| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
6
|
900
|
87/10/12 (11:02)
|
|
||
|
|
10
|
617
|
90/4/11 (10:08)
|
|
||
|
|
27
|
286
|
91/3/6 (00:11)
|
|
||
|
|
70
|
527
|
91/2/31 (16:43)
|
|
||
|
|
0
|
114
|
91/2/25 (17:04)
|
|
||
|
|
16
|
61
|
91/2/10 (15:25)
|
|
||
|
|
21
|
204
|
91/1/28 (19:51)
|
|
||
|
|
179
|
3284
|
91/1/26 (15:19)
|
|
||
|
|
20
|
216
|
91/1/25 (13:58)
|
|
||
|
|
79
|
486
|
91/1/29 (17:46)
|
|
||
|
|
106
|
770
|
91/1/22 (12:50)
|
|
||
|
|
32
|
622
|
91/1/7 (21:28)
|
|
||
|
|
148
|
1031
|
90/12/29 (01:40)
|
|
||
|
|
101
|
1022
|
90/12/21 (23:58)
|
|
||
|
|
22
|
252
|
90/12/20 (21:12)
|
|
||
|
|
38
|
265
|
90/11/21 (23:39)
|
|
||
|
|
487
|
2737
|
90/10/24 (23:32)
|
|
||
|
|
21
|
168
|
90/10/8 (19:38)
|
|
||
|
|
20
|
261
|
90/9/25 (01:23)
|
|
||
|
|
87
|
880
|
90/9/19 (18:45)
|
|

4- شهید محمد باقر یوسفی
شهید گرانقدر کلیسای ایران در طی چند سال گذشته، برادر عزیز ما محمد باقر یوسفی ملقب به روانبخش بود که در سال ۱۹۶۴ میلادی در شهرستان امیرکلا واقع در استان مازندران چشم بهجهان گشود. برادر روانبخش از کودکی علاقۀ شدیدی به امور روحانی داشت.
در دوران سربازی، روزی بر حسب اتفاق پیام انجیل را بهزبان فارسی از طریق یکی از ایستگاههای رادیویی مسیحی شنید و سخت شیفتۀ محبت و بخششی شد که در مسیحیت یافت میشد. بنابراین با مسئولین آن رادیو تماس گرفت و سؤالات خود را با آنها در میان گذاشت. آنها نیز پس از چندی کشیش مهدی دیباج را به ایشان معرفی کردند که او نیز در استان مازندران زندگی میکرد. برادر روانبخش پس از مدتی تحقیق و مطالعۀ دقیق کتابمقدس، سرانجام قلب خود را به مسیح سپرد و تصمیم گرفت زندگی خود را وقف خدمت به نجاتدهندۀ خویش نماید، و از آنجا که برای کار خدمت اشتیاق فراوان داشت، پس از ازدواج با خانم اختر رحمانیان از ایمانداران مشهد، در کلیسای گرگان مشغول خدمت شد.
برادر روانبخش و همسرشان در همان سالهای اولیه ازدواج با اینکه خود زندگی بسیار سادهای داشتند، در کمال بزرگواری پذیرفتند که در غیاب کشیش دیباج که بهخاطر مسیح در زندان بود، از دو پسر ایشان که در آن زمان ۱۴ و ۱۶ ساله بودند نگهداری کنند. برادر روانبخش پس از مدتی به اتفاق خانواده به شهرستان ساری رفتند و شبانی ایمانداران استان مازندران را بر عهده گرفتند. ایشان در کمال فروتنی به تک تک ایمانداران و حقجویانی که بعضاً در روستاهای دورافتادۀ این استان زندگی میکردند سرکشی مینمودند و به مسائل و مشکلات آنها رسیدگی میکردند.
بارها از طرف مقامات استان مازندران به ایشان اخطار شد که دست از بشارت بردارند و این استان را ترک کنند، اما برادر روانبخش با ایمان به دعوتی که برای رساندن پیام نجات به همشهریانش از طرف خدا داشت، با شجاعت اعلام نمود که هرگز استان زادگاه خود را ترک نخواهد کرد. ایشان علاوه بر خدمت در استان مازندران، برای ایمانداران ایرانی مقیم کشورهای همسایه نیز بار داشت و در جریان سفری به پاکستان از او دعوت شد بهطور تمام وقت در آنجا خدمت کند.
