userinfo close

  ,

کوچه پس کوچه های دلتنگی


homesickalley

تاسیس: 8 مهر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: اشتاد فارسی - معاونان
 

عنوان بحث :: این بحث را 2 نفر دنبال می کنند.

اشتاد فارسی , mim_ashtad
اشتاد فارسی - 21:04 1385/08/23

کارگاه داستان کوتاه

 

این بخش برای علاقمندان به داستان کوتاه در نظر گرفته شده است...داستان کوتاه بر حسب استاندارد نباید از 1500 کلمه تجاوز نماید...ضمن دقت به این امر آثار خود را در این بخش مرقوم تا دوستانتان در باب آن اظهار نظر نمایند.

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
سایه خورشید , sayee
سایه خورشید - 18:50 1389/05/20
53

آخرین سلام

 

مسافر قبل از آنکه از آخرین خم جاده بگذرد، پیچی که بعد از آن دیگر نه نمایی از شهر پیدا بود و نه از مردمان اش، لحظه ای ایستاد. صبح بود یا ظهرو یا اینکه غروب. شاید هم شب بود. فرقی نداشت. مدتها بود هیچ سایه ای از کوچه ها بیرون نیامده بود. روزها بود که درب هیچ خانه ای باز نشده بود و کسی جواب سلامش را نداده بود. حتی میزبان اش هم، هم او که به این شهر دعوت اش کرده بود ماهها بود رخ به مهمان نشان نداده بود چه برسد به یک لبخند. به یک سلام. به یک احوالپرسی. رو به شهر ایستاد و خیره شد. به چراغهایی که روشن نبود. به آواز دوره گردانی که در سکوت کوچه ها گم شده بود. به شب های شعری که در تاریکی قیرگون شبها خفه شده بود. به طنین صدای استاد در کلاسهای درسی که سالها بود میزهایش خاک می خورد. به شادی و خنده کودکانی که به دنیا نیامده بودند. به همهمه و شلوغی دوستانی که نامشان از حافظه یکدیگر پاک شده بود. به فروغ چشمهایی که در پی یک نگاه آشنا بی سو شده بودند... چشمهایش خسته شد از این همه کاویدن در تاریکی... چشمها که خسته شد خاطرات بلند شدند و در جلوی آن رژه رفتند... فکر کردند برای چشمهای خسته چشم اندازی دلنواز نقش کنند که خستگی کاویدن در دوردستها را بیرون کند از آن دو چشمه ی رود... اما قلم که رقصید بر بوم خاطره، تابلویی رسم نکرد مگر همان تابلویی که مدتها بود نقش اش آتش میزد بر جان و دل مسافر.همان که بوی سوختن دل پاره هایش را بلند می کرد و صدای شکستن شیشه های غرورش می پیچید در گوشش. همان که عزم اش را جزم کرده بود برای کوچ... قلم می چرخید و تصویر زنده و زنده تر میشد... دختری تنها در خیابانهای همین شهر... زیر برف در شبی زمستانی... همان شب که فهمیده بود در این دیار چقدر غریب است... همان شب که هیچ کس او را ندیده بود و یا اینکه به عمد با پوزخندی بر لب خواسته بودند به او بفهمانند او اصلاً دیده نمیشود... همان شب ِ بعد از مهمانی که همه با هم دوست بودند و به او فهمانده بودند او وصله ی ناجوری است بین آنها ... همان شب که برف می بارید و کسی او را ندیده بود که زیر برف تنها در کوچه های شب میرفت...

چشمهایش خسته تر شد... بوم ایستاده بر چهارپایه خاطره را پرت کرد به سویی... کوله اش را برداشت... برای آخرین بار به کوچه پس کوچه های دلتنگ شهر نگریست... همه ی درها بسته بود. همه ی چراغها خاموش... حتی چراغ خانه ی میزبان...

مسافر از آخرین خم جاده گذشت...


 

تمام شد.

