userinfo close

  ,

طرفداران فیلم ترسناک


horrible_films_genre

تاسیس: 21 اسفند 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مجتبی توکلی - معاونان
لطفا برای ارسال نظر از تایپ با حروف فارسی استفاده کنید. همچنین از ایجاد تاپیک هایی بی محتوا و تکراری ادامه »
لطفا برای ارسال نظر از تایپ با حروف فارسی استفاده کنید. همچنین از ایجاد تاپیک هایی بی محتوا و تکراری خودداری کنید!!!

Note 1: تو این کلوب بحث خاله زنکی نداریم!

Note 2: تو این کلوب، کوروب خیرات نمیشه!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
638
7780
91/1/27 (11:47)
7
315
89/5/8 (20:10)
23
288
89/8/4 (12:42)
63
2038
89/6/30 (04:12)
92
372
91/2/29 (22:29)
24
211
91/2/29 (13:13)
9
96
91/2/17 (15:45)
39
751
91/2/17 (15:39)
15
66
91/2/17 (15:36)
46
134
91/2/17 (15:29)
15
69
91/2/17 (15:22)
2
26
91/2/17 (15:13)
222
1314
91/2/17 (15:10)
5
27
91/2/17 (15:08)
38
244
91/2/17 (15:06)
30
131
91/2/17 (15:02)
290
1794
91/2/17 (15:01)
25
84
91/2/17 (14:59)
0
4
91/2/10 (11:27)
0
3
91/2/10 (11:25)

عنوان بحث

احمد اخباری , dark_man88
احمد اخباری - 17:13 1387/10/1

داستانهای ترسناک

خیلی از ما حوصله خودمونم نداریم چه برسه به مطالعه کتابو این حرفها

من از این به بعد هفته ای یک داستان ترسناک میزارم برای علاقه مندان به داستان خوانی که حتی حوصله خودشونم ندارن

هرکسی هم که خواست میتونه داستان بزاره اینجا   داستانهای ترسناک



http://www.isarapix.org/pix12/1229866593.jpg







  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ

سالها پیش در مدرسه ای كوچك در دهكده هالیرز در حوالی شهر نیویورک

پسر بچه ی كوچكی با حالتی آشفته در محوطه حیات مدرسه

با عصبانیت به پاره سنگهای جلو پایش لگد می انداخت

نگاه مایوسش را به پنجره كوچك كلاس انداخت

كه دختری با موهای طلایی در چهارچوبش خودنمایی میكرد

دخترك كه انگار نگاه پسر را حس كرده بود مسیر نگاهش

از روبرو را بطرف پسر برگرداند و لبخندی نثارش كرد دوباره صورتش رو برگردوند

پسر بچه بغضی كرد و پشتش را به پنجره كرد

همان لحظه صدای زینگ زنگ مدرسه سكوت محوطه را شكست

و بلافاصله صدای فریاد و هیاهوی بچه ها حسابی جو را عوض كرد

پسری درشت هیكل همراه دونفر كه گویا نوچه اش بودند با عجله

بسمت پسر آمدند پسر درشت هیكل كه دنیل نام داشت فریاد زد:

هوی چارلی به چه جراتی پشتت رو بمن میكنی

مثلینكه تنت میخاره چارلی با ترس رویش رو برگرداند

 و با خشم دنیل روبرو شد دنیل مشتی سنگین به سمت

 صورت چارلی پرت كرد كه باعث شد چارلی با دماغی خونین

 روی زمین بیافتد از پشت سرشان صدای نازك دخترك بگوش رسید:

ولش كنید چیكارش دارید!

دنیل لبخندی زد و گفت: میبینید بچه ها نگران چا چا جونش شده

بعد بروی چارلی نیم خیز شد و گفت:

میخوای پول امروزتو بدی یا نه؟

چارلی با سرعت و ترس دست در جیبش كرد

و اسكناس كهنه ای بیرون كشید هنوز از جیبش درست بیرون نیاورده بود

كه دنیل رو هوا قاپید.و دور شد دخترك بدو بدو بكنار چارلی اومد

و زانو زد و با مهربانی به چارلی نگاه كرد.

بیست سال بعد در دل یك شب صدای هیاهو

خیابان آلتین رو پر كرده بود دنیل با همان صورت خوك مانند  و عبوس

 خودش دركت شلوار دامادی خیلی خنده دار بنظر میرسید

ولی برعكس دخترجوانی كه كنارش بود مثل یك عروسك

 كه اسیر یك دیو شده باشه بغض كرده و بی صدا اشك میریخت

چند متر آنطرف تر چارلی با ناراحتی گوشه پیادرو مخفی شده بود

 و با حسرت و عصیانبت به آن صحنه نگاه میكرد.

صبح فردای آن روز وقتی دنیل میخواست

از خانه حارج بشه جلوی در خانه یك نامه پیدا كرد

آن را با تردید باز كرد و زوع به خواندنش كرد:

سلام دنیل عزیز
خیلی وقته كه همدیگه رو ندیدیم اگر مایلی كه
پس از سالها یك دوست قدیمی رو ملاقت كنی به آدرس
زیر مراجعه كن:
خیابان كانتر آپارتمان شماره سیزده طبقه‌آخر

دنیل ابروهاشو در هم كشید و گفت:

خیلی جالبه حتما آلبرت یا فلیپ باید باشه و دوباره به خانه برگشت و درو بست.

بعد از ظهر آن روز دنیل شال و کلاه کرد و بسمت خانه دوست ناشناسش رهسپار شد

وارد آپارتمان شماره سیزده و سوار آسانسور شد چند لحظه بعد به آخرین طبقه رسید

و در زد چند لحظه بعد در باز شد ولی کسی پشتش نبود!

دنیل نیشخندی زد و گفت: قایم موشک بازی دیگه بسه

وارد خانه شد و در را بست درودیوار خانه پوشیده از فلش بود که بسمت اتاقی تاریک

راهنمایی میکرد. دنیل گفت: سورپرایز هان؟!

و وارد اتاق شد بلافاصله تا وارد شد در پشت سرش محکم بسته و قفل شد.

دنیل برای اولین بار احساس دلهره عجیبی کرد و سریع چراغ اتاقو روشن کرد.

درو دیوار خونه غرق خون بود و با عکسهایی تزیین شده بود

عکسی که همان دخترک در کودکی با پاکی کودکانه لبخند میزد

و عکسی دسته جمعی از بچه ها ی مدرسه که دور صورت سه نفر دایره قرمز رنگی

کشیده شده بود یکی از آنها خود دنیل بود که ضربدری هم روی صورتش بود

همان لحظه صدای خنده شیطانی یک عروسک سخنگو که درب و داغون شده بود

سکوتو شکست دنیل بسمت تلویزیونی که در گوشه اتاق بود رفت و روشنش کرد

یک مرد شنل پوش با ماسکی شیطانی و وحشتناک شروع به صحبت کرد

سلام دوست و رفیق دیرینه!

تا یک ساعت دیگه یا میری جهنم یا تقاص پس میدی و بعد آزاد میشی

انتخاب با خودته پس اگه میخوای نجات پیدا کنی

باید کلید اتاقو پیدا کنی وقتت خیلی کمه!

