| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
6
|
862
|
87/10/12 (11:02)
|
|
||
|
|
10
|
530
|
90/4/11 (10:08)
|
|
||
|
|
20
|
158
|
90/11/21 (11:54)
|
|
||
|
|
38
|
177
|
90/11/21 (11:00)
|
|
||
|
|
6
|
38
|
90/11/21 (11:00)
|
|
||
|
|
65
|
415
|
90/11/20 (00:18)
|
|
||
|
|
143
|
891
|
90/11/19 (18:10)
|
|
||
|
|
11
|
34
|
90/11/16 (16:18)
|
|
||
|
|
19
|
165
|
90/11/10 (09:50)
|
|
||
|
|
22
|
176
|
90/11/10 (09:40)
|
|
||
|
|
487
|
2695
|
90/10/24 (23:32)
|
|
||
|
|
21
|
118
|
90/10/8 (19:38)
|
|
||
|
|
20
|
217
|
90/9/25 (01:23)
|
|
||
|
|
87
|
788
|
90/9/19 (18:45)
|
|
||
|
|
97
|
924
|
90/9/2 (01:55)
|
|
||
|
|
178
|
3190
|
90/9/2 (01:54)
|
|
||
|
|
701
|
3093
|
90/8/11 (03:49)
|
|
||
|
|
32
|
524
|
90/8/11 (03:48)
|
|
||
|
|
42
|
276
|
90/8/11 (03:46)
|
|
||
|
|
210
|
1799
|
90/7/13 (21:24)
|
|
سرشت تاریخنگاری اسلامی
علی حصوری
هنگامی که پیامبر اسلام پیامبری خویش را آشکار و خواندن به اسلام را آغاز کرد، در شبه جزیرهی عربستان تاریخنگاری و حتی تقویم دقیق که لازمهی تاریخنگاری است، نبود. تنها پیشامدهای بزرگ در یادها میماند و پایه و آغازگاه تاریخ میشد، چنان که تاریخ تولد پیامبر اسلام هم با یکی از همین پیشامدها (عام الفیل) شناسانده شده است. حال اگر مدت زیادی از آن حادثه میگذشت، معلوم نبود که تا چه اندازه درست در یادها بماند و نیاز به پیشامد بزرگ تازهای نباشد.
گذشته از این عدهای از تازیان، سخت به نسبنامههای خود دلبسته بودند و کسانی را داشتند که این نسبنامهها را از بر و روایت میکردند. همین کسان بعدها راویان بزرگ حدیث و تاریخ اسلام شدند. اما باید توجه کرد که چون ابزار نوشتن نبود یا نوشتن رواج نداشت، کوچکترین اختلاف قومی، قبیلهای و مانند آن، فراموشی تاریخ را در پی داشت. بهترین نمونه برای این مورد، تاریخ درگذشت پیامبر اسلام است که جلوی چشم صدها مسلمان معتقد در گذشت و در آن اختلاف افتاد.
همچنین به دلایل گوناگون روایتهای اسلامی به سوی افسانهسازی و حماسهپردازی کشیده میشد:
1- دلبستگیهای تازیان به حماسهسازی و بزرگ کردن پیشامدها برای جبران محدودیتهای شبه جزیرهی عربستان. یکی از مهمترین اسناد در این زمینه، کتاب وهب بن منبه با نام التیجان فی ملوک حمیر (1945 دکن) است که در آن شاهان یمن کارهائی و کشورگشائیهائی کردهاند که سرگذشت اسکندر در برابر آنها کوچک است. نمونه را از یمن روانه شده و چین را گشودهاند.
2- دلبستگیهای اشراف شبه جزیره که پس از پیامبر اسلام، سادگی و محدودیت را بر نمیتافت و سرانجام در دورهی عثمان به اوج خود رسید و برای او چنان دشواری آفرید که کسی از حل مشکل بر نیامد و عثمان جان خود را بر سر آن گذاشت.
3- پذیرش و نرمش کشورهای ایران و روم در برابر مسلمانان که از علت آن جداگانه و در طرح درگیریهای مسلمانان و ایرانیان سخن خواهد رفت.
4- نفوذ فرقههائی مانند مانویان(زنادقه) که از نظرشان هدف وسیله را توجیه میکرد. آنان برای تبلیغ به ضد حکومتهای ساسانی (که پیامبرشان، مانی و عدهی بیشماری از پیروان او را از میان برده بود) و بیزانس، به ساختن و رواج دادن روایات نادرست و سازگار با عقاید خود دامن میزدند.
5- ایجاد اعتبار و امتیاز برای خویش به منظور بردن سهم بیشتری چه در کشورداری و چه استفاده از دارائیها و انواع درآمدهای حکومت اسلامی که دست کم جزیه، غارت و بردهگیری را شامل میشد. دورهی اموی از این لحاظ برجستهتر است.
6- مسلمانان پس از آشنائی با ملتهای دیگر، از وجود تاریخ در میان ایشان آگاهی یافتند و به همین دلیل بسیار دیر و از نیمهی صدهی سیم به نوشتن اخبار تاریخی پرداختند تا از ایشان باز نمانند. در عین حال این تاریخها ویژگی عمومی داشت.
7- برای جبران اشتباهاتی که در عهد عدهای از بزرگان اسلام (مانند عثمان) صورت گرفت، لازم بود وقایع مهمتر و بزرگتری توجه اهل فکر و دانش را به خود برگرداند و آن کارها فراموش شود. این کارها به اندازهی سود خود یا حتی بیش از آن زیانآور شد.
8- برای کوچک کردن ملتهای دیگر و حکومت بر آنان، لازم بود ملتی که نه نوشتن داشت و نه سازمان اداری، نه سلطنتی بزرگ و نه شهری آباد، هنگامی که به قدرت رسید برای خود پشتوانه بسازد. در دورهی معاصر هم میبینیم که بسیاری از کودتاگران و راهزنان سیاسی برای خود سابقه و حقانیت میسازند، چنان که برای مخالفان و دشمنان خود سندسازی میکنند.
