userinfo close

  ,

گفتگوی ادیان


iid

تاسیس: 2 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: امیر محمدی - معاونان
- این كلوب به طور مشترک توسط دوستان مسلمان ، زرتشتی ، مسیحی ، یهودی و صابئی مدیریت میشود
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
6
900
87/10/12 (11:02)
10
617
90/4/11 (10:08)
27
286
91/3/6 (00:11)
70
527
91/2/31 (16:43)
0
114
91/2/25 (17:04)
16
61
91/2/10 (15:25)
21
204
91/1/28 (19:51)
179
3284
91/1/26 (15:19)
20
216
91/1/25 (13:58)
79
486
91/1/29 (17:46)
106
770
91/1/22 (12:50)
32
622
91/1/7 (21:28)
148
1031
90/12/29 (01:40)
101
1022
90/12/21 (23:58)
22
252
90/12/20 (21:12)
38
265
90/11/21 (23:39)
487
2737
90/10/24 (23:32)
21
168
90/10/8 (19:38)
20
261
90/9/25 (01:23)
87
880
90/9/19 (18:45)

عنوان بحث

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 00:49 1387/07/3

سیمای محمد (ص)

در این کلوب یک بحث جایش خالی بود و آنهم گفتمانی در باره سیمای محمد (ص) آخرین فرستاده خدا

هر کس تحفه ای دارد به این بحث بیاورد همه دوستان را میهمان اندیشه هایش کرده

در این بحث بنا را بر این میگذاریم شما میخواهید پیامبر اسلام را به غیر مسلمانان بشناسانید

از اخلاقش

از سخنانش

از قرانش

از سلوکش

از همه چیز او بگوئید

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مهتاب مهری , yosan
مهتاب مهری - 16:18 1389/04/20
15
اگه نمیخواین همه نظر بدن بگین تا ما چیزی نگیم. كسایی كه باید نظر بدن شرایطشونو بزنین همین اول. اینجا نظراتو میگن نمیتونین تعیین كنین كه چه جوری بگیم كه شما خوشتون بیاد.پس بگین موافق با نظر شما حرف بزنیم.
مهاجر    , ehsan_red83
مهاجر - 13:31 1389/04/19
14

بعثت در آیینه‌ی نگاه محمد (ص)

در غار حرأ نشسته بود. چشمان را به افقهای دور دوخته بود و با خود می اندیشید. صحرا، تن آفتابسوخته خود را، انگار در خنكای بی رنگ غروب، می شست .

محمد نمی دانست چرا به فكر كودكی خویش افتاده است . پدر را هرگز ندیده بود، اما از مادر چیزهایی به یاد داشت كه از شش سالگی فراتر نمی رفت . بیشتر حلیمه، دایه خود را به یاد می آورد و نیز جد خود عبدالمطلب را. اما، مهربان ترین دایه خویش، صحرا را، پیش از هر كس در خاطر داشت: روزهای تنهایی؛ روزهای چوپانی، با دستهایی كه هنوز بوی كودكی می داد؛ روزهایی كه اندیشه های طولانی در آفرینش آسمان و صحرای گسترده و كوههای برافراشته و شنهای روان و خارهای مغیلان و اندیشیدن در آفریننده آنها یگانه دستاورد تنهایی او بود. آن روزها گاه دل كوچكش بهانه مادر می گرفت . از مادر، شبحی به یاد می آورد كه سخت محتشم بود و بسیار زیبا، در لباسی كه وقار او را همان قدر آشكار می كرد كه تن او را می پوشید. تا به خاطر می آورد، چهره مادر را در هاله ای از غم می دید. بعدها دانست كه مادر، شوی خود را زود از دست داده بود، به همان زودی كه او خود مادر را.

روزهای حمایت جد پدری نیز زیاد نپایید.

از شیرین ترین دوران كودكی آنچه به یاد او می آمد آن نخستین سفر او با عموی بزرگوارش ابوطالب به شام بود و آن ملاقات دیدنی و در یاد ماندنی با قدیس نجران . به خاطر می آورد كه احترامی كه آن پیر مرد بدو می گزارد كمتر از آن نبود كه مادر با جد پدری به او می گذاردند.

نیز نوجوانی خود را به خاطر می آورد كه به اندوختن تجربه در كاروان تجارت عمو بین مكه و شام گذشت . پاكی و بی نیازی و استغنای طبع و صداقت و امانت او در كار چنان بود كه همگنان، او را به نزاهت و امانت می ستودند و در سراسر بطحأ او را محمد امین می خواندند. و این همه سبب علاقه خدیجه به او شد، كه خود جانی پاك داشت و با واگذاری تجارت خویش به او، از سالها پیشتر به نیكی و پاكی و درستی و عصمت و حیا و وفا و مردانگی و هوشمندی او پی برده بود. خدیجه، در بیست و پنج سالگی محمد، با او ازدواج كرد. در حالی كه خود حدود چهل سال داشت .



هنگامی كه از غار پایین می آمد، زیر بار عظیم نبوت و خاتمیت، به جذبه الوهی عشق برخود می لرزید. از این رو وقتی به خانه رسید به خدیجه كه از دیر آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می كنم!