صبر کن یه راهنمایی کلید داخل دستگاه چرخ گوشته که تا ۱ دقیقه دیگه روشن میشه

حالا هم قبل از اینکه یخ بزنی بگرد پیداش کن و برفک صفحه را پر کرد.

همان لحظه از لوله های دوش مانند سقف آب یخ مثل باران ریخت و دنیل را خیس کرد

هنوز چیز ینگذشته بود که از ۴ دریچه کولر سرد ترین باد ممکن مثل فریزر فضای اتاقو

یخ آلود کرد دنیل با سرعت برق بسمت چمدان گوشه اتاق پرید و درش را باز کرد.

شیشه ای اکواریم مانند پر از سوسک و هزارپا و جونورهای دیگه چندش آور بود

که ته شیشه بحدی که فقط مچ دست بهش میرسید دهانه چرخ گوشت بود

که کلید ته آن بود دنیل با ناچاری دستشو داخل آن کرد تا کلید و بردارد همین که

دستش به کلید خورد چرخ گوشت روشن شد و خون شیشه رو گرفت انگشتش

قطع شده بود و آستینش چند سوسک را بهمراه داشت با دست دیگرش سعی کرد

کلید رو در بیاره و موفق شد اما ۲ انگشت دیگرش هم پرید از شدت درد جیغ های

گوشخراش میکشید با بدبختی کلید رو در قفل در چرخوند ولی خبری نشد

بار دیگر صدای خنده عروسک کهنه شروع شد دنیل فهمید رو دست خورده و

کلید قلابی بوده در سمت دیگر اتاق یک کمد خاک گرفته بود

سریع در کمدو باز کرد داخلش یک شیشه بود که بدلیل تاریکی هیچ چیز معلوم نبود

دستش را داخلش کرد و بعد از شد درد چند برابر در حد بیهوشی فریاد کشید و افتاد

داخل شیشه پر از عقرب های سمی بود.

کف اتاق افتاد  و شدت سرما و درد مرد.

فردای آنروز برای آلبرت و  فلیپ دو دوست و نوچه دنیل هم نامه ای رسید.

و اما آلبرت چند دقیقه زودتر از فلیپ  آمد و مثل دنیل وارد اتاق اسرار شد

بعد از روشن کردن تلویزیون همان مرد در کنار جسد وحشتناک دنیل

شروع به صحبت کرد : سلام رفیق

خوب به حرفام گوش کن وگرنه تا چند دقیقه دیگر بسرنوشت دوستت دنیل دچار میشی

توی این اتاق هزاران خطر هست در اتاق بغلی تو یک نفر دیگه هست که کلید درست در

شکمش قرار داره برای رهایی تنها راهت یافتن اون کلیده برای راحتتر شدن کارت

یک ساطور بغل دستت هست مطمئنم بدردت میخوره

عجله کن زیاد وقت نداری  برفک تلویزیون رو گرفت.

باران یخی مثل دفعه قبل شروع شد و آلبرت با سرعت در کدو باز کرد و با شیشه عقرب

روبرو شد دریچه ی کوچکی پشت شیشه بود که برای رسیدن بهش باید شیشه را

میشکست . چاره ای نداشت شیشه را شکست و عقربها کف اتاق را گرفتند

با سرعت داخل کمد پرید و شروع به شکستن دریچه چوبی کرد یک عقرب درست زیر

پایش بود و میخواست نیشش بزند اما آلبرت سریع لگدی بهش زد و پرتش کرد.

ب چند تنه و ضربه دریچه کهنه چوبی شکست و وارد اتاق بغلی شد اتاقی که سرمایش

طاقت فرسا تر بود فردی کف اتاق افتاده بود و فریاد میزد من کجام

آلبرت با سرعت ساطور را بلند کرد و همین که خواست بکشدش دید اون فرد کسی

نیست جز دوستش فلیپ!

عقربها داشتند از دریچه به سمتشان میآمدند آلبرت به شانسش لعنت گفت

چاره ای نداشت مجبور بود فلیپو بکشد وگرنه هردو میمردند با ساطور درجا شکم

فلیپ رو زنده زنده پاره کرد  و فلیپ را کشت اما اثری از کلید نبود و رودست خورد بود

همان لحظه صدای خنده عروسکی از آن اتاق بگوشش رسید بدو بدو

از دریجه رد شد و همین که خواست بسراغ عروسک بره یکی از عقربها نیشش زد

و از شدت درد درست جلوی عروسک بزمین افتادعروسک بار دیگر خندید داخل دهانش

چیزی خودنمایی میکرد

با ناامیدی آلبرت دست در دهانش کرد و یک کلید بیرون کشید امیدی تازه وجودش

را فرا گرفت و بدو بدو بسمت در  رفت و کلید و چرخاند و در باز شد

از شادی حنده ای دیوانه وار کرد و در راباز کرد اما انگار این هم یک تله بود

روبروی در جسد دنیل افتاده بود و پشتش روی دیوار با خون نوشته بود:

از چارلی بترس

و بعد درست در کنار جسد یک بمب ساعتی ثانیه شماریشو شروع کرد:

۵-۴-۳-۲-۱...

و بعد خانه منفجر شد و هر سه دوست تبهکار سوختند

همان لحظه چند خیابان پایین تر چارلی با لبخندی از رضایت در حال قدم زدن بود

و لبه ی پالتواش را بالا کشید و کلاهش رو پایین داد و بسمت خانه دنیل و عشق کودکی

رهسپار شد.....

پایان

احمد اخباری , dark_man88
احمد اخباری - 12:48 1387/10/10
5


جورج و نیكل دو زوج جوان بودند كه به تازگی با هم ازدواج كردند و راهی ماه عسل

شده بودند. مقصدشون روستای قدیمی ساوانا بود و كلبه ی كهنه ای

كه پدر جورج برایش به ارث گذاشته بود.

و فاصله ی زیادی از شهر تا آنجا داشت.بنابراین وقتی كه

به روستا رسیدند شب شده و هوا تاریك اما مهتابی بود.

و در زیر نور ماه در جاده ی پر پیچ و خم در حال حركت بودند

نیكل از شدت خواب آلودی چشماش مدام روی هم میرفت

اما بر عكسش جورج شاداب و پر انرژی به نظر میرسید

 و مدام موجهای رادیو رو دست كاری میكرد و با لجبازی میگفت:

بالاخره یه شبكه رادیویی توی این دهكده پیدا میكنم.خلاصه به جلوی كلبه رسیدند.

نیكل كه برای اولین بار بود به این دهكده گمنام می آمد

 با لبخندی از شادی پیاده شد و از شدت سرمای آنجا

سریع به خودش پیچید و به دهكده كوهستانی و جنگلی ساوانا نگاه كرد.

و با نگاهی كنجكاوانه پرسید : خوب پس كلبه ی شما كجاست؟
جورج كه داشت از صندوق ماشین وسایل لازمو بیرون می آورد. گفت: داخل جنگله راه ماشین رو نداره.

نیكل با دلخوری گفت: نگفته بودی باید نصفه شبی بریم داخل جنگل!

جورج با لبخندی گفت: تازه خبر نداری

 باید از یك رودخانه كوچك و یك قبرستون رد بشیم.

