userinfo close

  ,

گفتگوی ادیان


iid

تاسیس: 2 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: امیر محمدی - معاونان
- این كلوب به طور مشترک توسط دوستان مسلمان ، زرتشتی ، مسیحی ، یهودی و صابئی مدیریت میشود
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
6
900
87/10/12 (11:02)
10
617
90/4/11 (10:08)
27
286
91/3/6 (00:11)
70
527
91/2/31 (16:43)
0
114
91/2/25 (17:04)
16
61
91/2/10 (15:25)
21
204
91/1/28 (19:51)
179
3284
91/1/26 (15:19)
20
216
91/1/25 (13:58)
79
486
91/1/29 (17:46)
106
770
91/1/22 (12:50)
32
622
91/1/7 (21:28)
148
1031
90/12/29 (01:40)
101
1022
90/12/21 (23:58)
22
252
90/12/20 (21:12)
38
265
90/11/21 (23:39)
487
2737
90/10/24 (23:32)
21
168
90/10/8 (19:38)
20
261
90/9/25 (01:23)
87
880
90/9/19 (18:45)

عنوان بحث

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 20:52 1386/07/19

مقالات چوانگ تزو (تائویسم)

حكیم چینی كه در قرن 4 قبل از میلاد میزیسته

و 33 مقاله تدین كرده و از تلفیقی از بین كنفسیوس و عقائد چینیان اولیه و تائویسم مطالب جدیدی اتخراج نموده است

او از بزرگان تائو محسوب میشود و گفتار از خود لائوتزه فلسفی تر است
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 01:23 1386/07/20
1

شخصیت چوانگ تزو


چوانگ تزو شخصیتی دیگری است که در تائو اهمیت و جایگاه خاصی دارد. او در قرن ۴ ق.م می‌زیست و در فلسفه تائو شناخته شده‌است. او سعی می‌کرد که دستورات لائو تزو را انتشار دهد. او که دارای ۳۳ مقاله‌است در حقیقت مبادی افکار کنفوسیوس را دنبال می‌کند. وز در حالی که به تائو ایمان داشت و آن را مرکزیت وجود می‌دانست اما در مسئله تبدیل صورت تائو یا تحویل طبیعت از کتاب تائو چینگ فراتر رفته و می‌گوید:" اشیا و موجودات عالم در یک حرکت دایره‌ای از وجود و تحول دور می‌زند. زمان‌ها به طور متوالی فرا می‌رسد و فصول چهارگانه از پی هم می‌گذرد و هر کدام که وارد می‌شود دیگری نابود می‌شود. و از این دایره بی‌نهایت (یانگ و یین) بوجود می‌آید. و این فعل و انفعالات که در اثر ادغام بوجود می‌آید میان مردم و تا ابد وجود خواهد داشت.

چونگ تزو برای مبدا سکون وعدم فعالیت که از اصول مهم تائو است استدلال می‌کند که«چون در این عالم قائده تبدیل احوال طبیعی به طور منظم حکم فرما است به همین دلیل نیک و بد مطلق وجود ندارد. و نیکی وبدی هر دو نسبی هستند. همه اشیا در حدود خود مساوی هستند و هر چیزی را که طبیعت یعنی تائو در زمان حال بوجود می‌آورد مانند چیزه‌هایی است که در زمان گذشته و آینده بوجود آورد و یا خواهند آورد. وهمه آن‌ها در زمان خود خوب و ضروری هستند. بنابراین خوب و بد یا خیر و شر مطلق وجود ندارد و با مثالی می‌گوید:» اگر انسان در مردابی بخوابد به بیماری فلح مبتلا می‌شود ولی همین مرداب برای مارماهی مناسب است. برای انسان زندگی به روی شاخه درخت خطرناک است ولی برای میمون مناسب است. در نتیجه خوبی و بدی یک امر واحد برای انسان؛مارماهی و میمون نیست. و هر کدام نسبت به دیگری فرق می‌کند و هیچ کدام قاعده مطلق نیست. این اندیشه باعث شد که او درباره گذشته نیز نظر دهد که«ما آن کس را که در زمان نامناسب به خطا آمد و بر ضد جریان آب شنا کرد ناحق می‌خوانیم و آن کس را که به هنگام مناسب آمد و با زمان خود سازگار بود حامی حق می‌دانیم. شما چگونه بین بلندی و پستی فاصله می‌نهید و بین کوچک و بزرگ قیاس می‌کنید). چونگ تزو می‌گوید:» سر در گمی بشر به حیرتی در جهان موجودات دیگر به طور مقایسه درست و نادرست، کامل و ناقص تشبیه می‌کند.«و می‌گوید»شیر دریایی که یک پا دارد بر هزار پا حسد می‌ورزد و مار بر باد و باد نیز در کار چشم حیران است. و چشم بر فکر وعقل حسد می‌ورزد."

شیر دریایی به هزار پا می‌گوید من در آرزوی یک پای دیگر هستم ولی به مراد خود نمی‌رسم. تو این همه پا را از کجا آورده‌ای؟ او می‌گوید: طبیعت من چنین است و من در ساختن آن هیچ نقشی ندارم. هزار پا به مار می‌گوید: چگونه من با این همه پا نمی‌توانم به تندی تو که هیچ پا نداری حرکت کنم؟ مار می‌گوید: این یک ساختمان طبیعی است و در آن هیچ تغییری روانیست. و به پا هیچ حاجتی ندارم. مار به باد می‌گوید: من می‌توانم در یک جهت به سرعت حرکت کنم اما شکل و اندام دارم. چطور تو که هیچ شکل و اندام نداری می‌توانی از شمال به جنوب و از شرق به غرب بوزی و همه جا را درنوردی؟ باد می‌گوید: درست است که همه دنیا را در می‌نوردم و حتی درختان تنومند را می‌شکنم و حتی بناهای بزرگ را ویران می‌کنم. اما آن که بتواند مرا پس بزند از من تواناتر است.

تزو می‌گوید که باد خردمند است و در داوری به کسی حسد نمی‌ورزد. و در تحلیل عاقلانه روشن ساخت که قدرت او با دیگران متفاوت است. و همان باد به طور نسبی خالی از ضعف نیست. چرا که گفت«هر کس که مرا پس بزند از من تواناتر است.»

از این سو باد با نیروی قدرت به راهی می‌رود که طبیعت نشان داده‌است. چونگ تزو این منطق را برای انسان صادق می‌داند و می‌گوید: "انسان نباید درباره بزرگ و کوچک، بلند و پست؛ درست و نادرست مجادله کند بلکه باید همه چیز را به تقدیر و تغییر تائو بسپارد. که اگر چنین کند در وحدت طبیعت به باد و مار و هزارپا خواهد پیوست.

لانگ تزو اعتقاد داشت که مرد حکیم حواس خود را برای درک اشیا متغیر و موجودات متعدد عالم وجود یا عالم ماده به طور انفرادی خسته نمی‌کند بلکه همیشه سعی می‌کند که در اموال کلی عالم سیر کند و با چشم جهان‌بین خود بر مطلق اشیا نظر کند.

از دید تزو جان انسان در تائو جای دارد و در تائو ذرات وجود او مطرح است. بنابراین تمایز و تباین را ترک می‌کند و همه چیز را در عالم یکی می‌داند. و در مثالی می‌گوید: بشنو ولی نه با گوش خود بلکه با فکر خود؛ و فکر کن با جان خود. بگذار حس شنیدنت با همان گوش بماند و فکرت با همان تصاویر و تخیلات خود درنگ کند ولی تو از جان و روان خودت پرتو بگیر و با سلامت با خارج سازگار باش که تائو همین است. چوانگ با همین عقیده مبانی فلسفی خود را پیش می‌برد و بدون آن که غم و اندوهی به خود راه دهد و بی‌دردسر زندگی خود را طی می‌کرد.

