| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
6
|
900
|
87/10/12 (11:02)
|
|
||
|
|
10
|
617
|
90/4/11 (10:08)
|
|
||
|
|
27
|
286
|
91/3/6 (00:11)
|
|
||
|
|
70
|
527
|
91/2/31 (16:43)
|
|
||
|
|
0
|
114
|
91/2/25 (17:04)
|
|
||
|
|
16
|
61
|
91/2/10 (15:25)
|
|
||
|
|
21
|
204
|
91/1/28 (19:51)
|
|
||
|
|
179
|
3284
|
91/1/26 (15:19)
|
|
||
|
|
20
|
216
|
91/1/25 (13:58)
|
|
||
|
|
79
|
486
|
91/1/29 (17:46)
|
|
||
|
|
106
|
770
|
91/1/22 (12:50)
|
|
||
|
|
32
|
622
|
91/1/7 (21:28)
|
|
||
|
|
148
|
1031
|
90/12/29 (01:40)
|
|
||
|
|
101
|
1022
|
90/12/21 (23:58)
|
|
||
|
|
22
|
252
|
90/12/20 (21:12)
|
|
||
|
|
38
|
265
|
90/11/21 (23:39)
|
|
||
|
|
487
|
2737
|
90/10/24 (23:32)
|
|
||
|
|
21
|
168
|
90/10/8 (19:38)
|
|
||
|
|
20
|
261
|
90/9/25 (01:23)
|
|
||
|
|
87
|
880
|
90/9/19 (18:45)
|
|

به نام خدای تعالی
اصولا هر مسلكی كه بنیان اعتقادی قوی نداشته باشد سعی می كند با ظاهر سازی و متوسل شدن به ترفندهایی جذاب نظر افراد را به سوی خود جلب كند؛ همانند مسلك بهاییت و مبلغین آنان كه سعی می كنند با الفاظی زیبا و فریبنده افراد عادی را به سوی خود بكشانند و به اصطلاح به آمار پیروان دین خود بیافزایند. اما این مسلك ساختار فكری و عقیدتی منسجم و مستقلی ندارد و به هیچ عنوان نمی توانند افراد آگاه و تیزبین را اقناع كنند. امروزه بهاییان آموزه های اعتقادی برای خود دست و پا كرده اند تا از دیگر ادیان عقب نمانند.برخی از این آموزه ها از كتب مقدس پیشین گرفته شده است و برخی دیگر از شعارهای امروزی فرقه های مدرنیسم،فمینیسم و ... اخذ شده است. این آموزه ها به اصول 12 گانه اعتقادی بهاییت معروف است. یك اصل از این اصول 12 گانه اصل « وحدت عالم انسانی» می باشد.اینان در قبال وحدت عالم انسانی برابری انسان ها را می خواهند كه منظور آن ها تساوی انسان ها از نظر حقوق روحانی،اجتماعی، فردی و مدنی است.این آموزه ی اعتقادی بهاییت ماخوذ از آیه 13 سوره مباركه ی حجرات است.
حال ببینیم كه این ادعا تا چه حد به واقعیت نزدیك است و بزرگان بهاییت تا چه اندازه به ادعای خود پایبند هستند؟
عباس افندی ملقب به عبدالبهاء كه اولین امام از سری امامان 24 گانه بهاییت!!! است بر این عقیده است كه « سیاهان آفریقایی خلقتشان گاوی است!»( خطابات بزرگ/ص119)
خوب از این سخن چه برداشتی می شود؟
آیا سیاهان آفریقایی باید به دلیل سیاه بودن پوست و نژاد از زمره ی انسانیت خارج شوند به جرگه ی گاوها( حیوان) بپیوندند؟ آیا این همان برابری انسان ها است كه یكی از آموزه های اعتقادی بهاییت است؟
و همچنین میرزا حسینعلی نوری( مدعی لقب بهاءالله) در بدیع/ص213 می گوید:
«غیر بهاییان نزد خدا به شكل حیوان هستند!»
و اساساً هر كس كه دیانت بهایی را باور نداشته باشد بنا به نص كتاب «اقدس» گمراه شمرده می شود.(بدیع/140)
حال چگونه با این افتضاحات باز هم مدعی وحدت عالم انسانی هستند؟
http://eslami123.blogfa.com/cat-3.aspx
روزشمار تاریخ بهائی

جمادی الاول 1260:
ادعای «بابیت» توسط میرزا علی محمد شیرازی «باب» در شیراز.
1261:
ذکر عبارت «اشهد ان علیاً قبل نبیل باب بقیه الله» در اذان نماز جمعه در شیراز به دستور باب و واکنش تند مردم نسبت به آن و اقدام حاکم فارس به توقیف و تنبیه باب و تکذیب باب ادعاهایش را در مسجد وکیل نزد علما و مردم.
رمضان 1262:
فرار باب به اصفهان و پذیرایی حاکم ارمنی شهر (معتمدالدوله) از او.
شعبان 1263:
حبس باب در زندان ماکو و نگارش کتاب «بیان» توسط وی.
جمادی الاول 1264:
انتقال باب به زندان چهریق و احضار وی به تبریز جهت مناظره علما با او و شکست باب در مناظره و چوبکاری و توبه اش از ادعاها.
1264:
تجمع بابیان در بدشت شاهرود و حضور قره العین (بی حجاب و آراسته) بین آنها و اعلام الغاء دین اسلام (با پشتیبانی حسینعلی بهاء) و حمله مردم به بابیان با پخش خبر روابط نامشروع قره العین با بهاء و .....
1265:
وصایت یحیی صبح ازل (برادر بهاء) توسط باب.
1265- 1266:
آشوب خونین بابیان در نقاط مختلف ایران و سرکوبی آن توسط امیرکبیر.
شعبان 1266:
اعدام باب در تبریز به حکم امیر و اقدام او به تبعید بهاء به عراق (پس از کشف توطئه بابیان برای ترور )
ربیع الاول 1268:
قتل امیر ( با توطئه عمال استبداد و استعمار) و صدارت میرزا آقاخان نوری (تحت الحمایه انگلیس) و دوست بهاء و بازگشت بهاء (در رجب 1268) از عراق به دعوت نوری
شوال 1268:
ترور نافرجام ناصرالدین شاه توسط بابیان و دستگیری سران آنها (از جمله بهاء) به اتهام همدستی با ضاربین و قتل محبوسین و آزادی بهاء از زندان (با فشار سفیر روس در ایران، پرنس دالگوروکی) و تبعید وی، تحت الحفظ غلامان سفارت به عراق
ذی قعده 1279:
تبعید بهاء توسط عثمانی از بغداد به اسلامبول (در اثر فشار دولت ایران)
رجب 1280:
تبعید بهاء و صبح ازل به ادرنه و ادعای رسمی بهاء (3 سال بعد) مبنی بر اینکه او همان موعود باب در بیان (من یظهره الله) است و تشدید نزاع بین او و برادر بر سر ریاست بابیان و تجزیه بابیه به دو گروه «ازلی» و «بهائی» و اقدام طرفین به توهین و ترور و افشای اسرار یکدیگر.
ربیع الثانی 1285:
تبعید بهاء و ازل به عکاء و قبرس.
1286:
نگارش «اقدس» (کتاب مقدس بهائیان) توسط بهاء.
1309:
مرگ بهاء و نزاع و دسته بندی
شدید و دیرپای پسرانش (محمدعلی و عباس افندی) بر سر ریاست بهائیان
1327:
سرنگونی عبدالحمید ثانی (سلطان ضد صهیونیست عثمانی به دست ژون ترک ها) و آزادی فعالیت عباس افندی.
1329:
سفر عباس افندی به اروپا و آمریکا و نشان دادن چراغ سبز به سرمایه داری غرب
1332 (1914م):
جنگ جهانی اول و کمک عباس افندی و
نزدیکانش به ارتش بریتانیا در جنگ با عثمانی
محرم 1337:
ثناگویی عباس افندی از «عدالت و سیاست» انگلیس (در لوح باقروف) پس از اشغال فلسطین توسط ارتش بریتانیا.
شعبان1338:
اعطاء لقب و نشان توسط دربار لندن به عباس افندی به پاس خدمت به امپراتوری.
ربیع الاول 1340:
مرگ عباس افندی و شرکت مقامات عالی انگلیس در تشیع جنازه او و حمایت آنان از نوه و جانشین شوقی، در برابر رقبا.
1327ش:
تاسیس رژیم اشغالگر فلسطین و حمایت شوقی از آن.
1336 ش:
مرگ و دفن شوقی در لندن و آغاز دسته بندی های جدید و شدید.
1342ش:
تشکیل اولین بیت العدل اعظم در فلسطین اشغالی.
* توضیح: تاریخ ها، جز آنچه استثنا شده
به قمری است.
منبع: +
بهائیت و ادعای برابری زن و مرد
از جمله تعالیم بهائیان که بسیار برآن تبلیغ می کنند" تساوی حقوق زنان و مردان "است.
آنها چنین جلوه می دهند که دیگر ادیان مساوات بین زن و مرد را در نظر نگرفته اند ولی بهائیت تساوی را بطور کامل بر قرار کرده است.
منتقدین
با بررسی مختصر ،خلاف این ادعا را در نظامات بهایی مشاهده می کنندازجمله
در عضویت زنان در نظام مدیریت اصلی و تقنینی بهایی که زنان اجازه ورود
ندارندو در بحث تفاوت ارث زن و مرد و در بحث مهریه زن شهری و تفاوتش با زن
روستایی و...
لذا مورد سوال واقع می شوند که:
اگر زن ومرد در بهائیت برابرند چرا زنان نمی توانندبه عضویت بیت العدل در آیند واین پست که مقامش به اعتقاد بهائیان "مصونیت از خطا"ست در انحصار آقایان است؟!
این توهین به زنان نیست که آنان را نا مساوی با مردان شمرده از تصدی یک پست معنوی محروم کرده به بیت العدل راه نداده اند و تلویحا آنها رابر خلاف مردان ناکارامد وخطا پذیر و نا توان از اداره بهائیت در اسرائیل قلمداد کرده اند؟!
و نیز سوال می شود چرادر بهائیت نه تنها زنان حق شرکت و عضویت در بیت العدل را ندارند، بلکه در سهم الإرث نیز از مردان عقب ترند. به علاوه نه تنها میان زنان و مردان تساوی حقوق وجود ندارد، حتی میان زن روستایی و شهری هم تفاوت وجود دارد:
مهریه ی زن روستایی برابر با نوزده مثقال نقره است و مهریه ی زن شهری نوزده مثقال طلا!
ممکن است در این مورد هم توجیه کنند که چون مخارج زن شهری بیشتر از زن روستایی است، مهریه اش هم سنگین تر است. مانعی ندارد هر توجیهی دوست دارند بکنند، مهم آن است که دست از ادعای تساوی حقوق نسا ءو رجال بردارند.
بهائیان کتابی دارند به نام « گنجینه ی حدود و احکام» .این کتاب که احکام بهایی در آن درج شده است ازصفحه ی 167 تا صفحه ی 171 بحث مهریه را آورده است :
" از مهریه سئوال نموده بودی. این از احکام حضرت اعلی( یعنی سید باب) است به کتاب اقدس تجدید شده است و آن این است که اهل مدن باید طلا بدهند و اهل قری فضه و این بسته باقتدار زوج است اگر فقیر است یکواحد می دهد و اگر اندک سرمایه دارد دو واحد می دهد و .... "
توجیهات غیر قابل قبول :
این تناقض فاحش خون بهائیان متعصب را به جوش آورده به دنبال راه فرار گشته می گویند:
"ملاک
تعیین مهریه سکونت مرد است نه زن. یعنی با توجه به توانایی مرد شهری یا
روستایی مهر انتخاب می شود نه زن روستایی یا شهری: "اهل مدن باید طلا بدهند
و اهل قری فضه و این بسته باقتدار زوج است " .حداقل و حداکثری برای مهریه
انتخاب کرده اند. که حداقل آن برابر 19 مثقال نقره می باشد که فکر کنم در
حدود 15000 تومان می باشد. مردی که در روستا زندگی می کند به علت در نظر
گرفتن مسائل اقتصادی، با توافق با همسر خود مهریه ی خود را بین 19 مثقال
نقره (1واحد نقره) تا 95 مثقال نقره (5واحد نقره) تعیین می کنند. مردانی
نیز که در شهر سکونت دارند نیز از یک تا پنج واحد طلا را انتخاب می کنند.
اما این توجیه نا مربوط است زیرا به صراحت مهریه ی زن روستایی برابر با نوزده مثقال نقره و مهریه ی زن شهری نوزده مثقال تعیین شده و دینی که گفته " ممکن نیست سعادت عالم انسانی کامل گردد مگر به مساوات کامله ی زنان و مردان"( به نقل از نظر اجمالی در دیانت بهایی نوشته ی احمد یزدانی ص 47از بهاءاله.در ضمن این کتاب مورد تأیید جناب شوقی ربانی است) اگر قرار است مساوات کامله میان زنان و مردان برقرار باشد چرا میان مهریه ی زن شهری و روستایی و نیز سهم الإرث میان زن و مرد متفاوت است؟
در همان گنجینه ی حدود و احکام مثلا سهم پدر 420 سهم از 2520 سهم است و سهم مادر 360 سهم و نیز سهم برادر 300 و سهم خواهر 240 و به علاوه خانه مسکونی و لباس های مخصوص میت هم متعلق به فرزند ارشد پسر است. (گنجینه ی حدود و احکام ص 118 تا 125 )
اینک بفرمایید این مساوات کامله چگونه حا کم شده است ؟!
چرا حقوق نسا و رجال به طور مساوات کامل به فرموده ی حضرت بهاء الله در سهم الارث و نیز تفاوت مهریه ی زن روستایی و شهری ( با توجه به اقتدار زوج و سکونت او) رعایت نشده است؟!
بحث بر سر این نیست که حداقل و حداکثر مهریه چقدر باشد. ممکن است زن و مرد در مورد مهریه به یک شاخه نبات توافق کنند. بحث بر سر آن است که چرا زن روستایی مبنای مهریه اش نقره است و زن شهری طلا! این را روشن بفرمایند. مجددا عین عبارت گنجینه ی حدود و احکام را نقل نموده و مجددا یاد آوری می کنم که سخن در آن نیست که حداقل و حداکثر مهریه چقدر باشد، سخن در آن است که چرا میزان و معیار مهریه ی زن روستایی و زن شهری تفاوت دارد. ممکن است یک روستایی بسیار ثروتمندتر از یک کارمند جزء شهری باشد و بخواهد نوزده مثقال طلا مهریه ی زنش بکند. مانعی دارد یا ندارد. عرض نمی کنم بیش از نوزده مثقال چون معیار را نوزده مثقال قرار داده اند بسیار خوب من در آن حرفی ندارم چون هر آئینی چنان که عرض کردم برای خودش مقرراتی دارد. عرض بنده در آن است که چرا معیار مهریه ی زن روستایی نقره است و زن شهری طلا. همین. حالا به عبارت گنجینه توجه و قضاوت فرمایید:
در کتاب اقدس نازل قوله تعالی: لا یحقق الصهار إلا بالأمهار. قد قدّر للمدن تسعة عشر مثقالا من الذهب الأبریز و للقری من الفضة. و من اراد الزیادة حرّم علیه أن یتجاوز عن خمسة و تسعین مثقالا. کذالک کان الأمر مسطورا. دامادی تحقق نمی یابد مگر به مهر( یعنی دادن مهریه واجب است) برای شهرها نوزده مثقال طلا و برای روستاها نقره قرار داده شده است. و هر کس که بخواهد بیشتر بدهد حرام است که از نود و پنج مثقال تجاوز کند. این چنین است که امر ( مهریه) نوشته شده است. جناب عبدالبهاء هم در توضیح این حکم اقدس چنین گفته است: از مهریه سئوال نموده بودی. این از احکام حضرت اعلی است، به کتاب اقدس تجدید شده است. و آن این است که اهل مدن باید طلا بدهند و اهل قری فضه. و این بسته باقدار زوج است. اگر فقیر است یک واحد می دهد و اگر اندک سرمایه دارد، دو واحد می دهد، اگر با سر و سامان است، سه واحد می دهد؛ اگر از اهل غناست، چهار واحد می دهد و اگر در نهایت ثروت است، پنج واحد می دهد. فی الحقیقه بسته به اتفاق میان زوج و زوجه و ابوین است. هر نوع در میان اتفاق حاصل شود مجری است... انتهی.
اگر دنباله ی مسائل و احکام این باب را ملاحظه بفرمایید تماما همین گونه توضیحات است و در هیچ یک از آن ها از این مسأله عدول نشده است که شهری طلا و روستایی نقره باید بدهد. بله در اندازه یک یا دو و ... مثقال سخن به میان آمده است ولی در باره ی نقره و طلا هیچ اذنی داده نشده است. سئوال این است چرا مهریه ی زن روستایی یک یا دو یا سه و ... یا حداکثر نود و پنج مثقال نقره است و زن شهری یک و یا حداکثر نود و پنج مثقال طلا؟ این را پاسخ بفرمایند. به هر حال سوال این است :
چرا مهریه زنان روستایی نقره و مهریه ی زنان شهری طلاست؟ حداقل یک و حداکثر نود و پنج مثقال آن مهم نیست مهم نقره و طلا بودنش است ؟!