نیكل با عصبانیت گفت: خیلی خوب حالا كه

اینطوره پس حداقل تا صبح صبر كنیم بعد بریم.

جورج با حالتی تحقیر آمیز گفت: راه بیوفت موش كوچولو اینقدر بچه بازی در نیار!

خلاصه به اجبار جورج بسمت جنگل رفتند. نور مهتاب

همچون یك چراغ خواب از لای شاخه های درخت

جنگلو تا حدودی روشن كرده بود. حدود چند دقیقه رفتند

 تا به یك رودخانه بزرگ رسیدند كه یك پل معلق كهنه ی

چوبی داشت با طنابهای فرسوده جورج با یك كوله پشتی

 پر از اساس با بدبختی رد شد اما نیكل با تردید و ترس

همانجا ایستاده بود.جورج از آنور روخانه گفت: زود باش نیكل بیا هواتو دارم.

نیكل با لرزش و ترس فراوان شروع به قدم گذاشتن روی پل كرد.

صدای غرش آب رودخانه فضارا پر كرده بود و جو خوفی را پرپا كرده بود.

نیكل تغریبا نصف بیشتر پلو رد كرد و داشت به جورج نزدیك میشد كه یكدفعه

یكی از چوبهای زیر پایش شكست و پایش بین چوب گیر كرد و زخمی شد.

و شروع به جیغ كشیدن كرد.جورج با عجله بروی پل آمد

و پای شارلوتو بیرون كشید و سریعا پلو رد كردنند

و همانجا پل كنده و داخل آب افتاد. شاروت با حالتی ترسیده

و عصبی بر سر جورج فریاد زد: حالا چجوری برگردیم هان؟

جورج گفت: نگران نباش یكاریش میكنیم بهش فكر نكن

نیكل همچنان با خودش غر میزد و راه میرفت تا اینكه چند

 دقیقه بعد به یك قبرستان وسیع رسیدند.

كه فضای مه آلودی داشت كه خوف قبرستانو در آن سكوت صدبرابر میكرد.

اینبار خود جورج هم احساس ترس میكرد و در حالیكه آرام بسمت

 كلبه كه روبروی قبرستان بود قدم برمیداشت.

نیكل با اعتراض میگفت: اینه هتل چهارستاره لب دریا؟

ببینم صبحا كه از خواب پامیشیم باید از پنجره به قبرستان نگاه كنیم؟

جورج گفت: شارلوت بس كن!

و سپس داخل كلبه رفتند.

كلبه پوشیده از تارعنكبوت و گردخاك بود.

جورج گفت: خیلی كار داره اما امشب كار تعطیله

همون كف اتاق ملافه پهن كردند و خوابیدند.

فردا صبح شروع به گرد گیری و تمیز كردن خانه كردند.

چند ساعتی طول كشید تا خانه فضای معمولی و عادی گرفت.

جورج هم هیزم جمع كرد و تا شب آتیش داشته باشند.

هوا بسوی تاریكی رفت و دوباره جو خوف و مه گرفته قبرستان برگشت.

صدای هو هو جغد ها در فضا شناور بود.

نیكل وقتی آمد آتش درست كنه در زیر شومینه یك پاكت پیدا كرد.

و وقتی پاكتو باز كرد یك نامه دستنویس بود از طرف زنی بنام شارلوت كه برای

جورج نوشته بود!

با تعجب شروع به خواندن نامه كرد:

سلام جورج عزیز

من برای مدتی به شهر كراتو رفتم تو هم خوب فكرات بكن.

وقتی برگردم احتمالا فرزند عزیزمان بدنیا خواهد آمد.

و تو میتونی براش پدری دلسوز باشی

امیدوارم بتونی این قضیه رو درك كنی...

همسرت شارلوت

.........

نیكل از شدت تعجب داشت شاخ در میاورد.

اول فكر كرد شاید یه شوخی بوده اما نمیتوانست خودش را توجیح كنه.

همان لحظه جورج از در داخل شد.

و با لبخندی گفت: اون چیه دستت؟

نیكل در حالی بغض كرده بود با عصبانیت از جایش برخواست.

و نامه را به سینه ی جورج كوبید و گفت: بگیر بخونش...برای توهه!

جورج اخماشو درهم كشید و شروع به خوندن نامه كرد.

و وقتی نامكه را خوند رنگش پرید و چهرش حقیقتو افشا كرد.

اما سریع بخودش آمد و گفت: خوب كه چی ؟

نیكل جیغ زد: كه چی؟!

جورج گفت: ببین عزیزم این به شوخی بی مزه است

من اصلا كسی رو به اسم شارلوت نمیشناسم.

همان لحظه یك قاب عكس از راه پله ها در حالی كه شیشه اش

خورد میشد افتاد.

كه داخلش عكس عروسی جورج و نیكل بود!

جورج دیگر نتوانست چیزی بگه فقط با تعجب به سمت بالای پله ها دوید.

نیكل در حالی كه اشك میریخت قاب عكسو برداشت و نگاه كرد.

چند لحظه بعد از داخل قاب عكس خون بیرون زد و تمام عسكو خون گرفت.

و بدنبال جورج از پله ها بالا رفت اما كسی آنجا نبود.

داخل یك اتاق رفت كه دیوارشو خون گرفته بود از شدت ترس تمام بدنش میلرزید.

یك دفعه از پشت سرش صدای گریه ی یك بچه آمد.

و وقتی داخل اتاق شد یك بچه را دید كه با چاقو داشت به خودش ضربه میزد و حمام خون

داحل اتاق راه انداخته بود.

از شدت وحشت از راه پله بدوبدو پایین امد و از كلبه بیرون زد.

درآن مه وارد قبرستان شد و همینطور میدوید تا اینكه پایش به یك چیزی گیر كرد.

و زمین خورد و روبروی یك سنگ قبر افتادكه رویش نوشته بود.شارلوت تیوانس.

سال مرگ 1960!

نیكل از شدت تعجب فریاد بلندی كشید كه سرتاسر جنگل پیچید.

همان لحظه انگار كه زلزله آمده باشه زمین شروع به لرزش كرد و مانند باتلاق

نیكلو داخل خود كشید نیكل همینطور كه جیغ میزد و دست و پا میزد

به داخل قبرستان فرو میرفت تا اینكه كاملا غرق شد

احساس كرد بیهوش شده...

چشماشو باز كزد داخل یك قبری بود كه نور شمع مانند ضعیفی روشنایش بود.

جلویش یك پیرزن بود كه تور عروسی روی سرش بود.

اما همان لحظه تور اتاش گرفت و چهرش نمایان شد.

پیرزن سوخته كه چشم و بین نداشت و مثل مار پیر وحشتناكی بود.

با صدای وحشتناكتری شروع به صحبت كرد:

اون قاتله اون منو كشت اون شیطانه!

اونو بكش و بد فریادی زد و پودر شد.

قبرلرزید انبوه خاك بود كه آنجا رو پر كرد.

بعد نیكل چشماشو باز كرد.

بروی زمین و روبروی قبر شارلوت افتاده بود.

فكر میكرد دیوانه شده از جایش پاشد.

یكنفر از دور داشت بسمتش میامد.

یك پیرمرد با چهره ای شیطانی و چاقویی بزرگ بهش نزدیك شد.

