| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
75
|
618
|
87/6/19 (16:35)
|
|
||
|
|
428
|
3960
|
87/7/19 (23:07)
|
|
||
|
|
359
|
3381
|
87/7/17 (23:48)
|
|
||
|
|
81
|
596
|
87/7/20 (08:38)
|
|
||
|
|
13
|
98
|
87/7/20 (08:10)
|
|
||
|
|
65
|
663
|
87/7/17 (20:03)
|
|
||
|
|
46
|
352
|
87/7/16 (21:38)
|
|
||
|
|
19
|
318
|
87/7/8 (18:11)
|
|
||
|
|
13
|
88
|
87/6/28 (14:22)
|
|
||
|
|
89
|
559
|
87/6/22 (06:29)
|
|
عنوان بحثاز لابلای فاضلاب. 14 بهمن 85 - 06:02 | |
خب راستشو بخوای فاضلاب که نه ولی خب ... اگه مطلبی خواندی توی سایتهای مختلف و غاطی فاضلابو جوب آب دیدی که به نظرت جالب بود و ارزششو داشت که 4 نفر دیگه هم بخونن و فیض ببرن خب بیا اینجا کپی پیست کن. کی بخیله؟ اونوقت اینجا از این تست های هوش و IQ که توی خداد تا از این سایت ها هم هست بیارین کپی کنین بدک نیست. ببینیم چه می کنید هااااااااااا پیام در تاریخ 85/11/24 ویرایش شده است. | |
20 17 اسفند 1385 ساعت 06:31 | |
اصلا هم سر کاری نبود کس شعر محض بود |
19 16 اسفند 1385 ساعت 14:08 | |
وحید واقعا نفهمیدی سرکاری بود از اولش؟؟؟؟
|
18 16 اسفند 1385 ساعت 05:08 | |
محسن داستانت قشنگه اما من نفهمیدم چطور دختره از روی تصادف شماره پسررو گرفت ![]() |
17 13 اسفند 1385 ساعت 00:00 | |
خانوم ها! عجیب ترین موجودات روی زمین اگر او را ببوسید ، شما یك آقا نیستید اگر او را نبوسید، اصلاً مرد نیستید اگر از او تعریف كنید ، او فكر می كند دروغ می گوئید و قصد فریب دادن او را دارید اگر او را ستایش نكنید ، شما پس برای چه خوبید ؟ اگر همیشه با او موافق باشید ، یك زن ذلیل هستید اگر موافق نباشید ، شما او را درك نمی كنید اگر زیاد او را ملاقات كنید ، خیلی عجول هستید اگر او را زیاد ملاقات نكنید ، او شما را متهم به خیانت می كند اگر خوب لباس بپوشید ، بچه سوسول هستید اگر نپوشید ، یك پسر كودن هستید اگر كوشش كنید تا رابطه ای دراماتیك بسازید ، او می گوید قدر او را نمی دانید اگر كوشش نكنید ، او فكر می كند دوستش ندارید اگر یك دقیقه تأخیر كنید ، او غر خواهد زد كه منتظر بودن سخت است اگر او تأخیر كند ، خواهد گفت كه این یك روش زنانه است اگر مرد دیگری را ملاقات كنید ، شما از وقتتان خوب استفاده نكرده اید اگر او را با خانوم دیگری ملاقات كنید ، خوب این كاملاً طبیعی است آنها زن هستند اگر فقط گاهی او را ببوسید ، او ادعا خواهد كرد كه شما كاملاً سرد هستید اگر زیاد او را ببوسید ، او فریاد خواهد زد كه دارید از او سوء استفاده می كنید اگر به زن دیگری خیره شوید ، شما را به چشم چرانی متهم می كند اگر او به مرد دیگری خیره شود ، خواهد گفت كه : آنها فقط خوش تیپ هستند اگر صحبت كنید ، آنها می خواهند كه شنونده باشید اگر شنونده باشید ، آنها می خواهند شما صحبت كنید |
16 11 اسفند 1385 ساعت 03:28 | |
----------------------------------------تلفن (آخریشه)------------------------------------------ مسلما زمستان ان سال یادت هست؟؟ در زیر نور بسیار کمی با یک مرد لاغر اندام همبستر بودی؟ و نشناختی که ان مرد لاغر اندام روزی در آرزوی وصالت میسوخته .... سه ماه بعد ، جسد دوستت را در جاده بیرون شهر پیدا کردند. اما باز هم نشکستی... این من بی وجدان بیشتر از تو درآن حادثه خرد شدم ... آن موقع وجدانت کجا بود؟ دختر جوان به هم ریخت ... خاطراتی مبهم و دور و نزدیک در ذهنش پیدا و محو می شد . به اندازه نصف لیوان از ویسکی روی میز را در لیوان ریخت و لاجرعه سر کشید . مزه عجیبی میداد . نمی توانست حرف بزند . به خواندن ادامه داد: وجدانت کجا بود... مثلا دیگه از این تفریح دست برداشتی...اما مسلما از روی ندای درونت نبود ، بلکه از روی ترس از مرگ بود . مرگ روی زندگیت سایه انداخته بود .دیگر از اینکه کسی را از بدهی ، احساس بدی نداشتی ...اما خود تو چه ؟ مرگ سخت نیست ..انتظار برای آن کشنده است.مرگ آن هم به صورت کاملا عادی یک جنایت شایسته تو و من نبود ... نظاره کردن اعمال و رفتار یک فرد درون یک خانه ، مخصوصا اینکه در همسایگیت باشد ، کار سختی نیست . وسایل آنچنانی هم نمی خواهد . باز هم بارها در کنار هم در آسانسور و محیط مجتمع بودیم و مرا نشناختی.... دیگر وقت انتقام از خود خود «تو» فرا رسیده بود . با خود می پرسی دیوانه ام؟؟ شاید...زندگی ای که عادی نباشد بسیار به دیوانگی نزدیک است ...دیوانگی ای که شاید در طول زندگی نمود پیدا نکند. این دیوانگی ها ادامه یافت تا چند شب پیش ... در ظاهر در نقشه ام موفق بودم و روان پریشی زیادی در تو مشاهده کردم ... این دفعه دیگر بهم ریخته بودی ...اما همین چند شب نزدیک بود کار دست من بدهد . به دلایلی که خودم هم نم دانم ، من را هم عوض کرد .گاهی با خود می پرسیدم این دختری که با این لحن معصوم در ان ور خط است ، این دختری که در همسایگی من زندگی میکند و ممکن است در زندگی خطاهایی را مرتکب شود آیا سزاوار انتقام است؟؟ آیا این حادثه ها برای او کافی نبوده؟ آیا درست است که ادامه این نقشه به مرگ زجر آور او ختم شود؟؟ آیا من سادیسم دارم؟ اسکیزوفرنی ام؟ پارانوییکم؟ روانی حاد؟ جامعه چی؟ این دختره چی؟ نه ... مسلما ارزش قول های مردانه شبانه به خود آدم و دراین چند سال ، خیلی بیشترازاینها بود . در وجودم تعارضی پیش آمده بود . از یک طرف پشیمانی و از سوی دیگر ، تاثیر بد خاطرات گذشته در وجودم به مبارزه بر خاسته بودند . بالاخره تصمیم گرفتم خودم مجازات کنم و تو را . احتمالا زهر بطری ویسکی تا حالا کار خودش را کرده و جنازه من در اتاق سمت چپ ، منتظر نگاه های مبهوت توست . و اگر تو هم لایق مرگ باشی ، مرگی خواهی داشت شبیه من . مرگی که خودت انتخاب کردی...مرگی با سوزش معده ، سر درد و در میان انبوه خاطرات تیره و مبهم ... دیدار ما به قیامت خانم جوان ... همین ! دختر از جا برخاست . سرش گیج می رفت . به سمت در سمت چپ رفت . در را باز کرد ... کم کم آنچه را که می دید باور می کرد . جسد مردی لاغر اندام و شیک پوش با چشمانی که به سقف دوخته شده بود. چشمانی مملو از سوال ، حیرت و در عین حال رضایت .... تصویر این مرد را با آن شب همخوابگی و آن کارمند ساده اداره پدرش در یک جا جای داد .... خاطراتی برایش ظاهر گشت. خاطراتی که مثل یک پازل در کنار هم جا میگرفتند . درک این ماجرا در میان سوزش معده و سر گیجه اش گم شد......... پایان |
15 12 اسفند 1385 ساعت 22:14 | |
اوووووووه اینجا چه بویی میاد!!! ![]() |
14 30 بهمن 1385 ساعت 05:10 | |
