userinfo close

  ,

کوچه پس کوچه های دلتنگی


homesickalley

تاسیس: 8 مهر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: اشتاد فارسی - معاونان
 

عنوان بحث :: این بحث را 2 نفر دنبال می کنند.

اشتاد فارسی , mim_ashtad
اشتاد فارسی - 02:04 1384/09/15

کارگاه شعر نیمایی و آزاد

در این بخش اشعار نیمایی و كارهای آزاد رو می تونید بنویسید...البته فراموش نشود كه آثار به دقت مطالعه و در صورتی كه كلامی مخالف شئون این كلوپ نوشته شود ولو در هر شعر و هركسی كه می خواهد باشد؛بدون هیچ تردیدی حذف می شود....در این قسمت سعی كنید آثار دوستانتون رو به بحث بگذارید...بحثی سالم و حول ماقال نه من قال.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
ارمان صورتگر , sooratgar
ارمان صورتگر - 01:52 1390/11/14
131
نقل قول از : ارمان صورتگر

در طبیعت
یک معصیت!
پاییز!
دوست دارم همیشه گناهکار باشم . . .
ارمان صورتگر , sooratgar
ارمان صورتگر - 21:29 1390/10/4
130

مسیح

هیچ گاه فکر نمی کرد

که بره معصومش

ژامبونی باشد با معنویت نودونه درصد!

که کشیش ها

هر صبح برای صبحانه تناولش میکردند...!

ارمان صورتگر , sooratgar
ارمان صورتگر - 01:01 1390/10/4
129
با سلام و درود خدمت تمام عزیزان شاعر در کوچه پس کوچه های دلتنگی بخش کارگاه شعر نیمایی و آزاد، همقطارام عزیزم بنای فرصتی ایجاد شد تا در این پست ارزشمند از محضرتان بیشتر بیاموزم و امیدوارم با تبادل نظریات در قالب نقدهای سازنده بتوانیم در بهبود هرچه بهتر آگاهی مان بهره ها ببریم... جا داره از دوست و برادر عزیزم اشتاد پارسی تشکر کنم که بانی ایجاد یک چنین فضایی شدند تا بیشتر از همدیگر بیاموزیم. متشکرم
با کسب اجازه شعر: (( عتاب نا کوک )) را تقدیمتان میکنم.
اینبار در دزدی مغرب
آشوب یک ملودی می شوی
و من گمگشد گی ام را
در سیم های به غارت رفته سازت میجویم...!
دیگر چرا لاک انگشتانت
غلط گیری ام نمی کند؟
آهای کولی
این درختی را که سرمه می کشی
                                                          چشم من است...!
........................................................................................................آرمان صورتگر

امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 21:47 1390/03/26
128
باز دل گرفته‌ شده‌ای
باز حکایت بی وفایی
باز نوای نا امیدی
ای  ماه‌
نازم  به‌ وفایت ‌ با آن تن خسته‌ات
گوشه‌  چشمی به‌ ما کن
بگذار  بفهمند
آن  دلالان وفا،
که‌ رسم وفاداری در کوله‌بارشان دارند
که‌  وفاداریشان در آفاق پیچیده‌ است
سیاهی  بی وفاداریشان
بر جان خسته‌ات تازیانه‌ میزنند
ای  ماه‌
باز میخواهند در تار و پودت
در  وجودت
رخنه‌  کنند
آه‌  باز سیاهی و بی وفایی
باز  جولان نامردی و خیانت
باز  دورویی و ریا
دست  به‌ دست هم داده‌اند
که‌  بر پیکرت تازیانه‌ بزنند
ای  مه‌ امید بتاب
حکایت  وفاداری را آغاز کن
(بهار)

م آزاده , mazade
م آزاده - 20:05 1390/01/31
127

افق خیال



یک جایی آن دوردستها

وقتی نه من باشم نه تو

بذری جوانه خواهد داد

شاخه ی نازک و ترد خیالی سرک خواهد کشید

                                                      -از زیر ابر رویاها -

بر درخت آرزوها تکیه خواهد داد

و رو به آسمان تخیل قد خواهد کشید

 

در آن دور دستها

که نه من هستم و نه تو

دو نگاه بهم گره خواهد خورد

دو قلب برای هم خواهد تپید

و دستی اشک چشمان دیگری را پاک خواهد کرد

 

در آن سرزمین دور

که نیستیم من و تو

خورشید می تابد

و انوارش

هرچه برف سرد احساس را

                                -که نشسته بر شاخه ی تنهایی-

آب خواهد کرد

گل رز غنچه میدهد

و دستی یک شاخه گل رز را

می بخشد به دستان دیگری که " وجود" دارند!