ادامه دارد
اختلاف روایت
در تاریخ خلیفة بن خیاط و طبری(و دیگران)
چنان که در بررسی منابع گفته شد روایات ابن خیاط بسیار کوتاه است، در برابر روایات طبری و دیگران که نه تنها بسیار گسترده است، بلکه دارای آگاهیهائی است که در تاریخ خلیفه نیست و افسانه سازی در آنها بسیار بیشتر است. در این مقایسه از جمله روشن خواهد شد که سرشت هر دو گونه روایت تبلیغاتی است، اما در روایتهای خلیفه از اخبار افسانه سازان و راویان افسانهای بسیار کمتر دیده میشود. در مواردی اساسا اختلاف روایت چنان است که گوئی آنان تاریخ یک سال و حوادث یکسان را نمینویسند. برای پی بردن به این وضع، دو سال پیاپی را که گویاتر هستند انتخاب میکنیم. روشن است که طبری را بسیار خلاصه کردهایم:
سال شانزده هجری
خ: روایت خلیفه ص.2480- 2471
ط: روایت طبری ص. 135-134
خ، 1- فتح اهواز، بدون راوی در شش واژه. روایتی در دو سطراز ولید بن هاشم از پدرش، از جدش در همان زمینه
ط، 1- از ابوجعفر: در این سال مسلمانان به بهرسیر در آمدند مدائن را گشودند و یزدگرد از آنجا گریخت.
خ، 2- فتح حلب، انطاکیه، منبج و بیت المقدس از روایت عدالله بن مغیره از پدرش
ط، 2- آنچه در مدائن گردآوری شد.
خ، 3- روایت دیگری از ابن الکلبی همان مورد و ذکر سال 16.
ط، 3- توصیف تقسیم دوهزاری که به مردم داده شد و به گمان سیف بن عمر شصت هزار بودند.
خ، 4- روایت دیگری از خبر بالا از بکر از ابن اسحق از محمد بن طلحه بن، رکانه از سالم بن عبدالله بن عمر در همان مورد.
ط، 4- روایت حادثهی جلولا.
خ،5- روایت مرگ چند تن از جمله ماریه همسر پیامبر و مادر ابراهیم، فرزند پیامبر بدون راوی
ط، 5- نامه به عمر، فتح جلولا و فرود آمدن قعقاع در حلوان و...
ط، 6- فتح تکریت
ط،7- فتح ماسبدان
ط،8- واقعهی قرقیسا
ط،9 - برای بار نخست در زمان عمر تاریخ نوشته شد (اتخاذ تاریخ هجری)
ط،10- روایت مرگ عده ای از جمله ماریه همسر پیامبر.
ملاحظه می شود که تنها نقطهی مشترک مرگ و میر چند نفر است.
خلیفهی چهارم و روایات تاریخی
با آغاز خلافت علی به سرعت نوع روایات تاریخی دگرگون میشود، نکتهای که تاریخنگاران به آن توجه نکردهاند. پیش از او و آغاز خلافت ابوبکر روایات افسانهای و اغراقآمیز آغاز میشود و در دورهی عمر به اوج خود میرسد. در زمان عثمان، به دلیل گرفتاریهائی که برای او در حکومت پیش آمد و به شورش و کشتن او انجامید، اندکی کمتر میشود اما اغراق تا جائی است که در دورهی این سه تن روایات اسلامی بیش از آن که تاریخی باشد سرشت تبلیغاتی دارد.
میدانیم که بر پایهی همین روایات آنچه به فتوح اسلامی معروف شده است در دورهی خلیفهی چهارم ( یعنی دورهی علی و معاویه) هم پیگیری شده است. اما به هیچ روی این روایات قابل مقایسه با روایات زمان سه خلیفهی نخست و روایات پس از کشته شدن علی نیست. یک سال پس از آغاز خلافت علی نه تنها نشانهای از آن همه حماسهسازی، جنگها و فتوحات درخشان نیست، بلکه سرداران بزرگ جنگهای اعجازآمیز یا ساده (و خردمند؟) میشوند یا برخی مانند قعقاع بن عمرو که حتی آمدن او به مدینه برای یاری عثمان روایت شده است، ناپدید میشوند. گوئی با آغاز سال دوم خلافت علی، سردار همیشه پیروز، قعقاع بن عمرو آب شده و به زمین فرو رفته است و از همین جا هم میتوان به ساختگی بودن شخصیت او پی برد. زیرا در میان روایتهائی که تاریخ تولد، نسب، جنگها، کارها ... و مرگ اشخاص معمولی داده میشود، هیچ نشانی از این سردار بزرگ در زمان سه سالهی پایانی حکومت خلیفهی چهارم نیست، پایان زندگی قعقاع به سکوت گذشته است.
امکان دارد که به عدهای از همان گونه روایات در گوشه و کنار، آن هم دور از محیط کار علی، بر بخوریم که آن هم قابل مقایسه با روایات پیش و پس ازخلافت او نیست. این گونه اخبار در دورهی او قطع، و پس از مرگ او اندک اندک آغاز شد و در دورهای که با مرگ عبدالملک بن مروان آغاز میشود دوباره به اوج خود رسید و تا نزدیک به پایان کار امویان ادامه یافت. برای مثال اغراقهای کوچک و حماسهسازی بی اهمیتی برای عبدالله بن خازم و یکی دو تن از همراهان او در ماجرای شورش مردم خراسان (سال64 هجری) دیده میشود (طبری ، ص498 ج2)، به حدی که انسان در شجاعت، کاردانی و از جان گذشتگی عبدالله، که دارای شواهدی است ( طبری همان صفحات) دودل میشود.
این روشن است که در حکومت علی کارگاه تاریخسازان، افسانهسرایان و حماسهپردازان بسته شده است و به این ترتیب نمیتوان اثر شخصیت او را بر روند تاریخنگاری و روایت در اسلام نادیده گرفت. این کار باید در تحقیق جداگانهای روشنتر شود.
او هنگامی به خلافت رسید که بخشی از کارهای افسانهسرایان ناتمام مانده بود، مانند همین به سرانجام رساندن کار قعقاع، اما از آنجا که او به افسانهسازی و دروغ پردازی دلبستگی نداشت، آن کارها در دورهی او تعطیل شد. تاریخسازی و جعل روایت تنها کار سیف بن عمر تمیمی نبوده، بلکه او دستمایههائی برای کار داشته است.
این تنها روایات افسانهای نیست که در دورهی علی به پایان میرسد، بلکه سلسلهی راویان و طرز روایت و استناد هم دگرگون میشود. یعنی دیگر کمتر یادی از سیف بن عمر تمیمی - یکی از مهمترین راویان مطالب افسانهای- میشود. پیش از علی و بویژه در دورهی عثمان بیشتر روایات از گفتار او یا با واسطهی او است. اما از سال دوم خلافت علی تقریبا چیزی به واسطهی سیف و دیگر راویان افسانهسرا و دروغپرداز، که برای توجیه او در اطراف او ساخته بودند، روایت نمیشود و در نتیجه تاریخ به راه درستتری هدایت میشود.