شب سوم صدای شبح آمیخته با نوعی ناراحتی بود . تا پاسی از شب صحبت کرده بودند .لحنش بریده بریده و همراه با غمی نهانی بود . صحبت شبح اینگونه تمام شد. : خانوم جوان !! در این سهروز همپای من ، تفکرات من و اعتقادات من بودی. چیزی که تا اونجایی که من می دونم در زندگی شما بی سابقه بوده . به هر حال اینو بدونین که من در محاسباتم اشتباه کردم ... باید اعتراف کنم که من عاشقت شدم ، احساسی که سالهاست با آن مقابله کردم .... به هر حال موقعی رسیده که باید هویتم را برات فاش کنم . چیزی که سالها در انتظار اون بودم ... اگه تو سه روزه که همچین احساسی داری ، ولی من چند ساله .... یه قول می دهی؟ - بگو؟ صدای بغض کرده و امیخته به تردید از پشت تلفن گفت: : یک ربع دیگه .... آپارتمان شماره 612 همین مجتمع ..... دختراز آن آدمهایی نبود که درباره همسایه هاش کنجکاوی داشته باشد . فکر کرد که از یکی راجع به آپارتمان 612 بپرسد ، اما به دلیلی که خودش هم نمی دانست ، منصرف شد. در شماره 612 نیمه باز بود . دختر آرام و با تردید در زد . جوابی نشنید . رفت داخل آپارتمان . خانه آن چنان بی حس و رعب آور بود که فقط و فقط می توانست به یک مرد مجرد تعلق داشته باشد .صدای موهوم و رسا و بی احساس شبح در خانه طنین انداز شد : - سلام خانوم جوان ...امروز روزیه که قولشو داده بودم . من در اتاق سمت چپ هستم . اما قبل از اینکه منو ببینی به آخرین خواهش من عمل کن . : و اون خواهش چیه؟ .... شبح جواب نداد . انگار یک آدم زنده نبود که حرف میزنه . بلکه ممکن بود ... ممکن یک صدای ضبط شده باشد.... اما به هر حال دوباره شروع کرد به صحبت: -نامه را از روی میز بردار و بخون . دختر صبر کرد . بی شک این هم قسمتی از بازی شبح بود و او باید تن به این کار میداد . نامه را از روی میز -میزی انبوه از خاکستر سیگار ، یک دسته ورق به هم ریخته ، لیوانها و بطری خالی ویسکی - بر داشت . روی کاناپه نشست و شروع بخواندن کرد : سلام امروز روزی است که من تنهای تنهای تنهای زندگی ، نقاب از چهره ام بر خواهم داشت . نقابی که نه من بلکه تو ، مرا به گذاشتن آن مجبور کردی. خانم جوان ...مسلما در زندگی شخصی شما آنقدر افراد مختلف بوده اند که حتی در تاریکترین گوشه مغزت جایی برای پسرک لاغر و دست و پا چلفتی که سالها پیش در گوشه ای از شرکت بزرگ پدرت مشغول به کار بود ، جایی نیست . مسلما یادت نیست؟ نه ؟...اما من کاملا یادم هست . نوزده سالم بیشتر نبود که به دلیل وضعیت بد زندگی به همراه تحصیل، مشغول به کار در شرکت پدرت شدم . همان روزهایی که می آمدی و چرخی می زدی و می رفتی . خوب یادم هست ... نگاه های تو ، چهره به ظاهر معصومانه ات ... جوان بودی و می گشتی تا گمشده ات را پیدا کنی.... و من گمشده ات نبودم .... اصلا تو را با من چه کار؟ ...من که آن موقع جوانی بودم که در دنیا فقط سه چیز داشتم : مغز پر تلاطم ، قلبی منتظر و غروری مردانه ... و چه راحت دو تایش را ازمن گرفتی ..غرورم له شد و قلبم خاموش ... قلبی که بعد از آن برای کسی نتپید . عاشق شدم . راهی نداشتم جز عاشقی ... سعی کردم در دلم نگه دارم و ای کاش این کار را کرده بودم .... یادت هست چند بار، پیشنهاد ناهار بهت دادم جواب تو نه یک «نه» ، بلکه لبخند تمسخر آمیزی بود . به کارمندان صمیمی شرکت از من گفتی و چه بی رحمانه به من تاختی... مسلما هیچ وقت نگاه عاشقانه بی غرض را نفهمیدی ... مسخره است ... چه آسان و برای اینکه نقاشی هایی از چهره تو کشیده بود م و در کشوی میزم پیدا شد ، زیر بدترین فحشهای پدرت ، غرورم مرد ... چه آسان از کار اخراج شدم و من ماندم و مغزی پر تلاطم .... و چه آسان عشقم به نفرت تبدیل شد ...