 

محمد همچنان كه بر دهانه غار حرأ نشسته بود به افق می نگریست و خاطرات كودكی و نوجوانی و جوانی خویش را مرور می كرد. به خاطر می آورد كه همیشه از وضع اجتماعی مكه و بت پرستی مردم و مفاسد اخلاقی و فقر و فاقه مستمندان و محرومان كه با خرد و ایمان او سازگار نمی آمد رنج می برده است . او همواره از خود پرسیده بود: آیا راهی نیست؟ با تجربه هایی كه از سفر شام داشت دریافته بود كه به هر كجا رود آسمان همین رنگ است و باید راهی برای نجات جهان بجوید. با خود می گفت: تنها خداست كه راهنماست .

محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود. تبلور آن رنجمایه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسیاری را در بیرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را از گرداب ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حرا به عبادت می گذرانید.

آن شب، شب بیست و هفتم رجب بود. محمد غرق در اندیشه بود كه ناگاه صدایی گیرا و گرم در غار پیچید:

بخوان!

محمد، در هراسی و هم آلود به اطراف نگریست .

صدا دوباره گفت:

بخوان!

این بار محمد با بیم و تردید گفت:

من خواندن نمی دانم .

صدا پاسخ داد:

بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید، آدمی را از لخته خونی آفرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بیاموخت ...

و او هر چه را كه فرشته وحی فرو خوانده بود باز خواند.

هنگامی كه از غار پایین می آمد، زیر بار عظیم نبوت و خاتمیت، به جذبه الوهی عشق برخود می لرزید. از این رو وقتی به خانه رسید به خدیجه كه از دیر آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می كنم!

و چون خدیجه علت را جویا شد، گفت:

آنچه امشب بر من گذشت بیش از طاقت من بود، امشب من به پیامبری خدا برگزیده شدم!

خدیجه كه از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی كه روپوشی پشمی و بلند بر قامت او می پوشانید گفت:

من از مدتها پیش در انتظار چنین روزی بودم، می دانستم كه تو با دیگران بسیار فرق داری، اینك در پیشگاه خدا شهادت می دهم كه تو آخرین رسول خدایی و به تو ایمان می آورم .

پیامبر دست همسرش را كه برای بیعت با او پیش آورده بود به مهربانی فشرد و گلخند زیبایی كه بر چهره همسر زد، امضای ابدیت و شگون ایمان او شد و این نخستین ایمان بود.

پس از آن، علی كه در خانه محمد بود با پیامبر بیعت كرد. او با آنكه هنوز به بلوغ نرسیده بود دست پیش آورد و همچون خدیجه، با پسر عموی خود كه اینك پیامبر خدا شده بود به پیامبری بیعت كرد.



موسوی گرمارودی
عبد خداوند ا ف س ا ن ه  عبد خدا , garakani
13

 

درود .
 
محمد بن عبدالله با مردم بسیار خوش خلق و بسیار كریم و بخشنده
 
بود .
 
دشمنش هند جگرخوار را بدون اینكه عزتش تضییع شود  بخشید و
 
این كرامت همیشه با او بود .
 
جماعت به او احساس نیاز می كرد . در بر و تقوی تعاون می كرد
 
خلاصه اینكه او بهترین عمل كننده ی كلام خدا بود .
 
به پیرویش افتخار می كنم .
 
 
امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 23:41 1388/11/23
12

در باره مهربانی با خلق فرمود

 

از همة مردم سپاسگزارتر آن كس است كه بهتر سپاس مردم را می‌گذارد.(نهج الفصاحه،ح312)

محبوبترین بندگان خدا به نزد وی كسی است كه با بندگان او مهربانتر باشد.(نهج الفصاحه،ح578)

هر كه غمی از غمهای دنیا را از مؤمنی بردارد خدا غمی از غمهای روز قیامت از او بردارد.(نهج‌الفصاحه،ح2756)
امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 03:56 1387/07/3
11

در باره آراستگی ظاهر فرمود:

 

لباس‌های خود را تمیز كنید و موهای خود را كم كنید، مسواك بزنید و آراسته و پاكیزه باشید...(ح337)

اسلام پاكیزه است، شما نیز پاكیزه باشید كه هر كس پاكیزه نیست به بهشت نمی‌رود.(ح612)

خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد، بخشنده است و بخشش را دوست دارد، پاكیزه است و پاكیزگی را دوست دارد.(ح690)

دندان‌ها را تمیز كنید زیرا مایة نظافت است و نظافت باعث ایمان است و ایمان با صاحب خود در بهشت است.(ح1131)

خداوند كثافت و ژولیدگی را دشمن دارد .(نهج‌الفصاحه،ح741)

 

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 03:53 1387/07/3
10

و در باره خویشاوندان فرمود

 

یا علی با خانواده، همسایگان و كلیه معاشران خوش‌خوی باش تا نزد خدا به درجات عالی نایل شوی. .(نهج‌الفصاحه،ص17)

بهترین پولها، پولی است كه انسان برای خانواده خود خرج می‌كند. .(نهج‌الفصاحه،ح339)

زنان امانت خدایند در دست شما...، دربارة آنان از خدا بترسید كه خیراندیشی مرا در حق آنها بپذیرید.(تحف‌العقول-ص36)

وقتی مرد به زن خود نگرد و زنش بدو نگرد، خداوند به دیده رحمت بر آنها می‌نگرد. .(نهج‌الفصاحه،ح621)

ثواب نیكی با خویشاوندان را از همة كارهای نیك زودتر می‌دهند. .(نهج‌الفصاحه،ح600)

