| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
6
|
900
|
87/10/12 (11:02)
|
|
||
|
|
10
|
617
|
90/4/11 (10:08)
|
|
||
|
|
27
|
286
|
91/3/6 (00:11)
|
|
||
|
|
70
|
527
|
91/2/31 (16:43)
|
|
||
|
|
0
|
114
|
91/2/25 (17:04)
|
|
||
|
|
16
|
61
|
91/2/10 (15:25)
|
|
||
|
|
21
|
204
|
91/1/28 (19:51)
|
|
||
|
|
179
|
3284
|
91/1/26 (15:19)
|
|
||
|
|
20
|
216
|
91/1/25 (13:58)
|
|
||
|
|
79
|
486
|
91/1/29 (17:46)
|
|
||
|
|
106
|
770
|
91/1/22 (12:50)
|
|
||
|
|
32
|
622
|
91/1/7 (21:28)
|
|
||
|
|
148
|
1031
|
90/12/29 (01:40)
|
|
||
|
|
101
|
1022
|
90/12/21 (23:58)
|
|
||
|
|
22
|
252
|
90/12/20 (21:12)
|
|
||
|
|
38
|
265
|
90/11/21 (23:39)
|
|
||
|
|
487
|
2737
|
90/10/24 (23:32)
|
|
||
|
|
21
|
168
|
90/10/8 (19:38)
|
|
||
|
|
20
|
261
|
90/9/25 (01:23)
|
|
||
|
|
87
|
880
|
90/9/19 (18:45)
|
|
داستانِ آفرینشِ زن
دَر اساطیرِِ هِِندو
*
.. آنگاه سفر را آغاز نهادند.. نیمروزی که زیر سایهء انبوه درخت کادامیا(15)، به آسایش پرداخته بودند، پادشاه زمانی به تصویر خیره ماند و ناگهان خاموشی را شکست و از راساکوشا پرسید:« دوست من! زن این است، اما من به راستی زنان را نمی شناسم. بگوی سِرشت و گوهرِ زن چیست که من ذات او را نمی دانم.» راساکوشا لبخندی زد و گفت:« سرور من! این پرسشی است بس دشوار. جای دارد این معما را از خود شهزاده بپرسی. البته زن موجودی است مرموز که از عناصر شگفت انگیز گوناگون پدید آمده. به جاست در این باره تو را حکایتی گویم. گوش فرا دار: در آغاز، تاوشتری(16)- آفرینندهء جهان- چون به خلقت زن رسید، دید آنچه مصالح سفت و سخت برای خلقت آدمی لازم است، در کار آفرینش مرد به کار رفته و دیگر چیزی نمانده. در کار خود واله گشت و پس از اندیشهء بسیار، چنین کرد: گِردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفائی از گُل و سبکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم پیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزهء نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بُز دلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پُر گوئی از زاغ و زاری از فاخته و دو روئی از لک لک و وفا از مرغابی نر برگرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته ای، مرد نزد خدا آمد و گفت:«خدایا! این موجودی که به من داده ای، زندگی را بر من تباه کرده. پیشه اش پُرگوئی است، هیچ گاه مرا به خود وا نمی گذارد، آزارم می دهد، می خواهد همیشه نوازشش کنم، می خواهد همیشه سرگرمش بسازم، بیخود می گرید، تنها کارش بیکاری است. آمده ام آن را پَس بدهم، زیرا زندگی با او برایم امکان پذیر نیست. او را از من باز ستان.» خدا گفت:« باشد.» و زن را پس گرفت. پس از هفته ای دیگر، مرد دوباره نزد خدا شد و گفت:« خداوندا! می بینم از زمانی که او را به تو پس داده ام، تنهای تنها شده ام. به یاد می آورم چگونه برایم آواز می خواند و می رقصید، از گوشهء چشم به من می نگریست، با من بازی می کرد و به تنم می چسبید، خنده اش گوشنواز بود، تنش خُرّم و دیدارش دلنواز بود. او را به من باز پس ده.» خداوند گفت:« باشد.» و زن را به او پس داد. پس از سه روز، دیگربار، مرد نزد خدا شد و گفت:« خدایا! نمی دانم چگونه است، اما من به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوست. پس، کرم کن و او را از من باز پس گیر.» خدا گفت:« دور شو! هرچه گفتی بس است. برو با او بساز!» مرد گفت:« اما با او زندگی نتوانم کرد.» خدا گفت:« بی او هم زندگی نتوانی کرد.» آنگاه به مرد پشت کرد و دنبال کار خود رفت. مرد گفت:« چه بایدم کرد؟ نه با او توانم زیست. نه بی او.» راساکوشا لب فروبست و به شاه نگریست. شاه سخنی نگفت؛ و همچنان به تصویر شهزاده خیره مانده بود. سپس، در میان جنگل رَه بُریدند تا سرانجام به کاخ شهزاده رسیدند..
*
پا نوشت:
(15). Kadamba
(16). Twa Shtri، همسان ولکان(Vulcan) خدای آتش و آهنگری در ادبیات هندی است که در اینجا به معنای خالق است. افلاتون- به زبان یونانی – اصطلاح دیگری برای آن دارد. ادبیات سانسکریت گاه مفتاح کارهای افلاتون است و فلسفهء او مانند نور مهتاب بر اساطیر هندو می تابد.
* *
[ برگرفته از:داستان آفرینش، مهپاره، داستانهای عشقی هندو، ترجمه از متن سانسکریت، ف. و. بین، ترجمه از انگلیسی: صادق چوبک، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم: تابستان 1377]
اتفاقا فك كنم زنا هم یه بار برای این موضوع مزاحم خدا شدن. ولی جواب خدا همون بود.
سازش!