userinfo close

  ,

گفتگوی ادیان


iid

تاسیس: 2 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: امیر محمدی - معاونان
- این كلوب به طور مشترک توسط دوستان مسلمان ، زرتشتی ، مسیحی ، یهودی و صابئی مدیریت میشود
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
6
900
87/10/12 (11:02)
10
617
90/4/11 (10:08)
27
286
91/3/6 (00:11)
70
527
91/2/31 (16:43)
0
114
91/2/25 (17:04)
16
61
91/2/10 (15:25)
21
204
91/1/28 (19:51)
179
3284
91/1/26 (15:19)
20
216
91/1/25 (13:58)
79
486
91/1/29 (17:46)
106
770
91/1/22 (12:50)
32
622
91/1/7 (21:28)
148
1031
90/12/29 (01:40)
101
1022
90/12/21 (23:58)
22
252
90/12/20 (21:12)
38
265
90/11/21 (23:39)
487
2737
90/10/24 (23:32)
21
168
90/10/8 (19:38)
20
261
90/9/25 (01:23)
87
880
90/9/19 (18:45)

عنوان بحث

اشراق ر , soleimanrezaie
اشراق ر - 21:49 1386/09/18

برادران شیعه و سنی: میلاد محمد(ص) و وحدت پیروان محمد (ص) ( طلعت بدر علینا)

  میلاد فخر جهان و ختم رسل و شرف زمین و زمان و مایه ی اتحاد مسلمین محمد مصطفی (روحی فداه) مبارک باد

محمد مردی که مردم تنها با اندیشه هایش سر و کار داشته باشند نبود. وی در عین حال که مرد سیاست و جنگ و قدرت بود، معنویت و پارسایی و محبت در او نمایان تر بود. کشمکش های مداوم نظامی و سیاسی یی که زندگی او را در خود غرق کرده بود مانع از آن نمی شد که در چهره ی او آرامش و صفایی را که از یک پیغمبر انتظار دارند به روشنی ببینند.

هیچ مردی (و هیچ پیغمبری) در جامعه ی خویش از او پرنفوذ تر و محبوب تر نبوده است. پس از مرگ، وی همچنان در میان امتش به حیات خویش ادامه داد، و رفتار و گفتارش همواره سرمشق فکر و زندگی پیروانش بود. اکنون نیز پس از قرن ها هنوز "سنت" وی، در کنار قرآن، سرچشمه ی الهام مسلمانان است.

سخنش به الهام می مانست و عقیده اش را القا می کرد، از بحث و جدل و مشاجرات فلسفی و منطقی بیزار بود. در برابر کسانی که با وی به مشاجره بر می خواستند وی تنها به خواندن آیاتی از قرآن اکتفا می کرد و یا عقیده ی خویش را با سبکی ساده و طبیعی می گفت و به جدل نمی پرداخت.

سخنش از سخن قرآن کاملا مشخص بود و هر کسی آن را باز می شناخت. سبک بیانش، بر خلاف قرآن، عادی و عاری از هنرمندی تعبیر و پیچیدگی های فکری و لفظی بود و در عین حال جاذبه ای داشت که پیش ازآن که بر منطق شنونده بگذرد، دلش را می گرفت و در احساسش اثر می گذاشت. بیشتر به فطرت بشری توجه داشت و به بیداری مردم می پرداخت تا دانایی آنان؛ سخنش شنونده را بیشتر از آن که به تفکر فلسفی و منطقی وا دارد، به تامل درونی و وجدانی وا می داشت: ترکت فیکم واعظین: ناطقا و صامتا، الناطق" القرآن، و الصامت: الموت!

شعر را دوست می داشت اما از گفتن آن ابا داشت؛ گویی آن را برای خود ضعفی می شمرد. هرگاه سخن می گفت می کوشید تا سجع و وزن در آن راه نیابد و اگر به تصادف، جمله اش موزون و مسجع می گشت آن را عمدا در هم می ریخت؛ گویی توسل به صنعت و تفنن در الفاظ و عبارات را از صداقت و صمیمیتی که در سخنش می خواست به دور می دانست و خود را و اندیشه ی خود را جدی تر از آن می شمرد که بیانش رنگ فریب و تصنع گیرد و بی نیازتر از آن که بدان فریبندگی شاعرانه دهد.

محمد لحظه ای در کار خویش درنگ نداشت. آنچه را از مردم می خواست ساده و معقول و با فطرت سالم یک انسان هماهنگ بود. مسائل فلسفی پیچیده و گنگی نبود که برای فهمش نیازی به کسب علوم و فلسفه، و یا اندیشه های پیچ در پیچ باشد. سعادت انسان و نجات و کمال یک جامعه نیز به همین اصول فطری ساده و معقول بسته است: تنها الله را بپرستید، در برابر هیچ کس و هیچ چیز تسلیم نشوید، به یکدیگر خیانت نورزید، دخترانتان را از ترس ننگ یا فقر نکشید، بیهوده به روی هم شمشیر نکشید، به سخنان شاعرانتان که با سخنان گیرایی گروهی را به غرض لکه دار می سازند و گروهی را در ستایش به دروغ عزت و پاکی و نیکی می بخشند و نفوس را با خیالات واهی و شهوت و غارت و تحریک به فساد و کبر و گستاخی و تفاخرات نژادی و خانوادگی به تباهی می کشند گوش ندهید. یتیمان را بنوازید، گرسنگان را سیر کنید. از کاهنان و جن گیران و جادوگران دوری کنید. یکسره در تجارت غرق نگردید، از ستم و دروغ و خیانت و نفاق و خرافه و خونریزی و قساوت و رباخواری و غرور و کینه خو را رها سازید..

شیوه ی رفتار وی دلها را بدو شیفته می کرد و پستی ها را از روح ها می زدود، زندگی اش چشمه ی زاینده ی محبت و ایمان و جوش کار و امید و شادی و قدرت بود. با یارانش به گرمی و سادگی رفتار کرد و هر یک را به مناسبتی نامی می داد. یک روز علی را که در مسجد بر روی خاک خفته بود، بیدار کرد؛ چون سر و رو و جامه اش خاک آلوده بود، او را "ابوتراب" لقب داد. ابوالعاص را گفت، نه، "ابو مطیع"! و دیگری را دید که گربه ای همراه دارد به شوخی "ابوهریره" نامید.

می کوشید تا در محیط خشن و پرقساوت عرب بدوی، لطافت روح و ادب و محبت را رواج دهد، پرسیدند: بهترین حکم اسلام چیست؟ گفت: "اینکه به آشنا و بیگانه سلام کنی و طعام دهی، هرکس بتواند ولو با بخشیدن نیمه خرمایی و اگر نتوانست به زبان خوشی خود را از آتش دوزخ نجات دهد از آن دریغ نکند". در میان مردم خویش به زبان عیسی سخن می گفت: "یکدیگر را همواره دوست بدارید، اسلام محبت است؛ مردم خانواده و ناموس خداوندند، هیچ کسی از خدا غیرتمندتر نیست! مرا چون مسیحیان مستایید و چاپلوسی مکنید، مرا تنها بنده و رسول خدا بخوانید".