هر چقدر هم که سعی کنند مهریه را به شهر و روستا حمل کنند نه زن و مرد تا تبعیض را بپوشانند فایده ای ندارد و راه گشا نیست. درست است که گفته اند: قناعت به درجه ی اولی (یعنی نوزده مثقال نقره )احسن و اولی، لذا محدود نمودن مهر به ذهب در مدن جائز نه( گنجینه ی حدود و احکام صفحه ی 171 ) اما باز این سئوال هنوز برجاست:
چرا ( و لو به دلخواه) مهریه زن روستایی نقره و مهریه زن شهری طلاست؟
نکته ی پایانی هم آن است که به هر حال بهائیان این دین را پذیرفته اند و احکامش را هم اجرا می کنند. بحث تناقض برخی احکام با برخی از اصول و تعالیم بهائیت است چرا: « حداقل برای روستائیان و شهریان یک واحد نقره ( هر واحدبرابر19 واحد نقره است) و حداکثر برای روستائیان پنج واحد نقره یعنی 95 مثقال نقره و حداکثر برای شهریان پنج واحد طلا یعنی 95 مثقال طلا می باشد. » چرا برای شهریان طلا و یا نقره است ولی برای روستائیان فقط نقره؟ چرا میان مهریه ی زن روستایی با زن شهری تفاوت وجود دارد؟ صریحا بفرمایند:
آیا زن روستایی می تواند به عنوان مهریه نود و پنج مثقال طلا تقاضا کند یا خیر ؟(مسلما پاسخش در بهائیت خیراست)
حال با توجه به کلمه و معنای «مساوات» و « کامل » بفرمایند:
1- چرا میان مهریه ی زن و روستایی و زن شهری فرق است؟
2- چرا سهم الارث زن و مرد فرق دارد؟
3- چرا زنان حق ندارند عضو بیت العدل باشند؟
منبع : سایت ایران سهراب http://www.iransohrab.ir
![]()
راجع
به پیوند بابیت و بهائیت، به ویژه حسینعلی بهاء (بنیانگذار بهائیت) با
امپراتوری متجاوز تزاری که کارنامهای آکنده از ستم و تجاوز مستمر به ایران
اسلامی و دیگر کشورهای مسلمان منطقه دارد، شواهد و قرائن زیادی در تاریخ
وجود دارد که شرح آن کتابی مبسوط میطلبد.
از اتهام حسینعلی بهاء (و برادرش صبح ازل) به خبرچینی برای سفارت روسیه در منابع غیربهائی2 که بگذریم، به موارد زیر میرسیم که مآخذ معتبر خود بهائیت (همچون <مقاله شخصی سیاح> نوشته عباس افندی، <قرن بدیع> نوشته شوقی افندی، <تلخیص تاریخ نبیل زرندی> و...) بدان تصریح کردهاند:
بهائیت و رژیم پهلوی
بهائیت در کودتای <انگلیسی> حوت 1299 که به تاسیس رژیم <فاسد و
وابسته> پهلوی انجامید دست داشت: اسناد و مدارک تاریخی حاکی است که
محفل بهائیت ایران توسط عامل نشاندار خویش حبیبالله عینالملک (کاتب آثار
و مباشر عباس افندی در جوانی،49 و پدر عباس هویدا، نخست وزیر مشهور
محمدرضا پهلوی) رضاخان را کشف و به سر جاسوس استعمار بریتانیا در ایران (سر اردشیر ریپورتر یا اردشیر جی) برای اجرای کودتای 1299 معرفی کرد. عینالملک که هنگام نخست وزیری سید ضیاءالدین طباطبایی (رهبر سیاسی کودتای 1299) ژنرال
قنسول ایران در شامات بود، در همان زمان کابینه سید ضیاء طی مصاحبهای با
روزنامه لسانالعرب (شامات، 16 رجب 1339.ق برابر 6 فروردین 1300.ش)، ضیاء
را یکی از <رجال بزرگ و کاری> ایران معرفی نمودکه <برای احیای روح
تاریخی ایران و ترقی دادن ایرانیان... نهایت کفایت را دارا میباشد> و
ضمن ستودن کودتای 1299، به سابقه معاشرت دوازدهسالهاش با رهبر سیاسی
کودتا اشاره کرد.
پیوند بهائیت با رژیم پهلوی در سالهای پس از کودتای 28 مرداد به اوج خود رسید و در دو دهه آخر سلطنت محمدرضا، بهائیان به بالاترین مقامات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی
ایران دست یافتند. سپهبد عبدالکریم ایادی، بهائی مشهور، در مقام پزشک مخصوص شاه و رئیس بهداری ارتش نفوذی تام در دربار پهلوی یافت. تصدی پست مهم نخست وزیری نیز به
مدت سیزده سال در اختیار عباس هویدا (فرزند همان عینالملک) قرار گرفت. افزون براین، بهائیان سرشناسی چون منصور روحانی به تصدی وزارت آب
و برق و نیز کشاورزی، غلامعباس آرام به تصدی وزارت خارجه، سپهبد اسدالله صنیعی (آجودان مخصوص محمدرضا
در زمان ولیعهدی) به وزارت جنگ و نیز وزارت تولیدات کشاورزی و مواد مصرفی،
غلامرضا کیانپور به وزارت دادگستری، منوچهر تسلیمی به وزارت بازرگانی،
دکتر منوچهر شاهقلی (پسر سرهنگ شاهقلی موذن بهائیها) به وزارت بهداری و
علوم، دکتر شاپور راسخ به ریاست سازمان برنامه و بودجه، پرویز ثابتی به
معاونت سازمان امنیت، ارتشبد جعفر شفقت به ریاست ستاد ارتش، و سپهبد علی
محمد خادمی به ریاست هیأت مدیره و مدیرعاملی هواپیمایی ملی ایران
<هما> منصوب شدند.
حضور
سران این فرقه ضاله در مصادر مهم سیاسی، نظامی و اقتصادی، ضمناً بستر
بسیار مساعدی برای گسترش فعالیت تبلیغی آنان در مهد تشیع بضد تشیع ایجاد
کرد که تا
میتوانستند از آن سود جستند. گزارش
ساواک درباره ارتشبد شفقت، رئیس <بهائی> ستاد ارتش در واپسین سالهای
سلطنت محمدرضا، یکی از صدها گواه برپیوند و همسویی بهائیت با رژیم پهلوی
برضد اسلام و روحانیت شیعه است.
در
این گزارش که در تاریخ 6 شهریور 1342، یعنی کمتر از سه ماه پس از سرکوب
قیام اسلامی، ضد استبدادی و ضد استعماری ملت ایران به رهبری امام S-wya86VhGNzM:http://www.irdc.ir/images/news/imam-komeini/15%20khordad%20(4).jpg" align="right" border="0" hspace="0" />خمینی(ره)
تهیه شده، با اشاره به شفقت (که در آن وقت مقام سرتیپی داشت) چنین آمده
است: <با تحقیقات وسیع و موثقی که به عمل آمده و تحقیقات مذکوره مورد
نهایت وثوق و اطمینان میباشند، انتساب و وابستگی نامبرده به فرقه بهائی
تایید گردیده و ضمناً مشارالیه از جمله افراد معدود و متنفذی است که
بهائیان ایران مانند دکتر [عبدالکریم] ایادی، پزشک مخصوص اعلیحضرت همایونی،
به وجودش افتخار و مباهات میکنند و به نفوذ و قدرتش اتکا دارند و
عملا هم دیده میشود که از همان بدو انتساب وی به ریاست ستاد ارتش،
افسران وابسته به اقلیت مذهبی بهائی در تظاهر به دیانت خویش بیپروایی
بیشتری نشان میدهند و اغلب از
فرماندهان
و افسران ارتش هم که روی اصل شیوع و تواتر به وابستگی رئیس ستاد ارتش به
فرقه بهائی اطلاع حاصل کردهاند علیرغم گذشتهها، ضمن نفرت و انزجار قلبی
خویش از این چنین انتصاب جابجایی، اجباراً از انتقاد و تنقید نسبت به این
افسران خودداری مینمایند و حتی موجب گردیده است که جلسات بحث و مناظره
مذهبی که افسران در آنها شرکت مینمایند گرمی و حرارت بیشتری پیدا
نمایند.
و ضمناً در میان افسران ارتش و همچنین محافل خارج از ارتش در موارد بحث و انتقاد از این انتصاب و تنقید از مسلط نمودن یک شخصیت ضد مذهبی از نظر مسلمانان بر یکی از پستهای حساس مملکت چنین استدلال میگردد که اعلیحضرت به دو نظر: اولا نشان دادن عکسالعمل حاد و ضمناً بیسر و صدایی در برابر نفوذ و اقتدار روحانیون و تخویف و موهن نمودن جامعه روحانیت تشیع و دوماً [کذا] به این جهت تأمین آسودگی خاطر خویش از مداخله متصدی حساسترین مشاغل و مقامات نظامی در امر سیاست، که در مذهب بهائیت نهی و منع گردیده است، این شخصیت معروف و انگشتنمای بهائی را بدین سمت منصوب فرمودند...>
گزارش فوق، یادآور نامه رسمی محفل بهائیان ایران در حدود دو ماه
قبل از این تاریخ یعنی در 20 خرداد 1342، پنج روز پس از سرکوب خونین قیام
پانزدهم خرداد توسط رژیم پهلوی) به تیمسار سرتیپ پرویز خسروانی (رئیس
ژاندارمری ناحیه مرکز در روزهای کشتار پانزدهم خرداد) است که در آن از جنبش
اسلامی ملت مسلمان ایران به رهبری حضرت امام خمینی و مراجع بزرگوار تقلید،
به عنوان <تجاوز اراذل و اوباش و رجاله> و <سوء عمل جهلای معروف
به علم>! یاد کرده و به جناب تیمسار نوید داده است که <تاریخ امر
بهائی آن جناب را در ردیف همان چهرههای درخشان و نگهبان مدنیت عالم انسانی
ثبت و ضبط خواهد نمود>!
اهانت پیشوایان بهائیت به شیعیان
ممکن است گفته شود همسویی و همکاری امثال ارتشبد شفقت بهائی با رژیم پهلوی بر ضد اسلام و روحانیت، اقدامی شخصی و خودسرانه! بوده و ربطی به بهائیت و پیشوایان آن نداشته است. در این صورت باید گفت این تصور، توهمی بیش نیست و باید دانست که به اصطلاح، <آب از سرچشمه گلآلود است>!نمونهها و شواهد این امر بسیار است و در این باره در ذیل فقط به چند نمونه اشاره شده است:
1- حسینعلی بهاء (مؤسس بهائیت) در الواح و آثار خویش صراحتاً و به کرات به شیعیان توهین و حمله کرده و برای نمونه در کتاب اشراقات، از آنان با تعابیری چون <شیعه شنیعه> و <پستترین حزب و امت> یاد کرده و علمای تشیع را (به دلیل نپذیرفتن ادعای باب و بهاء) با تعبیر <فراعنه و جبابره> و پراکندگان <اوهام> در بین مردم مورد طعن و لعن قرار داده است.
از زبان او در کتاب <مائده آسمانی> آمده است: <بگو ای مردم، اگر به نور ایمان فائز نمیشوید، از ظلمت حزب شیعه خود را خارج نمایید لعمرالله اعمال [آنها] غیراعمال رسول و همچنین اقوال...>. و نیز: به خدا قسم <حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور> است!
در مورد توهین به علمای اسلام و شیعه نیز سخن بهاء در کتاب <ایقان> درخور ذکر است که با اشاره به محالفت ملت ایران با باب (به رغم وجود به اصطلاح حجج و دلایل باهرات! بر حقانیت وی) گفته است: <حال ملاحظه نمایید که چقدر ناس نسناساند و به غایت حق ناسپاس، که چشم از جمیع اینها [یعنی دلایل حقانیت باب] پوشیدهاند و به عقب مرداری چند که از بطنشان انفال مال مسلمانان میآید [مقصودش ظاهراً علمای اسلام است] میدوند و با وجود این چه نسبتهای غیرلائقه که به مطالع قدسیه [یعنی باب و بهاء] میدهند...>. <بگو ای گروه علما، آیا صدای قلم اعلای مرا نمیشنوید و این خورشید تابان از افق ابهی را نمیبینید؟ تا چه وقت بر بتهای هواهای خود معتکف میباشید؟ اوهام را رها کنید و رو به خدای مولای قدیم خود [مقصود خود اوست!] بیاورید.>
2- عباس افندی، فرزند بهاء، راجع به علمای ایران --- که پیداست به علت تباهی نقشهها و دسائس خویش، سخت از دستشان کلافه بوده است ---- نوشته است: <این قوم، خویشتن را علمای دین مبین و حامی شرع متین و جانشین سیدالمرسلین میشمرند و چون ثُعبان [افعی] بدکیش، بیگانه و خویش را نیش میزنند و چون مار و عقارب، اباعد و اقارب [دوران و نزدیکان] را میگزند... چون گرگان خونخوار اغنام الهی را بدرند و دعوای شبانی کنند و چون دزدان راه، قطع طریق و سد سبیل نمایند و قافله سالاری خواهند... چون... به فضائل [آنان]نگری، هریک اجهل از انعام و بهیم [جاهلتر از چهارپایاناند]... در مدارس چون بهائم [حیوانات] اسیر خوردن و خوراکاند و چون سباع ضاریه [درندگان خونآشام] بیمبالات و بیباک>!62 وی در جای دیگر به بهائیان بشارت داده است که <منبعد، دستگاه اجتهاد و حکمرانی علما و مرافعه در نزد مجتهدین و تمسک عوام به ایشان و صف جماعت و ریاست روِسای دین، پیچیده خواهد شد.> نیز به فضلالله صبحی گفته است: علمای معاصر ایران <عالم نیستند، زندیقاند...>!
3- شوقی افندی (جانشین عباس افندی) در سال 1320 شمسی (1941ق) لوحی با عنوان <قد ظهر یومالمیعاد> نوشته است. در این کتاب، وی از وقوع انقلابی در جهان یاد کرده که معتقد است در پرتو مسلک بهائی به وقوع پیوسته و به سبب آن انقلاب، شوکت و عظمت اسلام و علمای شیعه منهدم شده است. وی در این لوح که عنوان زشت <عواقب نکبتبار شیعه اسلام> را بر پیشانی دارد، در هتاکی و بیحرمتی به روحانی و مجتهد، فقه و اصول، مسجد و جماعت، تکیه و روضه و روضهخوان، و وعظ و واعظ شیعه سنگ تمام گذارده است که با پوزش از ملت شریف و مسلمان ایران، به ذکر گوشههایی از آن میپردازیم:<انقلابی که... از تسلط علمای مذهبی که قرنها جوهر اسلام در آن کشور (یعنی ایران) به شمار میرفتند جلوگیری کرده و طبقهای را (علما) که دستگاه دولت و حیات ملت به طرح لایتجزی با آن آمیخته شده بود، باطناً واژگون ساخت. این انقلاب... در حقیقت اساس دولتی را که بر پایه شعائر دیانتی تشکیل یافته بود متلاشی ساخت؛ همان دولتی که تا آخرین نفس منتظر و مترصد ظهور امام غایب بود؛ آن امامی که... بایستی بر تمام کره ارض حکومت نماید.> وی در ادامه نوشته است: <حصین اسلام، که ظاهراً تسخیرناپذیر به نظر میآمد، اکنون از اساس تکان خورده... درهم میریزد.> همچنین افزود: <معممین مذهب اسلام، که به فرموده حضرت بهاءالله سرهای خود را با سبز و سفید مزین نموده و مرتکب شدهاند آنچه روح امین را به نوحه درآورده، با کمال بیرحمی نابود شدند... عمامههای گنبدآسا و وزین علمای ایران که حضرت عبدالبهاء از روی کنایه گنبدهای نیلگون و سفید فرمودهاند، در حقیقت سرنگون گردید. آن پرمدعاهای متعصب و خائن و دنی که سرهاشان حامل آن عمامهها بود، به فرموده حضرت بهاءالله زمام ملت در قبضه اقتدار آنها بود و در <قول، فخر عالماند در عمل، ننگامم>... عربدههای متعصبانه... و فتاوای آنها، که با آن وقاحت صادر میشد و در بعضی موارد شامل اعتراض به سلاطین بود، حال نسیاًمنسیا گردیده... این جماعت ناپاک البته ذلتی را که به آن دچار شده مستحق بودهاند.>
جالب است بدانیم آنچه را شوقی افندی، در فوق بدان مباهات کرده است، اعمالی بود که رضاخان (برکشیده آیرونساید) به دستور لندن، با زور و تزویر و خون و آتش در این مرز و بوم انجام داده بود!
منبع: وبلاگ بررسی و نقد بهائیت
بهائیت و آینده تمدن بشری
بهائیان معتقدند آینده تمدن بشری بر اساس وعده های بهائی ساخته خواهد شد و در این زمینه راهکارهایی همچون "وحدت عالم انسانی"، "تساوی حقوق رجال و نساء" و... را مطرح می کنند. راهکارهایی که به باور جناب شوقی افندی:
"هر سازمانی که بخواهد با موازینی کمتر از آنچه که در آئین بهائی نازل شده به کار پردازد یا نمونههائی را بکار بندد که ساختهء دست بشری است ولی بر آثار حضرت بهاءاللّه انطباق نداشته باشد هرگز بجائی نمی رسد"
(نظم جهانی بهائی،ص:95)
سؤال من از دوستان بهائی این است که چگونه مکتبی که نتوانسته است نظم اداری مورد نظر خود را در درون خود ایجاد کند و براساس آموزه های بهائی بنیادش متزلزل گردیده، جهان را سازمان و سامان می خواهد بدهد؟ به فرمایش جناب شوقی افندی(حضرت ولی امر الله) توجه کنید که می فرمایند:
"بدون این مؤسّسه[ولایت امر الله] وحدت
امر الله در خطر افتد و بنیانش متزلزل گردد"
(دور بهائی، ص:80)
وقتی تشکیلات بهائی فاقد مؤسسه ولایت
امر الله است و در نتیجه نظم اداری مورد نظر رهبران بهائی محقق نشده است و بنیاد
اندیشه شما متزلزل شده است؛ چگونه معتقد هستید آموزه های بهائی توانایی ایجاد یک
نظم آرمانی جهانی را دارد؟
سؤال بعدی من از دوستان بهائی این است که شما متعتقد هستید براساس آموزه های بهائی آینده جهان متعلق به زنان خواهد بود در حالیکه زنان در جامعه بهائی حق عضویت در عالیترین مرجع تصمیمگیری بهائی یعنی بیت العدل را ندارند. چگونه شما این وعده را به زنان می دهید که در تمدن مورد نظر بهائی جهان متعلق به زنان خواهد بود اما خودتان در درون جامعه محدودتان اجازه تصمیگیری و قانونگذاری در سطح عالی را به خانمها نمی دهید؟
در بخش قبل، از شیخ احمد احسایی به عنوان پایه گذار مکتبی فکری کفرآمیز و صاحب اندیشهای پر هیاهو در قرن سیزدهم هجری، سخن رفت که مبدأ پیدایش فرقهای نامیمون به نام ((شیخیّه)) شده است.
