نام کلوب :کوچه پس کوچه های دلتنگ
نام انگلیسی : homesickalley
تاسیس : 8 مهر 1384
1061 عضو ، 11 بحث ، 8 آلبوم ، 5 مقاله

کوچه پس کوچه های دلتنگی

تبلیغات

__
لیست بحث ها
  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
163
85/8/23 (21:01)
48
1238
87/6/13 (19:53)
112
1746
87/6/10 (13:11)
243
5985
87/5/23 (18:32)
170
1491
87/5/8 (15:35)
21
276
87/5/7 (13:20)
91
848
87/3/13 (12:35)
49
450
87/2/18 (15:11)
6
311
86/8/2 (20:41)
7
166
85/3/24 (04:02)
عنوان بحث
مقالات ادبی آموزشی و تحلیلی
18 آبان 84 - 01:29
در این بخش مقالات خودتون رو برای مطالعه ی اعضا بگذارید اعم از آموزشی؛نقد و تحلیل و.....ذکر منابع هم مایه ی امتنان بنده است.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
91
13 خرداد 1387 ساعت 12:35

---------------------

چند سطری در ادامه به بهانه‌ی تاملات آزاده‌ی عزیز در این باب:

 

امروزه همگان اذعان دارند که جدایی مقولات در حوزه‌های متعدد علوم، فنون و هنرها در واقع محصول دنیای مدرن است... سیر تاریخی در حوزه‌های مختلف پیش از دوران مدرن دقیقا موید این مطلب است که هر آنچه به عنوان تخصص مطرح گردیده، پس از دوران مدرن و از مقولات تبعی آن است... تا پیش از آن یک معمار موفق، هم نقاش بوده است، هم موسیقیدان و تئوریسین موسیقی، هم مجسمه‌ساز، هم مهندس سازه، هم شاعر و ادیب، هم فیلسوف و در بسیاری موارد طبیب و گیاه‌شناس و شیمیست و منجم و ... این همه فن حریف بودن نه از بابت نبوغ افرادی چون شیخ بهایی و میکل‌آنژ و داوینچی (که البته این هم تاثیرگذار بوده است) که از ویژگی‌های خاص دوران پیش از مدرن است... امروزه یک فرد هرقدر هم از نبوغ سرشار باشد تنها می‌تواند در یک یا چند حوزه به طور مطلق جولان داده و صاحبنظر باشد و البته با تلاش بسیار در سایر حوزه‌ها هم دستی بر آتش داشته باشد... که من هم چون شما معتقدم وجه تمایز بسیاری انسان‌های موفق در حوزه‌های هنر، علم، دانش و فن با سایر انسان‌ها در همین آگاهی چندجانبه‌شان از سایر حوزه‌هاست..... آگاهی‌ای که نه از روی اجبار بلکه از روی کنجکاوی‌شان نسبت به کل هستی، زندگی و مابه‌ازاء‌های بیرونی آن حاصل شده باشد...

من هم چون شما اعتقاد دارم حتی اگر انسان امروزی نمی‌تواند در بسیاری حوزه‌ها جولان دهد و حرف برای گفتن داشته باشد، ولی آنچه می‌تواند او را لااقل در یک حوزه به ژرفا و عمق موضوع بکشاند و باعث شود حرفی برای گفتن داشته باشد، همین آگاهی چندجانبه نسبت به حیطه‌های متعدد است...

جالب است در مطالعه‌ی سیر تاریخی دوره‌ها و سبک‌های مختلف رشته‌‌های مختلف این ارتباط رشته‌وار با سایر حوزه‌ها به خوبی قابل لمس است... این‌که به طور مثال دکارت در حوزه‌ی فلسفه چیزی می‌گوید، به ریاضیات و هندسه کشیده می‌شود و در نهایت مفهوم فضا را که از اصلی‌رین مفاهیم حوزه‌ای مثل معماری است تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد... این‌که نسبیت انیشتین در فیزیک به سایر حوزه‌ها هم کشیده می‌شود و همزمان با او دیدگاه نسبت به فضا و زمان در هنرها تغییر می‌کند، کوبیست‌ها پا به عرصه‌ی نقاشی می‌گذارند و فوتوریست‌ها به نوع دیگر معماری را متاثر می‌کنند... هم‌پیوندی حوزه‌های متعدد علمی، فلسفی، ادبی، هنری تا حدی است که امروزه به عنوان مثال فیلسوفی مثل هایدگر با مطرح کردن دیدگاه‌های پدیدارشناسانه‌ی خود دنباله‌روهای متعددی در حوزه‌های دیگر پیدا کرده و عقاید او را به سایر حوزه‌ها بسط و گسترش می‌دهند و این‌گونه است که مثلا شولتز ِ معمار می‌شود مبین نظریه‌های هایدگر در معماری و هزاران معمار دیگر به دنبال او... و در سایر هنرها هم به همین شکل... می‌بینید که در دوران مدرن نسبت به دوران پیش از آن وضع به گونه‌ای دیگر فرق کرده است... اینجا دیگر هایدگر استاد مسلم معماری و ادبیات و نقاشی و فلسفه به طور همزمان نیست... هایدگر فیلسوف است و در حوزه‌ی خود استاد مسلم است... او با اطلاع و آگاهی‌ای که نسبت به خیلی حوزه‌ها دارد، گاهی گریز می‌زند به معماری، به ادبیات و... این دنباله‌روهای او هستند که حرف‌های او را شرح و بسط می‌دهند در حوزه‌های مورد تخصص خود...