او شباهت بینظیری به جورج داشت.

نیكل شروع به فرار بسمت كلبه كرد.

اما كلبه یكدفعه كلبه آتش گرفت و شروع به سوختن كرد.

همین كه برگشت جورج را دید جورج لبخندی زد وگفت: ترسیدی؟

و دوباره به چهره همان پیرمرد برگشت.

نیكل گفت: تو اونو كشتی ؟ تو شارلوتو كشتی.

جورج قهقهه زد و گفت: آره خودم با دستای خودم كشتمش.

من بچه نمیخواستم نمیخواستم اون بدنیا بیاد

اما شارلوت با من لجبازی كرد و رفت به شهری دیگه تا بچه اش دنیا بیاد.

اما من رفتم سراغش و گفتم مشكلی با بچه ندارم آوردمش همینجا

و بعد با همین چاقو خودشو بچشو به جهنم فرستادم...

امانمیدونم بعد این همه سال اون نامه چجوری سالم مونده

من خودم توی شومنه سوزوندمش.

نیكل كه كنار هیزم ها ایستاده بود به آهستگی تبرو برداشت و

ضربه ای بسمت جورج زد. كه باعث شد دست چپ جورج قطع بشه.

سپس جورج ضربه ای به پهلوی نیكل زد و زخمیش كرد.

همان لحظه جورج تبرو برداشت و همینكه بلندش كرد از بالای كلبه

یك تكه چوب بزگ و آتش گرفته از زیرشیروانی قل خورد و از آنجا بر سر جورج افتاد و

جورجو نقش زمین كرد و در حالی كه ناله میكرد شروع به سوختن كرد.

نیكل از جایش پاشد و در حالی كه خونریزی داشت تبر برداشتو

شروع به تكه تكه كردن جورج كرد.

بعد در حالی كه از شدت درد اشك میریخت لنگان لنگان بسوی رود خانه رفت.

اما تازه یادش افتاد كه شب قبل پل كنده شده بود.

بار دیگر به سوی قبرستان برگشت.

كلبه همچنان داشت در دل آتش میسوخت.

كمی جلوتر رفت تا اینكه یك لحظه شوك بزرگی بهش دست داد.

اثری از جسد جورج نبود.

با ترس و تعجب داخل قبرستان اینور و انور

میرفت تا اینكه یك دست پوسیده و جسد گونه از قبرستان

نیكل را داخل قبر كشید نیكل از شدت وحشت

با آخرین توانش جیغ میزد در همان حال نگاهش به سنگ قبر افتاد.

كه رویش نوشته بود: جورج جانسون

تاریخ مرگ: 1960

دیگه وقتی برای تعحب نبود و دست اورا داخل قبر كشید.

او آنجا چیزی نمیدید جز اینكه تمام وجودشو خاك گرفته بود و

از دهن و بینی خاك به داخل بدنش میرفت و

از طرفی یك دست همچنان او را پایین میكشید.

 چند لحظه بعد چشماش سیاهی رفت و خفه شد.

فردای آنروز نیروهای پلیس جلوی كلبه ایستاده بودند.

افسر پلیس داشت از یك روستایی باز جویی میكرد: خوب بگو چی دیدی؟

مرد گفت: دیشب داشتم از آنور رودخانه رد میشدم كه شعله های آتیش

توجهمو جلب كرد بعدش یك صدای جیغ شنیدم و اما نتوانستم جلو برم

چون پل كنده شده بود.بنابراین اومدم پیش ما.

افسر گفت: صدای جیغ چه كسی بود؟

مرد: صدای یك زن بود.

چیز دیگه ای نمیدونم هر چی میدونستم گفتم.

و هیچوقت اثری از نیکل پیدا نشد.

پایان

احمد اخباری , dark_man88
احمد اخباری - 16:26 1387/10/5
4


http://www.isarapix.org/pix77/1230209641.jpg


نیمه شب یكی از روزهای ماه ژولای بود ابرها جلوی ماه رو گرفته بودند

و زوزه های گرگها از دور بگوش میرسید قبرستان سنتیگو مه آلود بود

 آلفرد نگهبان قبرستان در حالی كه با یك دستش فانوسی را گرفته بود و

 با دست دیگر قلاده سگش را به‌آرامی جلوی اتاقكش قدم میزد.

چهرش گرفته و تا حدودی عصبی بود با نگاهی تهدید آمیز به قبری كه روبرویش بود

نگاه كرد و با صدایی لرزان گفت: واقعا مرده - باورنكردنیه

سپس از جیب كت خاكیش یك روزنامه ی مچاله شده را درآورد

 و در حالی كه بسمت اتاقش مبرفت آرام روزنامه را میخواند :‌

مانیك آرتود قاتل روانی بالاخره كشته شد.همانطور كه میدانید مانیك

كه تا كنون 3 بار توسط نیروهای پلیس دستگیر شده بود و هر سه بار

از زندان فرار كرده بود بالاخره توسط شلیك مامور پلیس كشته شد.

و در قبرستان سنتیگو به خاك سپرده شد او 13 نفر را كشته

و سابقه شرارت و دزدی و وحشی گری و تجاوز را در پرونده ی خود داشت

وی شیطان پرست بوده و مدعی داشتن روابط با شیاطین هم بود.

عده ای از دوروبریهاش میگفتند: اون خون میخورده

آلفرد بار دیگر كاغذو مچاله كرد و با عصبانیت بسمت قبر مانیك پرت كرد.

و در حالی كه به او فحش میداد بسمت قبرش رفت و با لگدهای پیاپی ابراز عصبانیت كرد.

تا اینكه صدای سگ آلفرد در حالی كه بی امان واق واق میكرد آلفردرو به خود آورد.

صدای خفیفی مثل جنب خوردن چیزی زیر خاك بگوش رسید.

همان لحظه یك مار سیاه باریك از وسط قبر به بیرون زد و دور پای آلفرد پیچشد

هنوز یك ثانیه نگذشته بود كه دست دراز مانیك از قبرش به بیرون زد و پای آلفردو گرفت.

آلفرد كه از ترس زبانش بند آمده بود مدام تلاش میكرد تا خودشو رها كنه اما

 بی فایده بود بدن مانیكبصورت مارگونه ای از خاك بیرون آمد و در حالی كه

 لبخند شیطانیش روی لبش بود گفت:

با من كار داشتی آلی و انگشتای درازشو دور گردن آلفرد گرفت و بسمت هوا بلندش كرد

صورت جسد گونه ی مانیك مثل گچ بود و دور چشماش گود بود

قرینه ی چشماش مثل مار نقطه ای بود

با ناخن تیز و بلندش یه خراش روی شاهرگ گردن آلفرد ایجاد كرد

كه باعث شد مقدار زیادی خون بیاد و با ولع شروع به خوردن خون كرد

آلفرد در حالی كه داشت جون میداد فریاد میزند آدم كش قاتل روانی

و بعد از هر كلمه صدای قهقه مانیك بیشتر و بیشتر میشد.

و در نهایت بعد از اینكه آلفرو خفه كرد آن را به درون گور خودش انداخت

و رویش را با خاك پوشاند سپس به درون اتاقك رفت

سگ آلفرد كه گویا ترسیده بود به اینور و آنور میپرید و زوره می كشید.

