userinfo close

  ,

اخبار داغ


hot_news

تاسیس: 23 مهر 1386  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمد میر - معاونان
از ایجاد بحثهای تکراری خودداری فرمایید پاک می شود.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
4
59
86/10/23 (14:23)
17
116
89/3/31 (10:13)
27
417
88/11/14 (12:20)
2
96
86/10/12 (16:36)
8
89
86/9/21 (15:32)
10
305
86/8/30 (08:33)
2
7
89/7/29 (23:01)
21
71
89/6/28 (10:40)
0
24
89/5/4 (09:09)
0
49
88/8/6 (15:53)
0
7
88/6/19 (18:14)
0
4
88/6/6 (22:37)
0
16
88/3/1 (00:50)
0
32
88/2/20 (12:38)
0
68
88/2/13 (09:51)
0
64
88/2/12 (19:54)
0
20
88/2/12 (14:44)
0
11
88/2/8 (18:42)
0
49
88/2/8 (18:41)
0
103
88/2/8 (18:39)

عنوان بحث

محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:14 1389/06/28

كاش یك زن نبودم

سلللللللللللللام به دوستان گلم از امروز رمان زیبای کاش یک زن نبودم رو براتون می زارم امیدوارم لذت ببرین و دوست داشته باشین
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:40 1389/06/28
21
سلام دوستان گلم اگر این داستان رو دوست دارین ادامه بدم
محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:40 1389/06/28
20
شقایق باچشمان غضب آلود كه توی این یك سال اینطوری ندیده بودمش بطرفم اومد و گفت : دفعه آخرت باشه با ما اینطوری حرف میزنی آرایشگاهمه اختیارشو دارم دوست داری برو لومون بده . ما كه از خونه فرار نكردیم اون كه از خونشون فرار كرده تویی اونوقت تو رو هم برمیگردونن خونه و لابد مادرت خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمه داشته نوه دار میشده یا اینكه............
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتراز اینه كه پیش شما دو تا جونور باشم و در برابر كا راتون سكوت كنم.
سرا با پوزخند گفت : آره حتما میتونی برگردی با این كارنامه درخشانی كه داری . تازه تو خودتم معتادی بیچاره اگر ما نبودیم از درد خماری تا حالا مرده بودی . كلی هم بدهی بهشقایق داری كه تا بدهیتو صاف نكنی نمیتونی بری.
با فریاد و اشك گفتم : گناه خودتونو به پای من ننویسیدالكی به من تهمت نزنید من مثل شما آشغالها نیستم من معتاد نیستم .
شقایق با یك پوزخند گفت : فكر كردی زرت زرت سیگار می كشیدی دود میكردیتو هوا واقعا سیگار بود ؟ نه خوشگله فكر كردی اون قرصها كه هر شب می خوردی آسپرینبچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو دیگه حتی نمیتونی یك روزم بدون اونهازندگی كنی . تا حالا من پول عملتو میدادم ، حالا به بعد برو خودت خرجتو در بیار ولی با این وضعی كه تو داری هیچ جا نمیتونی كار كنی . هنوز روز به شب نرسیده برمیگردیپیش خودمون مطمینم.........
روسریمو سرم كردم مانتومو پوشیدم و از آرایشگاه زدم بیرون ، فضای اونجا حرفهای اونها دیگه داشت خفه ام میكرد باورم نمیشد حرفهای اونهاحقیقت داشته باشه..........
شب در خیابانها پرسه زدم و به خودم و به آخر عاقبتم فكر میكردم.
تصمیمم رو گرفتم تهرون با این آدمهای رنگارنگش جای من نبود .
از وقتی پامو توی این شهر گذاشته بودم چقدر نیرنگ و فریب دیده بودم.
باید برمیگشتم شهرستان پیش خانوادم و به پاشون می افتادم تا منو ببخشن . حرفهای سرا وشقایق و در مورد اعتیادم باور نكرده بودم
رفتم ترمینال متصدی مربوط گفت كه ساعت 12 شب اتوبوس حركت میكنه بلیط و خریدم .
هنوز تا ساعت 12 خیلی مونده بود و من مجبور بودم خودمو مشغول كنم .
تنهایی رفتم سینما فیلم زندان زنان . بعد از سینما هم رفتم رستوران و دلی از عزا در اوردم
ولی كم كم احساس ضعیفی بر من چیره میشد اول فكر كردم بخاطر گرسنگیه ولی دیدم هر چی غذا می خورم فایده ای نداره و حالم داره بدتر میشه .
به هر زحمتی بود خودمو به ترمینال رسوندم و روی صندلی كه برای انتظار مسافرها بود نشستم . به نفس نفس افتاده بود م و احساس خفگی میكردم عرق سردی روی صورتم نشسته بود .
هر كس از كنارم رد میشد با دلسوزی نگاهم میكردن
یاد حرفهای سرا و شقایق افتادم كه می گفتن تو نمیتونی شهرستان بری و هر جا بری شب نشده باید بر گردی پیش خودمون .
هر لحظه حالم بد تر میشد و من با حقیقت تلخی روبه رو میشدم در مورد خودم كه باورش برام بینهایت سخت بود . از درد به خودم می پیچیدم
توی عالم خودم بودم كه خانمی حدودا 40 ساله اومد كنارم نشست یه سیگار كشید و یكی هم برای من روشن كرد : بیا اینو بكش حالت بهتر میشه ......... چند وقته معتادی ؟ چی میكشی ؟
نیم نگاهی بهش كردم ظاهر جالبی نداشت تیپ شلخته ای داشت و یك آرایش زننده ای كرده بود سیگار و پس زدم و گره روسریشو گرفتم و
گفتم : من معتاد نیستم عوضی ، اشتباه گرفتی ، برو تا تحویل انتظاماتت ندادم
پوزخندی زد و گفت : تو كه قیافت تابلو ... تا چند ساعت دیگه خود انتظامات از اینجا میندازنت بیرون . اگر دیر به خودت برسی تلف میشی ... .. معلومه بچه مایه داریم میكشیدیا ..... آخه تو دیگه دردت چی بود كه خودتو به این روز انداختی ؟ .........
نگاه تاسف باری به من انداخت و گفت : معلومه فراری هستی ..ولی به حال من فرقی نداره من پاتوقم تو همین پارك كنار ترمیناله به هر كسی بگی ( مگی ملوسه ) منو می شناسه ... اگرم نبودم این شماره موبایلمه .
شماره موبایلشو روی یك تكه كاغذ سیگار نوشت و بهم داد و رفت
هر ثانیه برام ساعتها می گذشت هر چی می رفتم آب به صورتم می زدم فایده ای نداشت حقیقتا احساس كردم روحم داره از بدنم خارج میشه .
از تلفن ترمینال با شقایق تماس گرفتم
مارال : الو سلام شقایق منم مارال
صدای موزیك خیلی بلند بو د و به سختی میشد صدای شقایق و شنید صدای هم همه و خنده های دختر و پسرهایی هم به گوش میرسید
شقایق : گفتی كی هستی ؟ مهدی ؟/ مهدی پاشو بیا اینجا همه جمیم خیلی خوش میگذره
مارال : الو شقایق منم مارال
شقایق : اه تویی .......... بازم كه آویزونی .. گفتیم رفتی از شرت خلاص شدیم .. اینقدر بی عرضه بودی نتونستی واسه خودت امشب یه جا پیدا كنی بكپی ؟ اینقدر بی عرضه بودی چرا از دهاتت اومدی تهران ؟
آهان فهمیدم موادت ته كشیده آره ؟ حالا باورت شد معتادی؟؟؟؟؟؟؟؟
و بلند بلند شروع كرد به خندیدن
مارال : شقایق میتونم الان بیام اونجا.... من حالم خیلی بده !!
شقایق : برو پی كارت دیگه پاتو اینجا نمیذاری فهمیدی؟ اگر پاتو بذاری اینجا قلم پاتو میشكنم ... چیزیم كه زیاد ریخته تو كوچه مواد فروشه ..........برو خودت پیداشون كن
وگوشی رو قطع كرد
وای ی اگر خانوادم می فهمیدن كه دخترشون از تهرون چه سوغاتی براشون اورده و دختر ناز پروردشون معتاد شده حتما دق میكردن .
از ترمینال زدم بیرون و با سرعت رفتم توی پار ك كنار ترمینال
پیدا كردن اون زن اصلا كار سختی نبود
با چند تا مرد روی نیمكت پارك نشسته بود و در حالا خندیدن بود تا منو دید بلند شد و بطرفم اومد و گفت : دیدی خوشگله خوب شناختمت من موهامو توی این راه سفید كردم كراك میكشی نه ؟
گفتم : نمیدونم گاهی یه سیگار میدادن بهم كه نمیدونم چی توش بود . میگن گاهی هم قرص ولی نمیدونم چه قرصی!!!!!!!!
بلند بلند شروع كرد به خندیدن : میگن ؟ تو نمیدونستی چی میخوری یا چی میكشی ؟
گفتم : نه نمیدونستم
گفت : خودتی كوچولو ...من الاغ نیستم ..بیا اینو بگیر میزونت میكنه ایكی ثانیه حالتو خوب میكنه . جای خوابم خواستی یه هتل توپ برات سراغ دارم .
موادو از دستش قاپیدم و پول زیادی رو بهش دادم .
با كشیدن اون مواد احساس انرژی زیادی كردم ولی از اینكه میدیدم اینقدر محتاج و خوار شدم از خودم بدم اومده بود . حالا علاوه بر اینكه یك دختر فراری بودم ، معتاد هم شده بودم .
ساعت حوالی یك نصف شب بود از رفتن به شهرستان كاملا پشیمون شدم.
باید دوباره سراغ شقایق می رفتم و ازش میخواستم كه منو ببخشه ، چاره ای نداشتم
یه ماشین دربست گرفتم و آدرس خونه شقایق و دادم ...در بین راه همش فكر میكردم كه چطور میتونم شقایق و سرا رو راضی كنم تا دوباره باهاشون زندگی كنم؟
وقتی به سر كوچه ای كه خانه شقایق در آن كوچه بود رسیدیم شلوغی عجیبی بود چند تا ماشین پلیس و یك آمبولانس در خونه شقایق ایستاده بود

محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:39 1389/06/28
19
دكتری كه مهشید ازش تعریف میكرد توی یك خونه قدیمی در جنوب شهر بود یك خانم حدودا 50 ساله كه رفتار گرم وصمیمیداشت . مطب تر وتمیزی داشت ولی از تابلو خبری نبود.
چاره ای نداشتم من حتینمیدونستم آخر و عاقبت خودم چی میشه چطور میتونستم چنین موجود نازنینی و توی مشكلاتخودم سهمیم كنم ؟ توی این فكرها بودم كه چشمام بسته شد و بیهوش شدم.
وقتی چشماموباز كردم خونه شقایق بودم احساس درد شدیدی میكردم .
شقایق لبخندی زد وگفت : سلام، دیگه از شرش خلاص شدی خیالت راحت همه چیز تموم شد .
چند روز بعد حسابی حالمبهتر شد و حالا بیش از قبل با سرا و شقایق و مهشید احساس صمیمیت میكردم خودمو مدیونشقایق میدونستم و قرار شد كه كار كنم و به مرور پول شقایقو بهش بر گردونم .
ازبعد از این ماجرا گاهی شدیدا در خودم فرو می رفتم و به گذشتم فكر میكردم به اینكه میتونسم توی زندگیم كجا باشم و الان كجا هستم ، به پدرم و مادرم وبرادرم فكر میكردمو به روژان ، كوچولویی كه همیشه آرزوشو داشتم و حالا با دستای خودم حق حیاتو ازشگرفته بودم.
چند دفعه كه شقایق و سرا منو در این حالت دیدن سیگاری بهم دادن كه بكشم كه بعد از مصرفش بینهایت احساس آرامش میكردم كم كم خودم ازشون در خواست میكردم كه اون سیگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقایق از پدرش خواست تا براش یك آپارتمان اجاره كنه كه اونجارو آرایشگاه كنه و با هم مشغول كار بشیم. آرایشگاه بسیار شیك وزیبایی بود در بالا شهر .

اوایل اكثر كسانیكه به آرایشگاه رفت و آمد داشتند دوستای شقایق و سرا بودن ومن كار میكردم و به تدریج بدهی شقایقو بهش میدادم.
كمكم متوجه شدم كه بیش از اینكه مشتری داشته باشیم در آمد داریم و متوجه این شدم كه اینجا داره اتفاقاتی می افته كه از زیر چشم من پنهونه.... تصمیم گرفتم كمی كنجكاوی كنم و سر از كار شقایق و سرا در بیارم .
به تدریج متوجه شدم خیلی روزها شقایق وسرا رفتار طبیعی ندارن و زیادی شادن و سر حال و بعضی از مشتریها كه می اومدن خیلی مشكوك بودن و شقایق یك بسته كوچیك بهشون میداد و ازشون پول میگرفت .
دیگه حسابی كلافه شده بودم اونها فكر كرده بودن كه من یه بچه شهرستانیم و هیچی حالیم نیست باید بهشون ثابت میكردم كه من سر از كاراشون در اوردم .
یك روز وقتی آرایشگاه خلوت بود رو به شقایق و سرا كردم و گفتم : بچه ها دوستیمون سر جاش و لی لطفا با من تصفیه حساب كنید من دیگه نمی خوام توی آرایشگاه شما كار كنم
سرا با تعجب پرسید : چرا ؟مگه چی شده ؟ اینجا كه در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدی كه از فروش مواد مخدرباشه نمی خوام . خودتون خوب میدونید چی میگم . مدتیه كه اكثر مشتریه كه میان آرایشگاه شاكی هستن كه پول و وسایل قیمتیشون تو آرایشگاه ما گم میشه . من خنگ اول فكر كردم كه لابد مشتریهای دیگه هستن كه اینكار و میكنن ولی حالا فهمیدمكه................
شقایق با عصبانیت گفت : فهمیدی كه چی ؟ كه ما دزدیم ؟ بدبخت من صدتای تورو می خرم و می فروشم.
با عصبانیت فریاد زدم : آره ، آره دزدید شماها دزدید یادته دفعه پیش یك خانمی اومد گفت یك میلیون تومن ازش دزدیدن و شماها بهشگفتین حتما جایی جا گذاشته یا شاید مشتریسهای دیگه ازش دزدیدن .........من دیدم كه اون روز سرا پولو از توی كیف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توی كیف خودش .
شقایق با تعجب به سرا نگاه كرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و یك سیلی محكم بصورتم زد وفریاد زد : دختره داهاتی تو غلط بیجا كردی كه كشیك منو كشیدی . تو فكر كردی كه كی هستی كه توی كار دیگران فضولی میكنی . بدبخت اگر من و شقایق نبودیم كه تو الان توكوچه ها بودی و سر ووضعت اینطوری نبود ، حالا دم در اوردی ؟
صدامو بلندتر كردم وگفتم : شماها دزدید و معتاد این همه در آمد آرایشگاه بخاطر اینه كه شماها مواد پخش میكنید .

محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:39 1389/06/28
18
اوایل تنهایی برام خیلی سخت بود ولی كم كم عادت كردم حالا هم اینقدر دوست ورفیق اطرافمو گرفتن كه اصلا احساس تنهایی نمیكنم احساس آزادی میكنم تا هر وقت دلم بخواد از خونه بیرون میمونم مهمونی میگیرم و بچه هارو دور هم جمع میكنم و خوش میگذرونیم ..........زندگی یعنی این مارال ، زندگی یعنی آزادی ، زندگی یعنی دم رو غنیمت شمردن و غصه روزهای رفته رو نخوردن .....
حرفهای شقایق آرومم میكرد فكر میكردم بالاخره یك نفرو كه مثل خودمه پیدا كردم
وسایلموجمع كردم گوشی موبایلی كه سیامك برام خریده بودو گذاشتم روی میز و كلید و زیر گلدونپشت در گذاشتم در حالیكه هنوز بغضی سنگین توی گلوم احساس میكردم .
شقایق دختربشاش و خنده رو و شادی بود هیچكس از ظاهر شاد شقایق نمی تونست به درون غمگین ایندختر پی ببره . استقامت اون در برابر مشكلات باعث میشد بهش غبطه بخورم و از شقایقتوی ذهنم یك اسطوره بسازم .
شقایق هر چىزى رو كه اراده میكرد بدست می آورد . انرژی وصف ناشدنی داشت .
شقایق پشت هم جوك می گفت
می دونی اینجا كجاست ولیعصر...بذار یه جوك برات بگم..از یارو می پرسن چرا اسم این خیابون ولیعصر؟میگه چون صبح خبری نیست ، ظهرم خبری نیست ولیییییییی عصر ........
و هر دو با همخندیدیم
كم كم حال و هوای من هم عوض شد و تا حدودی غمم و فراموش كردم
شقایق گفت : مارال ، میخوای همین الان یه جایگزین توپ بجای سیامك برات پیدا كنم ؟
گفتم : آخه چطوری ؟

خندیدو گفت بزار به عهده شقایق همه فن حریفه.بیا این رژلبقیافتو درست کن انگار همین الان از عزا اومدی.

فقط كافیه از هر كسی خوشت اومد یه لبخند بهش بزنی .. دختر چشمای تو جادو میكنه و تو از این موهبت الهی كه خدابهت داده بی خبری .
كمی به خودم رسیدم و شقایق شروع كرد به ویراژ دادن توی جاهایی كه به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و............
جالب اینجاست كه در كمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغ میزدن یا شروع میكردن به حرف زدن با ما .
شقایق در حالیكه عینك آفتابیشو جابجا میكرد گفت : خوب خوشگله . حالا كدو مو می پسندین ؟ اون بی ام و آلبالویی یا اون سیلو نقره ای یا اون پرادو سفیدرو ؟ اون پسر مو سیخ سیخیرو نیگا چقدر با مزست . همین شوهر خوبی میشه برات مارال آینده دارهاااااااا ............ و هر دو با هم شروع كردیم به خندیدن
شب وقتی به خونه بر گشتیم شقایق 6 ، 7 تا شماره از جیبش ریخت بیرون ، یكی روی كاغذ مچاله شمارشو نوشته بود یكی كارت ویزیت داده بود ، یكی شمارشو تایپ كرده بود و همراه آدرس ایمیلش روی كاغذ نوشته بود یكی روی قوطی كبریت و اونیكی روی بسته آدامس ریلكس
شقایق در حالیكه مانتوشو در می اورد پوز خندی زد و گفت : تو رو خدا ببین ، اون پسر آخریه یادته ؟ اینقدر هول شده بود كه شمارشو روی یك اسكناس 2000 تومانی نوشته ، آخه بنظرت مارال جون اینارو نباید گذاشت سر كار ؟ توی این كوچه به تو شماره میدن و چند تا كوچه بالتر به یك صوفیا لورن دیگه ........
ولی من به حرفهای شقایق گوش نمیدادم به یاد این موجود نا خواسته دروجودم افتاده بودم كه میدونستم روز به روز بزرگتر میشه و من نمیدونستم باید چیكاركنم ؟
شقایق كه متوجه سكوت و ناراحتی من شد گفت : ای بابا سه ساعت دارم واسه كی روضه می خونم و نصیحت میكنم ؟ بیا این قرصو بخور آرومت میكنه فردا هم با مهشید دوستم تماس میگیرم حتما میتونه بهت كمك كنه اون برای این جور كارا آشنا زیاد داره ناراحت نباش خیلی زود از شر این مزاحم خلاص میشی .
قرصو كه خوردم احساس آرامش عجیبی كردم و تا صبح به خواب رفتم و یك لحظه پلك باز نكردم .
صبح با صدای بلند موسیقی از خواب بیدار شدم ، ساعت 2 بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشید اومده بودن خونه شقایق ، صدای هر هرو كركرشون تمام ساختمونو پركرده بود . آبی به صورتم زدم موهامو مرتب كردم و به دیدن آنها رفتم .
مهشید تامنو دید از روی مبل بلند شد و با لبخندی گفت : به به ، سیندرالایی كه می گفتی ایشونن ؟ خیلی خوشگل تر از اون چیزی كه فكرشو میكردم ماشالا تنهایی همه رو حریفه ،دو روز دیگه مارو میزاره تو جیب بغلش
دستشو به سمتم دراز كرد و گفت : ببخشیدسلام من مهشیدم از آشناییت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشید زیاد خوشم نیومد و منظورشو از این حرفش نفهمیدم به زور لبخندی تحویلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرف به مهشید چشم غره رفت و گفت : مهشید جون ، دوستمونو اذیت نكن