اما من معتقدم در کنار همه‌ی این نگرش‌ها، سبک‌ها، فلسفه‌ها و ایده‌ها یک سری مفاهیم هستند که همیشه بوده‌اند... هرچند تغییر کرده‌اند... ولی همیشه محمل بحث بوده‌اند... مفاهیمی چون فضا... زمان... زیبایی... انسان... در این شکی نیست که فضای مدرن با فضای پیش از مدرن بسیار متفاوت است... در این شکی نیست که حس زیبایی‌شناسی انسان مدرن با انسان پیش از مدرن تفاوت‌هایی دارد... اما ذات انسان در شناخت زیبایی و درک از بسیاری پدیده‌ها همان است که سالها بوده است... من در معماری سالهای دور ایران از جمله دوران صفویه همان‌قدر زیبایی می‌بینم که در بسیاری بناهای معماران مدرن پیشتاز (البته غربی)... من در غزل مولانا همان‌قدر زیبایی می‌بینم که در شعر نیما، که در شعر شاملو...

به نظرم تمدن ایرانی در ادبیات در گذر از آنچه سنت می‌نامیمش، محفوظ‌تر مانده است... اما در معماری ما تمدن خود را ادامه نداده‌ایم... هرچه می‌بینیم مظاهری است از تجددی نصفه و نیمه... شاید در ادبیات انسان‌ها به خودشان نزدیک‌ترند... شاید ظواهر پرطمطراق معماری هنرمند را راحت‌تر می‌فریبد... شاید...

نمی‌دانم... این مصونیت شاید دلایل زیادی داشته باشد که فعلا مجال پرداختن به آن نیست... اگر فرصتی شد و مباحثات ادامه پیدا کرد شاید در این باره نتایج بهتری به دست بیاید... و شاید هم اصلا این نظر مورد تایید بسیاری افراد نباشد...

و اما یک نکته‌ی دیگر برای آزاده‌ی عزیز... و آن اینکه به نظر من هنرمندان دوره‌های پیشین متاثر از سایر هنرها نبوده‌اند... مثلا آنچه در مسجد امام اصفهان می‌بینیم متاثر از نقاشی و موسیقی و ... نبوده است... بلکه هنرمند آن روزها با جوهر وجودش خلق می‌کرده است... و جوهر وجود آدمی از همه چیز به یگانگی می‌رسد... هنر، هنر است... هنر زیباست... زیبایی، زیباست... نقاشی و شعر و موسیقی و معماری تجلیات مختلفی از این ذات هستند... و همین است که هنرمندان مختلف هر آنچه خلق می‌کنند، در نهایت، به نقاط مشترکی با سایر هنرها می‌رسند...

 

......................................................................................

90
13 خرداد 1387 ساعت 09:13
ضمن تشکر از خانم سپید لازم دانستم در اینجا به نکته ای اشاره کنم. اگرچه نه معماری خوانده ام و نه ادبیات و نه موسیقی و لذا شاید تصورات من از کلیت مباحث مطرح شده از ریشه و بنیان نادرست باشد ولی معتقدم تمامی رشته هایی که با دنیای احساسات آدمی سروکار دارند خواه در وادی هنر همچون موسیقی,  نقاشی،  معماری و ... خواه در عرصه ادبیات و  سینما و تئاتر و... در ارتباطی تنگ با یکدیگر اند و  متاثر از همدیگر. البته این ارتباط گاه قوی و پررنگ بوده و گاه ضعیف و سست و این برمیگردد به مبدان و عمق دید هنرمند در هر حوزه ای که هرچقدر هنرمند ذهن بازتر و اندیشه پربارتری داشته به قوت این رابطه بیشتر ارزش نهاده است. اما درخصوص معماری و رابطه آن با سایر رشته های هنری به شخصه علیرغم نداشتن دانشی در این زمینه معتقدم معماری اصیل ایرانی یعنی آنچه که شاهد اوج شکوفایی آن در دوران صفوی بوده ایم و متاسفانه غفلت و بی توجهی به آن در دوران معماری مدرن وام گرفته از غرب امروزی ، معماری است که به شدت متاثر از ذوق هنری طراحانش در سایر رشته های هنری همچون موسیقی و ادبیات و نقاشی است... در دروس دبیرستانی دوران ما ( نمیدانم الان هنوز این متن هست یا نه؟) متنی بود نوشته ی ( اگر درست یادم مانده باشد) استاد بدیع الزمان فروزانفر درباره معماری و کاشیکاریهای مسجد و میدان امام اصفهان. متنی که به زیبایی اشاره  داشت به معماری و طرحهای کاشی بناها و نواها وردیفهای موسیقی که میتوان از بین این خشتها و رنگها شنید و سیر و سلوک عارفانه ای که در لابه لای طرحها نهفته است... این متن بیانگر سه نکته بود: نویسنده علاوه بر اشنایی با معماری بر موسیقی تسلط داشت و فرای از این دو حوزه قلم زیبایش در تصویر کردن هرآنچه میبیند و میشنود ابزار  ساخت فیلمی بود که از برابر دیدگان خواننده متن میگذشت... به همین دلیل است که معتقدم اگر بیننده دامنی از اطلاعات و دانش در چند رشته را همزمان با مهارتی برای خلق اثر خود داشته باشد قادر است این رابطه را به خوبی نه تنها ببیند که لمس کند.
و در دنیای امروز که هویتهای فرهنگی ، ملی و مذهبی متاسفانه به علت غرب زدگی و عدم خودباوری در انبار فراموشی نه تنها خاک میخورند که حتی گاه شاهد اقدامات  و اعمالی برای ریشه کن کردن و یا متلاشی کردن آنها هستیم حضور در این عرصه و سعی در یافتن رمز و رازهای نهفته در اندیشه های قدما لازم و شاید حتی واجب باشد. لذا  توجه افرادی چون آقای خلیلی درخور تحسین و تمجید است.

