userinfo close

  ,

گفتگوی ادیان


iid

تاسیس: 2 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: امیر محمدی - معاونان
- این كلوب به طور مشترک توسط دوستان مسلمان ، زرتشتی ، مسیحی ، یهودی و صابئی مدیریت میشود
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
6
900
87/10/12 (11:02)
10
617
90/4/11 (10:08)
27
286
91/3/6 (00:11)
70
527
91/2/31 (16:43)
0
114
91/2/25 (17:04)
16
61
91/2/10 (15:25)
21
204
91/1/28 (19:51)
179
3284
91/1/26 (15:19)
20
216
91/1/25 (13:58)
79
486
91/1/29 (17:46)
106
770
91/1/22 (12:50)
32
622
91/1/7 (21:28)
148
1031
90/12/29 (01:40)
101
1022
90/12/21 (23:58)
22
252
90/12/20 (21:12)
38
265
90/11/21 (23:39)
487
2737
90/10/24 (23:32)
21
168
90/10/8 (19:38)
20
261
90/9/25 (01:23)
87
880
90/9/19 (18:45)

عنوان بحث

دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 22:17 1386/07/4

نقد کتاب 23 سال

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿یُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ وَلا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَى خَائِنَةٍ مِنْهُمْ﴾

قرآن کریم

(المائدة – 13)

«کلمات را از مواضع خود منحرف می‌کنند و بهره‌گرفتن از پندها را فراموش کرده‌اند و پیوسته به خیانتی از ایشان مطلع می‌شوی».

 

* * * * *

 

خدای منّان را سپاس بی‌پایان می‌گویم و بر امین وحی و مبلغ پیامهایش «محمّد» درود می‌فرستم.

کتاب «بیست و سه سال» ماجرایی دارد که مناسب است در مقدمة این کتاب خوانندگان را از آن آگاه سازم.

چند سال پیش، زمانیکه هنوز از انقلاب اخیر ایران و جمهوری اسلامی خبر نبود یکی از آشنایان با اوراقی چند، به دیدنم آمد و حکایت کرد به محفلی راه یافته که در آنجا هر هفته عده‌ای از نمایندگان مجلس سنا از مرد و زن حضور پیدا می‌کنند و یکی از ایشان که در جوانی کسوت روحانیت داشته (و من در اینجا نام او را نمی‌برم) دروسی را دربارة سیرت پیامبر اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- تحت عنوان «بیست و سه سال» القاء می‌کند و می‌کوشد تا رسالت پیامبر را آنچنانکه مسلمانان باور دارند، نفی و انکار نماید و آن درسها هر هفته در اوراقی منعکس می‌شود و میان حاضران محفل، تقسیم می‌گردد، آنگاه چند ورقی را که با خود داشت به من نشان داد و خواست تا در ذیل هر صفحه به آنچه نوشته شده بود پاسخ دهم شاید به چاپ رسیده و انتشار یابد. من دعوت وی را پذیرفتم و بر آن اوراق، تعلیقاتی نگاشتم اما دروس مزبور تمام نبود و چنان می‌نمود که ادامه دارد وهر چه بود، آن آشنا چندی بعد آمد و اوراق را با خود برد. از این ماجرا دیری نگذشته بود که شنیدم دروس کذایی را از طریق سفارت شاهنشاهی! ایران در لبنان به بیروت برده‌اند و در آنجا به چاپ رسانیده و به تهران آورده‌اند و تقریباً مخفیانه به فروش می‌رسانند! در صدد یافتن کتاب مزبور برآمدم و بر آن دست یافتم، معلوم شد که حروف کتاب از نوع حروفی است که در لبنان رواج دارد و در ایران موجود نیست، کتاب نه نام و نشان نویسنده را با خود داشت و نه در آغاز یا پایان آن از چاپخانه‌اش به خلاف رسم معمول کمترین ذکری رفته بود. دراوائل انقلاب، بازار این کتاب گرم شد و نیاز به تجدید چاپ پیدا کرد و چپ‌گراهای طرفدار روسیه اینکار را به عهده گرفتند و تصویری از نوع سیاه‌قلمهای روسی که معمولاً در کتابهای فارسی چاپ مسکو بچشم می‌خورد. بر روی کتاب و پشت جلد آن منعکس کردند. نقش روی جلد، أفعی مهیبی را نشان می‌دهد که بر اندام آن با جسارت تمام نوشته‌اند:

[بسم الله الرحمن الرحیم یا علی یا عظیم یا غفور یا کریم أنت الرب العظیم الذی لیس کمثله شیء وهو السمیع العلیم وهذا شهر عظّمته وکرّمته وشرّفته وفضّلته علی الشّهور وهو شهر رمضان الّذی أنزلت فیه القرآن وجعلت فیه لیلة القدر وجعلتها خیراً من ألف شهر].

این افعی خطرناک! که بزعم بلشویکهای وطنی، مظهر توحید و اسلام و قرآن مجید است!! بر پیکر دهقان ناتوان و لاغر اندامی پیچیده است و در همان حال کارگر نیرومندی که بر پشت لب -ظاهراً به تقلید از استالین- سبیل کلفتی دارد به کشتن افعی مزبور همّت گماشته و سرانجام دهقان ناتوان را نجات بخشیده است!

در چاپ تازه نام «دکتر علینقی منزوی» بر روی کتاب به چشم می‌خورد، این مرد همان کسی است که کتاب گلدزیهر Goldziher خاورشناس مغرض یهودی را پس از آنکه به عربی تحت عنوان: «العقیدة والشریعة فی الإسلام»[1] ترجمه شده بود، به پارسی برگرداند و به نام «درسهایی از اسلام»!! انتشار داد. هر چند اصل این کتاب با «بیست و سه سال» پیوندی خاص دارد ولی بهر صورت «علینقی منزوی» در برخی از روزنامه‌ها انتساب خود را به کتاب «بیست وسه سال» تکذیب کرده است و البتّه شیوة نگارش و اسلوب سخن‌پردازی از او نیست.

پس از تجدید چاپ، شهرت کتاب بیست و سه سال روزافزون شد بویژه که قاچاق گونه به فروش می‌رسید! و بیشترِ آدمی‌زادگان همینکه از چیزی منع شوند بر بدست‌آوردن آن حریصتر می‌شوند!

تنی چند از دوستان تهرانی و شهرستانی و حتّی از خارج کشور، با بیتابی از من خواستند تا به این کتاب پاسخی بدهم، خود نیز به این کار راغب بودم بلکه آنرا وظیفه‌ای می‌دانستم که أدای آن واجب بود، بویژه که می‌دیدم در جمهوری اسلامی از میان کسانی که رسماً عهده‌دار دفاع از ساحت مظهر پیامبر اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- از لوث تهمت‌ها هستند تنها یک نفر، آنهم بطور ضمنی و در خلال درسهای خود، به برخی از مواضع بیست و سه سال پرداخته و بقیه را بدون پاسخ گذاشته است. بنابراین درصدد برآمدم تا به رعایت شتاب دوستان پیش از آنکه پاسخ «بیست و سه سال» را در کتابی مستقلّ بیاورم آنرا در روزنامه‌ای کثیرالانتشار به صورت «سلسله مقالات» نشر دهم تا فایده‌اش عام باشد از همین رو، روزنامة «انقلاب اسلامی» را به ملاحظة کثرت تیراژ آن، برگزیدم و نخستین مقاله، را در «نقد کتاب بیست و سه سال» شخصاً به ادارة روزنامه بردم و به دست سر دبیرش سپردم و از لزوم نقد کتاب مذکور سخن به کمال گفتم و قول مساعد گرفتم تا پس از بررسی مقاله به چاپ آن اقدام شود. ولی مدّتی مدید سپری شد و از چاپ مقاله هیچ خبری باز نیامد! ناچار با ادارة روزنامه تماس گرفتم و پس از تلفن‌های مکرّر سرانجام، پاسخ شنیدم که مقالة شما هر چند پسندیده بود ولی اینک مفقود شده است! و معلوم نیست در دست کیست؟! پس، بار دیگر مقاله را بازنویس کردم و به دست یکی از أعضای هیأت تحریریه سپردم و عهد را تجدید نمودم و میثاق را محکم کردم تا در چاپ آن إهمال نشود. امّا این بار نیز زمان، به طول انجامید و از درج مقاله اثری معلوم نگشت! و چون به مسؤول کار مراجعه شد به وعده‌های مکرّر چاپ مقاله را از این هفته به آن هفته موکول می‌کرد و بالآخره پاسخ داد که یکی از أعضای هیأت تحریریه با درج این مقاله در روزنامة «انقلاب اسلامی» موافقت ندارد!!