در حکایتی از او می‌گویند: زمانی که زنی تزو مرگش فرارسید دوستی به نام «هوی تزو» داشت که مرد عاقلی بود. وی برای تسلیت به دیدن تزو رفت. و دید که تزو در گوشه‌ای نشسته‌است و طبلکی می‌زند. مرد گفت: زنت مرده و پسرت بی‌سرپرست شده. خجالت نمی‌کشی؟

گفت: اول که زنم مرد افسوس خوردم. اما بعد فکر کردم متوجه شدم که او از ازل بی‌جان بوده و صورت و شکلی هم نداشته‌است و از لوث ماده نیز پاک بوده‌است. در طول یک دوره آشفتگی که اسمش حیات و زندگی است. این ماده بوجود آمده و شکل گرفت و این صورت جان پیدا کرد و به صورت زن درآمد. حال که کارها بر عکس شده‌است یعنی تغییر و تبدیل انجام شد و این صاحب جان بی‌جان شد و این صاحب صورت ترک صورت گفته و نابود شده؛ دیگر باید غصه بخورم؟ و سرگذشت زن من عین فصول سال است که می‌آیند و می‌روند و پا برجا نیستند و همان طور که بر آن‌ها افسوس نباید خورد بر مرگ زن من نیز نباید افسوس خورد و اگر افسوس بخورم از حقیقت تقدیر جاهل مانده‌ام.

یکی دیگر از مسایلی که درباره او مطرح می‌کنند؟ روزی در کنار رودخانه‌ای نشسته بود و ماهی می‌گرفت. و دو نفر از طرف حاکم «چو» آمدند و گفتند که او نزدوی شود. تزو گفت: من شنیده‌ام که در نزد حاکم لاک پشتی است که ۳۰۰۰ سال پیش مرده و از اجدادش به او رسیده و این مقدس می‌شمارد. به نظر شما اگر این لاک‌پشت زنده باشد و در لجن زار زندگی کند بهتر است یا مرده باشد و درون محفظه‌ای نگهداری شود و مقدس بشماریدش؟

گفتند: اگر زنده باشد. گفت: من الان زنده‌آم و در لجن زار!

فلسفه چوانگ تزو توسط لائوتزو گسترش یافت و جنبه سحری به خود گرفت.

۲- جنبه سحری یا جادویی= مردم چین از قدیم در صدد عمر طولانی بودند و در آیین تائوئیسم جنبه‌هایی در جهت رسیدن به سحر مطرح شد. مثلاً خود تزو می‌گوید: هر کس که در کنه تائو وارد شود به حیات ابدی می‌رسد و در این صورت هیچ درنده و گزنده‌ای نمی‌تواند به او زیان برساند. همان‌طور که در زمان خاقان «فوشی» چنین اتفاقی افتاد و او به تائو وصل شد و عمر جاودانه پیدا کرد و فاصله و برابر سوار شد و به آسمان صعود کرد. هم چنین فرشته غربی یا ملکه مادر که زنی بود به تائو وصل شد و عمر جاودانه یافت. کم کم تائو جنبه سحری پیدا کرد و در زمان خاقان «ووتی» از سلسله «هان» فالگیری به نام «لی شائو چین» خاقان را فریب داد و به او گفت: برو در کنار کوره کیمیاگری که در فلان کوه قرارداد و به گمت ارواح آسمانی عمل «شنجرو» را به طلا تبدیل کن و از آن طلاها ظروفی درست کن و غذای خود را در آن بخور تا عمر جاودانه پیدا کنی.

و در مورد دیگر به خاقان گفت: که به کوه «تای شان» برود و با اعمال و تشریفات خاصی برای ارواح آسمانی از مرگ خلاصی پیدا کند و حیات ابدی پیدا نماید. همان طور که خاقانی قبل از تو این کار را کرد و عمر جاودانه یافت.

از قرن اول میلادی سحر در آیین تائو جای خود را باز کرد و اغلب خاقان‌ها عمر جاودانه پیدا کردند. یک خاقان چینی به نام «چانگ تائولینگ» از چین غربی به چین شرقی مهاجرت می‌کند و انجمن سرّی به نام «۵ پیمانه برنج» تشکیل می‌دهد. و هر کس می‌خواست که به عضویت آن درآید باید ۵ پیمانه برنج می‌آورد. بنابراین چانگ تائولینگ به معلم آسمانی لقب می‌گیرد و بعد از ۱۲۲ سالگی سوار بر ببری به آسمان می‌رود. پس از او جانشینانش راه او را ادامه می‌دهند و مردم هدایایی زیاد برای او تقدیم می‌کنند. تا این که ثروت آنان بیش از حد می‌شود و این موضوع تا انقلاب کمونیستی چین ادامه داشت.

از قدیم در تائو جادوگری تاثیر زیادی داشت. محقق برجسته‌ای که در قرن چهارم به نام «کوهونگ» زندگی می‌کرد کتابی می‌نویسد که در آن زمان، انواع و اقسام تائو را ذکر می‌کند و طریقه رسیدن به آن را ریاضت هر روزه و تارک دنیا بودن می‌داند تا این که به امداد غیبی برسند. او در کتابش از مهر سحری نام می‌برد که اگر آن را بر گل بزنند و آن را بر طویله حیوانات؛ انبار و خانه‌های خود آویزان نمایند؛ هیچ روح خبیثی نمی‌تواند از آن عبور کند.

۳- جنبه دینی= از سال ۱۶۵ میلادی آیین تائو رنگ دینی پیدا کرد و در آن سال خاقانی به نام «هوآن» از سلسله‌ هان رسماً هدایایی را به لائو تزو که موسس تائو بود تقدیم کرد و معبد مخصوص را برای او بنا کرد و رسماً به آن جنبه دینی داد. اما مجدداً این جنبه دینی کم رنگ شده تا در دوران «لی شی مین» در قرن هفتم که بنیانگذار سلسله «تانگ» بود به وی ایمان آورد و رسمیت مخصوص به آیین تائو می‌دهد.

در قرن هفتم در سراسر چین آیین بودا رواج پیدا می‌کند و آیین کنفوسیوس نیز پیروان فراوان داشت. با آن که فضلا به آیین بودا گرایش داشتند امّا به لحاظ اخلاقی به آیین کنفوسیوس داشتند. بنابراین تائو از نظر روشنفکران و طالبان علوم غیبی یک نوع مقبولیت داشت ولی هیچ یک از آیین‌های تائو و کنفوسیوس افراد بی‌سواد افراد بی‌سواد را راضی نمی‌کرد و آنها به آیین بودایی گرایش داشتند. در آیین تائو منابعی وجود داشت که در برابر آیین بودا که ارمغان سرزمین بیگانه بود می‌توانست قد علم کند و به همین خاطر افسانه‌های زیادی برای لائو تزو مطرح شد. آن‌ها برای خاقان الوهیت قایل شدند و آن را عالم اسرار می‌دانستند. و در کنار معبد او به تقلید از بوداییان مجسمه‌هایی ساختند و نوشته‌هایی در ردیف صحف مرسل بود و معابد بزرگی در مقابل بوداییان بنا کردند. بنابراین مردم می‌آموختند که در این معابد روح لائو تزو حاکم است و او را به عنوان معبودی برجسته قرار دادند. این روش در تائو بدون غرض نبود. در سال ۱۰۰۴ میلادی «چن تسونگ» خاقان چین که از تاتارهای ختن شکست خورد برای حکومت او یک ننگ محسوب می‌شد. و به عبارتی اعتبار خود را از دست داد. بنابراین برای چاره جوی به دنبال ساحران و جادوگران رفت و وزیر مکار او پیشنهاد داد که از طریق امور غیر واقعی (دروغ و شیادی) آبروی خودش را بدست آورد. اما وی قبول نکرد.