از داخل اتاق یك پالتوی پوسیده و كلاه پوشید و بسمت بیرون قبرستون قدم برداشت

در داخل خیابان یك ولگرد كه از قضیه بی خبر بود در حالی كه از مستی

تلو تلو میخورد و آواز میخوند رو به مانیك گفت: هی تو مرتیكه

كی بهت اجازه داده تو قلمرو من قدم بزنی؟

مانیك كه لبه ی كلاهش رو بالا داد با صدای بی روحش گفت:

مانیك آرتود

مرد ولگرد كه دیگه مستی از سرش پریده بود با ترسی

بی نظیر فریاد زد:نههههههههه

و شروع به دویدن كرد درست جلوش در یك كوچه ی تاریك

مانیك جلوش ظاهر شد و همانطور كه همیشه آدم می كشت

ناخانهای شكسته و كج و كولش كه در اثر شكستگی مثل شمشیر تیز بود

داخل گلوی مرد كرد و در حالی كه مثل فواره از رگهاش خون میریخت

دیوانه بار خونش رو مكید و بعد از كشتنش در حالی كه آن لبخند شیطانی رو بر لب داشت

لبه ی كلاه رو پایین داد و به بسمت پناهگاه ناشناخته اش رفت.

داخل خونه اش پر از تار عنكبوت و كثیفی بود با نشانهای 666 و شیطانی

با خستگی به داخل تخت خواب خاك آلودی كه بشكل تابوتی سیاه بود رفت و خوابید.

صبحی آفتابی شروع روز بعدی بود جك دالسون یكی از دوستان و آدمهای سابق

مانیك كه عامل ماثری در دستگیری مانیك بود باخیالی آسوده مشغول صرف صبحانه بود.

او كه در گذشته در ۲ تا از قتلهای مانیك دستیارش بود وقتی فهمید یكی از مقتولین

برادر خودش بوده كه بخاطر باج ندادن به مانیك كشته شده بود اظهار پشیمانی كرد

و بعد از رفتن به كلیسا و توبه كردن دشمن خونی مانیك شد و او را لو داد.خودش هم

مدتی بعنوان همدستش در زندان بود. او با خوشحالی در حالی كه روزنامه را میخواند

گفت: تموم شد بالاخره تموم شد خداروشكر.

سپس تلویزیون رو روشن كرد و در همان موقع اخبار از قتل یك مرد ولگرد در خیابان

خبر میداد او به سبك مقتولین مانیك آرتود كشته شده بود...

جك در حالی كه لغمه اش در گلوش پرید و سرفه میكرد تلویزین را خاموش كرد.

یك لحظه احساس كرد كسی پشت سرشه همین كه آمد سرش را برگردونه

ضربه ای محكم بهش برخورد كرد و بی هوش شد.

وقتی چشماشو باز کرد داخل یه اتاق نمور و تاریکی مثل سرداب بود.

نگاهی متعجب به در و دیوار تار عنکبوت بسته و مبلمان کهنه ی آنجا انداخت.

کف اتاق دایره ی شیطان خط کشی شده بود.تنها منبع نور اتاق یکی دوتا شمع

کهنه که روی دیوار آویزان بود بودش که نور زرد رنگ ضعیفی روی اتاق می انداخت.

صدای خفیف راه رفتن یکنفر داخل اتاق پیچید و مانیک در حالی که ردای سیاه بلندی

به تن داشت وارد اتاق شد چهره اش از همیشه خوفتر بود.

در یک دستش یک چاقوی کهنه و کثیف و در دست دیگرش یک کتابچه پوسیده

که گویا کتاب جادو و مخصوص شیطان پرستان بود قرار داشت.

با حالتی عجیب جلوی جک که دست و پاش بسته شده بود زانو زد.

و با صدای بی روحش گفت: خوب رفیق بالاخره به هم رسیدیم و من برگشتم

فکر میکردی من مردم هان.

جک با دلخوری گفت: تو خود شیطانی!مارو گول زدی.خوشحالم که راهتو سد کردم.

کثافت تو چطور زنده موندی؟!

مانیک در حالی که باز همان لبخند شیطانی رو بر لب داشت گفت: خوب بزار برات

تعریف کنم و از جایش پاشد و شروع به صحبت و قدم زدن کرد: خوب بعد از فرار

از دست مامورا بهم شلیک شد و میشه گفت من مردم!

اما وقتی داشتم دنیا رو ترک میکردم شیطان آمد سراغم (در حالی که صداش میلرزید

و حس غرور درونش روشن بود گفت)اون منو سرباز ارشد خودش روی زمین خوند

و بهم قدرت داد بعد من بهوش آمدم همه چی جور شده بود دکترم ریچارد یکی

از شیطانکها بود (شیطان پرستان) اون بهم کمک کرد و نقشه ای کشید

که با شربتی منو به خوابی کوتاه طوری که انگار مرده بودم برای چندین ساعت

موقت درست کرد و نقشه از این قرار بود که همه فکر میکردند من مردم

و منو خاک میکردند اما بعد از اینکه همه رفتند ۵ یا ۶ ساعت بعد بهوش میامدم

و از خاک بیرون میومدم اون همه چیو حل کرد. نقشه درست پیش میرفت تااینکه

نگهبان قبرستان وقتی از خاک میخواستم بیرون بزنم منو دید و مجبور شدم بکشمش.

و بعد در گور خودم خاکش کنم اما بعد با یک ولگرد روبرو شدم.

همین باعث شد رد کوچکی ازم بمونه که مهم نیست.حالا اومدم تا انتقام بگیرم.

و در حالی که فریاد میزد گفت:قربانی برای شیطان.

سپس یه ورد خوند و ۳ نفر از افراد باقی مانده و وفادراش آمدند. جک با نگرانی

چهره ی ۲ همدست قدیمیش رو دید دیوید والکس که جزو برترین افراد مانیک بودند

و سومی یک نفر جدید در حالی که در چهره اش نفرت و خشم بود برای مانیک تعظیم

کرد و مانیک گفت: سلام ریچارد عزیز دکتر نجات دهنده ی من!

و رو به همهشان گفت:خوب دوستان عزیز امروز اینجا جم شدیم تا انتقام بگیریم

این جک خائن همون کسیه که مارو فروخت و لو داد و باعث شد عده ی زیادی از

افرادم دستگیر و زندانی شن و من تا حد مرگ پیش برم . حالا وقت انتقامه!

ودر حالی که جکو به وسط دایره کشوند و خودش در نقطه ی بالای دایره ایستاد

و ۳ نفر دیگر در ۳ قسمت دور دایره و دور جک حلقه زدند...

مانیک با چاقو قسمتی از بازوی جکو خراش داد و خونش رو به زبانش کشید.

سپس یه سمت دیوید که نزدیکش بود داد تا اونم بنوشه و بعد دیوید چاقو را به الکس داد

و بعد در نهایت به دکتر ریچارد رسید. ریچارد با تردید چاقو رو سمت دهانش برد و

با سرعت باورنکردنی و در یک چشم بهم زدن چاقو رو سمت مانیک پرت کرد!