ایران
سهراب معتقد است که اندیشه و قرائتهای غیر مقبول ((شیخیّه)) از بعضی از
تعالیم دینی، انحرافات گوناگونی در جامعهی تشیّع پدید آورد که از مهمترین
آنها، بستر سازی پیدایش فرقهی ((بابیّت)) است.
برای ارایهی کژ اندیشیهای شیخیّه از دوران کودکی و ایّام تحصیل و رؤیاهای احسایی و سفرهای گوناگون و پی در پی او، و مقام علمی و تربیّت اگردان و دریافت کنندگان اجازهی نقل روایت از او، سخن گفتیم. از سوی دیگر، انحرافات عقیدتی شیخیّه، از جمله دیدگاه آنان در باب ((جایگاه امام در آفرینش))، و نیز نقد و بررسی ((تفویض)) و ((مفوّضه)) از دیدگاه پیشوایان معصومعلیهم السلام مطرح گردیده است.
دراین بخش از مقاله، سایر افکار نقدپذیر احسایی و نقش سیّد کاظم رشتی در ایجاد افکار انحرافی میان این فرقه و بستر سازی فکر ((بابیّت)) را ملاحظه خواهیم کرد قابل ذکر است در این موضوع مقالات دیگری نیز از سوی ایران سهراب نوشته شده که در سایت موجود است و کاربران می توانند به مشاهده و مرور آن مقالات بپردازند .
عقاید و آرای احسایی
نشر عقاید احسایی، با اعتراض و انتقاد جدّی و پیگیر عالمان بزرگ قرن سیزدهم هجری رو به رو شد. چون ذکر همهی آرای وی در این سلسله نوشتار، میسور نیست، به ناچار، به اهمّ آنها اشاره خواهیم کرد. پیش از آن، وصف کلّی اندیشهی احسایی را یادآور میشویم. نوشتهاند:
شیخ احمد احسایی، علوم و حقایق را، به تمامی، نزد پیامبرصلی الله علیه وآله و امامانعلیهم السلام میداند و از دیدگاه او، حکمت - که علم به حقایق اشیاء است - با باطن شریعت و نیز با ظاهر آن، از هر جهت سازگاری دارد. او، معتقد است که عقل، آن گاه میتواند به ادراک امور نایل شود که از نور اهل بیتعلیهم السلام روشنی گیرد و این شرط، در شناختهای نظری و عملی، یک سان وجود دارد. درست است که تعقّل در اصول و معارف دین، واجب است، امّا از آن جا که حقیقت با اهل بیتعلیهم السلام همراهی دارد، صدق احکام عقل در گرو نوری است که از ایشان میگیرد.(1)
شیخ احمد احسایی، در بسیاری از موارد، در تألیفات خود، مخصوصاً شرح زیارت جامعهی کبیره میگوید: ((از امام صادقعلیه السلام شنیدم)) و در برخی از موارد میگوید: ((شفاهاً از او شنیدم)). مراد او، از این عبارات، این نیست که در عالم بیداری از ائمّه شنیده است، بلکه مرادش، چیزی است که در رسالهی جداگانهای نوشته است.
او میگوید، در آغاز کار، به ریاضت مشغول بودم.
شبی، در عالم خواب دیدم که دوازده امام، در یک جا جمع بودند. من، به دامان حضرت امام حسن مجتبیعلیه السلام متوسّل شدم و عرض کردم: ((مرا چیزی تعلیم کنید تا هر وقت که مشکلی روی داد، و خواستم یکی از شما را در خواب ببینم، تا آن مشکل را پرسش کنیم، بتوانم.)). آن جناب، اشعاری فرمود که بخوان. بیدار شدم. بعضی از اشعار را فراموش کردم. بار دیگر به خواب رفتم. باز همان مجمع و امامان را در خواب دیدم و آن ابیات را مداومت و مواظبت کردم تا این که از تأییدات ایزدی و الهام ربّانی دانستم، مراد آن حضرت، مداومت در قرائت الفاظ آن اشعار نیست، بلکه باید به مضمون آن متّصف شد. پس کوشش خود را به کار بردم و همت گماشتم و خود را به معانی آن متخلّق و معتقد ساختم. هر زمانی که یکی از امامان را قصد میکردم، در عالم رؤیا، به دیدار او مشرّف میگشتم و حلّ مشکلات مسایل از ایشان میکردم. تا آن که مرا به دیار ایران گذر افتاد و با شاهنشاه قاجار و حاکمان، آمیزش شد. اعتباری یافتم. خوراک ایشان را خوردم پس از آن، حالت نخستین از من رفت. اکنون، کمتر، ائمّهعلیهم السلام را در خواب میبینم.(2)
به راستی آیا با این ادّعا، میتوان سخن از عقاید گوناگون به میان آورد و جعل اصطلاح کرد!
احسایی، بر آن است که تمسُّکاش به اهل بیتعلیهم السلام در دریافت حقایق، سبب شده است که در برخی مسایل، با بسیاری از حکما و متکلّمان، مخالفت کند. وی، در عین احاطه بر آرای حکما، مبانی فلسفی را تا آن جا پذیرفته است که از دید او با باطن تعالیم شریعت، در تعارض نباشد. در نتیجه، اصطلاحاتی هم که به کار برده است، در مواردی، با آن چه از این اصطلاحات در حکمت رایج فهمیده میشود، تفاوت دارد.
شاید از همین رو باشد که برخی گمان کردهاند، آن چه در نظر عدّهای، احسایی را بنیانگذار مکتبی بیرون از جریان مقبول امامیّه نمایانده است، میتواند ناشی از دو عامل باشد: یکی، آسان فهم نبودن پارهای از آراء، و دیگر، تندرویهایی از هر دو جانب مخالف و موافق او که گاه با شناخت لازم نیز همراه نبوده است.(3)
این تعلیل، سبب نمیشود که هر عقیدهی خلاف واقع و ناموزون وی، مورد اعتراض قرار نگیرد و احیاناً، آن دسته از عالمان بزرگ که به نقد و بررسی افکار وی پرداختهاند، به تند روی یا عدم فهم درست اصطلاحات به کار گرفته از سوی احسایی، متّهم گردند. همان طور که پیش از این یادآور شدیم، نظریّهی ((تفویض)) و طرح ((جایگاه امام در آفرینش)) نکتهای نیست که فهم آن آسان نباشد، بلکه موضوعی است که پیش از وی، رواج داشت و از سوی پیشوایان معصومعلیهم السلام مورد مذمّت قرار گرفته است. علاوه بر آن، برخی از مدافعان احسایی، ضمن اعتراف به وجود متشابهات، در کلام احسایی، و توصیه به دیگران نسبت به اخذ محکمات کلمات وی، اظهار داشته است:
ما نمیگوییم حتماً کلام متشابه شیخ احسایی و یا دیگران را تأویل صحیح کنند. اگر چه وظیفهی هر مسلمان، این است که گفتهی متشابه مسلمانان را تا هفتاد مرتبه تا آن جا که میتواند، توجیه کند و به محملهای صحیح حمل کند، ولی لااقل، آن متشابه را به محکمات کلام خود او برگردانند.(4)
راستی، اگر سخنان هر نویسندهای، تا هفتاد مرتبه توجیه گردد، هیچ مخالف و معاندی تمییز داده خواهد شد؟!
با تذکاری که گذشت، به پارهای دیگر از آرای احسایی اشاره میشود:
الف) معاد جسمانی
معروفترین رأی احسایی، دربارهی کیفیّت معاد جسمانی است. همین نظریّه، دلیل اصلی تکفیر او از سوی برخی علما، از جمله ملا محمّد تقی برغانی بود که گزارش آن را تنکابنی(5) و دیگران آوردهاند.
احسایی، اصل ((معاد جسمانی)) را که در آیات قرآنی و احادیث مستفیض، بر آن تأکید شده، میپذیرد، امّا تفسیر ویژهای از جسم ارایه میدهد که مقبول دانشمندان مسلمان نیست. معنای متداول و عرفی معاد جسمانی، این است که آدمی، در حیات اخروی، مانند حیات دنیوی، دارای کالبد ظاهری مرکّب از عناصر طبیعی است. بدن، در سرای آخرت، محشور گردیده و نَفس، بار دیگر، به آن تعلّق میپذیرد، و پاداشها و کیفرها و لذّات و آلامی که جنبهی جزئی و حسّی دارند و تحقّق آنها بدون بدن و قوای حسّی امکانپذیر نیستند، محقّق مییابد.(6)
احسایی، معاد جسمانی را به این معنا، نمیپذیرد و بر آن است که این نحوهی فهم با آن چه از تغیّر و تباهی در کالبد ظاهری میشناسیم، سازگار نیست و باید پاسخ را در حقیقتِ جسم انسانی جست و جو کرد. وی، بحثی لغوی و حدیثی دربارهی ((جسم)) و ((جسد)) میآورد و توجّه میدهد که معانی این هر دو واژه از آن چه به ذهن متبادر میشود، گستردهتر است.(7)
بر این اساس میگوید، آدمی، دو جسد و دو جسم دارد: جسد اوّل، کالبد ظاهری ما است که از عناصر زمانی تشکیل یافته و از عوارض حیات دنیوی است، پیدا است که این جسد، در بردارندهی حقیقت انسانی نیست؛ زیرا، در عین کاهش و افزایشی که در آن روی میدهد، حقیقت فرد و صحیفهی اعمال او کاهش و افزایش نمییابد. جسد اوّل، در واقع، به منزلهی جامهای است که بر تن داریم. این جسد، در قبر، تجزیه و زوال میپذیرد و سرانجام، به عناصر تشکیل دهندهی خود در طبیعت باز میگردد.(8)
آدمی را جسد دومی نیز هست به نام جسد هور قلیایی(9) که ویژگیهای فناپذیر جسد اوّل را ندارد و در قیامت برانگیخته میشود. در حدیث آمده است که ((طینت)) آدمی، در قبر، به صورت ((مستدیر)) باقی میماند. این طینت، همان جسد دوم است. معنای مستدیر ماندن آن، این است که هیئت پیکری و ترتیب اندامها را در دل خاک از دست نمیدهد. این جسد، مرکب از عناصر مثالی و لطیف زمین هورقلیا است که عناصری برتر از عناصر دنیا هستند.(10)
جسد دوم، پیش از مرگ، در باطن جسد اوّل نهفته است و پس از زوال آن در خاک، خلوص یافته، در قبر بر جا میماند، امّا به سبب لطافتاش، قابل رؤیت نیست.(11)
مرگ آدمی، مفارقت روح از این دو جسد است و این مفارقت، با جسم اوّل صورت میگیرد که حامل روح در عالم برزخ است. جسم اوّل، جسمی است لطیف و اثیری که صورت دهندهی آثار و قوای روح در حیات برزخی انسان است، همچنان که جسد مادّی، صورت دهندهی آثار حیات دنیوی او است.(12) آن چه در همهی این نشئات، هویّت شخص را ثابت میدارد، جسم اصلی و حقیقی او است (جسم دوم) که جز در فاصلهی دو نفخهی صور، از روح جدا نیست.(13) با دمیدن نفخهی نخست (نفخهی صعق) جسم اوّل، از روح جدا میگردد و از میان میرود و آن چه پس از نفخهی دوم (نفخهی بعث) حشر مییابد، جسم دوم به همراه جسد دوم است.(14)
احسایی، تأکید میکند که بدن اخروی انسان - که عبارت از مجموع جسم دوم و جسد دوم است - همان بدن دنیوی انسان است، با این تفاوت که بدن دنیوی، کثیف و متراکم است، امّا بدن اخروی، از تصفیههای متعدّد عبور کرده و لطیف و خالص شده است.
وی، از همین جا نتیجه میگیرد که به معاد جسمانی معتقد است.
ب) کالبد پیامبرصلی الله علیه وآله و امامانعلیهم السلام در قبر
بر اساس مبنایی که احسایی دربارهی جسم و جسد، اختیار کرد، میگوید، حکم تباهی کالبد در قبر، دربارهی پیامبرصلی الله علیه وآله و امامانعلیهم السلام نیز صادق است، امّا این کالبد، از جسم اصلی ایشان که در غایت لطافت است، جدا است و امری است عارضی که دیدار و استفادهی خلق را از ایشان امکانپذیر ساخته است. زمانی که خداوند در ابقای صورت ملموس آنان، مصلحتی ببیند، قالب خاکی با مرگ تجزیه میشود و از میان میرود. پس اگر در احادیث از بقای اجساد امامانعلیهم السلام در قبر سخن رفته است، مقصود جسدی است بدون صورت عنصری، یعنی همان جسد هور قلیایی که این جسد تنها برای امامان دیگر قابل مشاهده است.(15)
ج) معراج پیامبرصلی الله علیه وآله
همان گونه که ملاحظه شد، قول به جسد هورقلیایی در تفکّر احسایی، تبیین کنندهی معاد جسمانی به شمار رفت و بر همین اساس، در نظام اعتقادی شیخیّه، مبنای تبیین مسئلهی معراج پیامبرصلی الله علیه وآله نیز قرار گرفته است. احسایی، معتقد بود که معراج جسمانی، طبق برداشت از ظاهر آیات و روایات و فهم متعارف مسلمانان، مستلزم خرق و التیام است و خرق و التیام نیز محال است. در نتیجه، پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله در هر فلکی، جسمی متناسب با آن را داشتند.(16)
البته، شاید سخن شیخ احمد احسایی در شرح جمله ((مستجیر بکم)) از زیارت جامعه، دلالت بر تجدید نظر و برگشت وی از نظریّه سابق در باب معراج جسمانی پیامبرصلی الله علیه وآله باشد، چنان که آورده است:
... ولهذا صعد النبیّصلی الله علیه وآله لیلة المعراج بجسمه الشریف مع ما فیه من البشریّة الکثیفة و بثیابة التی علیه و لم یمنعه ذالک عن اختراق السماوات والحجب و حجب الأنوار، لقلّة ما فیه من الکثافة. ألاتراه یقف فی الشمس ولایکون له ظلّ مع أنَّ ثیابه علیه کاضمحلالها فی عظیم نوریته و کذالک حکم أهل بیتهعلیهم السلام.
در هر حال، این سخنان، مخالف قول مشهور و برداشت عمومی و عرفی از مسئلهی معراج پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و کیفیّت زندگی ظاهری آن حضرت است.
د) زندگی و غیبت امام زمانعلیه السلام
از دیگر آرای ویژهی احسایی، آن است که وی دربارهی زندگی امام زمانعلیه السلام معتقد است که آن حضرت، در عالم هورقلیا، به سر میبرند و هر گاه بخواهند به اقالیم سبعه تشریف بیاورند، صورتی از صورتهای اهل این اقلیم را میپوشند جسم و زمان و مکان ایشان، لطیفتر از عالم اجسام، و از عالم مثال است. و به جهت آن که نفس ایشان، حقیقت هر چیز را میبیند و از تخیّلات و تصوّرات به دور است، پس بهشت را بنفسه، نه با صورت آن بهشت، میبیند.(17)
علاوه بر آن، یکی از آثار مکتوب شیخ احمد احسایی، رسالهای است به نام حیاة النفس در باب اصول عقاید که به دست شاگردش، سیّد کاظم رشتی، به زبان فارسی ترجمه شد، در این کتاب، از وجود مبارک امام زمانعلیه السلام و تولّد و نسب او و لزوم شناخت امامعلیه السلام و عقیده به ظهور وی و... همانند آرای علمای معروف شیعه، سخن به میان آمده است، ولی اختلافاتی با اعتقادات شیعه وجود دارد. مثلاً، شیعه میگوید، امام دوازدهم، زنده است و با قالب جسمانی خود، مرور ایّام میکند تا روزی که اراده کند و ظاهر شود، امّا شیخیها، با این عقیده مخالف هستند و میگویند، امام دوازدهمعلیه السلام با قالب روحانی زنده است. آزادی او هم به دست خودش نیست، بلکه مانند سایر بندگان خدا، تقدیر و سرنوشت اش به دست ذات باری تعالی است.
در تعقیب این نظریه، شیخیّه میگویند، روح امام دوازدهم، قابل انتقال است و اکنون از بدن یک نفر به بدن دیگری منتقل میشود. به این طریق که وقتی قالب جسمانی از بین رفت، روح آن امام، به جای این که محو شود، مکان دیگری، یعنی کالبد دیگری را برای خود انتخاب میکند و به این طریق زندگیاش را میگذراند و زنده است.(18)
داوری پایانی
بخشی از عقاید قابل تأمّل احسایی، ملاحظه شد و روشن گشت که آنها، بر خلاف عقاید مسلّم شیعه است. در عین حال، عدّهای بر این عقیدهاند که شیخ، مشکل عقیدتی نداشته است و آن چه را که به او نسبت میدهند، درست نیست. خوب است داوری پایانی در باب انحراف اعتقادی احسایی را از اسوهی عارفان، آیت حق، سیّد علی آقا قاضی (... - 1366 ه .ق) - استاد علاّمه طباطبایی، که میگفت، هر چه دارم از سیّد علی آقا قاضی دارم - بشنویم.
وقتی از وی پرسیدند: ((نظر شما دربارهی شیخیّه چیست؟)). قاضی فرمود: ((آن کتاب شرح زیارت شیخ احمد احسایی را بیاور و نزد من بخوان.)).