شگفتا که در کشوری اسلامی پاسخ به کتابی ضدّ اسلامی تا این اندازه با مشکلات روبرو شود! دلیل این فاجعه چیست؟ و مسؤول اینکار کیست؟ کتابی را سناتور طاغوتی با استعانت از خاورشناس یهودی می‌نویسد و به چپ‌گرای فدایی! برای تجدید چاپ تحویل می‌دهد! و پاسخ آن در روزنامة «انقلاب اسلامی» مفقود می‌شود! با وجود این همه عدم تجانس، چرا باید چنین رویدادهایی پیش آید؟ این ماجرا هرچه بود، گذشت و حکایت از آن بر سبیل شکایت نیامد بلکه از آنروز گفته شد تا خوانندگان ارجمند از توطئه‌هایی که بر ضدّ اسلام صورت می‌پذیرد آگاه شوند، شاید این آگاهی، از تکرار چنان دسیسه‌هایی جلوگیری کند.

امّا اصل کتاب «بیست و سه سال» معجون غریبی است از تحریف قرآن و تفسیر و سیره و تاریخ و جز اینها. و خطر آن هم بیشتر از همین ناحیه است که کمتر کسی از خوانندگان درصدد برمی آید تا مندرجات کتاب را پیگیری کند و آنها را با منابع تاریخ اسلام تطبیق دهد که اگر کسی حوصلة این کار را داشته باشد بزودی در می‌یابد کتاب بیست و سه سال، آیتی است از تحریف تاریخ و قلب مدارک اسلامی و دگرگون‌ساختن مندرجات کتابها!

گاهی متن قرآن و ترجمة آن را تغییر می‌دهد چنانکه در صفحة 22 می‌نویسد:          

[آیا آیة والرجس فاهجر= از پلیدی اجتناب کن (سورة مدثر آیة 5) که سی سال بعد از دهان مبارکش بیرون آمده است مؤید این فرض و حدس نیست؟]!

در صورتی که می‌دانیم شکل اصلی آیه 5 از سورة مدثّر:

)وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ ((مدّثر: 5). «از عذاب اجتناب کن». است نه آنچه نویسنده ادعا دارد.

گاهی تاریخ را ناتمام نقل می‌کند مطهر اسلام را که به حق، پیغمبر عدالت و رحمت بوده، مردی ستمگر و سخت‌دل و بی‌رحم جلوه دهد چنانکه در صفحة 152 و 153 می‌نویسد:

[یک زن را نیز گردن زدند و آن زن حسن‌القرظی بود که تا هنگام مرگ نزد عایشه نشسته و گفتگو می‌کرد، هنگامیکه نام او را بردند با گشاده‌رویی و خنده بسوی قتلگاه رفت. جرمش این بود که هنگام محاصره کوی بنی ‌قریظه سنگی پرتاب کرده بود]!! و دنبالة داستان را که در تاریخ آمده حذف می‌کند که:

(آن سنگ، سنگ زیرین آسیاب دستی بود و زن مزبور متعمداً آنرا از بلندی بر سر مردی مسلمانی به نام «خلاد بن سوید» کوفته و او را کشته بود!) همانگونه که ابن هشام در کتاب «السیرة النبویة» (الجزء الثانی، صفحه 242 چاپ مصر) می‌نویسد: وهی الّتی طرحتِ الرَّحا علی خلاد بنِ سُوید، فَقتلتهُ![2].

پیامبر گرامی اسلام هم به حکم عدالت فرمان داد تا آن زن یهودی را به سزای قتل، کیفر کنند. و گاهی بر نویسنده‌ای دروغ می‌بندد تا ادعای خود را بر ضد اسلام به کرسی نشاند! مثل آنکه در اثبات! این پندار که همانند قرآن را می‌توان آورد در صفحة 85 می‌نویسد:

[بعضی را عقیده بر این است که الفصول والغایات را ابوالعلاء مَعری به قصد رقابت با قرآن انشاء کرده و از عهده بر آمده است]!

در حالی که «الفصول و الغایات» به هیچ وجه شباهتی با قرآن مجید از حیث اسلوب سخن ندارد و کمترین اشاره‌ای در آن بر اینکه نویسنده‌اش قصد معارضه با قرآن را داشته نرفته است و به علاوه «ابوالعلاء مَعری» کسی است که خود در «رساله الغفران» تصریح می‌کند:

«آنانکه به الحاد گراییده‌اند و آنانکه بر هدایت دست یافته‌اند و آنانکه از راه اعتدال به انحراف رفته‌اند و آنانکه (از راه‌یافتگان) پیروی کرده‌اند، همگی اتفاق نظر دارند این کتاب که محمد -صلى الله علیه وآله وسلم- آنرا آورده با اعجاز خود همه را مغلوب کرده است ... و به یک آیه از آن یا بخشی از آیه، هرگاه در میان فصیح ترین سخنان که آفریدگان بر آن توانایی دارند، قرار گیرد مانند شهابِ درخشنده‌ای است در پاره‌ای از ظلمت شب»!

«وأجمع ملحد ومهتد وناکب عن المحجة ومقتد أن هذا الکتاب الذی جاء به محمد صلی الله علیه وسلم کتاب بهر بالاعجاز ... وأن الآیة منه أو بعض الآیة لتعترض فی أفصح کلم یقدر علیه المخلوقون فتکون فیه کالشهاب المتلألی فی جنح غسق». (رساله الغفران، صفحه 472 و 473، چاپ مصر).

آیا می‌توان چنین کسی را متهم داشت که کتاب «الفصول و الغایات» را به معارض با قرآن کریم نگاشته است؟!

علاوه بر شیوه تحریف و تهمت که موارد آن در کتاب بیست و سه سال به فراوانی یافت می‌شود نویسنده کتاب، غالباً ناآگاهی خود را از مسائل مربوط به قرآن و اسلام، مایة اعتراض به کتاب مقدس مسلمانان قرار می‌دهد! به عنوان نمونه در فصل سوم کتاب، اعتراضاتی را بر قرآن مجید آورده که نشانة بی‌اطلاعی او از علوم ادبی و فن تفسر است، از جمله در صفحه 86 می‌نویسد:

)وَإِنْ طَائِفَتَانِ ((حجرات: 9).

چون فاعل جمله، کلمة طائفتان است بر حسب اصل در زبان عربی، فعل می‌بایستی (اقتتلتا) باشد تا با فاعل مطابقت کند]!

مقصود نویسنده آن است که (طائفتان = دو گروه) تثنیه است و (اقتتلوا = کارزار کردند) بلفظ جمع آمده و آنگاه اعتراض می‌کند که این دو با یکدیگر سازگاری ندارند! و اگر اهل عربیت بود می‌گفت که: فاعل در فعل (اقتتلوا) ضمیر بارز و جمع است و مرجع ضمیر، (طائفتان) می‌باشد که مثنی است پس چرا ضمیر با مرجع خود مطابقت ندارد؟ پاسخ این است که مرجع ضمیر یعنی (طائفتان = دو گروه) در معنا، بر افراد بسیاری دلالت دارد و در حقیقت شکل کلی دو طائفه با یدیگر نمی‌جنگند بلکه افراد آنها با هم کارزار می‌کنند بنابراین قرآن مجید با لطافت خاصی ذهن را از دو طائفه (به اعتبار معنی) بر افراد معطوف می‌کند و این کار نه تنها مخالف با ادب عربی نیست بلکه نشانة بلاغت گفتار شمرده می‌شود و شگفت از کسی که نکات بلاغت را در سخن، دلیل نقصان آن بشمار می‌آورد! این نویسنده اگرنگاهی به کتب تفسیر می‌افکند می‌دید که این معنا، مورد اجماع مفسران و علمای زبان عرب است. از جمله:

«زمخشری» می‌نویسد: هو مما حمل علی المعنی دون اللفظ، لأن الطائفتان فی معنی القوم والناس[3]. (الکشّاف، ج 4، صفحة 364)

بیضاوی می‌گوید: والجمع باعتبار المعنی، فإن کل طائفة جمع[4]. (انوار التنزیل، ج 2، صفحه 409)

عکبری می‌نویسد: (اقتتلوا) جمع علی آحاد الطائفتین[5]. «التبیان، ج 2، صفحة 1171)

ولی چه می‌شود که گروهی، نه می‌دانند و نه می‌خواهند بدانند! و نادانی خود را مایة اعتراض به مقدّسات دیگران قرار می‌دهند؟!

نویسنده، از نکته‌‌گیری ادبی بر قرآن که فارغ شده بر ایراد به معانی آن روی آورده است! و در اینجا نیز جهالت وی از زبان عرب و اصطلاحات و کنایات زبان مزبور، دستاویز انکار معانی قرآن گشته است. مثل آنکه در صفحة 369 از کتاب بیست و سه سال می‌نویسد: [آیه‌ای دیگر در سورة انبیاست که آدم را به حیرت می‌اندازد.

)أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا(  (انبیاء: 30).

«آیا کافران نمی‌بینند (نمی‌دانند) که آسمانها و زمین بسته بودند و ما آنها را باز کردیم».

نه تنها کافران، غیرکافران هم نمی‌دانند که آسمانها چگونه بسته بودند و چگونه گشاده شدند]؟!

