نام کلوب :کوچه پس کوچه های دلتنگ
نام انگلیسی : homesickalley
تاسیس : 8 مهر 1384
1058 عضو ، 12 بحث ، 8 آلبوم ، 5 مقاله

کوچه پس کوچه های دلتنگی

تبلیغات

__
لیست بحث ها
  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
312
85/8/23 (21:01)
51
461
87/7/10 (10:06)
33
71
87/7/9 (17:23)
247
6153
87/7/9 (14:53)
47
1253
87/6/25 (20:55)
110
1762
87/6/10 (13:11)
170
1535
87/5/8 (15:35)
21
279
87/5/7 (13:20)
91
848
87/3/13 (12:35)
6
311
86/8/2 (20:41)
عنوان بحث
کارگاه داستان کوتاه
23 آبان 85 - 21:04

 

این بخش برای علاقمندان به داستان کوتاه در نظر گرفته شده است...داستان کوتاه بر حسب استاندارد نباید از 1500 کلمه تجاوز نماید...ضمن دقت به این امر آثار خود را در این بخش مرقوم تا دوستانتان در باب آن اظهار نظر نمایند.

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
47
13 شهریور 1387 ساعت 19:53

 

روزی، سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت میكرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد.
در یك لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر میكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی تر میشدم!
در همان لحظه ، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میكردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و آرزو كرد كه تبدیل به ابری بزرگ شود و آنچنان شد.
كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور كه با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خورد میشود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!

46
10 شهریور 1387 ساعت 12:37

راز معرفت

 
روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود.
مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!


مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.
اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!
45
9 شهریور 1387 ساعت 15:36
گنجشک و خدا

 
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می كرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
44
4 شهریور 1387 ساعت 16:29

شرایط ازدواج



از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باریدن كرد. به پیاده رو كه رسیدم زمین،‌درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وار خانه كه شدم مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می كرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می بارید، با مادر شوخی می كردم كه:
ـ ننه،‌ "سرمای پیرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همین جمله را بگویم؛ ننه پیشدستی كرد و گفت:
ـ انگار این سرما، سرمای عزب كشه، نیس ننه؟
در خانه ما غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و یكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خیال رفتم توی نخ دخترهای فامیل.
ـ ....زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟ .........راستی نكنه "ننه" كسی را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهای فامیل آبی گرم نشد. باز در عالم خیال زاغ سیاه دخترهای محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهری؟ مرضیه؟ دكتر كبلا تقی؟ دختر جم پناه؟ دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمی شد. خدا می داند تا كی توی این فكر و خیال ها می ماندم. ولی ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روی چراغ گرم می كرد گفت:
ـ ببینم زینت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!
می گویند دل به دل راه دارد، ولی آن روز برایم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
ـ پس از قرار "ننه" فهمیده بود كه من دارم راجع به اینها فكر می كنم....
گفتم ببین ننه تا حالا من هیچی نگفتم،‌ولی از حالا هر چی خواستی بكن..... ولی بالا غیرتاً منو تو هچل نندازی ها؟
گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....یعنی من كه توی این محله گیس هامو سفید كرده ام دخترهای محله رو نمی شناسم؟دختر آقا بالاخان جون میده واسه تو. هر وقت تو كوچه می بینمش خیال می كنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همدیگه ساخته شدین!
ـ من حرفی ندارم، ولی بابش چی؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند یه لا قبایی مثل من میده؟
ـ‌چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان دیگه، دختر اتول خان رشتی كه نیست!
ـ ولی هر چی باشه، "آقا بالاخان" هم كم كسی نیست. "آقا" نیست كه هست، "بالا" نیست كه هست. "خان" نیست كه هست. پول نداره كه داره....پس می خواستی چی باشه؟
ـ حالا نمی خواد فكر این چیزها را بكنی اون با من .......برم؟
ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خیل گشنمه!!
ـ برم ناهار حاضر كنم؟
ـ آره پس میخواستی چكار كنی؟
ـ می خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرین خانوم صحبت بكنم!
ـ به همین زودی؟
ـ به همین زودی كه نه....عصری می خواستم برم.
كمی مكث كردم و گفتم:
خوب باشه!
ـ مادرم با خوشحالی رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روی تخت دراز كشیدم تا درباره همسر آینده ام فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شدیدتر می شد و من سردی تخت را بیشتر حس می كردم.......انگار همان "سرمای عزب كش" بود كه ننه می گفت:
 
ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابی شب شده بود، ولی توی تاریكی هم می شد فهمید كه لب و لوچه اش آویزان است.
ـ ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توی اتاق چپید.
ـ نگفتم آقابالاخان كم كسی نیست؟ ....خوب چی گفت؟ در حالیكه صدایش می لرزید جواب داد:
ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.
ـ مخالفت كرد؟
ـ مخالفت كه نمیشه گفت...ولی گفتند دوماد! باهاس رفیقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بیشتر برسه، شبها هم زود بیاد خونه كه از حالا عادت كنه.
ـ دیگه چی گفتند
ـ پرسیدند خونه و ماشین داره؟ منم گفتم: ماشین ریش تراشی داره، ماشین سواری هم انشاالله بعداً میخره! برای خونه هم یه فكری می كنه، دویست چوق گذاشته توی بانك كه باز هم بذاره ایشالله خونه هم بعد می خره!
ـ دیگه چی؟
ـ دیگه هم گفتند تحصیلاتش خوبه، ولی حقوقش كمه! یه تیكه ملك هم باید پشت قباله عروس بندازه، كه سر و همسر پشت سر ما دری وری نگن!
ـ دیگه چی؟
ـ دیگه اینكه دخترم كار خونه بلد نیس، باهاس براش كلفت و نوكر بگیره!
ـ دیگه چی
ـ دیگه اینكه گفتند علاوه بر این اجازه بدین فكر هامونو بكنیم با پدرش هم حرف بزنیم، سه ماه دیگه خبرتون می كنیم!
من هم خداحافظی كردم اومدم.........
من هم با مادرم خداحافظی كردم و رفتم تا آن شب را به "بیعاری" با رفقا بگذرانم كه اگر عروسی سر گرفت اقلاً آرزوی "شب زنده داری" به دلم نمانده باشد.
 
تا سه ماه خبری نشد....روزهای آخر مهلت قانونی بود كه طبق حكم وزارتی، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بندیل را كه می بست، به اقدس خانوم زن مرتضی خان همسایه بغلی سپرد كه رأس مدت با زرین خانوم تماس بگیرد و نتیجه را بنویسد.
 
بعدها كه نامه اقدس خانوم رسید، فهمیدم كه در آخرین روز ماه سوم، زن اقابالاخان پیغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نكرد عیبی ندارد، ولی بقییه شرایط را باید داشته باشد!
چند ماه گذشت، باز هم نامه ای رسید كه نوشته بود:
"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسید مانعی ندارد، ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد.
ایضاً چند ماه دیگر نامه نوشت و اشاره كرد كه:
"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نیامد عیبی ندارد. ولی خیلی هم دیر نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً سایر شرایط را هم حتماً باید داشته باشد!"
....زمان به سرعت می گذشت، هر پنج شش ماه یك دفعه نامه اقدس خانوم می رسید و هر دفعه یكی از شرایط اولیه حذف شده بود:
...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ـ "ماشین هم لازم نیست چون با این وضع شلوغ خیابانها آدم هر چی ماشین نداشته باشد راخت تر است!....ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!"
....زرین خانوم توی حمام به من گفت: دیشب آقابالاخان می گفت خودمان خانه داریم نمی خواهد فكر آن باشد، ولی بقیه شرایط را حتماً باید داشته باشد.
....آقابالاخان و زنش دیشب پیغام دادند:
"از یك تكه ملك پشت قباله می شود گذشت ولی بقیه مسائل مهم است!"
....."امروز خود زینت را توی كوچه دیدم، طفلكی خیلی لاغر شده....می گفت: با حقوق كمش می سازم، ولی كلفت و نوكر را باید حتماً داشته باشد!...."
 
به درستی نمی دانم چند سال گذشت، ولی این را می دانم كه دختر آقابالاخان به همان سنی رسیده بود كه در تهران به آن "ترشیده می گفتیم!"
ولی جنوبی ها به آن می گویند "خونه مونده....و اگر دختر های این سن، واقع بین باشند دیگر فكر شوهر را هم نمی كنند كه هر وقت صدای زنگ خانه بلند می شود قلبشان بریزد پایین!......
 