و بسمت جک شیرجه زد و طنابو باز کرد و گفت : فرار کن

جک سریع از جاش پاشد و لگدی به دیوید که کنارش بود زد و بسمت در رفت

ریچارد هم مشتی بسمت الکس پرتاب کرد مانیک با ناباوری چاقو رو در هوا گرفته بود

ریچارد در حالی که بسمت در پشت جک میدوید گفت: کثافت آلفرد(نگهبان قبرستان)

پدر من بود!؟!!تو اونو کشتی تو و وقتی میخواست از در فرار کنه مانیک با حرکتی

فوق العاده سریع چاقو رو بسمت ریچارد و جک پرتاب کرد و چون ریچارد عقب بود

چاقو بهش برخورد کرد و جک دیگه هیچی نفهمید و فرار کرد و فقط صدای ناله ی

ریچاردو شنید.

محوطه دور خانه پوشش جنگلی با درختان تنومند داشت جك با آخرین توانش

می دوید و مانیك و افرادش دونبالش . جك میدونست تنها جای امنی كه میتونست بره

كلیسا بود اما وسط این جنگل كلیسا از كجا پیدا كند در همین افكار بود كه ناگهان

یك اسب از دل سیاهی شب به كنارش اومد جك اونو امدادی از جانب خدا دانست

 و تشكر كرد سریع سوار اسب شد و چهارنل بسمت بیرون جنگل رفت.

صدای مانیك ضعیف و ضعیفتر میشد تا اینكه به پایان جنگل رسید آنجا یه دهكده

كوچك بود كه ۳ یا چهارتا خونه بیشتر نداشت به اضافه یك كلیسا كوچك.

سری از اسب پایین پرید و به داخل كلیسا رفت.

فضای روحانی کلیسا باعث شد احساس امنیت و آرامش کنه.

به آرامی قدم برمیداشت و دنبال پدر روحانی میگشت.

پیرمردی ریش سفید و قد بلند از ته سالن به سمتش آمد.

بله پسرم با من کار داشتین؟

جک گفت: اوه . بله میخوام کمکم کنین

پدر روحانی: چی شده چرا رنگت پریده؟

جک گفت: مانیک برگشته اون میخواست منو بکشه!

شیطان برشگردونده و قدرتهای شیطانی گرفته.

و قضایا را از سیر تا پیاز تعریف کرد.

سپس گفت: میخوام بدونم راهی برای نابودیش هست یا نه؟

پدر گفت: فقط یه راه . ضد مثلث معجون پیچیده.

یه راه حل باستانی منتها راه سختی داره

جک با هیجان گفت: باشه لطفا بگین.

پدر گفت: باید یه کتابچه عمر شیطان بسازیم و نابودش کنیم.

برای ساختنش به معجون احتیاج داریم که شامل:۱.استخوان پدر مانیک

۲.خون یکی از افراد وفادارش۳.و خون دشمنش یعنی تو.به اضافه آب مقدس و انجیل!

جک با تعجب گفت: مورد اول مشکل داره بقیه اشو میشه یه کاری کرد.

اما استخوام پدر مانیکو از کجا گیر بیارم؟

پدر گفت: دانیل آرتود یکی از کشیشهای نمونه بود هیچوقت فکر نمیکرد پسرش

فرزند شیطان بشه!زنش برعکس خودش عقاید شیطانی داشت و وقتی مانیکو حامله بود

دور از چشم شوهرش کتاب شیاطین میخوند و شیطان پرستی میکرد.

یکروز دنیل زودتر از روزهای پیش به خانه بازگشت و کتاب شیاطین و پیدا کرد

و از همه چی باخبر شد با کتک همسرشو از خانه بیرون کرد و میخواست او و بچه

را بکشد.خلاصه زن فرار کرد و به تنهایی در یک گوشه خرابه های جنگل مانیکو به دنیا

آورد و از همانجا ذات شیطانی داخلش نهاده شد بدها که بزرگ شد و اسرارو فهمید

و از پدرش کینه داشت پدرش را کشت اما چند وقت بعد بدلیل نامعلومی مادرش را هم کشت.

جک که شگفت زده شده بود گفت: حالا قبر دنیل کجاست؟

پدر روحانی گفت: جلوی کلیسای روستای هاروین پشت جنگل زیر دریاچه اونجا توی گودی

بود و به مرور و سیل چند سال پیش رفت زیر آب!

جک با ناامیدی گفت: یعنی باید بروم زیر آب؟

پدر گفت: متاسفانه بله...

جک با ناامیدی آنجا رو ترک کرد با نگاهی کنجکاو و مایوس به جنگل انداخت.

اما تصمیمش رو گرفته بود سوار بر اسب شد و چهارنل بسمت جنگل تاخت.

داخل جنگل صدای هوو هوو جغد و زوزوه ی روباه طنین انداخته بود

صدای بر هم خوردن شاخه ها هم نمایی ترسناک به تاریکی جنگل میداد.

حدود ۱ ساعت رفت تا به پشت جنگل رسید.

دریاچه ای نصبتا بزرگ که نور مهتاب داخلش خودنمایی میکرد.

جک دستی در خورجین روی اسب انداخت و یک میخ طویله و طناب محکم برداشت.

کنار یک سنگ بزرگ به تنه ی درختی تنومند میخ را زد و طناب را دور میخ و سنگ پیچید.

پاشو داخل آب کرد خیلی سرد بود اما چاره ای نداشت طنابو مهم دور خودش پیچید

و گره زد برای اینکه زجر نکشه یکدفعه شیرجه به داخل آب زد.

چشماشو باز کرد زیر آب خیلی تاریک بود و در عمق ۱۰ یا ۲۰ متری زیر آب سایه ی

کلیسای مخروب را دید احساس یخ زدگی وجودشو پر کرد با آخرین توانش به عمق

آب رفت و به سیاهی نزدیک شد چراغ قو کوچکش را در آورد و روی سنگ قبرهای

ترک خورده نگاه کرد تا به اسم دنیل آرتود رسید با آخرین توانش با کلنگ کوچکی

که با خودش آورده بود سنگو شکست و خاک ها را با دست کنار زد نفس داشت تمام

میشد خاک نرم شده بود و گل مانند دستشو فرو گرد و احساس کرد دستش به استخوان

خورده محکم آنرا بیرون کشد استخوان بازویش بود لبخندی رد که یکدفعه احساس

خفگی کرد نفسش تمام شده بود و آب داشت ریه هاشو پر میکرد.

با آخرین توانش بسمت بیرون آب شنا کرد تا به سطح آب رسید کلی سرفه کرد

تمام تنش سست شده بودهمین که آمد پاشود پاهای یک نفرو دید که از تاریکی جنگل

بسمتش می آمد اسب که انگار احساس خطر کرده بود بسمت داخل جنگل

در حالی که شیهه می کشید و گویی کمک میخواست رفت.

آن شخص دیوید بود! جک سریع استخوان را در جورابش و زیر شلوارش قایم کرد.

و کلنگو محکم گرفت دیوید گفت: مثلینکه مرده!

و درهالی که در دستش چیزی مثل نیزه بود بسمتش آمد.

همین که به بالای سرش رسید جک با کلنگ محکم به سرش ضربه زد و درجا مرد.

