| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
313
|
85/8/23 (21:01)
|
|
||
|
|
36
|
77
|
87/7/24 (10:26)
|
|
||
|
|
249
|
6158
|
87/7/23 (16:59)
|
|
||
|
|
51
|
463
|
87/7/10 (10:06)
|
|
||
|
|
47
|
1255
|
87/6/25 (20:55)
|
|
||
|
|
110
|
1763
|
87/6/10 (13:11)
|
|
||
|
|
170
|
1547
|
87/5/8 (15:35)
|
|
||
|
|
21
|
282
|
87/5/7 (13:20)
|
|
||
|
|
91
|
849
|
87/3/13 (12:35)
|
|
||
|
|
6
|
311
|
86/8/2 (20:41)
|
|
عنوان بحثكارگاه شعر کلاسیک 11 آبان 84 - 05:19 | |
در این بخش اشعار کلاسیک خودتون رو اعم از غزل...مثنوی...قطعه...قصیده...دوبیتی...رباعی...چارپاره و....بنویسید و دوستان هم می تونن نظراتشون رو در مورد اثر شما در این بخش بدن. | |
ترتیب پاسخ ها :
از آخرین پاسخ
1 17 آبان 1384 ساعت 06:24 | |
. پیام در تاریخ 85/3/11 ساعت: 13:06 توسط تارا. توحید ویرایش شد. |
2 13 آذر 1384 ساعت 01:48 | |
غزلی زیبا از مرجان كاوه ی گرامی؛ دوست خو و جوانم خوندم كه بهره ی كافی بردم و لذت بسیار و این اندیشه كه قلم زیبای مرجان بالاخره اون رو به سرمنزل مقصود می رسونه و نتیجه ی دست و پنجه نرم كردن اون با سبك دشوار و جانفرسایی چون غزل فقط یك پیروز داره و انهم مرجان كاوه ی عزیز است....اما بعد....غزل نوشتاری مرجان از حیث كاربرد قافیه و رعایت التزام های اون بجا و شایسته بود فقط می مونه زبان غزل كه با توجه به نوع تركیب بندی مصراعها و استفاده از انواع كهن نظیر كلمات شیدایی زبان اثر رو از استقلال كلامی شاعر به سمت شبهه ی زبان غزلیات كهن سوق داده است كه مرجان گرامی با مطالعه ی آثار شعرای غزلسرایی نظیر حسین منزوی و فریدون مشیری ووووو....میتونه این امر رو در یك پروسه ی زمانی كوتاه حل كنه...برای مرجان كاوه ی گرامی آرزوی موفقیت روزافزون داشته و دارم و منتظر اثار دیگرش هم هستم...تابعد... |
3 13 آذر 1384 ساعت 01:38 | |
ای نهان دریای چشمم باز شو در مسیر گونه ام آغاز شو ای غزل گلواژه ی چشم سیاه غلت غلتان می روی آخر به راه با توام! ای پادشاه بی رقیب همنشین دل؛ تو ای اشک نجیب من تو را با لاله هایم بافتم یکشبی در ناله هایم یافتم عابر این گونه ی سردم تویی شاعر چشمان پر دردم تویی من نریزم آبروی عاشقت مخفی ام در لابلای هق هقت من نمی خواهم زمین لمست کند طالع تنهایی ام نحست کند من خجل از پاکی راه توام ارتعاش لحظه ی آه توام ای زلال عشق در حیرانی ام ای فروغلتیده در ویرانی ام ای شقایق پیشه ی هق هق نیا لحظه ی ویرانی عاشق نیا ای معطر از گل بابونه ام بس کن و جاری مشو بر گونه ام اشک آموزان ببین اینجا کمند این جماعت با تو هم نامحرمند بیکسم! تنها ترا دارم هنوز پس بمان ! با درد خود امشب بسوز در شب تنهایی ام حاضر تویی ای دلیل سوختن شاعر تویی فعل نالیدن برایم گشته صرف دیده ام هرشب ترا گیرد به حرف فرصت این ناله ها در پیش توست دیده ی خونبار بیخ ریش توست من نمی دانستم این را پیشتر هرکه دردش بیش؛ اشکش بیشتر......... تابعد...... |
4 13 آذر 1384 ساعت 22:52 | |