او، آن کتاب را آورد و خواند. آقای قاضی فرمود: ((این شیخ، میخواهد در این کتاب، ثابت کند که ذات خدا دارای اسم و رسمی نیست و همهی کارها که ایجاد میشود، مربوط به اسما و صفات خدا است و اتّحادی میان اسماء و صفات با ذات خدا وجود ندارد. بنابراین، شیخ احمد احسایی، ذات خدا را مفهومی پوچ و بی اثر و صرف نظر از اسماء و صفات میخواند، و این، عین شرک است.)).(19)
وجود عقاید فاسد در میان نوشتههای احسایی، نه تنها از سوی منتقدان مطرح بود، بلکه بعضی از کسانی که از وی اجازهی روایت داشتهاند، بی تمایل به نقد افکار او نبودند(20) به عنوان مثال میتوان از ملا محمّد علی برغانی (1175 - 1269) فرزند ملا محمد ملائکه و برادر کهتر شهید ثالث نام برد. وی پس از تحصیل در اصفهان و قم و عتبات، از درس عالمان بزرگ و نامدار، بهره برد و به اخذ اجازات روایی و اجتهاد نایل شده بود. او، سرانجام، شیفتهی شیخ احمد احسایی شد و از او اجازهی روایت گرفت. به دلیل گرایش به آرای احسایی، در ماجرای اختلاف پیروان احسایی با متشرّعه و نیز در مجلس مناظرهی شهید ثالث با احسایی، میانجی گری کرد و از احسایی خواست تا رسالهای در تعدیل نظریّات خود بنویسد. احسایی، این خواسته را اجابت کرد و رسالهای مشهور به ((توبه نامه)) نوشت، ولی این تلاش، ثمری نداشت.(21)
سید کاظم رشتی جانشین احسایی
راهی که شیخ احمد احسایی آن را آغاز کرده بوده از سوی یکی از شاگرداناش تداوم یافت. آوردهاند، شیخ احمد احسایی، از میان شاگردان خود، یک تن را برای جانشینی خویش برگزید و او، سیّد کاظم رشتی بود. شیخ احمد، به سیّد رشتی بسیار احترام میکرد و تا او در مجلس درس حاضر نمیشد، به درس گفتن شروع نمیکرد.
پس از وفات احسایی، پیروان وی، بی اختلاف کلمه، سیّد رشتی را نایب مناسب وی و پیشوای خویش دانستند. حوزهی درس و ریاست شرعی او، قوّت گرفت و در مقابل فقهای بزرگ عرب که در کربلا بودند و طریقهی شیخی را پسند نمیکردند، حوزه و مقام خود را نگاهداری کرد و چون نماز جماعتها در کربلا، بیشتر در حرم امام حسینعلیه السلام و اطراف آن بر پا میشد، طایفه شیخی که در احترام کردن قبور ائمهی دین، غلوّ داشتند، در بالای ضریح حسینی، نماز نمیگذاردند و آن مکان را فوق العاده تقدیس میکردند. مخالفان آنان، از روحانیّان شیعه و پیروان آنان که در بالای سر ضریح امام حسینعلیه السلام نماز میخواندند، در مقابل ((شیخی))، ((بالاسری)) نامیده شدند.
خلاصه، جمعی کثیر از فضلای شیخی، در حوزهی درس سیّد رشتی، حاضر میشدند و هر چه در آن حوزه گفته و شنیده میشد، روی تعلیمات شیخ احسایی بود، با تحقیقاتی که نایب مناب او از روی بسط اطّلاعات و آشنایی به اصطلاحات اهل فن بر آنها میافزود.
دورهی ریاست سیّد رشتی، شانزده سال طول کشید. طایفهی شیخی، در همه جا، از روی تعلیمات شیخ احمد و حاج سیّد کاظم، معالم دین خود را به جای میآوردند و خود را از دیگر فرقههای شیعه ممتاز میدانستند.(22)
سید رشتی، زمانی به جای استاد نشست که کمتر از سی سال سن داشت. وی، به سبب نطق و قلم و تصنیف و تألیف کتاب، عهده دار انتشار افکار استاد خود گردید. او، در تمام مدّت پیشوایی خود، به ایران سفر نکرد و مرکز خود را همان عتبات عالیات قرار داد و از آن جا، با هند و ممالک عثمانی و حجاز، رابطه داشت.(23)
شخصیّت ابهامآمیز سیّد کاظم رشتی
بر اساس گزارش مورّخان شیخیّه، اجداد سیّد کاظم، اهل حجاز بوده و به خاطر شیوع بیماری طاعون، مجبور به هجرت شدهاند و شهر رشت (در شمال ایران) را به عنوان وطن خویش برگزیدهاند. سیّد کاظم، در همین شهر به دنیا آمده است. این مطلب را آقای هانری کربن هم گزارش کرده است.(24)
برخی دیگر، هویّت خانوادگی او را زیر سؤال برده، وی را به عنوان جاسوس ((روس)) معرّفی کردهاند. دربارهی او گفتهاند:
وی، به طور مخفیّانه، از طرف قیصر روس، برای ایجاد فتنه در بلاد عثمانیه فرستاده شد. او، اصلاً، مسلمان نبود. اهل قیس، (شهری در ویلادستوک) بود و بعداً، اسم اش را ((کاظم)) گذاشت و ادّعا کرد که از اهل رشت است.(25)
گرچه نمیتوان با اسناد قطعی تاریخ، ادّعای جاسوس بودن و بی هویّتی وی را اثبات کرد، امّا در بی اعتمادی و بدبینی عالمان بزرگ معاصرش نسبت به عقاید انحرافی او، جای هیچ گونه تردید نیست، علاوه آن که، نشر بسیاری از آرای باطل شیخیّه، بدو منتسب است.(26)
بدعت رکن رابع
از موضوعات جنجال برانگیز در عقاید شیخیّه، اعتقاد به ((رکن رابع)) است.(27) اکثراً، آن را به سیّد کاظم رشتی نسبت میدهند. مقصود از رکن رابع، آن است که در میان شیعیان، شیعهی کاملی وجود دارد که واسطهی فیض میان امام عصر(عج) و مردم است. آنان، اصول دین را چهار تا میدانند: توحید، معاد، امامت و رکن رابع. آنان، معاد و عدل را از اصول عقاید نمیشمارند؛ زیرا، اعتقاد به توحید و نبوّت، خود، مستلزم اعتقاد به قرآن است و چون در قرآن عدالت خدا و معاد ذکر شده است، لزومی ندارد که این دو اصل را در کنار توحید و نبوّت قرار دهیم.
همان گونه که ملاحظه شد، این عقیده، بر خلاف عقاید شیعه است و مسلمانان، به طور عموم، معاد را از اصول دین میدانند. شیعه، به خاطر برداشتهای ناصواب عدّهای از متکلمان، به عدل الهی، اهمّیّت ویژهای میدهد.
طرح ((رکن رابع))، موجب اختلاف و انشعاب شیخیّه گردید و پس از اندکی، دستاویزی برای ادّعای جدید به نام ((بابیّت)) شد.
ادّعای ((بابیّت)) از سوی یکی از شاگردان سیّد کاظم رشتی صورت گرفت که خود، سرآغاز فسادی بزرگ میان مسلمانان به شمار میرود.
در ادامهی این نوشتار، ضمن اشاره به انشعابات فرقه شیخیّه، از ادّعاهای دروغین میرزا علی محمّد شیرازی، ملقب به ((باب)) که پس از وفات سیّد کاظم رشتی، مدّعی جانشینی او شد، سخن خواهیم گفت و در باب ادّعای بابیّت امام غایب و سپس ادعای نبوّت او، مطالبی را عرضه میکنیم.
پینوشتها:
1) ر.ک: شرح الزیارة الجامعة الکبیرة، شیخ احمد احسایی، به کوشش عبدالرضا ابراهیمی، ج 3، صص 217 - 219، کرمان، 1355 ش؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 664.
2) شیخی گری، بابی گری، ص 16.
3) دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 664.
4) حقایق شیعیان، حاج میرزا عبدالرسول احقاقی اسکویی، ص 13 - 14، چاپخانهی رضایی، تبریز، 1334 ش.
5) ر.ک: قصص العلماء، ص 42 - 43.
6) منشور عقاید امامیه، جعفر سبحانی، ص 189، نشر مؤسّسهی امام صادقعلیه السلام، چاپ یکم، زمستان 1376 ش.
7) ر.ک: شرح الزیارة الجامعة، ج 4، ص 24 - 26؛ شرح العرشیة، احمد احسایی، ج 1، ص 267 - 268، کرمان، 1364 ش.
8) شرح الزیارة الجامعة، ج 4، ص 26 - 27، 29؛ شرح العرشیة، ج 2، ص 189.
9) عالم هورقلیا، در یک تفسیر، همان عالم برزخی است که حدّ وسط میان عالم مُلک (عالم مادی) و عالم ملکوت (عالم مجرد) است و نیز به آن ((عالم مثال)) میگویند. توضیحات بیشتر دربارهی ((هورقلیا)) را در شمارهی دوم همین فصلنامه، ص 297 - 305 بخوانید.
10) ر.ک: مجموعة الرسائل الحکمیّة، احمد احسایی، ص 308 - 309، کرمان، 1360 ش.
11) وی، در این باره آورده است: ((... إِنّ الإنسان له جسدان و جسمان: فأما الجسد الأوّل فهو ما تألّف من العناصر الزمانیّة. و هذا الجسد کالثوب یلبسه الإنسان و یخلصه و لا لذّة له و لا ألم و لاطاعة ولامعصیة... و أمّا الجسد الثانی فهو الحسد الباقی و هو طینته التی خلق منها... و هذا الجسد الباقی هو من أرض هور قلیا و هوالجسد الثانی الذی فیه یحشرون و یدخلون به الجنّة والنار.شرح الزیارة، ج 4، ص 25 - 28؛ شرح العرشیّة، ج 2، ص 189 - 190.
12) شرح العرشیه، ج 2، ص 190 - 191؛ شرح الزیارة، ج 4، ص 29 - 30.
13) مجموعة الرسائل الحکمیّة، ص 110 - 111.
14) شرح الزیارة الجامعة، ج 4، ص 29 - 30 مجموعة الرسائل الحکمیّة، ص 310.
15) شرح الزیارة الجامعة، ح 3، ص 127 - 128 - 129.
16) شیخی گری، بابی گری، مرتضی مدرس چهار دهی، کتابفروشی فروغی، تهران، 1345 ش.
17) ر.ک: جوامع الکلم، شیخ احمد احسایی، رسالهی دوم؛ شیخیگری، بابیگری، ص 74 (به نقل از: سید محمد هاشمی کرمانی، مؤلف کتاب تاریخ و مذاهب کرمان).
18) ر.ک: شیخی گری، بابی گری، ص 41 (به نقل از ((کنت دوگوبینو)) وزیر مختار اسبق دولت فرانسه در دربار ایران، در کتاب سه سال در ایران).
19) ر.ک: بابی گری و بهاییگری، محمد محمّدی اشتهاردی، ص 35، کتاب آشنا، چاپ اول، بهار 1379؛ روح مجرد، علامه سیّد محمّد حسین حسینی، ص 426 و 447.
20) جریان شهادت آقا سیّد مهدی و شرف العلماء مازندرانی و حاج ملا محمد جعفر استرآبادی و سیّد کاظم رشتی را مبنی بر وجود عبارتهای کفرآمیز، در کتاب شیخی گری، ص 19 و بررسی عقاید و ادیان، مصطفی نورانی اردبیلی، ص 462، بخوانید.
21) دانشنامهی جهان اسلام، ج 3، ص120.
22) شیخی گری، ص 194.
23) شیخی گری، ص 87 - 88.
24) مکتب شیخیه، ص 44 - 45.
25) ر.ک: الشیخیّه، ص 117 (به نقل از الاعتصام بحبل الله، شیخ محمّد خالصی، ص 8).
26) علاّمه سیّد محسن امین، در این رابطه مینویسد: ((... الطائفة الشیخیّة فی هذا الزمان معروفة و لهم مذاهب فاسدة و أکثر الفساد نشأ من أحد تلامذته السیّد کاظم الرّشتی والمنقول عن هذا السیّد مذاهب فاسدة لاأظنّ أنْ یقولَ الشیخ بها...)). (أعیان الشیعه، ج 2، ص 590).
27) ر.ک: بررسی عقاید و ادیان، ص 463 - 466.

بهائیت و صهیونیسم
در
اواخر جنگ جهانی اول بالفور، وزیر خارجه مشهور بریتانیا صراحتاً طی
نامهای به روچیلد (سرمایهدار بزرگ صهیونیست) نظر مساعد لندن را نسبت به
تشکیل <کانون ملی یهود> در فلسطین (و در واقع، گام مقدماتی برای
تشکیل دولت اسرائیل) ابراز داشته بود. پیرو این امر بود که لابی متنفذ
صهیونیستها در اروپا و آمریکا، دولت آمریکا را به حمایت از انگلیس وارد جنگ
سازند که این کار انجام شد و در پی آن نظامیان صهیونیست (لژیون یهود)
ژنرال النبی را در اشغال قدس یاری دادند. با این حساب، طبعاً مراحم عالیه عبدالبهاء عباس افندی نسبت به اشغالگران
قدس، شامل یهودیان صهیونیست نیز میگردید.
شوقی افندی (جانشین عبدالبهاء، و سومین پیشوای بهائیت) تصریح کرده است که پس از
شکست
قوای عثمانی و سلطه ارتش بریتانیا بر <ارض مقدسه> (فلسطین)
<سالار انگلیز>، یعنی همان ژنرال النبی، بر حسب تعلیمات و سفارشات
اکیده وزیرخارجه انگلیس، به دیدار عباس افندی رفت و همراه وی به زیارت
مرقد حسینعلی بهاء فائز و نائل شد.
مخاطرات عظیمه که در مدت شصت و پنج سال در اثر تعدیات حکام عثمانی، بهاء و
فرزند وی را احاطه نموده بود، به کلی زائل شد و امکان دیدار بهائیان با پ
یشوای
خویش فراهم گشته و دائره مخابرات و مراسلات وسعت یافت [و] الواح عدیده و
رسائل متعدده از قلم بهاء، نازل و به سرعت تمام و به کمال آزادی در اطراف
جهان منتشر گشت و جالب این است که شوقی در خلال همین گزارش، با لحنی
جانبدارانه و به عنوان صدق پیشگوییهای حسینعلی بهاء در کتاب اقدس، افزوده
است: <و وسایل هجرت و توطن ابناء خلیل و وراث کلیم>، یعنی یهودیان صهیونیست و مهاجر، <در اراضی مقدسه فراهم گشت>!
عبدالبهاء اساساً از مدتها پیش از ورود لژیون یهود به فلسطین، یعنی در 1907.م، حاکمیت
آن جماعت بر فلسطین را نوید داده بود: <اینجا فلسطین است، اراضی مقدسه است. عنقریب
قوم یهود به این اراضی بازگشت خواهند نمود. سلطنت داودی و حشمت سلیمانی
خواهند یافت. این از مواعید صریحه الهیه است(!) و شک و تردیدی ندارد اسارت و
دربهدری و پراکندگی یهود مبدّل به عزت ظاهری آنها میشود .>
وی
پس از اشغال فلسطین توسط قوای مشترک انگلیس و یهود دست به آسمان برداشته و
برای عزت اسرائیل و شوکت یهودیان (که موفق شده بودند گامهای نخستین برای
آوارگی و دربهدری ملت فلسطین را بردارند) دعا کرد:
<اسرائیل
عنقریب جلیل گردد و این پریشانی به جمع مبدل شود. شمس حقیقت طلوع نمود و
پرتو هدایت بر اسرائیل زد تا از راههای دور با نهایت سرور به ارض مقدس ورود
یابند. ای پروردگار، وعده خویش آشکار کن و سلاله حضرت خلیل را بزرگوار
فرما .>
وجود
عبدالبهاء برای نیروهای اشغالگر قدس (استعمار بریتانیا و آژانس یهود) تا
آنجا مفید و مغتنم بود که پس از اشغال آن سرزمین دربار لندن طی مراسم
باشکوهی وی را رسماً به دریافت لقب <سر> و نشان <نایتهود> از
دست ژنرال النبی و ماژور تودرپول مفتخر ساخت. علاوه بر این، وینستون چرچیل (وزیر مستعمرات وقت انگلیس
که
قیمومت انگلیس بر فلسطین تحت مسئولیت او انجام میشد و خود را یک صهیونیست
عریق میشمرد) و هربرت ساموئل (صهیونیست مشهور و اولین کمیسر عالی انگلیس
در فلسطین) میشد، از وی حمایت کردند. زمانی
که هم عبدالبهاء درگذشت، ساموئل در تشییع جنازه وی شرکت جست و متقابلاً
شوقی افندی (جانشین عبدالبهاء در پایان مسئولیت ساموئل از وی تشکر کرد و با
جواب گرم او روبرو شد.