گذشته از این، حتی در محیط کار امویان ( بویژه معاویه) هم افسانه سازی ضعیف شد و از میان رفت، زیرا سرو کار آنان با علی بود، بزگترین دشمن آنان کسی بود که در برابر او نمیشد افسانه ساخت. بویژه پس از شکست معاویه افسانه سازی جز آبروریزی بیشتر چیزی برای او نداشت. به این ترتیب تاریخ و روایات اسلامی دارای بخش درستتر و بیآسیبتری است که آن را وامدار علی و سیاست منفی او در بارهی تبلیغ است. این روشن است کسی که برای کارهای دشوار حاضر نبود دستمزد کلان بپردازد ودر کارهای مالی به سختگیری زبانزد بود، چگونه ممکن بود به تاریخسازان و دروغپردازان دستمزد بدهد؟ به همین دلیل بیدرنگ پس از رسیدن او به خلافت زبان خود را بستند و شاید راه زندگی آبرومندانهتری را برگزیدند. کارهای او بدان انجامید که مسلمانان به واقعیت زندگی و تاریخ خود باز گردند، اگر چه شاید این را در نیافتند، زیرا هیچ نشانهای از آن در جائی نیست وشاید نخستین بار به این قلم یادآوری میشود.
دیگر این که همهی تاریخنگاران اسلام بیتوجه به این تغییر در نوع، شیوه و راویان روایات، هر چه از گذشته یافته بودند، بی ژرفنگری در هم کردند و به همین دلیل در آثار آنان خبر و افسانه به هم آمیخته است. روند شکلگیری روایات و اخبار تاریخی اسلامی موضوعی است که به شکل کامل پژوهیده نیست.
اگر چه تفاوت روحیهی نویسنده و نقل روایات را میتوان برای نمونه در مقایسهی تاریخ ابن خیاط و تاریخ طبری دید، اما سرشت روایات یکسان است. در تاریخ ابن خیاط خلاصه و محدود و در تاریخ طبری با شاخ و برگ، افسانه سازی و حجم فراوان. ظاهرا مسلمانان از این که پیامبرشان سردار بزرگ شمشیرزن نبود، احساس کمبود میکردند و کارهای سه خلیفهی نخست و رفتار آنان، میدان خوبی برای افسانه سازی آنان و برآوردن سرداران شمشیرزن خونریز و ملتهای توسری خورده و با زنجیر به هم بسته فراهم آورد. اما علی با رفتار خود نه تنها به این کار پایان داد بلکه برای مورخ کاوشگر که تسلیم افسانه سازی و تبلیغات نمیشود، پنجرهای گشود تا تاریخ اسلام را از دیدگاه دیگری ببیند و دریغا که پیروان او- بویژه ایرانیان که به او دلبستگی بیشتری دارند - بازهم به شمشیرزنی و حتی خشونت او و فرزندانش روی کردند و ازاو و فرزندانش افسانه ساختند.
اینک میتوان او را به جای خویش باز آورد و در پرتو این کار است که اثر او بر تاریخ اسلام بهتر شناخته خواهد شد. کارهای علی گوشهای از تاریخ اسلام را دست نخوردهتر باقی گذاشت تا در پرتو آن همهی آن تاریخ بهتر دیده شود.
همه جا با جنگ وتنها جنگ
در میان روایات اسلامی آشکارا عدهای برای آن ساخته شده است که نشان دهد همه جای ایران و شام و مصر با جنگ و تنها با جنگ، فتح شده است.
بی گمان چنین کاری در برابر این نظر قرار میگیرد که گویا دست کم جاهائی با جنگ فتح نشده است. بگذارید پس از آوردن نمونههائی به آنها رسیدگی کنیم.
”سری به نقل از شعیب از سیف، از محمدبن قیس از عامر شعبی برایم نوشت: به او(؟) گفتم حال سواد چیست؟ گفت: آن را به زور گرفتند و چنین است همهی زمین مگر کلاتها که اهل آن مهاجرت کردند. پس به آشتی خوانده شدند و ذمه پذیرفتند و باز گشتند و اهل ذمه شدند و پاداش یافتند و در حمایت قرار گرفتند و این سنت است.....“
( طبری 3/587)
”سری به نقل از شعیب از سیف از طلحه و سفیان از ماهان برایم نوشت: گفتند خدا سواد را به زور گشود و چنین است همهی زمینهای میان آن و رود بلخ، مگر قلعهای و مردم را به آشتی خواندند و اهل ذمه شدند و زمینهایشان از آن ایشان شد..“ (طبری 3/587).
این تنها دو نمونه بود که نقل شد، اما نمونهای دیگری هم هست درست مانند اینها و از جمله در طبری با راویان دیگر و روایتی دیگر که حلقهی اصلی روایات سیف بن عمر است، از جمله سه مورد (در طبری3/ 587) و سه مورد دیگر (در 3/ 588تا589) و مجموعا در این بخش از طبری هشت مورد.
اگر جائی با جنگ گرفته شده که شواهد جنگ باید آن را نشان دهد. این همه تاکید بر این که ایران به زور و با جنگ گرفته شد بایستی نشانهی پنهان کردن واقعیتی باشد درست در خلاف جهت این خبرها، این که ایران به زور گرفته نشده است. برای آن که نشان دهیم این جنگها تا چه اندازه غیر واقعی و در واقع نادرست است، لشکرکشی مسلمانان از جانب بحرین به فارس را نقل و ارزیابی میکنیم:
”در روایت سیف، مسلمانان در این سال، یعنی سال هفدهم از جانب بحرین در فارس جنگیدند. اینک خبر آن: سری به من نوشت و میگوید شعیب حدیث کرد و گفت به روایت سیف از محمد و مهلب و عمرو که گفتند مسلمانان در بصره و زمین(های) آن بودند و زمین(های) آن در این زمان کشتزارهای آن بود و از اهواز هم آنچه تا آن روز گرفته بودند و بر آن چیره شده بودند، در دستشان بود. وبر آنچه صلح کرده بودند، در دست اهل آنجا بود و خراج میدادند و جزو آن قسمت نبود و در نگاهداری و امنیت مسلمانان بودند و نمایندهی صلح، هرمزان بود. عمر گفته بود: اهل بصره را سواد و اهواز کافی است. دوست داشتم که میان ما و فارس کوهی از آتش بود که نه آنها به ما میرسیدند و نه ما به آنها. چنان که به اهل کوفه گفت: دوست داشتم میان ایشان در کوهستان، کوهی از آتش بود، نه آنان به ما میرسیدند و نه ما به آنها.