سایه خورشید , sayee
سایه خورشید - 09:30 1389/04/28
52

یک اشتباه


همانطور که دست چپ اش شده بود تکیه گاه سرش و گردن اش خم شده تمامی وزن سر راسپرده بود به ستون دست چپ اش، دست راستش خودکار را برداشته و لا به لای دو انگشت اشاره و میانی تابش میداد. چشمهایش را بست و در ذهن اش تکرار کرد"سوژه...سوژه"  باید تا فردا یک داستان کوتاه تحویل مجله میداد. این را قول داده بود به سردبیر. نگاهش از قفسه کتابها سر خورد ورسید به کف زمین. در یک صدم ثانیه اوج گرفت و رسید به سقف اتاق. "سوژه..."دوباره چشمهایش را بست... راستی چرا دیروز  راهش را کج کرده بود و بجای پارک قصد کوه کرده بود اول صبح؟! چرا باید بعد این همه سال دوباره سر راهش سبز شود؟!. چشمهایش راباز کرد... سر را از تکیه گاه برداشت و راست شد... قلم را گرفت لای انگشتان شست و اشاره و نگاهش را هدایت کرد به سمت کاغذ پیش رو... الان وقت این حرفها نیست...باید سوژه پیدا میکرد. دوباره چشمها را بست و در تاریکی آن سوی چشمها لغات راجستجو کرد.... رفاقت.... نه!! صداقت... نه!!... خیانت... گفته بود شک دارم. شک دارم به من وفادار باشی.  شک کرده بود. و برای او شک کردن بدترین گناه بود... چشمهایش را باز کرد... دوباره در صندلی عقب کشید...سرش را تکیه داد به صندلی و خیره شد به سقف... راستی نمیشد از شک گذشت؟!!  چرا وقتی برای معذرت خواهی آمد.. وقتی پیرمرد را فرستاد تا بگوید اشتباه کرده ... که حرفی بوده از دهن اش پریده... که بچگی کرده... نتوانسته بود ببخشد... حتی وقتی مادرش هم اصرار کرد از خر شیطان پیاده شود... گریه کرد.... او  کوتاه نیامده بود و از این گناه نابخشودنی نگذشته بود!!... خودکار را رها کرد روی میز و صندلی را چرخاند به سمت پنجره... ماشینها با سرعت می گذشتند... چراغ راهنما حتماً سبز است الان که همه عجله دارند چهارراه را رد کنند... راستی چند نفر از اینها فردا زنده اند؟! چند نفرشان فردا میروند پای میز طلاق؟! اصلاً چند نفرشان فردا میخواهند ازدواج کنند؟! حالا دیگر ماشینها پشت سر هم ردیف شده بودند... چراغ حتماً قرمز بود دیگر... نگاهش بلند شد و از بالای ساختمانهای آن سوی اتوبان رسید به ته مانده های برف زمستان بر روی قله های کوه روبرو... دلش یکدفعه خواست آن بالا باشد... شاید دوباره تصادفی رخ دهد... شاید دوباره او هم بیاید... پوزخندی نشست بر لبهایش ازنوع تلخ اش... شما هم عاشق برف اید؟!  راستی چه سوال مسخره ای بود!... ولی آن روزها فکر میکرد چقدر او استاد برقراری رابطه است... چقدر جمله به ذهن اش میرسد برای سرصحبت باز کردن... سریع صندلی را چرخاند و دوباره راست نشست و خیره شد به کاغذ...گور پدر گذشته... فردا باید یک داستان تحویل بدهم... سوژه؟! ... با خودکار ضرب گرفت روی کاغذ... سوژه؟! ... داستان مش رحیم چطوره؟! مگه دیروز از احتمال بیرون ریختن وسایل خونه اش نمی گفت؟! ... هم درد مردمه و هم سوژه مورد توجه... خودکار را روی کاغذ به حرکت در آورد... صاحب خانه گفته بود" تا آخر ماه بیشتر وقت نداری... زن اشک در چشمهایش جمع شد و گفت آخه ی ماهه چطوری خونه پیدا کنیم اونم باچهارتا بچه"...پسر  صاحب خانه ایستاده بود مقابل اش و او سینی شربت را گرفته بود جلویش... بابا نتونستن خودشون این ماه بیان من رو فرستادن... و او فقط زیر لب گفته بود ولی قرار ما این بود شبها بیان...