userinfo close

  ,

گفتگوی ادیان


iid

تاسیس: 2 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: امیر محمدی - معاونان
- این كلوب به طور مشترک توسط دوستان مسلمان ، زرتشتی ، مسیحی ، یهودی و صابئی مدیریت میشود
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
6
900
87/10/12 (11:02)
10
617
90/4/11 (10:08)
27
286
91/3/6 (00:11)
70
527
91/2/31 (16:43)
0
114
91/2/25 (17:04)
16
61
91/2/10 (15:25)
21
204
91/1/28 (19:51)
179
3284
91/1/26 (15:19)
20
216
91/1/25 (13:58)
79
486
91/1/29 (17:46)
106
770
91/1/22 (12:50)
32
622
91/1/7 (21:28)
148
1031
90/12/29 (01:40)
101
1022
90/12/21 (23:58)
22
252
90/12/20 (21:12)
38
265
90/11/21 (23:39)
487
2737
90/10/24 (23:32)
21
168
90/10/8 (19:38)
20
261
90/9/25 (01:23)
87
880
90/9/19 (18:45)

عنوان بحث

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 09:57 1386/07/1

حرفهای دلمون ...

گاهی دلامون ابری میشه
و سراغ كسی رو میگیره

و اگه نیگاش كنی داره با (اون) حرف میزنه

خدا كنه كه  (اون)  خدا باشه


 
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
ف ک , ayshvariya
ف ک - 17:47 1386/12/6
108

دلم رمیده لولی وشیست شور انگیز

 

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 00:47 1386/11/16
107
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.


با تشکر از  ریحانه عزیز 16.gif
اشراق ر , soleimanrezaie
اشراق ر - 12:07 1386/11/7
106
ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان آمنو بربکم فامنا ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و کفرعنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار
داود آریا , davood_pedram
داود آریا - 10:40 1386/11/7
105
تو ای پری كجائی كه رخ نمی نمائی

از آن بهشت پنهان دری نمی گشائی

دل من سرگشتة توست

نفسم آغشتة توست

به باغ رویاها ، چو گلت بویم

درآب وآئینه ز پیت پویم

تو ای پری كجائی

در این شب یلدا چو مهت جویم

به خواب وبیداری سخنت گویم

تو ای پری كجائی

مه وستاره درد من میدانند

كه همچو من پی تو سرگردانند

شبی كنار چشمه پیدا شو

میان اشك من چوگل واشو

توای پری كجائی ، كه رخ نمی نمائی

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 10:19 1386/11/7
104

 

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"


پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :
 
                        اما من که می دانم او چه کسی است...!16.gif
 

با تشکر از ریحانه عزیز

داود آریا , davood_pedram
داود آریا - 18:09 1386/10/26
103
هر که دیدم یاری داره من ندارم
شب که میشه خانه ای روشن ندارم
برم پیش خدا دادی بر آرم
من از کی کمترم یاری ندارم
من چرا یک گل به صد گلشن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم

کاشکی در دل غم نداشتم
شب روی سنگ سر میذاشتم
از همه بودم جدا
از دیار آن آشنا
من که اینجا یار و غم خواری ندارم
دیگه در شهر شما کاری ندارم
من چرا یک گل به صد گلشن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم
بستم دگر بار سفر
میرم به یک شهر دگر
میرم و دل به دریا میزنم
سر به دشت و به صحرا میزنم
میرم آنجا در آنجا میزنم
من چرا یک گل به صد گلشن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم
امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 12:23 1386/10/25
102

 

خداوند عشق است .

عشقی که بعد از نفوذ به درون ما ،

نرم می کند ، ناب می کند ، تازه می کند ، بازسازی می کند ،

و درون آدمی را دگرگون می کند .

زمان انسان را دگرگون نمی کند .

عشق دگرگون می کند !

زیرا ، عشق خداوند است

و خداوند ، عشق .16.gif

 

پائولو کوئیلو

با تشکر از ریحانه عزیز

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 11:38 1386/10/25
101

داود جان

جالب بود

داود آریا , davood_pedram
داود آریا - 11:36 1386/10/25
100

 

 

__,_._,___
World Leaders

 

 

King Fahd

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

 

 

Saddam Hussein

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

 

 

 

Yasser Arafat

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

 

 

 

Tony Blair

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

 

 

 

George W Bush

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

 

 

 

 

Fidel Castro

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

 

 

 

 

Chirac

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

FunAndFunOnly (www.mails4u.net.tc) - SridhaR

 

 

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 11:19 1386/10/25
99

خدایم تا خداست

و این عالم به پاست

 

مسیر قلب من

دمشق و کربلا است

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 23:32 1386/10/23
98

نه میشه باورت كنم

نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوب من بشی

نه میشه با تو بد بشم.....