علا بن خضرمی از زمان ابوبکر در بحرین بود. عمر او را بر کنار کرد و قدامة بن مظعون را بجای او گذاشت. آنگاه قدامه را بر کنار کرد و علا را بر گرداند. و علا با سعد در اختلافی که سرنوشت پدید آورده بود، رقابت میکرد و در دورهی ارتداد علا بر سعد برتری یافت. چون سعد در قادسیه پیروز شد و خسروان را از در (دربار) براند، و سرزمین همسایهی سواد را گرفت و بالا رفت، دستآورد او بیش ازآن علا بود. علا دلخوش بود که در سرزمین عجمان کار میکند و امیدوار بود که دولتش بلندی گیرد. علا نسنجید و برتری طاعت را بر معصیت به جد ننگریست. ابوبکر او را به کار گماشته بود و او در جنگ با مرتدان مجاز بود و عمر او را به کار گماشت و از دریا باز داشت. او طاعت و معصیت و نتایج آنها را نسنجید ومردم بحرین را به فارس فراخواند. بدان کار شتافتند و او آنان را به چند سپاه تقسیم کرد، یکی به سرداری جارود بن معلی، دیگری سواربن همام و آخرین خلید بن منذر ساوی، و خلید بر همهی آنان سر بود. آنان را بی اجازهی عمر از دریا به فارس برد و عمر اجازه نمیداد که کسی در دریا جنگ کند و به پیروی از پیامبر صلی الله علیه و سلم و ابوبکر، از به خطر افتادن سپاه اکراه داشت. و پیامبر صلی الله علیه و سلم و ابوبکردر دریا نجنگیدند. آن سپاهها از دریا به فارس گذشتند و در استخر برابر اهل فارس قرار گرفتند که هربذ بر آنها بود. آنان بر او گرد آمده بودند و میان مسلمانان و کشتیهایشان قرار گرفتند. خلید در میان مردم برخاست و گفت: اما بعد، هنگامی که خدای کاری را بخواهد، تقدیر میراند تا آن کار انجام شود. این قوم با این کار جز این نکردند که شما را به جنگ خوانند و همانا شما به جنگشان آمدید و کشتیها و زمین از آن کسی است که پیروز شود. از صبر و نماز کمک بخواهید که جز فروتنان را بزرگی نیست. او را پاسخ گفتند وظهر نماز کردند و آنگاه بر آنان بر آمدند و در جائی که طاووس نام داشت، جنگ سختی کردند و سوار در این روز رجز میخواند و قوم خویش را یاد میکرد...
تا کشته شد و جارود رجز میخواند و میگفت...
تا کشته شد و در این هنگام عبدالله بن سوار و منذربن جارود جای آنان را گرفتند تا کشته شدند و خلید در این روز رجز خواند و گفت...
قوم فرود آمدند و با مردم فارس جنگیدند و به اندازهای از مردم فارس کشتند که پیش از آن چنان نکشته بودند. آنگاه به آهنگ بصره بیرون رفتند ولی کشتیهایشان غرق شده بود. در دریا راه بازگشت نیافتند. روشن شد که شهرک راه مسلمانان را بسته است، پس اردو زدند و از نفوذ آنان جلوگیری کردند.
وچون خبر کاری که علا کرده بود به عمر رسید که آن سپاه را به دریا برده، چنان که رخ داده بود، حادثه را پیشبینی کرد. سخت بر علا بر آشفت و بر او نوشت و او را بر کنار کرد و به او فرمانی داد که سنگینتر و خشمآلودتر از هرچیزی برای او بود و سعد را بر او گماشت و گفت: با هر که پیش تو است به سعد بن ابی وقاص بپیوند. او با هر که با او بود به سعد پیوست. عمر به عتبة بن غزوان نوشت که علا بن خضرمی سپاهی از مسلمانان را برد و اهل فارس راه آن را بریدند. او از من سرپیچی کرد و پندارم که خدا را در این کار در نظر نداشت و ترسیدم که پیروز نشوند و شکست خورند و سختی بینند. مردم را سوی آنان فرست و پیش از آن که نیازمند شوند به خویشتن بپیوند. عتبه مردم را فراخواند و از نامهی عمر آگاهشان کرد. عاصم بن عمرو، عرفجة بن هرثمه، حذیقة بن محصن، مجزاة بن ثور، نهار بن حارث، ترجمان بن فلان، حصین بن ابی الحر، احنف بن قیس، سعد بن ابی العوجای، عبدالرحمن بن سهل و صعصعة بن معاویه داوطلب شدند و با دوازده هزار تن بر استر میرفتند و اسپان را یدک داشتند و ابو سیرة بن ابی رهم، یکی از افراد قبیلهی بنی مالک بن حسل بن عامربن لوی سردارشان بود و اردوگاهشان بر اهواز و نگهبانی از جنگجو و مقیم بر قرار بود.ابو سیرة با مردم رفت و به کسی بر نخورد و کسی بر او بر نیامد تا ابوسیرة و خلید در جائی به هم رسیدند که پس از جنگ طاووس راه را بر ایشان گرفته بودند، کار جنگ با مردم استخر و پیرامون آن بود و از اطراف هم کمک گرفته بودند. وچنان بود که هنگامی که اهل استخر راه را بر مسلمانان گرفتند...“
به طوری که دیده می شود، پایان داستان سرهم بندی شده و دوباره به اواسط آن باز گشتهاند. این جنگ سراسر افسانه است. نخست این که در سال هفده هجری مسلمانان توانائی لشکرکشی دریائی را نداشتهاند. دوم این که برای حمله به فارس از دریا بایستی از بندرهائی مانند سیراف (طاهری) میآمدند و هیچ جا تا استخر نامی از بندری یا جای دیگری نیست. گذشته از اینها معلوم نیست آنان راه دراز و دشوار میان کنار خلیج فارس و استخر را بیچارپا چگونه و از چه راهی رفتهاند. طاووس نامی ساختگی است و چنین جائی در ایران وجود نداشته است. چنان که دیدهایم، از این نام در جاهای دیگر هم استفاده شده است. نام بیشتر این سرداران ساختگی است و نشانی از آنان در روایات درست و اصیل و انساب عرب وجود ندارد. همهی این روایت هم از سیف بن عمر و غیرقابل اعتماد است. داستان ساخته شده است. در سال هفده هجری حتی بر پایهی روایات غیرقابل اعتماد، یزدگرد در استخر بوده است. دلیل دیگر این که سکههای او تا سال بیستم پادشاهی او در استخر زده شده است. چنان کشتاری هم از ایرانیان افسانه است.