و در ذهن اش ادامه داده بود وقتی شوهرم خانه است... هنوز سنگینی چشمهای پسر را حس میکرد... با لبخند روی لبهایش و لبهایش که آرام تکان خورد و زمزمه کرد" دلم می خواست تنها ببینم تان..."  دوباره چشمهایش  را بست... خیال تمام شدن ندارد این زنده شدن خاطرات انگار... لعنت به من... اصلاً چرا دیروز راهم را کج کردم... ودوباره چشمها را گشود. و مردمک چشمها خیره به سقف ماند.... حتماً پسرش بود آن فسقلی و آن دیگری هم همسرش... خوش سلیقه است هنوز... و چشمهای زن مقابل دیدگانش جان گرفت... چه عاشق بود و چه شاد... چشمهایی که صاحب چیزی بود که روزی مال او بود... زیبا بود زن... زیبا... گفته بود همسایه ها حرفهایی میزنند... علی آقا دیشب سربسته حرفی زد... و او همانطور نشسته بر تخت درحالی که با دستهایش گوشه ی ملافه را دور انگشتانش می پیچید و باز میکرد ... با همان صدای خواب آلودی که هنوز بیدار نبود گفته بود چه حرفهایی؟!! مردم کارشون حرف زدنه دیگه!! ... و دیده بود که برچشمهای مرد ابری سیاه نشست ... خودکار را پرت کرد روی میز... آرنجها را گذاشت روی میز و سر را گرفت وسط دو دست... بس است مرور خاطرات... تمام شد... میفهمی؟!... لعنتی چرا دیروز بجای پارک رفتی کوه؟!... بگرد دنبال سوژه... سوژه... شده ای سوژه ی اهل ساختمان... اگر مزاحم است خودم حسابش را برسم... چرا گفته بود نه!! ترسیده بود ازدرگیری؟! ... سرش را بلند کرد. بغض چنگ انداخته بود در گلویش... بلند گفت احمق بودم... و بچه...ته دلم شاد بودم دوستم دارد... که با اینکه متاهل ام اما دل برده ام... که برای من می آید و هر روز می ایستد روبروی پنجره های آپارتمان... که شاید این موجب حسادت تو شود... که از حسادت تو لذت میبردم... و اشکهایش سرازیر شد... صدای زنگ تلفن مثل صاعقه ای بر تمامی وجودش زد... تن اش لرزید... تمام وجودش لرزید... قلب اش نزدیک بود بایستد... " زنگ زدم بگم محض رضای خدا داستان رو امروز تمام کن همه ی صفحات مجله آماده است. فقط مونده کار تو"..."حتماً... میرسونم"... "حتماً.!!. مرد نیستی اگر فردا سر وقت نیای!" این را با فریاد گفته بود و گوشی را گذاشته بود... و فردا سروقت او آنجا بود... بدون کلامی همه چیز تمام شده بود... بعداز یکسال نتوانسته بود... نه نخواسته بود او را به خاطر شک اش ببخشد!! ... شک اش؟!!... راستی اگر خودم جای او بودم شک نمی کردم؟!!... این را امروز می گفت که ده سال گذشته بود... که دیگر بزرگ شده بود... دیگر آن دختر بیست و یک ساله نبود...دستهایش را بلند  کرد و ابری خیالی را محو کرد... هرچه بود تمام شده .همین...خودکار را دوباره برداشت... سوژه؟! ... ناخودآگاه لبخند نشست بر لب هایش... پسرش چه ناز بود اما... کپی بچگی های خودش... پسرش... و چیزی مثل چاقو در قلب اش فرو رفت...می تونست پسر من باشه... سوژه... فرزندی که ندارم... و تصویر پسربچه زنده و زنده تر شد... " بابا می ییم پیش اون جوجوها؟" ... " امروز نه عزیزم. امروز بابا قول داده بریم توت بخوریم"... و عطر ادکلن مرد پیچیده بود در همه ی فضا وقتی یک دستش را گذاشته بود پشت زن و با دست دیگر دستهای کوچک پسر را گرفته بود...وقتی از مقابل چشمهای او گذشتند به سمت کوه... و مرد حتی متوجه نشده بود ماشین اش را کنار ماشین او پارک کرده است... و دل او چه سخت فشره شده بود و چلانده شده بود وقتی مرد یک نگاه هم متوجه حضورش نشده بود...در حالیکه او تمامی هوای اطراف را به عشق بوئیدن بوی مردی که روزی مال او بود حریصانه می بلعید... همان بوی آشنای قدیمی را...