وزیر گفت خاقان‌های چین در گذشته بعد از شکست به این نیرنگ‌ها متوصل می‌شدند و چاره‌ای جز این نیست. بنابراین با مراجعه به کتابخانه سلطنتی و هم فکری دانشمندان؛ نظریه وزیر تایید شد و در سال ۱۰۰۸ میلادی مجلسی تشکیل و در آن اعلام شد که در رویای به او نشان داده شد که ملکوت آسمانی به او فرمان داده‌است و الان نیز آن فرمان از دیواره دروازه شهر آویخته شده‌است. نوشتار طومار چیزی شبیه به کتابت لائوتزو بود. مردم با دیدن این طومار بر دروازه شهر تسونگ را معظم و معزز معرفی کرده و طومار مذکور به سراسر چین فرستاده شد. در سال ۱۰۱۲ میلادی مجدد اعلام شد که در مکاشفه‌ای نگارنده طومار (یوهوانگ) بوده‌است. وی در قرن ۹ میلادی فردی در ردیف لائوتزو بود و به همیت دلیل در میان مردم جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد و مردم از خاقان راضی شدند و از دینی که او در آن مورد نظر و تفقد خدایان اساطیری قرار گرفته بود شاد شدند و از آن زمان به بعد خاقان را آسمانی و یگانه ذات واحد می‌دانستند و شروع به یک هزار حکایت برای مردم کردند.

تسونگ برای جلب رضایت مردم کم کم صحبت از بهشت و دوزخ کرد و گفت افرادی که نیکوکار هستند به بهشت می‌روند که مکان آن جزیره‌ای است بین چین و ژاپن و تا کنون کسی از آنان بازنگشته‌است. و دوزخ مکانی است که در آن افراد بد عذاب و شکنجه می‌شوند. از آن زمان به بعد در آیین تائو روحانیون آمدند و به این اندیشه‌های خرافی دامن زدند و مردم به لائو تزو اعتقاد خاصی پیدا کردند. آن‌ها تزو را خاقان عالم زبر جدین می‌دانستند. کم کم تثلیت و سه گانه پرستی در آیین ریشه پیدا کرد و ثالوثی به نام سه گوهر طاهر که شامل (لائوتزو/لینگ پانو/یوهوانگ) بود شکل گرفت.

آن‌ها اعتقاد دارند که ۸ روح جاوید به اتفاق خدای کانون خانوادگی و خدای محافظ شهر بر کل عالم حکومت می‌کند. در افسانه‌های تائویی ارواح جایگاه زیادی دارند و می‌گویند که آن‌ها در کوهستان‌های مرتفع زندگی می‌کنند و ابتدا انسان‌های زاهد و ریاضت کش بودند که یکی از آن‌ها شراب ناب درست می‌کند و دیگری آن را می‌نوشد و یکی نی می‌نوازد و مابقی آن‌ها را نگاه می‌کنند.

خدای (هوشین کو) در ابتدا دختری بود که در مغازه فردی زندگی می‌کرد و در اثر ریاضت به ابدیت رسید. خدای حافظ دروازه‌ها ۲ نفر هستند که در اول هر سال مورد احترام قرار می‌گیرند. تصاویر آن‌ها با البسه سپاه غ نیزه و شمشیر مشخص است که به روی دو لنگه درب دروازه آویزان می‌کنند. تا به برکت آن‌ها به شهر آسیب نرسد. با این اوصاف آیین تائو دوام نیاورد.

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 01:24 1386/07/20
2
4-s-h.jpg

تائوی اسلام
یك یین و یك یانگ، این است تائو



عالمْ حركت و دگرگونیِ‌ دائمیِ الگویی است از وابستگی‌های برقرار شده توسط نمونه‌های ازلیِ همه‌ی موجودات كه همان اسماءِ الهی‌اند. از آنجایی كه عالم از فعالیتِ صفاتِ جفتِ الهی ساخته شده است، ثنویت را در همه مراتب می‌توان دید. همه جا یین و یانگ با هم در فعالیت‌اند و استحاله و حركت دائمی را پدید می‌آورند.

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از سایت جاویدان خرد

   ● نویسنده: ساچیكو - مراتا

مترجم: اسماعیل - رادپور


 
 