خدمات
بهائیت به صهیونیسم پس از مرگ عبدالبهاء نیز ادامه، بلکه توسعه یافت و پس
از تأسیس حکومت غاصب اسرائیل به ارتباط و تعامل فزاینده میان سران بهائیت و
رژیم اشغالگر قدس انجامید.به عنوان نمونه، شوقی در فروردین 1332.ش با رئیس
جمهور اسرائیل دیدار کرد و نظر مساعد و تمایل بهائیان را نسبت به اسرائیل
اعلام نمود و خاطرنشان ساخت که این فرقه آرزومند ترقی و سعادت رژیم اسرائیل
است. رئیس جمهور اسرائیل نیز ضمن تقدیر از
اقدامات
و مجاهدات بهائیان در کشور اسرائیل آرزوی قلبی خویش را برای موفقیت
بهائیان در اسرائیل و سراسر گیتی اظهار کرد و افزود که سالها قبل به حضور
عبدالبهاء تشرف یافته است! جالب است بدانیم که بهائیان ستاره داوود را اسم
اعظم میدانند
پیداست
در برابر این گونه خدمات دولت اسرائیل هم بیکار ننشسته و به گونههای
مختلف از آن فرقه هم بیکار ننشسته و به گونههای مختلف از آن فرقه حمایت
کرده است: با حمایت آشکار و جدی از شوقی افندی، مخالفان و رقیبان و مدعیان
وی در درون جامعه بهائیت را قلع
و
قمع کرده؛ به بهائیان برای اجرای فعالیتهای مذهبی و برگزاری مراسم خویش
آزادی عمل داده، و با وجود نیاز شدید دولت اسرائیل به پول، مقامات بهائی را
از مالیاتهای گزاف معاف ساخته و مصالح ساختمانی وارداتی توسط بهائیان به
منظور ساختن معابد بهائی در اسرائیل را بدون پرداخت هزینههای گمرکی اجازه،
ورود داده است.
اخبار مربوط به تسهیلاتی که دولت اسرائیل در مورد برخورداری فرقه بهائیت از اماکن
خاص
خویش در فلسطین اشغالی و امکان توسعه آن اماکن و معافیتهای مالیاتی آنها
قائل شده و نیز دیدارهای رسمی مقامات اسرائیلی از اماکن بهائی و اعضای
بیتالعدل و تبریکهای متقابل رهبران بهائی به مقامات اسرائیلی و ، همگی با
آب و تاب در مجلات و کتابهای رسمی و معتبر این فرقه (همچون اخبار امری،
آهنگ بدیع، عالم بهائی و ) درج شده است که ذکر آنها در این مختصر
نمیگنجد.
شوقی افندی گفته است:
<دولت اسرائیل وسایل راحتی ما را فراهم کرد.>47 خانم روحیه ماکسول،
نیز در مصاحبه با فرد هیفت، بهائیت و اسرائیل را حلقههای به هم پیوسته یک
زنجیره شمرده است: <من ترجیح میدهم که جوانترین ادیان (بهائیت) از
تازهترینکشورهای جهان (اسرائیل) نشو و نما نماید و در حقیقت باید گفت که
آینده ما (یعنی بهائیت و اسرائیل) چون حلقات زنجیر به هم پیوسته است>!
کجایند مدعیان وحدت عالم انسانی و صلح عمومی ببینید؟؟؟؟به چه جرمی کودکان فلسطینی در خاک وخون غلطیده اند؟؟؟کجاست عبدالبهاء که سر از گور بر آورد و خدمات ابناء خلیل و پرتو هدایت در فلسطین را ببیند؟؟؟آری اسرائیل با کشتار کودکان فلسطینی وسایل راحتی بهائیان را فراهم کرده است .
اعترافات یک زن بهائی آمریکائی:
زندگی من در جامعه
بهائی گری:
زمان بسیار زیادی طول کشید تا تصمیم
بگیرم که علناً اعلام نمایم و دوستان خودرا در جریان بگذارم مبنی بر اینکه چگونه
به دین بهائی در آمدم وچرا از جمعیت بهائی گری خارج شدم ،من تصور می نمایم که شاید
آنقدرها مهم نباشم تا تحت تعقیب کسی قرارگیرم هرچند که اغلب جمعیت های بهائی که در
ایالت متحده آمریکا زندگی می کنند کمتر از سی عضو دارند ودررابطه با تجربه بهائی
گری درجوامع کوچک نوشته های زیادی وجود ندارد . به خاطر اهمیت موضوع تصمیم گرفته
ام جهت شرح و بیان شرایط و تاریخچه بهائی گری از موضوع منحرف نشوم .برای غیر بهائیانی که مشتاقند راجع به بهائی گری بیشتر بدانند
اینچنین اطلاعاتی به وفور در سایر سایتهای اینترنتی ودر مراکز انتشاراتی در دسترس می
باشد .
در ابتدای کار بوسیله یکی از دوستانم که یک بهائی غیر فعال بود با دین بهائی گری آشنا شدم وراجع به آن مطلع گردیدم و اگر در معرض یک زبان آموزشی قرار نمی گرفتم بدون شک به آئین بهائی گری در نمی آمدم ،مع هذا، بدلیل تعالیم مورد ادعای بهائیان یعنی وحدت ادیان یعنی آن چیزی که قبلا به آن اعتقاد و ایمان داشتم مغبون شدم ، در ابتدا غافل بودم که جدیداً یک گروه بهائی در شهر من تشکیل می شود .اما قبل از اینکه حتی با بهائی های محلی ملاقاتی داشته باشم به سادگی حدود سه ماه خودم پیرامون بهائی گری تحقیق و تفحص نمودم ، نوشته های بهاء الله چیزی بود که مرا تبدیل به یک بهائی نمود وبه غلط تصور نمودم اگر چنانچه اینچنین نوشته های وحی خداوند نباشد پس چنین وحی و الهامی نباید وجود داشته باشد ، این عقیده هنوز در من وجود دارد ولی بیائید مساله بهاء الله و تمامی سنت غیبگویانه غربرا که مانند دو مینوهای زیادی روی هم می افتند کنار بگذاریم .ممکن است خواننده تعجب کند که چرا من که آنقدر ناراضی بودم در دین بهاءی گری یاقی ماندم ؟مساله اصلی اینست که باید توضیح داده شود وهمین مساله بود که مرا متعهد ساخت تا موضوع را شرح داده تا موثر افتد پس از ثبت نام در جمعیت بهائی گری سه شوک بر من وارد شد و علیرغم اینکه سالها برای رفع آنها تلاش نمودم ، هرگز برآنها فائق نیامدم :
اولین شوک
:
کشف این مطلب بود که علیرغم تعالیم
اصلی بهائی گری یعنی مساوات بین مردان و زنان ،زنان نمی تواننددر شورای بیت العدل
جهانی که ارگان عالی انتخابی تصمیم گیری در دنیای بهائیگری است انتخاب شوند دلیل
آن این است که عبدالبها صریحا گفته است که این کار باید به همین صورت باقی بماند و
دلایل آن در آینده آشکار خواهد شد ؟!!طبق ضرب المثل رایج در میان بهائی ها مبنی براینکه،
خوب اینکار را دوست ندارم اما احساس می کنم مجبورم با آن زندگی کنم تمایل نداشتم
دین بهائیگری را ترک نمایم . ترکیب بیت العدل موضوع مبهمی است و با روند جمعیت و
تشکیلات محلی بهائی که زنان درساختار آن سهم بسیار زیادی دارند همخوانی ندارد .
بعضی از متفکرین پرسیده اند که آیا ممنوعیت زنان به مفهوم یک اصل دائمی و بنیادین
دراداره امور بهائیت است . این یک بحث جالب است اما تصور نمی کنم در آینده نزدیک چیزی را
تغییر دهد .
دومین شوکی
که به من وارد شد این بود که هر چند
که گفته شده بود که شخص بهائی موظف به وادار کردن دیگران به تغییر دینشان از طریق
تبلیغات نیست ، ولی فشارشدیدی جهت تبلیغ آئین بهائیگری وجود داشت درواقع تمام امور
جوامع بهائی در حول محور این ماموریت سازماندهی شده است .من اعتقاد ندارم که این
تلاش دقیق جهت اغفال دیگران باشدبلکه منشا این تفکرمبنی بر اینکه تبلیغ دیگران و آموزش
با همدیگر فرق دارند نشات گرفته از طرز تفکر شوقی افندی (چهارمین رهبر بهائی
)ودانش آموخته دانشگاه آکسفورد است که یک احساس واقعی پیرامون تفاوتهای بین معنای
لغات داشت به عقیده وی ، تعلیم و آموزش عبارت است از شرح اصول دین برای یک شنونده
حال آنکه تبلیغ دیگران ،تلاش شدیدتری در مناظره است ، علی ایحال یک آمریکائی
هیچگونه فرق و تمایزی بین ، تبلیغ دیگران ، تغییر عقیده دادن ، تعلیم دادن ویا
سهیم شدن قائل نیست. همه آنها به مفهوم یک چیزهستند وآن تغییر دادن دین دیگران ```
(به است واکثریت مردم امریکا آن را نفرت انگیز و شنیع می پندارند مطلب دیگری که در
رابطه با جامعه بهائیگری آمریکا وجود دارد این است که یاس و ناامیدی و سر خوردگی راجع
به میزان رشد سطحی و کند جمعیت بهائی آمریکا (علیرغم تبلیغات فراوان )منجر بدان میگردد تا بعضی از بهائیان آمریکا از تشکیلات خارج
شوند. حقیقت امراینستکه فشارهای زیادی وجود دارد تا موجب شود بعضی از معتقدان
تصمیم به انجام چنین کاری می گیرند . بسیاری از این فشارها درونی و باطنی هستند در
نوشته های بهائیت با وضوحی روشن و مبرهن قید شده که تعلیم دین و آئین بهائیگری یکی
از وظایف یک بهائی است . معهذا ، همواره به نظر می رسد که در پیرامون شما کسان
دیگری وجود دارند تا یادآوری کنند چه کاری را باید انجام دهید که فراموش کرده اید
انجام دهید ، هر از چند گاهی شخص فضولباشی پیدا میشود تا به خدمت جمعیت بهائی برسد
مبنی بر ینکه گویا افراد جمعیت از مسئولیت خود در قبال دین و آئین بهائیگری قصورمی
ورزند و آن را برآورده نمیسازند و من حداقل دونفر را می شناسم که پس از مشاهده
اینچنین سرزنشی ، از دین بهائیگری رویگردان شدند وازآن دست برداشتند . این فشارهای
وارده بطور مداوم وقت جمعیت بهائی را به وسیله برنامه های بیهوده و عبث تلف می نمایند
، هرگز کسی را نمی شناسم که به وسیله تعلیم و آموزش به دین بهائیگری گرویده باشد
اینکار همواره از طریق تماس های شخصی بهائیان و تبلیغات شدید عملی گردیده است ،
تحرک بی پایان به سمت و سوی بلیغ دینی(بهائی کردن دیگران) ، جمعیت را از تکالیف
معنوی و اصلی فی المثل ، نوشته های بهاءالله محروم میسازد .همواره این احساس وجود
دارد که یک شخص بهائی باید همواره دررابطه با انجام بعضی از فعالیتها یا دیگر
فعالیتهای تشکیلات در عجله و شتاب باشد و هرگز فرصتی برای مطالعه ، تامل ومداقه یا
حتی رفاقت وجود ندارد .
مشکل دیگری که تبلیغ دین بهائیگری با آن روبروست عبارت از این است که حتی شش ماه پس از امضاء کارت عضویت (تسجیل شدن) ، تعداد محدودی از جدید الایمان ها فعال تشکیلاتی هستند ، دقیقا نمی دانم چند بار به یک جدید الایمان معرفی شدم ولی دیگر هیچوقت آنها را ندیدم ، تا زمانیکه قادر شویم یک وضعیت راضی کننده در جامعه بهائیگری ایجاد نمائیم حقیقتا هیچ امکانی وجود ندارد تا به دیگران تعلیم بهائیت داده شود .افراد در مکانی اقامت خواهند داشت که در آن پرورش یافته اند ودر جائی که درآن پرورش نیافته اند اقامت نخواهند گزید ، فی الواقع کار به همین سادگی است .
آخرین شوک
و بدتر از همه ، عبارت ازاجبار به
اداره امور فراگیر اداری جامعه بهائی از سوی همگان است . یک هفته پس از اینکه به
آئین بهائیگری گرویدم منشی یک محفل روحانی محلی (LSA) شدم . در طول روزهای اولیه در بسیاری از مواقع احساس می نمودم
که گوئی دین بهائیگری در یافته است که من یک محقق و پژوهشگرحقیقت یاب هستم ، اما
در حقیقت این مسلک میخواست به طور غیر قابل توجیهی مرا تبدیل به یک دیوانسالار
اداری نماید . در حقیقت امر ، من به تحقیق و پژوهش پیرامون نوشته های بهائیت و
البته نامه های عبد البها و شوقی افندی پرداخته و به دنبال راهی بودم تا تبدیل به
یک بهائی واقعی شوم نه انکه تبدیل به یک نیروی اداری شوم با انهمه کارهای اداری که
بر دوشم سنگینی می نمود . دقیقا دستخوش تجربه عمیقی جهت شناخت بهاء الله شده بودم ووقتی
که متوجه گردیدم که جمعیت وجامعه بهائی وقت خود را صرف کارهای بی اهمیت و پیش پا
افتاده می کند که از نظر من اهمیتی نداشتند روحا ًآسیب دیده و مایوس گردیدم
.تحقیقات وپژوهشهای من هرچه عمیق تر مرا به سوی شبکه اداره تشکیلات بهائیت سوق می
داد، زیرا که طبق اندیشه و تفکر سنتی بهائیگری هیچ راه گریزی از تشکیلات وجود
ندارد ،
تشکیلاتی که تمامی آنها از سوی شوقی افندی مفسر معصوم آثار بهاءالله و منصوب شده از طرف عبد البهاء و به وسیله اعلا میه ای که خودش را مفسر معصوم نامیده است طرح ریزی شده است . زمانی که به درک و شناخت از اصول عقاید پیمان بهائیگری رسیدم به طور کامل در دام افتادم باید به عنوان گفتار از خود یادآورشوم که برای جدید الایمان هائی که این مطالب را تحت بررسی و تحقیق قرار نمی دهند ، تشکیلات را کاملا بی معنی می نامند و این یکی از دلایلی است که چرا آنها دستخوش سرگردانی می شوند .حضور در تشکیلات اجتناب ناپذیر بود من نه تنها در اجلاس های متوالی محفل روحانی محلی شرکت می نمودم ، بلکه تشکیلات یک سوم اوقات ماه روزه بهائی را به خود اختصاص می داد ودر هنگام بر پائی جشن رضوان که یکی از شادترین جشنهای مربوط به تعطیلات بهائی گری است باید در مراسم شرکت نمود ( بدون اینکه توجه نمایند این جشن چقدر معنویت دارد زیرا که کاملا یک کاری اداری و تشکیلاتی است تا یک جشن مذهبی ) . مشکل عمده و اساسی این است که در یک جامعه کوچک بهائی همانند تشکیلات یک مجلس ملی ،
تمامی اعضای فعال در محفل روحانی (LSA) مشغول انجام وظیفه هستند ولی بطور اجتناب ناپذیری فعالیتهای مربوط به مجلس ملی (NSA) بر فعالیتهای مربوط به جمعیت و محفل محلی بهائی حق تقدم و الویت دارند . یکی از این مایوس کننده ترین کارها در این چنین اوضاع و احوالی این است که هیچکس وقت ندارد به طور واقعی نوشته های اصلی بهائیت را مطالعه کند زیراکه تمامی
وظایف تشکیلاتی بر مطالعه آثارو نوشته ها اولویت دارند . فقط از تو خواسته می شود تلاش کن در یک جمعیت متشکل از 8الی 12 نفری کارها را تعمیق بخشی و مواظب باشی کارهای تشکیلاتی تا کجاپیش خواهند رفت و آمار و ارقام افزایش یابد .بدتر از همه اینکه فعالیت تشکیلاتی که در قبال آن اینهمه ایثار و خود گذشتگی می شود ره به هیچ جائی نمی برد و ماحصل کار ونتیجه اش هیچ چیزی نیست ، با ضرب المثل قدیمی که می گوید (( نمی توانیم بروی نتایج حاصله از فعالیت تعلیمی خود قضاوت نمائیم زیرا ممکن است دارای تاثیری باشد که برای ما قابل مشاهده نیست )) معهذا ، وقتی که سالها پشت سر همدیگر می گذرند و سپری میگردند با جدیدالایمان های اندکی مواجه شویم و آن اشخاصی که به سختی جذب گردیده اند در طی ماهها از نظرپنهان می شوند و سپس متوجه می شویدکه نسبت به ارزش کاری که انجام می دهید از خود سوال می نمائید . یکی ازموانع توجیه ناپذیری که بر سر راه این اجتماعات کوچک بهائی قرار می گیرد عبارت است از جدائی تشکیلات نواحی شهری از نواحی روستائی حومه شهر که خلاصه کلام حماقت است .