نیكی با كسان و مهربانی با خویشان عمرها را دراز و شهرها را آباد و اموال را زیاد می‌كند، اگر چه انجام دهندگان آن بدكاران باشند. .(نهج‌الفصاحه، ح1883)

پیوند خویشان عمر را فزونی دهد و از مرگ بد جلوگیری كند. .(نهج‌الفصاحه،ح1883)

پیوند خویشان مایه فراوانی مالی و محبت كسان و تأخیر اجل است. .(نهج‌الفصاحه،ح1841)


 

 

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 03:51 1387/07/3
9

در باره دعا و نیایش فرمود: 

 

هیچ‌ چیز نزد خدا گرامی‌تر از دعا نیست.(نهج الفصاحه،ح 2400)

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید كه خداوند دعا را از قلب غافل بی‌خبر نمی‌پذیرد.(نهج‌الفصاحه،ح116)

پراجرترین عبادت‌ها آن است كه نهانتر باشد.(نهج‌الفصاحه،ح349)

از همة عبادت‌ها بهتر و پراجرتر آن است كه زودتر از پیش مریض برخیزی.(نهج‌الفصاحه،ح412)

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 03:49 1387/07/3
8

در باره علم آموزی فرمود:

 

فرشتگان بالهای خود را برای طالب علم پهن می‌كنند زیرا از آنچه می‌جوید رضایت دارند.(ح 830)

-         وقتی مرگ طالب علم فرا رسد شهید می‌میرد. (ح 194)

-         دانشمند باش یا دانش‌آموز یا مستمع یا دوستدار علم و پنجمی مباش كه هلاك خواهی شد. (ح 375)

 

-         جستن علم بر هر مسلمانی واجب است و همه چیز حت ماهیان دریا برای جویای علم آمرزش می‌طلبند.(ح 1901)

 

-         جستن علم نزد خدا از نماز و روزه و حج و جهاد در راه خدا عز و جل بهتر است.(ح 1902)

 

-         جستن علم بر هر مسلمانی واجب است و آنكه علم را پیش نااهلان نهد چنان است كه گوهر و مروارید و طلا به گردن گرازان آویزد.(ح1904)

 

-         مركب دانشوران را با خون شهیدان همسنگ كردند اولی سنگین‌تر بود.(ح 3181)

-         كسی را كه علم از او می‌آموزید محترم دارید.(ح 3184)

 

نهج الفصاحه

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 03:46 1387/07/3
7

پیامبر (ص‌) فردی شوخ طبع بود و هیچ حالت خشم و عصبانیت در او دیده نشد. در حدیث آمده است‌: كان بالنبی دعابة‌، یعنی مزاحا. اما این تبسم به معنای قهقهه زدن نبوده بلكه فقط متبسم بود: ما رأیت النبی‌ ضاحكا ما كان الا یتبسم‌.این شوخ طبعی هم خود او را سرحال نگاه می‌داشت و هم مردم را آرام و راضی نگاه می‌داشت‌. آن حضرت به دیگران هم فرصت شوخ طبعی می‌داد، چنان كه یك اعرابی هدیه آورده بود، بعد كه پیامبر استفاده كرد، آمد و پولش را می خواست و می‌گفت‌: پول هدیه ما را بدهید.

پیامبر (ص‌) زندگی اجتماعی و فردی خود را در شكل معمول و حتی خوب آن شكل می‌داد. لباس‌سفید می‌پوشید، عطر می‌زد، موهای سر را شانه می‌كرد و مرتب دندان‌هایش را مسواك می‌كرد. در میان این مسائل‌، عطر زدن برای آن حضرت یك اصل بود. در روایت هست كه در خانه پیامبر، محلی‌بود كه پیامبر همیشه از آنجا خود را عطر می‌زده است‌:

یك جنبه مهم تاریخ زندگی پیامبر(ص‌) رعایت دقیق قوانین الهی و وحیانی است‌. پیامبر تابع قرآن ‌است و به هیچ روی مجاز به تخطی از آنها نیست‌. در این باره‌، بسان قرآن‌، از افراط و تفریط بیزار است و تلاش می‌كند، همان گونه كه به او دستور داده شده تا مستقیم حركت كند «و استقم كما امرت‌» همین رویه را میان مردم هم ترویج كند.

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 03:44 1387/07/3
6

وفرمود (ص):

 خداوند با حیا و بخشنده است ٬ وقتی مردی دست های خود را به سوی او بلند کرد ٬ شرم دارد که آن را خالی و نومید باز گرداند.

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 03:43 1387/07/3
5

فرمود (ص):

نزد خداوند سخنى پذیرفته نمیشود مگر آن كه همراه با عمل باشد , و سخـن و عملى پذیرفته نمـیشـود مگـر آن كه همراه با نیت خالص باشـد .

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 03:42 1387/07/3
4

و فرمود (ص)

- نیك كردار باش و از كار بد بپرهیز ،

 

 ببین میل داری دیگران درباره تو چه بگویند همانطور رفتار كن و از آنچه نمی خواهی درباره تو بگویند بركنار باش.

 

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 03:41 1387/07/3
3

فرمود (ص) :

سركشی آفت شجاعت است ،

 تفاخر آفت شرافت است ،

منت آفت بزرگ واری است ،

خودپسندی آفت زیبایی است ،

دروغ آفت سخن است ،

فراموشی آفت دانش است ،

کم خردی آفت بردباری ،

اسراف آفت بخشش است

و هوس آفت دین است.