مهشید ظاهرا ازسرا و شقایق بزرگتر بود ولی از طرز نگاهش و طرز كلامش معلوم بود كه شدیدا معتاده وآدم سالمی نیست ، یه سیگار روشن كرد و یكی هم برای من روشن كرد و به سمتم دراز كردی ك پك به سیگار زد و گفت : ببین خوشگله ، شقایق در مورد تو و مشكلت با من صحبت كرده، اگر بخوای همین امروز میریم پیش آشنای من كه یه دكتره و خلاصص ...به همین راحتی .. فقط بهت گفته باشم بعدا احساس مادریت و عذاب وجدانت گل نكنه كه حوصله این بچهبازیهارو اصلا ندارم .. اگر می خوای این لوس بازیها رو در بیاری برو بچه تو بدنیابیار بشین یه گوشه بزرگش كن ولی از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و نهدیگه حتی كسی نیگات میكنه یك كلا م ! یعنی تباه شدن امروزت و آیندت ....حالا خوددانی ....من واسطم پولمو میگیرم میرم پی كارم ..
با كنجكاوی پرسیدم : خرجش چقدرمیشه ؟
مهشیدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از این حرفا نداریم . ولی باشقایق حساب میكنم فكر كنم یه 600 تومنی براش آب بخوره حالا چی شده okay ؟
سكوت كردم
مهشید بلند شد و گفت : بسه دیگه بلند شید پای كوبی بسه ، عروس خانم بله روداد ، پیش بسوی دكی جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادی راه افتادیم بسمتدكتر در حالیكه من دل توی دلم نبود و ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود ولی بچه هادر تمام طول راه باهم شوخی میكردن و می خندیدن .

محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:39 1389/06/28
17
منم تمام اتفاقاتی رو كه این مدت برام افتاده بودو برای شقایق تعریف كردم شقایق مثل یك سنگ صبور خوب همه حرفامو گوش داد بدون اینكه بخاطر اتفاقاتی كه افتاده بود منو تحقیر م كنه یا منو مقصر بدونه .
وقتی حرفام تموم شد شقایق لبخندی زد و گفت : پاشو دختر جمعش كن حالا فكر كردم چی شده / چیزی كه زیاده پسرای امثال سیامكه مخصوصا برای تو كه اینقدر خوشگلی ، تازه این مشكلم كه گفتی حل شدنیه فقط یك كم خرج داره كه خودم برای اینكه از شر این كوچولو خلاص بشی خرجشم میدم . همه چیز مثل یك آب خوردن میمونه فقط كافیه اراده كنی . شقایقت كه هنوز نمرده كه تو زانوی غم بغل كردی
وجود شقایق برام مثل یك فرشته نجات میموند حرفاش آرومم میكرد
شقایق در حالیكه آیینه جیبیشو در آورده بود و داشت آرایششو تجدید میكرد یه نگاه به من كرد و گفت : ا نیگا دختره هنوز نشسته ، پشو پشو می خوام از این حال و احوال بیرونت بیارم دیگه هم اخماتو باز كن یادته اون پسر خوشگله توی گلستان بهت شماره داد هممون تو كفش مونده بودیم اونوقت تو مثل حالوها گفتی نه من بهش زنگ نمیزنم نمیتونم به سیامك خیانت كنم . یادته تو مهمونی فریبا روزبه خودشو كشت تا تو فقط بهش نیگا كنی ولیی تو مثل بغل العمر نشسته بودی میگفتی الان اگه سیامك زنگ بزنه بفهمه من اینجام ناراحت میشه ........اون زمان فكر اینجاهاشو نمیكردی ولی خوشگل خانم الانم دیر نشده برو وسایلتو جمع كن دیگه نمی خواد منت سیامك و بكشی اون وقتی حتی نذاشت تو حرفاتو بهش بزنی اصلا لایق این نیست كه بخوای بخاطرش یه قطره از اشكای قشنگتو بریزی .... این قیاف ماتمم به خودت نگیر بیا از این سیگار بكش آرومت میكنه
حرفای شقایق بدجوری روم تاثیر گذاشته بود سیگارو ازش گرفتم و با ولع شروع كردم به كشیدن .
شقایق می گفت : این مردا اصلا لیاقت هیچی رو ندارن حتی لیاقت عشقو ندارن نمونه اش پدر من
با تعجب پرسیدم : پدر تو!!!!!!!!!!!!!!!!
گفت : آره تا حالا از خودت پرسیدی چرا من تنها زندگی میكنم در حالیكه پدرم توی تهران زندگی میكنه؟
گفتم : راستش نه
یك پكی به سیگار زد وگفت : بچه كه بودم شدیدا به مادرم وابسته بودم تك دختر بودم
مادر وپدرم عاشق هم بودن زندگیشونو با عشق شروع كرده بودن و بدون رضایت خانوادهاشون
10 سال پیش وقتی من 13 سالم بود پدر ومادرم برای فوت یكی از بستگانمون رفتن شمال و منو چون مدرسه داشتم گذاشتن پیش مادر بزرگم
شقایق در حالیكه داشت تعریف میكرد چشماش پر از اشك شد و ادامه داد : توی راه برگشت ماشین پدر و مادرم تصادف میكنه و پدرم زخمی میشه و مادرم هم متاسفانه فوت میكنه در حالیكه مقصر پدر شناخته شد
من موندم و پدر و افسردگی شدید من از فوت مادرم
پدرم برای شاد كردن من هر كاری میكرد ولی من نمیتونستم با غم از دست دادن مادرم كنار بیام و از طرفی نمیتونستم پدرمو ببخشم از پدرم متنفر شده بودم كه مادرمو ازم گرفت
پدرم خیلی پولداره وقتی مادرم فوت شد دوستای بابا م اطرافشو گرفتن تا تسكین غم پدر باشن هر شب جشن ، هر شب مهمونی و پدر بدون در نظر گرفتن من اكثرا مست به خونه میامد
كم كم با مراجعه به دكترای مختلف حالم بهتر شد ولی فهمیدم پدرم معتاد شده و محبت پدر روز به روز به من كمتر میشد و من هر چی بزرگتر میشدم بیشتر شبیه مادرم میشدم و پدرم دیگه دوست نداشت حتی منو ببینه فقط هر روز صبح یك دسته اسكناس میذاشت روی میز و از خونه میرفت بیرون و شب برمیگشت
من می موندم با زهره خانم كلفتمون بود
بعد از یه مدتی سر وكله سروناز توی زندگی بابام پیدا شد دختر 27 ساله ای كه منشی پدرم بود یك عقده ای پول ندیده كه حالا به یه مرد پولدار رسیده بود اونها با هم ازدواج كردن و سروناز خانم شدن خانم خونه ما
وقتی دانشگاه قبول شدم درسمو بهونه كردم و گفتم مهمونیهای شما منو آزار میده و نمیتونم به درسام برسم
پدرم هم از خدا خواسته یه خونه برام خرید تا تنها برم اونجا زندگی كنم و برای رفت و آمدم به دانشگاه هم برام یه ماشین شیك خرید و هر ماه پول هنگفتی به حسابم واریز میكرد
منم به عناوین مختلف از پدرم پول میكشیدم . دیگه پدرم كاری به كارم نداشت حتی گاهی وقتا یكماه یكماه هم همدیگرو نمیدیدم .
محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:38 1389/06/28
16
درها یكی یكی روم بسته میشد از این موجود نا خواسته كه در وجودم بود متنفر بودم . چقدر همیشه آرزوی مادر شدن داشتم چقدر تو رویاهام آرزوی یه دختر سفید و كپل و داشتم ..........و حالا
تك تك آرزوهام مرده بودن
برای بار دوم زندگی احساس خوشبخت بودن رو ازم گرفت
به یاد اون راننده تاكسی افتادم و اون شب وحشتناك و حرفهای اون راننده كه شیطان رو میشد توی چشماش دید .
باید همه جریانو برای سیامك تعریف میكردم باید بهش میگفتم كه از اعتمادش سواستفاده نكردم . در اون لحظه احساس میكردم چقدر به سیامك علاقه دارم و به حمایتش احتیاج دارم
گوشی رو برداشتم و به موبایل سیامك زنگ زدم
مارال : الو سلام منم مارال . آقا سعید شمایید ؟میشه خواهش كنم گوشی رو بدید به سیامك
سعید : سیامك حالش خوب نیست و نمی خواد با شما صحبت كنه
مارال : آقا سعید تو رو به هركسی می پرستید گوشی رو بدید به سیامك من باید باهاش صحبت كنم و خیلی چیزارو براش تو ضیح بدم
سعید قبول كرد ..بعد از یك سكوت طولانی سیامك گوشی رو از سعید گرفت با صدای گرفته كه میشد ناراحتی رو توش احساس كرد
مارال :الو عزیزم . بخدا تو در مورد من اشتباه میكنی من عاشقتم و دوستت دارم من هیچوقت به تو خیانت نكردم من از اعتماد تو سو استفاده نكردم
سیامك : ببین ، دیگه نمی خوام صداتو بشنوم تو در حق من خیلی بدی كردی جواب خوبیهای من این بود ؟
مارال : به جون عزیزت اشتباه میكنی سیامك بذار برات توضیح بدم ، تو كه همیشه منطقی بودی عزیزم
سیامك فریاد زد : بس كن دیگه ، اینقدر عزیزم عزیزم به من نگو .. دیگه چی رو میخوای توضیح بدی ؟میخوای بازم به اون دروغات ادامه بدی ؟تو یه دختر فراری هستی مارال ، اینو خیلی وقته میدونم وقتی عكستو جزء گمشده ها توی روزنامه دیدم ، ولی من احمق اینقدر عاشقت شده بودم كه راضی نشدم كه به كسی خبر بدم من چشمامو روی همه چیز بسته بودم ، من حتی می خواستم روز تولدم از تو خواستگاری كنم
حالا هم از خدا ممنونم كه زودتر منو متوجه اشتباهم كرد تو یه آشغالی كه با فریب خودتو به من نزدیك كردی
همین الان وسایلتو جمع میكنی و از خونه من میری بیرون تو لیاقت محبتهای منو نداشتی .. ازت متنفرم مارال ، متنفر ، تك تك وسایل خونمو میام چك میكنم كه چیزی ازش كم نشده باشه . صبح كه اومدم اونجا نمی خوای چشمم به ریختت بیافته و اگر هنوز اونجا بودی خودم تحویل پلیس میدمت .
مارال : الو الو سیامك جان بذار برات توضیح بدم تو رو به كسی كه می پرستیش قطع نكن .
گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع به گریه كردم . خفت و خواری از این بیشتر؟
من كه زمانی همه بهم نازكتر از گل نمیگفتن حالا چقدر بدبخت شده بودم . با صدای بلند بهراد و نفرین كردم و اون راننده تاكسی كه باعث بدبختی من شدن و آرزو كردم كاش هیچوقت یك زن نبودم .
كاش یك مرد بودم كاش نذر ونیازهای پدرو مادرم هیچوقت برآورده نمیشد و خدا بهشون دختر نمیداد
تمام طول شب راه رفتم ،بلند بلند گریه كردم و از خدا گله كردم
به این فكر میكردم كه در این شرایط سخت باید چیكار كنم . از خدا كمك خواستم كه راهی رو جلوی پام قرار بده .
اینقدر خسته و پریشان حال بودم كه بالاخره صبح ساعت 6 تازه خوابم برد
ساعت 11 صبح با صدای زنگ شقایق از خواب بیدار شدم . من فكر كردم كه سیامكه . با عجله پریدم روی گوشی و گفتم : الو سیامك جان میدونستم زنگ میزنی تمام دیشب منتظر تماست بودم
شقایق از اون طرف خط بلند بلند زد زیر خنده
گفت : بابا سیامك جان كیه ؟ منم شقایق جان....... آدممم اینقدر دوست پسر ذلیل نوبره .........پایی بریم استخر از اونورم با یه اكیپ توپ بریم دربند؟
با بی حوصلگی گفتم : شقایق تویی ؟ اصلا امروز حسش نیست .. حالم خوب نیست
شقایق گفت : چته ؟امروز میزون نیستی ..خیلی خوب الان من میام پیشت ببینم خانم خوشگل ما چشه ؟
غم دنیا روی دلم سنگینی میكرد دلم می خواست تمام آنچه رو كه تا بحال برام اتفاق افتاده بود بی كم وكاست برای یكنفر تعریف میكردم دلم میخواست یك سنگ صبور داشته باشم دلم می خواست هر چی حرف دارمو برای یكنفر بزنم و خود واقعیمو لا اقل به یكنفر نشون بدم .
یك ساعت بعد شقایق شاد وخوشحال مثل همیشه اومد پیش من .
وقتی شقایق و دیدم ناخود آگاه پریدم بغلش و تا میتونستم گریه كردم شقایق بیچاره از همه جا بی خبر فقط می گفت چی شده ؟
محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:38 1389/06/28
15
سعی میكردم با حرفام با بیان احساسات الكی دل سیامكو بدست بیارم سیامك تشنه محیت بود و عشق رو میشد در نگاه سیامك دید
رابطه من و سیامك هر روز بهتر میشد سیامك به من گفته بود كه از همسرش نوشین جدا شده چون با هم تفاهم اخلاقی نداشتن و نوشین از نظر سیامك یك بیمار روانی بود .
سیامك از لحاظ مالی پشتوانه بینهایت خوبی برای من بود بطوری كه بعد از گذشت یكماه یك سیم كارت و گوشی موبایل بسیار گرون برام خرید و هر دفعه برای لباس و لوازم آرایش می خرید چون فهمیده بود من به تنوع در تیپ بسیار علاقه دارم و اونم دوست داشت همیشه با ظاهری جدید جلوی دوستاش ظاهر بشم .
در آرایشگاه با خانمهای مختلفی آشنا شدم ولی همیشه گرایش به افرادی پیدا میكردم كه با همه فرق داشته باشن .هم خوش پوش تر باشن هم یه جورایی مثل خودم باشن.
با سار و شقایق در آرایشگاه اشنا شدم از اون دختر پولدارهای غرب تهران بودن كه خانه مجردی داشتن. من از اینكه احساس میكردم دوستای به این باحالی و شاد وشیطونی دارم خوشحال بودم و كم كم سعی میكردم من هم خیلی از رفتارها و تكه كلامهای اونهارو تقلید كنم اغلب آرایشگاه رو دودر میكردیم و میرفتیم استخر و سینما و فالگیر و......
یك روز در مطب رها مشغول به كارم بودم كه احساس كردم اصلا حالم خوب نیست سرم گیج میرفت و دایما حالم بهم می خورد .
رها متوجه این شد كه من حالم خوب نیست با سیامك تماس گرفت تا بیاد دنبالم .
رها گفت :" مارال جان زنگ زدم به دوستم شادی كه پزشكه سفارشتو كردم الان كه سیامك اومد باهم برید اونجا. منم از احوال خودت با خبر كن حتما با من تماس بگیر عزیزم
سیامك بعد از نیم ساعت هراسان اومد
سیامك :" وای عزیزم چی شده ؟من صبح كه خواستم برسونمت آرایشگاه احساس كردم حالت خوب نیست باید استراحت میكردی .
رها آدرس شادی رو به سیامك داد و به اتفاق به درمانگاهی كه دوست رها اونجا كار میكرد
شادی كمی منو معاینه كرد و بهم یك سرم وصل كردن و ازم آزمایش خون گرفتنو سفارش كرد كه زود جواب آزمایش و بدن
سیامك مدام قربون صدقم می رفت و موهامو نوازش میكرد .
بعد از یكساعت شادی اومد تو اتاق و خواست كه با سیامك صحبت كنه
سیامك پیشونی منو بوسید و از اتاق خارج شد ولی برگشتن سیامك خیلی طول كشید سرمم دیگه تموم شده بود ولی خبری از سیامك نبود
از یكی از پرستارها پرسیدم :ببخشید این آقایی كه با من امده بودن اینجارو شما ندیدی؟
پرستار كمی فكر كرد و گفت : همون آقایی كه پیراهن خاكستری تنشون بود ؟چرا .... ایشون با خانم دكتر صحبت كردن . نمیدونم خانم دكتر چی بهشون گفتن كه خیلی ناراحت شدن و رفتن
با تعجب پرسیدم : رفتن ؟ من منتظرشم كه باهم بریم خونه .. میشه دكتر موسوی رو ببینم
با سر علامت مثبت داد و من رفتم اتاق شادی تا ببینم چه اتفاقی افتاده
پرسیدم : سیامك كجا رفته ؟ چی شده شادی جون ؟ مگه من چمه كه به سیامك گفتین ناراحت شده؟
شادی لبخندی زد و جواب آزمایش و بطرفم دراز كرد و گفت : مباركه داری مادر میشی. فكر كنم شوهرت از بچه زیاد خوشش نمیاد چون وقتی شنید انگار بهش شوك وارد شده . ولی خوشگل خانم حتما بچتم مثل خودت خوشگل میشها
دنیا روی سرم خراب شده بود بیچاره سیامك . تنها مردی بود كه مثل یك برادر بامن برخورد كرد و اینقدر قابل اعتماد بود .. حالا باید این قضیه رو چطوری جمع و جور میكردم ....
یك ماشین دربست گرفتم و خودمو به خونه سیامك رسوندم ولی سیامك اونجا نبود
دلم می خواست بهش زنگ بزنم وازش گله كنم كه چرا منو با اون حالم تو درمانگاه تنها رها كرد و رفت ولی دستم به طرف تلفن نمی رفت میدونستم كه اون برای این كارش دلیل داشته واتفاقا حق رو هم بهش میدادم
نمیدونستم چطور میتونم این ماجرا رو جمع و جور كنم .
تو این افكار بودم كه زنگ موبایلم به صدا دراومد ، رها بود .