 

نه دل دارم كه بشكنی

نه جوون دارم فدات كنم

نه پای موندن منی

نه میتونم رهات كنم.....

 

نه میتونه تو خلوتش

دلم صدا كنه ترو

نه میتونم بگم بمون

نه میتونم بگم برو.....

 

كجا برم كه عطر تو

نپیچه توی لحظه هام

قصه مو از كجا بگم

كه پا نگیری تو صدام.....

 

چه جوری از تو بگذرم

تویی كه معنی منی

تویی كه از منی اگر

تیشه به ریشه میزنی.....

 

نه ساده ای نه خط خطی

نه دشمنی، نه همنفس

نه با تو جای موندنه

نه مونده راه پیش و پس.....


با تشكر از ریحانه

داود آریا , davood_pedram
داود آریا - 11:28 1386/10/22
97
نقل قول از : ساره حسینی

نقل قول از : داود آریا

یك داستان كوتاه

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه افرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.


مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

 

چه غم انگیز...

افسانه بود دیگه... نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه الان دیگه كی اینجوری از خود گذشتگی می كنه؟

 

باور كنید خیلی هم عجیب نیست

اگر كمی به زندگی پدران و مادران خود نگاه كنیم میزان از خود گذشتگی و ایثار را در ایشان می بینیم

چیزی كه نزد تمام زنان عزیز است طلا است و این حس زیبا دوستی را همه زنان دوست می دارند

مادرم دو قطعه طلا داشت یك گوشواره و یك انگشتر

هر دو را فروخت یكی برای من و دیگری برای خواهرم برای اینكه بتوانیم پول یك ترم دانشگاهمان را بدهیم

روزهای بدی بود و شرایط زندگی بسیار دشوار

برای خودش چیزی نمی گرفت تا دلهای ما را شاد كند

یك لباس چندین سال بر تنش بود و در تمام میهمانی ها آنرا می پوشید تا ما بتوانیم لباسهای خوبی بر تن كنیم.

امروز بر پایش سجده می كنم و از تمام دنیا برایم عزیز تر است

پدر نیز چون مادر از خودگذشتگی بسیار داشت

این دو برایم از تمام دنیا عزیزترند ، تا قبل از ازدواج قدر این دو را نمی دانستم ولی بعد از ازدواج متوجه شدم كه تامین مخارج زندگی برای هر فردی چقدر دشوار است . با اینكه حقوقم از آخرین حقوق پدرم بیشتر بود ولی هرگز نتوانستم آن مهربانی و صفا را در جای دیگری ببینم

به شما دوستان سفارش می كنم كه قدر این دو نعمت الهی را بدانید .

دلسوز تر و مهربانتر و بهترین رفیق و غمخوار ترین فرد در زندگی شما پدر و مادرتان می باشد .

امروز تا آنجا كه بتوانم سعی می نمایم ذره ای از محبت بیدریغ آن دو را جبران كنم ولی متاسفانه هر كاری انجام می دهم باز در دل می گویم یك ثانیه از بیداری مادرم بر بالین من بیمار نمی شود .

آن دو را فرستادم مكه و در فرصتی كه نبودند بیشتر جای خالی ایشان را حس كردم

انگار در تهران دیگر كسی وجود ندارد ، غم نبودنشان داشت مرا می كشت كه بازگشتند .

دست و پای آن دو را غرق بوسه كردم كه به معنی واقعی بعد از خدای مهربان عزیزترین گلهایی هستند كه خدا به ما ارزانی نموده است .

مطمئن هستم كه تمام شما دوستان نیز مثل من فكر می كنید .

تمام پدران و مادران دریای بیكران محبت و ایثار و از خودگذشتگی می باشند

باید بر پای آنان سجده كرد و آنان را تا هستند گرامی بداریم

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 09:36 1386/10/20
96

دیوارهای بلند   

مملكت ما مملكت كویرهای لوت و دیوارهای بلند است. دیوارهای گلی در دهات و آجری در شهرها. و این تنها در عالم خارج نیست ، در عالم درون هر آدمی نیز چنین دیوارهایی سر به فلك كشیده است، هر آدمی نشسته در حصار دیگری است از بد بینی و كج اندیشی و بی اعتمادی و تكروی.16.gif

                                        جلال آل احمد

با تشکر از ریحانه عزیز

امیر محمدی   , yaremasih
امیر محمدی - 23:34 1386/10/19
95
داود عزیز

داستان رمانتیك و زیبایی بود

ممنون
داود آریا , davood_pedram
داود آریا - 18:03 1386/10/19
94

یك داستان كوتاه

 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر . زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه افرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.


مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.