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 02:44 1387/07/3
2

جوانی‌ محمد(ص)

 

صداقت‌ و پاكیش‌ زبانزد بود و همگان‌ او را با نام‌ «محمد امین‌»می‌شناختند. قامتی‌ معتدل‌ داشت‌ و نسبت‌ به‌ جوانان‌ دیگر، میانه‌ بالاتر و همه‌اندامش‌ هموار و در یك‌سطح‌ بود. پیكری‌ ورزیده‌، سینه‌ای‌ پهن‌، شانه‌های‌فراخ‌ و مفاصل‌ و استخوان‌بندی‌ درشت‌ داشت‌. رنگ‌ پوستش‌ سپید آمیخته‌ باسرخ‌ بود. موهایش‌ نه‌ كاملاً مجعد بود و نه‌ صاف‌، بلكه‌ چین‌ و شكنی‌ اندك‌داشت‌. دندان‌هایش‌ زیبا و درخشان‌ بود و در یك‌ سطح‌ قرار داشت‌. دارای‌چشمانی‌ سیاه‌ بود و پلك‌هایی‌ پرمژه‌ داشت‌. گام‌ برداشتن‌ او در حالی‌ كه‌ همراه‌با فروتنی‌ بود، تند انجام‌ می‌گرفت‌ و به‌ هنگام‌ راه‌ رفتن‌ اندكی‌ به‌جلو خم‌می‌شد، گویی‌ در نشیب‌ حركت‌ می‌كند. نگاهش‌ متواضعانه‌ بود و به‌زمین‌بیش‌تر می‌نگریست‌ تا به‌ آسمان‌. هركس‌ او را برای‌ نخستین‌ بار می‌دید، تحت‌تأثیر جذبه‌ هیبت‌ و شكوه‌ او قرار می‌گرفت‌. جمال‌ بی‌مانندی‌ داشت‌ كه‌ ازحُسن‌ یوسف‌ پیشی‌ می‌گرفت‌ و خودش‌ می‌گفت‌:

«یوسف‌ خوبرو بود، ولی‌ ملاحت‌ من‌ بیش‌تر است‌».

علی‌(ع) نیز بی‌همتا بودن‌ سیمای‌ محمد(ص) را چنین‌ حكایت‌می‌كند:

«در زیبایی‌ هیچ‌كس‌ را چون‌ او ندیده‌ام‌، نه‌ پیش‌ ازآن‌ حضرت‌ و نه‌ پس‌ ازاو».

هزار جهد بكردم‌ كه‌ سرّ عشق‌ بپوشم‌نبود بر سر آتش‌ مسیرم‌ كه‌ نجوشم‌

به‌ هوش‌ بودم‌ از اول‌ كه‌ دل‌ به‌ كس‌ نسپارم‌شمایل‌ تو بدیدم‌ نه‌ عقل‌ ماند و نه‌ هوشم‌

محمد كه‌ چند ماهی‌ پس‌ از درگذشت‌ پدر پا به‌ گیتی‌ گذاشته‌ بود، به‌ زودی‌در سوگ‌ مادر نشست‌ و آنگاه‌ عبدالمطلب‌، نواده‌ دلبند شش‌ ساله‌ خود را درسایه‌ مهر خود، جای‌ داد، لیكن‌ تند باد عمر جان‌ جدّ را نیز ستاند و به‌ ناچارفرزند عبدالله كه‌ هشت‌ بهار از عمرش‌ می‌گذشت‌، نزد عموی‌ مهربان‌ خود،«عبدالمطلب‌» مأوی‌ گرفت‌ و در كنار فرزندان‌ او، چون‌ علی‌ و جعفر و عقیل‌،دوران‌ پرخاطره‌ كودكی‌ و نوجوانی‌ را طی‌ كرد. وی‌ تنها در یك‌ سفر تجاری‌به‌ شام‌، همراه‌ عمو بود كه‌ در «بُصری‌» ناتمام‌ ماند و با ابوطالب‌ به‌ موطن‌ خودبازگشت‌.

دوران‌ «جوانی‌ محمد(ص)» چنان‌كه‌ بایسته‌ اوست‌، شناخته‌ نیست‌ وآنچه‌ كه‌ مورخان‌ در این‌ زمینه‌ آورده‌اند، اندك‌ و نارساست‌. با وجود این‌،زوایای‌ زیبایی‌ از نشاط‌ در تلاش‌ و فعالیت‌ و جدّیت‌ در یاوری‌ و مساعدت‌ ازاو به‌ یادگار مانده‌ است‌ كه‌ پرتوی‌ از سیمای‌ جوانی‌ او را عیان‌ ساخته‌ وراهنمای‌ جوانان‌ رهپوی‌ او خواهد بود. در این‌ بخش‌، گوشه‌هایی‌ از آن‌ دوران‌به‌ اختصار بیان‌ می‌شود.