رها : الو مارال سلام منم رها
مارال : سلام رها جان خوبی؟
رها : آره خوبم ولی انگار تو بهتری . شنیدم داری مادر میشی
مارال : تو از كجا خبردارشدی ؟
رها :من زنگ زدم به درمانگاه خواستم احوالتو از شادی بپرسم شادی هم همه چیزو بهم گفت ..........مارال تو واقعا آدم پستی هستی !!!!!!!!!
مارال : رها این چه طرز حرف زدنه می فهمی داری چی میگی؟
رها : خیلی پررویی ، اصلا انگار نه انگار كه چیزی شده . بیچاره سیامك اون از وقتی از درمانگاه اومده رفته پیش سعید و زار زار داره گریه میكنه . من هیچوقت اونو به این حال و روز ندیده بودم
مارال : آخه چرا ؟ مگه حالا چی شده ؟ بخاطر اینكه من باردارم ؟
رها : یعنی تو نمیدونی چی شده یا می خوای خودتو به موش مردگی بزنی . سیامك اصلا بچه دار نمیشه
بیچاره ، تو، تورتو بدجایی پهن كردی
مارال : چی میخوای بگی رها ؟ متوجه هستی چه تهمتی داری به من میزنی
رها :آره خوب میدونم ، تو یك آدم بی هویت فراری هستی بیچاره سیامك كه به تو جا ومكان داد اصلا تو میدونی چرا نوشین وسیامك از هم جدا شدن ؟ چون نوشین عاشق بچه بود و سیامك بچه دار نمیشد برای درمان به كشورهای خارجی هم رفتند ولی همه متفق القول گفتند كه احتمال بچه دار شدن سیامك صفره . نوشین هم از سیامك طلاقشو گرفت و با یك نفر دیگه ازدواج كرد . حالا بازم میخوای انكار كنی؟ من شرم دارم كه تو از جنس منی .. سیامك میگفت تو از مردها گریزانی و به هیچكدوم اعتماد نداری اون با رفتاراش میخواست به تو ثابت كنه هنوز مردانگی نمرده و همه مردها مثل هم نیستن بخاطر همین مثل یك برادر باتو رفتار میكرده و بعد از اینكه تو رفتی خونش همیشه خونه پدر ومادرش میمونده شبها و كلا اون خونه رو در اختیار تو گذاشته بود ولی تو ، مارال لیاقت عشق پاك اونو نداشتی و از آزادی که در اختیارت گذاشت تو سو استفاده كردی.... تو لایق مردنی .........لایق مردن
رها حرفهاشو زد و گوشی رو قطع كرد.
محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:37 1389/06/28
14
احساس كردم چقدر بی كس و بدبختم ، به اون راننده تاكسی ..به پولهایی كه از دست دادم ... به مادرم به پدرم و.........فكر میكردم
شاید خنده دار باشه ولی از اینكه مجبور نبودم كه دیگه خود واقعیمو و عقایدمو پشت اون چادر پنهان كنم و از اینكه میتونستم راحت باشم خوشحال بودم همیشه دوست داشتم مثل خیلی از دخترها شال سرم كنم و نصف موهام از پشت سرم معلوم بشه . دوست داشتم موهامو رنگ كنم آرایش كنم مانتوی تنگ بپوشم ووو دوست داشتم میتونستم آزادانه سیگار بكشم
دوست داشتم در جمعهایی باشم كه همه به زیبایی من غبطه بخورن
همینطور كه هجوم افكار مختلف به مغزم می اومد پشت هم از سیگارهای سیامك میكشیدم و احساس آرامش میكردم ولی ته دلم دلتنگ پدر و مادرم بخصوص مادرم بودم
در این دو روز چه ها كه بر من نگذشته بود و میدونستم كه خانوادم تا حالا همه جارو دنبالم گشتن و تا حالا حتما نا امید شدن دیگه
با ترس و لرز و تردید شماره دوستم سپیده رو گرفتم تا یك سر و گوشی آب بدم
سپیده :" الو بفرمایید
مارال :" الو سلام سپیده منم مارال
سپیده :" مارال تویی ؟ كجایی دختر خانوادت همه جارو گشتن تا تو رو پیدا كنن . مادرت بنده خدا اصلا حالش خوب نیست ........مارال آدرستو بده تا پدر و مادرت از نگرانی در بیان
از اون طرف خط صدای فریادهای مادر سپیده رو شنیدم كه با داد وبیداد گوشی رو از سپیده گرفت و با لحن بسیار تندی گفت :" دختره عوضی دیگه حق نداری اینجا زنگ بزنی تو بی آبرویی . دختری كه از سر سفره عقد فرار كنه معلومه چه جونوریه دیگه . با كی فرار كردی؟ تو لایق همچون خانواده ای نیستی تو لایق مردنی
با اشك و بغض گوشی رو قطع كردم نمیتونستم دیگه این توهینهای مادر سپیده رو تحمل كنم ولی دلم عجیب برای مادرم شور میزد .
ولی چاره ای نداشتم و هیچكاری از دستم برنمیامد
تا صبح كابوس دیدم خواب میدیدم در چاهی هستم كه از زیر این چاه آتیش بلند میشد و من فریاد میزدم و كمك می خواستم ولی بهراد بالای چاه ایستاده بود و به من می خندید .
صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم سیامك بود می خواست تاكید كنه كه برای ناهار با دوستش سعید و نامزدش قرار گذاشته از من خواست شیكترین لباسهامو بپوشم و یه كمی به خودم برسم
نزدیك ظهر لباسهایی كه سیامك برام خریده بود پوشیدم انگار آرزوهای كوچیك من داشتن بر آورده میشدن موهامو از پشت شالم گذاشتم بیرون و چندین بار آرایش میكردم و پاك میكردم اینقدر كه از این كار لذت میبردم و دوست داشتم چهرمو با آرایشهای مختلف ببینم
وقتی سیامك اومد دنبالم با ذوق گفت : وای مارال چقدر زیبا وجذاب شدی . چقدر این لباسها بهت میاد
من با حالت دلبرانه ای گفتم : ممنونم عزیزم ....چشمات قشنگ میبینه
سعید دوست سیامك و رها نامزدش آدمهای خونگرمی بودند و خیلی بنظر زوج خوشبختی می اومدن . رها دختری كاملا امروزی سر و زبون دار خوش تیپ بود و یك قیافه معمولی داشت كه تا منو دید گفت وای سعید ببین مارال چقدر خوشگله . سیامك شانس اوردی كه همچین ملكه زیبایی رو تور كردیا
همه با هم خندیدیم و با این حرف رها من احساس نزدیكی بیشتری بهش كردم.
میگفت اگر تو منشی من بشی حتما بیمارام بیشتر هم میشن چون نصفه شون برای دیدن تو هم كه شده حتما میان مطب .
و من نمیدونستم كه در برابر این همه اظهار لطف رها چی باید بگم .
از فردای اون روز توی مطب دندانپزشكی رها مشغول كار شدم.
زمان به سرعت میگذشت اینقدر غرق در ظاهر و علایقم شده بودم كه كمتر احساس دلتنگی برای خانوادم میكردم .بعد از گذشت یكماه اصلا قابل تشخیص نبودم كه همون مارال ساده ای بودم كه با یك روسری 1500 تومانی و یك مانتوی 5000 تومانی از شهر ستان به تهران اومده بودم و از نظر ظاهر هم خیلی عوض شده بودم
برای كارآموزی توی یك آرایشگاه مشغول شدم و عصرها به مطب رها میرفتم و اكثرا بعد از مطب با سیامك میرفتیم یه گشتی میزدیم یا با دوستهای جدیدم مشغول بودم
سیامك از اینكه من هر روز خودمو به یك ریخت و قیافه در میاوردم ناراحت بود ولی به روی خودش نمیاورد
ولی من مثل یك تشنه ای بودم كه انگار خیال سیر شدن هم نداشت
محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:37 1389/06/28
13
سیامك با لباس خریدنش و با پیشنهاد آپارتمانش و داشتن ماشین شیك و رستوران بهم ثابت كرده بود كه پامو بد جایی نذاشتم و باید هر طوری شده حتی از روی ترحم اونو برای خودم حفظ میكردم چون بهش احتیاج داشتم
انگار شرایط جدیدم از من یك مارال جدید ساخته بود با شخصیت جدید اون مارال ساده و صادق كه وقتی یك دروغ میگفت تمام طول شب استغفار میگفت دیگه مرده بود من اون سادگی رو تو هم.ون اتوبوسی كه باهاش تهران اومدم همراه چادرم جا گذاشته بودم
به سیامك گفتم :" من حرف اخرم رو میزنم اونوقت خودت تصمیم بگیر .از وقتی بچه بودم همه به من توجه میكردن حتی مردهای فامیل بخاطر زیبایی كه داشتم و زنها در عوض با من لج بودن چون فكر میكردن من باعث میشم شوهراشون زل بزنن به من . ولی خانوادم یك تكیه گاه بودن برای من كه همیشه حافظم بودن
تا اینكه اون اتفاق وحشتناك افتاد و زلزله همه رو از من گرفت عموم با روی باز اومد شهرمون و منو با خودش اورد تهران اما زن عموم از من متنفر بود چون میدید عمو بینهایت به من توجه میكنه و مرتب منوكتك میزد و جلوی همه خوارم میكرد
عموی من ادمه هرزه ای بود كه مست به خونه میامد ومعتاد بود چند بار من و به زور فرستاد تا براش مواد بیارم و لی از همه بدتر این بود كه یك روز كه زن عمو و بچه هاش خونه نبودن عمو مست خونه امد درو از پشت قفل كرد و برای نیت پلیدش شروع كرد به دویدن دنبال من به هر بدبختی بود من خودمو به اتاقی رسوندم و درو از پشت قفل كردم زندگی برام توی اون چهنم دیگه غیر ممكن بود منم وسایلمو جمع كردم و از پنجره پریدم بیرون و فرار كردم
حالا سیامك می خوام منصفانه قضاوت كنی تو بودی به این خفت تن میدادی ؟.....
سیامك حیران نگاهم میكرد و پشت سر هم سیگار میكشید ...
توی مغزم كلمات و جملات را پشت سر هم میچیدم تا اگر دوباره سیامك ازم سوالی پرسید بتونم قانعش كنم دلم برای سیامك می سوخت ولی چاره ای نداشتم
سكوت عمیقی بین ما حكمفرما شده بود سكوتی كه هرچقدر بیشتر كش پیدا میكرد بر دلشوره من اضافه میكرد سیامك پشت هم سیگار میكشید و معلوم بود خیلی از من دلخوره .
فكر میكردم سیامك تصمیمشو گرفته و منو حتما از ماشینش پیاده میكنه و به همه دروغهام پی میبره ترجیح دادم بیشتر از این خودمو خرد نكنم
در ماشینو باز كردم تا پیاده بشم رو به سیامك كردم و گفتم :" سیامك جان لازم نیست حرفی بزنی من خودم جوابمو میدونم از همه زحمتهایی كه امروز برام كشیدی ازت ممنونم . تو واقعا، واقعا .......بی نظیری