بر گروهی گذشت، به احترامش برخاستند، گفت: "هرگز پیش پای من برنخیزید و همچون آنان نباشید که برای تعظیم بزرگانشان قیام می کنند". اطفال را چنان دوست می داشت که در کوچه و بازار گردش جمع می شدند. یتیمان و بیوه زنان، بردگان و مردم گمنام و محروم به او دلگرم بودند. مردی که در بیرون بیم و هراس به دلها می افکند در خانه و شهرش، سرچشمه لطیف محبت و سادگی و برادری و گذشت بود. با زنانش چنان نرم و خوش رو و متواضع و رفیق بود که عمر از گستاخی دخترش نسبت به پیامبر به خشم می آمد.

وقتی وارد مدینه شد برای هر یک از زنانش یک حجره بنا کردند. دیوارها را از گل و کاه و سنگ و غالبا شاخه های درخت خرما که گل اندود می کردند بالا آوردند و سقف ها را با شاخه های خرما پوشاندند. درها از چوب عرعر بود و بر آن حلقه و کوبه نبود، و با انگشت بر آن می زدند.

تختی که بر آن می خوابید از چوب ساختند و کف آن را با لیف خرما پوشاندند. این بود خانه و زندگی مردی که شمشیرش جهان را لرزاند و زبانش دلها را. مردی که در پاسخ علی که از شیوه ی زندگیش پرسید در چند رنگ زیبا و شگفت، خود را برای کسانی که شیفته ی زیبایی های روح یک انسان بزرگ و زیبایند نقاشی کرد:

معرفت، اندوخته من است.

خرد، بنیاد مذهب من است.

دوستی، اساس کار من است.

شوق، مرکب رهوار من است.

یاد خدا، مونس دل من است.

اعتماد، گنجینه ی من است.

غم، رفیق من است.

دانش، سلاح من است.

شکیبایی، ردای من است.

رضا، غنیمت من است.

فقر، فخر من است.

پارسایی، پیشه من است.

یقین، توان من است.

راستی، شفیع من است.

پرستش، سرمایه کفایت من است.

کوشش، سرشت من است.

و نماز، شادی من است.

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
جنبش سبز  مهدوی , zeo
جنبش سبز مهدوی - 10:16 1389/01/3
27
نقل قول از : افسانه بنده خدا ( ) *

نقل قول از : جنبش سبز مهدوی

ما بیخیال سیلی مادر نمیشویم/هرگز جدا ز دامان حیدر نمیشویم/ با ما مگو كه شیعه سنی برادرند/با قاتل مادر كه برادر نمیشویم


درود .

 

خوب شما اهل گفتگو نیستید !!؟  پس تویه كلوب « گفتگوی » ادیان چه كار

 

می كنید ؟!!

 

كدوم مادر رو می گید ؟! اخه ؛

 

علی بن حسین زین العابدین امام چهارم شیعیان ایران فرزند شهربانو ، دختر بزرگترین

 

دشمن اسلام بود و ابتدا اسیر شد نشنیدم سیلی خورده باشه . به روایت تاریخ

 

شمر بن ذی الجوشن قاتل حسین بن علی ، پسر خاله ی قمر بنی هاشم و خواهر

 

زاده ی « ام البنین » بود . نشنیدم به ام البنین سیلی زده باشه !!؟

 

به روایت تاریخ

 

محمد بن عبدالله و ابوسفیان زاده ی یك مادر و فرزندان دو برادر به نام هاشم و امیه

 

بودند . نشنیدم مادرشون سیلی خورده باشه !!؟ به روایت تاریخ

 

پیامبر داماد ابوبكر بن ابی قحافه و عمر بن خطاب بود به همسرانش مادر می گفتند .

 

نشیندم هیچ كدوم سیلی خورده باشن !!؟ به روایت تاریخ

 

شنیدم اعراب سیلی زدن به زنان را ننگ می دانستند تازه زنهایه عرب ضعیفه نبودند

 

بلكه در جنگ شمشیر می زدند . به روایت تاریخ

 

اگر به زنی از زنان اعراب سیلی زده می شد شوهرش غیرت داشت این قبیل روایات

 

جعلی فقط برای تحقیر شوهر برخی زنان ساخته شده . اگر شوهر اون زن رو

 

بزرگ و گرامی می دانید  این روایات جعلی رو نقل نكنید .

 

به فرض محال اگر یك عرب به یك زن سیلی زده باشه الان دیگه شیعیان ولایتی رویه

 

او را سفید كردند . چون با زنجیر زنها رو میزنن !! و پدران « مثلا » شهیدشون 

 

رو خاك برسر می كنن .

 

 

 


من سیلی به مادرم فاطمه ی زهرا(سلام الله علیها) رو عرض میكنم
مهاجر    , ehsan_red83
مهاجر - 08:26 1388/12/25
26
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند        جمال چهره تو حجت موجه ماست

همان که گفت ای محمد: "بگو که من نیز بشری مثل شمایم" [1]، نیز گفت: "این محمد را در شمار یکی از خود مگیرید، که او رسول خدا و خاتم پیامبران است"[2]

وا جب آمد تا که بردم نام او       باز گفتن شرحی از انعام او

تا زمین و آسمان خندان شود      عقل و روح و دیده صد چندان شود

آن مرد که آن روز، یکه و تنها، بی کس و بی سلاح، از کوه حرا فرود آمد، فرمانها آورد برای نهادن بنیانها: دعوت به توحید، یگانگی هستی، نگاه به فطرت[3]، تکمیل مکارم اخلاق[4]، تفهیم گونه گونی مردمان و قبایل برای شناخت متقابل[5]، لغو برتری ها مگر به تقوی[6]، که "آدمی را چیزی جز تلاش او نیست"[7]، دادگری حتی در برابر بیداد[8]، نهادن عفو بجای انتقام[9]، رفتن بر  بر پسند اهل خرد و رویگردانی از یاران جهل[10]، زنهار بر طغیان های برآمده از توهم استغنا[11] ، یادکرد وحدت جوهری پیام همه پیامبران الهی[12]، و خطاب عام و مهربان یا ایها الانسان، آی انسانها.

داستانش، حکایت و شکایت از جدائی هاست، جستجوی سینه های "شرحه شرحه از فراق" تا بگوید "شرح درد اشتیاق، یاد آور نیستانی که ما را از آن ببریده اند، فریاد "ما برای وصل کردن آمدیم"، تبیین "جسم خاک از عشق بر افلاک شد"، ستایش سینه های گشاده بروی حقیقت،[13] دستگیری از "آشنایان ره عشق" که: "در این بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده"، راهبری به "سر منزل عنقا"،  بشارت "که مستحق کرامت گناهکارانند"، ابلاغ رسالات پروردگار، و ایستادن بر دستور، "پایدار باش چنانکه فرمان یافتی".[14]

من چه گویم یک رگم هشیار نیست  شرح آن یاری که او را یار نیست

***

در آن تنهائی ها و بی یاری ها، گفتند رفیقانش: "در عشق چه سر داری"؟ گفتا که: "سری دارم انداخته در پائی". و چون از راز آنهمه طاقت و شکیب می پرسیدند می گفت:

بر آستان جانان گر سر توان نهادن        گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

سر نهاد، تا چندان به او نزدیک شد، و چندان نزدیکتر که گوئی "به فاصله دو کمان یا کمتر"[15]، خیره و زل زده  برجمال، "بی کژتابی چشم و کژ بینی خیال".[16]"