 

دوران‌ شبانی‌

آرامش‌ دشت‌ و بادیه‌ برای‌ محمد، از ماندن‌ در میان‌ مشركان‌ و بت‌پرستان‌مكّه‌ پسندیده‌تر بود و او بهترین‌ پیشه‌ را چوپانی‌ می‌دانست‌، لذا بخش‌ زیادی‌ ازسال‌های‌ جوانی‌ را با شبانی‌ سپری‌ كرد و گوسفندان‌ را نگهداری‌ نمود. خلوت‌و تنهایی‌ صحرا، علاوه‌ براین‌ كه‌ برایش‌ دستمایه‌ شكیبایی‌ و بردباری‌ بود،باعث‌ می‌شد كه‌ به‌ درستی‌ در طبیعت‌ بنگرد و به‌ راستی‌ بیندیشد، در تاریكی‌شب‌ نجوا كند و سختی‌ روز را به‌ جان‌ بخرد و سستی‌ و نخوت‌ را به‌ بازوی‌تلاش‌ و هنر صبر به‌ زانو درآورد كه‌ پیروزی‌ در این‌ امتحان‌ شكیبایی‌،فرایندی‌ چون‌ پیشوایی‌ جهان‌ را به‌ او ارزانی‌ می‌داشت‌. آن‌ گونه‌ پیامبران‌ الهی‌با سپری‌ كردن‌ این‌ دوران‌، بر مسند راهنمایی‌ امّت‌ تكیه‌ زدند. محمد(ص)در این‌باره‌ می‌گوید:

«خداوند هیچ‌ پیامبری‌ را مبعوث‌ نفرمود، مگر این‌كه‌ چوپان‌ گوسفندان‌بوده‌است‌».

از ایشان‌ سؤال‌ شد كه‌ آیا شما نیز شبانی‌ كرده‌اید؟ فرمود:

«آری‌! من‌ مدتی‌ شبان‌ گوسفندان‌ اهل‌ مكه‌ در (سرزمین‌) قراریط‌ بوده‌ام‌».

وی‌ همچنین‌ از شبانی‌ گوسفندان‌ خانواده‌ خود در «اجیاد» یاد می‌كند.

مصطفی‌ فرمود خود كه‌ هر نبی‌كرد چوپانیش‌، بَرنا یا صَبی‌

بی‌شُبانی‌ كردن‌ و آن‌ امتحان‌حق‌ ندادش‌ پیشوایی‌ِّ جهان‌

تا شود پیدا وَقار و صبرشان‌كردشان‌ پیش‌ از نبوّت‌ حق‌ شُبان‌

گفت‌ سایل‌ هم‌ تو نیز ای‌ پهلوان‌؟گفت‌ من‌ هم‌ بوده‌ام‌ دَهری‌ شُبان‌

هرچند ابن‌كثیر دوره‌ شبانی‌ محمد(ص) را تا پیش‌ از ازدواج‌ او باخدیجه‌ بیان‌ می‌دارد، لیكن‌ با توجه‌ به‌ گفته‌ ذیل‌، وی‌ تا پیش‌ از بعثت‌ باچوپانی‌ و دشت‌ و بادیه‌ نیز مأنوس‌ بوده‌ است‌. محمد(ص) می‌فرماید:

«خداوند موسی‌ را مبعوث‌ فرمود، درحالی‌كه‌ گوسفندچرانی‌ می‌كرد، داود رامبعوث‌ فرمود و او هم‌ چوپان‌ بود و من‌ هم‌ هنگامی‌ كه‌ به‌ پیامبری‌ مبعوث‌شدم‌، چوپان‌ گوسفندان‌ خانواده‌ خود، در اجیاد بودم‌».

 

ظلم‌ ستیزی‌

عرب‌ جاهل‌، در طول‌ سال‌، چهار ماه‌ رجب‌، ذیقعده‌، ذیحجه‌ و محرم‌ راپاس‌ داشته‌ و در آن‌، جنگ‌ را تحریم‌ می‌كردند تا در این‌ مدت‌ بازارهای‌تجارتی‌ خود را رونق‌ بخشند و به‌ كار و كسب‌ بپردازند و حتی‌ امور عبادی‌خویش‌ را انجام‌ دهند.

در تاریخ‌ عرب‌ عصر جاهلی‌، چهار بار این‌ احترام‌ نقض‌ شد و جنگ‌هایی‌میان‌ بعضی‌ از قبایل‌ عرب‌ صورت‌ گرفت‌ و چون‌ این‌ نبردها در ماه‌های‌ حرام‌واقع‌ می‌شد، نام‌ آن‌ها را جنگ‌ فجار نهادند.

یعقوبی‌ می‌گوید:

«در ماه‌ رجب‌ ـ كه‌ نزد آنان‌ ماه‌ حرام‌ بود و در آن‌، خونریزی‌ نمی‌كردند ـجنگیدند و بدین‌علّت‌ فجار نامیده‌ شد؛ چه‌ در ماه‌ حرام‌، فجوری‌ (گناهی‌بزرگ‌) مرتكب‌ شدند».

در پایان‌ دهه‌ دوم‌ پس‌ از عام‌الفیل‌، فجار چهارم‌، میان‌ دو قبیله‌ متحد قریش‌و كنانه‌ از یك‌ سو و قبیله‌ هوازن‌ از سوی‌ دیگرانجام‌ شد. جنگ‌ در ماه‌ حرام‌شروع‌ شد و در ماه‌ شوال‌ به‌ پایان‌ آمد.