نفرت از تو ، نفرت از پدرت و نفرت از جامعه که بی رحمانه انسانها را به بالا و پایین می راند . و چه آسان مرا فراموش کردی ، من را حتی در خاطره ات جای ندادی.... چرا که بارها در زندگی در مقابلت قرار گرفتم و تو مرا نشناختی.... و چه آسان عوض شدم . مسخره است رسیدن به ثروت ، بسیار آسان تر است از انچه فکر میکنی... کمی انگیزه می خواهد و گذشتن از انسانیت ! انگیزه ام نفرت بود و به تبع آن از انسان بودنم نیز گذشتم...در عرض یک سال دیگر توانستم سر تو سرها در بیاورم . پنج سال روز و شب فکرم انتقام گرفتن و از تو و پدرت بود ... نه تو به عنوان «تو» بلکه به عنوان جامعه که مرا در حاشیه گذاشت و بابت آمدنم به درون جمع انسانهای به ظاهر متمدن ، انسانیتم را گرفت . یادت نیست؟ حق داری! انتقام ، انتقام ،انتقام ! انتقام ، تنها ندای درون من بود ، از کسی که غرورم را به استهزا گرفت و قلبم را به سخره . از کسی که به خاطر انتقام گرفتن از او انسانیت هم در من مرد . با کارهایی که نمی خواهم اسمش را ببرم ، پول وپله ای را پس انداز کردم ... می خواستم غرورت را بشکنم... غرور خانوادگی تان را ...حتی غرور اجتماع را .... پس صبر کردم و صبر .همه جا به دنبالت بود م ، محل کار، جمعای دوستانه ، دانشگاه ، خانه ، مسافرت ... می خواستم نظاره گرت باشم ... بشناسمت ... زندگی کنی و بفهمم زندگی اجتماعیت را ، زندگی شخصیت را و درونت را ... مثل سایه دنبالت بودم ، مثل سایه ... یک سال بعد پدرت مرد. حیف شد ...حیف که نتونستم با دستهای خودم بکشمش....اما عزراییل زود تر از من دست به کار شد . بهار سال بعد تو با آن پسره دون ژوان دوست شدی ... چه راحت در هفته اول خودت را تسلیم او کردی ... به هرجا می رفتید نظاره گرتان بودم ... و از هر کثافت کاری که می کردید باخبر... موقع انتقام فرا رسیده بود . مرگ ناگهانی پسر در اثر زیاده روی در مصرف مواد مخدر.... و آن موقع هیچ کس نفهمید ، دوست لاغر پسر که با او به کشیدن آن مواد افیونی مشغول بوده ، کی بوده و کجا رفته!! اما تو باز نشکستی ... بی خیال و مغرور تر از آنی بودی که بشکنی .... دوستان زیادی داشتی که جایگزین آن میکردی ... دختر بیست و دو ساله ای که در پاییز سال بعد با تو دوست شد ، یادت هست؟؟ بی شک فاحشه بود ، می دانستی که برای امرار معاش تن به این کار میدهد ، اما تو برای کنجکاوی با او همراه شدی ... صحبت های او در تو کارساز بود ، نه؟ صحبت هایی که خود من یادش داده بودم؟؟ فاحشه!! فاحشگی ، روسپیگری ! چه از روی سرگرمی و چه از روی شهوت ! مسلما زمستان ان سال یادت هست؟؟ امان از دست این جوهرای ایرانی الانم كه شبه و همه جا بستست بمونه واسه بعدا |
13 29 بهمن 1385 ساعت 20:15 | |
زیاده حوصلم نمی شه بخونم |
12 28 بهمن 1385 ساعت 09:37 | |
ادامش چی شد 8-> |
11 24 بهمن 1385 ساعت 19:52 | |
مدتی بود که تلفن قطع شده بود و دختر به فکر فرو رفته بود . فکر ، ترس ، کنجکاوی و هیجان!...برای سوالاتش جوابی نداشت ... اما یه حس درونی باعث می شد به ادامه بازی ترغیب شود . آن شب را با کوله باری از سوال خوابید . امید وار بود که اینها همه ، خواب باشه و صبح که بیدار بشه ، همه چیز تموم شده باشه . صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شد . - بله؟ : امیدوارم که شب خوبی رو گذرونده باشی خانومی ... - شما؟ : به این زودی یادت رفت؟ خودت منو صدا کردی! - شماره منو از کجا آوردین؟ دو باره به هم ریخت . چه رویا و چه واقعیت ، باید در این ماجرا وارد بازی میشد . چند لحظه صبر کرد . حس کرد طرف هم اجازه این صبر را به اون میده ...