ای فلک پیمای چست چست خیز          چونکه خوردی جرعه ای بر ما بریز
خو نداریم ای جمال مهتری         که لب ما خشک و تو تنها خوری

آن کبوتر را که بام آموختست        تو مران او را که او پر دوختست

***

یا محمد، بی باوران و بی ادبان چندان بر تو تاختند و نیش و نیشتر و سنگ زدند که گوئی می رفت طاقت به سر آوری که خدایت دست بر زخمهای تن و جان نهاد و گفت:

ای دُر از اشکست خود بر سر مزن      کز شکستن روشنی خواهی شدن

کان عودی در تو گر آتش زنند        این جهان از عطر و ریحان آکنند

اما دل تو چندان در تب و تاب هدایت آنان می سوخت و در اشتیاق به نجاتشان بی قرار بود که خدایت برحمت نهیب زد که هان! جانت را بر این شوق و آن انکار مفرسای![17]

***

آن رنجها، هرچه بود، بر تو رفت و گذشت تا زلف آشفته ات باعث جمعیت ما شد، و نام تو، نه بر درمها، که بر قلبهای ما بماند و بماند:

نام شاهان  از درمها بر کنند       نام احمد تا ابد بر می زنند

نام احمد نام جمله انبیاست      چون که صد آمد نود هم پیش ماست

و نوش این نام شیرین، بدان صفت که ترا بود و هست، همچنان از قلبها بر لبهایمان می ریزد و از لبها بر قلبها. خوشا این شرب مدام،

سخنم مست شود از صفتی و صد بار      از زبانم به دلم آید و از دل به زبان

سخنم مست و دلم مست و صفت های تو مست    همه بر همدگر افتاده و در هم نگران

یا محمد، تو همه پیامبران منادی توحید و کتابهایشان را تصدیق کردی،[18] و همه موحدان را صدا زدی تا بر سخنی که میانشان یکسان است گرد آیند[19]. از راز ماندن صومعه ها و معابد و مساجد همه توحیدیان، که جای یاد نام خدا است، در یک نفس خبرمان آوردی[20]، گفتی که خدا از کرنشهای ما بی نیاز است، و نیازمند مائیم، و در این نیاز، راهمان به او دور نیست، که  او از رگ جان به ما نزدیکتر است[21]، و چون بجوئیمش نزدیک و نزدیک است، و چون بخوانیمش اجابت می کند[22]. اینهمه گفتی اما،

این سخن شیر است در پستان جان      بی کشنده خوش نمی گردد روان

چون نوبت به ما رسید، هر کسی از ظن خود شد یار تو، و ز درون تو نجست اسرارتو، و ندانست که: سر تو از ناله تو دور نیست. پس یا محمد، بار دیگر، و دیگر، مدام بر ما مبعوث باش،

گمان مبر که به پایان رسد کار مغان  هزار باده ناخورده در رگ تاک است

 با ما جاوانه از رازها بگوی که راز تو بی کران و نیاز ما جاودان است،

لطف کن ای رازدان راز گو      آنچه بازت صید کردستش بگو

این سر خم را به کهگل در مگیر       کاین برهنه نیست خود پوشش پذیر

که از آن زمان که با آن لب دمساز جفت شدی و گفت "بگو" ، و گفتی، همچنان از گفتار تو گفتنی ها می جوشد. هماره سخن خواهی داشت. خالی نخواهی ماند، دریاوار، موج خیز و گوهر زا،

متصل شد چون دلت با آن عدن         هین بگو مهراس از خالی شدن

امر "قل" زین آمدش کای راستین       کم نخواهد شد بگو دریاست این

***

یا محمد، گل نامت هر صبح و شام از گلدسته ها، دل و جان و خانه و شهر مان را گلباران می کند. مثل باران آسمان بر ما می ریزد، پاک می کند و می رویاند. اما چه کنیم که: "آخرین برگ سفرنامه باران این است، که زمین چرکین است".[23]  و مگر نه این است که یاد و نام تو برای همین آمد، و هماره می آید، تا چرک زمین را بشوید و ببرد و به دریای صواب بریزد، تا باز خورشید لطف ازلی بر آن دریا بتابد و به آسمانش ببرد و باز پاکش باز گرداند.

آب بهر آن ببارد از سماک   تا پلیدان را کند از خبث پاک

تا بریزد بر گیاه رسته ای          تا بشوید روی هر ناشسته ای

حق ببردش باز در بحر صواب  تا بشستش از کرم آن آب آب

اگر چنان طاقتی با پلیدان از تو می جوشید از آن بود که باور به پاکی و دورباش از زشتی، سرشت تو بود و سرنوشت تو:

هین بیائید ای پلیدان سوی من        که گرفت از خوی یزدان خوی من

درپذیرم جمله ی زشتیت را       چون ملک پاکی دهم عفریت را

یا محمد، "بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم؟"  اینک گستاخان بر طینت خود تنیده اند[24] ، و زمین را و زمان را، و حتی حرمت آسمان را، عرصه جولان بی رقیب خود پنداشته اند. ، اما افق کرامت تو بس بلندتر از تیر رس این شب زدگان است. "کی توان اندود خورشیدی به گل"؟  که وعده حضرت عزت پشتوانه آبروی تست،

مصطفی را وعده داد الطاف حق        گر بمیری تو نمیرد این سبق

من مناره پر کنم آفاق را           کور گردانم دو چشم عاق را

در دل کُه لعل ها دلال تست      باغها از خنده مالامال تست

ما که باشیم که به دفاع از حریم حرمت تو برخیزیم؟ که تو قلب ایمانی و "ان الله یدافع عن الذین آمنوا" [25] ،

نعره یا نار کونی باردا       عصمت جان تو گشت ای مقتدا

گر جهانی پر شود از خار و خس  آتشی محوش کند در یک نفس
 
ما که باشیم که نام ترا برکشیم؟ که "ان الله و ملائکته یصلون علی النبی"، و ما، به نیاز، تبرک می جوئیم و با  درود بر تو، به راه خدا و فرشتگان می رویم که "یا ایهاالذین آمنوا، صلوا علیه و سلموا تسلیما.[26] سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است. تو آبروی مائی نه ما آبروی تو. تو سپر مائی نه ما سپر تو، تو پناه مائی نه ماه پناه تو، که حرم حرمت تو مامن ماست. فریاد ما از این پلیدیها، از نیاز ماست که به نام تو نام گرفته ایم، نه از نیاز تو، که تو بارانی، و کار خود را میدانی و بر آن نمط می رانی:

گر پلیدان این پلیدی ها کنند       ابرها بر پاک کردن می تنند

گرچه ماران زهر افشان می کنند      ورچه تلخانمان پریشان می کنند

نحلها بر کوه و کندو و شجر          می نهند از شهد انبار شکر

زانکه از بانگ و علالای سگان         هیچ واگردد ز راهی کاروان؟

یا رسول الله، سخنی که از آسمان آوردی شفا و رحمت اهل ایمان شد و افزاینده زیان ستمگران"[27]، و اینک نیز، بی گمان، طاعنان به ساحت حرمت تو را جز فزونی خسران نخواهد بود،