برادر روانبخش روز بیست و هشتم سپتامبر سال ۱۹۹۶ حوالی ساعت ۶ صبح به قصد دعا از منزل خارج شد. غروب همان روز به خانوادۀ ایشان خبر دادند که جسد او را در حالیکه در جنگلهای حومۀ ساری از درختی آویزان بود پیدا کردهاند. اگرچه مقامات کوشیدند شهادت برادر روانبخش را خودکشی جلوه دهند، با توجه به تهدیداتی که پیشتر علیه ایشان شده بود کمتر تردیدی باقی است که ایشان نیز همچون سایر شهدای کلیسای ایران بهخاطر استقامت در ایمان مسیحی قربانی ددمنشی افرادی کوردل شدند. برادر روانبخش به هنگام شهادت تنها ۳۲ سال داشتند.
راهشان پر رهرو باد



بههمین مناسبت، بخش "شخصیت مسیحی" این شماره و شمارۀ آینده را به مروری اجمالی بر زندگی و افکار این دلیرمردان ایمان اختصاص دادهایم. باشد که پایمردی و ایستادگیشان الگویی باشد برای هر یک از ما.
تا آنجا که من اطلاع دارم، کلیسای ایران از آغاز انقلاب تاکنون هفت تن از رهبران خود را تقدیم خداوند کرده است. البته تردیدی نیست که در این مدت، هم در ایران و هم در افغانستان، شهدای گمنامی نیز بودهاند که شرححال دلاوریهایشان را کسی به ثبت نرسانده است. ارزش فداکاری این عزیزان در نظر خدا بههیچ وجه کمتر از شهدای شناختهشدۀ کلیسا نیست، و آنان بیگمان پاداشی عظیم نزد خدا خواهند داشت.
بررسی تاریخچۀ زندگی هر یک از این عزیزان براستی موضوع سلسله مقالاتی جداگانه است، اما بهعلت محدودیت جا این شماره را به شهیدانی که دقیقاً ده سال پیش جان خود را تقدیم خداوند کردند، اختصاص دادهایم و در شمارۀ آینده به زندگی و افکار مابقی شهدای گرانقدر کلیسای ایران خواهیم پرداخت.
بنده این افتخار را داشتهام که از دوران کودکی با چهار تن از این شهدا کمابیش بزرگ شدهام. از این چهار تن، اولی پدرم مهدی دیباج است که در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۱۳ برابر با ۵ آگوست سال ۱۹۳۴ در شهر اصفهان بهدنیا آمد. ایشان از کودکی علاقۀ عجیبی به شناخت خدا داشت. در سن ۳سالگی خوابی از عیسی مسیح دید و بدین ترتیب اشتیاق شدیدی به شناخت مسیح در دلش پدید آمد. در ۱۴ سالگی، روزی برای عیادت از یکی از بستگان خود به بیمارستان مسیحی اصفهان رفت و در آنجا یکی از کارکنان جزوهای از کتابمقدس به او هدیه داد. پدرم این جزوه را بهدقت مطالعه کرد و سرانجام پس از تحقیق و بررسی فراوان در سال ۱۹۴۷ در کلیسای اسقفی حضرت لوقای اصفهان رسماً از گناهان خود توبه نموده، عیسی مسیح را بهعنوان نجاتدهندۀ خود پذیرفت. اما وقتی جدی بودن ایمان او بر خانوادهاش روشن شد، او را از خانه اخراج کردند. بنابراین پدرم به تهران رفت و در منزل یکی از مسیحیان آنجا پناه گرفت.
پس از چندی در یک کتابفروشی مسیحی مشغول کار شد و با شور و اشتیاق فراوان بهپخش کلام خدا و صید جانها پرداخت. مدتی بعد به پیشنهاد رهبران وقت کلیسای انجیلی، جهت فراگیری الهیات مسیحی عازم بیروت شد و سپس برای گذراندن دورههای تکمیلی به کشورهای هندوستان و سوئیس سفر کرد. ایشان بهمدت دو سال نیز در افغانستان خدمت کرد و در این مدت علاوه بر ترجمۀ انجیل مرقس تحت عنوان "خوشخبری برای همه"، برنامههای رادیویی مسیحی نیز تهیه میکرد که تا سالها با صدای خود ایشان از طریق "رادیو ندای مسیح" پخش میشد.