ترسو نبود و مهم تر از همه اینکه به شدت مغرور بود و حاضر نمی شد کسی باهاش بازی کنه .... پس بازی را ادامه داد ... - خیلی خوب شما بردید... من شما رو چی صدا بزنم؟ :شبح! - خیلی خوب آقای شبح اگه فکر کردین با این مسخره بازیها می تونین منو بترسونین ، اشتباه کردین . : و تو هم اشتباه کردی که فکر می کنی من می خوام تو رو بترسونم . من فقط قصدم اینه که عاشقم بشی . دختر خندید . از اون خنده های هیستیریک که بعضی وقتها از روی خشم و عصبانیت بر لب می اورد . : و یه قول ... - بگو ... : تا سه روز دیگه ، از هویت من صحبت نکن. باشه؟ فقط و فقط مثل دو آدمی باشیم که تازه با هم آشنا شدن . - و در مقابل شما تعهد میکنید تا سه روز دیگه خودتونو نشون بدین؟ : نه!! مسلما نه! اینجا من زمان تعیین میکنم .نه تو ... حالا برو سر کارت ...خدا حافظ.... دختر با خود اندیشید . مسلما باید به قوانین شبح تن در میداد .خوب بالاخره این یک بازی سه روزه بود . شب دختر به کنار تلفن نشست . می خواست تلفن را بکشد . اما منصرف شد . تیک تیک ساعت اونو به مرحله جنون می برد . بالاخره انتظار پایان یافت . : می دونستم که منتظرم هستی ... - شما کی هستین؟...ببخشید تا سه روز راجع به اینها سوال نمی کنم .....اوم ... میشه بگین پس چی بگم؟ : می تونیم راجع به علایقمون صحبت کنیم . - با اینکه خیلی سخته ولی چشم . : من تا حدودی علایق تو رو می دونم ولی تو علایق منو نمی دونی . - مجبورم حرفتو باور کنم ... : حالا شد ... با یک لاو میوزیک چطوری؟ بعد از چند ثانیه صدای موسیقی دلخواه دختر از آن سوی خط می آمد! تقریبا به چنین غافلگیری هایی عادت کرده بود . : دوست داری نه؟ من این امشب و فردا شب راجع به خودم و تو حرف خواهم زد. - موافقم آقای شبح عزیز! .... صحبت ها شروع شد . از موسیقی ، رقص ، فیلم و تئاترو کتاب و داستان و شعر گرفته تا رنگ لباس ، فصل و چیزهای دیگر صحبت کردند . صدای شبح رسا ، تحکم آمیز ، مهربان و آمیخته با حرارت بود. دختر ابتدا سعی کرد در برابر هر جمله او موضع درونی بگیره و هر کدام از نظرات شبح را به یکی از کسانیکه می شناخت ، انتساب دهد . اما کم کم آن چنان مجذوب صحبت های شبح شد که دیگه هویت شبح از یادش رفت . یه جورایی خودشو قانع می کرد . بالاخره این سه روز هم سپری می شد و همه مسایل آشکار . سعی میکرد به مسایل قبلی فکر نکنه و به حرفهای شبح کاملا گوش بده و در بحث های اون منفعل نباشه . کم کم به صدای اون عادت کرد و یه جورایی از اون خوشش اومده بود . از مسخره بازی هاش ، از بازی گرفتناش ، از اعتماد به نفسش ، از اعتقاداتش ، از روحیات و حتی از لحنش....روز دوم برای شنیدن صدای تلفن بی تابی میکرد... بی تابی اون شبیه اتنظار از روی کنجکاوی بود تا شبیه انتظارهای دلهره آور یک پسر بچه برای اینکه دختری که امروز از اون شماره گرفته ، بهش زنگ بزنه . درونش غوغا شده بود . از یک طرف عطش شناخت یک دنیای بزرگ را داشت و از طرفی کنجکاو بود این شخصیت چرا و چگونه اونو به بازی گرفته ؟ ... به هر حال از شبح خوشش آمده بود . لااقل روحیات اونو خیلی بیشترازبچه پولدارهای دون ژوان میپسندید. شب اول ، روز دوم ، روز سوم و شب سوم ! شب سوم صدای شبح آمیخته با ...(جوهرم تموم شد منتظر باشین فردا جوهر بخرم ) |
10 21 بهمن 1385 ساعت 20:52 | |
طالع بینی خواب
مثل اینكه كوته فكر هستید ، همینطور خیلی خودمختار و خود رای و همیشه مردم را مجبور به برآورده كردن
نیازهای خودتان میكنید . احتمالا بی پروا و بی هدف هم هستید.