زهرها هرچند زهری می کنند     زودتر تریاقشان بر می کنند

تو شکر بیختی و ریختی، و اینها سرکه می پاشند. و در این میان، امید با ماست، که از سیرت تو آموخته ایم که ایستائی آن شکر بیز بر این خم سرکه خیز، سر انجام معجونی از شفا ببار می آورد:

چونکه سرکه سرکگی افزون کند        پس شکر را واجب افزونی بود

قهر سرکه، لطف همچون انگبین          کاین دو باشد اصل هر سرکنگبین

یا محمد، هرچند خدا خوی بزرگوارانه تو را به عظمت ستوده[28] و نرم خوئی ات را رحمتی از خود دانسته است[29]، اما، ما چه کنیم که آن دریا دلی که تو داشتی در برکه کوچک دلهای ما نمی گنجد،

"در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست". اینک دلهای ما که در آن حرم پناه و آرام گرفته، از خیره سری طاعنان بی آرام است. رنجور است. چندان که تاب نمی آوریم. جراحت جسارت به نام تو، که ناموس اکبر ماست، سخت سوزان است، و قرآنت ما را خبر داده است که: رنج ما تو را گران می آید، که در هواخواهی ما حریصی[30] ، پس مددی فرما و آبی از حکمت و رحمت بر این آتش بپاش که "چون تو آنِ او شدی بحر آنِ تست"،

جوش ده آن بحر گوهر بار را     خوش بپرس امروز این بیمار را

یا رسول الله، هجوم "فریاد" راه گلویمان را بسته است.

با سر زلف تو مجمع پریشانی دل       کو مجالی که یکایک همه تقریر کنم؟

اما گوئیا کار ما، در منظومه آموزه های انسانی و بلند تو، دشوارتر از "فریاد"، و داد تو بس فراتر از بیداد آنان است، که یادگار بزرگ تو از وحی را در پیش رو داریم که چون به نگاهداشت حرمت شعائر الهی فرمان می دهد، بی درنگ هشدار می آورد که احساس دشمنانه، حتی از بیداد آنان که ما را از مسجد الحرام باز می دارند، ما را از راه داد نگرداند. راهی که به تقوی نزدیکتر است.[31] دستور آوردی که: "مردمان را از راه حکمت و موعظه نیکو به سوی پروردگارت بخوان، و در مجادله با آنان نیکوترین راه را بسپار"[32] ، که کار تو در انداختن انگیزه های حستجوی حقیقت است به داروی محبت و سلاح حکمت. و آن هیجانها که از این دو بدور است را به حقیقت راهی نیست. یادمان نمی رود که پس از آنکه به پیروزی به مکه درآمدی، با آنهمه آزارها که کرده بودند، حتی بر سر آن زن که خاکروبه بر سر تو میریخت محبت ریختی، که پیامبر رحمت بودی و خاستگاه تو برکشیدن مکارم اخلاق بود. تو آموزش را بهای آزادی اسیران قرار دادی، و دانش را نور خطاب کردی. پس در این لحظه نیز ما را دریاب که در این سوز بی آرام چنان نکنیم که تو نمی پسندی.

ای تو کام جان هر خود کامه ای      هر دم از غیبت پیام و نامه ای
قطره ای بر ریز بر ما زان سبو       شمه ای برگو از آن گلزار و بو

یا محمد، دیری است کاممان تلخ است. هوس شکر داریم. بر ما بریز،

هوسی است در سر من که سر بشر ندارم     من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم

چه شکر فروش دارم که به من شکر فروشد        که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم

گفتی که ایمان شرط علو و عزت است[33]، ما را بنوشان از آن شربت که در خم عزت تست، که تشنه ایم و خجل و خمار،

خم که  از دریا در او راهی بود         پیش او جیحونها زانو زند

خاصه آن دریا که دریاها همه         چون شنیدند آن مثال و دمدمه

شد دهانشان تلخ زین شرم و خجل      که قرین شد نام اعظم با اقل

یا رسول الله، پاسداشت حرمت نام تو نیاز ما و تشهد نماز ماست.  پس باز هم تو خود راهنمایمان باش تا از یاد نبریم که حمیت حراست از اینهمه زیبائی و لطف و قداست را، که از یاد تو می تراود، البته زیبائی و وقار و وزانت می باید، که توفیق انتساب به نام بلند تو را البته آداب دانی شرط است.

***

این عبارت تنگ و قاصر رتبت است     ور نه خس را با اخص چه نسبت است!؟

در قِران این جهان با آن جهان       این جهان از شرم می گردد نهان[34]
 
_________________________________  
[1]   قل انما انا بشر مثلکم (قرآن، 18:110)
[2]   ما کان محمدا ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین (قرآن، 33:40)
[3]   انی وجهت وجهی للذی فطر السموات والارض (قرآن، 6:79) ، فاقم وجهک للدین حنیفا، فطره الله اللتی فطرالناس علیها، لا تبدیل لخلق الله (قرآن، 30:30)
[4]  انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق ، سخن معروف پیامبر (ص)
[5]   و جعلناکم شعوبا و قبایل لتعارفوا (قرآن، 49:13)
[6]   ان اکرمکم عندالله اتقیکم (همان)
[7]   لیس للانسان الا ما سعی (قرآن، 53:39)
[8]   قرآن، 5:2 و 5:8
[9]   والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس. فمن عفا و اصلح فاجره علی الله  ( قرآن، 3:134 و 42:40)
[10]   خذ العفو وامر بالعرف و اعرض عن الجاهلین (قرآن، 7:199)
[11]  کلا، ان الانسان لیطغی ان راه استغنی (قرآن، 96:6)
[12]   لا نفرق بین احد من رسله (قرآن، 2:136، 2:285)
[13]   الم نشرح لک صدرک (94:1 ) ، قال رب الشرح لی صدری (20:25)
[14]   فاستقم کما امرت (قرآن 11:112، 42:15)
[15]   ثم دنی فتدلی، فکان قاب قوسین او ادنی (قرآن 53:9)
[16]   ما زاغ البصر و ما طغی (قرآن 53:17)
[17]   فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یومنوا بهذالحدیث اسفا (قرآن 18:6)،  فلعلک باخع نفسک الا یکونوا مومنین (قرآن 26:3)
[18]   قرآن، 2:41، 2:89، 2:91، 2:97، 2:101، 3:3، 3:50، 3:81 ، 6:92، 4:47، 5:46، 5:48، 10:37،12:111، 35:31، 46:30، 61:6،
[19]   یا اهل الکتاب، تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم (قرآن 3:64)
[20]   و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیرا (22:40)
[21]  و نحن اقرب الیکم من حبل الورید (قرآن 50:16)
[22]   و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب، اجیب دعوه الداع اذا دعان (قرآن 2:186)
[23]  از استاد دکتر شفیعی کدکنی
[24]   قل کل یعمل علی شاکلته (قرآن 17:84): هرکسی بر طینت خود می تند   مه فشاند نور و سگ عوعو کند
[25]   بی گمان خدا مدافع اهل ایمان است (قرآن 22:38)
[26]   خدا و فرشتگان بر پیامبر درود می فرستند، ای اهل ایمان شما نیز چنین کنید و سلام و تسلیم آورید. (قرآن، 33:56)
[27]   و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنین و لا یزید الظالمین الا خسارا (قرآن 17:82)، قد جائتکم موعظه من ربکم وشفاء لما فی الصدور و هدی و رحمه للمومنین (قرآن 10:57)، قل هو للذین آمنوا هدی و شفاء والذین لایومنون فی آذانهم وقر و هو علیهم عمی (قرآن 41:44
[28]   انک لعلی خلق عظیم (قرآن 68:4)
[29]   و بما رحمه من الله لنت لهم (قرآن 3:159)
[30]  لقد جائکم رسول من انفسکم، عزیز علیه ما عنتم، حریص علیکم، بالمومنین رئوف رحیم (قرآن 9:128)
[31]  یا ایهالذین آمنوا لا تحلوا شعائر الله . . . و لا یجرمنکم شنان قوم ان صدوکم عن المسجد الحرام ان تعتدوا و تعاونوا علی البر والتقوی (قرآن 5:2)، کونوا قوامین لله شهداء بالقسط و لا یجرمنکم شنان قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی (قرآن 5:8)
[32]   ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه و جادلهم باللتی هی احسن
[33]   و انتم الاعلون ان کنتم مومنین (قرآن  3:139)
[34]   از مثنوی شریف مولانا جلال الدین
مهاجر    , ehsan_red83
مهاجر - 08:24 1388/12/25
25