كیهان‌شناسیِ چینی، سراسرِ گیتی را در پیوندِ یین(yin) و یانگ(yang) كه آنها را می‌توان چون سرچشمه‌های آفریننده و دریافت‌گر یا مردانگی و زنانگیِ هستی فهم‌كرد، روشن می‌دارد. بیرون از این وابستگی چیزی نیست. نمادِ نامیِ تای چی(Tai Chi)، «غایتِ بزرگ» یا تائو(Tao)، یین و یانگ را بمانند گردش و دگرگونیِ جاودانه می‌نگارد. به نحوِ بالقوه یین، یانگ را و یانگ، یین را در درونِ خود می‌كشاند. در آن هنگام كه یین و یانگ پیش روند و جایگاهِ «گذشته» یا «ناب» خود را باز یابند، قوه‌ی آنها فعلیت می‌یابد، چنانكه یین، یانگ می‌گردد و یانگ، یین. «دگرگونی» یا i فرآیندی است كه بدست آن آسمان و زمین و هرآنچه در میان آنهاست آفریده یا بازآفریده می‌شوند. چون خورشید پدیدار شود، ماه نهان می‌گردد. بهار كه بیاید، زمستان می‌رود. یین و یانگ سرچشمه‌های دگرگونی‌ و نماد‌های آفرینش‌اند. به سخنِ كنفسیوس: "بمانندِ رودخانه‌ای جاری، سراسرِ گیتی جریان پیوسته‌ی شب و روز است." هستی یعنی دگرگونیِ آهنگین بر پایه‌ی تائو. اگر آهنگِ میان یین و یانگ گم می‌شد، گیتی را بایسته می‌بود كه از جریان بایستد و چیزی را هستی نباشد. این انگاره‌های كیهان‌شناسیِ چینی، نزد بسیاری از شاگردانِ ادیان آشناست. با در نظر گرفتن آوازه‌ی گسترده‌ی آی چینگ(I Ching) و همه‌جائی بودن همیشگیِ نماد یین/یانگ، دیگر نیازی به روشن ساختن این نكته نیست كه اندیشه‌ی چینی به آهنگ، ترازمندی و هم‌وزنی میان دو سرچشمه‌ی هستی بسته است. این در حالی است كه كیهان‌شناسیِ اسلامی عملاً در باختر زمین ناشناخته مانده ؛ خواستِ من در این مقاله ترسیمِ تصویرِ كیهان‌شناسیِ اسلامی –آنگونه كه عموما توسط مسلمانان دریافت شده است- می‌باشد. از این رو می‌بایست از بعضی از بزرگانِ نگَرِشگرِ كیهان‌شناسیِ اسلامی، چون اندیشمندان سده‌ی سیزدهمی[=هفت هجری] ابن عربی، نجم‌الدین رازی و عزیزالدین نسفی یاری گیرم كه البته غالبِ گفتار چنین كسانی بر روشن ساختنِ آن عالَمی می‌باشد كه بدستِ قرآن و احادیثِ پیغمبر، فراهم آمده است. در این رویكرد، شاید غیرعادی بنماید، كه به اسلام نگاهی از دیدگاه اندیشه‌ی چینی، آن چنانكه ابتداءً در آی چینگ آمده، خواهم داشت.
در واژگانِ اسلامی، cosmos (العالم) به گونه‌ی «هرآنچه جز خدا» تعریف شده است، بنا به این تعریف، واژه [العالم] مرزبندیِ زمانی و مكانی ندارد. وابستگیِ خدا با ماسوای خدا، از دو دیدگاهِ بنیادین روشن شده است. از یك جهت، خداوند به نحو بی‌كران وراءِ گیتی است، اصطلاحِ كلامی آن تنزیه، به معنی «شناسایی غیر قابل قیاسِ خداوند» با موجودات دیگر، است. از این لحاظ خدا برای آفریده‌هایش بیرون از دسترسی و وراءِ شناخت آنهاست. این منظر، موضعِ كلامِ كلاسیك است. آیات فراوانی را می‌توان یادآوری كرد كه این دیدگاهِ قرآن را نشان می‌دهد، چون «سبحانَ ربّك رَبّ العزّه عَمّا یَصِفون»(37:180) "منزه است پروردگار تو، پروردگار عزت، از آنچه بیان می‌دارند" یا به سخن ساده‌تر، «لیسَ كمثلهِ شَیء»(42:11) "بمانند او چیزی نیست". از این جهت، خداوند واقعیتی غیر شخصی است بسیار دور از بستگی‌های بشری. او خدای الهیات سلبی است.
اگرچه متكلمین منظرِ غیرقابل قیاس بودن و تعالی(transcendence) را تایید كردند، آنها تنها نمایندگیِ شمارِ اندكی از خردورزان را داشتند كه بالنسبه تاثیر كمی بر مسلمانان گذاشتند. دیدگاه دومی نیز هست كه آشكارا توسط بسیاری از آیاتِ قرآن پشتیبانی شده و در اسلامِ رایج و سنّتِ معنوی جایگاه ویژه‌ای را یافته است. چنانچه ابن عربی می‌گوید، خدایِ متكلمین، خدایی است كه كسی را هرگز توانِ مهر ورزیدن به او نیست، خدایی بسیار دور از دسترس و نافهمیدنی(ابن عربی، فتوحات، جلد دوم، صفحه‌ی 326، سطر 13). امّا خدای قرآن، پیامبر و اشخاصِ معنویِ اسلام، خدایی است بس دوست داشتنی. از اینرو او با علاقه به مخلوقاتش، فرمانروایی می‌كند. همانطور كه در قرآن آمده «یحبّهم و یحبّونه»(5:54) "آنها را دوست دارد، و آنها او را دوست می‌دارند". عشقِ خداوند بجهت خلقتِ خلق، در عشق مخلوقات به خدا بود. این خدای خوبی و عشق می‌تواند دریافت و فهم شود. برای بكارگیری اصطلاحات كلامی، او باید به طرز اسرارآمیزی به آفریده‌هایش "شبیه" باشد(تشبیه). ما می‌توانیم وی را بطور صحیح در صفات بشری فهم كنیم. این، دیدگاهِ "حضورِ(immanence) خدا در همه چیز" است كه آشكارا توسط بعضی آیات قرآن پشتیبانی شده‌اند، نظیر «فاینما تولّوا فثمَّ وجه الله»(2:115) "به هر سو كه روی آرید، همان روی خداست" و «نحن اقرَبُ الیه من حبلِ الورید»(50:16) "به انسان از رگ گردن نزدیك‌تریم". از این منظر خداوند، خدایی شخصی است.
این دو صورتِ دیدگاهِ مبناییِ كلامی دو قطبی هستند كه اندیشه‌ی اسلامی میان آنها شكل گرفته است. بیشتر متفكرینِ سطح بالای اسلامی ترازشِ دقیق و ماهرانه‌ای را میان این دو وضعیت اتخاذ می‌كنند. الهیاتِ سلبی و ایجابی هر كدام نقشی در فهم از واقعیت الهی دارند. از مقایسه این دو دیدگاه با وضعی كه در سنّتِ چینی یافته‌اند، می‌توان فهمِ خاصی از نقشی كه آنها در اسلام دارند بدست آورد، یعنی جایگاه پیروان كنفسیوس كه بر یانگ، و در مقابل پیروان آیین تائو كه بر یین تاكید دارند. به دیگر سخن اگر پرسیده شود كه تائو خود یین است یا یانگ، یك پیروِ كنفسیوس شاید بیشتر دوست داشته باشد كه پاسخ دهد، تائو خود یانگ می‌باشد، در حالی كه یك تائوئیست احتمالا دوست‌تر خواهد داشت كه بگوید تائو، یین است. به همین صورت فقها و متكلمین – گروه‌هایی از مسلمان كه از آموزه‌های بیرونی و حقوقی اسلام دفاع می‌كنند- تاكیدِ خود را بر تعالی خداوند می‌گذارند. آنها اصرار می‌ورزند كه الله خدایی است جبّار، و دائماً دوزخ و عقوبتِ الهی را هشدار می‌دهند. ایشان مسلمانانِ "كنفسیوسی"اند كه خداوند را اولاٌ به گونه‌ی یانگ می‌بینند. در مقابل، كسانی كه بعد معنوی اسلام را در نظر می‌گیرند، پیوسته این حدیث نبوی را یادآوری می‌كنند كه «رحمتِ خدا بر قهرِ او پیشی دارد». ایشان را سخن آن است كه رحمت، محبت و لطافت واقعیات برجسته‌ی هستی‌اند و اینكه در پایان، آنها پیروز خواهند گشت. در دیدگاه آنان خداوند اولاً یین است.
تفكرِ الهیاتیِ اسلام حولِ محور اسماء الهی كه در قرآن آمده‌اند می‌گردد. اصطلاحاً "نود و نه اسم یا صفتِ خدا". هر كدام از دیدگاه‌های تعالی و حضور، بر اسم یا صفتِ خاصی از خداوند تاكید دارند. چنانچه خدا به منزله‌ی امرِ متعالی در نظر گرفته شود، با نامهایی خوانده می‌شود چون القادر، المتعال، العظیم، ذوالجلال، الجابر، الفاطر، المتكبّر، الرّفیع، الملِك، القهّار، المنتقِم، الغابض، المذِلّ و الكاسر. طبق سنّت اینها را اسماء جلالی یا قهریّه می‌نامند. از آنجا كه این نام‌ها تاكید خود را بر بزرگی، نیرومندی، كنترل و مردانگی می‌گذارند، در این متن مایلم آنها را "اسماء یانگ‌ای"(yang names) بنامم. وقتی كه خداوند در اصطلاحاتِ شباهت و حضور دریافت ‌شود، با نام‌هایی خوانده می‌شود چون الجمیل، القریب، الرحیم، الرحمان، المحبوب، اللطیف، المنّان، الغفور، المحیی، النافع و الواهب. اینها به عنوان اسماء جمالی یا لطفیّه شناخته شده‌اند. از آنجا كه این نام‌ها تاكیدِ خود را بر تمكین از خواست دیگران، نرمی، پذیرش و پذیرندگی می‌گذارند، آنها "اسماء یین‌ای"(yin names) می‌باشند.
همه‌ی این نام‌ها و بسیاری دیگر مانند آنها در قرآن آمده است. از دید كیهان‌شناسانِ مسلمان، این دو دسته از اسماء به نحوِ آهنگین عمل می‌كنند تا گیتی را به عرصه‌ی هستی بیاورند. همانطور كه مولوی با استناد به دو گروه از اسماء بدستِ نشانِ چیره‌ی آنها می‌گوید:
قهر و لطفی جفت شد با همدگر
زاد از آن هر دو جهانی خیر و شرّ
(مولوی، 1925-40، دفتر دوم، 2680، نقل شده از، چیتیك، 1983، ص 101)
تعدادی از یزدان‌شناسان، در قرآن مدركی برای دو گروه از اسماء الهی یافتند، "دو دست خدا"، ایشان این را نمادی جهت دلالت بر اصل متمّمیتِ یین و یانگ در نظر گرفتند. قرآن می‌گوید، در میان همه‌ی آفریده‌ها، تنها این وجودِ انسانی است كه با دستانِ خدا آفریده شده است(38:75). طرح آن به عنوان كنایه‌ای است از این امر (همچنانكه حدیث پیامبر نیز هست) كه انسان بر صورتِ خدا آفریده شد. از اینرو، وجودِ انسانی همه اسماءِ خدا را آشكار می‌سازد، هم اسماء جلالی و هم جمالی. حال آنكه فرشتگانِ رحمت تنها با دستِ راست خدا و شیطان تنها با دستِ چپ خدا آفریده شده است. جز وجودِ انسانی، دیگر آفریده‌ها تصویر ناقصی را از واقعیت الهی نمایان می‌كنند، چه این یا آن دست تفوق می‌یابد. فقط وجودِ انسانی است كه بدست ترازش و تعادلی كامل از هر دو نوعِ صفات آفریده شده است.