پدرم پس از بازگشت به ایران، در سن ۳۷ سالگی ازدواج کرد و خداوند به ایشان ۴ فرزند بخشید. از آنجا که به زبان انگلیسی تسلط کافی داشت، بهعنوان استاد زبان انگلیسی در دانشکدۀ فنی بابل در استان مازندران مشغول تدریس شد، اما کمی بعد از این مقام استعفا داد تا بهطور تماموقت در ترجمۀ تفسیری کتابمقدس همکاری داشته باشد. او در این مدت کتب روحانی مفیدی نیز بهزبان فارسی ترجمه کرد، که کتابمقدس مصوّر برای کودکان از جمله آنها است.
از آنجا که پیشرفت در امور روحانی همیشه با افزایش حملات شیطان همراه است، بهزودی آزمایشات آغاز شد و پدرم در سال ۱۹۸۵ به اتهامات مختلف روانۀ زندان گردید. ایشان بهتدریج از تمام اتهامات تبرئه شد، اما بهخاطر پافشاری در ایمان مسیحی خود و عدم انکار مسیح، در سال ۱۹۹۳ برای محاکمه به دادگاه ساری احظار شد. ایشان در جلسه دادگاه دفاعیه معروف خود را ارائه داد که در روزنامه تایمز لندن نیز به چاپ رسید و باعث برکت بسیاری از مسیحیان جهان شد. اما دادگاه او را مجرم شناخته شد و به اتهام ارتداد به مرگ محکوم نمود. در واکنش به این حکم اعدام، اسقف هایک هوسپیان که در آن زمان رهبری کلیساهای جماعت ربانی ایران را برعهده داشت، محافل جهانی را از این امر باخبر ساخت و مدت کوتاهی بعد، مقامات حکومت تحت فشارهای بینالمللی پدرم را بدون هیچ توضیحی آزاد کردند. بدین ترتیب ایشان در ژانویه سال ۱۹۹۴، پس از ۹ سال و ۲۷ روز اسارت از زندان آزاد شدند.
پدرم در مدت ۵ ماه و ۹ روزی که با ما بودند، از طریق درمیان گذاشتن تجربیات روحانی دوران زندان و نیز ضبط شهادت زندگیشان بر نوار کاست، باعث برکت بسیاری شدند. یکی از اهداف ایشان این بود به کشورهای همسایه نظیر پاکستان و مخصوصاً افغانستان سفر کنند و خداوند را در آنجا خدمت نمایند. به همین دلیل نیز مدت کوتاهی قبل از شهادتشان ویزای کشور افغانستان را گرفتند و برای رفتن به آنجا آماده میشدند.
مهدی دیباج در روز ۲۴ ژوئن ۱۹۹۴، هنگامی که از باغ کلیسا واقع در زیبا دشت کرج برای شرکت در جشن تولد دخترشان فرشته عازم منزل بود، توسط متعصبینی خدانشناس ربوده شد. آنها ایشان را با اتومبیل به جنگلهای حومۀ تهران بردند و در کمال بیرحمی با ضربات چاقو بهقتل رساندند.
او همیشه در نهایت سادگی و قناعت زندگی میکرد و پیوسته خدا را بهخاطر اینکه این افتخار را به او داده که در راه خداوند خود زحمت ببیند، شکر میکرد. آخرین موعظهای نیز که چند روز قبل از شهادتشان در کلیسای جماعت ربانی مرکز در تهران ایراد کردند، در مورد شکرگزاری بود.
عیسی مسیح میفرماید شبان نیکو جان خود را در راه گوسفندانش مینهد (یوحنا ۱۰:۱۱)، و اسقف هایک هوسپیان به پیروی از شبان اعظمش عیسی مسیح، چنین شبانی بود. ایشان در ۵ ژانویه سال ۱۹۴۵ در خانوادهای ارمنی در تهران متولد شد. او که از کودکی مشکلاتی چون فقر، مصیبت، بیماری مادر و جدایی والدین را تجربه کرده بود و در نوجوانی غرق در گناه بود، ولی با شنیدن مژدۀ انجیل از زبان کشیش لئون هایراپطیان با مسیح آشنا شد و در سال ۱۹۵۸میلادی در منزل برادر سِت یقنظر قلب خود را به مسیح سپرد.
