| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
8
|
73
|
90/10/3 (03:26)
|
|
||
|
|
0
|
403
|
85/8/23 (21:01)
|
|
||
|
|
290
|
8506
|
91/2/29 (16:51)
|
|
||
|
|
131
|
2414
|
90/11/14 (01:52)
|
|
||
|
|
180
|
2084
|
90/11/5 (00:56)
|
|
||
|
|
1
|
30
|
90/7/10 (00:56)
|
|
||
|
|
38
|
344
|
90/5/15 (16:51)
|
|
||
|
|
53
|
1420
|
89/5/20 (18:50)
|
|
||
|
|
51
|
857
|
89/4/5 (10:11)
|
|
||
|
|
23
|
388
|
89/3/16 (16:32)
|
|
||
|
|
91
|
1035
|
87/3/13 (12:35)
|
|
||
|
|
6
|
397
|
86/8/2 (20:41)
|
|
||
|
|
7
|
256
|
85/3/24 (04:02)
|
|
||
|
|
4
|
124
|
84/8/18 (23:10)
|
|
مسیح
هیچ گاه فکر نمی کرد
که بره معصومش
ژامبونی باشد با معنویت نودونه درصد!
که کشیش ها
هر صبح برای صبحانه تناولش میکردند...!
افق خیال
یک جایی آن دوردستها
وقتی نه من باشم نه تو
بذری جوانه خواهد داد
شاخه ی نازک و ترد خیالی سرک خواهد کشید
-از زیر ابر رویاها -
بر درخت آرزوها تکیه خواهد داد
و رو به آسمان تخیل قد خواهد کشید
در آن دور دستها
که نه من هستم و نه تو
دو نگاه بهم گره خواهد خورد
دو قلب برای هم خواهد تپید
و دستی اشک چشمان دیگری را پاک خواهد کرد
در آن سرزمین دور
که نیستیم من و تو
خورشید می تابد
و انوارش
هرچه برف سرد احساس را
-که نشسته بر شاخه ی تنهایی-
آب خواهد کرد
گل رز غنچه میدهد
و دستی یک شاخه گل رز را
می بخشد به دستان دیگری که " وجود" دارند!
در آن دور دستها
که نامی نیست از من و تو!
سری بر سینه ای آرام می گیرد
و نفسی می بلعد
همه ی بوهای ِ موهای ِ دیگری را
و زیر بارش مهر نگاهی از جنس ِ "دیدن"
لبهایی بر هم قرار می گیرند
و واژه هایی متولد می شوند
-چون " دوستت میدارم"-
در آن سرزمین دور ِ دورِ دور از چشمها
که نه من هستم و نه تو
عشق رنگ می گیرد
و حادثه ای رقم می خورد...
بدون حضور نه من و نه حتی تو!
دشنه را فرو کرده ای در سینه ام
درست تا مرز آن دل پر خون
و با لبخندی فاتحانه
می چرخانی و فروتر نمی بری
خوشتر میداری زجر کش ام کنی تا
به یکباره بگویی : تمام
حتی در انتهای خط هم
چه بی رحمی تو!
...
مرا چه می شود
مرا چه می شود که اینچنین سرگردان
بدنبال وجود گمشده ام می گردم
همان وجود
آری همانیکه در آب گم کرده ام
ولی نه
انگار دستان لرزانی آنرا از من ربوده اند
همان دستانی که
چشمان مضطربش را
که در هراس سایه ها می لرزیدند
در پس کوچه های تاریک
درمیان سادگی های کودکی
اتاقهای خالی
و پردهای آبی ... گم کرده ام
و دیگر از پس پنجره های شکسته
تنها گلهای آفتابگردانم را می بینم که
چگونه در فراغ آفتاب
رو به زوال می روند
که چگونه دلتنگی های کودکی ام
در پس کوچه های تاریک
در جستجوی همان سکوی ثابت می دوند
و من خود را
درپس تنها یک نگاه ساده گم کرده ام
(ژیان)
چون زخمی است بر جانم
یادت!!
که درمان ندارد به همه ی داروهای عالم.
می شد که به جای زخم
گُلی باشد خوش بو تنها اگر
همراه نام ات
درد ِ شکستن دلی در سینه تیر نمی کشید...
تنها اگر
همراه خاطره
سوزش جای سیگار ِ تحقیرت
زنده نمی شد...
تنها اگر
همراه حافظه
شعر بلند دروغ هایت
شنیده نمی شد....
تنها اگر
حواست بود
با یک انسان ذی شعور طرفی!!
....
" تاریکی "
هیچوقت نفهمیدی
که چگونه می شود از سایه ها گریخت
که چگونه می شود فقط شنید
که چگونه ...
می دانی
همیشه مرا بدنبال خود می کشی
با دستانی بسته و پاهایی خسته.
به یاد داری
زمانیکه بدنبال آن 15 گل کوهی
در میان صخره های تنهایی می دویدم
و برای چیدنشان چه ها که برمن نگذشت.