از همه ی دوستان بخاطر غیبت چند روزه عذرخواهی می كنم.به دلیل مسافرت چند وقتی ایران نبودم و امروز كه اومدم و در كوچه پس كوچه های دلتنگی قدم می زدم با كلی آثار زیبا و قشنگ و از دل برآمده روبرو شدم كه از خوندن همه شون لذت بردم.اما در مورد آثار: خب همه دوستان نظرات بجایی دادن كه من برای جلوگیری از تكرار دیگه در این خصوص حرفی نمی زنم و امیدوارم كه دوستان خوبم نسبت به این نظرات حساس بوده و اونا رو در تصحیح آثارشون اعمال كنن. اما كفشهای معراج مهدی ش كه واقعا در مورد انتخاب نام دوست خوبم تارا درست گفتن و خودم همیشه آرزو داشتم كه بتونم نامهای خوبی برای آثارم انتخاب كنم چون معتقدم كه انتخاب نام برای یك اثر اگر همه تاثیر اثر رو در خودش نداشته باشه قطعا خیلی در این زمینه موثر خواهد بود و باعث میشه مخاطب با اثر پیش بیاد كه مهدی ش اینكار رو خیلی خوب انجام میده و در واقع با انتخاب نامهای ساده اما پیچیده!!!! مخاطب رو غافلگیر می كنه اگر كفش رو نمادی از راه رفتن و یا حركت بگیریم و معراج رو نمادی از رشد و پیشرفت و رو به تكامل نهادن اونوقت به موضوع این مثنوی وزین و زیبا می رسیم كه گفتگوی شاعر با اشك خودشه كه احتمالا این گفتگو در شبهای تنهاییه و كسی حاضر نیست.خب حركت و رفتن به سوی معراج كه همون تكامل بشری تلقی میشه با اشك یك معنای جدید و نگاه جدید در اثر به مخاطب عرضه می كنه كه اون سوختن برای رسیدنه.صرف نظر از اینكه این مثنوی خارج از شمول توصیفه و در واقع یك مثنوی واقعه نگاره می بینیم كه چقدر باید انسان به انزوا و خلوت دچار شده باشه كه بهترین همراه و همرازش اشك باشه و در جای جای سخنش بهترین نسبت ها رو به اشك بده كه معمولا نه قطعا اشك همراه با درد دیدن و رنج و سختیه كه سرازیر میشه پس اینجا میشه این نتیجه رو گرفت كه شاعر در تعب بدی گرفتاره كه اینگونه سخن میگه كه توجه شما رو به این ابیات جلب می كنم: من خجل از پاکی راه توام ارتعاش لحظه ی آه توام ای زلال عشق در حیرانی ام ای فروغلتیده در ویرانی ام ای شقایق پیشه ی هق هق نیا لحظه ی ویرانی عاشق نیا ای معطر از گل بابونه ام بس کن و جاری مشو بر گونه ام اشک آموزان ببین اینجا کمند این جماعت با تو هم نامحرمند بیکسم! تنها ترا دارم هنوز پس بمان ! با درد خود امشب بسوز در شب تنهایی ام حاضر تویی ای دلیل سوختن شاعر تویی با كمی تعمق در اثر درمی یابید كه سخن شاعر در بدترین شرایط سروده شده كه حتی در جایی از اشك می خواهد كه بر گونه اش جاری نشود ؛ چرا؟؟...چون قبل از آن بیان كرده است (ای فروغلتیده در ویرانی ام) پس دیگر از خانه ی دل وی چیزی باقی نمانده است كه بخواهد با حضور (دلیل سوختن) كه همانا اشك است ویران شود.امیدوارم كه نگاه نوستالوژیك مهدی ش به زندگی راه رو برای دیدن سختی های زندگی هموار كنه. زیبا و قشنگ بود ولی چون همیشه تلخ. |
5 13 آبان 1384 ساعت 07:58 | |