اما در رابطه با کلیت مقاله آقای خلیلی: شاید مشکل در دریافت پیام اصلی این مقاله به همان نکته ای برمیگردد که خانم سپید هم اشاره داشتند. نبودن کل کار در مقابل خواننده. گزینش بخشهایی از یک کار تحقیقی شاید با نام اصلی کل طرح همسو نباشد و شاید علت ابهام پیش آمده برای من خواننده به همین نکته بر میگردد.

اما به شخصه خوشحال خواهم شد اگر مقالاتی که رابطه بین آثار هنری در زمینه های مختلف را با سایر حوزه های هنری خصوصا در خصوص هنرهای ایرانی نشان میدهند، در این تاپیک برای بهره مندی خوانندگان قرار داده شوند.

89
11 خرداد 1387 ساعت 12:55

------

برای آقای نیاخلیلی و مقاله‌ای در باب ادبیات و معماری

 

یادم می‌‌آید آن روزها که بخش‌های اول و دوم پژوهشتان در باب معماری و ادبیات را در این کلوب خواندم، از بابت معماری که رشته‌ی تحصیلی‌ام است و ادبیات که رشته‌ی مورد علاقه‌ام است، مقاله‌تان را پرینت گرفتم و چون آن روزها سرم خلوت‌تر بود برایتان حاشیه‌ای بر همه‌ی صفحات آن نوشتم ولی متاسفانه هیچ وقت فرصتی دست نداد تا آنها را مدون کرده و برایتان در این صفحه‌ی مجازی بگذارم... زمان گذشت و من هم در جابجایی‌های متعدد برگه‌های حاشیه‌نویسی شده را گم کردم... چند روز پیش که پس از مدت‌ها تاپیک مقالات را بروز دیدم با بخش‌های بعدی پژوهشتان با زیرعنوان معنی و الهام مواجه شدم و پس از آن سوال و ابهامی که دوست عزیز خانم م.آزاده مطرح کرده‌اند... تصمیم گرفتم چندسطری در این باب بنویسم... که به نظر من هم ابهام خانم م.آزاده کاملا منطقی و درست است و من هم با آن مواجه شدم... ضمن اینکه چند سطری هم در باب کل پژوهشتان خواهم نوشت...

...

شاید بیش از هر رشته‌ای، معماران در پی بیان تفاوت‌ها، شباهت‌ها و اشتراکات ظاهری و ماهوی آثار معماری با رشته‌های دیگر برآمده باشند... پژوهش‌های متعدد صورت گرفته با عناوین معماری و موسیقی، معماری و مجسمه‌سازی، معماری و سینما، معماری و نقاشی، معماری و شعر  موید این مطلب است...

به چرایی آن کاری نداریم... که شاید این امر برمی‌گردد به خودخواهی معماران در باب رشته‌ی خود که برخی حتی سعی در به زیرمجموعه در آوردن رشته‌های دیگر برای معماری و معرفی معماری به عنوان مادر همه‌ی هنرها دارند...

چند جمله در پرانتز:

- یادم می‌آید استادی در دانشگاه داشتیم که با شهامت تمام اعلام می‌کرد معماران خودخواه‌ترین هنرمندان هستند...

- و باز یادم می‌‌آید یکی از دانشجویان بسیار باسواد دانشکده‌مان سر همین مباحث جنجال‌های بسیار به‌پا می‌کرد... یک روز سمینار دانشکده‌ی نقاشی به دلیل بحث میان او و یکی از دانشجویان مطرح نقاشی بر سر همین موضوع ساده‌ی "معماری و نقاشی" به جنجال کشیده شد... که قطعا دانشجوی معماری مقصر بود...