او چنان برای گسترش پیام انجیل و صید جانهای گمشده اشتیاق داشت که بلافاصله پس از اتمام دوران دبیرستان، در سن ۱۸ سالگی وارد کار خدمت خدا شد. ایشان در دوران خدمت سربازی در شهر گنبدکاووس، جلسات عبادتی در منزل خود ترتیب میداد و به تعلیم و موعظه میپرداخت. چندی نگذشت که از او دعوت شد شبانی کلیساهای مجیدیه و نارمک در تهران را بر عهده بگیرد(شهید مهدی دیباج به زبان فرزندش)
راهشان پر روهرو باد
با سلام به همه دوستانی که در این بحث شرکت داشتند. مطالب را بسیار اجمالی مرور کردم تا حدودی دریافت کردم و چند مطلب دارم:
دانستن این مسائل آیا صرف اطلاع تاریخی است؟ یا می تواند برای ما مفید باشد؟ پس باید نوع نگاه به گونه ای بچرخد که از آن فایده ببریم!
من این گونه فایده هایی جمع می کنم:
دین حضرت مسیح معروف به محبت است! با نگاهی اجمالی به این مطالب می بینیم که خیلی از این فجایع به بهانه این دین رخ داده! ( من اینها را مرتبط به حضرت مسیح نمی دانم! )فقط این سوال را دارم : که چگونه چنین فرهنگی ادعای صلح و محبت و رافت و ... دارد؟
این فرهنگ خود را به مسیح (ع) وصله پینه می کند و از این طریق برای خود وجهه محبت می سازد و دیگران را متهم به خشونت می کند ، در حالی که نه مسیح یک پارچه محبت است ! (که اصلا چنین چیزی امکان ندارد ، انسان ها در دوسته هستند و محبت در مقابل همه یعنی اجازه دادن به اینکه سرت را ببرند) و نه این اهالی ادعا بویی از محبت برده اند!!
چطور در دنیا این قدر راحت حقایق وارونه می شود و دروغ هایی چنین شرم آور حقیقت می شود؟

بهرام ویلیام دهقانی
بهرام ویلیام دهقانی تفتی پسر اسقف دهقانی در ۲۲ سپتامبر سال ۱۹۵۵ در بیمارستان مسیحی اصفهان متولد شد. دوران کودکی را در اصفهان گذراند و در مدرسۀ ابتدایی که بهنام جدّش دکتر کار تأسیس شده بود درس خواند. هوش و ذکاوت سرشارش بهحدی بود که معلمانش از پاسخ به سؤالات او درمیماندند و از نبوغ چنین کودکی خردسال در حیرت میشدند.
بنابراین والدینش با اینکه ترجیح میدادند پسرشان در ایران تحصیل کند، بهزودی بنا بهاصرار دوستان و آشنایان وی را به انگلستان فرستادند تا استعدادهایش، بهویژه در زمینۀ موسیقی، به یُمنِ امکانات آموزشی آنجا به بهترین وجه شکوفا گردد. بدین ترتیب بهرام در سال ۱۹۶۸ در سن دوازده سالگی راهی انگلیس شد و در مدرسهای شبانهروزی به تحصیل پرداخت. در آنجا نیز پیشرفتش چشمگیر بود و بهزودی موفق به دریافت بورسیهای شد که مخصوص دانشآموزان فوقالعاده باهوش بود.
بهرام پس از پایان تحصیلات مقدماتی، در سال ۱۹۷۳ در یکی از کالجهای معروف دانشگاه آکسفورد پذیرفته شد و پس از سه سال به اخذ مدرک لیسانس در رشتههای سیاست، فلسفه و اقتصاد نائل گردید. سپس جهت تکمیل تحصیلات خود به امریکا رفت و در سال ۱۹۷۸ با مدرک فوقلیسانس در رشته اقتصاد از دانشگاه جورج واشنگتن فارغالتحصیل شد. در آن ایام ایران در تب و تاب انقلاب بود و بهرام جوان که احساس میکرد تحولی نوین در وطنش در حال شکلگیری است، مشتاق بود هر چه زودتر به ایران بازگردد تا از نزدیک شاهد وقایع باشد.