قرآن مكرراً تصریح می‌كند كه همه‌ی چیزها آیاتِ خداست، به این معنا كه همه چیز از سرشت و اصلیت الهی خبر می‌دهد. بنابراین بسیاری از متفكرین مسلمان، خصوصاً كیهان‌شناسان، همه چیز را در عالَم چون بازتابی از اسماء و صفات الهی می‌دیدند. در حدیثی مشهور، پیامبر روشن می‌كند كه چرا خداوند عالَم را بیافرید: "گنجینه‌ای پنهانی بودم، خواستم شناخته شوم پس خلائق را آفریدم تا شناخته شوم". پس عالم جایگاهی است كه آن گنیجه‌ی پنهانی توسط مخلوقات شناخته می‌شود. بواسطه‌ی عالمْ خداوند به شناخت درمی‌آید، و از آنجا كه در عالم چیزی جز مخلوقات نیست، خود مخلوقات‌اند كه از آن گنجینه‌ی پنهانی خبر می‌دهند. كیهان‌شناسان جهت تبیین وابستگی عالم و خداوند از راهِ [سلسله مراتبِ وجودیِ] كیهانی، اصطلاحات ظهور و تجلی را به كار می‌گیرند. خداوند خود را بر مخلوقاتش متجلی می‌كند و مخلوقات، خودْ ظهورِ خدا هستند.
این امر كه حقیقتِ الهی خود را از طریق عالم آشكار می‌كند، با روشن شدن صفاتِ متقابل و متضاد می‌تواند از منظرِ مسلمانان تبیین كند كه چرا عالم خود بمانندِ مجموعه‌ای از تضادها به نظر می‌آید. دو دستِ خدا مشغولِ شكل‌دهی موجودات‌اند و از این جاست كه جلال و جمال، لطافت و قهاریّت، گیرندگی و دهندگیِ زندگی، بلند كنندگی و پست كنندگی و همه‌ی صفاتِ متقابلِ خداوند در عالمِ وجود نشان‌داده شده‌اند. این جفت‌های متقابلِ اسماء با هم بسان روشی مشابه یین و یانگ عمل می‌كنند. راهی كه در آن بتوان این برهم‌كنشِ جاودانِ اسماء را درك كرد، حركت و استحاله است. در اینجا چوانگ تزو می‌تواند بگوید: "زندگیِ كائنات را با چهار نعل تازاندن اسبان شباهتی است، هر جنشی را نتیجهْ هستیِ حركات است كه در هر لحظه استحاله‌ بیابد" (چوانگ تزو، 17.6). متكلمین اشعری گفته‌اند كه در دو آنِ پی در پی، هیچ چیزْ ثابت در خلقت خود، و هیچ نمودی پایدار در جای خود نخواهد بود. از آنجایی كه ممكنات قائم بالذات نیستند، همه چیز در ضرورتِ دائمیِ بازسازیِ الهی است. اشیاء تنها هنگامی هستی خواهند داشت كه خداوند به آن‌ها هستی دهد. اگر برای یك لحظه خداوند هستی بخشیِ خود به عالم را متوقف كند، لاجرم عالم ناپدید خواهد شد. بنابراین در هر آن خداوند برای ممانعت از نابودیِ جهان، آن را باز می‌آفریند.
مفهموم خلقِ مدامِ جهان تبدیل به یك تكیه‌گاه اصلی برای تفكرِ كیهان‌شناختیِ اسلامی شد. بسیاری این حركت و استحاله‌ی دائمی را بر پایه‌ی برهم‌كنشِ اسماءِ متقابلِ الهی تفسیر كردند. بدین‌سان در هر آن، لطافت و جمال الهی همه‌ی اشیاء را در جهان بوجود می‌آورد. به دیگر سخن، در هر لحظه خداوند حضور و سریانِ خود را در جهان دوباره اثبات می‌كند. امّا خداوند متعالی و غیر قابل قیاس نیز هست. از آنجایی كه، مطابقِ لطفِ خود می‌آفریند، مطابق قهرِ خود هم نابود می‌كند. یكتایی و مطلق بودن او این اجازه را به دیگری نمی‌دهد كه با او وجود داشته باشد. در هر آن، جمال الهی جهان را به عرصه‌ی هستی می‌آورد، جلال الهی آن را نابود می‌گرداند. آنی دیگر جهانی دیگر را چون جهانِ پیشین اما متفاوت از آن می‌نمایاند. هر جهانِ نو، تجلی‌ای نو از خدا را نمایش می‌دهد ؛ طبقِ این اصلِ كیهان‌شانسی كه «نظر به نامتناهی بودن خداوند،تجلّیِ او تكرار نمی‌شود».
عالمْ حركت و دگرگونیِ‌ دائمیِ الگویی است از وابستگی‌های برقرار شده توسط نمونه‌های ازلیِ همه‌ی موجودات كه همان اسماءِ الهی‌اند. از آنجایی كه عالم از فعالیتِ صفاتِ جفتِ الهی ساخته شده است، ثنویت را در همه مراتب می‌توان دید. همه جا یین و یانگ با هم در فعالیت‌اند و استحاله و حركت دائمی را پدید می‌آورند. در قرآن است كه خدا می‌گوید: «و من كلِّ شیءٍ خلقنا زوجینِ» (51:49) "و از هر چیز آفریدیم زوج‌ها را" یا «انِّه خلق الزوجینِ الذّكر و الأنثی» (53:45) "او آفرید دو جفت را نر و ماده". همه‌ی چیزها در جهان با چیزهای دیگر جفت شده‌اند. چندی از جفت‌هایی كه ذكر آن در قرآن آمده، به عنوان سرچشمه‌های بنیادین خلقت اهمیت ویژه‌ای یافته‌اند. از جمله لوح و قلم كه نمادهای ویژه‌ی اسلامی‌اند و ارض و سماوات كه جایگاه عمیقی را با همان موازات در سنّتِ چینی و دیگرجای‌ها یافته‌اند.
لوح و قلم در آیات چندی از قرآن و پاره‌ای از احادیث پیامبر ذكر شده‌اند. قرآن در مورد خود می‌گوید: «بل هو قرآن المجید فی لوحٍ محفوظ» (85:21-22) "بلكه آن قرآنی است گرامی در لوح محفوظ". مفسران این لوح را بسان حقیقتِ معنویِ مخفی‌ای تفسیر كرده‌اند كه بر آن قرآن(كلمات ازلی و ابدی) نوشته شده است. در اولین آیه‌هایی كه بر پیغمبر نازل شد، قرآن از قلم می‌گوید، «اقرأ و ربّّكَ الأكرم، الّذی عَلَّمَ بالقلم، عَلَّم الاِنسانَ ما لَم یَعْلَمْ» (96:3-5) "بخوان و پروردگار تو است بخشنده، آنكه بدستِ قلم بیاموخت، بیاموخت انسان را از آنچه نمی‌دانست". در آیه‌ای دیگر خداوند به قلم سوگند می‌خورد، «ن والقلم و ما یسطرون» (68:1) "سوگند به قلم و آنچه نویسد". این آیه‌های كوتاه و از طرفی راز‌آلود بهانه‌ای عظیم برای ژرف اندیشی بر آنهاست، خصوصاً آنكه خود پیامبر توضیحات جالبی را بر آنها افزوده است. برای نمونه، می‌فرماید:
«اول چیزی كه خدا آفرید، قلم بود، سپس او لوح را بیافرید. به قلم گفت: "بنویس" قلم پرسید: "چه بنویسم؟" خداوند وی را گفت: "بنویس انچه به تو می‌گویم"، پس هرآنچه را كه خدا به او دیكته كرد بر لوح نوشت. و آن معرفت او از آفرینش بود. او خواست تا روز رستاخیز را بسازد.»
در اینجا پیامبر به ما می‌گوید كه نخست‌ْ آفریده‌ی خداوند، قلم بود. همچنین [در جای دیگر] فرموده است، اولین چیزی كه خدا آفرید عقل بود. از اینرو او قلم كیهانی را با آنچه كیهان‌شناسان عقل اوّل می‌نامند یكی كرد. همه‌ی مخلوقات پنهانند و در معرفتِ عقل تمایزی ندارند، بسانِ جوهری در حضور قلمی. سپس بوسیله عقل خداوند سراسر عالم را می‌آفریند.
شایسته است روشن شود كه اصطلاح قلم از سویی برای اولین مخلوقِ غیر مادی، اشاره است به یانگ، در حالی كه اصطلاح عقل از سویی دیگر برای همان واقعیت به یین مربوط است. كیهان‌شناسان مسلمان، مانند چینیان هرگز چیزی را منحصراً یانگ یا منحصراً یین نمی‌پندارند. هر چیزی در عالم هر دو بعد یین و یانگ را داراست كه اینها با بررسی نسبت‌های گوناگونی كه چیزی با دیگر چیزها برقرار می‌كند، می‌توانند بیان شوند. برای مثال عقلِ اول، [از جهتی] با واژه‌ی «عقل» مشخص می‌شود (حداقل تا حدّی) به این دلیل كه امری انفعالی و زنانه در سرشت خود دارد. از آنجا كه نظر عقلِ اوّل به خداست و از نور او بازآفرینی دائمی می‌گیرد، یك روی آن سوی خدا است. در مقابل همان واقعیت(عقلِ اوّل)،بخاطرِ جنبه فعلی و مردانه‌ای كه در سرشت خود دارد، یك «قلم» نامیده می‌شود. یك روی آن سوی عالم است چرا كه با نوشتن بر لوح، [اشیاء را] جامه‌ی هستی میپوشاند.
بدون لوح، ثنویتی نمی‌توانست در هستیِ غیر مادی ایجاد گردد و بدون ثنویتْ جهان مادی‌ای كه تكیه‌اش بر كثرات است، وجود نمی‌داشت. چنانكه قلم، «عقلِ اوّل» خوانده ‌شده، لوح هم «نفسِ كلّی» خوانده می‌شود. عقلِ اوّل در ارتباط با خدا، منفعل، تاریك و یین است، اما در ارتباط با نفسِ كلّی، فعْال، روشن و یانگ است. این قاعده در روانشناسی بازگردانیِ مهمی دارد، چنانكه روح و نفس در وجودِ انسانی با عقلِ‌اوّل و نفسِ‌كلّی در عالَم تطابق پیدا می‌كند. ابن عربی همه‌ی واقعیّات عالم را به منزله‌ی ظهورِ اسماء مختلف الهی تبیین می‌كند. وی نمونه‌های ازلی قلم و لوح را، در آیات قرآنی می‌یابد، «یُدَبِّرُ الامرَ یُفَصِّلّ الأَیات» (13:2) "خداوند، می‌پردازد كار را و فرق می‌گذارد نشانه‌ها را". قلمْ اسمِ الهی را به ظهور می‌رساند، « یُدَبِّرُ الامر»، درحالی كه لوحْ اسم را آشكار می‌سازد، « یُفَصِّلّ الأَیات». در مرتبه‌ای ضعیف‌تر از وجود، روح در ارتباط با بدن اسم را ظاهر می‌كند، « یُدَبِّرُ الامر». روحی كه سرچشمه‌ی زندگی، آگاهی، تدبیر، كنترل و هدایت بدن است به همان طریقِ تدبیر، كنترل و هدایت كردنِ قلم در وابستگی با لوح.
بی لوحْ قلم را توانِ نوشتن نیست. لوح آنچه را كه در قلم نامتمایز است می‌ستاند و همه جزئیّات‌اش را نمایش می‌دهد. لوحْ بیانِ همه‌ی كلمه‌های خدا را در سطحی غیر مادی از وجود متعهد می‌گردد. این نمادپردازیِ كلمه‌های خلّاقِ الهی در تفكر كیهان‌شناسی اسلامی محوریت دارد ؛ بی شك به دلیلِ تعداد فراوان آیات قرآنی كه به آن مربوط است. یكی از آیاتی كه در پشتیانی از این انگاره -كه همه چیز كلمه‌‌های خدایند- بسیار نقل شده، آیه‌ی 40 سوره‌ی نحل می‌باشد، «انّما قولُنا لشی‌ءٍ اذا أرَدْناهُ أن نّقولَ لَهُ كُنْ فَیَكون» "نیست گفتار ما برای چیزی گاهی كه بخواهیمش جز آنكه گوئیمش بشو پس می‌شود". از اینرو، كیهان‌شناسان می‌گویند كه هر مخلوق را بیانی است یگانه و منحصر به فرد از كلمه‌ی الهی، «كُنْ». قلم این كلمه‌های الهی را بر لوح می‌نگارد ؛ بدین‌گونه كه سرشت روحانی همه اشیاء را بروز می‌دهد. روحِ هر چیز و همه چیز در عالم به مثابه‌ی كلمه‌ای منحصر به فرد بر لوح به هستی درمی‌آید. هم قلم و هم لوح، یانگ و یین، خلّاق و منفعل بودن برای به فعلیّت رسیدنِ واقعیات روحانیِ همه‌ی اشیاء ضروری است.
