!
چی شد اون صدا که باید، حالا با خودم بخونم!
تنهایم تنهای تنهایم
آزاد از امروز و فردایم
مگه پای قصه هارو، به شب تو وا نکردم!
مگه تا همین ترانه، تو رو هم صدا نکردم!
تو رو همصدا نکردم، که نموندی عاشقونه!
می خوام با خودم بخونم، برو از همین ترانه
تنهایم تنهای تنهایم
آزاد از امروز و فردایم
نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن اذ کاری در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار ملای دعانویس نمود و گفت که من گول آن ملا را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم
( دکتر شریعتی )
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت![]()
برگ های آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت![]()