یکی از معتقدان قدیمی بهائی به من گفت که که در سالیان قبل از محفل ملی بهائیان آمریکا (NSA) خواهش کردند تا اجازه دهند تشکیلات شهری بهائی وجمعیت روستائی بهائی با هم ادغام گردند اما این تقاضا مورد توجه قرار نگرفت و این معتقد قدیمی آهی کشید و گفت مادر حومه شهرها پیروان خود را از دست می دهیم ، حق با اوست ، زیرا که ما تنها دینی بر روی کره زمین هستیم که از جدید الایمان ها می پرسد که در شهر زندگی می کنند و یا در خارج از شهر ؟ من خود این تجربه را داشته ام که از jd به طرف شهرکشیده شدم و بارها از همان محلی که شهر جشن مذهبی خود را بر پا نموده بود عبور نمودم تا به محلی در اطرف دیگر شهر برسم که جشن ما در آن بر پا شده بود و می دانم که این سیاست و خط مشی در سالهای بعد به انزوای من کمک نمود. پس از زندگی با این وضعیت و مشاهده مشکلات آن برای سالهای متمادی سر انجام به این نتیجه رسیدم که محفل روحانی امریکا ، برای معنویت و کیفیت زندگی معنوی جمعیت بهائیگری در سطح محلی پشیزی ارزش قائل نیست و صرفا مشتاق است تا ببیند آمار وارقام چقدر مناسب به نظر میرسد . چرا صرفا باید یک محفل روحانی داشت در حالیکه امکان وجود دو محفل وجود دارد ؟ هر دوی آنها ممکن است کاملا منسوخ شده باشند و یا ممکن است که صرفا در فهرست آمده باشند ولی وقتی آمار را در معرض دید عموم قرار می دهیم یقینا فقط برای عرضه به دیگران مناسب به نظر می آید . در یک برهه زمانی بیش از 20 بهائی در محلی زندگی می کردند، آنها به دوجمعیت کاملا منزوی معتقد تقسیم شده بودند . به جای اینکه یک جمعیت کاملا منسجم داشته باشیم ، دو مجمع عمومی داشتیم که همواره در معرض خطر قرار می گرفت یا افت می نمود ودر جایگاه و موقعیت یک گروه قرار می گرفتند یا به سختی به وسیله مراسم عید رضوان نجات پیدا می کردند .بدتر از همه ، ان کارها همه مارا به تعدادی چرخ دنده های یک ماشین بزرگ تنزل داد. شاید نمونه بارز این پدیده ، تلفن عجیب و غریبی بود که اخیرا دریافت داشتم ،یک زن بهائی از تشکیلات شهری بهائی به من تلفن زد پس از اینکه به وسیله شایعه ای متوجه شده بود که من مجددا به دین بهائیگری بر گشته ام به من زنگ زده بود بدون اینکه بپرسد حالم چطور است یا مرا به مناسبتی دعوت نماید یا حتی صرفا با من گپی بزند ، از من میخواست که ببیند آیا می توانم به جلسه سراسری بهائی که قرار بود در ماه اکتبر میزبانی انرا بر عهده بگیرند کمک کنم .چرا باید نگران روح و روان کسی باشی وقتی که او دودست دارد ؟ فعالیتها در تشکیلات ما در جریان بودو همانطوریکه یکی از اهالی قدیمی محل شرح می دهد ، فعالیت معمولا به وسیله کسیکه به تازگی وارد جمعیت می شود جرقه ای می زند و سپس هماهنگ میشود .
کارها پت پت کنان تا مدتی جلو میروند و بعدا اشخاص کلیدی از صحنه خارج می شوند و کارها از هم می پاشند تا گردش چرخ یکبار دیگر آغاز گردد ، وقتی که ما محافل روحانی محلی داشتیم من علیرغم انزجاری که از انجام اینچنین کار های اداری داشتم برای مدت نه سال در آنها مشغول انجام وظیفه بودم .
خیلی مشکل است که صرفا تعظیم کنی و بگوئی شما آقایان می توانید تمام کارها را انجام دهید ، وانگهی من یک بهائی بودم چطور می توانستم به آرمان بهائیگری کمک نکنم ؟ اما به طور وحشتناکی از آن منزجر شدم و از انزجارخود احساس گناه می کردم ، لذا آن سالها ناسازگارترین سالهای زندگی من بودند . این کار به تصمیم من در باره تغییر مکان به شهرک دیگری از آن ایالت که جمعیت ان حدود 400 نفر بود کمک نمود که به دلیل رویداد تاریخی که به وقوع پیوست قرار شد در هم ادغام گردند ( وآن تنها دلیل نقل مکان من به آنجا نبود بلکه پیدا کردن یک منزل مسکونی مناسب و قابل دسترس نیز یکی از عوامل اصلی بود ) . من بااحساس گناهی که داشتم فکر می کردم از مواهب هردو جهان استفاده می کنم و قادر خواهم شد در فعالیتهای هردو تشکیلات شرکت نمایم در حالیکه از شبکه امور اداری تشکیلاتی فرار می کنم ، مع هذا ، کارها بر وفق مراد من پیش نرفتند زیرا که جمعیت بهائی علی الاصول متشکل از دو خانواده شلوغ بهائی بود که هرگز یک فرصت متقابلا قابل قبول و موافق پیدا نمی کردند تا باهم دیگر ملاقات داشته باشند تشکیلات بهائی به دلیلی نمی توانست یک تقویم داشته باشد تا برروی دیوار بچسباند و یا چاپ کندحتی وقتی که به خود زحمت می داد تا یکی چاپ کند اینکار ممکن نبود . وبسیاری از مواقع خودم را در مقابل یک برنامه جهت بر پائی یک رویداد از قبل تبلیغ شده می یافتیم ولی ناگهان صرفا مطلع می شدیم که برپائی ان مناسبت یا رویداد باطل شده است . یا اینکه من باید ابتدا تلفن می زدم در غیر اینصورت به سادگی هیچکس در آنجا حضور نداشت . اغلب اوقات وقتی که در جریان مناسبت ها قرار می گرفتم زمان بسیار محدودی برای حضور وجود داشت ،
اگر در جمع محفلی 4 نفره یا در همان حدود که فعالترین افراد را تشکیل میدادند حضور نداشتید غیر ممکن بود که از آنچه که می گذشت اطلاع صحیحی کسب نمائید. تا امروز من مطمئن نیستم که آیا طرد و محرومیت من حساب شده و یا عمدی بود و یا به دلیل ضعف سازمانی بود ؟اغلب اوقات اعضای تشکیلات بهائی به من بعنوان یک پیشگام جبهه داخلی مراجعه نموده و موضوع را برای من روشن میساختند که آنها انتظار داشتند با دعوت دیگران به دین و آئین بهائیگری ، آمار جمعیت محلی خودم را افزایش دهم . سر انجام تصمیم گرفتم که نباید به خاطر دین بهائیگری به خودم زحمت بدهم به استثناء حضور درکلاس های کودکان که برایم خیلی حائز اهمیت بودند ، آخرین رخداد تا آنجائیکه به محفل محلی مربوط می گردد در پائیزسال 1998 اتفاق افتاد ، من تلفن زدم و میخواستم بررسی نمایم که آیا کلاس کودکان تشکیل خواهد شد که به من گفته شد آنها مناسبتی تشکیلاتی در تعطیلات روز کارگر خواهند داشت ووقتی که قرار باشد کلاس کودکان مجددا تشکیل شود تلفنی به من اطلاع داده می شود ، حدو یکماه بعد دیدم که کلاس کودکان بهائی به صورت آگهی درروزنامه محلی درج شده است بسیار آزرده خاطر شدم از اینکه هیچکس به خودش زحمت نداده بود تا مرا در جریان امر قرار دهد .خشمگین وعصبانی بودم و از آنجائیکه در آن لحظه برنامه ای نداشتم تا از ایمان خود به بهائیت دست بردارم فکری به مغزم خطور کرد مبنی بر اینکه اگر نظم اداره امور یک دین از سوی خداوند باشد بدون شک آن دین بهتر ین خواهد بود .در بهار سال 1999 جهت پی گیری مدارک تدریس و آموزش خود به مدرسه باز گشتم و برای نخستین بار به اینترنت دسترسی پیدا نمودم و مقاله ای با مضمون یک "پیشنهاد ساده" در اینترنت دیدم که اگر شما با آن آشنائی ندارید مقاله ای بود که جهت چاپ در مجله "گفتگو" انتخاب شده بود و محتوی آن دارای پیشنهاداتی به منظور اصلاحاتی در جمعیت بهائیگری بود بر حسب تصادف من به همراه یکی از دوستانم که به اجلاس سراسری ملی بهائیان آمریکا سال 1988 دعوت شده بود که هم اکنون برایم شرم آور به نظر میرسد شرکت نمودم .
من یکی از مشترکان مجله گفتگو بودم . ووقتی متوجه آقای دکتر فیروز کاظم زاده ( از اعضای محفل ملی آمریکا ) شدم که آن را در جلسه سخنرانی در این مجلس ملی تقبیح می کند قدری منقلب شدم . دراین مجله مقالاتی را پیدا کردم ودر اغلب موارد آن را تغییر خوش آیندی می پنداشتم از جانب مقامات رسمی بهائیت که به نظر می رسید ارتباط خیلی اندکی با مبارزات اصلی که در پی آن هستیم دارند .دقیقا به یاد نمی آورم که دکتر کاظم زاده چه گفت اما به وضوح به یاد می آورم که یکی از بهائیان ایرانی گفت که این افراد از پیمان شکنان (در بهائیت) بدتر هستند که فکر کردم گفته وی تا حدودی اغراق آمیز بود مع هذا ، تاثیری که روی من گذاشت این بود که مخالفان پشت صحنه بهائیگری در این مجله از خود راضی و بدون ادب و نزاکت هستند لذا بایستی از حمایت خودم از این مجله مضایقه نمایم .
11سال من در آنجا نظاره گر پیشنهاد ساده در مجله بودم و می دانستم که به من دروغ گفته اند و همه آنچیزهائی را که ناراضی ها انجام داده بودند صرفا پیشنهاداتی بودند که می توانستند وضعیت جمعیت بهائی آمریکا را بهبود بخشند و همه آنچیزی را که آنها انجام داده بودند اظهار عقیده بود ، من فکر می کنم آنچه را که محفل ملی آمریکا از آن وحشت داشت این بود که این پیشنهاد ات ممکن است برای تعدادی از بهائی های مقیم امریکا معقولانه به نظر آیند که می تواند منجر به تغییر و تحولاتی شود که خوشایند محفل ملی بهائیان امریکا نیست . در نوروز آن سال از پس از تقریبا 14 سال به عنوان شخصی بهائی از دین و آئین بهائیگری دست کشیدم و هرچه بیشتر تحقیق و بررسی می کنم بر من مسجل می گردد که ترک سازمان بهائی گری کاری بود که می باید انجام میدادم ووقتی که می بینم با اشخاص متفکر و معتبر چگونه رفتار میشده ،
مشمئز می شدم .تا آنجائیکه به من مربوط میگردد محفل ملی بهائیان امریکا به پیام بهاء الله هم خیانت نموده است . شما نمی توانید پیرامون حقیقتی تحقیق و تفحص نمائید بدون اینکه در مورد آن سوال نکنید . شما نمی توانید ادعا نمائید که علم و مذهب با همدیگر توافق دارند و سپس دانشمندان را تحت تعقیب و پیگرد قرار دهید ، اگر قرار باشد از پیمان بهائیت با دغل بازی و ریا کاری دفاع شود ، دفاع از آن فاقد و جاهت است . ممکن است من با تردید به بهاء الله معقد باشم ، اگر چه برای مدتی طولانی به آن عقیده به شدت ضربه وارد شد . هم اکنون فرصت آن را داشته ام تا با ناراحتی به گذشته خود نگاه کنم اگر در جمعیت بهائیگری باقی می ماندم ادامه زندگی غیر ممکن به نظر می رسید . وامیدوارم که روزی یک جمعیت واقعی وجود داشته باشد ،
که در آن مردم نسبت به همدیگر احساس همدردی می کنند و خواهان سعادت و نیکی امناء بشر هستند ، جمعیتی که در خدمت خداوند می باشند .
چشمان خود را به آینده دوخته ودر انتظار هستم .

بهاییگری از بابیت نشأت گرفته و
بابیت خود ریشه در شیخیگری (1) دارد. عقاید اولیهی فرقهی بهایی تلفیق و ترکیبی
از عقاید تشیع، عرفان ایرانی، نظریههای حکمای اسلامی و یونانی است که پس از سپری
شدن عمری هزارساله، به صورت شیخیگری، سپس بابیگری و سرانجام بهاییت درآمد. اما آن
چه امروز در فرقهی بهایی مطرح میشود، با شیوه و افکار بنیانگذاران آن تفاوت دارد.
ظهور شیخیه مصادف با دوران فتحعلیشاه
قاجار (1250 ـ 1212 ه. ق)
و بدعت بابیان مقارن با سلطنت محمدشاه (1264 ـ 1250ه. ق) است. بنیانگذار فرقهی بابیه، شخصی به نام سیدعلیمحمد
شیرازی بود که مدتی در عتبات درس خوانده و چند سالی در حومهی بغداد و سپس بوشهر، گوشهنشینی
اختیار کرده و ریاضت کشیده بود. او پس از یک اعتکاف چهلروزه در مسجد کوفه و سفر
به مکه، به بوشهر بازگشت و خود را «باب الهی» نامید. سپس مبلغینی به شیراز فرستاد و عدهای ازجاهلان و ساده لوحان
را به عنوان مرید به دور خود جمع کرد.
البته مخفی نماند که عمال انگلیسی
کمپانی هند شرقی نیز از او و پیروانش حمایت مالی میکردند و به وسیلهی همین پولها
هم بود که منوچهر خان معتمدالدوله حاکم اصفهان، باب را به اصفهان فراخواند و در آن
جا آزادی کامل به او اعطا نمود. به این ترتیب، باب تا سال 1263 ه. ق که سال فوت
معتمدالدوله بود، در سایهی حمایت او به تبلیغات پرداخت و مریدانش در زنجان و یزد
رو به فزونی گذاشتند.
عمدهی فعالیتهای جنبش بابیه در این
زمان پیرامون اندیشهی مهدویت دور میزد. اما با گذشت زمان، علیمحمد باب که نخست
خود را باب امام زمان (عج) میخواند، پس از چندی ادعای مهدویت کرده و نغمهی ایجاد
دین تازهای را سرداد. سپس ادعای نبوت کرد و سرانجام نیز دعوی ربوبیت و الوهیت
نمود.(2) اما با درگذشت حاکم اصفهان، به دستور محمدشاه قاجار، باب را در قلعهی
چهریق اردبیل زندانی کردند و او تا زمانی که به دستور امیرکبیر در تبریز اعدام شد،
در آن قلعه به سر میبرد. (3) (شعبان 1266 ه. ق)
با این حال، پیامد حرکت باب همچنان
ادامه یافت. چرا که سنگینی فشارهای روزافزون و
طاقتفرسای اقتصادی بر پیکر جامعهی عصر قاجار ـ به ویژه محمدشاه و ناصرالدین شاه
ـ طبقهی زحمتکش ایرانی را سخت به ستوه آورده بود و نارضایتیهای اجتماعی تنها
نیاز به جرقهای داشت تا آتش خشم مردم را نسبت به دولتمردان بیکفایت، روشن سازد.
اکنون باب، در بافت و پوشش مذهب، بهترین فرصت را برای اظهار وجود به مخالفین میداد. البته گسترش دعوی باب دلایل سیاسی دیگری نیز داشت که در ادامه
به آن خواهیم پرداخت.
باب یک سال پیش از اعدامش، میرزا یحیی
نوری ملقب به «ازل» را به جانشینی برگزید. اما ازل که از ترس دولت زندگی مخفی
اختیار کرده بود، همهی کارها را به برادر پدریش میرزا حسینعلی بهاء سپرد و بهاء به
عنوان پیشکار او، رشد و نفوذ بسیاری در میان طرفداران باب یافت. چندی نگذشت که به
دلیل فشارهای حکومت ناصری، بابیان جایی برای ماندن در ایران نیافتند و از بغداد
سردرآوردند که در این زمان تحت امر سلطان عثمانی بود. در آن جا حسینعلی بهاء برای ارضای حس جاهطلبی خود، دست به
اقدام عجیب و بیسابقهای زد.
ماجرا از این قرار بود که باب در زمان
حیات خود کتابی به نام «بیان» نوشت که کتاب احکام او به شمار میآمد. او در این کتاب
وعده داد که در آیندهای بس دور، از میان بابیان، کسی به نام «من یظهرهالله» ظهور
خواهد کرد و همه باید اطاعت او را گردن نهند. ولی بهاء به ابتکار خود این فاصلهی
زمانی بسیار طولانی را کوتاه کرد و تنها چند سال پس از مرگ باب، ادعا کرد که او
همان من یظهرهالله است که وعدهاش در کتاب «بیان» آمده بود.
ادعای گزاف و جاهطلبی بهاء موجب
اختلاف شدید میان او و ازل گردید. دولت عثمانی چون وضع را به این منوال دید، بهتر دانست
که بابیان را از بغداد به استانبول و از آن جا به «آورند» در یونان، کوچ دهد. دو
برادر در این مدت همچنان به درگیری خود ادامه میدادند و علاوه بر دشمنی با
شیعیان، با دامن زدن به اختلاف داخلی، موجب ناراحتی مردم را نیز به وجود میآوردند.
لذا، دولت عثمانی چاره را در آن دید که به طور رسمی و با رأی دادگاه، هر یک از دو
برادر را به همراه پیروانش به نقطهای دور از یکدیگر بفرستد. سپس، میرزا یحیی ازل
به جزیرهی قبرس و حسینعلی بهاء به عکا، گسیل داده شدند. از آن پس در میان بابیان
دو فرقهای ازلی و بهایی پدید آمد.
بهاء پس از جدایی از برادر و به هنگام
اقامت در عکا از دعوی من یظهره الله هم گذشته و نه تنها خود را یک برانگیختهی
الهی مینامید، بلکه ادعای خدایی نیز میکرد.(4)
زمینههای پیدایش
اغلب تحلیلگرانی که دربارهی بهاییت
مطالعه میکنند، علت بروز این جنبش را در زمینههای اقتصادی جستجو کرده و فقر و فلاکت
مردم را عامل اصلی آن میدانند.(5) البته تردیدی نیست که اوضاع اسفبار اجتماعی و
اقتصادی ایران در دورهی قاجار، میتوانست زمینهی برخی مخالفتها را علیه حکومت
مرکزی ایجاد نماید(6) و برخاستن هر ندای اعتراضآمیز، شور و هیجان مردم را به
دنبال داشته باشد. در غیر این صورت، چه لزومی داشت تا زمانی که دین کامل و آسمانی
اسلام در جامعهی ایرانی رسوخ کرده و با گوشت و خون آدمی پیوند خورده، تعلیمات
ابتدایی و بیمحتوای فرقههایی از این دست در میان تودهی مردم جایی برای خود باز
کند؟
بابیگری و بهاییت، بدعتی بود که براساس
بنیانهای مذهب شیعه بنا شده بود و حرف تازهای برای گفتن نداشت. اما فوجی که به
دنبال خود کشید، میتواند به نوعی قیام مردم را علیه خوانین، فئودالها و زمینداران
بزرگ ـ که اغلب در بین اقشار دولتی و مذهبی حضور داشتند ـ به ذهن متبادر سازد.