خواستم پیاده بشم كه سیامك مچ دستمو گرفت و با كمی ملایمت گفت :" فقط چند روز می تونی تو آپارتمان من باشی بعد از اون باید یك فكر اساسی بكنی
از خوشحالی نمیدونستم باید چیكار كنم پریدم در آغوش سیامك و از سیامك تشكر كردم و گفتم كه محبتشو هیچوقت فراموش نمیكنم.
سیامك لبخند جذابی زد و گفت :" خیلی خوب خودتو لوس نكن ، می ریم آپارتمان من برو بالا لباسهاتو عوض كن بعد ناهار با هم میریم بیرون
من با شیطنت دخترانه ای گفتم : چاكر شما هم هستیم .. اطاعت میشه قربان
آپارتمان سیامك بسیار شیك و تمیز بود در منطقه زعفرانیه تهران . معلوم بود كه بینهایت به دكوراسیون و تمیزی خونه اش اهمیت میده چیزی كه بیش از همه توجه منو به خودش جلب كرد قاب عكسی بود كه در اتاق خوابش به دیوار زده بود عكس سیامك و همسرش در لباس عروس
دلم هری ریخت پایین ، نكنه سیامك زن داره ؟ اصلا به صلاحم نبود كه به روی خودم بیارم لباسهامو پوشیدم و همراه با سیامك به رستوران رفتیم
وقتی وارد رستوران شدیم همه سیامك و میشناختن و با احترام تمام بهش سلام میكردن
سیامك بهم گفت كه پدرش از تاجرهای معروفه كه اكثرا ایران نیست چندین رستوران هم در تهران داره كه سیامك اكثرا نظارت بر رستورانهای پدرشو و كارای حساب كتاب رستورانها رو بر عهده داره
سیامك یكبار ازدواج كرده بود و از همسرش جدا شده بود
سیامك 2 خواهر داشت كه در آمریكا زندگی میكردند
سیامك تر جیح میداد كه گاهی وقتا تنها باشه بخاطر همین خانه مجردی داشت ولی اكثرابه خانه پدریش می رفت مخصوصا زمانهایی كه پدرش در سفر بود و مادرش تنها بود
تمام روز با هم در خیابانها ی تهران گشتیم و خرید كردیم .
بودن با سیامك به من احساس قدرت میداد احساس میكردم چقدر خوش شانس بودم كه با سیامك آشنا شدم
شب سیامك تا آپارتمانش رسوند و كلید رو به من داد و خودش به منزل مادرش رفت
وقتی می خواستم پیاده بشم سیامك بهم گفت :" مارال ،تو خیلی زیبایی چشمان خیره كننده ای داری امروز به من خیلی خوش گذشت
و من گفتم :" عزیزم تو چشات قشنگ میبینه . سیامك میشه یه خواهش كنم ازت
گفت : آره بگو
گفتم :" میشه هر چه زودتر برام یك كار پیدا كنی ؟ دوست دارم دستم توی جیب خودم باشه . من كه نمیتونم تا ابد توی آپارتمان تو باشم باید فكر یه سر پناه برای خودم باشم
سیا مك گفت :" باشه حتما برات یه كار پیدا میكنم . فكر میكنم نامزد دوستم سعید برای مطب جدیدش دنبال یه منشی خوش تیپ و خوشگل میگرده مطمئن باش از حالا استخدامی ، می خوای فردا باهاش قرار بذارم و همه با هم آشنا بشیم ؟
گفتم :" آره عالیه . سیامك جان ،محبتاتو هیچوقت فراموش نمیكنم تو بهترین مرد روی زمینی امروز بعد از اون همه بدبختی وسختی دوباره لذت خوشبخت بودنو احساس كردم ، بخاطر همه چیز ازت ممنونم
سیامك لبخندی زد و كلید آپارتمانو به من داد و با هم خداحافظی كردیم.
وقتی تنها وارد آپارتمان شدم احساس استقلال میكردم احساس میكردم كه هر كاری دلم میخواد میتونم انجام بدم همیشه دوست داشتم .
محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:21 1389/06/28
12
سیامك مكثی كرد و گفت :باشه قبول حالا با هم میریم پیش پلیس نشونی های راننده رو میدیم شاید تونستن پیداش كنن
خیلی پرخاشگرانه گفتم :" :نه من چهرش یادم نمیاد من باتو هیچ جا نمیام اگرم میخوای اینكارو بكنی منو تنها بذار و برو تا با درد خودم بمیرم ولی اونوقت می فهمم تو بویی از انسانیت و مردانگی نبردی كه یه دختر بدبختو تو كوچه می زاری و میری
سیامك انگار كمی نرم شده بود كه گفت :" چرا دلخور میشی عزیزم من میخواستم كمكت كرده باشم
نمیدونستم باید به سیامك چی بگم ولی میدونستم اگر به كلانتری میرفتم حتما می فهمیدن كه من از خانه فرار كردم و مجبور بودم دوباره برگردم پیش خانوادم ولی با چه رویی .. ولی از طرفی نه پولی داشتم و نه مكانی كه لااقل شب بتونم اونجا بمونم . پشت هم داشتم بد میاوردم ومن هیچ وقت به این چیزا فكر نكرده بودم
من در فكر بودم كه سیامك دم یك پاساژ شیك پارك كرد و گفت : "چند لحظه اینجا منتظر بمون من یه كار كوچولو اینجا دارم زود برمیگردم
ومن به علامت تایید سرمو با بی حالی تكان دادم
از تمام مردها می ترسیدم نمیدونستم باید به چه كسی اعتماد كنم و به چه كسی اعتماد نكنم از حرفها و لحن كلامشون بیزار شده بودم وقتی به یاد بهراد می افتادم و اون راننده تاكسی كه چه بر سر من آوردن بند بند وجودم آتیش می گرفت
سیامك هم حتما یكی مثل اونهای دیگه بود
بالاخره تصمیم و گرفتم در ماشینو باز كردم كه پیاده بشم و سیامك و ترك كنم
هنوز چند قدمی نرفته بودم كه صدایی از پشت سرم گفت :خانمی ببخش انگار خیلی معطلت كردم ولی ارزش این انتظار و داشت ،دیدم لباسات پاره شده رفتم برات مانتو و روسری و یك ذره خرت وپرت برات خریدم ......
و با لحن شیطنت باری گفت :" مارال خانم هنوزم به نظرت من نامردم ؟بیا جلو ببین ازشون خوشت میاد /
باشك و تردید چیزهایی كه سیامك برام خریده بودو نگاه كردم فوق العاده شیك و باسلیقه انتخاب شده بود به عمرم همچین مانتوی شیك نداشتم ولی غرورم بهم اجازه نمیداد قبول كنم حتما سیامك دلش بحال من سوخته بود
گفتم : " نه ممنونم من به اینها احتیاجی ندارم لازم نیست شما هم برای من فردین بازی در بیارین
سیامك با دلخوری گفت :" اینها هدیه آشنایی من و تو ، چه اشكالی داره ؟همه لباسات پاره شده بود باید اون لباسهارو دیگه بندازی دور قابل استفاده نیستند
گفتم :" ولی اینها خیلی باید گرون باشن من نمیتونم قبول كنم ، من نمیتونم به تو پولی بدم بابتشون
با لبخند گفت :"گفتم هدیه است بابت هدیه هم كه از كسی پول نمیگیرن
با خشم و غضب گفتم :"نه من یا قبول نمیكنم یا پولشو بهت میدم من گدا نیستم كه دلت بخواد برام بسوزه
سیامك دیگه از كل كل كردن با من كلافه شده بود گفت:" من منظور بدی نداشتم قبول برو سر كار پولشونو بهم بده ولی بیا اینهارو بگیر كه حسابی از كتو كول افتادم
هدیه ها رو قبول كردم ولی در دلم احساس شادی زیادی میكردم یك تشكر زیر لفظی كردم و دوباره سوار ماشین شدیم
در بین راه سیامك دوباره پرسید :" مارال تو واقعا كسی رو نداری ؟
گفتم :" راستشوبخوای خانوادم توی زلزله همشون كشته شدن فقط من موندم
سیامك با لحن بسیار ناراحتی گفت :" واقعا متاسفم نمی خواستم ناراحتت كنم ، پس چرا به دروغ به من گفتی كه خانوادت خارج هستن و تو از خارج اومدی ؟
گفتم :" من تورو خوب نمیشناختم و دوست نداشتم اسرار زندگیمو به هر كسی بگم
سیامك پرسید :" پس اینجا حتما كسی رو داری كه اینجا اومدی ؟
دروغهامو پشت سر هم ردیف میكردم و میگفتم خیلی زیركانه و ماهرانه احساس میكردم پا به دنیایی گذاشتم كه برای اینكه بتونم با اطرافیانم كنار بیام مجبورم خود واقعیم نباشم برای اینكه دیگران منو قبول كنن باید هویت اصلیمو پشت دروغهام پنهان كنم و از اینكه میتونستم با دروغهام سیامكو رام كنم لذت میبردم میدونستم كه برای اینكار باید از حربه های زنانه هم كمی استفاده كنم . من كه دیگه چیزی برای باختن نداشتم
دستان سیامكو در دست گرفتم و ملتمسانه گفتم :" سیامك كمكم كن من از همه مردها بدم میامد ولی تو جوانمردترین مردی هستی كه من تا حالا دیدم سیامك جان تو تنها كسی هستی كه فكر میكنم میتونم حرفامو بهش بزنم و قابل اعتماده
سیامك دستامو به گرمی فشرد و با لبخند مهربانی گفت :"روی من حساب كن نمیزارم هیچكس آسیبی به تو برسونه ولی تو هم باید با من صادق باشی
من یك آپارتمان كوچیك دارم برای خودم كه هر وقت میخوام تنها باشم یا دلم میگیره میرم اونجا تو میتونی یه مدت اونجا باشی
از اینكه میدیدم سیامك چه دلسوزانه حرفهای منو باور میكنه و از اینكه تونسته بودم برای خودم جا و مكان پیدا كنم خیلی خوشحال بودم
سیامك دوباره پرسید :نگفتی تو تهران فامیل و اشنایی نداری ؟
گفتم :" من اینجا یك عمو دارم ولی عمو و زن عموم خیلی منو اذیت میكردن اینقدر آزارم دادن كه مجبور شدم از خانه شون فرار كنم
سیامك با شدت ترمز كرد و فریاد زد : فرار ؟تو فرار كردی ؟یعنی تو دختر فراری هستی ؟
همه چیز داشت بهم می ریخت نباید اینقدر تند میرفتم از گفته خودم پشیمون شده بودم ولی حرفی بود كه دیگه زده شده بود
در ماشینو به تندی باز كردم و فریاد زدم :"تو داری زود قضاوت میكنی من بهت اجازه نمیدم كه اینطوری با من صحبت كنی تو فكر كردی من كی هستم ؟كاش پدر و مادرم زنده بودن تا من اینهمه خفت و خواریرو تحمل نمیكردم / من از عموی نامردم متنفرم من نمی خوام به خانه اون لعنتی برگردم
سیامك مچ دستمو خیلی محكم گرفت و گفت : تو به من دروغ گفتی بنشین تو ماشین می رسونمت در خونه عموت هر چی باشه اون فامیلتونه
توی بد مخمصه ای گیر كرده بودم دیگه نمی خواستم سرنوشت دیشب شبهای دیگه هم برام تكرار بشهدوست داشتم مثل دخترهای دیگه تهرونی زندگی كنم احساس كمبود محبت شدیدی میكردم

محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:21 1389/06/28
11
ساعتها در تنهایی اون جاده گریه كردم . به حال خودم به كار بچگانه ای كه انجام داده بودم و به خدا كلی گله و شكایت كردم و از خدا كمك خواستم
دیگه هیچ چیز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه
درمانده بودم و نمیدونستم باید چیكار كنم خسته و نالان با قامتی شكسته به را ه افتادم تا به یك آبادی برسم یك ساعت تمام راه رفتم تا به یك رستوران میان راه رسیدم . توی جیبهامو گشتم تا شاید پولی یا كارت تلفنی پیدا كنم ولی فقط یك چیز در جیبم بود شماره تلفن سیامك . همون صندوقدار رستوران كه برای ناهار رفته بودم اونجا ، و اون تنها كسی بود كه توی این شهر غریب می شناختم
خودمو به رستوران رسوندم و گفتم : آقا میشه یك تلفن بزنم
مغازه دار كه حال نذار منو دید گفت :خانم شما حالتون خوب نیست بذارید كمكتون كنم . و میخواست بازوی منو بگیره كه با فریاد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذارید یك تماس بگیرم
تلفنو بهم نشون داد در حالیكه خیلی كنجكاو شده بود ببینه چه بر سر من اومده
شماره سیامك و گرفتم سیامك خیلی خوشحال شد ازش خواهش كردم كه بیاد دنبالم
بعد از حدود نیم ساعت سیامك خودشو هراسان به رستوران رسوند
گفت :سلام كیانا چت شده چرا اینقدر خاكی و بهم ریخته ای ؟ چرا پیشونیت زخم شده ؟چه اتفاقی برات افتاده ؟مگه جردن نرفتی پس چطوری سر از اینجا در اوردی ؟تصادف كردی؟
در حالیكه تمام بدنم درد میكرد با بغض گفتم :سیامك من اینجا به غیر از تو هیچكس و ندارم تو رو خداكمكم كن
سیامك كمكم كرد تا تونستم خودمو به ماشین برسونم وقتی توی ماشین نشستم سیامك نگاهی به من كرد
گفت : خوب ، برام تعریف كن چه بر سرت اومده
و بغض من تركید وبلند بلند شروع كردم به گریه كردن
سیامك اشكامو پاك كرد و گفت :خیلی خوب نمی خواد حالا چیزی بگی بعدا برام تعریف كن
ومن با لحن منقطع گفتم : سیامك چمدانم . پولهام و لباسهامو دزدیدن
سیامك منو به آرامش دعوت كرد و من همچنان تمام تنم می لرزید و گریه میكردم در تمام طول مسیر بین من و سیامك حرفی ردوبدل نشد و من در ماشین به خواب رفتم .
وقتی بیدار شدم دم در یك درمانگاه بودیم به اتفاق به درمانگاه رفتیم و زخم پیشانیمو بخیه زدن و یك سرم بهم وصل كردند و من دوباره به خواب رفتم ، خوابی كه مثل كابوس بود
وقتی چشمامو باز كردم ساعتها گذشته بود و سیامك بالای سرم بود :كیانا جان حالت بهتر شده؟من خیلی نگرانت شدم اینجا كسی رو داری كه شمارشو بدی به من باهاش تماس بگیرم بیاد دنبالت ؟
گفتم :من اسمم و بهت دروغ گفتم اسمم ماراله من اینجا هیچكس و ندارم یعنی هیچ كجای این كره خاكی هیچكس و ندارم
و پتورو كشیدم روی سرم و زار زار گریه كردم
سیامك خیلی گیج شده بودم انگار با خودش و وجدانش حسابی درگیر شده بود . اون باورش نشده بود كه من هیچكس و نداشته باشم هرچی ازم می پرسید چه اتفاقی برات افتاده فقط میگفتم تصادف كردم و همه چیزمو ازم دزدین
از درمانگاه كه بیرون اومدیم ملتمسانه بازوی سیامك و گرفتم و گفتم :تو چرا باورت نمیشه من تصادف كردم وقتی روی زمین افتادم راننده بجای كمك چمدان و پولهامو دزدید و رفت
محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:19 1389/06/28
10
ساعتها در تنهایی اون جاده گریه كردم . به حال خودم به كار بچگانه ای كه انجام داده بودم و به خدا كلی گله و شكایت كردم و از خدا كمك خواستم
دیگه هیچ چیز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه
درمانده بودم و نمیدونستم باید چیكار كنم خسته و نالان با قامتی شكسته به را ه افتادم تا به یك آبادی برسم یك ساعت تمام راه رفتم تا به یك رستوران میان راه رسیدم . توی جیبهامو گشتم تا شاید پولی یا كارت تلفنی پیدا كنم ولی فقط یك چیز در جیبم بود شماره تلفن سیامك . همون صندوقدار رستوران كه برای ناهار رفته بودم اونجا ، و اون تنها كسی بود كه توی این شهر غریب می شناختم
خودمو به رستوران رسوندم و گفتم : آقا میشه یك تلفن بزنم
مغازه دار كه حال نذار منو دید گفت :خانم شما حالتون خوب نیست بذارید كمكتون كنم . و میخواست بازوی منو بگیره كه با فریاد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذارید یك تماس بگیرم
تلفنو بهم نشون داد در حالیكه خیلی كنجكاو شده بود ببینه چه بر سر من اومده
شماره سیامك و گرفتم سیامك خیلی خوشحال شد ازش خواهش كردم كه بیاد دنبالم
بعد از حدود نیم ساعت سیامك خودشو هراسان به رستوران رسوند
گفت :سلام كیانا چت شده چرا اینقدر خاكی و بهم ریخته ای ؟ چرا پیشونیت زخم شده ؟چه اتفاقی برات افتاده ؟مگه جردن نرفتی پس چطوری سر از اینجا در اوردی ؟تصادف كردی؟
در حالیكه تمام بدنم درد میكرد با بغض گفتم :سیامك من اینجا به غیر از تو هیچكس و ندارم تو رو خداكمكم كن
سیامك كمكم كرد تا تونستم خودمو به ماشین برسونم وقتی توی ماشین نشستم سیامك نگاهی به من كرد
گفت : خوب ، برام تعریف كن چه بر سرت اومده
و بغض من تركید وبلند بلند شروع كردم به گریه كردن
سیامك اشكامو پاك كرد و گفت :خیلی خوب نمی خواد حالا چیزی بگی بعدا برام تعریف كن
ومن با لحن منقطع گفتم : سیامك چمدانم . پولهام و لباسهامو دزدیدن
سیامك منو به آرامش دعوت كرد و من همچنان تمام تنم می لرزید و گریه میكردم در تمام طول مسیر بین من و سیامك حرفی ردوبدل نشد و من در ماشین به خواب رفتم .
وقتی بیدار شدم دم در یك درمانگاه بودیم به اتفاق به درمانگاه رفتیم و زخم پیشانیمو بخیه زدن و یك سرم بهم وصل كردند و من دوباره به خواب رفتم ، خوابی كه مثل كابوس بود
وقتی چشمامو باز كردم ساعتها گذشته بود و سیامك بالای سرم بود :كیانا جان حالت بهتر شده؟من خیلی نگرانت شدم اینجا كسی رو داری كه شمارشو بدی به من باهاش تماس بگیرم بیاد دنبالت ؟
گفتم :من اسمم و بهت دروغ گفتم اسمم ماراله من اینجا هیچكس و ندارم یعنی هیچ كجای این كره خاكی هیچكس و ندارم
و پتورو كشیدم روی سرم و زار زار گریه كردم
سیامك خیلی گیج شده بودم انگار با خودش و وجدانش حسابی درگیر شده بود . اون باورش نشده بود كه من هیچكس و نداشته باشم هرچی ازم می پرسید چه اتفاقی برات افتاده فقط میگفتم تصادف كردم و همه چیزمو ازم دزدین
از درمانگاه كه بیرون اومدیم ملتمسانه بازوی سیامك و گرفتم و گفتم :تو چرا باورت نمیشه من تصادف كردم وقتی روی زمین افتادم راننده بجای كمك چمدان و پولهامو دزدید و رفت
محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:19 1389/06/28
9
راننده گفت : ابجی تنهایی؟یعنی تنهایی می خوای اتاق بگیری؟
گفتم :آره ..یعنی نه / همسرم امشب میرسن
راننده گفت : كدوم هتل برم ؟
گفتم :هر هتلی كه به اینجا نزدیكتره
بوی سیگار تمام فضای ماشینو پر كرده بودو یك نوار قدیمی كه صدای دلخراشی داشت
سپیده دم اومدو وقت رفتن .....حرفی نداشتیم ما برای گفتن
به یك هتل رسیدیم راننده گفت :آبجی ما اینجا منتظریم شاید جا نداشته باشه
و یك لبخند بسیار زننده زد كه اون لحظه من معنی لبخندشو نفهمیدم
رزوشن بسیار شیكی با سلام گفت :میتونم كمكتون كنم
گفتم :یك اتاق می خواستم آقا
رزوشن گفت :لطفا شناسنامتون
شناسنامه رو بهش نشون دادم
كمی نگاه كرد و گفت :متاسفم خانم محترم ما از دادن اتاق به خانمهای مجرد معذوریم
گفتم :پس من توی این شهر غریب چیكار كنم؟
گفت :خانم من مامورم ومعذور متاسفم
با دلخوری برگشتم و سوار تاكسی شدم راننده كاملا به طرف من برگشت :چی شد ابجی ؟
گفتم :هیچی میریم یك جای دیگه
چندین هتل و مسافرخانه رفتیم ولی هیچكدوم حاضر نبودن به دختر مجرد اتاق بدن
كم كم روی راننده باز شد و فهمیده بود كه من از خانه فرار كردم
گفت: :یه مسافر خونه اشنا سراغ دارم براتون بریم اونجا ؟
گفتم:واقعا لطف میكنید
راننده گفت:آبجی میگما اگر اقاتون امشب نیان ما در خدمتیم ما غریب نوازیم . و بلند بلند خندید
ترس از راننده كم كم تمام وجودمو پر كرده بود
گفتم : نه حتما بیاد
گفت :خانم كوچولو پس چرا هیچ جا بهت اتاق ندادن؟مجردی نه؟ تو دختر فراری هستی
برای اولین بار بود كه یك صحبت ساده منو تكون داد و فهمیدم از امروز جامعه منو به چه عنوانی میشناسه
فریاد زدم :نگه دار می خوام پیده بشم
راننده سرعتشو بیشتر میكرد :ا ابجی حالا چرا ترش مردی ؟خوب امشب اقاتون پیشتون نیست من كه نمردم . خودم آقات میشم اصلا اگر موافق باشی صیغه ات میكنم
این كلمه منو به یاد خانم رحمانی .. بهراد ....و اون اتفاق انداخت و تمام وجودم از نفرت پرشد
فریاد میزدم :نگه دار عوضی كجا منو میبری ؟
چندین بار سعی كردم در و باز كنم وخودمو پرت كنم بیرون ولی اون قفل مركزی رو زده بود
داشتیم به سرعت از شهر دور میشدیم و وارد جاده های تاریك اطراف شهر.
بجایی رسیدیم كه بنظرم آخر دنیا بود به زور منو از ماشین بیرون اورد : بیا خوشگل من ........حیف نیست امشب و به كام خودت و من زهر میكنی ؟بیا عروسك من . خانمی من
كلاماتش طرز صحبتش همه از یك اتفاق شوم دیگه خبر میداد : ولم كن عوضی
یك سیلی محكم به من زد كه بشدت به زمین خوردم
و خیلی وقیحانه گفت :ادای دخترای نجیبو واسه من درنیار اگر نجیب بودی الان اینجا چیكار میكردی؟
و با تمام قدرت منو هل داد صندلی عقب ماشین..................
صبح وقتی بهوش اومدم تنهای تنها وسط جاده خاكی رها شده بودم با لباسهای پاره یك لحظه به یاذ چمدانم و پولهایم افتاده
وای همه پولهامو و چمدانم رو راننده دزدیده بود
محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:18 1389/06/28
8