ممکن است خوانندگان بیندیشند که خوب ما با افسانه کاری نداریم و به آن توجه نمیکنیم، اما مسئلهی مهمی است که چرا چنین افسانهسازی شده و آهنگ افسانهسازان چه بوده است؟ آیا ما نباید این افسانه سازیها را از دیدگاههای گوناگون (دستکم سیاسی و روانشناختی) تحلیل کنیم؟
بی گمان هدف این افسانه سرائیها هم بزرگ کردن عمر و سپاه اسلام است، چنان که در شرح جنگهای دیگر هم دیدهایم، این عمر است که نه تنها فرماندهان و سرکردگان سپاه و فرماندهان راست، چپ، میانه (قلب)، دنباله و سواران را تعیین میکند، بلکه حتی راهنمائی میکند که چگونه و از چه راهی بروند، در حالی که میانرودان را ندیده است. او همه چیز را میداند و کارها را به بهترین شکل از پیش میبرد و هیچ جنگی که او ترتیب دهد به شکست نمیانجامد، مگر شکستهای کوچک. تنها در یک مورد، یعنی همین جنگ بحرین هم که فرمانده آن بی اجازهی عمر حرکت کرده، اگرچه کشتار مفصلی از ایرانیان کرده، بازهم ناکام شده و عمر به داد او رسیده و از خوزستان و جنوب فارس لشکر فرستاده است که اساسا غیرممکن بوده است. زیرا حتی با پذیرفتن روایات افسانهای در سال هفدهم هجری، فارس، بویژه جنوب آن و حتی خوزستان فتح نشده بود و بر طبق همین روایات پس از لشکر کشی بحرین اهواز فتح شد.
حال از آنجا که سفارشهای عمر به درستکاری، امانت، جوانمردی و مانند آن، در همین جنگها روایت شده است، به نظر میآید که حکومت اسلامی با چنین تبلیغاتی در ایران و روم نفوذ کرده است. حتی اگر سه خلیفهی نخست ظاهری ساده داشتند، این هم وسیلهی تبلیغ بوده و گرنه کدام یک از آنان اهل تجارت نبودند؟
قرینهی بسیار جالبی در سال هجدهم هجری وجود دارد. در این سال در عربستان خشکسالی شد، به طوری که جانوران وحشی به مردم پناه بردند و از جاهای دیگر، از جمله ابوعبیدهی ثقفی، برای مدینه خواربار فرستادند. همچنین در شام طاعون آمد، در نتیجه تاریخسازان به دشواری افتادند و در این سال فعال نبودند، در حالی که در ایران خبری نبود و اگر واقعا جنگی بود ، میشد آن را به پیش برد و برای عربستان آذوقه فرستاد، اما از آنجا که در جعل این اخبار خلیفه در مرکز داستان قرار دارد و باید مزد و مواجب تبلیغات هم برسد، خشکسالی مدینه، خلیفه و یاران او را ناکام کرده است.
این که بخواهند نشان دهند همه جا با جنگ گشوده شد، و آن را هم به افسانه بیامیزند، نشان از آن دارد که مسیر طبیعی تاریخ اساسا چیز دیگری است و در کم و بیش روایات آن را نمیتوان یافت.
اسناد اسلامی
کلیشهای که به ساختار یا شکل سند اسلامی معروف شده است، سرگذشتی دارد که آگاهی کوتاهی ازآن ما را در دریافت مفهوم تاریخ درمیان مورخان اسلامی یاری میکند.
از روزی که ضبط و نگهداری قرآن و حدیث ناگزیر شد، اعتبار حافظان قوی و نویسندگان امین آشکار شد. آیات قرآن محدود بود و حفظ آنها نه چندان دشوار. اما رفتار و گفتار پیامبر نامحدود بود و نوشتن آنها آسان نبود. اسلام، همهی روابط پیشین اجتماعی را زیر سوآل میبرد و روابط و ضابطههای تازهای را پیشنهاد میکرد که تنها در رفتار و گفتار پیامبر شکل میگرفت. به علت محدود بودن وسائل ارتباط، نوشتن و نگهداری این رفتار و گفتار اهمیت بسیار داشت و خیلی زود نام یا اصطلاح ویژه یافت، حدیث و خبر، که گویای گفتار و کردار بود. انتقال این اخبار و احادیث به نسلهای بعد، نیازمند اطمینان دادن به آنان در بارهی درستی و مستند بودن آنها بود. از این جا است که گفتن نام راوی و به مرور، راویان در آغاز حدیث یا خبر ناگزیر شد و از همین راه کلیشهای پدیدار گشت که معمولا به این شکل است: ”فلان، پسر بهمان از فلان پسر بهمان......نقل میکند که پیامبر گفت.“ روشن است که این کلیشه تازمانی که نوشتن رواج نیافت روز به روز درازتر میشد. پس تنها از روی اندازهی کلیشهها میتوان دریافت که احادیث و اخباری که از پیامبر اسلام در دست است، تا چند نسل و در نتیجه تا چه مدت به شکل شفاهی روایت شده است، زیرا بیشتر راویان اشخاص شناخته شدهای هستند و سالهای فعالیت آنان روشن است. سپستر و هنگامی که گمان و دودلی در شناخت احادیث راه یافت، تالیف آثاری در بارهی محدثان و راویان هم پدید آمد و گفتگوهای دور و دراز در این زمینهها پیدا و حدیث خود گفتاری بزرگ در معارف اسلامی شد. این از نخستین نشانههای کهنه شدن کلیشهها و از دست رفتن نیروی آنها است. مهم این است که با وجود انواع حدیثسازیها و جعل و تزویر در حدیث، محدث، شهر و قبیله- که دست کم آثار مرتضی عسکری صد و پنجاه صحابی و صدها حدیثش را روشن کرده است - پژوهشی که به شکل منظم در زمینهی تاریخ اسلام، به معنی عام آن- که شامل حدیث و خبر و تاریخ و به طور خلاصه همهی اسناد اسلامی باشد- صورت نگرفته است، چرا که این کار را خطرناک میپنداشتهاند. به همین دلیل کار عسکری بسیار بزرگ است، گرچه آغاز کار است.
