userinfo close

  ,

کوچه پس کوچه های دلتنگی


homesickalley

تاسیس: 8 مهر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: اشتاد فارسی - معاونان
 

عنوان بحث :: این بحث را 5 نفر دنبال می کنند.

اشتاد فارسی , mim_ashtad
اشتاد فارسی - 05:16 1384/08/11

دل نوشته ها

در این بخش تنها نثر و نجواهای دلتنگی رو می تونید بنویسید.....
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
سوگند عشق , paryjoon1234
سوگند عشق - 16:51 1391/02/29
290
کاش میشد گفتوگفت تا حرف دلت را گفته باشی.اما زمانه کوتاه وگوشها ناتوان از شنیدن و از حوصله ها خارج.متنها همه زیبا هستند ممنون از همه ی شما ما هم میتونیم استفاده کنیم.
  , asemanes
saman - 06:44 1391/01/21
289
نقل قول از : اشتاد فارسی



.....وقتی با شمشیر بازمی گردی ، برای تکلم خاموش من فانوس مرگ بیاور.....

مهدی شریفی(م.اشتاد)


چرا دیگه نیستی و نمی نویسی مهدی ؟....


  , asemanes
saman - 06:41 1391/01/21
288
نقل قول از : م آزاده

گذر کردم از کوچه های پر خم تمنا

خیس بود

و پر بود از صدای ناله های شبگردی

که لا به لای برگهای درخت نیاز

می خزید و میرفت.



ارتا استار , arta_star
ارتا استار - 23:19 1390/09/5
287
سلام اسطوره ی شهامت و ایثار

روزهای عاشقی... دقایق دلدادگی... ثانیه های تشنگی...فرا رسید قرارمان علمدار...

به معجزه ی دستهایت ایمان دارم...
ارتا استار , arta_star
ارتا استار - 00:14 1390/08/15
286
سلام علمدار
انگار به قرارمان چیزی نمانده....صدای زنگ کاروانت را می شنوم...این صدا یعنی شمارش معکوس همنوایی با ناله های نینوا...ببین چقدر دلتنگم....تو خوب می شناسی این صدای حزن آلود را که با یک تلنگر شیون سر می دهد...تو خوب می دانی که به حرمت تشنگیت با اشک و باران پیمان بسته و سالهاست که یک نفس می بارد...و چه خوب نامت به این ناله ها حرمت می دهد...ببین چشم هایم مات محرمت مانده...مات عرفه ای که در کنار حسین خواندی...مات وفاداریت...چقدر دلتنگم علمدار ...
ارتا استار , arta_star
ارتا استار - 01:11 1390/08/14
285

دل ، سخت می تپید...

وقتی خدای عشق

احساس آفرید...

احساس زاده شد

از مادرِ عطش

دل تشنه شد و آب

درمان درد بود

اما خدای عشق

این آب پاک  را

هرگز نیافرید !!...

ارتا استار , arta_star
ارتا استار - 00:53 1390/08/11
284
برای تو می نویسم علمدار وفا....

چقدر مانده به روزهای عاشقی؟؟....چند سحر مانده تا اشک های سر به زیر؟...چقدر مانده به روز و شب های شهامت و ایثار؟....چند چشمه ی اشک تا ثانیه های تشنگی فاصله دارم؟ ؟...بگو علمدار...بگو چقدر مانده به قرار هر سال من و تو؟؟...
به اندازه ی تمامِ تشنگی ات دلتنگم...دلتنگ محرّم ...دلتنگ فصل سیاهپوشی آب!...دلتنگ روزهای معجزه ی عطش و شرمساری آب....بگو علمدار...بگو چقدر مانده به روزهای وفا؟...به قرار هر سال من و تو؟...ببین! باز هم به اندازه وفای تو درد دارم! دلم گرم است به معجزه ی دست هایت...دست خالی نیامدم علمدار! ....برای گونه های تبدارت به اندازه ی یکسال اشک آوردم!....بگو علمدار...بگو چقدر مانده به قرار من وتو؟؟...
م آزاده , mazade
م آزاده - 13:02 1390/06/12
283

بسان شبهای ماتمزده می ماند این نگاهت... شبهایی که در آن هیچ ستاره ای نمی درخشد... هیچ مهتابی نمی خندد... شبهایی که آسمانش بی هیچ ابری است... شبهایی که در آسمانش هرچقدر چشم بدوانی جز سیاهی ِ سیاه چیزی نمی یابی...

