| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
4
|
59
|
86/10/23 (14:23)
|
|
||
|
|
17
|
116
|
89/3/31 (10:13)
|
|
||
|
|
27
|
417
|
88/11/14 (12:20)
|
|
||
|
|
2
|
96
|
86/10/12 (16:36)
|
|
||
|
|
8
|
89
|
86/9/21 (15:32)
|
|
||
|
|
10
|
305
|
86/8/30 (08:33)
|
|
||
|
|
2
|
7
|
89/7/29 (23:01)
|
|
||
|
|
21
|
71
|
89/6/28 (10:40)
|
|
||
|
|
0
|
24
|
89/5/4 (09:09)
|
|
||
|
|
0
|
49
|
88/8/6 (15:53)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
88/6/19 (18:14)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
88/6/6 (22:37)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
88/3/1 (00:50)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
88/2/20 (12:38)
|
|
||
|
|
0
|
68
|
88/2/13 (09:51)
|
|
||
|
|
0
|
64
|
88/2/12 (19:54)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
88/2/12 (14:44)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
88/2/8 (18:42)
|
|
||
|
|
0
|
49
|
88/2/8 (18:41)
|
|
||
|
|
0
|
103
|
88/2/8 (18:39)
|
|

از تعریف سیامك به خودم بالیدن ولی حرفی نزدم
پرسید:اسمتون چیه؟
گفتم :اسمم........... اسمم كیاناست .
گفت :اسمتونم مثل خودتون زیباست . الان كجا می خواید برید؟
گفتم نمیدونم ........شمال شهر شما كه اینقدر تعریف شیك بودنشو میكنن كجاست ؟
با تعجب پرسید: شهرمون ؟ مگه شما ساكن تهران نیستید
داشتم حسابی سوتی میدادم با دستپاچگی گفتم : اره دیگه شهرتون چون من سالهاست ایران نبودم
سیامك احساس كرده بود كه چه فرد مناسبی رو پیدا كرده خواست به سوالاتش ادامه بده كه
گفتم: بعدا باهاتون تماس میگیرم و با هم بیشتر اشنا میشیم حالا میشه یه ماشین برام بگیرید من اینجا غریبم
گفت :بله حتما باعث افتخار منه اگر كار نداشتم خودم میبردمتون شهرو بهتون نشون میدادم ولی پدر چند روزه كه سفرن و من نمیتونم رستورانو ترك كنم ، شما شهر ما جردن . میرداماد و شهرك غرب .تجریش........ حالا كجا میرید؟
گفتم : اره اره جردن ، شنیدم میخوام برم بازار سرخه برای خرید اسمش یادم رفته بود
یك ماشین دربست برام گرفت و پولشم حساب كرد و من با اكراه با سیامك دست دادم و خداحافظی كردیم
در دلم ذوق كرده بودم كه چقدر زود تونستم مخ یه پسر تهرونی رو بزنم ولی حالا بشینه كه بهش زنگ بزنم ولی عجب پسر لارجی بود كه كرایه تاكسی هم دربستی حساب كرد به راننده گفتم : اقا من ایران نبودم می خوام چند تكه طلا بخرم لطفا منو جایی ببرید كه طلاهای قشنگ و مناسبی داره بعد میریم اون جایی كه اون اقا بهتون گفتن
و راننده به طرف تجریش رفت
وای واقعا فوق العاده بود حرم امامزاده صالح و دو سبك مدرن و قدیمی در كنار هم
من محو تماشای اطرافم شده بودم به یك طلا فروشی رفتم و تمام طلاهایی رو كه با خودم اورده بودم فروختم حدود 500 هزار تومان شد
از دیدن مغازه ها سیر نمیشدم مخصوصا تیپ و قیافه دخترها و پسرها برام جالب بود
بعضی از پسرها با چشمان حریصشون سر تا پای منو بر انداز میكردن و هر از گاهی بهم متلك می انداختن : چه خوشگی تو .........بگو ماه در نیاد وقتی تو هستی ........جیگرتو ...خوش بحال دوست پسرت و.......چه تیپ املی داری تو
برام خیلی جالب بود از شنیدن بعضیهاشون باد تو غبغبم می انداختم و از شنیدن بعضی دیگه از شرم سرخ می شدم
وقتی برگشتم تاكسی دربستی كه سیامك برام گرفته بود رفته بود به ناچار دوباره یك دربستی گرفتم
عقربه های ساعت دیگه ساعت 10 شب و نشون میداد و در یك لحظه بخودم آمدم شب باید كجا می خوابیدم ؟ پدر و مادرم الان چیكار میكننن؟
ترس عجیبی تمام وجودمو پر كرده بود كم كم مغازه ها كركره ها رو پایین میكشیدن هرچه زودتر باید می رفتم به یك هتل یا مسافر خونه ،یك احساس دلتنگی عجیبی وجودمو گرفت و افسوس از اینكه كاش فرار نكرده بودم
از راننده خواهش كردم بایسته تا من از تلفن عمومی یك تماس بگیرم
دلم برای صدای گرم مادرم تنگ شده بود
بعد از چند تا زنگ علی گوشی رو برداشت با صدای گرفته و ناراحت :الو بفرمایید ...الو چرا حرف نمیزنی؟
مادر از اون طرف فریاد میزد حتما ماراله بده تو رو خدا باهاش حرف بزنم و گریه وشیون میكردو صدای پدر را میشنیدم كه میگفت :بگو همون گوری كه رفته بمون و دیگه برنگرده من دختری به اسم مارال ندارم اصلا گوشی رو بده ببینم كه حرف حسابش چیه؟
و من با اشك گوشی رو فورا قطع كردم و بحتل خودم زار زدم كه تا چند وقت پیش چقدر احساس خوشبختی میكردم و حالا تنها توی این شهر غریب چیكار باید میكردم؟
راننده شاهد تمام این صحنه ها بود اینه جلو را بر روی چهره من زوم كرده بود و از اینه با چشمان حریصش منو می پایید
گفتم :آقا لطفا منو به یك هتل برسونید