«آوردهام ز غربت تابوتی از ترانه» بر دوش میكشیدم این نعش را شبانه «افسوس میشناسم این نعش غربتی را» مردی كه شعر میگفت با لحن عاشقانه در لحظههای آخر الهام شعر میشد شعری كه بیرمق بود از زور این زمانه گر بر جنازهی من ،تلقین شعر میشد شاید كه شعر میزد در نعش من جوانه تابوت را رها كن ! تندیس شعرهایم این مرد مرده دیگر ، آزاد و جاودانه شیون برای مرگم بیهوده است ، بگذر لطفا مرا رها كن ! بی عذر و بی بهانه بگذار تا بگویند این مرد پاپتی بود مردی كه شعر میگفت با اشك دانه دانه بگذار قصههایی از عشق من بسازند عشقی كه مرده دیگر آرام و صادقانه این را نگفتم اما، صد بار مردهام من از شور عاشقانه ، بر حق و ظالمانه!!!!! تقصیر دیگری نیست، مرگم دلیل دارد : پرواز ناشیانه ، بر اوج آشیانه ...! «12:20 ظهر چهارشنبه 4 آبان 84 » |
6 3 بهمن 1384 ساعت 00:29 | |
. . هر بیت شعر تو یك گوشه چشم خداست باطعنهای به ملائك كه :«كار خلقت ماست»! . . |
7 15 آبان 1384 ساعت 22:09 | |
در مورد شعر پرواز ناشیانه اثر وزین امیر عزیزم باید بگم که این اثر یک اثر Autobiogherafical بوده که حدیث نفس شاعر است و البته توانسته از عهده ی اون در سبک دشواری چون غزل بربیاد...البته باید یه مرور کلی بر نوع نگاهش داشته باشه تا مبادا در تاویل اثرش مخاطب به قهقهراه سوق پیدا کنه...در کل اثر بسیار خوبی در غزل لحن انگار بوده که شاعر از پس کار به خوبی برآمده...قابل توجه دوستانی که با موج نوی غزل آنهم لحن انگار آشنایی ندارن باید بگم که این غزل رو باید با رعایت کامل دستور زبان فارسی و مولفه های اون خوند تا در احساس وزن درست اون دچار اشتباه نشیم....تابعد... |
8 16 آبان 1384 ساعت 19:58 | |
اثر بسیار خوب و وزینی رو از بهنام عزیز دیدم که واقعا جای تحسین و دست مریزاد دارد...این غزل که یک کار بسیار خوش ساخت و دلنشینه یک مولفه ی بسیار زیبا رو برای ما مطرح می کنه و اون هم استفاده از ردیف در احساس های متفاوت است...شما اگر غزل رو با دقت و تامل بخونین متوجه میشید که لحنتون هنگام خوندن کلمه ردیف که ((دلتنگم)) هست در ابیات متفاوت تغییر میکنه و این هنر و مهارت خوب شاعر رو می رسونه که تونسته با استفاده ی لحنی از ردیف اون رو از نرم و بسامد معمولی خودش که تنها تکرار در پایان مصراع های اول و زوج است خارج کنه و به اون جان بخشی بده...این هم یکی مولفه های نوین در غزل معاصره که به دلیل سختی کاربرد کمتر مورد توجه شاعران نسل نوی غزل قرار گرفته است که بهنام عزیز بخوبی اون رو طرح کرده است و مشق خوبی برای شاعرانی است که میخوان در این سبک تجربه کنند...مصراع اول بیت چهارم مشکل تنافر حروف داره که بهنام عزیز میتونه راحت اون رو حل کنه اصولا رسیدن حرف تاء به حرف دال در تلفظ صحیح و بی نقص مشکل ایجاد می کنه....تابعد... |
9 16 آبان 1384 ساعت 22:13 | |
از لحاظ فنی که مهدی عزیز به خوبی تحلیل کردن شعر بهنام رو ... اما همونطور که قبلا هم گفتم شعر نوعی هم دردی رو به مخاطب القاء می کنه و مخاطب با خوندن این غزل حس می کنه با تمام دلتنگی های شاعر هم درده و حرف شاعر رو به خوبی می فهمه ... این از نقاط قوت شعرهای بهنامه که همیشه در دل فرو میره !!! فارغ از بحث های فنی... |