ناگزیر باید گفت که چون نگهداری و نوشتن حوادث و تاریخ اسلام هم چون حدیث، کاری بایسته شد، هرچیزی که برای راویان ارزش داشت به همین شکل و در همان قالب رایج شد، اما برخلاف حدیث و خبر، کسی را پروای اخبار تاریخی نبود و دقت در تاریخ چندان اهمیتی نداشت. برای کسی مهم نبود که برای نمونه، اخباری که به معاویه یا ابومنصور سفاح نسبت داده میشد درست بود یا نه. مهم این بود که خبر، سلسلهی راویان داشته باشد. از آنجا که در روایت حدیث هم ”زنجیرهی راویان“ پشتوانهی درستی حدیث بود، روایت تاریخی هم به دلیل داشتن همان زنجیره ارزش یافت، اما برخلاف حدیث کسی در بارهی ”زنجیرهی راویان تاریخ“ به کنجکاوی و ایجاد شک و تردید نپرداخت. برای نمونه کسی نیامد طبری یا ابن خیاط را زیر سوآل ببرد و اگر گاهی شد به این دلیل بود که خبر یا حدیثی که نقل شده بود، به گوشه ای از دین آسیب میرساند و شگفت نیست که آثار باارزش عسکری هم درست از همین راه پدید آمده است. تمام کوشش او کشف اخبار و احادیثی است که برای ضربه زدن به گوشهای از شخصیتها یا ارزشهای اسلامی ساخته شده بود. اما در هر حال کار او برای تاریخ اسلام هم دارای اهمیت حیاتی است و ما جای جای آن را نشان خواهیم داد.
به این ترتیب زنجیرهی راویان تاریخ سرشتی گمانانگیز دارد وهمیشه میتوان در درستی و نادرستی آن سخن گفت. اگر خبری خود خردپذیر نباشد یا به شکلی بتوان در درستی آن پرس و جو کرد و این در همهی تاریخهای اسلامی و نویسنگان بزرگی چون طبری، بلاذری، مسکویه، مسعودی، یعقوبی، دینوری، ابن اثیر، ابن خلدون و دیگران دیده میشود، آنگاه باید به همه و ژرفای این تاریخ دوباره و بکلی با چشمی نو نگریست.
در جامعهی قبیلهای کلیشهی نو حتی قویتر از شعر، از آن عوالم جادوئی و غیرعادی است، همچنان که توانائی شاعری در نظام قبیلهای، نوعی توانائی فراطبیعی و جادوئی و شاعر انسانی غیرعادی و در ردیف جادوگر است. به همین دلیل است که در تاریخ اسلام و در مقدمهی هر خبری یک کلیشه از زنجیرهی راویان هست که ”معتبر“ و ”مسلم“ شمرده میشود و در نتیجه پایندان درستی خبر است.
شعر- که در تاریخ اسلام و به مناسبت روایات تاریخی ، حتی در اخبار جعلی سیف بن عمر کم نیست از نظر کارکرد ولی نه الزاما ساختار، همانندی فراوان با کلیشه دارد که سخن آزموده، مرده ریگ پدران و پیآمد آزمونهای نسلهای گذشته و مورد احترام قبیله است.
کلیشهی نو در چنان سازمانی حتی از شعر بالاتر است، زیرا شعر سرودهی یک نفر است، هر چند نیروی جادوئی داشته باشد، در حالی که کلیشهی نو، روح زنده و پویای پدران است، روح قبیله و پایندان زندگی اجتماعی و بقای قبیله است. اگر از یک قبیله کلیشههای زبانی گرفته شود، چیزی جز گفتگوی بی معنی همانند سخنان پیران دچار فراموشی باز نمیماند. کلیشهی نو در میان قبیله ارزشی بیش از حماسه دارد، زیرا درحماسه زبان لاف وگزاف آشکار است، در حالی که در بیشتر کلیشهها بویژه در مثلها و قصهها، حکمتی نهفته است که رهآورد تجارب گذشتگان و مربوط به زمانی دیگر - نه از نوع زمان حال - بلکه گذشته و حتی اساطیری است، زیرا چه بسا کلیشههائی از زبان قهرمانان زمانهای کهن و گاه خدایان نقل میشود.
به این ترتیب باید برای کلیشه در جامعهی قبیلهای اهمیتی را باز شناخت که به هیچ روی در جامعهی شهری آن را نمیتوان دید. بر عکس در جامعهی نو کلیشه حرف تکراری بیفایدهای است که از فرط تکرار از خاصیت و نیروی آغازی خود دور شده است. روایات اسلامی نه تنها با یک کلیشه مانند که همان سلسلهی راویان است آغاز میشود، بلکه خود به عنوان پیآمد یک کلیشهی نو و درونهی خبری و حکمی (آگاهانندهی) خود در ردیف کلیشهی نو قرار میگیرد و نه تنها پذیرفته که مسلم انگاشته میشود. در واقع روایت اسلامی، خبر یا آگاهی شناختهشدهای است که پدران بر آغاز آن مُهر زدهاند. سلسلهی راویان یا کلیشهی ”زنجیرهی راویان“ مهر پایندان خبر و درستی و روائی آن است. مصرف آن خبر بدون آن مهر ممنوع است یا دستکم خبر بی آن مهر اعتبار ندارد. آنگاه چون خبری با آن کلیشه اعتبار یافت، همپا و هم ارزش کلیشه و مسلم پنداشته میشود. در ترجمهی تاریخ طبری به فارسی از آنجا سلسلهی راویان حذف شده است که در جامعهی شهری ایرانی، کلیشهی نو آن اهمیت را نداشت و شاید برای ایرانیان جاذبهای هم نداشت، گذشته از این به مرور، سلسلهی راویان هم مانند کلیشهی کهن ارزش خود را از دست میداد.
به این ترتیب، سرشت روایات اسلامی، درونهی مسلم، پذیرفته شده و غیر قابل انکاری دارد که در میان مسلمانان تا روزگار ما باز مانده و هرگز انکار نشده یا مورد تردید قرار نگرفته است. به همین دلیل است که کارهای مبتکرانهی مرتضی عسکری در نقد روایات اسلامی این همه با سردی و احتیاط پذیرفته شد و مهمتر این که از حدودی که خود او تعیین کرده بود تجاوز نکرد. او بنای عظیمی را فرو ریخت تا از آن واقعیت را باز سازد. اما آن بنای عظیم ریشه در خرد مسلمانان یافته و هیچ کس دلش نمیخواهد که خردش فرو ریزد.