با طولانی‌ شدن‌ فجار چهارم‌، ظلم‌ و تعدّی‌های‌ بسیاری‌ نیز صورت‌می‌گرفت‌ كه‌ ورای‌ انگیزه‌ آغاز آن‌، مقابله‌ با این‌ ستمگری‌ها، سرلوحه‌ مرام‌ هرجوانمردی‌ بود و محمد(ص) كه‌ بیست‌ بهار از عمرش‌ می‌گذشت‌، با این‌روحیه‌ ظلم‌ ستیزی‌ به‌ دفاع‌ می‌پرداخت‌ و از حضور خود، چنین‌ یاد می‌كند؛

«قَدْ حَضَرْتُه‌ُ مَع‌َ عمُوَمتِی‌ وَ رَمَیت‌ُ فیه‌ِ بِاسهُم‌ وَ مزا اُحِب‌ُّ اءِنِّی‌ِ لَم‌ْ اَكُن‌ْ فَعَلْت‌ُ»

«همراه‌ عموهای‌ خویش‌ در آن‌ حاضر شدم‌ و چند تیر هم‌ انداختم‌ و دوست‌هم‌ ندارم‌ كه‌ نكرده‌ باشم‌».

با «پیمان‌ فضول‌»

پس‌ از پایان‌ جنگ‌ فجار، مردی‌ از «بنی‌ زبید» وارد مكه‌ شد و كالایی‌ را به‌«عاص‌بن‌ وائل‌» فروخت‌. عاص‌ كالا را تحویل‌ گرفت‌ و بهای‌ آن‌ را نمی‌داد.مرد زبیدی‌ ناچار بالای‌ كوه‌ رفت‌ و رو به‌ افرادی‌ كه‌ در كنار كعبه‌ نشسته‌ بودند،كرد و فریاد برآورد:

«ای‌ مردان‌ (قریش‌)! به‌ داد ستمدیده‌های‌ دور از طایفه‌ و كسان‌ خویش‌ برسیدكه‌ در داخل‌ شهر مكه‌ كالای‌ او را به‌ ستم‌ می‌برند...»

سخنان‌ دردمندانه‌ او، قبایل‌ قریش‌ را به‌ تحرّك‌ واداشت‌ و با تحریك‌ وپیش‌قدمی‌ «زبیربن‌ عبدالمطلب‌» در خانه‌ «عبداللهبن‌ جدعان‌» گرد هم‌ آمدند وپیمان‌ بستند كه‌ برای‌ یاری‌ ستمدیده‌ و گرفتن‌ حق‌ وی‌ همدستی‌ كنند و اجازه‌ندهند كه‌ در مكه‌ بر احدی‌ ستم‌ شود.

آنگاه‌ به‌ عنوان‌ نخستین‌ اقدام‌، همگی‌ نزد «عاص‌بن‌ وائل‌» آمدند و حق‌زبیدی‌ را از او ستاندند و به‌ صاحبش‌ برگرداندند.

این‌ پیمان‌ به‌ نام‌ «حلف‌ الفضول‌» مشهور شد.

محمد(ص) كه‌ درآن‌ هنگام‌ جوانی‌ بیست‌ساله‌ بود، در این‌ پیمان‌شركت‌ جست‌ و نسبت‌ به‌ حضور خود، افتخار می‌كرد، او درباره‌ جایگاه‌حلف‌الفضول‌ چنین‌ می‌فرمود:

«در سرای‌ عبداللهبن‌ جدعان‌ در پیمانی‌ حضور یافتم‌ كه‌ اگر در اسلام‌ هم‌ به‌مانند آن‌ دعوت‌ می‌شدم‌، اجابت‌ می‌كردم‌ و اسلام‌ جز استحكام‌ چیزی‌ بر آن‌،نیفزوده‌ است‌».

محمد(ص) همواره‌ به‌ این‌ پیمان‌ به‌ دیده‌ احترام‌ می‌نگریست‌ و براصول‌ آن‌، كه‌ دفاع‌ از محرومان‌ و ستمدیدگان‌ و مبارزه‌ با ستمگری‌ بود،اعتقاد داشت‌. او می‌فرمود:

«حاضر نیستم‌ این‌ پیمان‌ را با شتران‌ سرخ‌ مو عوض‌ كنم‌».

 

سفر تجارتی‌

در آستانه‌ حركت‌ كاروان‌ بازرگانی‌ قریش‌ به‌ سوی‌ شام‌، خدیجه‌ بانوی‌پرآوازه‌، شرافتمند و ثروتمند مكه‌ در پی‌ مرد امینی‌ می‌گشت‌ تا سرمایه‌ خودرا برای‌ تجارت‌ بدو بسپارد و به‌ ازای‌ تلاش‌ او، مزدی‌ پرداخت‌ كند.

ابوطالب‌ از این‌ فرصت‌ بهره‌ جست‌ و به‌ محمد، برادرزاده‌ بیست‌ و پنج‌ ساله‌خود، پیشنهاد سفر تجارتی‌ را داد و گفت‌:

«مردم‌ با دارایی‌ خدیجه‌ تجارت‌ می‌كنند».

و آنگاه‌ وی‌ را تشویق‌ نمود تا بدان‌ كار مبادرت‌ ورزد.