داشتم قضیه را كم كم فراموش می كردم....علی الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هایش را قطع كرده بود.....


....زندگی ام جریان طبیعی خودش را طی می كرد تا اینكه یك روز نامه ای به دستم رسید كه خطش را تا بحال ندیده بودم.
با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود:
"آقای برهان پور:
پس از عرض سلام، می خواستم به اطلاع شما برسانم كه برای سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نیست چون در این مدت در كلاس خانه داری تمام كارهای خانه را از آشپزی و خیاطی گرفته تا آرایش و گلدوزی یاد گرفته ام و دیپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زینت"
 
فرداا وقتی پستچی شهر ما صندوق را خالی كرد، نامه دو سطری من هم توی نامه ها بود، همان نامه كه تویش نوشته بودم:
"سركار خانوم زینت خانوم!
نامه ای كه فرستاده بودید زیارت شد، ولی به درستی نفهمیدم نظر شما از "آقای برهان پور" كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس می خواند و اهل این حرفها نیست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلی دیگری نداریم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانید.
             "قربانعلی برهان پور"

 
راستی فراموش كردم بگویم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با یك دختر چشم و ابرو مشكی شیرازی آشنا شدم كه نه درباره رفیقها و سر و وضع و دیر آمدنم حرفی داشت، نه خانه و ماشین و حقوق و یك تكه ملك برای پشت قباله می خواست.... و از همه اینها مهمتر اینكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرین خانوم" نبودند!
43
3 شهریور 1387 ساعت 20:43

آیا خدا هست ؟




مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.


به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

42
3 شهریور 1387 ساعت 11:45
عبور از پل های زندگی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 

سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم...

41
3 شهریور 1387 ساعت 11:44
نه‌ دوست عزیز،من داستان نویس نیستم ولی از داستانهای کوتاه‌ خوشم میاد،واسه‌ همین اگه‌ داستانهای‌ کوتاهی که‌ دوستان برام میفرستند از این به‌ بعد اگه‌ قشنگ بودند تو این قسمت میزارمباشد که‌ دوستان ازشون استفاده‌ کنند.

40
2 شهریور 1387 ساعت 12:43
نمیدونم داستان از خودتون بود یا نه؟! ولی عکس فوق العاده بود...
39
1 شهریور 1387 ساعت 21:19

یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر
و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
38
6 مرداد 1387 ساعت 15:29

نگاه پر از مهرش را دوخت به چشمان مردش. سامسونت را از روی زمین برداشت و منتظر ایستاد. با همان صدای آرام همیشگی اش گفت: "بهتر نیست اینقدر به خودت فشار نیاری... زندگی ما با کم اش هم میگذره... هرهفته اضافه کاری... میترسم اینجوری خودت رو از بین ببری... حداقل جمعه ها رو دیگه نرو..."

مرد سامسونت را گرفت و در حالیکه به سمت در آپارتمان میرفت گفت: "زندگی خرج داره عزیزم. روز تعظیل و جمعه نمیشناسه."

و در حالیکه از چارچوب در خارج میشد دستی به معنای خداحافظی تکان داد.

زن در را آرام پشت سرش بست. لحظه ای درنگ کرد تا صدای در آسانسور را بشنود. بعد برگشت سمت پذیرایی... صدای رعد و برق در فضا پیچید. نگاه زن به جالباسی افتاد. چتر آویزان بود. زن دوید... مانتویش رو پوشید و شالش را روی سر کشید. چتر را برداشت. آسانسور طبقه دهم بود. راه پله ها را دوید... به همکف که رسید نفس نفس میزد. دوید داخل خیابان سمت ایستگاه اتوبوس. باران باریدن گرفت... بیست متر مانده به ایستگاه ایستاد... پژوی 206 آلبالویی از جلویش رد شد... مرد نگاهش سوی دختر جوان راننده بود... زن را ندید... زن زیر باران بود با چتری بسته معلق بین زمین و آسمان...