به همین جهت برغم توصیۀ پدر که او را تشویق میکرد دورۀ دکترا را نیز به پایان برساند، در تابستان سال ۱۹۷۸ به ایران بازگشت و در کالج دخترانۀ دماوند واقع در شمال تهران بهتدریس اقتصاد و ادبیات نمایشی مشغول شد. بهرام میخواست از این طریق خدمت سربازی خود را نیز انجام دهد. او علاوه بر تدریس، بهطور نیمهوقت بهعنوان مترجم برای خبرگزاری NBC نیز کار میکرد. در ژانویۀ سال ۱۹۸۰ لازم شد که بهرام بهمدت دو روز به انگلیس سفر کند.
بنابراین مطابق مقررات آن دوران گذرنامه خود را ۵ روز قبل از پرواز به مقامات دولتی تحویل داد تا روز پرواز آن را در فرودگاه بازپس بگیرد. اما در فرودگاه به او گفته شد که اسمش در "لیست سیاه" است و اجازۀ خروج از کشور را ندارد. بهرام که برای چنین ممانعتی هیچگونه دلیلی سراغ نداشت، از اینکه گروهی آزادی او را سلب کردهاند سخت آزردهخاطر شد و کوشید با مراجعه به دستگاههای دولتی، علت توقیف گذرنامهاش را جویا شود. اما پاسخی نمییافت. تنها به او گفته شد که گرۀ کار در اصفهان است. وقتی به اصفهان مراجعه کرد، به او گفتند:
"با خودت مشکلی نداریم، اما پدرت دردسر ایجاد میکند. به او بگو اموال کلیسا را به ما تحویل بدهد." بهرام به این ناعدالتی اعتراض کرد، اما به او گفتند: "مواظب باش! خودت هم ممکن است دستگیر شوی!" چنین ناعدالتی باعث شد اندوهی عظیم بر دل بهرام که عاشق خدمت به کشورش بود سنگینی کند، اما بهواسطۀ شخصیت آرام و امیدواری که داشت خم به ابرو نیاورد و متانت و آرامش همیشگی خود را حفظ کرد.
چندی بعد، از مسافرت او به انگلیس جهت شرکت در مراسم ازدواج خواهرش نیز جلوگیری شد، اما بهرام کماکان با احساس مسئولیت به تدریس در کالج ادامه داد. چند هفته بعد، روز ۶ می سال۱۹۸۰، درحالیکه بهرام از تدریس در کالج دماوند بازمیگشت، چند نفر اتومبیلش را متوقف کرده، او را به یکی از خیابانهای خلوت حوالی زندان تهران بردند و سپس ناجوانمردانه وی را در اتومبیل خودش بهضرب گلوله از پای درآوردند.
اینکه قاتلین بهرام در آن فاصله به او چه گفتند یا از او چه خواستند، نمیدانیم. همینقدر میدانیم که بهرام هیچگاه ایمان مسیحی خود را انکار نکرد و برضد پدرش نیز سخنی نگفت. دعایی که اسقف دهقانی بهمناسبت قتل بهرام در طلب آمرزش برای قاتلین پسرش نوشته است، یکی از تکاندهندهترین دعاها بهزبان فارسی است و حکایت از عمق محبت و بخشش مسیحی دارد.
بهرام دهقانی تفتی جوانترین شهید شناختهشدۀ کلیسای ایران است. بااینحال بیتردید از بین مسیحیان فارسیزبان شهدای دیگری نیز بودهاند که کمتر کسی داستان زندگیشان را میداند. تمامی این عزیزان به جمع کثیر بیشمارْ شهدایی پیوستهاند که از آن زمان که مسیح فرمود "به آنان که پیرو اویند جفا خواهند رساند"، در راه منجیشان از جان خود گذشتهاند.