قلم دو روی دارد ؛ به یك روی نظرش به خداست، و با دیگری به لوح و هرآنچه تحتِ آن است، نظر دارد. بهمین شیوه، لوح هم دو روی دارد ؛ به یك روی نظرش به قلم است و با دیگری به جهان و آنچه مادون‌‌اش باشد، نظر دارد. در وابستگی با قلم، لوحْ منفعل است و تمایز گذاری را آشكار می‌سازد ؛ اما در نسبت با جهان، لوحْ فعاّل است و حاكمیت را بروز می‌دهد: لوح یك حقیقتِ یانگ‌ای می‌شود. ابن عربی می‌گوید كه لوح هم امر خلّاق و هم امر انفعالی، هم كنترل كردن و هم تمایز گذاری را آشكار می‌كند. بنابراین هنگامی كه از آن با نام «نفسِ كلّی» بحث می‌شود، دو كارایی‌اش مدّ نظر است: شناختن، بواسطه‌ی آنچه از عقل دریافت می‌دارد، و عمل‌كردن یا انجام دادن، بواسطه بكارگیریِ عملِ كنترل و تدبیر[بر جهان مادون]. از آنجایی كه میان جزئیاتِ هستیِ همه‌ی اشیاء درون نفسِ‌كلّی فرق نهاده شده است، نفسِ‌كلْی آنها را می‌شناسد و از آنجا كه، این جزئیات را می‌شناسد، تقدیرِ همه چیز را خارج از شناخت او نباشد دبیری می‌كند. عملِ او هستی بخشی است، آنچه را كه بدان شناخت دارد.
قلم و لوح، كاركردِ یانگ و یین را در جهان غیر مادی و عالم غیب نشان می‌دهند. در مرتبه‌ای نازل‌تر از وجود، عالم غیب و شهادت برهم‌كنش دارند. این امر بارها با اصطلاحاتِ «السماوات و الارض» (جفتی همیشه باهم از اصطلاحاتِ قرآنی) روشن می‌شود. بیان نسفی این است كه سماوات اشاره است به هرآنچه بر بالای چیز‌های دیگر است و ارض اشاره است به هرآنچه كه در زیر چیزهای دیگر است. بدینسان این اصطلاحاتْ نسبی‌ می‌باشند و به دیدگاهِ ما بسته‌اند. آنچه در نسبت با چیزی آن را زمین می‌خوانند، ممكن است در نسبتی دیگر آسمان خوانده شود ؛ به همین طریق امر واحدی ممكن است در نسبت با چیزی یانگ و در نسبتی دیگر یین باشد.
آسمان با افاضه‌ی نور و وجود عمل می‌كند و زمین با دریافت كردن آنها. به هر روی، جایگاهِ زمین ارجحیتی بر آسمان‌ها دارد. نه به این معنی كه یكی از آنها در وجود یافتن بر دیگری تقدم دارد، كه همیشه زمینی و آسمانی بوده است، بلكه بدین معنا كه یك بالاتری و پایین‌تری در اشیاء آفریده شده هست. به سخنِ ساده، دلیل كافی بر وجود آسمان، همانا بخشش به زمین است.
بدون یك زمین، آسمانْ كجا معنا دارد؟ بالایی بی پایین، نتوان متصور بود، نیز بر عكس، یعنی پایینی هم بی بالا نمی‌توان داشت. آسمان بی فایده می‌شد اگر نمی‌بود زمینی كه از آن مستفیض شود. چون خاك كه باران را دریافت می‌دارد، وجودِ زمینْ پیش شرطی است جهت دریافتِ كیفیت‌های نهانیِ آسمان. حقایق آسمانی، بی شكل و غیرِ‌مادّی‌اند و این زمین است كه بدان حقایق صورِ جسمانی می‌بخشد. تا كنترل بر بدنی نباشد كه چون ابزار و وسیله‌ی نقلیه‌ای رفتار نماید، روح را توان انجام كاری نیست. بدان‌سان كه خداوند برای ظهور كمالات خود «گنجینه‌ی مخفی»، عالَم را می‌آفریند، روح نیز برای نمایش كمالات خود به بدن نیاز دارد. همچنانكه مولوی(1925-40، دفتر پنجم، 3423-24، نقل شده از، چیتیك، 1983، ص 29) می‌گوید:
روح بی قالب نداند كار كرد
قالبت بی جان فسرده بود وسرد
قالبت پیدا و آن جانت نهان
راست شد زین هر دو اسبابِ جهان
نسفی همه‌ی چیزها را به سه نوع تقسیم می‌كند: فیّاض، مستفیض و حاصلِ رابطه‌ی متقابل میانِ آن دو. آسمان آن است كه بر بالای چیز دیگری است و بدان افاضه می‌كند ؛ ممكن است حقیقتی مادی یا غیر مادی باشد. زمین آن است كه در زیر چیزی است و از آن مستفیض می‌شود ؛ چه به جهان غیر مادی مربوط باشد یا جهان مادّی. مخلوقات، فرزندانِ زمین و آسمان‌اند ؛ حاصل رابطه‌ی متقابل آن دو (نسفی، 1344 هـ.، صص 224-25). مولوی (1925-40، دفتر دوم، 4404، نقل شده از، چیتیك 1983، ص 163) در بیت زیر این عقیده را بیان می‌كند:
آسمان مرد و زمین زن در خرد
هرچه آن انداخت این می‌پرورد
در این زمینه، چه نزدیك است گفتار كنفسیوس به كیهان‌شناسانِ مسلمان:
«آسمان رفیع است و زمین فروتن. آفریننده، آغازِ بزرگ را فرمان می‌دهد و پذیرنده، همه چیز را كامل می‌گرداند» (Та Chuan I).
مثال‌های جفت‌های مفهومی در تفكر مسلمانان به نحو بی منتهایی می‌توانست پی‌گیری شود. نجم‌الدین رازی، تصویر كلّی را به صورت زیر، ترسیم می‌كند:
«هفتاد هزار عالم در دو قلمروِ همه گیر جای دارند. ممكن است گفته شود، نور و ظلمت، شاهی و حوزه‌ی فرمانروایی، غیب و شهادت، غیرمادّی و مادّی، عالم دیگر و این عالم. همه‌ی این جفت‌ها بمانندِ یكدیگرند، تنها نام‌شان متفاوت است.» (نجم الدین رازی، 1982، ص 304).
جای ادامه‌ی این مثال‌ها، سعی خواهم كرد كه آنها را با اشاره به مفهومِ اسلامیِ وجودی انسانی مطرح كنم. هدف كلّیِ تفكر كیهان‌شناختی در اسلام نشان دادن این امر است كه چگونه نهادهای بشری واقعیت میانی در هستی‌اند - اشاره به آنجا كه همه چیز جمع می‌آیند. تنها به واسطه‌ی نهادهای بشری است كه آهنگ و ترازمندی بین خداوند و جهان می‌تواند برقرار شود – مشروط بر اینكه آنها موفق شوند بر طبقِ تائو زندگی كنند. چوانگ تزو این هدف غائیِ كیهان‌شناسیِ اسلامی را چنین بیان می‌كند:
«آسمان و زمین و من با هم زندگانی داریم، همه چیز و من، یك چیزیم» (چوانگ تزو، 2.6).
برای بررسی آنچه پیش از این گفته شد، خدای یگانه از دو دیدگاه نگریسته می‌شود، تنزیهی و تشبیهی. نظر به بعد و تعالی خدا، نهاد‌های بشری، عبّادِ مطلق خدایند كه بایستی از خواستِ وی تمكین كنند. امّا نظر به قرب و حضور خدا انسان‌ها نقش دیگری دارند. از میانِ جملگیِ مخلوقات، آنها به منصبِ خلیفه‌ی خداوند‌ بر روی زمین انتخاب شده‌اند. چرا كه آنها به صورت الهی و با دو دستان خدا آفریده شده‌اند. آنها تجلیگاهِ همه‌ی صفات الهی‌اند و از این رو می‌توانند چون جانشینِ خدا رفتار نمایند.
به منظور دست‌یابی به معرفتِ صحیحِ خداوند، شخص را نیاز است كه بیانِ تعالی خدا را با دركِ حضور او بیامیزد. به همین شكل، انسان‌شناسیِ اسلامی انسانِ‌كامل را كسی می‌داند كه هم طریق بندگی بداند و هم خلافت. نظر به تعالیِ خداوند، انسانْ بنده‌ی خداست، امّا نظر به حضور او، انسانْ جانشین و خلیفه‌ی اوست.
اینكه خدا و خود را چگونه بشناسم به طرزِ نگرش مربوط است. نه خدا را و نه وجود بشری را دو ذات است. خداوند یكی است، و انسان نیز یكی است. امّا انسان چون آئینه‌ای دو پهلو است كه یك روی آن كیفیّات بندگی را چنانكه در همه مخلوقات ظاهر گشته می‌نمایاند، و دیگر روی كیفیات شاهی را، چنانكه خداوند دارای آن است. انسان هم شاه است و هم بنده، و وظیفه‌ی انسانیِ او حفظ این دو جنبه‌ی از حقیقت است در ترازمندیِ نیك. بمانندِ تصویرِ خدا، انسانْ شاهی و بزرگتری از دیگر مخلوقات را بازمی‌تاباند. از آنجایی كه انسان مظهرِ خدا است، مظهرِ كلِّ آفرینش نیز هست - آمیختنِ بندگیِ همه چیز در خودش. بنابراین او كوچكتر از همه‌ی مخلوقات است، از آنجایی كه او عبدِ همه اسماء و صفات خداست و دیگر مخلوقات عبدِ بعضی از اسماء و صفات اویند، و از اینجاست كه آنها تصاویرِ ناتمامی از خدا هستند. انسان، به عنوان شاهِ مخلوقات، حقیقتِ استعلاییِ یانگ‌ای است و به عنوان بنده‌ی همه مخلوقات، حقیقتِ استعلاییِ یین‌ای است. چنانكه ابن عربی می‌گوید:
«انسان را دو رونوشت(نسخه) است: رونوشتی ظاهری و رونوشتی باطنی، رونوشت ظاهری به عالَم در كلّیتِ آن تطبیق می‌كند و رونوشت باطنی به حضرتِ الاهیّه»(ابن عربی، 1919، ص 21).
بعدِ ظاهریِ وجودِ انسانی به بندگی مربوط است و بعد باطنیِ او به شاهی و خلافت. بعدِ ظاهری، دوری انسان از خدا و تعالیِ خدا را و بعد باطنی قربِ انسان و حضور خدا را بازمی‌تاباند. بدینسان این دو بعد، دو دست خدا را كه انسان توسط آنها خلق شده است را منعكس می‌گرداند.
در دیدگاه اسلام نسبت به اشیاء، همه مخلوقات از طریق نكاحِ مكمّلیِ اسماءِ الهی –اسماء جمالی و جلالی یا اسماءِیین‌ای‌ و اسماءِ‌یانگ‌ای- پا به عرصه‌ی هستی می‌گذارند. ثنویت در مرتبه‌ای الهی، حاصل دوگانگی دیسمانِ انسانی است، غیر‌مادّی و مادّی، بی‌صورت و صورت‌مند. صورت یا بدن قالبِ بی‌صورت(روح)، و هر دو با همْ محلِّ ظهور سرشتِ الهی است. به دیگر سخن، سرشتِ اصیل انسانی، رونویسی است از سرشت الهی. كمالِ روحانی، تشخیصِ طبیعتِ نخستین و اصیلِ فرد است ؛ سرشتِ الهی در خویشتنِ شخصْ نهان است.
چكیده‌ی تمامیِ این گفتار، بهتر از این سخنانِ كتاب آی چینگ نمی‌تواند باشد:
«یك یین و یك یانگ. این است تائو. نیك، وارثِ تائو بودن است. تحقق بخشیدن به تائو سرشت نخستینِ بشری است»(Ta Chuan 5).
 