اما جالبتر از همه نگرش دانشمندان غرب (خاورشناسان) به تاریخ و روایات اسلامی است که بدون بازشناسی سرشت واقعی آن، روایات و اخبار اسلامی را درست مانند یک مسلمان سنتی و حتی وابسته به قبیله، مسلم انگاشتهاند و تاریخ اسلام را به همان معنی ولی نه با همان شکل، روایت کردهاند که طبری و بلاذری و ابن اثیر. علت پذیرفته شدن سخنان ایشان در کشورهای اسلامی هم همین است که آنان با تاریخ اسلام برخورد انتقادی نداشتهاند، بلکه فتوح اسلامی را در ردیف کارهای هانیبال، اسکندر و ناپلئون ستودهاند.
برای راوی مسلمان آنچه مهم است این که چه کسی پسر کیست و از کدام قبیله. آیا کسی را کشته است؟ چند نفر را کشته است؟ هر چه تعداد بیشتر باشد بهتر است و در چه سالی. آیا کشته شد؟ مهم نیست به دست که ولی اگر روایت شود بهتر است. هنگام مرگ چند سال داشت؟ اختلاف ده و بیست سال چندان مهم نیست، چنان که مثلا در تاریخابن خیاط معلوم نیست ولیدبن یزید بن عبدالملک، کسی که تا چهار پشتش پادشاه بوده در سال 126 به توطئهی پسر خویش یزید کشته شد، آیا سی و شش سال داشته یا چهل و پنج سال. (ص 363)
همه چیز همین طور است. مورخ یا راوی مسلمان چشم و دید ویژهای دارد. این که چه کسی خلیفه، عامل یا حاکم است و هنگامی که به کنار رفت، چه کسی جای او را گرفت. هیچ مهم نیست که پیشتر چکاره بود و سپس چکاره شد. به این ترتیب روایت ودر نتیجه تاریخ اسلامی دارای سرشتی ناقص است، به دو معنی، یکی این که کامل نیست و دیگر این که بعضی از اعضای آن رشد غیر طبیعی دارد.
اهمیت بازشناسی سرشت روایات اسلامی چنان است و مسئله آنچنان گسترده که باید در بارهی آن کتابی جداگانه نوشت. آنچه در صدهی بیستم و بوسیلهی مورخان این صده انجام گرفت، کافی نیست. برای آن که نیازهای نخستین این نوشتار بر آورده شود، به همین اندازه بسنده کردم، اما میتوان پرسید که در این کتاب با این روایات چه خواهیم کرد و چه روشی در پیش خواهیم گرفت.
به این ترتیب بر روایات و تاریخ اسلامی چنان افسانه و خرافه مسلط شد که کمتر خبر درست و واقعی باز ماند، به طوری که در دورهی ما که بیش از دویست سال از دورهی خردورزی گذشته است، هنوز تاریخ اسلام آمیخته به افسانهها است و جداکردن واقعیت تاریخی از افسانه به انجام نرسیده و در برخی زمینهها هنوز آغاز نشده است. در نتیجه تاریخنگار امروز با وظیفهی دشواری روبه رو است و این به شرطی است که وضعیت روایات اسلامی را - چنان که توصیف شد - باور داشته باشد، آسانپذیر نباشد و به واقعیت زندگی مردم بیش از کارکردها و منافع خلفا، شاهان و قهرمانان اهمیت بدهد.
پیش از من دست کم دوتن به طور مشخص به این نکات یا برخی از آنها توجه کردهاند. ذبیح بهروز که راهگشا بود و تاثیر او بر من و دیگران آشکار است. دیگر مرتضی عسکری صاحب چند کتاب معتبر در این زمینه ولی تنها در شناسائی راویان حدیث و خبر و شهرها و قبیلههائی که ناگزیر از جعل آنها بودهاند تا راویان را به آنها نسبت دهند. اما کارهای دقیق او تاثیری در دانشمندان اسلامی و طبعا دیگران نداشته است، زیرا به مذاق بسیاری از آنان خوش نمیآید و چه عادت، چه تنبلی و چه محافظهکاری مانع از پذیرفتن نظرهای او و رواج دادن آنها است.
اشکال در این است که پذیرفتن نظرهای آنان به منزلهی انکار همهی کتابها و مقالاتی است که در صد سال گذشته نوشته شده و در بسیاری از آنها بر درخشندگی فتوحات اسلامی تاکید شده است.(1)
یکی از کارهائی که در تاریخ اسلام باید کرد، تعیین تعداد واقعی یاران پیامبر و در نتیجه اخبار و احادیثی است که از او نقل شده است.
آنچه گفتیم و نظرهائی که ذبیح بهروز و مرتضی عسکری بیان کردهاند همراه کنجکاویهائی که من در تاریخ اسلام کردهام، ما را به نتایجی میرساند که توضیح آنها به شناسائی سرشت تاریخنگاری اسلامی کمک میکند:
1- روایات اسلامی با طول زمان و استعداد مکان که از ضوابط بهروز
برای بررسی تاریخ بود( 1328 بخش نخست)، سازگاری ندارد. آن همه کار و آن همه پیروزی برای مردم محرومی که جز جنگهای کوچک قبیلهای ندیده بودند، در سرزمینی که غذای کافی برای انسان و حیوان نداشته، شدنی نبوده است. طبری در حوادث سال هفدهم هجری روایت میکند که عمر- خلیفهی دوم- برای پشتیبانی از جنگهای مسلمانان با ایرانیان از مدینه چهارهزار اسپ فرستاد. آن زمان شهر مدینه چه اندازه جمعیت داشت؟
بیش از ده هزار نفر؟ آیا آن جمعیت میتوانست نه چهار هزار، بلکه چهارصد اسپ بیش از نیازهای ناگزیر خود داشته باشد؟ گذشته از این گذراندن چهارهزار اسپ از مدینه به میانرودان در چند صد کیلومتر صحرا و تامین حجم بزرگی از آب و علف برای چهارهزار اسپ ممکن بوده است؟ تا جائی که دقت کردهایم حتی در خود مدینه مقدار جو یا علف و غذائی که تکافوی یک هفته سفر چهارهزار اسپ و همراهان آنها را بکند، وجود نداشته است.