- جنجال اصلی روزی بود که پرویز مشکاتیان مهمان دانشکده‌ی ما و پاسخگوی سوالات بچه‌ها در باب موسیقی بود... همین دانشجو سوالی مطرح کرد با این محتوا که آقای مشکاتیان شما بافت را در موسیقی چه‌طور تعریف می‌کنید؟ و بعد شروع کرد به توضیح دادن این موضوع که ما در معماری بافت را این‌طور تعریف می‌کنیم و... پرویز مشکاتیان بدون لحظه‌ای تامل فکر کرد این دانشجو می‌خواهد او را دست بیندازد و کار به وساطت اساتید کشید تا دل او را به دست بیاورند...

اما نمونه‌های خوبی هم داریم: یک موضوع پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد در دانشکده‌ داشتیم با عنوان باغ موسیقی... حسام‌الدین سراج به عنوان یکی از اساتید راهنما که هم معماری را می‌شناسد و هم موسیقی را، سعی کرده بود تا دانشجو را به سمت دستیابی به طرحی که هم باغ است و هم موسیقی را تداعی می‌کند، هدایت کند... هرچند به نظر خیلی‌ها کار خوبی از آب درنیامده بود و از نظر من هم تنها به کپی کردن برخی مفاهیم موسیقی در فرم‌های معمارانه اکتفا شده بود، اما چون از آن موضع خودخواهانه خبری نبود، بی‌طرفانه‌تر و منصفانه‌تر به نظر می‌رسید...

 

و اما ادامه...

پژوهش شما از آن دست پژوهش‌هایی است که سعی در نگه داشتن جانب انصاف میان معماری و ادبیات دارد... البته با نیم‌نگاهی به معماری و ادبیات کلاسیک... و همین هم شما را به لبه‌ی پرتگاه کشانده است... پراکنده‌گویی لااقل در این چیزی که اینجا به معرض نمایش می‌گذارید و یقینا همه‌ی یافته‌های شما نیست دقیقا برخاسته از همین سعی شما در رعایت کردن جانب انصاف است...

این‌که به گفته‌ی خانم م.آزاده مخاطبتان نمی‌فهمد در واقع به رابطه‌ی ادبیات و معماری پرداخته‌اید یا به نشانه‌هایی از معماری در ادبیات... و حتی نشانه‌هایی از معماری گذشتگانمان در ادبیات گذشتگانمان... نمی‌دانم خودتان به عمد موضوع پژوهشتان را تحدید کرده و به گذشته پرداخته‌اید یا این امر اتفاقی است... ولی این گریزهایی که گاه‌به‌گاه به سیر تاریخی می‌زنید، می‌توانست محدود شود به یک مقطع تاریخی مشخص در ادبیات و معماری و حتی یک سرزمین مشخص...

عنوان پژوهش دقیقا همسو با محتوای پژوهش نیست... به طوری که عنوان "ادبیات و معماری" بررسی مقایسه‌ای اجزاء و عناصر، ساختار، فرم و محتوا و سایر ابعاد معماری و ادبیات را به ذهن می‌آورد که البته در بخش‌های پیشین نزدیک‌تر و ملموس‌تر می‌نمود هرچند در آنجا هم برخوردتان همه‌جانبه نبوده و بیشتر هندسه و فضا را در بر می‌گرفت... 

اما بررسی توصیفات و نشانه‌های تاریخی معماری گذشتگان در کتابی مثل شاهنامه عنوان دیگر و بالطبع پژوهش دیگری را می‌طلبد...

و اما نکته‌ی دیگری که به نظرم حائز اهمیت است گریز گاه‌به‌گاه شما از ادبیات به شعر است... آیا شعر همه‌ی ادبیات است؟ آیا برای انواع متون ادبی دسته‌بندی قائل نیستیم؟ آیا ادبیات شامل متون منثور و منظوم نیست؟ آیا سفرنامه و رمان و داستان را شامل نمی‌شود؟ و چون بررسی‌های شما بیشتر به شعر آن هم شعر منظوم و آن هم شعر کلاسیک می‌پردازد، همین امر عنوان پژوهش را دچار خلل و از دیگرسو مخاطب را به وادی سردرگمی می‌کشاند...

 

اما یک نکته‌ی دیگر: موضوع و عنوان پژوهش هرچه‌قدر محدودتر و جزئی‌تر باشد، فرصت پرداختن به عمق مطلب را خیلی بیشتر در اختیار پژوهشگر قرار می‌دهد... عناوین کلی فرصت عمیق شدن را از محقق می‌گیرند و در اغلب موارد او را سردرگم می‌کنند...