جامه سیه كرد كفر، نور محمد(ص) رسید طبل بقا كوفتند، ملك مخلد رسید 

روى زمین سبز شد، جیب درید آسمان بار دگر مه شكافت، روح مجرد رسید 

گشت جهان پر شكر، بست سعادت كمر خیز كه بار دگر، آن قمرین خد رسید 

دل چو سطرلاب شد، آیت هفت آسمان شرح دل احمدى، هفت مجلد رسید 

چند كند زیر خاك، صبر روانهاى پاك هین ز لحد برجهید، نصر مؤید رسید 

دوش در استارگان، غلغله افتاده بود كز سوى نیك اختران، اختر اسعد رسید 

عقل در آن غلغله، خواست كه پیدا شود كودك هم كودك است، گرچه به ابجد رسید 

خیز كه دوران ماست، شاه جهان آن ماست چون نظرش جان ماست، عمر مؤبد رسید 

رغم حسودان دین، كورى دیو لعین كحل دل و دیده در چشم مرمد رسید 

از پى نامحرمان، قفل زدم بر دهان خیز بگو مطربا، عشرت سرمد رسید

  • نقل قول
  • ارسال پاسخ
عبد خداوند ا ف س ا ن ه  عبد خدا , garakani
24
نقل قول از : جنبش سبز مهدوی

ما بیخیال سیلی مادر نمیشویم/هرگز جدا ز دامان حیدر نمیشویم/ با ما مگو كه شیعه سنی برادرند/با قاتل مادر كه برادر نمیشویم


درود .

 

خوب شما اهل گفتگو نیستید !!؟  پس تویه كلوب « گفتگوی » ادیان چه كار

 

می كنید ؟!!

 

كدوم مادر رو می گید ؟! اخه ؛

 

علی بن حسین زین العابدین امام چهارم شیعیان ایران فرزند شهربانو ، دختر بزرگترین

 

دشمن اسلام بود و ابتدا اسیر شد نشنیدم سیلی خورده باشه . به روایت تاریخ

 

شمر بن ذی الجوشن قاتل حسین بن علی ، پسر خاله ی قمر بنی هاشم و خواهر

 

زاده ی « ام البنین » بود . نشنیدم به ام البنین سیلی زده باشه !!؟

 

به روایت تاریخ

 

محمد بن عبدالله و ابوسفیان زاده ی یك مادر و فرزندان دو برادر به نام هاشم و امیه

 

بودند . نشنیدم مادرشون سیلی خورده باشه !!؟ به روایت تاریخ

 

پیامبر داماد ابوبكر بن ابی قحافه و عمر بن خطاب بود به همسرانش مادر می گفتند .

 

نشیندم هیچ كدوم سیلی خورده باشن !!؟ به روایت تاریخ

 

شنیدم اعراب سیلی زدن به زنان را ننگ می دانستند تازه زنهایه عرب ضعیفه نبودند

 

بلكه در جنگ شمشیر می زدند . به روایت تاریخ

 

اگر به زنی از زنان اعراب سیلی زده می شد شوهرش غیرت داشت این قبیل روایات

 

جعلی فقط برای تحقیر شوهر برخی زنان ساخته شده . اگر شوهر اون زن رو

 

بزرگ و گرامی می دانید  این روایات جعلی رو نقل نكنید .

 

به فرض محال اگر یك عرب به یك زن سیلی زده باشه الان دیگه شیعیان ولایتی رویه

 

او را سفید كردند . چون با زنجیر زنها رو میزنن !! و پدران « مثلا » شهیدشون 

 

رو خاك برسر می كنن .

 

 

 

اشراق ر , soleimanrezaie
اشراق ر - 18:00 1388/12/12
23
روشن به تو چشم آفرینش
سیمای رسول اعظم(ص) در سروده های پارسی