خدیجه‌ از گفتگو و پیشنهاد ابوطالب‌ آگاه‌ شد و به‌ سرعت‌ كسی‌ را پی‌محمد(ص) فرستاد و به‌ او گفت‌:

«چیزی‌ كه‌ مرا شیفته‌ تو نموده‌ است‌، همان‌ راستگویی‌، امانت‌داری‌ و اخلاق‌پسندیده‌ تو است‌. من‌ حاضرم‌ دو برابر آنچه‌ به‌ دیگران‌ می‌دادم‌، به‌ تو بدهم‌».

محمد(ص) پیشنهاد سفر تجارتی‌ را پذیرفت‌ و با «میسره‌» ـ غلام‌خدیجه‌ ـ به‌ سمت‌ شام‌ رهسپار شد و در این‌ سفر، چند برابر دیگران‌ سود برد.

فرزند عبدالله، چون‌ به‌ «بُصری‌» رسید، «نُسطور» راهب‌ او را دید و میسره‌را به‌ پیامبری‌ وی‌ مژده‌ داد. غلام‌ خدیجه‌، خود نیز كرامات‌ و ویژگی‌های‌خاصی‌ را از محمد(ص) در طول‌ این‌ سفر مشاهده‌ كرد كه‌ پس‌ از بازگشت‌به‌ مكه‌ تمام‌ جریانات‌ و رخدادها را به‌ خدیجه‌ گزارش‌ داد.

آنگاه‌ خدیجه‌، آنچه‌ را كه‌ از غلام‌ خود، شنیده‌ بود و موارد و خصوصیاتی‌را كه‌ خویش‌ از محمد امین‌ دیده‌ بود، نزد ورقه‌بن‌ نوفل‌ ـ دانای‌ عرب‌ ـ بازگوكرد، او نیز به‌ خدیجه‌ چنین‌ گفت‌:

«اگر این‌ها درست‌ باشد، او پیامبر این‌ امّت‌ است‌».

 

ازدواج‌ با خدیجه‌

برجستگی‌ و فزونی‌ نیكی‌های‌ محمد، دلبستگی‌ خدیجه‌ را بدو شعله‌وركرد و او بی‌درنگ‌ علاقه‌مندی‌ خویش‌ را به‌ ازدواج‌ باوی‌ اظهار داشت‌ و بنابرنقلی‌، خدیجه‌ شخصاً پیشنهاد پیوند را به‌ محمد امین‌ داد و گفت‌:

«... بر اثر خویشی‌ كه‌ میان‌ من‌ و تو برقرار است‌ و آن‌ عظمت‌ و عزّتی‌ كه‌ میان‌قوم‌ خود داری‌ و امانت‌، حسن‌ خلق‌ و راستگویی‌ كه‌ از تو مشهود است‌، بجدّمایلم‌ با تو ازدواج‌ كنم‌».

محمد، این‌ پیشنهاد را با عموهای‌ خود، در میان‌ گذاشت‌ و با ایشان‌مشورت‌ كرد. آنگاه‌ رضایت‌ خود را از این‌ ازدواج‌ اعلام‌ داشت‌.

سرانجام‌ ازدواج‌، دو ماه‌ و بیست‌وپنج‌ روز پس‌ از بازگشت‌ محمد امین‌ ازسفر تجارتی‌ شام‌ صورت‌ گرفت‌ و در یك‌ مجلس‌ با شكوه‌ خطبه‌ عقدخوانده‌ شد و ابوطالب‌ آن‌ را ایراد كرد و چون‌ خطبه‌ به‌ انجام‌ رسید «عمرو بن‌اسد» عموی‌ خدیجه‌ چنین‌ پاسخ‌ گفت‌:

«محمد پسر عبداللهبن‌ عبدالمطلب‌، از خدیجه‌ دختر خویلد خواستگاری‌می‌كند. این‌ خواستگار بزرگوار را نمی‌توان‌ رد كرد».

سن‌ محمد(ص) به‌هنگام‌ ازدواج‌ 25 سال‌ بود و گویا خدیجه‌ نیزنزدیك‌ 40 سال‌ از عمرش‌ می‌گذشت‌.

محمد امین‌ از این‌ پیوند بسیار خرسند بود و همواره‌ جایگاه‌ خدیجه‌ راپاس‌ می‌داشت‌ و از آن‌ سو، بانوی‌ باسعادت‌ مكه‌، یار با وفای‌ او بود و برهه‌ای‌با وی‌ مباهات‌ می‌كرد؛ چراكه‌ خود را در پرتو آن‌ خورشید درخشنده‌می‌یافت‌. خدیجه‌ خود، درباره‌ شوهرش‌ چنین‌ می‌گفت‌:

«اگر تمام‌ نعمت‌های‌ دنیا از آن‌ من‌ باشد و جهان‌ و ملك‌ و قدرتش‌، همواره‌برای‌ من‌ پابرجا باشد، در نظرم‌ با بال‌ پشه‌ای‌ برابری‌ نمی‌كند (بی‌ارزش‌است‌)، آن‌ هنگام‌ كه‌ نگاهم‌ به‌ دیده‌ تو نیفتد».

هركه‌ را دیده‌ بر آن‌ چهره‌ گلگون‌ افتادچون‌ شقایق‌ دلش‌ از داغ‌ تو پرخون‌ افتاد

باد سرگشته‌ در آفاق‌ شب‌ تیره‌ چو ماه‌هركه‌ از دایره‌ مهر تو بیرون‌ افتاد!