 

در پایان یادآور می‌شوم که چون کل یافته‌های پژوهشی، سیر تدوین، تحدید موضوع، سوالات و ساختار پژوهشتان را در اختیار نداشتم، شاید تحلیل من همه‌جانبه نباشد... اما قطعا آنچه را نوشته‌ام در راستای بهبود پژوهش خود فرض کنید... البته باید بگویم خودم به‌شخصه مطالب خوبی به ویژه از بخش‌های پیشین پژوهشتان دریافت کردم که جای تشکر و خسته نباشید دارد... اشاره‌ای به نکات مثبت نکردم چون هم فرصت کمی داشتم و هم این‌که به نظرم رسید این پیشنهادات شاید بیشتر به کارتان بیاید... موفق باشید...

88
1 خرداد 1387 ساعت 14:02
آقای خلیلی تشکر از مطالبی که در اختیار اعضای کلوپ  گذاشتید ولی برای من یک سوال پیش آمد:

در دو متن ارائه شده من رابطه بین معماری و شعر ندیدم بجز اینکه بنایی در شعری توصیف شده بود. البته مطمئنم مشکل از درک ناچیز من از ادبیات است ولی از عنوان مقاله شما چنین به ذهن من  خطور میکرد که در این مقاله ساختار شعر و ادبیات با معماری مقایسه و  تشابهاتی بین آنها نشان داده میشود. ولی فکر کنم اشتباه برداشت کرده بودم.

شاید عنوان معماری در ادبیات عنوان مناسبتری باشد... البته جسارت بنده را ببخشید. خوشحال میشم اگر برداشتم اشتباه بوده تصحیح بفرمائید.


87
1 خرداد 1387 ساعت 01:40

ادامه ی ادبیات و معماری( معنی و الهام)

معماری و شاهنامه، شاهنامه و معماری:

آنچه تا اینجا پیرامون تاثیرات معماری قبل از اسلام در شاهنامه آورده شد، گوشه ای کوچک از دریای بیکران شاهنامه می باشد. در ادامه به بررسی تقابل میان معماری و شاهنامه می پردازیم.

آنگونه که می دانیم تخت جمشید به عنوان مهمترین نماد تمدن پارس به شمار می رود. در این میان کاخ آپادانا از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. به زعم برخی از اندیشمندان معماری تخت جمشید بر پایه ی معماری یونان بنا شده است. نظریه ی فوق از این جهت که قبل از یونان کاخهایی مشابه در ایران وجود داشته است کاملا نقض می شود. یکی از بارز ترین نمونه های این مدعا کاخ آپادانا در شوش است که قدمتی بیش از قدمت کاخ های یونانی دارد. اساس شکل گیری کاخ آپادانا در تخت جمشید بر پایه ی کاخ آپادانا در شوش بوده است. برهمین اساس بنای تخت جمشید بنایی کاملا پارسی بوده؛ چرا که شوش در دل این تمدن جا داشته است.

دلیل انتخاب کاخهای آپادانا در شوش و تخت جمشید به عنوان نمونه به این دلیل است که این دو بنا در سایر بناها و فضاها در دوره های بعدی تاثیرات ویژه و شگرفی نهاده اند که در ادامه ی این نوشتار به آنها پرداخته می شود.

هردو کاخ دارای یک فضای مرکزی ستون دار می باشند؛ که از سه طرف با سه ایوان ستون دار احاطه شده اند. لذا در حالت کلی می توانیم اینگونه بیان داریم که کاخ آپادانا در تخت جمشید عینا بر اساس هندسه ی کاخ آپادانا در شوش پدید آمده است.

نکته ی حائز اهمیت در این مقطع و برای این نوشتار پیدا کردن یک ارتباط منطقی میان آنچه در شوش و تخت جمشید رخ داده و اشعاری که احتمالا در این باب سروده شده است؛ و در نهایت ره گیری این خصوصیات در معماری دوره های بعد.

اما در شاهنامه ویژگی خاص آپادانا به شکلی دیگر تجلی پیدا نموده است:

چون آمد بدان جایگه دست آخت                        دو فرسنگ بالا و پهنا بساخت

ز ایوان و میدان وکاخ بلند                                   ز پالیز وز گلشن ارجمند

بیاراست شهری بسان بهشت                                بهامون گل و سنبل و لاله کشت

بر ایوان نگارید چندی نگار                                   ز شاهان و از بزم و از کارزار

می دانیم آپادانا کاخی بلند بوده که به وسیله ی یکی از ایوانهای ستون دار خود به میدانی وسیع در مقابل دید داشته است؛ میدانی که محل انجام مراسم مختلف بوده است. لفظ ایوان، میدان و کاخ بلند که در بیت دوم آورده شده است اشاره ی مستقیمی به کاخ آپادانا دارد و این نکته در بیت سوم با اشاره به نگاریدن تصاویر شاهان بر روی سطوح ایوان کاملا اثبات می شود.

چنین ویژگی ساختاری را می توان در معماری دوره صفویه و میدان نقش جهان اصفهان جستجو کرد. آنجا که کاخ مرتفع عالی قاپو به وسیله ایوان ستون دار خود با میدان وسیع مقابل خود ارتباط بصری برقرار کرده و این میدان محل برگزاری بسیاری از مراسم بوده است.