37
8 تیر 1387 ساعت 21:40

 

     ندا دستش را آورد جلو طوری‌كه شیرین و آزیتا خوب ببینند. با لبخندی پر رنگ بر لب گفت: هدیه روز زن ِ. امیر گرفته...

دوستانش یكی یكی خم شدند و دستبند را برانداز كردند.

-          نفهمیدی چند شده؟!

-          راستش امیر نمیخواست بگه... ولی فاكتورش رو توی كیفش پیدا كردم یك تومان تمام!

و لبخندش پررنگتر شد.

 

- خوبه... دستش درد نكنه...

آزیتا پشت چشمها را نازك كرد و گفت: امیر اندازه خودش سنگ تموم گذاشته!

 

شیرین سریع برگشت طرف آزیتا

-          آزیتا جان شما چی گرفتی از هوشنگ خان؟!

آزیتا پای راست را انداخت روی پای چپ و تا ته مبل عقب رفت و فرو رفت توی مبل. دستها را دو طرف مبل رها كرد و با صدایی كه نازكتر از همیشه میكرد گفت :

-          خب میدونید هوشنگ اصرار داشت امسال ویلا شمال رو به نام من كنه. ولی راستش این چیزا زیاد به دلم نمی‌شینه. بهش گفتم فكر ی كادو دیگه باشه...اونم  دیشب سورپرایزم كرد...

و سكوت كرد. چشمها را روی صورت ندا و شیرین چرخاند. شیرین با نگاهی كنجكاو گفت: چی داد بهت؟!

آزیتا با انگشتهای دست روی لبه مبل ریتم گرفت و گفت: ی سفر به دور اروپا!

 

لبخند روی لبهای ندا محو شد. گوشه لب را جمع كرد و آرام گفت: سنگ تموم گذاشتند آقا هوشنگ...

لبخند فاتحانه آزیتا اما از روی صورتش محو نمی‌شد.

 

آزیتا با همان لبخند فاتحانه برگشت سمت شیرین

-          تو چی گرفتی عزیزم؟!

شیرین سریع گفت:

خب! راستش سامان پیشنهاد داد ی سه ماهی برم سوئیس هواخوری هدیه روز زن!!! اما من میدونم سامان بدون من سه ماهه دق میكنه... قبول نكردم. قراره امشب سورپرایزم كنه!!!

 

و سریع برگشت سمت آشپزخانه و گفت:

 

فهیمه ی سینی كاپوچینو بیار!

 

***

فهمیه شاخه گل رز سرخ را از گلدان روی تاقچه بیرون كشید. بینی‌اش را در گل فرو كرد و با تمامی وجود عطر گل را بلعید. با دست دیگر كارت تبریك روی تاقچه را برداشت و از پشت اشكهای چشمانش برای چندمین بار متن داخل كارت را خواند:

 

فهمیه

تمام عشق و معنای زندگی‌ام

بر من ببخش كه نتوانستم بیش از یك شاخه گل برایت هدیه بیاورم.

فكر میكردم با این پول حداقل یك دسته گل كوچك میتوانم برایت بگیرم. ولی قیمت گلها را كه دیدم فهمیدم مانند همیشه شرمنده تو خواهم شد.

روزت مبارك.

و نیاید روزی كه خانه ام خالی از پرتو عشق تو باشد

همسر شرمگین و عاشقت

حمید

 

 

كارت را بر سینه چسباند. نگاهش چرخید تا بر مرد زندگی‌اش رسید كه خسته از شدت كار روزانه كنار سینی چای ِ دست نخورده خوابش برده بود. بالش را آرام زیر سرش گذاشت. خم شد و بر سیمای خسته حمید لحظاتی خیره شد. لبهایش بر پیشانی حمید عاشقانه‌ترین، پرمهرترین و قدردانه ترین بوسه هستی را كاشت...

