| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
313
|
85/8/23 (21:01)
|
|
||
|
|
36
|
77
|
87/7/24 (10:26)
|
|
||
|
|
249
|
6158
|
87/7/23 (16:59)
|
|
||
|
|
51
|
463
|
87/7/10 (10:06)
|
|
||
|
|
47
|
1255
|
87/6/25 (20:55)
|
|
||
|
|
110
|
1763
|
87/6/10 (13:11)
|
|
||
|
|
170
|
1547
|
87/5/8 (15:35)
|
|
||
|
|
21
|
282
|
87/5/7 (13:20)
|
|
||
|
|
91
|
849
|
87/3/13 (12:35)
|
|
||
|
|
6
|
311
|
86/8/2 (20:41)
|
|
عنوان بحثکارگاه داستان کوتاه 23 آبان 85 - 21:04 | |
این بخش برای علاقمندان به داستان کوتاه در نظر گرفته شده است...داستان کوتاه بر حسب استاندارد نباید از 1500 کلمه تجاوز نماید...ضمن دقت به این امر آثار خود را در این بخش مرقوم تا دوستانتان در باب آن اظهار نظر نمایند. | |
47 13 شهریور 1387 ساعت 19:53 | |
روزی، سنگتراشی
كه از كار خود ناراضی بود و احساس
حقارت میكرد، از نزدیكی خانه بازرگانی
رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل،
باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال
خود غبطه خورد با خود گفت : این
بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد
كه او هم مانند بازرگان باشد. |
46 10 شهریور 1387 ساعت 12:37 | |
راز معرفت
مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند. اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی! |
45 9 شهریور 1387 ساعت 15:36 | |
گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود : "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می كرد. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ... |
44 4 شهریور 1387 ساعت 16:29 | |
شرایط ازدواج
از اداره كه خارج شدم، برف دانه
دانه شروع به باریدن كرد. به پیاده رو كه رسیدم زمین،درست و حسابی سفید شده
بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از
زمستان باقی بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا
آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
راستی فراموش كردم بگویم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با یك دختر چشم و ابرو مشكی شیرازی آشنا شدم كه نه درباره رفیقها و سر و وضع و دیر آمدنم حرفی داشت، نه خانه و ماشین و حقوق و یك تكه ملك برای پشت قباله می خواست.... و از همه اینها مهمتر اینكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرین خانوم" نبودند! |
43 3 شهریور 1387 ساعت 20:43 | |
آیا خدا هست ؟ مردی برای
اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
|
42 3 شهریور 1387 ساعت 11:45 | |
عبور از پل های زندگی
سال های سال بود كه دو برادر در
مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده
بود با هم زندگی میکردند. یک روز به
خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو
بحث کردند. پس از چند هفته سکوت،
اختلاف آنها زیاد شد و كار به جایی
رسید كه از هم جدا شدند. |
41 3 شهریور 1387 ساعت 11:44 | |
نه دوست عزیز،من داستان نویس نیستم ولی از داستانهای کوتاه خوشم میاد،واسه همین اگه داستانهای کوتاهی که دوستان برام میفرستند از این به بعد اگه قشنگ بودند تو این قسمت میزارم ![]() باشد که دوستان ازشون استفاده کنند. |
40 2 شهریور 1387 ساعت 12:43 | |
نمیدونم داستان از خودتون بود یا نه؟! ولی عکس فوق العاده بود... ![]() |
39 1 شهریور 1387 ساعت 21:19 | |
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود. نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد. این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. آری ، درست است . شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. |
38 6 مرداد 1387 ساعت 15:29 | |
نگاه پر از مهرش را دوخت به چشمان مردش. سامسونت را از روی زمین برداشت و منتظر ایستاد. با همان صدای آرام همیشگی اش گفت: "بهتر نیست اینقدر به خودت فشار نیاری... زندگی ما با کم اش هم میگذره... هرهفته اضافه کاری... میترسم اینجوری خودت رو از بین ببری... حداقل جمعه ها رو دیگه نرو..." مرد سامسونت را گرفت و در حالیکه به سمت در آپارتمان میرفت گفت: "زندگی خرج داره عزیزم. روز تعظیل و جمعه نمیشناسه." و در حالیکه از چارچوب در خارج میشد دستی به معنای خداحافظی تکان داد. زن در را آرام پشت سرش بست. لحظه ای درنگ کرد تا صدای در آسانسور را بشنود. بعد برگشت سمت پذیرایی... صدای رعد و برق در فضا پیچید. نگاه زن به جالباسی افتاد. چتر آویزان بود. زن دوید... مانتویش رو پوشید و شالش را روی سر کشید. چتر را برداشت. آسانسور طبقه دهم بود. راه پله ها را دوید... به همکف که رسید نفس نفس میزد. دوید داخل خیابان سمت ایستگاه اتوبوس. باران باریدن گرفت... بیست متر مانده به ایستگاه ایستاد... پژوی 206 آلبالویی از جلویش رد شد... مرد نگاهش سوی دختر جوان راننده بود... زن را ندید... زن زیر باران بود با چتری بسته معلق بین زمین و آسمان... |
37 8 تیر 1387 ساعت 21:40 | |
ندا دستش را آورد جلو طوریكه شیرین و آزیتا خوب ببینند. با لبخندی پر رنگ بر لب گفت: هدیه روز زن ِ. امیر گرفته... دوستانش یكی یكی خم شدند و دستبند را برانداز كردند. - نفهمیدی چند شده؟! - راستش امیر نمیخواست بگه... ولی فاكتورش رو توی كیفش پیدا كردم یك تومان تمام! و لبخندش پررنگتر شد.