خیلی ایراد گیر هستید و همیشه مینالید و شكایت می كنید. شاید اسم دوم شما (عصبانی ) باشد . به آسانی
عصبانی می شوید و به خاطر مسائل كوچك بیش از حد هیجان زده می شوید. زندگی معامله آنچنان بزرگی
نیست ، یاد بگیرید كه راحت باشید.
هركس كه به این شكل می خوابد دل مشغولی دارد و در پذیرفتن تغییرات دچار مشكل می شود . تنهایی برتری
شماست . هنوز چگونگی آزادیتان در آستانه تحمل شماست.
درجمع مثل یك فرد واقعی به نظر می آیید ولی خیلی تودار خجالتی و ضعیف هستید. سعی می كنید كه راز دار
باشید ، اگر با مشكلی مواجه شوید ترجیح می دهید پیش خودتان نگه دارید تا به كسی بگویید . تعجبی نیست
كه در خواب هم اخم می كنید.
احساس تنهایی و افسردگی می كنید چون فكر و ذكرتان معطوف ناكامی ها و شكست های گذشته است. دو
دل و مردد هستید و این گمان را در بقیه ایجاد میكنید كه عشق در زندگی شما گم شده است .
خودخواه و كینه توز واژه هاییست كه شما را توصیف میكند. اطرافیانتان مراقب هستند كه پای شما را لگد نكنند،
چرا كه شما به راحتی عصبانی میشوید.
چه روح آزادی خواهی ! این حالت هویت واقعی شما را نشان می دهد. دلداری، عشق، زیبایی و پرستش.
همینطور خیلی ولخرج هستید اما خوشبختانه به همان نسبت هم پول بدست می آورید. عادت بد شما این است
كه كمی كنجكاو هستید و به نظر می رسد كه از شایعه پراكنی لذت میبرید.
شما انسان مطمئنی هستید. درهر كاری كه به عهده بگیرید به دلیل كوشش بی امان خودتان موفق خواهید
شد. میگویند كسانی كه به پهلوی راست میخوابند و بازوی راستشان زیر سرشان است ، آینده خوب و قدرت در
انتظارشان است .