چرا با تعجب می نگری؟! لاف نزدم... گزافه هم نگفتم... نگاهت این روزها به یخبندان قطب جنوب می ماند... که امید هیچ فصل بهارش هم نیست... که حتی فکر نمی کنم اشعه های خورشیدی  حتی با زاویه 45 بر آن بتابد... قطبی که هیچ تابستانش نیست...

انکار میکنی؟!! باور نداری! از گلهای یاس باغچه ی ِ احساس همسایه بپرس... از شکوفه های سیب ِ درخت ِ کنار ِ پنجره ی ِ اتاق ِ چشمانت... از همان شبنم صبحگاهی روی برگ های ِ بوته ی ِ نیایش... از پروانه ی ِ تازه سر از پیله درآورده ی ِ عاشق ِ شمع... از پرستوی ِ بال گشوده ی آماده برای کوچ... از همان پرنده ی از قفس رسته ی ِ دیوانه ی ِ پرواز...

اگر نمی بینی شان دیگر اصلا انکار نکن!!! اگر یاسی نیست... شکوفه درخت سیب یخ زده است... شبنم بخار شده شده است... پروانه هنوز در پیله است... پرستو در خواب زمستانی است... اگر پرنده در قفس است... دیگر انکار تو معنا ندارد!!!

نگاهت بسان شبهای یخ زده می ماند... که امید هیچ طلوع اش نیست....


....
م آزاده , mazade
م آزاده - 15:19 1390/05/24
282
گذر کردم از کوچه های پر خم تمنا

خیس بود

و پر بود از صدای ناله های شبگردی

که لا به لای برگهای درخت نیاز

می خزید و میرفت.

و من پی پناهی

اما هیچ کس دری به رویم باز نکرد...


اینجا دیگر


به عشق تو نیازی نیست!

شش دانگ خانه ی دلم را گرو گذاشته ام

برای دریافت وام احسان

و خرید کلبه ای در ساحل استغنا.


....
آدکاتون  , darvishkor
آدکاتون - 16:54 1390/05/15
281
همه ی ما یک روز خواهیم رفت

یکی به جایی دور

ودیگری به بلادی دورتراز دور

هیچ کس درنزدیکی نخواهد ماند.


آدکاتون  , darvishkor
آدکاتون - 12:31 1390/05/3
280

شکسته پای دلم

قدم به کوچه و بی پای دل آرام

بروی دوش میکشم سکوتم را

چقدر گرفته دلم

مثله سنگ سنگینم



س  ن , yas21
س ن - 16:21 1390/04/9
279
نقل قول از : سین خ


عقل من می گوید
آینده ی تو در ترتیب كارتهای ِ در دست ِ دخترك نیست
اما
هرسه باری كه برای شوخی با خودم
خیره شدم به دستهای دخترك
یك سخن شنیدم
” به دیگران اعتماد نكن حتی نزدیكان ات“
من اما
به همه اعتماد كردم بجز دخترك فالگیر!

امروز می خواهم اعتراف كنم
برخی زخمهای نشسته بر روحم
از ضربه ی پوزخند من بر دخترك فالگیر است...


اشتاد فارسی , mim_ashtad
اشتاد فارسی - 16:49 1390/01/28
278


.....وقتی با شمشیر بازمی گردی ، برای تکلم خاموش من فانوس مرگ بیاور.....