اگر نویسندة کتاب همّت داشت و به کتب تفسیر نظر می‌افکند از حیرت بیرون می‌آمد زیرا هرچند او این معنا را نمی‌داند ولی از عرب روزگار پیامبر -صلى الله علیه وآله وسلم-، مقصود قرآن کریم را می‌آموخت و می‌فهمید که بسته‌بودن آسمان، کنایه از آن است که آسمان نمی‌بارد و بسته‌بودن زمین اشاره به آن است که زمین گیاه برنمی‌آورد و با فروریختن باران و بیرون‌آمدن گیاهان، آسمان و زمین باز می‌شوند، چنانکه عکرمه گفته است: کانتا رتقا لایخرج منهما شیء، ففتق السماء بالمطر وفتق الأرض بالنبات (تفسیر طبری، ج 16، صفحة 19) یعنی: «آسمان و زمین هر دو بسته بودند و چیزی از آند و بیرون نمی‌آمد آنگاه آسمان را با باران بگشود و زمین را با گیاه باز کرد».

هر چند ما پاسخ این خرده‌گیری‌ها را در همین کتاب با شرح و بسط کافی آورده‌ایم ولی در اینجا مقصود آن است که خوانندگان محترم با شیوة کار نویسندة کتاب «بیست و سه سال» إجمالاً آشنا شوند و نیز توجّه داشته باشند که کتاب حاضر، در برابر کتاب «بیست و سه سال» چه وظیفه‌ای برعهده دارد و چه راه و روشی را پیش گرفته است که ذکر این معنا برای معرّفی کتاب درمقدمة آن لازم به نظر می‌آمد.

نکتة دیگری که آوردنش در اینجا مفید و مناسب به نظر می‌رسد این است که اسلام از آغاز دعوت، از منطق مخالفان خود باک نداشته است. قرآن کریم در ضمن آیات متعدّدی به صراحت، سخنان مخالفانش را نقل کرده و ما با مطالعة قرآن، بسیاری از ایرادها و اعتقادات مخالفی را که در عصر نزول قرآن وجود داشته می‌شناسیم و جواب قرآن را در برار آنها نیز می‌دانیم. اگرچه منطق دشمنان قرآن، منطق سانسور بود ولی قرآن به آزاداندیشی سفارش می‌کرد. از همان روزهای نخستین، دشمنان پیامبر به همفکران خود توصیه می‌نمودند که:

)لاَ تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِیهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ ( (فصّلت: 26).

«به این قرآن گوش فرا ندهید و به هنگام خواندن قرآن در میان آن یاوه بگویید شاید غلبه کنید»!.

این منطقِ مخالفان اسلام در مکّه بود امّا قرآن کریم در برابر طرز فکر مذکور چنین سفارش می‌کند:

)فَبَشِّرْ عِبَادِی * الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ((زمر: 17 - 18).

«پس آن بندگانم را نوید ده که به هر سخن گوش فرا می‌دهند سپس بهترین سخن را پیروی می‌کنند».

بنابراین ما نیز پروا نداریم که امثال کتاب «بیست و سه سال» از سوی مخالفان اسلام انتشار یابد، جز آنکه می‌گوییم نوشتن نقد و ایراد و اشکال دربارة اسلام، در یک محیط اسلامی به شرطی مجاز است که دولتِ دادگر و مراقب و بیدار مسلمین بر آن نظارت داشته باشد و دانشمندان اسلام را به پاسخ‌گویی دعوت کند (کاری که در مورد کتابهایی چون بیست و سه سال انجام نگرفته است!) تا مردم دچار قضاوتِ یکطرفه نشوند و بر طبق سفارش قرآن کریم بتوانند از بهترین منطق پیروی کنند، نه آنکه کسانی به قصد فریب‌دادن و اغوای مردم و ایجاد بلوا، در پنهان چیزی بنویسند و به طور قاچاق نشر کنند و در آن با تصاویر زننده به مقدّسات مسلمین توهین روا دارند و تاریخ و سیره و قرآن را تحریف نمایند. این کار مسلّماً از دیدگاه اسلام (و هر کس که بهره‌ای از انصاف دارد) محکوم و ممنوع است و دولت اسلامی در صورت سکوت، در پیشگاه خداوند مسؤول شمرده می‌شود.

پس ایراد ما به کتاب «بیست و سه سال» از این نظر است، نه از آنرو که چرا مخالفان قرآن سخنی گفته اند و یا چیزی نوشته‌اند. ما نگارش و نشر این کتاب را نوعی اقدام بر ضد اسلام می‌شمریم که متأسفانه با تحریف و فریبکاری و سوءنیت همراه بوده است و لذا هشدار می‌دهیم که مسلمین در برابر این شیوه‌های مخالف باید بیش از پیش احساس مسئولیت کنند.

با این همه خود را سخت موظف می‌دانیم که «آداب مناظره اسلامی» را در پاسخگویی به کتاب بیست و سه سال رعایت کنیم و از یاد نبریم که قرآن مجید به ما دستور داده است:

)وَلا یَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُوا ((مائده: 8).

«دشمنی گروهی، شما را به بی‌عدالتی دربارة آنها وادار نکند».

بنابراین در کتاب حاضر که فصل به فصل، کتاب «بیست و سه سال» را تعقیب کرده و به آن پاسخ داده‌ایم، راه هرگونه مغالطه و دروغ‌پردازی و تعصب را به روی خود بسته می‌دانیم و تنها چشم به حقیقت دوخته‌ایم و در پاس به شبهات کتاب مزبور و به همة مخالفان آیین خدا، از علم بیکران و قدرت نامحدود حق مدد می‌جوییم. ولا حول ولا قوّة الا بالله العلی العظیم.

تجریش 1401 هجری قمری


[1]- نام اصلی این کتاب به زبان آلمانی “Vorlesungen Über Islam” به معنای «سخنرانیهایی دربارة اسلام» است.

[2]- یعنی: و این زن همان است که سنگ آسیاب دستی را بر سر خلاد بن سوید افکند و او را کشت.

[3]- یعنی: این جمع (در اقتتلوا) از قبیل حمل بر معنا است نه لفظ، زیرا دو طائفه در معنای گروه و افراد مردم می‌آمد.

[4]- یعنی: جمع (در اقتتلوا) به اعتبار معنا آمده زیرا هر طائفه، جعی هستند.

[5]- یعنی: (اقتتلوا) به اعتبار افراد دو طائفه، جمع بسته شده است.

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
سلام     , masih2000
سلام - 23:56 1386/07/4
1

ممنون از اطلاع رسانی و در اختیار گذاشتن این اطلاعات ارزنده

 

واقعیت اینه که این کتاب اگر چه من اون رو به طور کامل نخوندم اما بسیار سخیف و بی ÷ایه است و معمولا کسی که کوچکترین آشنایی با اسلام داشته باشه ( چه موافق و چه مخالف ) ان را کتابی بی محتوا می بیند

  

من تا حالا کتابها و نقدهای زیادی در مورد اسلام خوانده ام اما هرگز و حتی یکبار نقدی را از این کتاب نخوانده ام که برای من جالب باشد یا توجهم را جلب کند .

 

یکی از شیوه های عجیب آقای دشتی اینه که یک قانون کلی را به صرف دیدن یک مورد بر خلاف از پایه سست می داند

 

مثلا اگر اشتباه نکنم در مورد جایگاه زنان که کتابهای زیادی توسط مورخین و حتی مستشرقین در این زمینه نوشته شده و تمام مورخین بر آن اتفاق نظر دارند ایشان در یک ادعای عجیب می گوید نخیر زنان جایگاه بسیار رفیعی داشته اند و اصلا وضع بدی در مورد زنان وجود نداشته

  

تنها دلیل ایشان برای اثبات این نظریه ی عجیب این است که مطابق تاریخ وقتی پیامبر از خدیجه ( یک زن کامل و چهل ساله که در زندگی کاملا مستقل بود ) خواستگاری کرد او خود تصمیم برای ازدواج گرفت و کسی برایش تصمیم نگرفت !

 

اما اینکه وجود یک مورد و حتی چند مورد چنینی چه چیزی را ثابت می کند چیزی است که باید از ایشان پرسید

 

 

در پناه دوست

دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 07:36 1386/07/5
2

سلام

ممنون میشم شما و دیگر اعضا هم اگر نقد چنین کتابهایی رو دارید(البته اگر بصورت تایپ شده دارید) در این کلوب قرار بدید.

دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 07:41 1386/07/5
3

اعتراض بر کتب سیره!