 

 

36
11 اردیبهشت 1387 ساعت 00:31

- آقا مصطفی شما هستید؟
مخاطبش بدون اینكه سرش را بلند كند همانطور كه به نوشتن ادامه میداد جواب داد.
- بله... امر؟!
چادر ورودی سنگر را بالا زد و وارد شد. به طرفش كه جوانی 20-22 ساله می‌نمود و در حال نوشتن نامه بود نگاهی كرد.
- حاج آقا گفتند بیام پیش شما...
جوان سرش را بلند كرد و نگاهی سریع به فرد تازه وارد كرد.
- كدوم حاج آقا؟!
- حاج آقا یاسینی... گفتند میتونم از شما كمك بخوام...
جوان سرش را برگرداند طرف رزمنده‌ای كه انتهای سنگر نشسته بود. پسری بود 16-17 ساله كه نگاهش را از روی كتابی كه میخواند گرفت و به تازه وارد دوخت. همان موقع بود كه تازه وارد دید پشت لبهایش تازه كمی سبز شده است. پسر لبخندی به دوستش زد و سرش دوباره بر روی كتاب خم شد.
- خب امرتون؟!... چه كمكی از من برمی یاد؟!
تازه وارد سرش را پائین انداخت و شمرده گفت " راستش من راننده آمبولانسم... دیروز تازه از مرخصی برگشتم..."
- خب!
- امروز زنگ زدم خونه بگم رسیدم گفتند حال مادرم خوب نیست... خواستند زودتر برگردم...
جوان از جایش بلند شد و با لحنی جدی گفت" خب!"
- حاج آقا یاسینی گفتند شما رانندگی‌تون خوبه... گفتند هفته پیش ی آمبولانس كه راننده اش رو توی خط عراقی‌ها زده بودند شما سالم رسوندید درمانگاه...
و در حالی كه با بند كلاهش بازی میكرد ادامه داد.
- گفتند اگر شما منت بذارید و جای من مسئولیت رو قبول كنید اجازه میدن برای سه روز برم تهران...
جوان برگشت سمت رزمنده انتهای سنگر و با لحنی گلایه‌آمیز گفت.
- حاج آقا یاسینی فكر كرده مصطفی آچار فرانسه ست... آخه یكی نیست به این حاجی بگه مظلوم گیر آوردی... هركی هرمشكلی داره میخواد جاش كسی بمونه ی راست میفرسته سراغ مصطفی... آشپز میره... داش مصطفی هست... تداركاتی میره... آق مصطفی هست... ای بابا پس این مصطفی بی‌زبون كِی بره مرخصی؟؟؟
تازه وارد به سمت در سنگر برگشت.
- ببخش برادر... ناراحت نشو... ببخشید مزاحم شدم!
- مشكلی نیست اخوی... شما برید مرخصی... من جای شما می‌مونم.
این صدای رزمنده انتهای سنگر بود كه حالا ایستاده بود پشت سرش و دست راستش روی شانه تازه وارد بود.  تازه وارد برگشت و به صورت آرام رزمنده نگاه كرد.
- نه برادر... شما لطف دارید... ولی خودم ی كاریش میكنم.
- گفتم من هستم... به حاجی بگو من جای شما می‌یام درمانگاه.
تازه وارد دست بر شانه های رزمنده گذاشت و نگاهش را دوخت به چشمان نجیب پسر.
- برادر! من راننده آمبولانسم... حاجی هركسی رو برای جانشینی من قبول نمیكنه!
- هركسی نیست... به حاجی بگو مصطفی گفت من می‌یام درمانگاه!
تازه وارد برگشت به سمت مخاطب اولش. جوان با بدخلقی نگاهی به او و بعد به دوستش كرد.
- چكارش می‌شه كرد این مصطفی رو؟! آخه اگر این دل قد ِ گنجیشك‌ش نبود كه حاجی همه رو نمی‌فرستاد پی ِ اون...
تازه وارد نگاهش از صورت با محاسن جوان چرخید و نشست بر صورت صاف و بی‌موی رزمنده مقابلش.  رزمنده لبخندی زد.
- برو برادر... انشالله مادرت هرچه زودتر خوب میشه... حرفهای این اخوی مارو هم به دل نگیر... مصطفی از خداش ِ گره‌ای از كار دوستان خدا باز كن ِ...
تازه وارد پیشانی رزمنده را بوسید و از سنگر خارج شد.
- همش تقصیر خودته... هی نمی‌خوای رو حرف حاجی حرف بزنی... حاجی هم همش بهت زور میگه... آخه یكی نیست بهش بگه آدم حسابی ی نمه ملاحظه كن... به خدا آخرش خودم ی روز میرم هرچی...
مصطفی صورت دوستش را دو دستی گرفت و كشید به سمت خودش و بوسه ای نشاند بر پیشانی‌اش.
- من خودم حرفی ندارم شما چرا عصبانی میشی حسن جان!
- حسن جان ُو ...
و لبهایش را بر هم فشرد... فقط خود خدا میدانست چقدر مصطفی برایش عزیز بود... رویش را برگرداند سمت دیوار سنگر تا مصطفی چشمهای خیس شده‌اش را نبیند.
- میدونم مصطفی... آخر ی چیزیت می‌شه... آخه تو نمیگی اگر تو چیزیت بشه این داش حسن دیوونه تو چیكار كنه؟!
پرده سنگر بالا رفت و تازه وارد دوباره وارد سنگر شد.
- ببخشید برادر... یادم رفت بپرسم. نامه‌ای، سفارشی اگر برای خانواده دارید من در خدمتم.
چشمهای عسلی مصطفی با همان آرامش همیشگی‌اش به سمت تازه وارد برگشت.
- نه اخوی... سفرت به سلامت... من كه براتون زحمتی ندارم و این اخوی ما هم...
برگشت سمت حسن و لبخندی زد.
- اهل شیراز ِ... بهتره نامه‌اش رو تموم كنه و بده پیك ببره پست كنه...