تهیه و تنظیم:سعید یغمایی
    قسمت دوم
    حکیم نظامی گنجوی
    ای شاهسوار ملک هستی
    سلطان خرد به چیره دستی
    ای حاکم کشور کفایت
    فرمانده فتوی ولایت
    هرک آرد با تو خودپرستی
    شمشیر ادب خورد، دو دستی
    ای بر سر سدره، گشته راهت
    ای منظر عرش، پایگاهت
    ای خاک تو، توتیای بینش
    روشن به تو، چشم آفرینش
    شمعی که نه از تو نورگیرد
    از باد بروت خود، بمیرد
    ... دارنده حجت الهی
    داننده راز صبحگاهی
    ای صدرنشین عقل وجان هم
    محراب زمین وآسمان هم
    هر عقل که بی تو عقل برده
    هرجان که نه مرده تو، مرده
    خاک تو ادیم روی آدم
    روی تو چراغ چشم عالم
    از حلقه دست بند این فرش
    یک رقص تو تا کجاست، تاعرش
    فیاض لاهیجانی
    حکیم، فاضل وادیب و شاعر بزرگ ایران عبدالرزاق بن علی بن حسین لاهیجی از نامدارترین دانایان دوره صفوی است- اصل او از لاهیجان گیلان است اما چون در اوایل عمر به قم آمد و در آنجا ساکن شد به قمی مشهور است. در فلسفه و حکمت شاگرد ملاصدرا بوده و افتخار دامادی او را به دست آورد واز جانب استاد، ملقب به “فیاض” شد. آثار مهم او گوهرمراد- سرمایه ایمان- شوارق الالهام- حدوث العالم- دیوان شعر و ... می باشد. در حدود سال 1072 ه-.ق در قم وفات یافت.
    دلا تا چند خود را فرش این نه سایبان بینی
    یکی بر سطح این کرسی برآ، تا عرش جان بینی
    ... امیدم سربه سر لیکن همه پرواز امیدم
    به طوف مرقد- پیغمبر (ص) آخر زمان بینی
    چه مرقد آنکه در رفعت ز چرخش مرتفع یابی
    چه مرقد آنکه در عزت به عرشش توامان بینی
    بهار خلد تعبیر از هوای صاف او باشد
    بهشت عدن را از خاک پاکش ترجمان بینی
    در آن درگاه از بس سربلندی ها به خاکستر
    زمینش گر بکاوی تا به مرکز آسمان بینی
    محمد(ص) کافرینش را طفیل هستی اش یابی
    وجودش علت ایجاد ملک کن فکان بینی
    یتیم بی پدر اما پدر مرجمله عالم را
    عطوفت بس که بر عالم ز خلقش رایگان بینی
    پدر بر سر نه او را لیک لطف ایزدش بر سر
    پدر چکند کسی کش لطف ایزد مهربان بینی
    فلاطون عقل می لافد، محمد(ص) عشق می بافد
    تو پشت کارا ین بنگر که روی کار آن بینی
    به خاک او هم آب خضراز او لب تشنه می میرد
    لبی در بوسه ترکن تا حیات جاودان بینی
    حکیم اسدی توسی
    حکیم ابونصر علی بن احمد توسی شاعر و حماسه سرای نامی ایرانی در قرن پنجم هجری است. آثار ارزنده او لغت فرس و گرشاسب نامه است. در سال 465 ه-.ق درگذشت.
    ثناباد بر جان پیغمبرش
    محمد(ص) فرستاده و رهبرش
    که بد بر در دین ایزد، کلید
    جهان یکسر از بهر او شد پدید
    به اوداد، دادار پیغام خویش
    بپیوست با نام او نام خویش
    یکی تن بد و خلق چندین هزار
    برون آمد و کرد دین، آشکار
    ببرد از همه گوی پیغمبری
    که با او کسی را نبد همسری
    خبر زآنچه بگذشت یا بود، خواست
    زکس ناشنیده، همه گفت راست
    پس از او پیمبر نباشد دگر
    به آخر زمان مهدی(عج) آید به در
    عطار نیشابوری
    فریدالدین ابوحامد محمد عطار نیشابوری که شاعر و عارف نامی ایران در قرن ششم وآغاز قرن هفتم هجری است که حدود سال 540 ه-.ق زاده شد. تذکره الاولیا- منطق الطیر- الهی نامه- مصیبت نامه و خسرونامه از آثار ارزنده اوست.
    آن محمد(ص) ختم و خیر المرسلین
    آن محمد(ص) نور رب العالمین
    آن محمد(ص) آیت صنع اله
    آن محمد(ص) آفتاب عز و جاه
    آن محمد(ص) مقتدای اهل دید
    آن محمد(ص) آیت حبل الورید
    آن محمد(ص) خازن آیات غیب
    آن محمد(ص) دیده مرآت غیب
    آن محمد(ص) مظهر انوار حق
    آن محمد(ص) دیده خود، دیدار حق
    آن محمد(ص) با ولی همدم شده
    در میان جان ودل، محرم شده
    آن محمد(ص) گفته با حق، رازها
    بعد از آن بشنیده او آوازها
    آن محمد(ص) معدن حکمت شده
    جبرئیلش، پیک در خدمت شده
    آن محمد(ص) کوحبیب الله بود
    در میان اهل وحدت، شاه بود
    آن محمد(ص) بهترین خلق بود
    نه چو ما وابسته این دلق بود
    از ظهور مصطفی(ص) آگاه شو
    بعد از آن مردانه اندر راه شو
    وحشی بافقی
    کمال الدین وحشی بافقی در اواخر عهد شاه اسمعیل اول صفوی در بافق یزد زاده شد و بیشتر عمرش را در یزد سپری کرد. به وحشی کرمانی نیز معروف است. مثنوی فرهاد و شیرین، ناظر و منظور و خلد برین از آثار اوست. ترکیب بندهای او مشهور است. در سال 991 ه-.ق درگذشت.
    چه ذاتی؟ عین نور ذوالجلالی
    چه نوری اله اله، لایزالی
    زنورش هرکجا آثار روحی است
    به خدمت اندرش، هرجا فتوحی است
    جهان را علت غایی، وجودش
    وجود جمله موج بحر جودش
    ... زشرع او که مهر انور آمد
    جهان را مهر بالای سرآمد
    هزاران راه را یک راه کرد
    سخن بر رهروان، کوتاه کرده
    سپرده ره به ره داران مقصود
    همه غولان ره را کرده نابود
    نه در دستش همین شق قمر بود
    به هر انگشت از اینش صد هنر بود
    زرشک شغل او، خورشید افلک
    زند هر شام، چتر خویش بر خاک
    شیدا نیشابوری
    ای رسول خدای حی ودود
    عقل کل برتر از همه موجود
    ای مقام تو برتر از افلاک
    رهروت خضر وعیسی و داود
    خلقت عالم از برای تو شد
    آسمان و زمین وغیب و شهود
    ای زحق، خادم درت جبریل
    تحت امرت، گه نزول و صعود
    در مدیحت زبان ما الکن
    من چه گویم که حق، ترا بستود
    قدر و شان تو از لسان خدا
    در حدیث کسا بود مشهود
    آسمان و زمین و موجودات
    از وجود تو آمده به وجود
    ... نام تو هست زینت تورات
    بارها خوانده اند قوم یهود
    گر نباشد عنایت پاکت
    می شود ره به روی ما مسدود
    در کلاس تو پانهاد هر کس
    کی شود وقت امتحان، مردود؟
    عماد فقیه کرمانی
    خواجه عمادالدین علی بن محمود، مشهور به عماد فقیه کرمانی دانشمند عارف و شاعر پارسی گوی ایرانی در عصر تیموری است که معاصر با حافظ بوده و از شعرای بزرگ قرن هشتم هجری است.
    سلام علی خاتم الانبیا
    سلام علی سید الاصفیا
    محمد(ص) که عالم پر از نام اوست
    سجود ملائک، زاکرام اوست
    رخ او چراغ شبستان انس
    قد او نهال گلستان انس
    شفیع کبایر، در آن عرصه گاه
    که بی نور ماند رخ مهر و ماه
    محب مساکین و محبوب حق
    که از شرم رویش، کند گل، عرق
    چه گویم در اخلاق و الطاف او
    که شد عقل حیران ز اوصاف او
    ... به گامی گذشته زهفت آسمان
    زده خیمه در عالم لامکان
    نبیند کسی آنچه چشم تو دید
    نه کس بشنود آنچه گوشت شنید
    تو را در جهان، این تفاخر تمام
    که گفتت خداوند بی چون، سلام
    جگرگوشگان تو، جان و دل اند
    گل و لاله و بوستان دل اند
    “عماد” ارنه ای غافل و خودپرست
    مده دامن مهر ایشان ز دست
    استاد منصور پدرام
    سراینده معاصر است که به سال 1326 در شهرستان لار استان فارس زاده شد. مجموعه اشعار ایشان با عنوان “پدرام” به چاپ رسیده است.
    ملک وجود، جمله نشانش ز کوی محمد(ص)
    خورشید ذره ای زفروغ روی محمد(ص)
    اگر که شب از روی خود نقاب گرفت
    اسیر حلقه گیسو و تار موی محمد(ص)
    ظهور عالم و آدم، به دست ذات کمال
    به عشق روی محمد(ص) به حسن آبروی محمد(ص)
    جمال وجلوه خورشید و رونق مهتاب
    به یمن سیرت و خلق نکوی محمد(ص)
    صبا که خوش خبر آمد به طرف باغ و چمن
    زبان غنچه شکوفا، به گفتگوی محمد(ص)
    من عاجزم که کنم شرح و وصف نبی را
    شوریده خاطرم، به دلم آرزوی محمد(ص)
عبد خداوند ا ف س ا ن ه  عبد خدا , garakani
22

 

درود .