 

در آغاز کتاب «بیست و سه سال» چنین می‌خوانیم:

[سال 570 م. کودکی از آمنه بنت وهب در مکّه چشم به زندگی گشود و او را محمّد نامیدند. این نوزاد پس از مرگ پدر خود عبدالله بن عبدالمطلب به دنیا آمد و در پنج سالگی مادر خود را از دست داد و پس از اندکی جدّ توانا و کریمش که یگانه حامی و نگهبان وی بود به جهان دیگر شتافت. این طفل که عموهای متعدّد و نسبتاً متمکّن داشت و تحت سرپرستی یکی از فقیرترین ولی جوانمردترین آنها قرار گرفت، سرگذشت حیرت‌زا و شگفت‌انگیزی دارد که شاید در تاریخ مردان خودساخته و حادثه‌آفرین جهان بی‌مانند باشد.

 

هزارها کتاب دربارة زندگی و حوادث بیست و سه سالة ظهور و أفول او و همة کردارها و گفتارهای این مرد فوق‌العادّه نوشته شده است و تحقیقاً از او بیش از تمام رجال تاریخی قبل از او أسناد و مدارک و قوانین در دسترس محقّقان و پژوهندگان قرار گرفته است، معذلک هنوز کتاب روشن و خردپسندی دربارة وی نوشته نشده است که سیمای او را عاری از گردوغبار اغراض و پندارها و تعصّبات نشان دهد و اگر هم نوشته شده باشد من بدان دست نیافته‌ام]. (23 سال، صفحة 5 و 6).

 

این سرآغاز کتابی است که نویسنده‌اش در نخستین صفحات آن می‌کوشد تا از ارزش کار دیگران بکاهد و از این رهگذر کار خود را بزرگ جلوه دهد! امّا این ادّعا با اعترافات دیگر او که در متن همین کتاب آمده است سازش ندارد زیرا:

 

اوّلاً؛ در صفحة 105 از کتاب خود اذعان نموده که آثار بسیاری دربارة سیرة پیامبر اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- نگاشته شده که تردیدناپذیر و قطعی است بگونه‌ای که این امتیار در هیچیک از ادیان تاریخی ملاحظه نمی‌شود. و در این باره می‌نویسد: [امری که پژوهندة بی‌طرف و حقیقت‌جوی را گمراه نمی‌کند کثرت مستندات است، گولدزیهر نیز معتقد است که روایات و احادیث و سیره‌هایی که صورتی قطعی و روشن از شارع اسلام ترسیم می‌کنند، در هیچ یک از تواریخ دینی جهان دیده نمی‌شود]. ما از نویسنده که خود را با «گلدزیهر» کاملاً موافق نشان می‌دهد، می‌پرسیم: با وجود سیره‌هایی که سیمای قطعی و روشن پیامبر بزرگوار اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- را ترسیم می‌کنند، ادّعای نویسندة کتاب «بیست و سه سال» مبنی بر اینکه هنوز کتاب روشن و خردپسندی دربارة پیامبر اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- نوشته نشده، چه معنا دارد؟ مگر خرد، چیزی بیش از ارائة «صورتی قطعی و روشن» از کتابهای سیره انتظار می‌برد؟

 

ثانیاً؛ نویسندة کتاب «بیست و سه سال» خود، در طی کتابش از اثری «شریف و جلیل» نام بُرده که دربارة حیات رسول اکرم -صلى الله علیه وآله وسلم- تألیف یافته است و در این باره ضمن صفحة 107 چنین می‌نویسد:

 

[محمّد عزت دروزه، نویسندة فلسطینی، کتابی در سیرة حضرت رسول نوشته و مقید بوده است آراء و عقایدخود را بر نصوص قرآنی متکّی سازد. این مسلمان روشنفکر که در سراسر دوجلد کتاب شریف و جلیل خود خلوص و ایمان او به حضرت رسول و شریعت اسلامی ساطع است ...].

 

آیا کتاب شریف و جلیل «محمّد دروزه» نویسندة مسلمان و روشنفکر فلسطینی از نوع همان کتابهای ظُلمانی و خردناپذیر!! شمرده می‌شود که گردوغبار أغراض و پندارها بر آن نشسته است یا نه؟!

 

اگر اینطور نیست پس این تناقُضات چیست؟ واگر هست پس چرا کتاب او را «شریف و جلیل» می‌شمارید!

 

ثالثاً؛ شما اعتراف می‌کنید که: اگر کتاب روشن و خردپسندی دربارة زندگانی پیامبر اسلام تاکنون نوشته شده باشد، بدان دست نیافته‌اید، با وجود این ناآگاهی چگونه به خود حقّ می‌دهید که همة کتب سیره را به غرض‌ورزی و باطل‌گویی متّهم سازید چرا بی‌اطّلاعی خویش را دستاویز حمله به آثار دیگران قرار می‌دهید؟

دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 07:42 1386/07/5
4

شما که (صرف‌نظر از آثار قدما یعنی آثاری که به اعتراف گلدزیهر و موافقت شما، شامل سیرة قطعی و روشن پیامبرند) از کتب مسلمانان معاصر خودتان دربارة حیات رسول اکرم -صلى الله علیه وآله وسلم- بی‌خبرید، چگونه به خود حقّ می‌دهید همه را نفی و انکار کنید؟ به عنوان نمونه:

 

آیا شما از کتاب مستنّد و مفید «فقه السیرة» اثر دکتر «محمّد سعید رمضان البوطی» هیچ آگاهید؟

آیا از کتاب «سیرة الرّسول» اثر وزین «محمّد اسماعیل ابراهیم» اطّلاع دارید؟ آیا از کتاب روشنفکرانه و محقّقانة «فقه السیرة» تألیف «محمّد الغزالی» هیچ خبر دارید؟ آیا کتاب «الرّسول» اثر ارزندة «سعید حوّی» را هیچ خوانده‌اید؟

 

آیا با کتاب پرارزش و تحلیلی «النّبی محمّد -صلى الله علیه وآله وسلم-» اثر «عبدالکریم خطیب» هیچ آشنایی دارید؟ اگر ندارید پس چرا از سر غرور همه را به غرض‌ورزی و پندارگرایی متّهم می‌سازید و جانب تقوی و حُرمت انصاف را رعایت نمی‌کنید؟

 

شگفتا از کسی که با داشتن این عیوب، بر کتابهای سیره‌نویسان عیب می‌نهد و از آثار ایشان شِکوه می‌کند! و با اینکار، سخن شاعر عرب را بیاد می‌آورد که گفت:

 

وغیر تقی یأمر الناس بالتقی    طبیب یداوی الناس وهو علیل [*]

 

در اینجا لازم است نکته‌ای را خاطرنشان سازم که ناآگاهی از آن در برخورد با کتب سیره و تاریخ اسلام مشکلاتی را برای خواننده ببار می‌آورد و دور نیست که بی‌اطّلاعی از نکتة مزبور، یکی از عواملی بوده که نویسندة «بیست و سه سال» را از درک صحیح آثار اسلامی بازداشته است.

 

باید دانست که روش سیره‌نگاران کُهن و مورّخان قدیم اسلامی چون اسلوب نویسندگان امروز نبوده که غالباً می‌کوشند تا دربارة زندگانی کسی یا وقوع حادثه‌ای شخصاً اظهارنظر کنند. مورّخان ما نخست کوشیده‌اند تا منقولات یا روایات تاریخی را از دستبرد حوادث و پراکندگی حفظ کنند و از زبان و نوشته‌های دیگران جمع آورند لذا تا آنجا که مقدورشان بوده به ضبط روایات با ذکر اسناد و سلسلة روات آنها پرداخته و حتّی‌المقدور بر آن بوده‌اند تا روایات خود را از راویانی نقل کنند که به دروغگویی و فساد در دین متّهم نباشند بنابراین کوشش آنان بیشتر به نقل آثار تاریخی معطوف شده است که در میان آنها اخبار قطعی وجود دارد و شایعات ضعیف و ناصحیح نیز هست امّا اظهانظر شخصی یعنی قبول اثر یا توجیه و تفسیر یا احیاناً ردّ آن، نزد ایشان بستگی به بحث دیگری داشته و راه استنباط و اجتهاد به روی مورّخ و خواننده باز بوده است و لذا می‌بینیم که در پاره‌ای از موارد یک سیره‌نویس یا مورّخ، دربارة حادثه‌ای تاریخی، روایات گوناگون نقل می‌کند و برای هر روایت اسنادی جداگانه می‌آورد تا خوانندة پژوهشگر، خود بر آن اسناد نظر افکند و به تحقیق پردازد و صحیح را از ناصحیح بازشناسد و قول درست را برگزیند، از اینرو سیره‌ها و تواریخ کهن اسلامی، به کُتب حدیث بیشتر شباهت دارند و اغلب همچون: مغازی واقدی و طبقات ابن سعد و تاریخ طبری با ذکر اسناد و راویان تألیف شده‌اند. از طرفی تنها فرقة حشویه و علمای اخباری بوده‌اند که از راه ساده‌اندیشی، همة روایات را می‌پذیرفتند و تمام آثار را قطعی الصّدور! تلقّی می‌کردند، امّا دانشوران و محقّقان بزرگ اسلامی به ویژه پس از محمّد بن إدریس شافعی (متوفّی به سال 204 هجری قمری) که فنّ اصول فقه را بنیان نهاد همواره به روایات تاریخی و نیز فقهی به دیدة نقد می‌نگریستند و در تحت شرائط و قیودی (که در کتب اصول و درایه الحدیث به تفصیل ذکر آنها رفته است) روایات را می‌پذیرفتند، بنابراین اگر کسی چون نویسندة کتاب «بیست و سه سال» به برخی از کتب سیره و تاریخ نظر افکنده و در آنها احیاناً روایات ضعیف و عقل ناپسند دیده باشد باید بداند این کتب بدانگونه که گذشت مجموعه‌هایی هستند که روایات تاریخی را در خود گرد آورده‌اند تا با اجتهاد و استباط محقّقان روبرو شوند، نه آنکه هرچه در آنها آمده همواره از نظر مؤلّف، مسلّم و نقدناپذیر به شمار می‌آمده است به عنوان نمونه، مقدّمة تاریخ قدیمی و مشهور ابوجعفر طبری (متوفّی به سال 310 هجری قمری) را نگاه کنید، طبری در آنجا می‌نویسد:

 

«... ولیعلم الناظر فی کتابنا أن اعتمادی فی کل ما أحضرت ذکره فیه، مما شرطت أنی راسمه فیه، إنما هو علی ما رویت من الأخبار التی أنا ذاکرها فیه والآثار التی أنا مسندها إلی رواتها، دون ما أدرک بحجج العقول واستنبط بفکر النفوس إلا الیسیر القلیل منه ... فما یکن فی کتابی هذا من خبر ذکرناه عن بعض الماضین مما یستنکره قارئه أو یستنشعه سامعه، من أجل أنه لم یعرف له وجها من الصحة ولا معنی فی الحقیقة، فلیعلم أنه لم یوت فی ذلک من قبلنا وإنما أتی فی بعض ناقلیه إلینا، أنا إنما أدینا ذلک علی نحوما أدی إلینا...». (تاریخ الطّبری، چاپ مصر، الجزء الأوّل، صفحة 7 و 8)

 

یعنی: «... کسی که در کتاب ما نظر می‌افکند باید بداند که من هرچه را در اینجا یاد کرده‌ام و شرط نموده‌ام تا نگارندة آن باشم، تنها بر پایة اعتماد به اخبار و آثاری است که رسیده و من بازگوکنندة آنها هستم و همه را به راویانش نسبت می‌دهم، نه براساس چیزهایی که با دلیل عقلی و استنباط فکری فهمیده شده‌اند مگر اندکی از آنها - ... پس هر خبری که در این کتاب از گذشتگان نقل کرده‌ایم، اگر به نظر خواننده، امری ناشدنی آمد و یا در نظر شنونده ناپسند جلوه کرد از آنرو که وجه صحیح و معنای درستی برای آن نشناخت باید بداند که دربارة آن، از جانب ما خبری داده نشده بلکه خبر مزبور را برخی از ناقلانش بما رسانده‌اند و ما نیز، بهمان گونه که خبر را دریافت کرده‌ایم بازگو نموده‌ایم...».

دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 07:44 1386/07/5
5

می‌بینید که «طبری» مسئولیت صحّت همة روایات خود را نمی‌پذیرد بلکه سخن از روایات قابل نقد و أخبار ناشدنی درکتباش نیز بمیان می‌آورد بنابراین اگر کسی بی‌توجّه به این أمر زبانِ اعتراض برطبری گشاید باید گفت که تو از فنّ کتابشناسی بی‌خبری و از شیوة تألیف کتب در گذشته آگاه نیستی و پیش از آنکه به دیگران اعتراض کنی باید تا جهل خود را چاره سازی! جمع‌آوری اخبار، کاری است و نقد آثار، کاری دیگر است [1] و عُلمای مسلمین در طول تاریخ به هر دو کار پرداخته‌اند، چنانکه کهن‌ترین سیره ای که از رسول خدا -صلى الله علیه وآله وسلم- اینک در دسترس داریم، سیرة ابن هشام است و ابن هشام در سال 213 و به قولی در سال 218 هجری قمری، در گذشته و سیرة او به منظور نقد و تعلیق بر سیرة ابن اسحاق (متوفّی در حدود سال 150 هجری قمری) نگاشته شده است، چنانکه در آغاز کتابش می‌نویسد:

 

«... وإنا إن شاء الله مبتدی هذا الکتاب بذکر إسماعیل بن إبراهیم ... وتارک بعض ماذکره ابن إسحاق فی هذا الکتاب، ممّا لیس لرسول الله صلی الله علیه وآله وسلم فیه ذکر ولانزل فیه من القرآن شیء ولیس سببا لشیء من هذا الکتاب ولا تفسیرا له ولا شاهدا علیه لما ذکرت من الإختصار وأشعارا ذکرها لم أر أحدا من أهل العلم بالشعر یعرفها وأشیاء بعضها یشنع الحدیث به وبعض یسوء بعض الناس ذکره وبعض لم یقر لنا البکایی بروایته ومستقص إن شاء الله تعالی ما سوی ذلک منه بمبلغ الروایة له والعلم به ...» (سیرة ابن هشام، چاپ مصر، الجزء الأوّل، صفحه 4).

 

یعنی: «... و من اگر خدا بخواهد این کتاب را با سخن از اسماعیل فرزند ابراهیم آغاز می‌کنم ... و برخی از امور را که ابن اسحاق در این کتاب یاد کرده ترک می‌کنم، یعنی سخنانی را که ذکری از رسول خدا -صلى الله علیه وآله وسلم- در آنها نرفته و چیزی از قرآن در آن زمینه نازل نشده، و از اسباب (تألیف و تدوین) این کتاب شمرده نمی‌شود و در تفسیر این کتاب به کار نمی‌آید و گواه و شاهدی بر آنچه به اختصار یاد کرده‌ام نتواند بود، همه را وا می‌گذارم و نیز اشعاری را که ابن اسحاق آورده و هیچ یک از شعرشناسان را ندیدم که آنها را بشناسد و همچنین پاره‌ای از امور را که سخن گفتن از آنها زشت می‌نماید و به نزد برخی ناپسند شمرده می‌‌شود همه را در این کتاب رها می‌کنم و اخباری را که بَکّائی در روایت خویش نیاورده و به صحّت آن اخبار برای ما اعتراف ننموده کنار می‌نهم و جز اینها دربارة دیگر امور اگر خدایتعالی بخواهد از طریق روایت و علم، پژوهش را به نهایت می‌رسانم».

 

همانگونه که ملاحظه می‌شود، روش نقد و تصحیح آثار از روزگاران دیرینه در میان مسلمین وجود داشته و با فنّ سیره‌نویسی قرین شده است زیرا چنانکه گفتیم سیرة ابن هشام کهن‌ترین سیره‌ای است که دربارة پیامبر گرامی اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- در دسترس داریم بنابراین علمای مسلمین از دورانهای نخستین برآن بوده‌اند که پس از گردآوری مدارک به تنقیح و تهذیب آنها بپردازند و سره را از ناسره جدا سازند[2] و البتّه در این باره هر تاریخ‌شناسی در خور توان خویش به اجتهاد پرداخته و لذا ممکن است در همان سیرة ابن هشام که سیرة ابن اسحاق را نقد کرده باز هم روایت و حکایتی موردپسند نقّادان دیگر نیفتاده باشد. خلاصه آنکه علمای اسلام در پژوهش از سیرة پیامبر اکرم -صلى الله علیه وآله وسلم- مدیون غربی‌ها و یا أمثال نویسندة کتاب «بیست و سه سال» نیستند!