پیام در تاریخ 85/11/21 ویرایش شده است. |
9 21 بهمن 1385 ساعت 20:24 | |
بقیشو بگو تا ربطشو با این تاپیک دریابیم
|
8 21 بهمن 1385 ساعت 17:55 | |
تنها ، مرفه ، مغرور ، بی احساس و سرد!! این تعریفی بود که دختر جوان از خودش می کرد. مدتها بود که برای خودش هم تکراری شده بود . حالش از عصر جمعه به هم می خورد . گیلاسی شراب ، آهنگی ملایم ، نگاهی به ساعت و دست آخر هم یک دوش . گاهی وقتها آن چنان حوصله ات سر رفته که حتی حال بیرون رفتن از خانه را نداری . بعد از حمام . سیگار به دست کنار تلفن نشست .حوصله دوستانش را نداشت . به یاد ایام بچگی ، تصادفی ، شماره تلفنی گرفت . یاد آن وقت ها افتاد که با یک شماره ، مدتها سر گرم میشد . چه روزایی ! چه بازی هایی ! چه هیجاناتی ! و چه دلهره هایی ! ... زد زیر خنده . آن شب بچه شده بود. بعد از سه زنگ ، کسی آن طرف خط گوشی را برداشت و بی مقدمه شروع کرد به صحبت !!: - سلام خانوم جوان! شاید به نظر کار شما در این سن مسخره بیاید ، اما من کاملا شما را درک می کنم . تنهایی بد دردیه . گاهی وقتها خوبه انسان به یاد کودکی شیطنت بکنه . خوب بالاخره قرعه به نام من افتاد ! می دونم هضمش یه کم مشکله ، شما تا باور این ماجرا ساعت ها فاصله دارید . اما بدونین از دست سرنوشت ، گریزی نیست .......بوق.................................. جا خورد . یه کمی به در و دیوار نگاه کرد. به خودش هم . خواب میدید؟ مسلما نه!! پس چطور یک نفر از پشت تلفن اینقدر مطمئن با او حرف میزد ؟ مستی شراب بود؟امکان نداشت . بارها خیلی بیش از اینها مست کرده بود و اتفاقی نیفتاده بود . اثرات تنهایی؟ شاید! جالب بود . طرف از کجا فهمیده بود او یک مزاحم است ؟ دختری ست جوان؟ تنها؟سعی کرد برای خودش تو ضیح منطقی دست و پا کند .... فکرش به جایی نرسید . تنها دلیل ممکن این بود :منشی تلفنی و یک خل بازی پسرانه دختر پسند ! دستش را به طرف گوشی تلفن برد و کلید شماره گیری مجددد را فشار داد . - خانوم جوان! خوشحالم که برای بار دوم با شما صحبت میکنم . ..تو این چند دقیقه با خودت خیلی کلنجار رفته ای؟ گفتم که هضم این مطلب چند ساعتی طول میکشه! مطمئن باش که نه اثر شرابه نه اثر بیخوابی ...... من را باور کن!.......بوق مسلما خواب میدید. خیالاتی شده بود؟ حتما! امکان نداشت در واقعیت همچین اتفاقی رخ دهد . سر در گم بود... ولی نه! بیدار بود . بیدار بیدار! حسابی تحریک شده بود و کنجکاو . چند دقیقه ای با خودش کلنجار رفت . هیچگونه توضیحی نداشت . بی شک صدای یک غریبه بود . اگه خواب بود یا که بیدار تصمیم گرفت بازی رو ادامه بده ... بازی؟ این اسمی بود که روی این ماجرا گذاشته بود . تصمیم گرفته بود با اون طرف خط صحبت کنه . - سلام . میبینم که کم کم داری منو باور می کنی ... خوب بگو؟؟ : س ...س ... لام ...... - چرا من و من میکنی؟ ترسیدی؟ ها ها! مدتی طول میکشه که به من عادت کنی! : شما ؟ شما منو میشناسید؟ - من بیشتر از اینکه خودم رو بشناسم ... شما را می شناسم یا بهتر بگم تو رو میشناسم . حتی از درونت هم با خبرم . تو !! دختری هستی جوان ، دانشجوی سال آخر و بی نهایت زیبا ، تنها ، مرفه ، مغرور ، بی احساس و سرد!! : شما..از ..کجا منو میشناسید؟ .- دیر یا زود این سوال را می کردی! مهم این نیست که من از کجا اینها رو می دونم . مهم اینه که من هیچ وقت اشتباه نمی کنم!! : به نظر من این یک شوخیه مسخره و بزرگه! - شوخی؟...زندگی خودش بزرگترین شوخی واقعیه ...باور نداری؟ : شما منو میشناسید؟ - با زهم که سوال کردی...نه تنها تو رو بلکه هر چیز که از مغزت میگذره . : بس کنید ..این بازی مسخره رو ... - متاسفم ... خودت شروع کردی! : ولی من هم تمومش میکنم! - دیگه دیره! مطمئن باش ... : خوب قربان ، خوشحال شدم از همصحبتی با شما ... - من هم . در ضمن! :بفرمایید ... - تا سه روز دیگر عاشق من خواهی شد .همین!! شبت خوش .... تنهای من!.......................بوق ق ق ق ق ق ق ق!!!!!!! اگه خوشتون اومده بقیه اش رو بگم ![]() پیام در تاریخ 85/11/21 ویرایش شده است. |
7 17 بهمن 1385 ساعت 07:23 | |
واقعا از مطالبی که اینجا میذارین فیض بردیم انقدر حالا زحمت نکشید بواسیر میگیرینا >:P حالا فعلا اینو حالشو ببرین : http://www.globalrichlist.com اینجا بگین چقدر پول دارین ، بلافاصله بهتون می گه که شما چندمین پول دار جهانید من رتبم شده 4 میلیاردو خورده ای 8-> |
6 16 بهمن 1385 ساعت 01:00 | |
آیا میدانستید که ... ؟!