از آنطرف الکس با نیزه ای مشابه ضربه ای به پشت جک زد و باعث شد جک

زخمی بشه و خون زیاد ی ازش بره سریع کلنگو پرت کرد و به بدن الکس اصابت کرد

و باعث شد زخمی بشه.جک ضرف کوچکی رو از کوله پشتی بیرون کشید

دیگه توان نداشت ضرف از خونش پر شد استخوان را داخلش انداخت و بعد آب مقدسو

اضافه کرد بعد با چاقویی که به کمر دیوید بود خون او را اضافه کرد

و در نهایت کتاب و بر داشت و دعایی خوندو داخلش انداخت همه چی جور بود ظرف

شروع به لرزیدن و بخار شدن و قل قل کردن کرد. از وسط جنگل صدایی بی روح فریاد زد

نه و ظاهر شد او کسی جز مانیک نبود چهره اش از خشم داشت منفجر میشد

جک روی زمین دراز کشیده بود و داشت زجر میکشید میدانست که چیزی به مرگش نمانده

مانیک بدو بدو بهش نزدیک میشد و شنلش در هوا شناور بود ظرف و محتوایتش

همه تبدیل به یک کتاب کهنه شد که مثل قلب ضربان داشت و میتپید

جک اونو محکم در مشتش گرفت و بازش کرد وسطش دقیقا چیزی مقثل قلب سیاه بود

میدونست روح شیطانی مانیکه سریع با چاقو به وسطش کوبید و خون سیاه مثل فواره

بیرون زد فریاد مانیک تمام جنگل و لرزوند و با عث شد موجهایی کوتاه در سطح آب دریاچه

بوجود بیاید مانیک چهره اش عادی شد و دیگر ترسناک و شیطانی نبود و بی هوش شد.

جک هم بالافاصله چشاش سیاهی رفت و بی هوش شد.

چیزی نفهمید فقط یکدفعه بهوش آمد روی یک تخت خواب گرم بود داخل اتاقی

پر از صلیب کشیش بالای سرش بود احساس آرامش کرد خواست صحبت کنه اما نمیتوانست

کشیش گفت: آرام باش پسرم بعد از رفتنت اسب با شیهه کشیدن برگشت

فهمیدم بلایی سرت آمده به پلیس زنگ زدم و خودم با اسب آمدم

وقتی رسیدم آن دو مرده بودند و تو و اون مانیک بی هوش بودین مانیکو با طناب بستم

و تحویل پلیس دادم آ دو رو هم بردند اینجا بیمارستان کلیساست

مطمئنم پلیسا تورو میبخشند و میدانند دفاع از خود بوده.

فردای آنروز دادگاه برگزار شد و مانیک کنار عده ی زیادی پلیس محاکمه شد.

و در نهایت به اعدام محکوم شد. جک با لباس بیماران ناظر بود.

وقتی او را اعدام کردند و مرده بود همچنان لبخند ترسناک و شیطانیش روی لبش بود.

و درحالی که طناب دار دور گردنش بود و صورتش سفید شده بود نگاهش روی جک مانده بود.

یک شب بعد: نمایی از یک قبرستان بزرگ قبری سیاه و دورافتاده با نام سیاه مانیک آرتود

سکوت حکم فرماست ناگهان دستی از خاک بیرون میزند.

پایان

تیرداد صدری نژاد , playnetworkwm
3
داستان آبکی باحالی بود ولی اگه میخواید به یه منبع بزرگ از اینا برسید برید به سایت های زیر :
Horrorstories.com
Crime library
البته کرایم لایبرری داستان نیست ( باید بدونید چیه نه ؟ )
احمد اخباری , dark_man88
احمد اخباری - 17:18 1387/10/1
2
 داستان تونل وحشت

 

سالها پیش در شهر سن دیگو از ایالات متحده پسربچه فقیری در روبروی شهر بازی در زیر باران ماه نوامبر مشغول گلفروشی بود. روز شکرگذاری بود و

همه مشغول جشن و پایکوبی بودند. پسرک که فرانک نام داشت با حسرت

به بچه هایی که همراه پدر و مادرشان با شادی به شهر بازی میرفتند نگاه میکرد.

از شدت سرما نوک دماقش سرخ شده بود و میلرزید.هیچکسی ازش گل نمیخرید.

تا اینکه یک ماشین گرون قیمت کنارش ایستاد و از پشت پنجره یک زن خوشرو

با شادی گفت: تنکسگیوینگ مبارک پسر کوچوله من کل گلارو میخرم.

پسرک از شدن خوشحالی داشت در پوست خود نمیگنجید.

و دسته گلو به آن زن داد و زن هم چند دلار بهش داد و با لبخندی خداحافظی کرد و رفت.

فرانک با شادی و با تمام قدرت اسکناسها رو در دستش مچاله کرد و بسمت شهر بازی

قدم برداشت. همان لحظه صدایی از آنور خیابان بگوشش رسید:

هی فرانک کجا میری؟

فلیپ که یجورایی صاحب کارش بود و پولایی که جمع میشد و میگرفت و در عوض

یک جای کوچک مثل یه زیر زمین به بچه هایی مثل فرانک میداد.

فرانک که به آروزش نزدیک شده بود و نمیخواست کسی مانعش بشه شروع به دویدن

کرد و فلیپ هم با عجله بدنبالش دوید اما صدای مهیب ترمز یک ماشین بگوش رسید.

فرانک با تردید و عجله نگاهی به پشت سرش کرد و جسد غرق خون فلیپو دید.

نفس راحتی کشید و به داخل شهر بازی رفت.

زرق و برق چرخ و فلک او را جذب کرد چرخ فلکی که همیشه از دور میدیدش

و همیشه آرزوی سوار شدنش را داشت حالا به آروزش رسیده بود و سوار بر آن

تمام شهر رو میدید خلاصه تمام پولش رو خرج کرد و نصف وسایل شهر بازی رو سوارشد.

تا اینکه به نزدیک در خروجی رسیده بود که صدای جیغ بچه هایی که کنار

یک قطار کوچک و زیبا ایستاده بودند توجهش رو جلب کرد: نه مامان میترسم من نمیامو...

در بالای سر آنجا یک قسمت تپه مانندی بود که بروی تابلویی که جلوی ورودیش

آویزون شده بود نوشته بود: تونل وحشت!

فرانک که احساس غرور میکرد و میخواست برتری خودش رو نصبت به

آن بچه ها ثابت کنه با افتخار به سمت آن قطار گام برداشت و خواست سوار بشه

که یادش افتاد دیگر پولی برایش نمانده. اما نمیتوانست دل از آن تونل جالب بکند.

یواشکی و دور از چشم دیگران از در ورودی تونل داخل شد و بروی ریلها

آرام قدم برداشت درو دیوار آنجا پوشیده از تار عنکبوت با چراغونی و پوشیده از

اسکلت و تابوت بود. فرانک بمدت چند دقیقه کوتاه بروی ریلها قدم زد تا اینکه صدای

حرکت قطار بروی ریل اورا بخود آورد اما دیگه دیر شده بود همان لحظه یکی از مجسمه ها

که با ثانیه شمار کار میکرد از تابوت به بیرون آمد و خنده ای کرد که باعث شد فرانک

از ترس به عقب پرت بشه و پایش به ریل گیر کنه همان لحظه قطار نزدیک و نزدیکتر میشد.