 

بویژه که اثار این أفراد، مملوّ از اغلاط و انباشته از کج فهمی و غرض‌ورزی است و اگر کسی اهل تحقیق باشد خوب می‌داند که اساساً روش تحقیق صحیح و نقد علمی دربارة تاریخ را خود مسلمین بنیان نهادند و پیش از اینکه غریبان و پیروان شرقی ایشان در این باب سخن بگویند عبدالرّحمن بن خلدون در «مقدّمة» مشهورش طریقة «تاریخ‌نویسی تحلیلی» را مطرح ساخت و تصریح کرد که مورّخ باید علل پدیدآمدن رویدادها و حوادث را در صحنه‌های تاریخ جستجو کند و احوال عمومی جامعه‌ها را در نظر گیرد و روایات افسانه‌آمیز و مجعول و نابخردانه را به کنار نهد، وی در آغاز شاهکار خویش می‌نویسد:

 

«إن فحول المؤرّخین فی الإسلام قد استوعبوا أخبار الأیام وجمعوها وسطروها فی صفحات الدفاتر وأودعوها وخلطا المتطفلون بدسائس من الباطل وهموا فیها وابتدعوا وزخارف من الروایات المضعفة لفقوها ووضعوها وافتفی تلک الآثار، الکثیر ممن بعدهم واتبعوها وأدوها إلینا کما سمعوها ولم یلاحظوا أسباب الوقائع والأحوال ولم یراعوها ولا رفضوا ترهات الأحادیث ولا دفعوها ... والحق لا یقاوم سلطانه والباطل یقذف بشهاب النظر شیطانه والناقل إنما هو یملی وینقل والبصیرة تنقد الصحیح إذا تمقل». (مقدمة ابن خلدون چاپ بغداد، صفحة 4)

 

یعنی: «مورّخان برجسته در اسلام، أخبار روزگاران گذشته را به طور جامع گرد آورده‌اند و آنها را در صفحات کتابها نگاشته‌اند و (برای آیندگان) به امانت سپرده‌اند، ولی ریزه‌خواران تاریخ، آن اخبار را به نیرنگهای باطل درآمیخته‌اند و در کار آنها بدعت‌ها نهاده‌اند و روایات باطل و ضعیفی را با آثار صحیح، ترکیب و جعل کرده‌اند و بسیاری از کسانی که پس از ایشان آمده‌اند ساخته‌‌های آنانرا پیروی نموده‌اند وچنانکه از ایشان شنیده اند به ما رسانده‌اند بی‌آنکه در علل پدیدآمدن وقایع تاریخ و أحوال گوناگون، اندیشه کنند و أخبار بیهوده و باطل رابه کنارنهاده مردود سازند... امّا در برابر سلطنت حقّ پایداری نتوان کرد و اهریمن باطل به شهاب اندیشة درست رانده می‌شود و نقل‌کنندگان اخبار تنها به املاء و بازگفتن آثار می‌پردازند امّا بینش نافذ به نقد أخبار همّت می‌گمارد و اثر صحیح را برمی‌گزیند».

 

«ابن خلدون» با این پیشگفتار، کتاب خویش را آغاز می‌کند و سپس به نقد برخی از أخبار ناصواب مورّخان می‌پردازد و از تحقیق در روش‌های تاریخ سخن می‌گوید و در خلال گفتار گستردة خود برخی از قوانین تاریخ را عرضه می‌کند و راه و رسم تاریخ‌نویسی علمی را می‌آموزد بطوریکه پژوهشها و نوآوریهای او دانشمندان غرب را به تحسین و تجلیل واداشته است بویژه که پیش از ترجمة «مقدّمة ابن خلدون» به زبان فرانسه، اروپاییان گمان می‌کردند نخستین دانشوری که فلسفة تاریخ را بُنیاد نهاد، ویکو Vico بود و اوّلین دانشمدی که جامعه‌شناسی علمی را مطرح ساخت، اگوست کنت Auguste Conte بود ولی از آن پس «ابن خلدون» را که سه قرن و نیم پیش از «ویکو» و چهار قرن و نیم قبل از «آگوست کنت» می‌زیسته بنیانگذار «فلسفة تاریخ» و «جامعه‌شناسی» شمردند. بنابراین قرنها پیش از آنکه غربیها یا غربزدگان از روش تاریخ‌نویسی علمی بحث کنند، نابغه‌ای از نوابع جهان اسلام به این مهمّ پرداخته و قواعد آن را به دست داده است.

 


*-  بیت مذکور از نویسنده این کتاب است.

*- شخص ناپرهیزگاری که مردم را به پرهیز فرمان می‌دهد

به پزشکی می‌ماند که مردم را درمان می‌کند و خود بیمار است؟

[1]- این نکته، ویژه تاریخ اسلام نیست. اگر کسی بخواهد مثلاً از تاریخ یونان نیز آگاه شود نمی‌تواند به گزارشهای هرُودت از هر حیث اعتماد ورزد بلکه باید آثار دیگر مورّخان یونانی را هم مطالعه کند و از راه اجتهاد در بررسی اسناد، و تعلیل رویدادها، ومقایسة متون تاریخی، به چهرة واقعی حوادث نزدیک شود. خدمت مورّخانی چون طبری همین بس که مایه خام تاریخ اسلام را از دستبرد ایام حفظ کرده‌اند تا نقّادان تاریخ به تهذیب و تکمیل کار ایشان بپردازند و چه بسا از روایات دروغی هم که در میان انبوه مدارک تاریخی آمده در شناخت آنچه رخداده بهره گیرند زیرا همینکه نادرستی گزارشی معلوم شد و سلسله‌سندی به ناراستی محکوم گردید هرکجا أخبار آن سلسله موجود بود و حادثه‌ای را بدون تأیید دیگران گزارش کرده بودند از درجة اعتبار ساقط می‌شود....

[2]- شگفت آن که خود نویسندهء بیست و سه سال در صفحة 111 از کتابش اعتراف نموده که علمای اسلامی بسیاری از روایات و مأثورات کتب گذشته را نپذیرفته‌اند چنانکه می‌نویسد: «هر قدر فاصله زمانی و مکانی فزونی گرفته است حجم معجزات به شکل ناموجّهی بزرگ شده تا آنجا که سیاری از علماء و محقّقان اسلامی آنها را ناروا و غیرقابل قبول دانسته‌اند».

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 09:00 1386/07/5
6
ممنون
از زحمات خستگی ناپذیر شما دختر آسمانی
دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 13:44 1386/07/6
7

انکار خصائص بشری در پیامبر!

نویسندة کتاب «بیست و سه سال» به دنبال سخنان گذشتة خود می‌نویسد:

 

[مسلمین نیز به تاریخ حقیقی روی نیاورده و پیوسته کوشیده‌اند از وی یک وجود خیالی، وجودی مافوق بشر و نوعی خدا در لباس یک انسان بسازند و غالباً خصایص ذات بشری او را نادیده گرفته‌اند و در این کار حتّی رابطة علّت و معلول را که أصل عالم حیات است به چیزی نشمرده و به همة آنها صورت خرق عادت داده‌اند]. (23 سال، صفحة 6).

 

اینگونه مطلق‌گرایی و ادّعای اینکه: (مسلمین ... پیوسته کوشیده‌اند ... الخ) جز مایة ملامت برای نویسندة «بیست و سه سال» اثری ببار نخواهد آورد، زیرا خود وی در صفحة 107 از کتابش اعترافش می‌کند که:

 

[محمّد عبدالله السّمان در کتاب محمّد رسول بشر می‌نویسد: محمّد -صلى الله علیه وآله وسلم- چون انبیاء دیگر بشر بود، مانند سایر آدمیان متولّد شد زندگی کرد و مُرد، شؤون رسالت او را از حدود بشریت خارج نکرد]. باز خود نویسندة «بیست و سه سال» در صفحة 107 و 108 گزارش می‌دهد که:

 

[محمّد عزّت دروزه، نویسندة فلسطینی ... با کمال تأسّف اعتراف می‌کند که «غُلاه» مسلمین چون قسطلانی راه کج در پیش گرفته و به مبالغاتی دست زده‌اند که ابداً با نصوص قرآن کریم سازگار نیست و حتّی در احادیث معتبر موثوق صدر اسلام نشانی از آنها نمی‌یابیم ... نویسندة روشنفکر مسلمان اضافه می‌کند که: مطابق نصوص قرآن همة انبیاء، بشرهای عادیند که حقتعالی آنها را برای هدایت مردم برگزیده است].

 

اینها نمونه‌ای از آثار مسلمین معاصر، که نویسندة «بیست و سه سال» در کتابش آورده است. امّا به نمونه‌هایی از کتب مسلمانان دیرینه در همین کتاب بنگرید که نویسندة مزبور بازگو می‌کند! در صفحة 110 می‌نویسد:

 

[در صحیح بخاری[1] حدیثی است از پیغمبر که: «أنا بشر أغضب وآسف کما یغضب البشر» یعنی: من بشرم چون سایر آدمیان به خشم می‌آیم و متأثّر می‌شوم]. و در صفحة 105 و 106 می‌نویسد:

 

[گولدزیهر نیز معتقد است روایات و احادیث و سیره‌هایی که صورتی قطعی و روشن از شارع اسلام ترسیم می‌کنند، در هیچیک از تواریخ دینی جهان دیده نمی‌شوند و همة آنها محمّد را با تمام عوارض بشری نشان می‌دهند. در این مستندات تلاشی صورت نگرفته است که وی را از تمایلات بشری دور کنند بلکه بالعکس او را به مؤمنان و اطرافیانش نزدیک می‌سازند].

 

ادامه دارد

دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 12:58 1386/07/10
8

آیا این کتابها و سیره‌ها را مسلمین گذشته و معاصر ننوشته‌اند؟! و با وجود این، آیا رواست که کسی بنویسد:

[مسلمین نیز به تاریخ حقیقی روی نیاورده و پیوسته (!!) کوشیده‌اند از وی (پیامبر) یک وجود خیالی، وجودی مافوق بشر و نوعی خدا در لباس یک لباس بسازند].؟! زهی بی‌انصافی و تناقض‌گویی!