این مقاله ترجمه‌ای است از:
Sachiko Murata, The Tao Of Islam, Sufi Journal(KNP), Issue Number 5, 1990
 
منابع:
- ابن‌عربی. (n. d.). الفتوحات المكّیه. دارالصدر:بیروت.
- _____. (1919). انشاء الدوائر. اچ. اس. نیبرگ، در Kleinere Schriften des Ibn al-'Araoi، Brill: Leiden.
- چیتیك، ویلیام. سی. (1983). The Sufi Path of Love: The Spiritual Teaching of Rumi. SUNY Press: Albany.
- رازی، نجم الدین، The Path of God’s Bondsmen. اچ. الگر(مترجم)، Caravan Books: Delmar, N. Y.
- رومی، [مولانا جلال‌الدین]. (1925-40). مثنوی، نیكلسون(مصحح). Luzac: London.
- نسفی، عزیزالدین. (1344 هجری / 1965). كشف الحقایق، ا. مهدوی دامغانی(مصحح)، بنگاهِ ترجمه و نشرِ كتاب: تهران.
امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 01:36 1386/07/20
3
  بر فراز خود

  یک روز چوانگ- تزو همراه با دوستش هوئی- تزو بر فراز پل زیبای رودخانه ی هائو گردش میکردند . چوانگ گفت: ببین این ماهی ها چقدر قشنگ از آب به بیرون می جهند، این نشانه ی شادی آنهاست .... هوئی گفت: توکه ماهی نیستی چگونه می توانی از شادی آنها خبر داشته باشی؟