همیشه دلتنگیهای کودکی ام را درپس درهای بسته
و در اتاقهای خالی حبس می کنی
بیاد بیاور
بیاد بیاور
آن سه شنبه شوم را می گویم
همان که مرا برای چیدن آن 15 گل کوهی فرستادی
راه سخت و من مسخ از نگاه تاریکت
هیچوقت نفهمیدی
که چه سخت بود وچه پرسنگ
زندگی پیش تو همان زندگی بود و دیگر هیچ...
چرا ؟ چرا؟ همیشه مرا بدنبال خود می کشی
چرا ؟ مرا همیشه به اتاقهای تاریک می فرستی
مگر نمی دانی من تاریکی می ترسم؟!
بگذار خودم باشم
بدون هراس از سایه ها
بدون بستن درها
بگذار خودم باشم
و چشمانم را در جستجوی نگاهت بچرخانم
چرا که دیگر مرا یارای مقابله
در برابر نگاه تاریکت نیست
چرا غمها را فراموش نمی کنی؟
دیگر بس است این همه تاریکی
مگر نمی دانی من از تاریکی می ترسم؟!
خسته ام
خسته ام
خسته ام
از تمام لحظه های تاریک
از تمام لحظه های سکوت
از تمام رنگها
سایه ها
کوچه ها
و درهای بسته خسته ام
دستان لرزانم را دیگر توان چیدن هیچ گلی نیست
می دانی
سخت است
زمانیکه باید ندانی و می دانی
و زمانیکه باید بدانی و نه
مگر نه اینکه نزد تو
بزرگترین گناهان همان ندانستن است
پس چرا نمی گذاری تا بدانم؟
من می سوزم
من در انتظار باران نگاهت می سوزم
و تا زمانیکه بیایی و چراغها را روشن کنی
در همان تاریکی به انتظار خواهم ماند...
(ژیان)
در جستجوی دریا من زهرکس راه را پرسیدم
مردی زآن میانه
- هم او که راهی جاده ی خورشید میشد-
یک راه نشانم داد " همره رودها می شو..."
همره رود از دشتها و دره ها من گذر کردم
با امید دیدن دریا، نشیب ها را درنوردیدم
پس به صبحگاهی
پلکهای خسته ام را باز کردم
من رسیدم ؟! این همان دریا است ؟!
این کران آبی سبز پس چرا موج اش نبود؟!
بیکرانش هم هویدا بود!!!
تازه فهمیدم رود هم مایوس و افسرده
از خروش افتاده و غم در نهان چشمهایش داد میزد...
راه دریا بسته بود...
این نه دریا بود
سدی از سیمان و بتون بر ره رود آشکارا بود
دیگر دریا و امواجش ی رویا بود...
کشتی امید من هم زیر خروارها آب سد
خسته از راههای پیموده
خواب دریا دید و مرگ را پذیرا شد...
....
تمامی درد و رنج هایم را
ریخته ام به پای بوته ی یاس
تا از عصاره ی همه ی غمهایم
عِطری برآید شامه نواز...
با شمایم ای خفته در جامه ها
ای شما بر سر كشیده پارچه ها
هیچ دانید كودكی دیشب برهنه می دوید؟
یا كه طفلی چشمهایش پی یك لقمه می سرید؟
گفته اند از مادری بی شیر در سینه ها
یا از آن بابا كز شرم ناید سوی خانه دوش ها؟
با شمایم ای شما ” آقا” زاده ها
ای شما كه درد را ناشاید جهد سوی شما!
من نگویم لحظه های مرگ انسانیت است
نه عزیزان درد از این بدتر است
تو فراموش كن انسان كی است؟! انسان چی است؟!
تو فراموش كن درد چیست؟! درمان كجاست؟!
حرف از انسان و انسانیت گذشت
گو سخن از حیوان و حیوانیت است!
درد دیگر زخم بی درمان نیست
درد امروز درد یك لقمه نان نیست
باش! حیوان باش ولی لاشخور نباش!
باشد حیوان باش اما شغال دون نباش!
خوی درندگی در ذات توست؟!!
باشد اما شیر باش چون گرگ نباش
می شود درنده بود اما چو شیر
رحم كرد بر بچه آهوی یتیم
حرف من یك جمله است نه بیشتر
گرچه نیك دانم همان هم باشد نیشتر
مال تان پنهان و چشم تان را خواب كنید
باشد اما اشك تان را تقدیم انسانها كنید
كاش روزی در این سرای پر فریب
بوی انسانیت آید دوباره بر شمیم...
....
تنگ غروب
یادی خزید
در پرنیان خاطرات.
دلی گرفت
اشكی چكید
شب آمد و
مِهری گریخت...
حال و احوال این روزهایم
قاصدکی را می ماند
که دلش حتی
نه به باد
و نه حتی به نسیم
که
به یک فوت خوش است
بگذارید برود...
...