 

در آن دور دستها

که نامی نیست از من و تو!

سری بر سینه ای آرام می گیرد

و نفسی می بلعد

همه ی بوهای ِ موهای ِ دیگری را

و زیر بارش مهر نگاهی از جنس ِ  "دیدن"

لبهایی بر هم قرار می گیرند

و واژه هایی متولد می شوند

                                -چون " دوستت میدارم"-

 

در آن سرزمین دور ِ دورِ دور از چشمها

که نه من هستم و نه تو

عشق رنگ می گیرد

و حادثه ای رقم می خورد...

بدون حضور نه من و نه حتی تو!

 

م آزاده , mazade
م آزاده - 14:34 1389/09/20
126
معشوق بیرحم

دشنه را فرو کرده ای در سینه ام

درست تا مرز آن دل پر خون

و با لبخندی فاتحانه

می چرخانی و فروتر نمی بری

خوشتر میداری زجر کش ام کنی تا

به یکباره بگویی : تمام

حتی در انتهای خط هم

چه بی رحمی تو!

...



*  تنها برای اینکه گردی گرفته باشم از این کوچه پس کوچه های دلتنگ...


امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 14:54 1389/05/24
125

"سرگردان"

مرا چه می شود

مرا چه می شود که اینچنین سرگردان

بدنبال وجود گمشده ام می گردم

همان وجود

آری همانیکه در آب گم کرده ام

ولی نه

انگار دستان لرزانی آنرا از من ربوده اند

همان دستانی که

چشمان مضطربش را

که در هراس سایه ها می لرزیدند

در پس کوچه های تاریک

درمیان سادگی های کودکی

 اتاقهای خالی

و پردهای آبی ... گم کرده ام

و دیگر از پس پنجره های شکسته

تنها گلهای آفتابگردانم را می بینم که

چگونه در فراغ آفتاب

رو به زوال می روند

که چگونه دلتنگی های کودکی ام

 در پس کوچه های تاریک

بدنبال آن همان یک وجود ثابت

در جستجوی همان سکوی ثابت می دوند

و من خود را

درپس تنها یک نگاه ساده گم کرده ام

(ژیان)

سایه خورشید , sayee
سایه خورشید - 15:57 1389/05/12
124

چون زخمی است بر جانم

یادت!!

که درمان ندارد به همه ی داروهای عالم.

 

می شد که به جای زخم

گُلی باشد خوش بو تنها اگر

همراه نام ات

درد ِ شکستن دلی در سینه تیر نمی کشید...

 

تنها اگر

همراه خاطره

سوزش جای سیگار  ِ تحقیرت

زنده نمی شد...

 

تنها اگر

همراه حافظه

شعر بلند دروغ هایت

شنیده نمی شد....

 

تنها اگر

حواست بود

با یک انسان ذی شعور طرفی!!


....


امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 17:55 1389/04/27
123

" تاریکی "

 

هیچوقت نفهمیدی

که چگونه می شود از سایه ها گریخت

که چگونه می شود فقط شنید

که چگونه ...

می دانی

همیشه مرا بدنبال خود می کشی

با دستانی بسته و پاهایی خسته.

به یاد داری

زمانیکه بدنبال آن 15 گل کوهی

در میان صخره های تنهایی می دویدم

و برای چیدنشان چه ها که برمن نگذشت.

همیشه دلتنگیهای کودکی ام را درپس درهای بسته

و در اتاقهای خالی حبس می کنی

بیاد بیاور

 بیاد بیاور

آن سه شنبه شوم را می گویم

همان که مرا برای چیدن آن 15 گل کوهی فرستادی

راه سخت و من مسخ از نگاه تاریکت

هیچوقت نفهمیدی

که چه سخت بود وچه پرسنگ

زندگی پیش تو همان زندگی بود و دیگر هیچ...

چرا ؟ چرا؟ همیشه مرا بدنبال خود می کشی

چرا ؟ مرا همیشه به اتاقهای تاریک می فرستی

مگر نمی دانی من تاریکی می ترسم؟!

بگذار خودم باشم

بدون هراس از سایه ها

بدون بستن درها

بگذار خودم باشم

و چشمانم را در جستجوی نگاهت بچرخانم

چرا که دیگر مرا یارای مقابله

در برابر نگاه تاریکت نیست

چرا غمها را فراموش نمی کنی؟

دیگر بس است این همه تاریکی

مگر نمی دانی من از تاریکی می ترسم؟!