از تعریف سیامك به خودم بالیدن ولی حرفی نزدم
پرسید:اسمتون چیه؟
گفتم :اسمم........... اسمم كیاناست .
گفت :اسمتونم مثل خودتون زیباست . الان كجا می خواید برید؟
گفتم نمیدونم ........شمال شهر شما كه اینقدر تعریف شیك بودنشو میكنن كجاست ؟
با تعجب پرسید: شهرمون ؟ مگه شما ساكن تهران نیستید
داشتم حسابی سوتی میدادم با دستپاچگی گفتم : اره دیگه شهرتون چون من سالهاست ایران نبودم
سیامك احساس كرده بود كه چه فرد مناسبی رو پیدا كرده خواست به سوالاتش ادامه بده كه
گفتم: بعدا باهاتون تماس میگیرم و با هم بیشتر اشنا میشیم حالا میشه یه ماشین برام بگیرید من اینجا غریبم
گفت :بله حتما باعث افتخار منه اگر كار نداشتم خودم میبردمتون شهرو بهتون نشون میدادم ولی پدر چند روزه كه سفرن و من نمیتونم رستورانو ترك كنم ، شما شهر ما جردن . میرداماد و شهرك غرب .تجریش........ حالا كجا میرید؟
گفتم : اره اره جردن ، شنیدم میخوام برم بازار سرخه برای خرید اسمش یادم رفته بود
یك ماشین دربست برام گرفت و پولشم حساب كرد و من با اكراه با سیامك دست دادم و خداحافظی كردیم
در دلم ذوق كرده بودم كه چقدر زود تونستم مخ یه پسر تهرونی رو بزنم ولی حالا بشینه كه بهش زنگ بزنم ولی عجب پسر لارجی بود كه كرایه تاكسی هم دربستی حساب كرد به راننده گفتم : اقا من ایران نبودم می خوام چند تكه طلا بخرم لطفا منو جایی ببرید كه طلاهای قشنگ و مناسبی داره بعد میریم اون جایی كه اون اقا بهتون گفتن
و راننده به طرف تجریش رفت
وای واقعا فوق العاده بود حرم امامزاده صالح و دو سبك مدرن و قدیمی در كنار هم
من محو تماشای اطرافم شده بودم به یك طلا فروشی رفتم و تمام طلاهایی رو كه با خودم اورده بودم فروختم حدود 500 هزار تومان شد
از دیدن مغازه ها سیر نمیشدم مخصوصا تیپ و قیافه دخترها و پسرها برام جالب بود
بعضی از پسرها با چشمان حریصشون سر تا پای منو بر انداز میكردن و هر از گاهی بهم متلك می انداختن : چه خوشگی تو .........بگو ماه در نیاد وقتی تو هستی ........جیگرتو ...خوش بحال دوست پسرت و.......چه تیپ املی داری تو
برام خیلی جالب بود از شنیدن بعضیهاشون باد تو غبغبم می انداختم و از شنیدن بعضی دیگه از شرم سرخ می شدم
وقتی برگشتم تاكسی دربستی كه سیامك برام گرفته بود رفته بود به ناچار دوباره یك دربستی گرفتم
عقربه های ساعت دیگه ساعت 10 شب و نشون میداد و در یك لحظه بخودم آمدم شب باید كجا می خوابیدم ؟ پدر و مادرم الان چیكار میكننن؟
ترس عجیبی تمام وجودمو پر كرده بود كم كم مغازه ها كركره ها رو پایین میكشیدن هرچه زودتر باید می رفتم به یك هتل یا مسافر خونه ،یك احساس دلتنگی عجیبی وجودمو گرفت و افسوس از اینكه كاش فرار نكرده بودم
از راننده خواهش كردم بایسته تا من از تلفن عمومی یك تماس بگیرم
دلم برای صدای گرم مادرم تنگ شده بود
بعد از چند تا زنگ علی گوشی رو برداشت با صدای گرفته و ناراحت :الو بفرمایید ...الو چرا حرف نمیزنی؟
مادر از اون طرف فریاد میزد حتما ماراله بده تو رو خدا باهاش حرف بزنم و گریه وشیون میكردو صدای پدر را میشنیدم كه میگفت :بگو همون گوری كه رفته بمون و دیگه برنگرده من دختری به اسم مارال ندارم اصلا گوشی رو بده ببینم كه حرف حسابش چیه؟
و من با اشك گوشی رو فورا قطع كردم و بحتل خودم زار زدم كه تا چند وقت پیش چقدر احساس خوشبختی میكردم و حالا تنها توی این شهر غریب چیكار باید میكردم؟
راننده شاهد تمام این صحنه ها بود اینه جلو را بر روی چهره من زوم كرده بود و از اینه با چشمان حریصش منو می پایید
گفتم :آقا لطفا منو به یك هتل برسونید