عقلم‌ از عشق‌ نه‌ بیهوده‌ به‌ خود سلسله‌ است‌حكم‌ دیوان‌ قضا بود كه‌ مجنون‌ افتاد

بر ره‌ عشق‌، نه‌ من‌ حلقه‌ بگوشم‌ تنهاماه‌ نو نیز، در این‌ حلقه‌ ز گردون‌ افتاد

 

داوری‌ خردمندانه‌

ده‌ سال‌ از ازدواج‌ با خدیجه‌ می‌گذشت‌ و محمد امین‌ 35 ساله‌ بود. طوایف‌قریش‌ برای‌ تجدید بنای‌ كعبه‌ گرد هم‌ آمدند و كار ساختمان‌ را میان‌ خود،قسمت‌ كردند تا آنكه‌ بر سرِ نهادن‌ حجرالاسود در جایگاه‌ خود، كشمكش‌پیش‌ آمد و هر طایفه‌ای‌ می‌خواست‌ افتخار نصب‌ حجرالاسود نصیب‌ وی‌گردد. آنان‌ پیمان‌ خون‌ بستند كه‌ تا پای‌ مرگ‌ بایستند. این‌ نزاع‌، چهار یا پنج‌روز به‌ طول‌ انجامید تا آن‌ كه‌ فردی‌ پیشنهاد كرد كه‌ قریش‌ هركه‌ را نخست‌ ازدر مسجد درآید، میان‌ خود حَكَم‌ قرار دهند و هرچه‌ گفت‌، بپذیرند. همه‌طوایف‌ این‌ پیشنهاد را پذیرفتند.

نخستین‌ كسی‌ كه‌ از در آمد، محمد امین‌ بود. چون‌ او را دیدند، ناگهان‌ همه‌هم‌ صدا، خشنودی‌ خویش‌ را ابراز داشتند و گفتند:

«هَذا الاَْمین‌ُ، رَضینَا، هَذَا مُحَمَّد»        

«این‌ امین‌ است‌، به‌ داوری‌ او تن‌ می‌دهیم‌، این‌ محمد است‌».

چون‌ محمد(ص) از ماجرا آگاه‌ شد، پارچه‌ای‌ را درخواست‌ كرد.سپس‌ خود، حجرالاسود را در میان‌ آن‌ نهاد و فرمود: هر طایفه‌ای‌ یك‌ گوشه‌آن‌ را بگیرد و بلند كند. پس‌ نمایندگان‌ طوایف‌ پیش‌ آمده‌، آن‌ را بلند كردند وبه‌ پای‌ كار رسانیدند. آنگاه‌ محمد امین‌، با دست‌ خود، سنگ‌ را برداشت‌ و درجایگاه‌ خاص‌ آن‌ نهاد و بدین‌سان‌ به‌ ماجرایی‌ كه‌ می‌رفت‌ به‌ خونریزی‌بینجامد، به‌ خوبی‌ پایان‌ داد.

 

در خلوت‌ حرا

محمد امین‌ كه‌ همچون‌ نیاكان‌ پاك‌ سیرت‌ خود، موحد و خداپرست‌ بودو به‌ شدت‌ از بت‌های‌ عرب‌ بیزاری‌ می‌جست‌، در دوران‌ جوانی‌ راهی‌ كوه‌نور می‌شد و همه‌ ساله‌ مدتی‌ را در خلوت‌ غار حرا مأوا می‌گرفت‌ و با خدای‌خویش‌ نجوا می‌كرد و در آنجا به‌ اعتكاف‌ و عبادت‌ مشغول‌ بود.

این‌ كوه‌ در شمال‌ شرقی‌ شهر مكه‌ قرار دارد و در بالاترین‌ نقطه‌، غار حراقرار گرفته‌ است‌. انتهای‌ غار كاملاً به‌سوی‌ كعبه‌ و دهانه‌ آن‌ تقریباً به‌ سمت‌بیت‌المقدس‌ است‌. به‌طوری‌ كه‌ هنگام‌ طلوع‌ تا غروب‌ آفتاب‌، روشن‌ است‌،ولی‌ گرمای‌ سوزان‌ به‌ درون‌ آن‌ راه‌ نمی‌یابد.

علی‌(ع)، برادرزاده‌ كوچك‌ محمد(ص) كه‌ از كودكی‌ در خانه‌ اوجای‌ گرفت‌ و در آغوش‌ او بزرگ‌ شد، در این‌ مورد چنین‌ می‌فرماید:

«لَقَدْ ك ان‌َ یُج اوُر فِی‌ كُل‌ِّ سَنَه‌ٍ بِحَراء فَاَر اه‌ُ وَ لا یَراه‌ُ غَیْری‌ 

«هر سال‌ در حراء خلوت‌ می‌گزید. من‌ او را می‌دیدم‌ و جز من‌ كسی‌ وی‌ رانمی‌دید».    

محمد پس‌ از پایان‌ اعتكاف‌ یك‌ ماهه‌ خود ـ كه‌ گویا در ماه‌ رمضان‌ بوده‌است‌ ـ به‌ مكه‌ باز می‌گشت‌ و به‌ دور كعبه‌ طواف‌ می‌كرد و آنگاه‌ به‌ خانه‌اش‌می‌رفت‌.

در حالات‌ عبادی‌ محمد امین‌(ص) نوشته‌اند، او در دوران‌ جوانی‌حدود ده‌ حج‌ را به‌ جای‌ آورد.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.