خسته ام

خسته ام

خسته ام

از تمام لحظه های تاریک

از تمام لحظه های سکوت

از تمام رنگها

           سایه ها

                 کوچه ها

و درهای بسته خسته ام

دستان لرزانم را دیگر توان چیدن هیچ گلی نیست

می دانی

سخت است

زمانیکه باید ندانی و می دانی

و زمانیکه باید بدانی و نه

مگر نه اینکه نزد تو

بزرگترین گناهان همان ندانستن است

پس چرا نمی گذاری تا بدانم؟

من می سوزم

من در انتظار باران نگاهت می سوزم

و تا زمانیکه بیایی و چراغها را روشن کنی

در همان تاریکی به انتظار خواهم ماند...

(ژیان)

سایه خورشید , sayee
سایه خورشید - 18:13 1389/04/25
122

در جستجوی دریا من زهرکس راه را پرسیدم

مردی زآن میانه

-          هم او که راهی جاده ی خورشید میشد-

یک راه نشانم داد " همره رودها می شو..."

همره رود از دشتها و دره ها  من گذر کردم

با امید دیدن دریا، نشیب ها را درنوردیدم

پس به صبحگاهی

پلکهای خسته ام را باز کردم

من رسیدم ؟! این همان دریا است ؟!

این کران آبی سبز پس چرا موج اش نبود؟!

بیکرانش هم هویدا بود!!!

تازه فهمیدم رود هم مایوس و افسرده

از خروش افتاده و غم در نهان چشمهایش داد میزد...

راه دریا بسته بود...

این نه دریا بود

سدی از سیمان و بتون بر ره رود آشکارا بود

دیگر دریا و امواجش ی رویا بود...

کشتی امید من هم زیر خروارها آب سد

خسته از راههای پیموده

خواب دریا دید و مرگ را پذیرا شد...

 

....

سایه خورشید , sayee
سایه خورشید - 14:16 1388/12/3
121

تمامی درد و رنج هایم را

 

ریخته ام به پای بوته ی یاس

 

تا از عصاره ی همه ی غمهایم

 

عِطری برآید شامه نواز...

 

م آزاده , mazade
م آزاده - 11:52 1388/11/14
120

با شمایم ای خفته در جامه ها

ای شما بر سر كشیده پارچه ها

هیچ دانید كودكی دیشب برهنه می دوید؟

یا كه طفلی چشمهایش پی یك لقمه می سرید؟

گفته اند از مادری بی شیر در سینه ها

یا از آن بابا كز شرم ناید سوی خانه دوش ها؟

با شمایم ای شما ” آقا” زاده ها

ای شما كه درد را ناشاید جهد سوی شما!

من نگویم لحظه های مرگ انسانیت است

نه عزیزان درد از این بدتر است

تو فراموش كن انسان كی است؟! انسان چی است؟!

تو فراموش كن درد چیست؟! درمان كجاست؟!

حرف از انسان و انسانیت گذشت

گو سخن از حیوان و حیوانیت است!

درد دیگر زخم بی درمان نیست

درد امروز درد یك لقمه نان نیست

باش! حیوان باش ولی لاشخور نباش!

باشد حیوان باش اما شغال دون نباش!

خوی درندگی در ذات توست؟!!

باشد اما شیر باش چون گرگ نباش

می شود درنده بود اما چو شیر

رحم كرد بر بچه آهوی یتیم

حرف من یك جمله است نه بیشتر

گرچه نیك دانم همان هم باشد نیشتر

مال تان پنهان و چشم تان را خواب كنید

باشد اما اشك تان را تقدیم انسانها كنید

كاش روزی در این سرای پر فریب

بوی انسانیت آید دوباره بر شمیم...

 

....

م آزاده , mazade
م آزاده - 13:50 1388/11/4
119

تنگ غروب

یادی خزید

در پرنیان خاطرات.

 

دلی گرفت

اشكی چكید

 

شب آمد و

مِهری گریخت...

م آزاده , mazade
م آزاده - 15:00 1388/08/25
118
در میان سنگهای بی نشان ِ قبرستان آرزوها

مزار " آرزو" یی است که به همین تازگی

در سکوت واژه ها تشییع شد

سنش؟!

به بلندای فاصله ی اولین سلام من و تو

تا تمام لحظه های سرد بی حضور تو

نامش؟!

نمیدانم اما

هوس نبود

وهم هم نه!

میدانم اما فرزندش

"آه" ی است که هر روز می نشیند بر مزارش

 و بر آرزوی " یک سلام" فاتحه میخواند...

...

سایه خورشید , sayee
سایه خورشید - 10:12 1388/01/5
117

حال و احوال این روزهایم


قاصدکی را می ماند


که دلش حتی


نه به باد


و نه حتی به نسیم


که

به یک فوت خوش است

 

بگذارید برود...

 

...

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.