2- در عربستان سازمان اداری و نظامی برای بر تافتن جنگهای بزرگ وجود نداشته است. آرایشی که در جنگها و به طور پایهای به ابتکار عمر، آن هم از راه دور و بی دیدن محیط جنگ، ادعا شده است، در میان مردم شبه جزیره بویژه در حجاز سابقه نداشته و هیچ ابتکاری از صفر آغاز نمیشود. طبیعی است که حالت غارتگرانه و از جان گذشتگی سپاهیان اسلام بیشتر برای به دست آوردن ثروت و پس از آن برای پیش بردن عقیدهی خود، به پیروزی آنان کمک میکرد، اما چنان که خواهیم دید، جنگی بزرگ در معیار جنگهای ایران و روم در میان نبوده و اگر بوده زد و خوردهای محلی کوچک در برابر مقاومتهای محلی و کوچک بوده است. سازمان اداری و نظامی ساسانیان چنان از هم پاشیده بود که خود بر میافتاد و نیازی به جنگ بزرگ نداشت. وضع طبرستان، آن هم پس از فتح خراسان و ورارود، که زمانی دراز اسلام نپذیرفت، نشان میدهد که اگر یک مقاومت کوچک ولی سازمانیافته وجود داشت، مسلمانان از پیشروی در میماندند. گذشته از این در همهی جنگها دیده میشود که معمولا سپاه اسلام حد اکثر یک سوم یا یک چهارم سپاه ایران ذکر شده اما تقریبا همه جا پیروزی با تازیان است.
3- عربستان امکان تجهیز سپاه- در معنی نظامی صدهی هفتم میلادی – را نداشته است. آن همه شمشیر، سپر، خود، زره، خنجر، اسپ، برگستوان و تجهیزات دوا، درمان و زخمبندی در آن سرزمین پدید نمیآمد و آن سرزمین هرگز چنین چیزهائی را با میزانی که به کار جنگها بیاید، نداشته است. پشتیبانی این سپاه هم از نظر آذوقه، پزشکی و زخمبندی ممکن نبوده است.در جنگها گفته شده که چه بسیار کلاه خود جنگجویان بزرگ و معروف، پارهای پارچه و زره ایشان از نوع گلیم و زیلو بوده است. گذشته از این ، آرایش جنگی و تاکتیک در آنجا معنی نداشته زیرا جنگهای زمان پیامبر هم – در مقایسه با جنگهای ایران و روم- همگی زد و خوردهای کوچک بوده است.
4- در عربستان اندیشهی ملت و کشور- چنان که در ایران ، روم ، چین و یونان حس میشد- وجود نداشت، بلکه سازمان و سنت وابستگی قبیلهای بود و در قالب اسلام هم اتحاد قبائل به وجود آمد و نه یک ملت. به همین دلیل بعدها، بویژه در دورهی بنی امیه زد و خوردهای وسیع قبیلهای میان همین متحدان ظاهری در گرفت و خلیفهی اسلام معمولا مجبور بود در میان قبائل بازیگری ماهر باشد و بتواند تعادل و آرامش را نگه دارد. در طول تاریخ اسلام، بویژه در نخستین صدهی هجری، رقابتها و جنگهای قبیلهای فراوان است و ما با بخشی از آن که به ایران مربوط است آشنا خواهیم شد. فقدان اندیشهی ملت تا اندازهای است که بنا به روایت مورخان، هنگامی که عمر- خلیفهی دوم- میخواست سازمان جدیدی به جامعهی اسلامی بدهد، با همهی هوشیاری و روشنائی اندیشه که به او نسبت میدهند و با وجود مشاورانی چون سلمان
فارسی، باز هم سازمانی قبیلهای را طراحی کرد.( نک: بخش اختلاف روایت در زیر). این همزمان با رشد بسیار تند شهرهای میانرودان، مانند کوفه و بصره بود(نک: همانجا). در همهی نخستین صدهی هجری هم آنچه به دست آمد و حالت غارت و در بهترین وضع، گرفتن جزیه را داشت، دارائیها به همان شکل غارت تقسیم میشد و حداکثر سهمی هم به بیتالمال داده میشد که صندوق مخارج دستگاه خلافت بود و بی هیچ قانونی، تنها به خواست خلیفه و گاه همراه چانه زنی و کم و بیش کردن هزینه میشد. تا پایان دورهی اموی بسیاری از سازمانهای اداری که لازمهی حکومت شهری است- مانند سازمان پیک (برید) وجود نداشت و هرگاه لازم بود کسی یا کسانی پیک میشدند.
در چنین وضعی نمیتوان جنگ بزرگ و منظم کرد و صدها روایت تاریخی در برابر منطق تاریخ، لزوم گذشت زمان و برونرفت از سازمان قبیلهای، بی ارزش است.
5- در نتیجه در تاریخ نخستین سالهای اسلام تا دورهی عباسیان که برتری عنصر ایرانی را بر عربی در بر داشت (اشپولر1349 ،ص 75 به بعد)، سرشت قبیلهای و نه شهرنشینی، بر تاریخ چیره است. به این معنی که در آن روایت و سخن و انتساب آن به راوی یا سلسلهی راویان مهمتر از واقعیت است، زیرا در سازمان قبیلهای اهمیت فرد و شخص به مراتب بیش از آنی است که در سازمان شهری بوده است، به همین دلیل است که همراه هر روایت یا واقعه کوشش میشود که شعری به شاهد یا تائید آورده شود، زیرا در همان سازمان قبیلهای روایت منظوم گویای حقیقتی دلخواه و آرمانی، آرزوی مردم و در نتیجه محتوم و پذیرفته شده است.
زنجیرهی راویان نیز بالاتر از استناد، نقش کلیشه دارد و چه کسی است که نداند در سازمان قبیلهای و زبان آن نقش کلیشهی زنده و نه کهن - مانند حکمت، چیستان، لطیفه و دیگر کلیشه ها – به مراتب بیش از سخن عادی و فراموش شونده است. (2)
(ادامه دارد)
-------------------------------------------------------
پی نویسها:
1- مانند مقالات دانشنامهی اسلام، دستنامهی شرق شناسی (Handbuchder Orientalisik
,وکتابهای فیلیپ هتی و دیگران، تاریخ ایران کمبریج، دانشنامهی ایرانیکا و مانند آنها)
2- (Permiyakov.197 p.)