آری، مسیح هیچگاه یک زندگی آسوده و بیدغدغه به پیروان خود وعده نداد، و اینطور نیست که با مسیحی شدن تمام مشکلات به یکباره از میان برداشته شود. برعکس، دنیا از مسیحیان راستین نفرت خواهد داشت، چون از نور و راستی متنفر است. بههمین خاطر است که تاریخ کلیسا سراسر پر است از زحمات و جفاهایی که مسیحیان بهخاطر وفادار ماندن به مسیح متحمل شدهاند.
اما خبر خوش این است که عیسای مسیح این وعده را نیز به ما داده که در مشکلات و سختیها همراه ما خواهد بود و هرگز رهایمان نخواهد کرد. باشد که ما نیز با الگو گرفتن از پایمردی این مردان ایمان، آماده باشیم با دلیری به نجاتدهندۀ خود وفادار بمانیم و حتی اگر لازم باشد، در راه او از جان و مال خود نیز بگذریم
شهدای کلیسای فارس زبان ایران
1- کشیش حسین سودمند
کشیش سودمند در تاریخ ۳۰ ژوئن سال ۱۹۵۱ در خانوادهای مذهبی در شهر مشهد چشم بهجهان گشود. در کودکی پدر و مادرش از هم جدا شدند و بنابراین سرپرستی او را مادرش برعهده گرفت. به شهادت خود ایشان، آنچه او را از همان اوان کودکی نسبت به مسیحیت کنجکاو کرد، واقعهای بود که در سن ۷ سالگی برایش اتفاق افتاد.
در نزدیکی شهر ایشان دهکدهای بود که اکثر ساکنان آن را افراد کلیمی و مسیحی تشکیل میدادند. هر بار که اهالی این دهکده برای کشیدن آب به چاهی که در نزدیکی محل سکونت برادر سودمند بود میرفتند، ایشان و دوستان همسن و سالشان بهسوی آنها سنگ پرتاپ میکردند و آنان را نجس میخواندند. یکی از روزها که طبق معمول به سنگاندازی مشغول بودند، برادر سودمند با سنگ سطل یکی از زنان مسیحی را شکست. اما بههنگام فرار پایش به تختهسنگی گیر کرد و محکم به زمین افتاده، بهشدت زخمی شد. ناگاه او آن خانم مسیحی را دید که بهسویش میآید، و بهتصور اینکه عنقریب کتک مفصلی نیز از او خواهد خورد از ترس قالب تهی کرد. اما در کمال حیرت دید که آن زن مسیحی به طرفش آمده، او را در آغوش گرفت و زخم وی را شست و پانسمان کرد. برادر سودمند چنین محبتی را بهعوض نفرت هیچگاه فراموش نکرد، و تصویر بسیار مثبتی از مسیحیان در ذهنش نقش بست.
برادر سودمند دوران سربازی را در شهر اهواز گذراند و ظاهراً پس از مدتی بهشدت بیمار شد. دوستی ارمنی داشت که مرتب به او سرکشی میکرد و جویای حالش بود. برادر سودمند از طریق این دوست مسیحی پیام انجیل را شنید و بدان لبیک گفت. پس از دوران سربازی به مشهد بازگشت، اما وقتی خانوادهاش از ایمان آوردن او باخبر شدند او را از منزل اخراج کردند، بنابراین ایشان به اصفهان رفتند و در بیمارستان مسیحی آنجا مشغول کار شدند.
در نزدیکی بیمارستان، یک مؤسسۀ نابینایان نیز بود که توسط مسیحیان اداره میشد. برادر سودمند هر از گاه از این مؤسسه بازدید میکرد و عاقبت در سن ۲۹ سالگی با یکی از شاگردان نابینای این مؤسسه بهنام دوشیزه مهتاب نوروش که مسیحی بسیار خوبی بود پیوند ازدواج بست، که ثمرۀ آن چهار فرزند بود. برادر سودمند پس از ازدواج کماکان در بیمارستان مسیحی اصفهان مشغول کار بود و همزمان در کلیسای اصفهان نیز خدمت میکرد. اما با آغاز انقلاب و اخراج ایشان از بیمارستان مسیحی اصفهان در سال ۱۹۷۹، بهاتفاق خانواده به مشهد نقل مکان کردند و بهزودی در منزل مسکونی خودشان کلیسایی تأسیس نموده، به بشارت و شبانی ایمانداران آن شهر پرداختند. با گسترش کار خدا در مشهد، رفته رفته بر فشارها نیز افزوده شد و بهزودی کلیسای مشهد تعطیل گردید و برادر سودمند بهمدت یک ماه بازداشت شدند. در این مدت به ایشان اخطار شد که یا ایمان مسیحی خود را ترک کنند و دست از بشارت بردارند، و یا جانشان در خطر خواهد بود.