از شدت صدای جیغ و خنده و همهمه کسی حواسش به فرانک کوچولو که بروی ریل

ولو شده بود نبود و قبل از اینکه فرانک جیغ یا حرفی بزنه قطار باهاش برخورد کرد و

بعلت کوچک بودن جسه اش زیر چرخها خورد شد و خونش ریلو پوشوند.

در حین حادثه قطار تکان کوچکی خورد که باز هم متاسفانه کسی متوجه نشد.

جسم فرانک هم بدلیل ساییده شدن با زیر قطار و ضریف بودن زیر ریلها به داخل

خاک بصورت خرد شده فرو رفت و دفن شد.

چند سال بعد هر سال شب تنکسگیوینگ داخل آن شهر بازی یک حادثه اتفاق می افتاد.

از واژگون شدن قطار تا کنده شدن اتاقکهای چرخ و فلک و...

حالا امسال کسانی که آنجا کار میکردند و از قضایا باخبر بودند منتظر حادثه ای تازه بودند.

اما همان روز یک خانواده از فلوریدا به سن دیگو اسباب کشی کردند.

و بی خبر از حوادث شهر بازی با شادی هرچه تمام تر شبانه راهی شهر بازی شدند.

عده ای از خانواده ها هم که از قضایا بی خبر بودند و یا اینکه این چیزا

رو خرافات میدونستند هم آمده بودند.

در آسمان نورافشانها می رقصیدند و موزیکهای شاد فضا رو پر کرده بود.

برق نورافشانها در چشمان شاد بچه ها سوسو میزد.

و هرکدام با یکی دو تا بادکنک سوار وسایل بازی شده بودند.

و هیجان انگیزترین وسیله آنجا قطار تونل وحشت کمترین بازدیدو داشت.

عده ی کمی از بچه ها که میخواستند خودی نشان بدند با غرور سوار شده بودند

و با نگاهی تحقیر آمیز به دیگر همسن و سالیانشان که دست در دست والدینشون

با نگاهی نگران نگاهشون میکردند عبور کردند.

قطار شروع به حرکت کرد و به داخل تونل رفت نور قرمز رنگ ضعیفی در دل تاریکی

سایه انداخته بود. چند لحظه بعد در یک لحظه برق قطع شد و همه جا تاریک شد

صدای جیغ بچه ها و شهربازی رو پر کرده بود.

داخل تونل عده ای با استفاده از فندکهایشان نور زرد رنگ ضعیفی ایجاد کردند.

همان لحظه گلهای رز که پر از خون بود بر سر سواران قطار ریخت.

همه متعجب و نگران به همدیگه نگاه میکردن.

از جلوی واگن اصلی یک جسد از خاک بیرون زد.

پیرمردی جسد گونه با صورتی اسکلتی جلوی اولین واگن ایستاد و باعث شد

شدت فریادها و جیغها بیشتر بشه.

اولین واگن شامل چند پسر جوان بود که صورت هرکدام وحشتزده تر از دیگری بود.

فرانک که حالا برگشته بود تا انتقام بگیرد بدون هیچ رحمی با دو دستش گردن نفر

اولو بطرظ فجیحی شکست و نفر دومو به درون طابوتی که زیر یک مجسمه بود انداخت

و کله ی نفر سومو با دستهای اسکلتیش خورد کرد.

نفر دوم که زیر طابوت افتاده بود شمشیر مجسمه رو برداشت و بسمت فرانک حمله کرد.

و شمشیرو بر سر جمجمه ای فرانک فرود آورد اما شمشیر پودر شد و ریخت زمین!

سپس فرانک با یک مشت که بصورت نفر دومی زد وسط صورت پسر حفره ای ایجاد کرد.

و بینی و دهن و چشم و.. از پشت کلش بیرون ریخت و درجا مرد.

مردم سوار بر واگن قبلی بدو بدو از واگن پیاده شدند و بسمت در خروجی تونل رفتند.

اما با فریاد گوشخراش فرانک سقف تونل فرو ریخت و همه زیر آوار موندند.

فرانک از زیر آوار به آسانی بیرون آمد.

اکثر مردم از ترس در حال فرار بودند اما در خروجیهم بسته بود و مردم زندانی شده بودند.

فرانک بسمت چرخ و فلک بزرگ شهر بازی رفت و با فشردن اهرم وسط چرخ و فلکو بر سر

مردمی که داخل محوطه بودند فرود آورد.

و همه زیر چرخ لک له شدند و مردند.

خانواده باسترز که از شهر فلوریدا آمده بودند در بیرون شهر بازی شاهد این اتفاقات بودند.

و برای خبر کردن پلیس بسمت اولین پاسگاه حرکت کردند.

اما درست جلوی ماشینشون فرانک با صورتی خندان ایستاده بود و با مشتی که بروی

کاپوت زد جلوی ماشین بطور فجیحی غر شد و و ماشین چپ شد و با چند چرخش خورد

و وسط خیابان پهن شد.

سپس بسمت کوهستانهای پشت شهر بازی رفت و در دل جنگل محو شد

چند ساعتی رفت تا به یك قبرستان خراب شده و داغون رسید.

از روی هر سنگ قبری كه رد میشد سنگش ترك میخورد

یا خورد میشد تا اینكه به یك قبر عجیب رسید.

همین كه آمد پایش را روی سنگ بزارد یه دست از خاك بیرون زد و

پاشو گرفت و باعث شد فرانك بزمین بافتد و چشمش به نام

صاحب قبر بیفتد. اون اسم چیزی نبود جز: مانیك آرتود!

سپس دست دیگری از قبر بیرون زد و مانیك با همان صورت

وحشتناك و همان خنده ی همیشگیش بیرون آمد.

با حالتی مرموز گفت: تو كی هستی

فرانك با صدای روح مانندش گفت: فرانك كیتون

مانیك گفت: تو قمرو من چیكار میكنی؟

فرانك گفت: داشتم رد میشدم از اینجای مسخره

مانیك با عصبانیت گفت: خوب به اینجا خوش اومدی

و دستش رو با آن ناخانهای تیز و سیاهش بسمت گلوی فرانك پرتاب كرد.

اما فرانك با كف دست استخونیش جلوی دست مانیكو گفت و باعث شد

ناخنهای مانیك بشكنند و یك مشت بسمت مانیك پرتاب كرد اما مانیك

جا خالی داد و مشت فرانك سنگ قبرشو خورد كرد.

مانیك با عصبانیت و توری كه با آن شنلش انگار پرواز میكرد

به بالای یك درخت رفت.

فرانك بسمت درخت حمله كرد

اما مانیك یكدفعه نا پدید شد و از پشت سر با ناخانش كه

دوباره در آمده بود و مثل چنگال عقاب بود سر فرانكو از بدنش

جدا كرد و یك قهقه بلند سر داد.

بدن بدون سر فرانك هم از جایش بلند شد و با دو دستش كه

دور گردن مانیك حلقه زده بود هر دو نفری داخل سرازیری

كه به رودخانه ختم میشد افتادند و بعد كه داخل آب افتادند هر دو

آتش گرفتند و دود شدند مجسمه مرموز بالای قبر مانیك هم به داخل قبرش افتاد

و سنگ قبرش روی آن را پوشاند.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.