چوانگ گفت: تو هم که من نیستی ، چگونه می توانی بدانی که من از شادی آنها خبر ندارم؟

هوئی گفت:بله من تونیستم ونمی توانم بدرستی از دل تو خبر داشته باشم. اما نکته اینجاست که هیچ  شکی نیست که تو ماهی نیستی. بخوبی روشن است که تو نمی توانی از شادی ماهی ها با خبر باشی.

چوانگ گفت: پس بگذار به آغاز بحث برگردیم .

توپرسیدی که من چگونه می توانم از شادی ماهی ها با خبر باشم و بااینکه فکر می کردی که پاسخ را می دانی ، باز این را پرسیدی . اما من از شادی ماهی ها به خاطر شادی خودم باخبرم

شادی دیدن آنها از فراز پل هائو.

مجید پرنده , dostemansalam
مجید پرنده - 18:39 1386/07/20
4
خیلی عالی بود . ای کاش تیکه تیکه این مطالب ارزشمند را می نوشتی تا همانند یک گل در میان باغی از گل جلوه نمائی داشته باشد .
امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 11:25 1386/07/21
5
مجید عزیز از توجهتون سپاسگذارم

چشم بیشتر سعی میكنم كه مقالات را كوتاه كوتاه  بگذارم



حکایتی از چوانگ تزو یکی از بانی گزاران فلسفه تائوییزم در چین .

شیر دریایی هزار پا را گفت من در آرزوی یک پای دیگر و به مراد خویش نمی رسم .تو این چندین پا را از کجا ساخته ایی هزار پا گفت من انها را نساخته ام .آیا هرگز بزاق را دیده ایی ؟ چون ان را بر زمین افکنند به صورت حبابهایی در آید که بزگترین آنها به اندازه صدفی است و خرد ترین آنها چون ذره غباری که همه بی قاعده بر زمین می افتند و نمی توان آنها را شمرد .ساختمان طبیعی من چنین است و من در ساختن آنها تاثیری نداشته ام

هزار پا به مار گفت  چگونه است که من با این چندین پا نمی توانم بدان تندی که تو بی پا می خزی حرکت کنم)مار گفت این یک ساختمان طبیعی است و در آن هرگز تغییری روا نیست وانگهی مرا به پا چه حاجت است

مار به باد گفت من می توانم در یک جهت به شتاب روان شوم .ولی مرا شکل و هیئتی است.شگفتا چگونه است که تو بی شکل و صورت از شمال به جنوب و از شرق به غرب می وزی و آفاق را در می نوردی  باد گفت این راست است که من می وزم و گیتی را در می نوردم و از این گزشته بر شکستن درختان تناور و درهم کوفتن بناهای بزرگ توانایم اما آن کس که بتواند مرا پس زند و رام سازد از من تواناتر است


امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 11:28 1386/07/21
6
تور ماهیگیری برای صید ماهی است.

ماهی را بگیر و تور را فراموش کن...

تله برای گرفتن خرگوش است.

پس خرگوش را بگیر و تله را فراموش کن...

چوانگ تزو

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.