با این حال، رشد و گسترش این فرقه، در
مدت زمانی کوتاه و به رغم تمام مخالفتهای موجود، میبایست دلایلی علاوه بر اوضاع
اقتصادی مردم داشته باشد. خاصه آن که با عبور از عصر قاجار و تشکیل حکومت پهلوی،
شاهد برخی اصلاحات در امور اقتصادی اجتماعی و نظامی هستیم.(7) اما، این وضعیت نه
تنها مانعی برای گسترش بهاییت نمیشود، بلکه نفوذ و توسعهی بهاییگری در عصر پهلوی
دوم به اوج خود میرسد. پس، گذشته از زمینههای اقتصادی پیدایش بهاییگری، بد
نیست نگاهی به نقش استعمارگران خارجی در ظهور گسترش این فرقه بیاندازیم. عاملی که
با گذشت زمان، نه تنها کاهشی در آن پیدا نشد، بلکه فرمانبرداری مستقیم شاهان پهلوی
از اربابان خارجی، آن را پررنگتر و قویتر از قبل نمود.
سؤال این جاست که استعمارگران از بدعتگذاری
در دین ملت ایران و ایجاد انشعاب مذهبی میان آنها چه نفعی میبردند؟ به عبارت دیگر،
وحدت دینی مردم چه مانعی درمقابل استعمارگران به وجود میآورد؟
پاسخ این سؤال ها را باید در مقطعی از
تاریخ جست و جو کنیم که به «عصر امتیازات» معروف است. دورهای که ظهور سرمایهداری
در غرب موجب شد کشورهای صنعتی هر کدام به میزان تواناییاشان، برای به دست آوردن
مواد اولیه و بازار مصرف، به آسیا و آفریقا چنگاندازی کنندو این درست مقارن با
دورهی زمامداری بیکفایتترین شاهان در طول تاریخ ایران بود. به زودی کشور ما
صحنهی رقابتهای استعماری سه کشور فرانسه، انگلستان و روسیه گردید و هر یک از
آنها طی معاهدات و قراردادهای سیاسی یا اقتصادی، گوشهای از خاکش را تصاحب کردند،
یا ثروتی را به غارت بردند.
پذیرش معاهدات ننگینی چون پاریس،
گلستان و ترکمانچای و واگذاری امتیازات گزافی چون تأسیس بانک شاهی، کشتیرانی روی رود
کارون، رویتر و اکتشاف معادن ایران به انگلستان؛ تأسیس بانک استقراضی ماهیگیری در
دریای خزر، احداث خط تلفن، احداث خط راه شوسه و سرانجام اجازهی تأسیس بریگاد
مستقل قزاق که در حقیقت تسلط بر نیروی نظامی کشور بود،(8) نشانهی آن است که دولت
ایران در مقابل استعمارگران به ذلت افتاده بود و توان مقاوت در مقابل زیادهخواهی
آنان را نداشت. اما به رغم دریوزگی دولت، شواهد محکمی مبنی بر استقامت ملت و
مقابلهی آن با این دزدیهای آشکار وجود دارد.
نمونههای بارز این تقابل، فتوای جهاد
توسط علما و بسیج مردم در جنگهای ایران و روس و پیروزیهای شگفت حاصل از آن، مقاومت
نهضت تنگستان علیه نیروهای نظامی انگلیس و سرانجام نهضت تنباکو به رهبری علما و با
حمایت مردم در مقابل واگذاری امتیاز رویتر است.
بنابراین، با آن که استعمارگران با
اعطای وامهای کلان، دولت ایران را برای خود خریده یا از بیکفایتی رجال آن بهره میگرفتند،
در مقابل ملت پابرهنه، اما متحد ایرانی، هیچ توفیقی به دست نیاورده بودند. ملتی که
به زور اسلحه تسلیم نمیشد، با اتکاء به دین و آیین، با دست خالی، در مقابل
بیگانگان میجنگید. نقش عظیم روحانیت، بالاخص علمای شیعه، در ایجاد وحدت و پیشبرد
اهداف مردم، چیزی نبود که از نگاه تیزبین استعمارگران به دور مانده باشد.
آنان به عینه میدیدند که صدور فتوا
از جانب یک روحانی سالخورده، میتواند چه موج عظیمی میان مردم ایجاد کند و قویترین
سدها را بشکند. وحدت دینی و همبستگی مردم با اتکاء به علمای مذهبی، تنها مانع برای
نفوذ هر چه بیشتر استعمارگران در ایران بود، مانعی که میبایست پیش از سرایت به
سایر مستعمرات، چارهای برای آن می اندیشیدند.
سیاست «تفرقه بیانداز و حکومت کن» در
طول تاریخ بارها امتحان خود را پس داده و کارآمدیاش را به نمایش گذاشته بود.
ایجاد اختلاف مذهبی نیز پیشتر در عثمانی آزمایش شده انگلستان را برای سلطه بر آن کشور،
به توفیق رسانده بود. اینک، روسیه با درس گرفتن از این تجارب از سیدعلیمحمد باب
حمایت میکرد تا با ایجاد تفرقهی مذهبی، اقتدار دین و روحانیت و به تبع آن،
مقاومت ملت ایران را در هم شکند.(9) کمی بعد، یعنی در دورهی ناصری، انگلیسیها هم
به صف حامیان جدی این فرقهی بدعتگزار پیوستند.(10(
از آن پس، هر قدر استعمارگران نفوذ و
قدرت بیشتری در ایران پیدا میکردند، حمایت آنها از فرقهی بهایی نیز علنیتر و قویتر
میشد. تا زمانی که سرسپردگی کامل خاندان پهلوی به اربابان خارجی، اوج گسترش و
توسعهی این فرقه و نفوذ آن را در ارکان حکومتی به دنبال داشت.
بهاییت در عصر پهلوی
رضاشاه نظامی جسوری بود که با کمک
انگلیسیها دست به کودتا زد و با حیله و نیرنگ به پادشاهی رسید. او که از اصالت خانوادگی
بهرهای نداشت، نام «پهلوی»(11) را برای خاندان خود برگزید و چنین وانمود کرد که
در پی تجدید عظمت گذشتهی ایران باستان است. اما در واقع، بزرگنمایی تاریخ ایران
باستان برای رضاشاه به نوعی مبارزه طلبیدن اسلام بود. او میدانست که نمیتواند
قدرت اسلام را در حکومت خویش هضم کند، پس سعی داشت تا با خلق ایدئولوژی برای حکومت
خود، اسلام را تضعیف نماید.
آغاز حکومت رضاشاه مصادف با رهبری
شوقیافندی، رهبر بهاییان بود و به نظر میرسد شاه نظر بسیار مساعدی نسبت به این
فرقه داشت، به طوری که یکی از افسران بهایی را به عنوان آجودان مخصوص ولیعهد خود
انتخاب کرد.(12(
در دوران پهلوی، جنبش بهاییت به یکی
از شاخههای بسیار با نفوذ در تشکیلات سیاسی دولت و به تبع آن ساختارهای فرهنگی و
اقتصادی کشور تبدیل شد.(13) رضاشاه از این جریان در جهت سیاست دینزدایی و روحانیتستیزی
خود نهایت استفاده را برد و این مقابله تا حد کشف حجاب که از احکام ضروری دین
اسلام است پیش رفت.(14) به این ترتیب، دشمنی میان بهاییان و حکومت مرکزی در دورهی
پهلوی از میان رفت و برعکس به همکاری میان آنها علیه دین اسلام انجامید.
نفوذ عناصر بهایی در دستگاه حکومت در
عصر پهلوی دوم بسیار زیاد شد. محمدرضا شاه که علاوه بر فقدان اصالت خانوادگی از جسارت
پدر هم بهرهای نداشت، در میان اطرافیان خود، بهاییان را بیش از همه شایستهی
اعتماد میدانست. از آن پس نقش عناصر بهایی در حکومت از حالت غیرعلنی عصر رضاشاه
خارج گردیده و بسیاری از مناصب و شغلهای مهم وحساس در اختیار آنها قرار گرفت.به
خصوص که با شدت عمل رضاشاه در سیاست اسلامزدایی، روحانیت تا اندازهی زیادی قدرت
خود را از دست داده بودند و بسیاری از اختیارات علما در حیطهی دستگاه قضایی و
تعلیم و تربیت، اینک به دولت منتقل شده بود.
با این حال، هنوز نفوذ و محبوبیت دین
اسلام در میان مردم پا برجا بود و درست در زمانی که شاه و اربابان انگلیسی و امریکایی
اش فکر میکردند دیگر دین و روحانیت در ایران کمرنگ شده است، ظهور زعیم عالیقدر
شیعه، حضرت امام خمینی (ره) و حماسهی عظیمی همچون 15 خرداد 1342 تمام معادلات را
درصحنهی سیاست ایران بر هم زد.
زمینههای قیام 15 خرداد از زمانی
فراهم شد که پس از فوت آیتالله بروجردی، دستگاه دولتی حرکت ضددینی خود را شدت
بخشید و لایحهی انجمنهای ایالتی و ولایتی را تقدیم مجلس کرد. طرح انقلاب شاه و ملت
نیز در همین سالها ریخته شد. اما دستگاه دینی و به خصوص روحانیت معتقد به مداخله
در امور سیاسی در مقابل این اصلاحات قد علم کرد. سردمدار این مخالفت، یعنی شخص
امام معتقد بود انجمنهای ایالتی و ولایتی در واقع همان بیتالعدلهای بهاییان(15)
است و این اصلاحات توطئهای بیش نیست تا اسلام را در میان جامعه کم رنگتر کند.
پافشاری امام وحمایت علما و مردم از
ایشان سرانجام به لغو لایحهی انجمنها انجامید. اما درجریان انقلاب سفید و رفراندوم
فرمایشی، شاه دیگر حاضر نبود به هیچ قیمتی، حتی سرکوب خونبار قیام 15 خرداد، در
مقابل خواستههای روحانیون و مردم تسلیم شود. پس از آن، شاه تصمیم گرفت برای کنترل
نیروهای مخالف، به عناصر بهایی قدرت بیشتری بدهد و آنها را به طور علنی، بی هیچ
ابایی، در دستگاه دولتی به کارگیرد.
از جمله مهرههای بهایی که پس از
سرکوب قیام 15 خرداد در بخشهای
مختلف سیاسی، اقتصادی و هنری کشور حضور پیدا کردند، میتوان به افرادی همچون هژبر
یزدانی سرمایهدار، ثابت پاسال رییس رادیو تلویزیون، فرخرو پارسا وزیر آموزش و
پرورش، دکتر شاهقلی وزیر بهداری، تیمسار ایادی و پرویز ثابتی معاون ساواک، اشاره
کرد.
اما برجستهترین مهرههای بهایی که
توانست در مصدر نخستوزیر قرار گرفته و در دوران صدارتش تعلق او به بهاییت شهرت
وسیع یافت، امیرعباس هویدا بود.(16) این انتصاب عمق بیاعتنایی شاه را نسبت به افکار
عمومی و توسل و اعتماد او را نسبت به بهاییان نشان میداد.
در دوران نخستوزیری هویدا، بهاییان
بیش از پیش به مراکز حساس کشور دست انداختند. طرفداران این فرقه در عصر پهلوی دوم منابع
اطلاعاتی و جاسوسی انگلستان در ایران به شمار میآمدند و اسناد بسیاری دربارهی
رابطهی عناصر بهایی با سرویسهای اطلاعاتی سفارت انگلیس و مقامات انگلیسی در دست
است.(17)
آنان در تضعیف اقتصادی کشور نیز نقش
داشتند و اجناسی را که درایران ارزانتر تولید میشد، از خارج وارد میکردند.(18)اعتماد محمدرضا شاه به بهاییان باعث شد آنها از موقعیت بدست
آمده برای کسب ثروت و قدرت بهره بگیرند.
مرکز بهاییگری در اسراییل قرار داشت
و آنها با تشکیلاتی بسیار منظم و گسترده، با این مرکز در ارتباط بودند.(19) به
همین مناسبت، غیر از نفوذ دولتی، آنان با داشتن ارتباط با کشورهای خارجی به خصوص
اسرائیل و انگلستان در جهت تضعیف اقتدار دولت و اقتصاد کشور در راستای منافع
بیگانگان عمل میکردند، اقدامات خائنانهی این گروه بر علیه مصالح ملت و مملکت از
جملهی عواملی بود که به برانگیخته شدن خشم مردم و انفجاری به نام انقلاب اسلامی
انجامید.
1. شیخیگری انشعابی از شیعه اثنی عشری است که در قرن دوازدهم هجری قمری پدیدآمد و بنیانگذار آن شیخ احمد کسایی بود.
2. دکتر سید سعید زاهد زاهدانی، بهاییت در ایران، تهران: مرکز
اسناد انقلاب اسلامی، 1381، ص 105 ـ 104
3. علی اصغر شمیم، ایران در دوره سلطنت قاجار، تهران: مدبر، 1374،
ص 152- 151
4. بهرام افراسیابی، تاریخ جامع بهاییت، تهران: سخن، 1368، ص 2
5. برای مثال: یوسف فضایی، شیخیگری، بابیگری بهایی گری، کسروی
گرایی، تهران: عطایی، 1353؛ محمد رضا فشاهی، واپسین جنبش قرون وسطایی در دوران
فئودال، تهران: جاویدان، 1356
6. کاتوزیان اقتصاد قرن نوزدهم ایران را به سه دوره تقسیم میکند؛
دوره ی اول مصادف است با سلطنت فتحعلی شاه و محمد شاه؛ دورهی دوم به تخت نشستن
ناصرالدین شاه (1227 – هـ. ش.– 1848 م) و دورهی سوم باقی ماندهی سلطنت ناصری تا
به هلاکت رسیدن شاه در 1275 هـ. ش.– 1896 را در بر می گیرد. دورههای اول به رغم
جنگهای ایران و روس، دورهی ثبات و تحکیم است. دوره ی دوم قحطی، رکود بازار
ابریشم و امتیاز نافرجام رویتر را در خود دارد که وضع اسفبار اقتصادی را در دورهی
سوم به دنبال می آورد (محمد
علی کاتوزیان اقتصاد سیاسی ایران، تهران: نشر مرکز، 1377، ص 71 ) شیوع بیماری های واگیر دار و قحطی نیز از دیگر مصیبتهایی بود
که هر چند سال یک بار ایرانیان را فرا می گرفت و آفات آن هم از شمار سکنه میکاست
و هم بنیه و روحیهی بازماندگان را تضعیف کرده و در نتیجه به اقتصاد کشور لطمه می
زد. (سید تقی نصر، ایران در برخود با استعمارگران، تهران: شرکت مولفان و مترجمان
ایران، 1363، ص 390-389)
7. ظهور رضاشاه در صحنهی سیاسی ایران، در واقع نتیجهی قدرتیابی
بورژوازی وابسته به غرب بود. حاکمیت این قشر بر جامعهی ایرانی، یک سری از اقدامات
مورد نظر غرب را به اسم اصلاحات ونوگراییهای مناسب با اوضاع را میطلبید که
رضاشاه به عنوان نمایندهی این قشر، این اقدامات را انجام داد. تقویت حکومت مرکزی،
سرکوبی هر گونه مخالفت، آوردن صنایع جدید و کارخانه های نوین، رواج بیحجابی،
تربیت متخصص و تأسیس نظام بانکداری مدرن، تشویق سرمایه گذاری خارجی و ... در
چارچوب این هدف بود.
8. شمیم، ص 244
9. نگاه کنید به اسناد ارائه شده در افراسیابی، ص 341 به بعد
10. برای اطلاع بیشتر دربارهی حمایت انگلستان از بهاییت، نگاه
کنید به: افراسیابی ص 405 به بعد
11. پهلوی، منسوب به پهلو یا پارت، شعبه ای از قوم آریایی بود که
در شمال شرق ایران می زیستند و در سال 250 پ. م امپراطوری اشکانی را تأسیس کردند.
12. سرگرد صنیعی در آن زمان از بهایی های طراز اول بود. او بعدها
سپهبد و مدتی هم وزیر جنگ شد. انتصاب او به سمت آجودان مخصوص ولیعهد، حاکی از
احترام و اعتمادرضاخان به بهایی ها و میزان نفوذ آنان در دستگاه دولتی است (خاطرات
ارتشبد سابق حسین فردوست ،موسسه ی مطالعات و پژوهش های سیاسی، 1385، ج 1، ص 57- 59)
13. زاهدانی، ص 238
14. یکی از طرفداران سرسخت باب، دختری به نام قرةالعین بود که از
پیشگامان امر بی حجابی در ایران به شمار میرود. هم چنین آزادی معاشرت میان زنان و
مردان یکی از اعتقادات بهاییان است (باب 15 از واحد چهارم کتاب بیان)
15. در احکام بهاییان درباره ی تشکیل بیت العدل آمده است: «خداوند
بر هر شهری نوشته است که باید در آن شهر بیت العدلی تشکیل دهند و نفوس بر عدد
بهاء» در آن اجتماع کنند و اگر تعداد آنها از این اندازه بیشتر باشد، باکی نخواهد
بود. آنها باید خود را چنین ببینند که گویا در محضر خدای علی اعلی وارد شدهاند و
کسی را که دیده نمیشود، ببینند. برای آنها سزاوار است که امناء ... برای هر کسی
که روی زمین است، باشند و چنان چه در امور خودشان مشورت میکنند، در امور بندگان
نیز برای خدا مشورت کنند (افراسیابی، ص 471)
16. در مورد بهایی بودن هویدا، بهترین و گویاترین سند، نامهای است
با امضای اسکندر که در مهر ماه 1343 به وسیلهی پست برای اکثر مقامات دولتی آن
زمان ارسال شد که به افشای سوابق او میپردازد (خاطرات فردوست ج 2، ص 277-375) دو
سند دیگر که بهایی بودن هویدا را تایید میکند، نامهی یکی از سران جامعهی بهاییت
به نام قاسم اشرافی به هویدا و دیگری گزارش ساواک از جلسهی بهاییان ناحیه ی 2
شیراز به تاریخ 19/5/1350 است. (همان جا، ص 385-384)
17. عبدالله شهبازی، جستارهایی از تاریخ معاصر ایران، موسسهی
مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1385، ص455
18. خاطرات فردوست، ج 1، ص 375-374
19. زاهدانی، ص 249
بهائیت و اسرائیل

تألیف: محمود قوچانی
همسر شوقی افندی (رهبر بهائیان) در دیدار با بن گوریون نخست وزیر اسرائیل می گوید: "...ما به اینجا (اسرائیل) تعلق داریم ...من ترجیح می دهم که جوانترینِ ادیان در یکی از تازه ترین کشورهای جهان نشو ونما نماید و در حقیقت باید گفت آینده ما چون حلقات زنجیر به هم پیوسته است."