ز ایوان و میدان وکاخ بلند                                         ز پالیز وز گلشن ارجمند

میدان نقش جهان اصفهان تقریبا 2 هزار سال بعد از تخت جمشید بنا شده است؛ چنین ویژگی بارزی در این دو بنا هر متفکری به این اندیشه وا می دارد که آیا می توانیم این بیت فردوسی را      -        ز ایوان و میدان وکاخ بلند              ز پالیز وز گلشن ارجمند     - ایده ی اصلی شکل گیری میدان نقش جهان اصفهان به شمار آوریم. فردوسی با شعر خود تمدن پارسی را زنده کرد. و معماران میدان نقش جهان با دست ساخته ی خود؛ به گونه ای که حتی تخت جمشید و میدان نقش جهان اصفهان دارای یک محور مشترک می باشند.

منابع:

1 : فلامکی محمد منصور  / شکل گیری معماری در تجارب ایران و غرب / تهران / نشر فضا /1371

2 : سلطان زاده حسین / معماری و شهرسازی ایران به روایت شاهنامه ی فردوسی/ تهران / دفتر پژوهشهای فرهنگی /1377

البته لازم به ذکر است که لیست کامل منابع و نقل قولهای مورد استفاده در متن اصلی به صورت زیر نویس در هر صفحه لحاظ شده است.

86
1 خرداد 1387 ساعت 01:23

ادبیات و معماری :

گفتار دوم : معنی و الهام

ادبیات و معماری از شکل گیری فکر اولیه تا آنجا که به صورت یک تحقیق جدی پیگیر رابطه ی میان ادبیات و معماری شد مرهون راهنماییهای بسیاری از دوستان علی الخصوص مدیر محترم کلوپ کوچه پس کوچه های دلتنگی بوده است. بر همین اساس قسمت دیگری از نتایج این تحقیق را که در ادامه ی همان راه و راهنماییها حاصل شده است در این تاپیک قرار گیرد:

پیشگفتار:       

معنی و مفهوم به عنوان اجزائی جدا ناشدنی از شعر و معماری به شمار می آیند. همانگونه که در مقدمه ی این نوشتار ذکر شد، معماری با شکوه ایران بر پایه ی اندیشه هایی باشکوه بنا شده است؛ اندیشه هایی که تبلورش در شعر نیز قابل مشاهده و رهگیری می باشد.

هدف اصلی این گفتار بررسی ارتباطهای مفهومی و معنایی میان شعر و معماری، در نهایت شناخت شباهتهای مفهومی این دو است؛ برای این منظور در ابتدا به بررسی ارتباطهای تاریخی میان این دو می پردازیم و در ادامه پیگیر بررسی چند مفهوم در شعر و معماری می شویم.

ریشه های نخستین:

برای رهگیری نخستین ریشه های ارتباط میان ادبیات و معماری گزیده ای از کتاب شکل گیری معماری در تجارب ایران و غرب، تالیف دکتر محمد منصور فلامکی عیناً ذکر می شود. این گزیده علاوه بر اثبات رابطه ی معنایی میان شعر و معماری حاوی نکاتی پیرامون تاثیرات معنایی شعر و ادبیات در معماری است؛ که به عنوان سندی معتبر در این زمینه به شمار      می آید.

 «در سرود خلقت چنین می خوانیم: در آن هنگام نه نیستی بود، ونه هستی، نه هوایی بود، و نه آسمانی که از آن برتر است. چه پنهان بود، در کجا، در ظل حمایت کی؟

 آیا آب ژرف بی پایانی وجود داشت؟ آن هنگام، نه مرگ بود، نه زندگی جاویدی، و نه   نشانه ای از شب و روز.

و در آغاز که تاریکی در تاریکی نهفته بود و همه جا آب بود، آن فرد به نیروی حرارت به وجود آمد و نخستین نیازش خواستن یا خواهش بود: چیزی که برای او اولین بذر بود، که برایش فکر را محصول داد. خواستن یا کام یافتن، به معنای راه به خلقت دادن، به هر تعبیر نشان  دهنده ی گام نهادن فرد به جهان اندیشه است، که شعاعش روشنایی را در تاریکی گسترش داد و انسانهای پاسدار اندیشه، دانایان و دانشمندان، از آن پس، به جستجوی پیوند میان نیستی و  هستی می کوشند. 

جملات بالا از سروده های ناب و سرشار از خلوص «ریگ ودا» می باشد که قبل از به وجود آمدن هر نوع پرستشگاهی در دل مردمان وجود داشته است. به عقیده ی آنان عالمی که پدیده هایش میان آسمان و زمین تحقق می یابد، به زندگی انسانها به مثابه ی نقطه هایی گذرا می نگرد و جایی ثابت و جاوید برای آنان نمی خواهد. و انسانهای گذرا نیز، که به نیروی اندیشه حافظان فرهنگ ودایی به پرستشها و به آیین ها می پردازند و به جشنها گام می نهند همه چیز را در دل خویش می یابند و آنچه می یابند قربانی خدایانی می کنند که زاده ی آسمان و زمینند. و این که آسمان و زمین خود وحدت دارند و ناگسستنی اند، در دل آدمیان، شناخته آمده و بعد، در اندیشه های دیگران، به یکتا پرستی راه می دهد.