 

این هفته به شكرانه ی ولادت انسانی كریم و برگزیده ، خدا را سپاس گفته

 

و به همه ی پیروان او اعم از برادران و  خواهران  مسلمان تبریك عرض می كنم .

 

ضمنا به این مناسبت فرخنده از مدیریت محترم كلوب به عنوان عیدی خواستار بستنه

 

بحثه « وحدت تشیع و اهل سنت امكان داره ؟ » هستم !!

 

با تشكر فراوان .

 

 

مهاجر    , ehsan_red83
مهاجر - 14:31 1388/12/10
21

معرفت، اندوخته من است.

خرد، بنیاد مذهب من است.

دوستی، اساس کار من است.

شوق، مرکب رهوار من است.

یاد خدا، مونس دل من است.

اعتماد، گنجینه ی من است.

غم، رفیق من است.

دانش، سلاح من است.

شکیبایی، ردای من است.

رضا، غنیمت من است.

فقر، فخر من است.

پارسایی، پیشه من است.

یقین، توان من است.

راستی، شفیع من است.

پرستش، سرمایه کفایت من است.

کوشش، سرشت من است.

و نماز، شادی من است.
----------------------------------
همه جان به فدای تو یا محمد (ص)
اشراق ر , soleimanrezaie
اشراق ر - 11:42 1388/12/10
20
پیامبر مصلح

هادی قابل

 

میلاد با سعادت مصلح کل، خاتم النبیین (ص) و امام صادق(ع)، بر همه مسلمانان و بلکه همه تشنگان صلح ، مدارا و گفتگو، مبارک باد.

 

واژه اصلاح در اصطلاح سیاسی معادل (رفرم) در برابر (انقلاب) به کار می رود.دگرگونی هایی که در جامعه ها پدیدار می شود، گاه آرام و با آهنگ کند و روبنایی است که در این صورت به آن (رفرم یا اصلاح) گفته می شود. کسانی را که در پی چنین دگرگونی هایی هستند (رفرمیست) یا اصلاح طلب می نامند. در برابرانقلاب: یعنی دگرگونی بنیادی اجتماعی و ناگهانی و تند. کسانی که خواستار دگرگونی بنیادی و ناگهانی اند انقلابی نامیده می شوند.

 

اما اصلاح در فرهنگ دینی فراتر از اصلاح در فرهنگ سیاسی است. زیرا اصلاحات در فرهنگ دینی، گاه تدریجی  و روبنایی است و گاه بنیادی و ناگهانی است. به عبارت دیگر باید به زمینه های آن توجه کرد. اگر فساد وظلم در جایی بنیادی باشد ودر باور مردم ظلم پذیری جا خوش کرده باشد، اصلاح آن هم زیر بنایی و بنیادی خواهد بود. اما اگر روبنایی باشد اصلاح آن هم روبنایی خواهد بود. اصلاح درمفهوم اجتماعی، یعنی اصلاح ناهنجاری ها ی اجتماعی و اصلاح تباهی ها، ناروایی ها، فسادها و کژی ها و به هنجار درآوردن جامعه در عرصه باور و عمل.

 

در قرآن کریم اصلاح به این معنی بسیار آمده است.«ولاتفسدوا فی الارض بعد اصلاحها وادعوه خوفاً و طمعاً انّ رحمة اللّه قریب من المحسنین.اعراف، آیه 56»هرگز در زمین پس از اصلاح آن، به فساد و تباهی برنخیزید و خدا را در حالت ترس و امید بخوانید، البته رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است.»

 

 همانطور که می بینیم در آیه شریفه اصلاح و افساد در برابر هم آمده است و به انسان ها هشدار داده که در برابر زمینه های مساعدی که در اثر تلاش پیامبران و به حقیقت پیوستن قانون های الهی برای اصلاح زمین و رشد و کمال انسان به وجود آمده است، به معارضه بر نخیزید و به فساد و تباهی نپردازید و حیات سالم و پرنشاط و پویای انسانی را با پیروی از هواهای نفسانی، به تباهی نکشانید.

 

امام باقر(ع) درپرسش از تفسیر آیه یاد شده فرمود:«انّ الارض کانت فاسدة فاصلحها اللّه عزّوجل بنبیّه (ص) فقال: و لاتفسدوا فی الارض بعد اصلاحها». زمین را فساد فرا گرفته بود، خداوند به وسیله پیامبرش آن را اصلاح کرد. سپس فرمود: در زمین پس از اصلاح آن فساد نکنید.»(1)

 

با نگاهی به جامعه های بشری و به ویژه جزیره العرب، در عصر پیدایش اسلام و بعثت آخرین پیامبر الهی(ص)، با این واقعیت رو برو می شویم که، جامعه های انسانی در آن زمان نیازمند اصلاحاتی اساسی و ساختاری  و بلکه انقلابی اجتماعی بودند.

 

مناسبات سیاسی بر پایه زور، شمشیر وقدرت استوار بود. مناسبات اقتصادی بر پایه ربا و استثمار و بهره کشی از ضعیفان و تهیدستان توسط سرمایه داران و مترفین استوار بود. فرهنگ و دانش در انحصار عده ای، آن هم خلاصه در شعر و ادبیات جاهلی برای گرم کردن بزم شراب و عیش و عشرت قرار گرفته بود. اخلاق مقوله ای فراموش شده و به دور از عرصه حیات اجتماعی بود. زن موجودی شوم، مزاحم، محکوم و نبودش بهتر از بودش تلقی می شد. هرگاه در خانه ای دختری زاده می شد، پدر را چنان خشم و نفرت فرا می گرفت که صورتش از غیظ کبود می شد و اندیشه اش رهایی هرچه سریعتر از این مولود شوم بود! او با دستان خود دخترک نگون بخت را در دل خاک زنده به گور می کرد تا مورد شماتت دیگران قرار نگیرد!

 

قتل، غارت، دزدی، تجاوز، ستم، شراب، مستی، ربا، تکبر، فخر فروشی، عصبیت، جهل، شمشیر وبت پرستی سکه رایج جامعه های آن روز بود.

 

در چنین هنگامه ای مردی به پا می خیزد و رسالت خود را فلاح و رستگاری انسان ها اعلام می دارد. مردی از متن مردم و از جنس خو دشان، مردی که از پیش از دعوتش به دین و آیین جدید، به صداقت، امانت، جوانمردی، عفت، و اخلاق شهره بوده است.