- خوبه... دستش درد نكنه... آزیتا پشت چشمها را نازك كرد و گفت: امیر اندازه خودش سنگ تموم گذاشته!
شیرین سریع برگشت طرف آزیتا - آزیتا جان شما چی گرفتی از هوشنگ خان؟! آزیتا پای راست را انداخت روی پای چپ و تا ته مبل عقب رفت و فرو رفت توی مبل. دستها را دو طرف مبل رها كرد و با صدایی كه نازكتر از همیشه میكرد گفت : - خب میدونید هوشنگ اصرار داشت امسال ویلا شمال رو به نام من كنه. ولی راستش این چیزا زیاد به دلم نمیشینه. بهش گفتم فكر ی كادو دیگه باشه...اونم دیشب سورپرایزم كرد... و سكوت كرد. چشمها را روی صورت ندا و شیرین چرخاند. شیرین با نگاهی كنجكاو گفت: چی داد بهت؟! آزیتا با انگشتهای دست روی لبه مبل ریتم گرفت و گفت: ی سفر به دور اروپا!
لبخند روی لبهای ندا محو شد. گوشه لب را جمع كرد و آرام گفت: سنگ تموم گذاشتند آقا هوشنگ... لبخند فاتحانه آزیتا اما از روی صورتش محو نمیشد.
آزیتا با همان لبخند فاتحانه برگشت سمت شیرین - تو چی گرفتی عزیزم؟! شیرین سریع گفت: خب! راستش سامان پیشنهاد داد ی سه ماهی برم سوئیس هواخوری هدیه روز زن!!! اما من میدونم سامان بدون من سه ماهه دق میكنه... قبول نكردم. قراره امشب سورپرایزم كنه!!!
و سریع برگشت سمت آشپزخانه و گفت:
فهیمه ی سینی كاپوچینو بیار!
*** فهمیه شاخه گل رز سرخ را از گلدان روی تاقچه بیرون كشید. بینیاش را در گل فرو كرد و با تمامی وجود عطر گل را بلعید. با دست دیگر كارت تبریك روی تاقچه را برداشت و از پشت اشكهای چشمانش برای چندمین بار متن داخل كارت را خواند:
فهمیه تمام عشق و معنای زندگیام بر من ببخش كه نتوانستم بیش از یك شاخه گل برایت هدیه بیاورم. فكر میكردم با این پول حداقل یك دسته گل كوچك میتوانم برایت بگیرم. ولی قیمت گلها را كه دیدم فهمیدم مانند همیشه شرمنده تو خواهم شد. روزت مبارك. و نیاید روزی كه خانه ام خالی از پرتو عشق تو باشد همسر شرمگین و عاشقت حمید
كارت را بر سینه چسباند. نگاهش چرخید تا بر مرد زندگیاش رسید كه خسته از شدت كار روزانه كنار سینی چای ِ دست نخورده خوابش برده بود. بالش را آرام زیر سرش گذاشت. خم شد و بر سیمای خسته حمید لحظاتی خیره شد. لبهایش بر پیشانی حمید عاشقانهترین، پرمهرترین و قدردانه ترین بوسه هستی را كاشت...
|
36 11 اردیبهشت 1387 ساعت 00:31 | |
- آقا مصطفی شما هستید؟ ... " حسن بدو بیا... آمبولانس رو زدن" |
