تا پیش از شکل گیری آیین بودا نشانه ای از مکانهای ساخته شده یا پیکره های ساختمانی دیده نمی شود که بتواند به عنوان معبد تلقی شود. خدایان در دلهای مردمان و در اندیشه ی مردمان بوده اند و در اماکنی که نمی توانسته اند خالی از هر گونه  نماد  ساخته  شده  به  دست  آدمی نباشند، مورد ستایش قرار نمی گرفته اند. در دوران ودایی برای برگزاری سرود، ادعیه، مراسم قربانی، سحر و جادو، هیچ نوع معبدی وجود نداشته.

تا اینجا دیدیم که انسان، بی داشتن و بی ساختن فضای مکانی ویژه ای برای متظاهر کردن آنچه در درون دارد و برای معطوف داشتن آنچه درد دل دارد به چیزی خارج از خود او و  ساخته به دست او، هم اندیشیده و ستایش می کرده، هم جمع را می شناخته هم فرد را، هم بر طریقه ی آفرینش فکر آگاه بوده و هم فضای مکانی بیکران را می شناخته، و این مهم را نیز _در مورد اقوامی که سازنده و زنده نگه دارنده وداها بوده اند_ به شایسته ترین شکل تحقق         می بخشیده، معبدی نداشته است.

پس از زاده شدن بودا مدتی گذشت تا معابد بودایی با روشهایی کم یا بیش مشابه بنا شدند و پیروان این دین بزرگ را که همیشه بیشتر گسترش می یافت و از سرزمینهای مادر فراتر می رفت برای عبادت به درون خود بردند. این معابد ضمن توسعه ی نهادی یافتن، دارای تجهیزات یا بناهای دیگر نیز شدند که به کارهای اصلی و مدیریت امور اداری، مذهبی و تربیت یا تعلیم و تبلیغ اختصاص یافتند.

نیمه ی دوم هزاره ی پیش از میلاد شاهد به وجود آمدن و توسعه یافتن ساختمانهایی است که به متمرکز کردن شهروندان در محدوده ی فضایی و در زیر یک پوشش واحد، اختصاص داشتند. در یونان، اولین معبدها، متعلق به سالهای نزدیک به همین زمان دانسته   شده اند. معابد ایرانیان مهر پرست بیشتر در غرب ایران و اروپا در همین دوره ساخته شده اند تا در سده های اول میلادی جای به کلیسا دهند. در همین دوره است که تمدن بابل به تناسب فرهنگ چند ریشه ای خود معابدی ساخت که در آنها بیش از یک بت قرار می داد. ایرانیان پیرو زرتشت آتشکده های خود را با سادگی درخشنده، در مجاورت زیستگاهها می ساختند و شاید به این شکل ریشه های فکری و نزدیکی خود را با فرهنگ ودایی نشان می دادند. در آغاز ایرانیان برعکس سایر اقوام، زیر فضای سرپوشیده که به افق در چهار سمت باز بود جمع       می آمدند.

قدم اصلی و تازه ای برداشته شده بود آنچه گروههای اجتماعی اولیه در عالم اندیشه ای خالی از ابزار مادی و کالبدی ساخته بودند، به جهانی انتقال می یافت که متشکل شدن و سامان یافتن را به عنوان یک نیاز از رموز اولیه ی پایداری خود شناخته بود و پی برده بود که فضای  کالبدی می تواند، در انتقال نظریه ها، در القای نظریه ها و در تثبیت آنها در ذهن انسان ها کارسازی بیشتر داشته باشد، نقش سپرده شده به کلام به فضا نیز سپرده شد. فضا می توانست رنگها و تناسبها و شکلها و اندازه ها و رابطه های درونی خاصی پیدا کندو کلام مدون را جلالی متناسب بخشد.»

البته در اینجا منظور این نیست که تا قبل از این انتقال ، جوامع انسانی موجود هیچ فضایی را نساخته بودند بلکه تنها این موضوع قابل دریافت است که شاید اولین نشانه های تاثیر ادبیات و شعر در معماری این دوره مشاهده می شود.