اگر ایراد نویسندة «بیست و سه سال» بر غُلاه است، (چنانکه در سخنان محمّد عزّت گذشت) پس چرا عموم مسلمین را از زمرة ایشان می‌شمارد و از گروههای معتدل نامی نمی‌برد؟ آیا در طول تاریخ، علمای معتدلی که با غلوّ و گزافه‌گویی دربارة پیامبر خدا -صلى الله علیه وآله وسلم- مخالفت ورزیده‌اند، وجود نداشته‌اند؟

هنگامی که قرآن مجید به پیامبر فرمان می‌دهد:

)قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ یُوحَى إِلَیَّ( (کهف: 110).

«به مردم بگو: من فقط بشری هستم مانند شما که به من وحی می‌رسد».

) قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِندِی خَزَائِنُ اللَّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَیْبَ((أنعام: 50)

«بگو: من به شما نمی‌گویم که گنجهای خدا نزد من است و غیب نمی‌دانم»[2].

)قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنْ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَلا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا یُوحَى إِلَیَّ( (احقاف: 9).

«بگو: من نو درآمدِ پیامبران نیستم و نمی‌دانم که با من و با شما چه رفتاری خواهد شد جز آنچه به من وحی می‌شود تابع چیزی و کسی نیستم».

)قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ كُنتُ إِلاَّ بَشَرًا رَسُولاً( (اسراء: 93).

«بگو: منزّه است خداوندم، آیا من جز بشری هستم که رسالت یافته است؟».

)قُلْ إِنَّمَا الآیَاتُ عِنْدَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ((عنکبوت: 50).

«بگو: همة معجزه‌ها تنها نزد خدا است و من فقط بیم‌رسانی آشکارم».

)قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصًا لَهُ الدِّینَ((زمر: 11).

«بگو: من فرمان یافته‌ام که خدا را بندگی کنم و دین خود را برای او خالص سازم».

)قُلْ إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ((زمر: 13).

«بگو: من اگر نافرمانی خدای خود کنم از عذاب روزی بزرگ می‌ترسم».

)قُلْ إِنِّی لَنْ یُجِیرَنِی مِنْ اللَّهِ أَحَدٌ وَلَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدًا(

 (جن: 22).

«بگو: هیچکس مرا در برابر خدا، پناه نمی‌دهد و جز او پناهگاهی نمی‌یابم».

)قُلْ لاَ أَمْلِكُ لِنَفْسِی نَفْعًا وَلا ضَرًّا إِلاَّ مَا شَاءَ اللَّهُ((أعراف: 188).

«بگو: من مالک هیچ سود و زیانی برای خودم نیستم مگر آنچه خدا خواسته باشد».

)قُلْ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْكُمْ((یونس: 16).

«بگو: اگر خواستِ خدا آن بود که به من وحی نشود، تلاوت قرآن بر شما نمی‌کردم».

)قُلْ أَفَغَیْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونَنِی أَعْبُدُ أَیُّهَا الْجَاهِلُونَ( (زمر: 64).

«بگو: آیا مرا فرمان می‌دهید که جز خدا را بندگی کنم ای جاهلان»!.

با وجود این فرمانهای صریح قرآنی که پیامبر اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- همة آنها را در اختیار مردم قرار داه است آیا همة علمای اسلامی می‌توانستند یا می‌توانند پیغمبر خود را به قول نویسندة بیست و سه سال: «نوعی خدا در لباس انسان»!! معرّفی کنند؟

ادامه دارد

دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 15:26 1386/07/11
9
ممنون آقای آروند بابت ارسال اون لینکها.
دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 14:45 1386/07/15
10

مگر نه آنکه گروهی از علمای اسلام در طول تاریخ، کتابهایی متعدّد بر ضدّ غُلاه و گزافه‌گویان نوشته‌اند؟! مانند کتاب الرد علی الغلاة[3] اثر «ابوعلی یحیی بن کامل»، کتاب الرد علی الغالیة[4] اثر «حسین بن سعید اهوازی»، کتاب الرد علی الغُلاة اثر «ابومحمّد حسن بن موسی نوبختی» و بسیاری از کُتب دیگر که آوردن نام همة آنها رشتة سخن را به داراز می‌کشاند[5].

مگر نه آنکه بسیاری از علمای فنّ رجال در کتابهای خود گروهی از روایان حدیث را از آنرو که به غلوّ شهرت داشته‌اند، موثَّق نشمرده و روایات آنها را مقبول ندانسته‌اند؟ آیا چند بار در کتب «رجال» ملاحظه می‌شود که دربارة کسی نوشته‌اند:

«کان غالیا فی المذهب فاسداً فی الروایة لایکتب حدیثه ولا یعتمد علی ما یروی»[6] یعنی: «او در مذهب از غالیان شمرده می‌شود و در روایت فاسد است و حدیث وی نوشته نمی‌شود و اهل فنّ بر آنچه روایت می‌کند، اعتماد نشان نمی‌دهند»!

مگر نه آنکه هزاران محدّث و فقیه و عالم اسلامی (از سنّی و شیعی) راویان أحادیثی بر ضدّ غلاه در طول تاریخ اسلام بوده‌اند؟ نظیر اینکه از پیامبر خدا -صلى الله علیه وآله وسلم- روایت کرده‌اند که فرمود: «لا تطرونی کما أطرت النصاری ابن مریم فإنما أنا عبد، فقولوا عبد الله ورسوله» یعنی: دربارة من مبالغه نکنید چنانکه مسیحیان دربارة فرزند مریم، از حدّ درگذشتند. جز این نیست که من بنده‌ای هستم، بنابراین بگویید: بندة خدا و فرستادة او. (بخاری سُنّی در صحیح خود، الجزء الرّابع، صفحة 204، چاپ مصر)

و فرمود: «لا ترفعونی فوق حقی فإن الله اتخذنی عبداً قبل أن یتخذنی نبیاً»: مرا از آنچه حقّ من است بالاتر نبرید. که خداوند پیش از آنکه مرا به پیامبری گیرد به بندگی گرفته است. (ابن بابویه شیعی در عیون أخبار الرّضا، صفحة 324، چاپ سنگی)

[1]- تألیف محمّد بن اسماعیل بخاری، متوّفّی در سال 256 هجری قمری.

[2]- پیامبر اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- به گونه‌ای مطلق از غیب باخبر نبود ولی به حکم نبوّت و وحی، أخباری را درباره آینده دریافت می‌کرد که در قرآن مجید و احادیث صحیح آمده است و ما در همین کتاب بخشی از آنها را نشان داده‌ایم و البته غیب مطلق را تنها خدا می‌داند و پیامبر جز مواردی که به او وحی شده بود راهی به غیب نداشت.

[3]- به صفحه 272 فهرست «ابن النّدیم»، چاپ مصر، مطبعة الإستقامة رجوع شود.

[4]- به صفحة 324 فهرست «ابن النّدیم»، چاپ مصر، مطبعة الإستقامة رجوع شود.

[5]- به «تاریخ بغداد» اثر «خطیب بغدادی» (6: 38) رجوع شود.

[6]- این عبارت، در کتاب «خلاصة الأقوال فی أحوال الرّجال» دربارهء «محمد بن جمهور» آمده است و در کتب «رجال» با این قبیل تعبیرات مکرّر برخورد می‌کنیم.

دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 11:19 1386/07/24
11

سوابق پیامبر قبل از بعثت

نویسندة بیست و سه سال در پی سخنان گذشتة خود می‌نویسد:

[از این طفل تا سال 610 م. یعنی هنگامی که به سنّ چهل سالگی رسیده است، اثر مهمّی در تاریخ نیست و حتّی در سیره‌ها و روایات آن زمان، خبر چشمگیر و فوق‌العاده‌ای نمی‌بینیم]. (23 سال، صفحة 6).

این ادّعا دو صورت دارد، یکی آنکه در کتابهای سیره، کرامات و معجزاتی از دوران کودکی و جوانی پیامبر نقل نشده، دوّم آنکه مجاهدات علمی و مباحثات دینی و نبوغ سیاسی و اجتماعی از آن حضرت سرنزده است. مطلب نخست را در جای خود توضیح خواهیم داد امّا دربارة موضوع دوّم باید دانست که نبودن چنین آثاری بهترین دلیل بر آنست که نبوّت پیامبر، امری طبیعی یا «خودساخته» نبوده که نیاز به گذراندن مقدّمات پیشین و زمینه‌سازی قبلی داشته باشد و پیامبر را به تدریج برای مراحل آینده آماده سازد. و البتّه اگر حوادث برجسته‌ای در دوران چهل سالة قبل از بعثت روی داده بود با وجود آگاهی یاران و معاصران پیامبر از زندگانی او، قطعاً حوادث مزبور ضمن أخبار و آثار، نقل و گزارش می‌شد، پس سکوت تاریخ در این زمینه دلیل روشنی است بر آنکه پیامبر اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- سابقه‌ای چشمگیر نداشته که بتوان دعوت و رسالت او را مرحلة بلوغ طبیعی آن سوابق شمرد و حیثیت خدایی رسالتِ وی را انکار کرد و قرآن مجید همین معنا را از جمله براهین صدق دعوی پیامبر اسلام می‌شمرد، چنانکه می‌فرماید:

)قُلْ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْكُمْ وَلا أَدْرَاكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیكُمْ عُمُرًا مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ( (یونس: 16).