پس از آنکه موقتاً از زندان آزاد شدند، رهبران کلیسا به ایشان پیشنهاد کردند که بههمراه خانواده از کشور خارج گردند و شبانی کلیسایی را در یونان برعهده بگیرند. اما برادر سودمند در کمال شجاعت اعلام داشتند که خداوند ایشان را برای خدمت در ایران خوانده است و حتی اگر این خدمت متضمن پرداخت بها باشد، ایشان تا به آخر وفادار خواهند ماند. چند هفته بعد از برادر سودمند خواسته شد مجدداً خود را به مقامات قضایی مشهد معرفی کنند. نزدیک دو هفته از ایشان خبری نبود، تا عاقبت در روز سوم دسامبر سال ۱۹۹۰ به خانواده ایشان خبر داده شد که زندانی بهخاطر پافشاری در ایمان مسیحی خود در محوطۀ زندان مشهد بهدار آویخته شده و در مخروبهای در حومۀ شهر مدفون است. برادر سودمند تنها کشیشی است که رسماً از سوی مقامات قضایی حکومت ایران بهخاطر عدم انکار ایمان مسیحی خود اعدام شده است.
روحشان شاد، راهشان پر رهرو باد


کلیسایی که از استخوان مسلمانان
شهر «سدلیک» در کشور چک واقع شده است. در این شهر کلیسایی وجود دارد که مانند دیگر کلیساها یا ساختمان ها از آجر، سنگ، سیمان، چوب و فلز ساخته نشده بلکه از استخوان های مسلمانان ساخته شده است.
گفتنی است در سال ۱۲۱۸ میلادی یعنی حدود 800 سال پیش، رهبر مسیحیان آن زمان یا به اصطلاح پاپ وقت، برای نشان دادن قدرت و غرور خود دستور داد این کلیسا را از استخوان های مسلمانانی که برای ساخت این کلیسا کشته شده بودند، بسازند.
شایان ذکر است در ساخت این کلیسای عجیب، استخوان های بیش از چهل هزار مسلمان به کار رفته است.
نکته جالب اینجاست که با وجود چنین کلیسایی در مهد اروپا که مدعی دفاع از حقوق بشر و آزادی است، مسیحیان می گویند مسلمانان تروریست هستند لذا باید به بهانه مبارزه با تروریسم به کشورهای مختلف اسلامی همچون عراق، افغانستان، پاکستان و غیره حمله پیشدستانه کنیم و به آنان امان ندهیم.
در پایان تنها مطلبی که قابل ذکر است این است که به واقع چه تفاوت فاحشی وجود دارد بینمحبت حضرت عیسی مسیح (ع) که در دین مبین اسلام اوصاف ایشان آمده، با محبتی و آموخته هایی که مسیحیان امروز از کتاب مقدس آموخته اند و آن را اجرا می کنند.
و شما حاج علی این که اجازه تحقیق داده نمیشه رو من قبول ندارم چون تاکنون کتابهای زیادی در مورد هولوکاست و حتی انکار هولوکاست چاپ شده.
در پناه خدای یگانه 
سید محمد عزیز کاری از دست بنده بر نمیاید چون شما هیچ گونه سند و مدرکی را قبول ندارید.خوب بنده چگونه میتوانم به شما اثبات کنم؟
و شما حاج علی این که اجازه تحقیق داده نمیشه رو من قبول ندارم چون تاکنون کتابهای زیادی در مورد هولوکاست و حتی انکار هولوکاست چاپ شده.