10 18 آبان 1384 ساعت 00:24 | |
با تو هستم پوپک زیبای من ای خدای دین و هم دنیای من لحظه ای با من تبسم پیشه کن لحظه ای در خاک چشمم ریشه کن رود اشکت؛ سیر آبم می دهد این تپش ها پیچ و تابم می دهد خنجر مژگان به پشتم می زنی هی دم از او کشت و کشتم می زنی ارتعاش لحظه هایت هی هی است لحظه ی بوسیدنت آخر کی است؟ من تو را در خود تماشا می کنم زیر لب ناگفته نجوا می کنم بی تو بودم شب به دامان شراب خواب دیدم؛ خواب تو ای آفتاب دیدمت چون مه حریری بر تنت تنگ آمد سینه در پیراهنت آن کمند مهر گیسوی تو بود چون کمانی طاق ابروی تو بود جام چشمانت شرابم می دهد سرخی لب؛ التهابم می دهد لحظه ای مبهوت دیدارت شدم خواب بودم؛ خواب ؛ بیدارت شدم با تو هستم! ای نگاه آخرین ای میان زخمها زخمی ترین عشق مانند زمان مردن است قلب عاشق جای ضربت خوردن است آه! امشب بی تو در رنج توام رخ نما اینک که شطرنج توام چون تویی مقصد رسیدن پوچ باد هجر تو از دیده اشکم کوچ داد خواب گاهی لحظه ای پیش من است عشق من این خواب تشویش من است من به خواب خویش می بینم ترا عاقبت از دشت می چینم ترا چون شود؟!!! از من سری؟؟؛ ارزانی ات دل فدای نرگس بارانی ات اشک هم گاهی مزاحم می شود لشگرش بر دل مهاجم می شود حیف از آن دم لحظه ی دیدار شد اشک جاری گشت و دل بیدار شد باز گفتم چشم بر هم می نهم با خیالت زخم مرهم می نهم لیک یادت خواب از چشمم ربود جز من و غم هیچکس اینجا نبود عشق من! دیگر زمان مردن است قلب عاشق جای ضربت خوردن است....... مهدی ش ((م-اشتاد)) پیام در تاریخ 84/8/17 ساعت: 15:11 توسط مهدی ش ویرایش شد. |
11 18 آبان 1384 ساعت 00:59 | |
شب شد خیال آمدنت را به من بده حسِ عزیز در زدنت را به من بده امشب شبیه عشق رها شو درون من روحِ شگرفِ بی بدنت را به من بده ای مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب من سردم است پیرهنت را به من بده اینجا میان موزهی شب خاك می خورم یك شب هوای پرزدنت را به من بده من با تو گفتن از تو ، تو را دور می شوم ای من ، منِ همیشه ،من ات را به من بده …. حرفی نمانده است ، ولی محضِ یك حضور فریادهای بی دهنت را به من بده...... |
12 18 آبان 1384 ساعت 01:16 | |
آیا مىتوان شاعران را پیشآهنگان معنوى و پیشگویان ذهن ناخودآگاه هر جامعه دانست؟ پاسخ به این پرسش، در سده بیست و یكم میلادى اندكى دشوار است. زیرا دست كم، در سده بیستم میلادى تواناییهاى معنوى، بازتابهاى ناخودآگاهانه و قلمروهاى فرهنگى شعر، چه در میان مخاطبان عام و چه در میان فرهیختگان و روشنفكران كاستى یافت. با این همه، شعر در گسترهاى به نسبت خُردتر، همچنان به زیست معنوى و كاركرد پیشگویانه خویش ادامه داده است. تعداد علاقهمندان و خوانندگان شعر اندك شده است. در این نكته تردیدى نیست. اما كلام شعرى، در كمترین حجم ممكن، هنوز توانایى انتقال بار معنویت و پیامهاى ذهنى و انسانى را دارد. حتى اگر نتوان از شعر، در مقام یك نوع ادبى چیره، به ویژه در جامعههاى شرقى و كهنسال سخن گفت. پیشآهنگى معنوى و پیشگویى ذهنى، شاعر را از لحاظ فرهنگى، به موقعیتى غریب مىرساند: شعر مىتواند فضایى دیگر بیافریند. شعر مىتواند وضعیت درونى ما را دگرگونى ببخشد و به تعبیر قدما، ما را به «آن» برساند. یا به تعبیرى امروزى، شعر مىتواند جهان را فتح كند. با این وصف، آیا شاعر در برابر مصالح اصلى كار خود، یعنى كلمهها و در معنایى گسترده و دقیق، زبان، «وظیفه»اى بر عهده ندارد؟ تصور مىكنم پاسخ ما به این پرسش نمىتواند مثبت نباشد. وظیفه شاعران در برابر زبان قوم خود چیست؟ شاید نخستین وظیفه آن است كه شاعر باید زبان قوم خود را پاس بدارد و در مقابل نابودى و اضمحلال حفظ كند. در واقع، شاعر پاسدار زبان است. اما این، تنها وظیفه شاعران به شمار نمىرود. زیرا دست كم، گروهى از ایشان، وظیفه پر اهمیت و البته مخاطرهآمیزترى را نیز به عهده مىگیرند. این وظیفه، غنا بخشیدن به زبان و وسیعتر كردن دامنه آن است. به نظر مىرسد كه شاعران سنتگرا (یا سنتگراتر) بیشتر بر وظیفه نخست تكیه مىكنند و شاعران نوگرا (یا نوگراتر) اغلب بر وظیفه دوم تأكید مىورزند. این تعبیر، كه شاعران انسانهاى بىنظم، سودازده و خردگریزى به شمار مىروند، تعبیرى است آشنا و رایج. من، خود، نمونه چنین شاعرانى را دیدهام. اما این نكته، عام و فراگیر نیست. چه بسا شاعرانى كه بىنظم و سودازده و خردگریز نیستند. صاحبان این آثار علی الخصوص مهدی عزیز، نمونه چنین شاعرانى هستند-ایکاش جناب ((ش)) دست نوشته هایی که به ما تدریس می کردند را در اینجا می گذاشتند-. با این همه، وضعیت ذهنى و رفتارى شاعران در بحث ما راهى ندارد. زیرا، شاعر در آشفتهترین موقعیت درونى و بیرونى ممكن، زبان را به سوى نوعى انتظام پیش مىبرد. در واقع، در زبان هرجومرج راه ندارد. ممكن است نظم یك شاعر در زبان، بازآفرینى ساختارهاى پیشینى باشد. یعنى گاه، نظمى كه خود شاعر در زبان به وجود مىآورد، نظمى حدّاقّلى است: چارچوبهاى اساسى این نظم، ریشه دریافتههاى شاعران پیشین دارد. اما در مقابل، شاعرانى هم هستند كه با آفرینش ساختارهاى جدید، نظمى پسینى را در شعر پى مىافكنند. از اینرو، سهم آنان در این نظم، حدّاكثرى است. محمدتقى بهار (1330-1265) از جمله شاعرانى است كه به دنبال نظم پیشینى است و نیما یوشیج (1338-1276) در جستوجوى نظمى پسینى. پیام در تاریخ 84/8/17 ساعت: 16:11 توسط ملودی . ویرایش شد. |
13 19 آبان 1384 ساعت 02:57 | |
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به من خسته؛ بیگمان برسد شكنجه بیشتر از این؟ كه پیش چشم خودت كسی كه سهم تو باشد، به دیگران برسد چه میكنی؟ اگر او را كه خواستی یك عمر، به راحتی كسی از راه ناگهان برسد... رها كنی، برود، از دلت جدا باشد به آن كه دوستترش داشته، به آن برسد خدا كند كه... نه، نفرین نمیكنم... نكند به او ـ كه عاشق او بودهام ـ زیان برسد خدا كند فقط این عشق از سرم برود خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد. |
14 20 آبان 1384 ساعت 08:36 | |