چشمهایش خیره مانده بود به سقف... و دستهایش بی حرکت  پشت سرش... آرام سر را از روی صندلی بلند کرد با  سرانگشتان دو دست اشکهایش را پاک کرد... لحظه ای خیره شد به قله های کوه ِ بالای ساختمانهای آن سوی اتوبان... برگشت به سمت قفسه کتابها... خودکار را برداشت...سوژه: یک اشتباه...

 

 

 

 

 

سایه خورشید , sayee
سایه خورشید - 11:45 1388/12/24
51
مادر گفت: شیری كه به تو دادم حلالت نمیكنم.
حاجی گفت: رسم جوانمردی نبود اینكه با دخترم كردی!
زهرا رضایت داد به رضایت او بدون آنكه بداند چرا؟!
و مهر طلاق نشست بر شناسنامه ی هر دوی آنها.

از دفترخانه كه خارج شد برگه ی آزمایش را پاره كرد... تنها نشانی كه او شش ماه دیگر بیشتر زنده نیست...  نفس راحتی كشید... دیگر كسی از رفتن اش ناراحت نخواهد شد... حالا راحت تر به استقبال مرگ میرفت...


سایه خورشید , sayee
سایه خورشید - 14:04 1388/09/2
50

مرد ِ متصدی صندوق لبخند بر لب،دست چپ را گذاشت زیر چانه. آن گونه كه حلقه درخشان و براق نشسته بر انگشتش در مردمك چشمهای دختر منعكس شود. دختر با لبخندی بر لب اسکناسها را با دست چپ به مرد داد. آن گونه كه حلقه زیبای ِ مهمانِ دستهای ِ ظریفش لبخند را بر لب مرد بخشكاند....

سایه خورشید , sayee
سایه خورشید - 13:26 1387/12/4
49

سراب

دختر تا جائی که می توانست سرعت را کم کرد آنقدر که الاغی که بر آن سوار بود انگار نه انگار باری بر دوش دارد. انگار حیوانی است آزاد که در یک دشت برای خودش می چرد!! گهگاه چاهوشی می گفت و این حرکت کند را هم امر به ایستادن میکرد. سر برمیگرداند و به امتداد جاده خیره می شد. انگار منتظر بود!!... و این سواری تفننی ادامه داشت و نگاههای منتظر دختر هم به دوردستهای جاده همچنان پایدار.دیگر نه نوایی داشت و نه توانی. خسته از انتظار و بسیار دور از هدف...

تا اینکه یک روز صبح از دور غباری دید. چشمهایش دیگر سوی سابق را نداشت. اما دیدن غبار در جاده ای که دیگر مدتها می شد کسی از آن عبور نکرده بود مثل دیدن سراب بود!! سوار رسید و دختر بعد از مدتها چشم انتظاری چشمانش به مرد رویایی قصه هایش سوار بر یک اسب سفید روشن شد. مهم نبود اسب سفید بود یا چشمهای دختر سفید دید یا جوان همان شاهزاده قصر رویاها بود یا دختر او را در جمال شاهزاده دید... در سراب همه چیز شبیه چشمه آب است!!! آن هم آبی بس خنک و گوارا!!!