 

سلام مادر خوبم....سلامم را از ابدیت برایت مخابره  می کنم.....مادرم!...اگر اشکهای دانه دانه ی  پسرت را روی خطوط تنهایی ات  در قبر بگذاری ، صدای ضجّه های ناهماهنگ قلبم را خواهی شنید....ضجّه هایی با درآمد غربت و دربه دری....آنقدر صدایم شبیه شقایق ها شده است که نمی توانی دیگر شرجی احساس نبودنت را در آهنگ صدایم درک کنی....مادر برای چه می خندی؟!!!....بیا از من عبور کن.....نه عبور نکن!!!....بگذار تا دلتنگی ام را برایت فریاد کنم.....بگذار فقط یکبار خودم را در مقابل چشمان زیبایت به دار کشم.....کاروان بخت پسرت را ببین!!!....کاروان گمشده ای  که به لهجه ی  ناقوس حرف می زند.....ببین چگونه لکنت از راه رفتنم  می ریزد!!!....ببین چه زندگی طاعونی قشنگی دارم!!!....ببین چه درد مقدسی از نگاهم بر زمین می روید!!!....مرگ مرا به اندازه ی  نبودنت  نزدیک کن!!!!....

 

به فرزندت بگو عشق چیست؟!!!....بگو به من عشق چند بخش است؟؟؟!!!....نکند همان معناست که من می دانم؟؟؟!!!.....همان که یک روز دارش را برافراشتند و فردا روز دجله ی خونش را به حجله ی کویر خاکستر ریختند؟؟؟!!!!....چرا از هرکس می پرسم عشق چیست به زخمهایش اشاره می کند؟!!!.....دیدی مادرم چگونه فرزندت را با لبهای تشنه از زیر خنجر خونین خداحافظی گذراندند؟؟؟!!!....دیدی چگونه مرا با این تن بیمار چون لاله ای بر گذری کاشتند تا رهگذران این نورد ، خلط عادات خود را بر پیشانی به سوگ نشسته ام تف کنند؟؟؟!!!...دیدی دیشب چقدر مایوسانه در خود صدا زدم : آی من هم می فهمم ؛ عشق سرطان محبت است!!!....من صحبت از عشق را برای تو گفتم تا آن را به دنیای دیگر ببری....برای دوستانم بگویی....همانانی که هیچوقت بخاطر کارهایم سرزنشم نکردند....همانانی که هیچوقت از نگاهم نگریختند.....همانانی که هیچوقت مرا از خود جدا ندانستند....همانانی که هیچوقت مرا بخاطر گناه دیگری مجازات نکردند....ببین مادر!!!...سهم فرزندت را از زندگی ببین!!!....زندگی در مشعر ابدی کوپه های خمپاره خورده و ریل های به مقصد برگشته.....سهم مرا ببین!!!...کوچه ی من در میان خروارها خاطره ی خونین گمشده است!!!....سهم من این است؟؟؟!!!...دیدن کف خونین حمامها....دمپایی های بی صاحب.....کوچه هایی پر از جسد!!!....مزرعه های سوخته!!!!....خانه های بی سماور و دهکده های بی خروس!!!!!.....من زیر توفان آتشین گلوله ها و خمپاره ها باز با تو عاشقانه خلوت می کردم...پس نگو که سهم فرزندت از زندگی همین است و بس!!!!.... چرا من همیشه باید کتاب شهادت را زیر بغلم به اینسو و آنسو ببرم؟؟؟!!!....می خواهم کمی بمانی تا عروس حجله ی خونین آتش را نشانت دهم....مادر!!!....آن شب چه با تو گفتم؟!!!...یادت هست؟؟!!!....نگفتم این روزها احساسم از کوهستانهای ییلاق پایین آمده و با دشت های تشنه ی دیدار و شقایق های سوخته و نخل های به خون نشسته وداع می کند؟!!!.....نگفتم؟! ، مادر خوب من ! می بینم کبوتران در خون وضو می گیرند و یاکریم ها همه ابوحمزه می خوانند؟؟؟!!!....چه شده ؟.....چرا به من نمی گویی چه بر سر پسرت خواهد آمد؟؟؟!!!....