خیلی خوشحالم چون دارم در مسیری گام بر می دارم که فکر می کنم پایان خوبی داره . ببخشید که به خودم اجازه دادم دو تا از شعرامو اینجا بنویسم و می دونم که خیلی نقص داره و فقط نوشتم تا نقصهاش بر طرف بشه . سومین شعرم نیلی مرگ 1 ) بدیدم باغی از جنس خودم بود به رنگ نیلی و آبی تنم بود 2 ) نچیدم میوه ای زان باغ زیبا نمی دانم چرا ، شاید کمم بود 3 ) بپرسیدم چه بود آن شب که دیدم بگفتا مرگ خود ، در سینه ام بود 4 ) که آن خواب پر از بیدار آن شب گذار مرگ من در ماتمم بود 5 ) سرودم مرگ من آن شب در آنجا چرا آخر چنین در خاطرم بود 6 ) جوابم داد و فهمیدم در آن آن گذار عمر بیخود در سرم بود 7 ) کمی چیدم ، کمی فکر از خیالم گسست روح و تن آزرده ام بود 8 ) چنان چرخیده بودم در گناهان که هر چیزی نمی دیدم ، مگر بر دیده ام بود 9 ) تکانی داده ام برخود خدایا نه هرچه کرده ام نادانی ام بود 10 ) خداوندا فقط خواهم بدانی شده فرمت هر آنچه در دلم بود 11 ) ببخشای و ببخشای و ببخشای تو خود دانی چه چیزی بر لبم بود 12 ) همی گفتم خدای آرزومند تو حل کن آنچه را بر باطنم بود 13 ) من امشب آنچنان حیران ومستم نمی دانم چه می گویم ، اگرچه حالتم بود 14 ) فقط دانم تویی راه رسیدن به آن با غی که آن شب در برم بود چهارمین شعرم سایه خیال شر و شور و دف و نی هم ، که صدایی دارد دل بیمار من امشب چه خیالی دارد شده ام ماهی آن آب سیه بخت خیال او در این بحر حلاهل ، چه صفایی دارد بحر من عمق ندارد کمی با من باش نشوم غرقه بر این جامه که جایی دارد من و آن لاف خدایی که زدم در برتو همه شب توبۀ بی جاه و جلالی دارد همه شب خفته بدم تا که بدبدم اینجا دف و نی در برم و چشم به راهی دارد راه بی را هه نه ای دوست ، نشاید گفتن بحر مواج من آنجا زر و زوری دارد بجر مواج همان قلب من است چون دیدی که در اینجا به نگاهت چه سروری دارد بسرودم که در این کارگه شور و سرور مست و بیکار شدن هم شر و شوری دارد من در این فکر که گویم سر این عهد بمان تو بگویی که لبت فکر خرابی دارد بِِشِنو از من درویش که در عهد نمانی هرگز چو در آن فکر کسی جای خدایی دارد پیام در تاریخ 84/8/20 ساعت: 0:11 توسط امیر روح الله نیاخلیلی ویرایش شد. |
15 21 آبان 1384 ساعت 23:33 | |
دوست عزیزم ورودت رو به دنیای شعر و غزل تبریك می گم ... با توجه به اینكه این كار سومین شعری بود كه سرودی باید بگم كه كار خوبی بود با چند ایرادی كه كاملا رفع شدنیه ... كه جسارتا در حد فهم خودم چند تا ایرادات شعرت رو بازگو می كنم ... اول اینكه در استفاده از كلمات كمی از زبان امروز فاصله گرفتی. استفاده از كلماتی مثل بدیدم ، بپرسیدم ، بگفتا و غیره كه استفاده شده مخاطب امروز رو با شعر غریبه میكنه و بهتره از این لغات در شعر امروز استفاده نشه... دوم اینكه در بیتهای سیزده و هشت به قول بهنام عزیز اضافه وزن داری... سوم اینكه در انتخاب كلمات قافیه باید دقت بیشتری داشته باشی...كه حتما دوستان عزیز دیگر از بعد فنی راهنماییت خواهند كرد... به هر حال باز هم تبریك صمیمانه من رو به خاطر خلق این اثر بپذیر... مرسی... پیام در تاریخ 84/8/21 ساعت: 15:11 توسط امیر نام آور ویرایش شد. |