دختر دستهای سوار را که به سویش دراز شده بود گرفت و چشمهایش را بست. می ترسید این شادی از راه رسیده تنها یک رویای شیرین باشد. می ترسید اگر چشمهایش را باز کند این رویا فرار کند....

سالها گذشت و دختر با چشمهای بسته دست در دست سوار رفت...

اما یک روز صبح دختر از تاریکی پشت پلکها خسته شد. احساس کرد پاهایش خیلی خسته اند! شاید اسب سواری خسته اش کرده یا شاید حرکت اسب خیلی کند شده!! تصمیمش را گرفت. چشمها را کمی گشود تا ببیند در کجای راه اند؟ که مشکل چیست؟!

 

باورش نشد!!! با دستانش چشمها را مالید. شاید هنوز چشمانش به روشنایی عادت نداشت! اما نه! حقیقت داشت.

افسار اسب در دستان او بود و او پیاده اسبی را هدایت میکرد که شاهزاده خیالی بر آن سوار بود. در تمام این سالها او پیاده بود و شاهزاده سوار بر اسب!!! و اکنون پاهای او تاول زده و زخمی و شاهزاده ....

 

 

سایه خورشید , sayee
سایه خورشید - 11:25 1387/09/20
48

صورتش را بر شیشه ماشین چسباند... چقدر خنک بود... به خنکای یک نوشابه تگرکی در تابستان... شیشه ها زار زار گریه میکردند... حس کرد قطرات آنسوی شیشه بر صورتش روان میشود و لا به لای اشکهایش پنهان... به آنسوی شیشه ها نگاه کرد... تصویرهای متحرکی که با قطرات آب خود را مات کرده بودند... درد پایش شدت گرفت... صدای همسرش را شنید که کمک میخواست... سعی کرد صدایش کند... ولی صدایی خارج نشد... تصویر مبهم مواج خم شد... نشست... و بر زمین خمیده ماند...زن همه ی توانش را جمع کرد... "نه!!!"... احساس کرد نسیمی بر صورتش رسید... لبهایش را بر شیشه گذاشت و آخرین بوسه را فرستاد... باران هنوز می بارید...
امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 19:53 1387/06/13
47

 

روزی، سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت میكرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد.
در یك لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر میكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی تر میشدم!
در همان لحظه ، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میكردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و آرزو كرد كه تبدیل به ابری بزرگ شود و آنچنان شد.
كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور كه با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خورد میشود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!

امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 12:37 1387/06/10
46

راز معرفت

 
روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود.
مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!


مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.
اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!
امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 15:36 1387/06/9
45
گنجشک و خدا

 
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می كرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 16:29 1387/06/4
44