نترس!!!...سالهای طولانی ست که تمام زندگی ام را بر پاشنه ی مرگ می چرخانم.....زندگی ام لبریز از هجرت است.....زندگی ام مخلوطی از چنگیز و سربداران شده است....ببین راحت بگویم ؛ من از مرگ احساس لیموناد در بوفه های فراغت تابستان دارم....ببین چه عشقی از نگاه دم کرده ام می ریزد!!!!.....می خواستم عروس حجله های شرجی و شرقی الهام را نشانت دهم......ولی گویی تو اخبار دیگری را در کنار کوزه های باران خورده ی نگاهم ضبط کرده ای!!!!.....مادر خوب من!!!...دختر کتیبه های شرقی الهام .....این یادگاران خونین ایل را برایم به خاطره گذاشتی تا چه شود؟؟؟!!!!......پس چرا آژیر قیامت را برایم نمی کشی؟!!!....هرآن ممکن است پوسته ی شکسته ، بسته ی قلبم ترک بخورد و عشق در نهادش به جنبش درآید..... قلب من تلکس حادثه های جهان شده است.......ببین تمام ظلمی را که می بینم بر سینه ی سوخته ی این نوارها حفظ کرده ام.....ببین همراه با تصاویرم از سینه کش تاریخ بالا رفتم و پرچم ستیز و عدالت را بر قله ی کوهستانها افراشتم....حالا می خواهم کمی بیاسایم.....ایرادی دارد!!...بگو مادر....بگو که اگر ایرادی داشته باشد مطمئن باش که من همان قمارباز بازنده ای هستم که جز هوس قمار دیگر چیزی در سر ندارد.....می خواهم کمی گلدسته های نگاهم کبوتر ببیند....می خواهم اینبار خاکریز محلی برای معاشقه باشد نه منازعه.....من گرسنه ام...تشنه ام....می خواهم کمی روی نوارهای خالی احساسم دراز بکشم.....خیره به آینده ای که نداشته ام....ببینش!!!....آنجاست ؛ کنار لادن ها ، صفات شب بوها را به زنبق های دلداده درس می دهد!!!....مادر !! می خواهم پس از یک عمر کوچ کردن در خود و شنیدن شبانه ی آواز زخم در میهمانی اندوهم ، بخوابم....گوش کن!!!....یک افشاری مرا می خواند....ببین!....من ویران می شوم....دختری قلبم را از ایوان تکان می دهد....من کودکی پر از خون و تلخی تمام چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ در گوش و چشم خود دارم....نمی دانم چرا همه چیز در نگاهم مونث شده است....این زلزله ی عاطفه در نگاه من است....هنوز رموز غیبی را کشف نکرده ام.....باید زنی شوم در آستان فروریخته ی نگاهم تا بتوانم شعر زیبایی را از بحر شوم....خون مادر من است....من تابوتم را چون صلیب مسیح مریم به دنبال خود دارم....سرنوشت از مرگ من ذله شده است....من شکست خورده ترین کودک یتیم عالم هستم....من به قلبم لقب دوشیزه داده ام و نگاهم را هروقت که صدای جعلی باران را از ناودان خانه می شنوم ؛ دختر صدا می کنم......من وقتی تو را دیدم سجده کردم....من عادت به خاک نشینی کرده ام در سجود طولانی ام در مقابل تو.....وقتی تو سخن گفتن را آغاز کردی ، گردش خون پرسه های مستانه ی کوچه پس کوچه های نیایش در من به جریان افتاد....به دیدار دل مصلوبم چه آمده ای؟!!!....ببین من جلجتایی بر شانه ی پسر مریمم!!!.....من مهدی ام!!!....آخرین فرزند تو!!!....فرزند سالخورده ی کوچکت!!!....فرزند کوچ کرده ی غربت باریده ات!!!!....فرزند در سرما مانده ی به زوزه نشسته ات!!!....فرزند بر خنجر خوابیده ات......