«به مخالفان خود بگو: اگر خواستِ خدا جُز این بود، من قرآن را بر شما نمی‌خواندم و خدا بواسطة من از آن آگاهتان نمی‌کرد، چنانکه پیش از این، عُمری در میان شما درنگ کردم و هیچ سُخنی از این بابت از من نشنیدید، آیا عقل را به کار نمی‌برید؟».

کسی که مدّت چهل سال در قریه‌ای کوچک میان مردمی اندک زندگی کرده و اغلب از احوال او با خبر بودند و به گواهی ایشان، در این مدّت نه از حکما و دانشمندان علم آموخته و نه در هیچیک از مذاهب و ادیان عالم داخل شده، و نه اهل تشریع و قانونگذاری بوده، و نه از شاعران و خطیبان بشمار می‌آمده و نه بکار جنگ و سیاست و مبارزة قدرت پرداخته و نه دانش و حکمتی از او بروز کرده است، چنین مردی ناگهان خود را فرستادة خدا معرّفی می‌کند و کتابی می‌آورد سرشار از مباحث حکمت و اخلاق و سیاست و قانون و آداب و تاریخ و جُز اینها با اسلوبی بی سابقه که سخنوران عرب از آوردن سوره‌ای همانند آن ناتوان می‌مانند و شاعران در برابر آن عاجز می‌گردند، دانایان آیین او را پذیرا می‌شوند و خردمندان بر حکمت او دل می‌بندند. و او بدون هیچ تجربة پیشین، یک تنه قیام می‌نماید و تنها با امید و توکّل بخدا، عرب را در عین تعصّب شدید منقلب می‌سازد و جامعه و نظامی نوین بر پا می‌کند و دعوت توحیدی خود را به جهانیان اعلام می دارد.

آیا رواست که انسانِ عاقل و مُنصف در برابر چنین کسی راه لجاج و عناد پیش گیرد و انکار نبوّت و مأموریت او را آسان شمارد؟!

دختر آسمان , dokhtare_aseman
دختر آسمان - 17:27 1386/08/11
12

آری، آنچه دربارة پیشینة پیامبر، قبل از بعثت باید گفت، اینست که او دارای سرشت اخلاقی پسندیده‌ای بود. او را محمّد امین می‌گفتند و راستگو و پاکدامن می‌شمردند[1]. چنانکه جعفر بن أبی طالب -رضی الله عنه- آنگاه که نجّاشی پادشاه حبشه از وی پرسید که چرا او و همراهانش از آیین قوم خود روی گردانده‌اند؟ چنین پاسخ داد: «أیها الملک؛ کنا قوما أهل الجاهلیة، نعبد الأصنام و نأکل المیتة ونأتی الفواحش ونقطع الأرحام ونسیء الجوار ویأکل القوی منا الضعیف، فکنا علی ذلک حتی بعث الله إلینا رسولاً منا نعرف نسبه وصدقه وأمانته وعفافه...». (سیرة ابن هشام، چاپ مصر، القسم الأوّل، صفحة 336)

یعنی: «ای پادشاه؛ ما قومی نادان بودیم که بُت‌ها را عبادت می‌کردیم و به کارهای زشت می‌پرداختیم و از خویشان خود می‌بُریدیم و با همسایگان بدرفتاری می‌کردیم و آنکس که در میان ما نیرومند بود ناتوان را می‌خورد! و بر این احوال بودیم تا خداوند رسولی ازخودمان به سوی ما فرستاد که نژاد و راستگویی و امانت[2] و پاکدامنی او را می‌شناسیم...»[3] تا آخر گفتارش.

و شبیه این سخن را مغیره بن زراره در حضور یزدگرد پادشاه ایران اظهار داشت، چنانکه محمّد بن جریر طبری در تاریخ خود ضمن ماجرای فتح ایران آورده است[4] و ابوسفیان بن حرب در حضور هرقل امپراطور روم شرقی به همین معنا اعتراف نمود چنانکه در صحیح بُخاری و دیگر کتب از خود او نقل کرده‌اند.[5]

و در قرآن کریم نیز به همین معنی اشارت رفته است آنجا که می‌فرماید:

)أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنكِرُونَ( (مؤمنون: 69).

«مگر رسول خود را (به صدق و پاکدامنی و امانت) نشناختند که او را مُنکرند»؟!.

گویی آیة کریمه این معنا را تلقین می‌کند:

کسی که عمری در میان خلق زیسته و با آنها جُز به راستی سخن نگفته چگونه می‌شود در سنین متانت و پختگی بدون هیچ نیازی خود را به دروغ، فرستادة خدا بشمرد و اندیشه‌هایش را کلام خدا معرّفی کند؟!

آن کس که از دروغ‌بستن بر خلق دریغ می‌ورزد چگونه از افترای بر خالق إبا نکند؟! همین سوابق پاکیزه و لیاقت ذاتی پیامبر برای احراز نبوّت سبب شد که نور الهی بر او بتابد که به قول قرآن مجید:

)اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ((أنعام: 124).

«خداوند بهتر می‌داند تا رسالت خویش را در کجا نهد و بار آنرا بر دوش چه کس گذارد».

پس، اظهار این معنا که پیش از سنین چهل سالگی أخبار چشمگیری دربارة پیامبر نمی‌بینیم! (با اینکه اخباری دیده میش‌ود که از متانت عقل و طهارت خُلق آنحضرت حکایت می‌کند) نه تنها موجب طعن و وهن مقام نبوّت او نمی‌شود بلکه مؤید درجة رفیعة آن حضرت است. آری، دوران اخیر عمر پیامبر که مقارن با طلوع وحی و مأوریت الهی بوده طبیعتاً باید از دوران قبل به اندازة اهمیت نبوّت و رسالت! ممتاز باشد و در حادثه‌آفرینی مؤثرتر افتد.

[1]- بعلاوه، پیامبر جانبدار ستمدیدگان و آزردگان نیز بود چنانکه پیش از اسلام برخی از افراد قومش در یاری مظلومان با یکدیگر هم‌پیمان شدند و پیامبر نیز با آنان همراهی و موافقت نمود و در روزگار نبوّت فرمود: لقد شهدت فی دار عبدالله بن جدعان حلفا لو دعیت به فی الاسلام لأجبت، تحالفوا أن یردوا الفضول علی أهلها و أن لایعز ظالم مظلوم. (سیره ابن کثیر، الجزء الأول: صفحه 258) یعنی  «من در خانه عبدالله بن جدعان شاهد پیمانی بودم که اگر در اسلام به آن فراخوانده شوم بی‌تردید آنرا می‌پذیرم، سوگند خوردند و پیمان بستند که هر مالی را به صاحبش برگردانند و نگذارند تا ستمگری، بر ستمدیده‌ای چیره شود».

[2]- ماجرای نزاع قریش هنگام تعمیر کعبه در تواریخ مشهور است که بر نصب «حجرالأسود» میان ایشان رقابت و خلاف افتاد و به پیشنهاد «ابا امیه بن مغیره» همه پذیرفتند که در این کار داوری را به نخستین کسی سپارند که به کعبه داخل می‌شود و اوّلین کس که آنروز پای به درون خانه نهاد محمد -صلى الله علیه وآله وسلم- بود همه گفتند: هذا الأمین، رضینا، هذا محمد این امین است راضی شدیم، این محمّد است! محمّد -صلى الله علیه وآله وسلم- چون از اختلافایشان با خبر شد پارچه‌ای را گرفت و بر زمین گسترد و سنگ را در میان آن نهاد و فرمود تا هر کدام گوشه‌ای از پارچه را برگیرند و بنزد خانه ببرند و سپس با دست خود آنرابرداشت و به جایگاهش نهاد. (به سیره ابن هشام، القسم الأول، صفحة 197، و به التاریخ الطبرّی، الجزء الثانی، صفحه 290 و السیرة النبویة، اثرحافظ ذهبی، چاپ بیروت، صفحه 33 نگاه کنید).

[3]- تمام سخن «جعفر بن ابیطالب» را در آینده می‌آوریم و در این باره علاوه بر سیره ابن هشام، به سیره ابن کثیر، چاپ مصر (الجزء الثّانی، صفحة 20) و سیرة الحلبیة، چاپ مصر (الجزء الثّانی، صفحة 31) نیز رجوع کنید.

[4]- تاریخ طبری، چاپ مصر (الجزء الثّالث، صفحة 500).

[5]- صحیح بخاری، چاپ مصر (الجزء الرّابع، صفحة 55، باب دعاءالنّبی إلی الإسلام و النبوّة...).

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.