وقتی در باره ارتباط تنگاتنگ بهائیت و اسرائیل با بعضی از مبلغان بهائی به گفتگو بپردازید واز آنها در این زمینه توضیح بخواهیدباید خود را آماده کنید تا ابتدا شرح مبسوطی در باره اتهامات وارده به بهائیان و خطابه غرائی در مظلومیت آنان بشنوید و در آخر اگر خیلی اصرار در شنیدن پاسخ سوال خود داشته باشید چند کلمه ای بشنوید که:همه این حرف ها دروغ است.رهبران بهایی وقتی به فلسطین رفتند که هنوز دولت اسرائیل تشکیل نشده بود و ما هیچ ارتباطی با اسرائیل جز اینکه مزار رهبرانمان در آنجاست نداریم واین ها تهمت هائی است که یکصد و شصت سال است بر ما زده می شود و سپس از این قبیل سخنان توسط مبلغ مذکور آنقدر زده می شود که تصمیم می یرید بر این همه مظلومیت چند قطره اشک بر چهره بفشانید تا شریک غم آنان باشید...
اما مدتی بعد در حالیکه هنوز از تالمات دوست بهایی خود غمگین هستید از اتفاق به پژوهشگرانی که در مورد بهائیت به پژوهش پرداخته اند برخورد می کنید و حقیقت ماجرا را از آنان هم جویا می شوید. در این هنگام تبسمی در چهره آنان پدیدار می گردد ...
با خود می گوئید معنای این تبسم چیست باید آنها هم چون شما چند قطره اشکی بر مظلومیت بهائیان در این تهمتی که بر ایشان وارد شده بر چهره بفشانند تبسم چه معنا دارد؟ دوست پژوهشگر تان که بر اثر تجربه از چهره به اندیشه باطنی شما تا اندازه ای پی برده است شما را زیاد منتظر نمی گذارد و می گوید: گذشته ها را باید جداگانه بحث کنیم اما بدان که ارتباط بهائیت و دولت اسرائیل،ارتباط دو عضو در یک پیکر است که بدون یکدیگر نمی توانند به حیات خود ادامه دهند و این دو دست در دست هم آینده خویش را به پیش می برند تا جهان را در تصرف خود در آورند...
از
تعجب نزدیک است شاخ در آورید جسورانه سخن اورا قطع می کنیدو طلبکارانه مطالبه سند
می کنید.پژوهشگر که گوئی از این صحنه ها بسیار دیده است به شما حق می دهدو با آرامش
دو عبارت از کتاب های خود بهائیان برای شما می خواند که پرده از واقعیت امر بر می
دارد و همه حقیقت پنهان را آشکار می کند: شوقی افندی آخرین رهبر بهایی همسری دارد
انگلیسی بنام روحیه ماکسول که بهائیان به او حضرت حرم می گویند.او دیداری دارد با
بن گوریون(رئیس جمهور وقت اسرائیل)که
در آن دیدار پرده از این موضوع بر داشته است:
متن
اصلی به نقل از مجله اخبار امری سال 1340 شماره دی ماه صفحه 601: "چنانچه
فرضا نفس استقرار مرکز جهانی بهائی در کشور یهودی نژاد اسرائیل امری به ظاهر لغو تلقی
گردد برعکس خانم ربانی (روحیه ماکسول) بدون اندک تردید و با نهایت تاکید اظهار می
دارد که ما به اینجا (اسرائیل) تعلق داریم اگر قرار باشد قائل به تمیز و امتیاز هم
شد من ترجیح می دهم که جوانترینِ ادیان در یکی از تازه ترین کشورهای جهان نشو ونما
نماید و در حقیقت باید گفت آینده ما چون حلقات زنجیر به هم پیوسته است."!!
باور نمی کنی .دوباره و چند باره می خوانی:جوان ترین دین در جوان ترین کشور!ارتباط آنها با یکدیگر همچون حلقه های یک زنجیر!رشد و نمو آنها در کنار هم و با مشارکت هم و با همدلی و همکاری هم...!!
پژوهشگر به فراست بر آمده از تجریه حالت مرا در می یابدزیرا امثال مرا که ازپیش مبلغان بهایی بر گشته ایم را فراوان دیده است .می گوید کافی است یا باز هم برایت سند دیگری ارائه کنم!
سکوت می کنم و او سکوت را نشانه رضایت گرفته و سخاوتمندانه گوشه ای دیگر از نتیجه سالها تحقیقش را به رایگان در اختیارم می گذارد :مصداق وعده ی الهی به ابنا خلیل و وراث کلیم ظاهر و باهر و دولت اسرئیل در ارض اقدس مستقر و بروابط متینه بمرکز بین المللی جامعه بهایی مرتبط و باستقلال و اصالت آئین الهی مقر و معترف و بثبت عقد نامه بهائی و معافیت کافه موقوفات امریه در مرجع عکا و جبل کرمل و لوازم ضروریه بنای بنیان مقام اعلی از رسوم دولت و اقرار برسمیت ایام تسعه متبرکه محرمه موفق و موید.
شوقی " توقیعات مبارکه 102-109 بدیع ص 290
راز تبسمش را در می یابم و بر سادگی خود که فریب مظلوم نمایی های ان مبلغ را خورده بودم و اشکی هم فشانده بودم تاسف می خورم و سراغ آن مبلغ می شتابم تا بر بازیگری و دروغ پراکنی که بر امثال من رواداشته است هشداری دهم و نصیحتی کنم که عمر دروغ و ریا کوتاه است و روز حساب نزدیک...
او هم که حالت مرا دگرگونه یافت و به تجربه دریافت دستش رو شده است از گفتگو امتناع کرد و با چند دشنام بهایی ستیزی بر من فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت تا ساده دیگری را به چنگ آورد و قطراتی از اشک بر چهره او روان سازد...!
منبع: وبلاگ بررسی و نقد بهائیت، پست پنجم
تألیف: محمود قوچانی
روی سخن من با کسانی است که بهاییت را به عنوان حقیقت مطلق زندگی خود قبول کرده اند. عزیزان من: من نه از کسی حقوق میگیرم و نه کسی منرا مجبور کرده است و نه تعصب خاصی روی دین خاصی دارم. من مطمئنم که تحقیقاتم در زمینه ادیان و تفکرات مختلف مردم جهان در این زمان و نیز در تاریخ چند هزار ساله دنیا از همه شما بیشتر بوده و خشبختانه تکیه زیادی بر بیطرفی در کشف حقیقت یا همان تحری حقیقت داشته ام. من در چند روز اولی که وارد تحقیق در بهائیت شدم و سایتهای شما را دیدم و در تالارهای گفتمانتان به مباحثه پرداختم و چند مطلب کوتاه را خالصانه برایتان نوشتم ...
...حد اقل 100 شبهه اساسی که وجود هر کدام از آنها در یک تفکر نشانه تناقض یا عقب ماندگی و یا لا اقل اشتباه مکرر آن نویسنده یا متفکر است بطور مستقیم یا غیر مستقیم در مقالاتم آوردم و تا کنون جز تعدادی نامه پر از فحش یا تلفن تهدید آمیز یا چند خط پاسخهای مغرورانه از کسی جوابی دریافت نکرده ام. اگر واقعا شما حقیقت را میگویید چرا از دانستن عقاید دیگران میترسید؟ چرا هیچوقت یک بهائی در عالم خلقت پیدا نشده که بخواهد با مخالفینش به مناظره بنشیند و جمع زیادی بیطرف هم مناظره آنها را ببینند؟ چرا آنهمه مانع روانی جلوی راه کسانیکه بهر دلیلی از شما خارج میشوند میگذارند مثل چاپ عکسش در روزنامه ها و طرد روحانی و اینکه کسی از بهاییها حق حرف زدن با او را ندارد؟ و چرا برای هر چیز یک توجیه میسازید و هر وقت کذب آن توجیه ثابت شد توجیه دیگری می آورید؟ اگر حقیقت بود که جواب نداشت که بخواهید بعد زیر آن بزنید و یک جواب دیگر که هیچ ربطی به قبلی ندارد بیاورید! مگر در مورد محمد ابن حسن عسن عسکری اول نگفتید همان حضرت اعلی (علیمحمد باب) است و بعد که در کتاب خودتان چند مورد نشان دادم که علیمحمد خودش به وجود شخصی به این نام اعتراف کرده حرفتان عوض نشد و نگفتید محمد ابن حسن عسکری از دنیا رفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و بعد که نتوانستید اینرا هم ثابت کنید و من خلاف آنرا ثابت کردم نگفتید اصلا دنیا عوض شده و پیغمبر جدید آمده و همه برنامه هایی که قرار بود انجام شود بهم خورده است!!! مگر در مورد خاتمیت پیغمبر اول نگفتید طبق آیات قرآن این مساله مردود است و آقای باب پیغمبر بعد از حضرت محمد(ص) است و بعد که آیات روشن قرآن را دیدید و انگشت حیرت به دهان گرفتید دوباره به توجیه جدیدی که هر بچه ای به کذب آن واقف است پرداختید و گفتید آری محمد(ص) پیغمبر آخر است اما تا قیامت و قیامت با ظهور باب بوقوع پیوست!
روی صحبتم با مبلغین بهاییت است. شما که از پاسخ دادن به کتب مخالفینتان که به بیان تناقضات کتبتان در 15 جلد کتاب مفصل پرداخته اند میترسید چرا در غرب و شرق عالم بنام اسلام نیرو میگیرید و بعد به آنها میگویید که اسلام نسخ شد؟ چرا خود را دور از سیاست میدانید ولی تا یک ذره حکومتی به شما مایل شد با همه نیرو وارد ارکان آن میشوید؟ چرا خود را دور از جنگ میخوانید در حالیکه میدانید قبل از انقلاب ایران چه تعداد زیادی از بهاییان از افسران ارشد نظام و ساواک بودند و رهبری بهاییان ایران در آن زمان رییس ستاد ارتش انگلستان بود!؟ چرا خود را از شاه جنایتکار ایران جدا میدانید در حالیکه هژبر یزدانی (بهایی صاحب دهها کارخانه اصلی ایران در قبل از انقلاب و پشتوانه مالی گسترش بهاییت در ایران) هر هفته پیامی در یک صفحه کامل روزنامه های آن دوران در تایید کامل وی و تمجید از سیاستهای وی مینوشت و همراهی جامعه بهایی ایران را با سیاستهای او اعلام میداشت؟ چرا خود را پیرو دینی میدانید که موعود اسلام است در حالیکه هیچ جای اسلام وعده به دین جدید نداده بود و هیچ مسلمانی منتظر پیغمبر جدید و کتاب جدید نبود؟ چگونه شخصی را مهدی موعود میدانید که خودش گفته من مهدی موعود مسلمانان نیستم!؟؟
چگونه امام دوازدهم شیعه را علیمحمد باب میدانید در حالیکه شش هزار حدیث از پیغمبر و یازده امام در باب اینکه ایشان محمد ابن حسن عسکری (ع) نام دارند و از ولد حسین ابن علی علیه السلام هستند و فرزند نهم امام حسین علیه السلام هستند در اسلام (شیعه و سنی) نقل شده است؟ بگذریم از اینکه جناب باب خودشان بارها این مطلب را تصریح کرده اند! (اگر واقعا دنبال حقیقتید منبع بخواهید.) و بعد شما چگونه ایشان را صادق میدانید اگر در جایی دیگر خودشان را رابط (باب) و در ارتباط مستقیم با حضرت محمد ابن حسن عسکری (ع) بداند و در جای دیگر خود ایشان باشد و در جای دیگر ….. و در جای دیگر …!؟ عزیزان من: چرا کتابهای خودتان را نمیخوانید؟ چرا نمیپرسید کتاب ایقان در این صد ساله اخیر چند بار توسط رهبرانتان تغییر یافته است. اگر دروغ میگویم چاپ اول و چاپ چهارمش را بیاورید اگر تفاوتهایش کمتر از یکصد مورد بود منرا اعدام کنید. چقدر آیات قرآنی بوده که در چاپ اول که ایقان واقعی است با تحریف از قرآن نقل شده بود و به تدریج تغییر دادند و آیات اصلی را نوشتند! (چون دیگه خیلی تابلو بود). چرا کتابهایی را که در مقالاتم نوشتم (از آقایان علیمحمد باب و حسینعلی بها) به شما نمیدهند؟ چرا تفسیر سوره یوسف را نمیخوانید؟ چرا تفسیر سوره کوثر را نمیخوانید؟ اینها که ردیه نیستند. کتب نوشته آقای علیمحمد باب هستند. مگر میشود کتاب های ایشان را نداشته باشند؟ چرا نمیخوانید. چرا فقط چند صفحه کپی میکنند ولی کتاب کاملش را به شما نمیدهند؟ چرا همه کتابهای ایشان را در کتابخانه منازلتان ندارید؟ مگر چند صد تریلیارد جلد کتاب نوشته اند؟
عزیزان من: این چه حقیقتی است که شما قبول کرده اید. چرا هیچ شباهتی به حقیقت ندارد. نه میشود بفهمیم. نه میشود تحقیق کنیم. نه میشود با مخالفش صحبت کنیم. نه میشود بدنبال چرا هایش برویم. نه میشود شروعش را باور کنیم. نه میشود پایانش را بدانیم. نه اولش و نه آخرش را نمیفهمیم. مگر عصر حجر است که با شما این برخورد را میکنند؟ خدایا چرا شما ها اینقدر بی خیالید؟؟ چرا وقتی یکی از خودتون هم میاد مناظره میکنه و حقیقت رو میفهمه و مسلمون میشه نمی تونید تحملش کنید؟ اینه معنی ترک جمیع تعصبات؟ بابا یکی بیاید جواب من را بده. آخر تا کی باید باور کنید ماست سیاه است یا روز شب است؟ جواب خدا را چه میدهید؟ اصلا کدام خدا!!! جواب حضرت مهدی (ع) را که نشانه های ظهورشان طبق وعده های تمام کتب آسمانی و احادیث روشن اسلامی بسیار نزدیک است را چه میدهید؟ وقتی صدای منادی آسمانی بلند شد که و نام ایشان را با صدایی که همه اهل عالم بشنوند بزبان آورد: محمد ابن الحسن عسکری و با فاصله کوتاهی صدای رسای ایشان که: یا اهل العالم: انا بقیه الله ...
مگر میتوانید به ایشان هم همان جوابی را بدهید که به شما یاد داده اند؟ من دلم برای شما چند هزار بهایی داخل ایران میسوزد که آنروز بدبختترین مردم و سر افکنده ترین گروه خواهید بود. اگر این سوالات جواب منطقی داشت (منطقی که همه مردم جهان میفهمند نه منطقی که خودتان هم با شک میگویید!.. من یک سری از جوابهایی که به مبلغین گفته بودند در پاسخ شبهات میتوانن استفاده کنند دارم که اگر لازم شد می آورم تا خودتان ببینید چه خبر است!) مطمئن باشید نه من مسلمان میشدم و نه یک مسلمان حاضر بود یک روز دیگر هم مسلمان بماند. بابا مردم اگه امام زمان بیاد زمین و زمانشون رو به هم میریزند. مگه میشه میگید اومده و کشتندش و رفته آب هم از آب تکون نخورده. بابا مسلمونا منتظر یک امام زمانی هستند که اولین کاری که می کنه نابودی ظلم و حمله به اسرائیله، نه اونی که میگید اومده رفته تو خود اسرائیل کاخ درست کرده نمایندش هم اولین توصیش به جهانیان این بوده که دولت اسرائیل رو به رسمیت بشناسند!!!) نه اونی که هنوز آمریکا دینش رو قبول نداشت که دولت اسرادیل دین ساختگی ایشون رو دین رسمی در اسرائیل اعلام کنه!!!! بابا چند میلیون تا علامت تعجب باید بذارم اینجا!!!!!!
عزیز من تمام این حرفها مدرک داره ولی
تمام این سوالات یک جواب داره و من حاضرم با نهایت دوستی و برادری کامل برای یکایک
شما عزیزان توضیح بدم.
... اگر هر حرف یا عقیده یا دین که بماند
(بگذریم از اینکه ماندن با ماندوندن فرق دارد!) حقیقت باشد! به نظر شما هفت هشت فرقه دیگری که در زمان تشکیل
بهاییت براه افتادند و خیلیها هم از بهاییت جدا شدند و الآن برای خود تشکیلات و تبلیغات
و محفلها و .... دارند و عضو گیری هم دارند و هزاران فرقه حیوان پرست (از سوسک
پرست گرفته تا موش پرست) و از بت پرستان آفریقا گرفته تا شیطان پرستان آمریکا که
میلیونها طرفدار و پیرو راستین! دارند و حتی گروههای اجتماعی مثل نژادپرستان و رپ
ها و ... که سالیان سال بوده اند و بعضا صدها میلیون عضو دارند و.... اینها هم
حقیقت هستند؟ اگر قرار بود به همین راحتی یک نفر بخواهد خودش را جای بزرگترین
پیغمبر جا بزند که خود من از اون آقا لیاقتم بیشتر بود!
وبلاگ نقد و بررسی بهائیت، پست سوم