محمد میر , ladyqueen
محمد میر - 10:18 1389/06/28
7
دلم می خواست توی این شهر كه هیچكس منو نمی شناخت طوری زندگی كنم كه دلم می خواست . دوست داشتم اینجا درس بخونم دانشگاه برم آزاد زندگی كنم و به یك جایی برسم و برگردم شهرم و به پدرم ثابت كنم كه من باعث ننگشون نیستم و نبودم و قدردان زحماتشون بودم. ولی اینها آرزوهای محال و دور از دسترسی بود كه من اون روز باهاشون دلخوش بودم.
با علاقه زیادی به اطرافم نگاه میكردم شلوغی ،فریاد ، آلودگی صدای فریاد رانند های تاكسی رستورانهای بزرگ و دختر و پسرهایی كه خیلی راخت بدون اینكه كسی نگاهشون كنه دست در دست كنار هم راه می رفتن و باهم صحبت میكردن.
حسابی جو گیر شده بودم احساس میكردم چقدر بد تیپ و ساده هستم در برابر دیگران.
به دستشویی یك پارك رفتم و روسری كه مادر فرهاد برام خریده بود بر سر كردم و برای اولین بار بدون ترس و واهمه موهامو حسابی از جلو گذاشتم بیرون و با لوازم آرایشی كه طناز برای تولدم خریده بود و هیچوقت اجازه استفاده از اونهارو نداشتم ، شروع كردم به آرایش كردن
وقتی در آینه خودمو دیدم به وجد اومدم و از قیلفه جدیدم خیلی خوشم اومد احساس زیبایی عجیبی میكردم و با خودم گفتم : بابا ای ولا داری مارال دست هر چی دختر سوسوله تهرانیه از پشت بستی
از یك راننده تاكسی پرسیدم : آقا من اینجا مسافرم می خواستم ببینم اینجاها رستوران خوب كجا هست ؟
راننده كمی فكر كرد و گفت :چند تا رستوران عالی و شیك توی خیابون شریعتی هست اونجا ماشینهای خطیش ایستاده . با فریاد و به زبان تركی به یك راننده دیگه چیزی گفت و هر دو باهم زدن زیر خنده
راننده دومی گفت : حاج خانم بیا سوار شو من مسیرم اون طرفیه
نگاههای راننده های تاكسی خیلی هوس بازانه بود و همین باعث شد خودمو كمی جمع و جور كنم و سوار تاكسی شدم .
شهر تهران شهر بینهایت شلوغی بود ترافیك در همه جا غوغا میكرد
راننده كنار یك رستوران بسیار شیك ایستاد و گفت: خانم همینجاست بفرمایید
یك رستوران خیلی شیك بود به هر طرف چشم مینداختم دختر و پسرهای جوان كنار هم نشسته بودند و داشتن غذا می خوردن به تنهایی سر یك میز نشستم و برای خودم سفارش غذای مخصوص رستوران و دادم
خیلی از پسرها كه حتی با دختر هم آمده بودن زیر زیركی نگاهم میكردن و من معنی نگاهاشونو نمی فهمیدم
از بین این پسرها جوان بسیار شیك و مودبی پشت صندوق رستوران نشسته بود كه از بدو ورود منو زیر نظر داشت ، غذا كه تموم شد صورتحسابو دادم و از رستوران خارج شدم
هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم كه صدای اون جوان منو در جای خودم میخكوب كرد
خانم خانم میسه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
گفتم:بله بفرمایید
گفت :سلام من سیامك هستم می خواستم جسارت كنم و ببینم میشه بیشتر با شما آشنا بشم؟
قند توی دلم آب شده بود كه هنوز یك روز از آمدنم نگذشته تونستم یه پسر تهرونی رو تور كنم ولی نمیدونستم چطور برخورد كنم از طرفی بعد از بهراد از مردها بدم می امد ولی با خودم فكر كردم شمارشو میگیرم برای روز مبادا خوبه توی این شهر غریب از طرفی پسری كه توی این رستوران كار میكنه حتما خیلی وضع مالیش باید خو ب باشه
گفتم:من خیلی اینجا نمیام ولی اگر دوست دارید میتونید شمارتونو بدید ..شاید البته شاید ،باهاتون تماس بگیزم
سیامك خیلی خوشحال شد و شماره موبایلشو نوشت روی یك تكه كاغذ و با ذوق بچه گانهای گفت: میشه امشب در خدمتتئن باشم ؟شما واقعا زیبا هستید . نمیشه یك لحظه چشم از شما برداشت

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.