شرایط ازدواج



از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باریدن كرد. به پیاده رو كه رسیدم زمین،‌درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وار خانه كه شدم مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می كرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می بارید، با مادر شوخی می كردم كه:
ـ ننه،‌ "سرمای پیرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همین جمله را بگویم؛ ننه پیشدستی كرد و گفت:
ـ انگار این سرما، سرمای عزب كشه، نیس ننه؟
در خانه ما غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و یكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خیال رفتم توی نخ دخترهای فامیل.
ـ ....زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟ .........راستی نكنه "ننه" كسی را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهای فامیل آبی گرم نشد. باز در عالم خیال زاغ سیاه دخترهای محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهری؟ مرضیه؟ دكتر كبلا تقی؟ دختر جم پناه؟ دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمی شد. خدا می داند تا كی توی این فكر و خیال ها می ماندم. ولی ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روی چراغ گرم می كرد گفت:
ـ ببینم زینت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!
می گویند دل به دل راه دارد، ولی آن روز برایم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
ـ پس از قرار "ننه" فهمیده بود كه من دارم راجع به اینها فكر می كنم....
گفتم ببین ننه تا حالا من هیچی نگفتم،‌ولی از حالا هر چی خواستی بكن..... ولی بالا غیرتاً منو تو هچل نندازی ها؟
گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....یعنی من كه توی این محله گیس هامو سفید كرده ام دخترهای محله رو نمی شناسم؟دختر آقا بالاخان جون میده واسه تو. هر وقت تو كوچه می بینمش خیال می كنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همدیگه ساخته شدین!
ـ من حرفی ندارم، ولی بابش چی؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند یه لا قبایی مثل من میده؟
ـ‌چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان دیگه، دختر اتول خان رشتی كه نیست!
ـ ولی هر چی باشه، "آقا بالاخان" هم كم كسی نیست. "آقا" نیست كه هست، "بالا" نیست كه هست. "خان" نیست كه هست. پول نداره كه داره....پس می خواستی چی باشه؟
ـ حالا نمی خواد فكر این چیزها را بكنی اون با من .......برم؟
ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خیل گشنمه!!
ـ برم ناهار حاضر كنم؟
ـ آره پس میخواستی چكار كنی؟
ـ می خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرین خانوم صحبت بكنم!
ـ به همین زودی؟
ـ به همین زودی كه نه....عصری می خواستم برم.
كمی مكث كردم و گفتم:
خوب باشه!
ـ مادرم با خوشحالی رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روی تخت دراز كشیدم تا درباره همسر آینده ام فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شدیدتر می شد و من سردی تخت را بیشتر حس می كردم.......انگار همان "سرمای عزب كش" بود كه ننه می گفت:
 
ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابی شب شده بود، ولی توی تاریكی هم می شد فهمید كه لب و لوچه اش آویزان است.
ـ ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توی اتاق چپید.
ـ نگفتم آقابالاخان كم كسی نیست؟ ....خوب چی گفت؟ در حالیكه صدایش می لرزید جواب داد:
ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.
ـ مخالفت كرد؟
ـ مخالفت كه نمیشه گفت...ولی گفتند دوماد! باهاس رفیقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بیشتر برسه، شبها هم زود بیاد خونه كه از حالا عادت كنه.
ـ دیگه چی گفتند
ـ پرسیدند خونه و ماشین داره؟ منم گفتم: ماشین ریش تراشی داره، ماشین سواری هم انشاالله بعداً میخره! برای خونه هم یه فكری می كنه، دویست چوق گذاشته توی بانك كه باز هم بذاره ایشالله خونه هم بعد می خره!
ـ دیگه چی؟
ـ دیگه هم گفتند تحصیلاتش خوبه، ولی حقوقش كمه! یه تیكه ملك هم باید پشت قباله عروس بندازه، كه سر و همسر پشت سر ما دری وری نگن!
ـ دیگه چی؟
ـ دیگه اینكه دخترم كار خونه بلد نیس، باهاس براش كلفت و نوكر بگیره!
ـ دیگه چی
ـ دیگه اینكه گفتند علاوه بر این اجازه بدین فكر هامونو بكنیم با پدرش هم حرف بزنیم، سه ماه دیگه خبرتون می كنیم!
من هم خداحافظی كردم اومدم.........
من هم با مادرم خداحافظی كردم و رفتم تا آن شب را به "بیعاری" با رفقا بگذرانم كه اگر عروسی سر گرفت اقلاً آرزوی "شب زنده داری" به دلم نمانده باشد.
 
تا سه ماه خبری نشد....روزهای آخر مهلت قانونی بود كه طبق حكم وزارتی، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بندیل را كه می بست، به اقدس خانوم زن مرتضی خان همسایه بغلی سپرد كه رأس مدت با زرین خانوم تماس بگیرد و نتیجه را بنویسد.
 