...

" حسن بدو بیا... آمبولانس رو زدن"
نفهمید تا درمانگاه چطور رفت... دوید. آنقدر تند و سریع كه صدای محسن را هم نمی‌شنید " بیا با موتور ببرمت" ... حسن فقط میدوید. این دلشوره لعنتی كه از صبح آمده بود سراغش... اگر مصطفی چیزیش می‌شد؟؟؟ اگر شهید میشد؟؟؟ نه! نه! خدایا مصطفی نه! ... به خدا اگر چیزیش بشه خودم حساب این حاجی رو می‌رسم!... آخه چندبار بهت گفتم همش نگو چشم... همه چندبار چندبار میرن مرخصی این بچه چهار ماهه من اینجام ی بار هم نرفت مرخصی... انصافت رو شكر حاجی... ولی به خدا اگر مصطفی چیزیش بشه... نه خدایا ! مصطفی نه! تو رو قسم میدم به امام رضا... تو رو به هركی دوست داری مصطفی رو نبر!
بالای سر مصطفی كه رسید دو دستی زد بر سرش... سر زیبای مصطفی غرق خون بود.
- مصطفی... مصطفی تو رو خدا چشماتو باز كن... تو رو خدا...
پلكهای غرق به خون مصطفی آهسته باز شد. نگاه زلال و نجیبش بر صورت حسن نشست. لبخندی مهمان گوشه لبهایش شد. نگاهش از صورت حسن سُر خورد و رفت سمت آسمان. خیره ماند به آسمان و لبخندش پررنگ تر شد. پلكهایش بسته شد. حسن داد زد.
- مصطفی ... تو رو خدا نرو... تو رو هركی دوست داری نرو...
دستی روی شانه‌های حسن نشست و تكانش داد. برگشت سمت عقب. حاج یاسینی بود. داد زد
- حاجی خیالت راحت شد؟! مصطفی رفت... دیگه كسی نیست كارای رو زمین مونده رو بندازی گردنش... حاجی تو ... حاجی تو مصطفی رو به ...
حاج یاسینی بلندش كرد. با صدایی كه تحكم و محكمی همیشگی‌اش را نداشت گفت " خودش می‌خواست... خودش اینطور می‌خواست ... می‌خواست به همه كمك كنه... خودش اصرار داشت هركی كاری داره بفرستم سراغ اون... آخه تو چی میدونی؟!"
حسن نشست روی زمین و سرش شكست روی سینه‌اش.
حاج یاسینی خم شد و پیشانی خونین مصطفی را بوسید. ایستاد و به صورت آرام و لبخند نشسته بر لب مصطفی خیره شد. به یك باره زانوهایش خم شد. سر گذاشت بر سینه مصطفی و بغضش تركید...
حسن نجوای محسن را كنار گوشهایش شنید
- حسن... حسن... نكنه حاج