در پناه خدای یگانه 
|
|
|
بیش از پنجاه هزار نفر از ساکنان سربرنیتسا روز یکشنبه در پانزدهین سالگرد نسل کشی صرب ها در این شهر، شرکت کردند مراسم دیروز در حالی برگزار شد که چندی پیش یک گور جمعی دیگر متشکل از 775 جسد برجای مانده از نسل کشی صربها کشف شد و این اجساد به خاک سپرده شدند. علاوه بر مقامات عالی رتبه بوسنی و هرزگوین و صربستان، "ایو لترم"نخست وزیر بلژیک که کشورش ریاست دوره ای اتحادیه اروپا را بر عهده دارد و نیز "رجب طیب اردوغان" نخست وزیر ترکیه نیز در این مراسم بزرگداشت شرکت کردند. 15 سال از کشتار مسلمانان بوسنیایی در سربرنیتسا می گذرد. چنین فاجعه ای در اروپا، از زمان پایان جنگ جهانی دوم، بی نظیر است. هنوز بررسی تاریخی و حقوقی کشتار سربرنیتسا ادامه دارد. پرسش های بسیاری بی پاسخ مانده اند. در 11 ژوئیه 1995 نیروهای مسلح صرب وارد شهر سربرنیتسا (در بوسنی و هرزگوین امروزی) شدند.سازمان ملل پیشتر این منطقه را زیر پوشش امنیتی خود قرار داده بود. سربازان صرب بیش از 8 هزار نفر از مسلمانان را، از نوجوان 12 ساله گرفته تا پیرمرد 80 ساله، جدا کردند و به قتل رساندند. نیروهای حافظ صلح سازمان ملل که جمعیتی 40 هزار نفره از مسلمانان، امیدشان به پوشش امنیتی آنان بود، هیچ اقدامی نکردند تا مانع از کشتار بزرگ شوند. حد فاصل صربستان و بوسنی رود درینا است. در سالهای اخیر در دره ی درینا از 275 گورستان جمعی، اجساد 8372 نفر کشف شده است. تا کنون 6557 نفر از آنان شناسایی شده اند. این ارقام نهایی نیستند. بسیارند کسانی از ساکنان منطقه که گم شده اند و تا کنون اثری از آنان به دست نیامده است. "رادوان کارادزیچ" رئیس جمهور سابق و رهبر صربهای بوسنی که حتی بعد از پایان جنگ نیز به فعالیت های سیاسی خود ادامه می داد، به عنوان تئوریسین جنایات سازمان یافته صربهای بوسنی علیه مسلمانان معرفی شده است |
|
|
یوسف گرامی کاری هم از دست ما بر نمی آید که به شما ثابت کنیم
اینقدر فیلم ساختن اینقدر تبلیغ کردن که ما با دست خالی چه جوری به شما ثابت کنیم که هولوکاست دروغی بیش نیست
نمیگم یهودی در جنگ جهانی دوم کشته نشده چرا کشته شده ولی نه به این اندازه و نه به این فاجعه
ظلمی که در طول تاریخ به مسلمانان شده چه از طرف مسیحی ها و چه از طرف یهودی ها قابل قیاس با هیچ مذهبی نیست
هولوکاست مظلوم نمایی و یک توجیه بود برای اشغال فلسطین که یک اهرم فشار و ترس باشه در خاورمیانه که کمک کند به سلطه استعمارگران و غارت ملتهای مسلمان
مدرک:
عکس
خاطرات بازماندگان
اسناد نازی ها
گفته های نویسندگان
از کدام بیارم خوب است؟
با این جمله هم موافقم:


بعد از اینکه اسپانیا دوباره بدست سلیبیان افتاد مردم رو وادار کردن که مصیحی بشن
اما دوباره با فشار پاپ مردم مصیحی شده رو شکنجه و بعد می کشتن در اون زمان اولین پایه های حکومت واتیکان بود و هر مخالفی رو کا داشتن به این دادگاه و بعد از شکنجه می کشتن
بیشترین اعتراضات و کشته شده ها در زمان لوئی دوم و بعد از اعلام مذهب پرتستان که به دلیل دیگی بود و در زمان جانشینش انجام شد
الیزابت خونخوار به تلافی اقدام به قتل عام کاتولیک ها به همین عنوان تفتیش عقاید کرد

من در جواب فقط یک جمله می گویم:
حقیقت را چه ما بپذیریم و چه نپذیریم در جای خود ثابت است و تغییر نخواهد کرد.
فیض خداوند، خدای حقیقی با شما