بعدها كه نامه اقدس خانوم رسید، فهمیدم كه در آخرین روز ماه سوم، زن اقابالاخان پیغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نكرد عیبی ندارد، ولی بقییه شرایط را باید داشته باشد!
چند ماه گذشت، باز هم نامه ای رسید كه نوشته بود:
"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسید مانعی ندارد، ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد.
ایضاً چند ماه دیگر نامه نوشت و اشاره كرد كه:
"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نیامد عیبی ندارد. ولی خیلی هم دیر نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً سایر شرایط را هم حتماً باید داشته باشد!"
....زمان به سرعت می گذشت، هر پنج شش ماه یك دفعه نامه اقدس خانوم می رسید و هر دفعه یكی از شرایط اولیه حذف شده بود:
...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ـ "ماشین هم لازم نیست چون با این وضع شلوغ خیابانها آدم هر چی ماشین نداشته باشد راخت تر است!....ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!"
....زرین خانوم توی حمام به من گفت: دیشب آقابالاخان می گفت خودمان خانه داریم نمی خواهد فكر آن باشد، ولی بقیه شرایط را حتماً باید داشته باشد.
....آقابالاخان و زنش دیشب پیغام دادند:
"از یك تكه ملك پشت قباله می شود گذشت ولی بقیه مسائل مهم است!"
....."امروز خود زینت را توی كوچه دیدم، طفلكی خیلی لاغر شده....می گفت: با حقوق كمش می سازم، ولی كلفت و نوكر را باید حتماً داشته باشد!...."
 
به درستی نمی دانم چند سال گذشت، ولی این را می دانم كه دختر آقابالاخان به همان سنی رسیده بود كه در تهران به آن "ترشیده می گفتیم!"
ولی جنوبی ها به آن می گویند "خونه مونده....و اگر دختر های این سن، واقع بین باشند دیگر فكر شوهر را هم نمی كنند كه هر وقت صدای زنگ خانه بلند می شود قلبشان بریزد پایین!......
 
داشتم قضیه را كم كم فراموش می كردم....علی الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هایش را قطع كرده بود.....


....زندگی ام جریان طبیعی خودش را طی می كرد تا اینكه یك روز نامه ای به دستم رسید كه خطش را تا بحال ندیده بودم.
با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود:
"آقای برهان پور:
پس از عرض سلام، می خواستم به اطلاع شما برسانم كه برای سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نیست چون در این مدت در كلاس خانه داری تمام كارهای خانه را از آشپزی و خیاطی گرفته تا آرایش و گلدوزی یاد گرفته ام و دیپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زینت"
 
فرداا وقتی پستچی شهر ما صندوق را خالی كرد، نامه دو سطری من هم توی نامه ها بود، همان نامه كه تویش نوشته بودم:
"سركار خانوم زینت خانوم!
نامه ای كه فرستاده بودید زیارت شد، ولی به درستی نفهمیدم نظر شما از "آقای برهان پور" كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس می خواند و اهل این حرفها نیست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلی دیگری نداریم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانید.
             "قربانعلی برهان پور"

 
راستی فراموش كردم بگویم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با یك دختر چشم و ابرو مشكی شیرازی آشنا شدم كه نه درباره رفیقها و سر و وضع و دیر آمدنم حرفی داشت، نه خانه و ماشین و حقوق و یك تكه ملك برای پشت قباله می خواست.... و از همه اینها مهمتر اینكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرین خانوم" نبودند!
امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 20:43 1387/06/3
43

آیا خدا هست ؟




مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.


به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 11:45 1387/06/3
42
عبور از پل های زندگی


 

سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم...

امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 11:44 1387/06/3
41
نه‌ دوست عزیز،من داستان نویس نیستم ولی از داستانهای کوتاه‌ خوشم میاد،واسه‌ همین اگه‌ داستانهای‌ کوتاهی که‌ دوستان برام میفرستند از این به‌ بعد اگه‌ قشنگ بودند تو این قسمت میزارمباشد که‌ دوستان ازشون استفاده‌ کنند.

م آزاده , mazade
م آزاده - 12:43 1387/06/2
40
نمیدونم داستان از خودتون بود یا نه؟! ولی عکس فوق العاده بود...
امید اریانی , umedaryan
امید اریانی - 21:19 1387/06/1
39

یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر
و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.