 

مادر خوب من!!!!....ای کاش تنبوری بودم در غروب غریبانه ی بیستون و برایت تمام نبودن هایت را ناله می کردم.....ای کاش شعله ای بودم که طور پر رقص دف ، فاصله های خونین فراموشی ات را پر می کرد....کاشکی پرنده بشکسته بالی بودم بر راهت تا وقتی که از میهمانی تاک ها و اقاقیا باز می گشتی روبروی گامهایت جان می کندم....من هیچوقت نتوانستم که دل و دیده ام را همزمان از کوچه ی نگاه تو عبور دهم.....کجا رفتی در این سالهای غربت و شکسته و خون؟!!!....رفتی تا رد پای مرا در زیتونهای به خون نشسته ی فلسطین جستجو کنی؟؟؟....من نبض احساسم برای تو پرپر می زند....مادر در خواب مگر نگفتی : عشق را با او تقسیم کن ، به اندازه ی قلبهایتان، و عروس حجله های به خون نشسته ام را بگو که می بینمت در رودخانه ی مریم همراه با تمام دختران چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ آبستنی بازی خواهی کرد....من برای تو و او آیینه تکلم می کنم...مادرجان!!!....قسم به تمام نبودنت....قسم به لحظه ای که دوشیزگان به حجله نرفته ی تاریخ آبستن می شوند.....قسم به لبهای سرخ و زیبایی که گلهای خمیازه اش به تبسم حنابندان باز می شود....قسم به تمام رنگ هایی که فصل مشترک المنافع با هم دارند....قسم به لبخندی که یادگار زخم کهنه ی شمشیر است....قسم به کوچه ای که جوانی ام را در آن جا گذاشته ام....من به سرزمین شمشیر بازخواهم گشت.....تابعد....

 

مهدی شریفی(م.اشتاد)


امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 19:41 1390/01/6
277
سفر ای بە دریای بیکران واژگان
قلم  بە سوی واژە میبرم
بە دنبال واژەای
جایگزین  دلتنگیم
ولی  باز
...
واژەگان گریزانند
گویی خود نیز دلتنگ اند

 

م آزاده , mazade
م آزاده - 18:28 1389/05/30
276

روزهاست که سراغم نیامده ای...
من در پس تمام نامه های نانوشته ی تاریخ‎‎، و در بیان همه ی درسهای ناخوانده ی سرنوشت, سایه تو را دیده ام...

بسان شبگردان خواب زده در كوچه های بن بست امید مدارهای انتظار زده ام و فانوسهای روشن شده از روغن دل سوخته ام را آویخته ام... برای آمدن ات فرش فرش دل بیقرار پهن كرده ام و از دسته دسته گلهای خون جگرم سبدهای گل چیده ام ...  به ناز قدمهایت تارهای دل را آنچنان نواخته ام كه یك یك پاره شدند و نت های عاشقانه ام را با خون سر انگشتان احساسم نوشتند... كوچه ها را به دست مژگان چشمانم دادم تا با زلال اشكهایم آب و جارو كنند و بوی كاهگلهای دلتنگی را بلند كنند... دعوتنامه ها را به دست تپشهای قلب ام دادم تا با بالاترین ضربان برایت پست كنند ...
اما تو نیامدی...
روزهاست که من منتظرم و اما تو نیامدی...
آن دل سر به هوایت به گمانم نامه ی دل من را نخوانده پرت كرده است یك سو... پیدایش كن...
دیرتر اگر بجنبی ترسم آخرین نامه ی نانوشته ی زندگی ام نوشته شود و سرنوشت آخرین درس خداحافظی را برایم كلاس بگذارد...
دیرتر اگر بجنبی شاید اعتبار آن دعوتنامه تمام شود به تمام شدن اعتبار فرستنده اش...
پس لطفا زودتر پیدایش كن...

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.