ادامه در تاپیک بعدی

85
23 تیر 1386 ساعت 20:20

زبان

 امروز دیگر تقریبا نمی توان کسی را در حوزه علوم انسانی یافت که زبان را صرفا به یک ابزار و یک رسانه ارتباطی تقلیل دهد و تزهایی که این قابلیت را ظرف اصلی اندیشیدن، انباشت فکری و تحلیل می دانند کاملا غالب هستند، هر چند نمی توان این را نیز انکار کرد که اندیشمندان و زبان شناسان برغم این باور، کمتر توانسته اند در  تشریح و  روشن کردن سازوکارهای زبانی در رابطه با اندیشه انسانی پیش روند. تزهای چامسکی از این لحاظ شاید هنوز پیشرو ترین تزها باشند. بنا بر این تزها، زبان یک قابلیت انسانی و درونی است که در شرایط خاصی از فرهنگ رشد کرده و ایجاد یک دستگاه نماد ساز را در لایه های رویی یک زبان خاص می کند که ریشه در  نوعی جهانشمولیت فرا فرهنگی دارند. با این وصف روشن شدن سازوکارهای زبانی بستگی کاملی به روشن شدن سازوکارهای شناختی و مغزی دارد که از این لحاظ ما در ابهام و پیچیدگی فوق العاده ای قرار داریم. مغز اندامی است که ما نسبتا کمترین اطلاعات را درباره نحوه کارکرد آن داریم و به همین دلیل نیز نمی توانیم شناخت خود را از زبان، به مثابه یکی از پیچیده ترین کارکردهای این  اندام،  چندان فراتر از مرزهای شناختمان از کارکرد خود آن ببریم.
آنچه تاکنون انسان شاسان زبان شناخت توانسته اند به هر رو بر آن تاکید کنند را می توان در دو نکته اساسی بیان کرد نخست پیوستاری بودن رابطه زبان حیوانی و زبان انسانی  که خود بازتابی از  پیوستاری بودن زبان  غیر کلامی – زبان کلامی نیز هست و سپس  وابستگی کامل چارچوب ها، ساختارها و اجزاء زبان به دستگاه های معنایی – تفسیری بسیار پیچیده ای که به صورت دائم  «ادراک» و «تفسیر»  را با یکدیگر در هم آمیخته و به عبارت دیگر دائما «تفاهم» و «سوءتفاهم» را به هم می آمیزد.
نکته نخست را نه تنها مطالعات رفتارشناسان حیوانی به خوبی نشان می دهند بلکه مطالعات باستان شناسی و پارینه انسان شناسی نیز بر آن تاکید دارند. رفتار شناسان حیوانی سالهاست بر آن تاکید دارند که زبان حیوانی را لااقل در شکل یک دستگاه ارتباطی در همه انواعش ( صوتی، تصویری،  و حتی نمادین ...) باید پذیرفت و هر چند آموزش زبان انسانی به حیوانات ( حتی شمپانزه ها که بیشترین نزدیکی ژنتیکی را با ما دارند) غیر ممکن بوده است، اما این بدان معنا نیست که حیوانات نتوانند با یکدیگر در سطوح مختلفی که هنوز برای ما ناشناخته است رابطه زبانی برقرار کنند ، علاوه بر این درباره  حوزه شناخت در حیوانات اطلاعات ما بسیار ناقص است اما می دانیم که برخی حیوانات دارای عواطفی شبیه به انسان ها هستند و آنها را به صورت های مختلف ( اغلب کالبدی) بیان می کنند کاری که ما نیز انجام می دهیم. از همین نقطه می توان به بحث پارینه انسان شناسان رسید که  به حق ادعا می کنند که تحول 3 تا 4 میلیون ساله انسان از  هومو هابیلیس( اسان ماهر) تا هومو ساپینس ( انسان اندیشمند) در بخش بزرگی از خود ( یعنی  اگر از  50 تا 250 هزار سال آخر بگذریم) عمدتا در حوزه زبان کالبدی بوده است . این زبان بی شک به دلیل نیازی که انسان ها برای سازماندهی اجتماعی داشته اند ضروری بوده است.
درباره نکته دوم نیز باید اذعان کرد که الگو های شناختی – تفسیری برای  رمز گشایی از زبان و باز تفسیر آن نه تنها از یک زبان به زبان دیگر بلکه درون هر زبان میان گروه های فرهنگی مختلف متفاوت است. این امر شاید به دلیل  قدرت و قابلیت هویت ساز زبان باشد : جماعت ها  و گروه های هویتی عموما بر اساس محور زبانی – مفهومی شکل می گیرند و تداوم می یابند بنابراین برخورداری از کدهای زبانی از شرایط ضروری برای باقی ماندن درون یک جماعت است و بازتولید جماعت از خلال بازتولید  هویتی آن بر اساس در واقعی یک زبان جماعتی  انجام می گیرد . اما لازم است که توجه داشته باشیم که زبان ها می توانند بر اساس سن، جنسیت، موقعیت اجتماعی و حتی بر اساس موقعیت های اجتماعی مقطعی ( صحنه پردازی های روزمرگی ) تغییر یافته و به صورت های متفاوتی  تفسیر و باز تفسیر شوند. فرایندی که در مورد متون نیز صادق است ، با این تفاوت که متن  با جدا شدنش از کنشگر حالتی مستقل می یابد و وارد نوعی  تعامل بین متنی می شود که لزوما در گفتگو و زبان ملفوظ و کالبدی وجود ندارد.  
    
 
منبع: سایت ناصرفکوهی