 

او منادی اصلاح جامعه است. مصلحی که با صبر و حوصله، تحمل بر اذیت و آزار، اهانت و تحقیر، می خواهد جامعه اش را از منجلابی که هر روز بیشتر در آن فرو می رود نجات دهد. او هرگز نمی خواهد برای این اصلاح دست به قبضه شمشیر ببرد و بازور، تهدید، اکراه و اجبار به تغییر ساختار جامعه دست بزند! او می خواهد اصلاحاتی فراگیر و همه جانبه بوجود آورد. هم در باورها و اعتقادات، هم در مناسبات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی جامعه تغییر ایجاد کند. او می خواهد به جای زنده به گور کردن دختران، خم شود و دست دختر خودرا ببوسد و بگوید«فداها ابو ها= پدر به فدای دختر باد» این یک تحول است. تحولی فکری، فرهنگی، اخلاقی، اجتماعی و بنیادی. او و پیروانش سنگ را بر سر وصورت خود تحمل می کنند و لی حاضر نیستند به کسی آسیبی بزنند و از مواضع اصولی و اصلاحی خود هم یک قدم عقب نشینی نمی کنند. او زندگی در شعب ابی طالب و در محاصره شدید اقتصادی را تحمل می کند، اما از باور ها و اصول ارزشی تحول آفرین جامعه کوتاه نمی آید. به او پیشنهاد مال فراوان، دختران زیبا روی، سیادت و سروری جامعه را می دهند، تا بلکه بتوانند از این موج تحول و تغییر جلوگیری کنند؛ اما او پاسخش این است که:« اگر ماه را در یک دستم و خورشید را در دست دیگرم قرار دهید، برای یک لحظه هم از راهی که گزیده ام و از رسالت اصلاحی و رو شنگری خود دست بر نمی دارم.»

 

سیزده سال فرد به فرد، خانه به خانه، محله به محله، تبلیغ کرد، آموزش داد، آیات رحمت الهی را خواند، بشارت داد، انذار کرد، نیرو ساخت، جامعه خویش را اصلاح کرد و تحولی بزرگ در جزیره العرب به وجود آورد. تحولی که خیلی زود پا را از مرز های جزیره العرب بیرون گذاشت و به اطراف آن سرایت و سپس عالم گیر شد.

 

پس از سیزده سال رنج بعثت وپایه گذاری اصلاحات اساسی در جامعه، با هجرت به یثرب ( مدینه) حیات نوینی آغاز می شود. این هجرت، هجرت از جاهلیت و ساختار پوسیده جامعه، به حیاتی نوین و طیبه است. ده سال برای پیامبر(ص) فرصتی را پدید آورد تا سنگ بنای تمدنی را بگذارد که تا ده ها قرن پس از خود به حیات طیبه اش ادامه دهد.

 

امروز اسلام،(علیرغم همه پیرایه هایی که دشمنان دانا و دوستان نادانش بر آن می بندند) دین رحمت، مدارا، مهربانی، صلح و همزیستی است. سیره پیامبر گرامی و فرهنگ غنی آن هم چون گوهری بر تارک جامعه های بشری می درخشد. این حقیقت که اسلام در پی آزادی، آگاهی،عزت، امنیت، رفاه و سعادت انسان ها است، حقیقتی است که بسیاری از منصفان غیر مسلمان به آن اعتراف کرده اند.

 

رسالت آن روز پیامبر (ص)، امروز بر دوش همه مصلحان از امت و پیروانش می باشد؛ که نگذارند غبارجهل، خود خواهی، کج فهمی، کینه توزی و برداشت های نا صواب، بر چهره درخشان این دین رحمت بنشیند. امروز هم بشریت به اسلام و اصلاحات آن نیازمند است. اما مصلحانی فداکار و از خود گذشته می طلبد تا خودرا برای رسیدن انسان ها به فلاح و رستگاری فدا کنند؛ نه آن که دین و انسانیت را فدای هواها و هوس های خود کنند.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

1- کلینی, کافی, ج8, ص58./ علامه مجلسی, بحارالانوار، ج25، ص28./ تفسیرنورالثقلین, ج2، ص41.

اشراق ر , soleimanrezaie
اشراق ر - 11:21 1388/12/10
19
142241781424520223921615523410147251166129109.jpg


شیفته سیرت نکوی محمد(ص)

خلق جهان محو نور روی محمد(ص)

سیر نخواهد شدن ز روی محمد(ص)

دیده گرش صد هزار بار ببیند

نیست گلی در چمن به بوی محمد(ص)

نیست مهی در فلک به نور جمالش

بسته سراسر به تار موی محمد(ص)

سلسله کاینات و رشته هستی

نیست پسندیده تر زخوی محمد(ص)

خوی محمد شعارساز که خویی

تا نبرد ره کسی به سوی محمد(ص)

ره نبرد سوی شاهراه حقیقت

پرشده عالم زگفتگوی محمد(ص)

هیچ دلی خالی از محبت او نیست

هر که بمیرد در آرزوی محمد(ص)

زنده شود از نسیم صبح وصالش

دل رود اول به جستجوی محمد(ص)

صبح قیامت که سر زخاک برآرد

آبروی ما به آبروی محمد(ص)

یارب در روز رستخیز، مریزان

تا ننهی سر به خاک کوی محمد(ص)
میشا م , shimshimkitty
میشا م - 13:55 1387/07/12
18
سلام.من خیلی در مورد ایشون کنجکاوم.از دوستان می خوام  تو این بحث شرکت کنن تا بهم کمک کنیم دید و شناخت بهتری از ایشون بدست بیاریم.ممنون.یا حق
میشا م , shimshimkitty
میشا م - 13:52 1387/07/12
17
نقل قول از : ܓܨIsaac Zakeri יִצְחָק

دوستان اگر کتاب یا مقاله ای در این زمینه دارند لطفا معرفی کنند


(مقاله یا مزلب یا نوشته ای دارید بزارید اینجا)

سلام ،کتاب (محمد پیامبری که از نو باید شناخت) کتاب خوبیه.راستی تو تاریخ تمدن ویل دورانت قسمت هایی در مورد محمد(ص)نوشته که خیلی جالب بود.یاحق.
محدثه ب , mars_133
محدثه ب - 00:37 1387/07/10
16

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

                                               عشق محمد بس است و آل محمد

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 22:06 1387/07/7
15

کتاب سنن انبی علامه طبا طبایی ترجمه حسین استاد ولی

کتاب محمد در اروپا ترجمه مینو صمیمی

پیشنهاد میشود

امیر   ا م ی  ر , jerusalem
امیر ا م ی ر - 12:01 1387/07/6
14
دوستان اگر کتاب یا مقاله ای در این زمینه دارند لطفا معرفی کنند


(مقاله یا مزلب یا نوشته ای دارید بزارید اینجا)
سلام     , masih2000
سلام - 20:00 1386/10/18
13

دوست عزیز کتابهای زیادی در مورد پیامبر اسلام نوشته شده

 

اما از آنجا که معمول کسانی که با نگاه برون دینی به اسلام می نگرند علاقه مندند اطلاعات خود را از منابع غیر مسلمان و یا لا اقل تاریخی مستقل مطالعه کنند فکر می کنم کتاب « محمد پیامبری که از نو باید شناخت » از کنستان ویرژیل گئورگیو مناسب باشد

 

نویسنده ی این کتاب مستشرق برجسته ی رومانیایی است که خود از نزدیک به کشورهای اسلامی مسافرت کرده و مطالب خود را از منابع مختلف جمع آوری نموده

 

اگرچه اعتماد ایشان بر برخی از منابع ضعیف گاهی نقاط سستی را نیز دارد اما در مجموع و با یک دید بیطرفانه کتاب مناسبی است . فکر میکنم جوابگوی نیاز شما باشد .

 

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.