1) اكثر افراد در كمتر از 7 دقیقه خوابشان میبرد! 2) یکی از رایجترین اسمها در جهان «محمد» میباشد. 3) 56% افرادی كه دست چپ هستند، تایپیستند. 4) غیر ممکن است که بتوانی با چشمان باز، عطسه کنی! 5) یک سوسك میتواند 10 روز بدون سرش زندگی كند. 6) ما در طول زندگیمان، 18 کیلو پوست میاندازیم. 7) رنگ مورد علاقه 80% از آمریکاییها، آبی میباشد!! 8) اگر میخواهی از آرواره یک تمساح جان سالم به در ببری، انگشتهایت را در چشمانش فرو کن. فورا به شما اجازه میدهد كه فرار كنی! 9) وقتی شخصی در سریلانکا سرش را از طرفی به طرف دیگر تكان میدهد، یعنی «باشه»! 10) در این دنیا تعداد جوجهها از آدمها بیشتر است. 11) یکی از شگفتیهای ریاضی این است که وقتی عدد 111111111 را در خودش ضرب كنی، جواب خواهد شد؛ 12345678987654321 12) دكمه # (فون) كه روی كیبرد میباشد، «اُكتُسرپ» خوانده میشود. 13) «گربه» تنها حیوان خانگی هست كه در كتاب مقدس به آن اشارهای نشده است. 14) نوارهای لاستیكی خیلی طول میكشد تا سرد شوند. 15) «Dreamt» تنها كلمهایست که در زبان انگلیسی با mt تمام میشود!! 16) «یویو» اولین بار به عنوان یک سلاح در فیلیپین استفاده میشد! 17) شهر مکزیک هر سال 25.5 سانتیمتر، نشست میكند. 18) مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون میبینید. 19) ناخن انگشت وسط زودتر از ناخن انگشت شصت، رشد میكند. 20) تنها لغتی که در انگلیسی با تمام اصوات، پشت سر هم ادا میشود «subcontinental» میباشد. 21) در واشنگتن بیشتر از مردمانش، تلفن وجود دارد. ---------------------------------------------------------------------------------------------
هر تکه کاغذ را نمیتوان بیش از 9 بار تا کرد. - در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازهای سنگ به کار رفته که میتوان با آن دیواری آجری به ارتفاع 50 سانتیمتر دور دنیا ساخت. - اگرتمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم، تقریبا 97000 کیلومتر میشود. - وقتی مگس بر روی یک میله فولادی مینشیند، میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم میشود. - آمریکا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد. - عدد 2520 را میتوان بر اعداد 1 تا 10 تقسیم نمود، بدون آنکه خارج قسمت کسری داشته باشد. - 30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی میکنند، در زیر خاک مدفون شدهاند. - تنها حیوانی که نمیتواند شنا کند، شتر است. - شیشیه در ظاهر جامد به نظر میرسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت میکند. - در هر ثانیه بیش از 5000 بیلیون بیلیون الکترون به صفحه تلویزیون برخورد میکند و تصویری را که شما تماشا میکنید، بوجود میآورد. - شانس شبیه بودن دو اثر انگشت، یک به 64 میلیارد است. - یک لیتر سرکه در زمستان سنگینتر از تابستان است. - قد انسان تا 20، 25 سالگی و گاها 40 سالگی بلند میشود و از چهل سالگی به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 میلیمتر کوتاه میشود. - فقط با از دست دادن یک درصد از آب بدن، احساس تشنگی میکنیم! - دهان انسان روزانه یک لیتر بزاق تولید میکند. - چیتا یا یوزپلنگ سریعترین حیوان خشکی است. او در عرض فقط 3 ثانیه 100 کیلومتر |


















)







