| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
8
|
73
|
90/10/3 (03:26)
|
|
||
|
|
0
|
403
|
85/8/23 (21:01)
|
|
||
|
|
290
|
8506
|
91/2/29 (16:51)
|
|
||
|
|
131
|
2414
|
90/11/14 (01:52)
|
|
||
|
|
180
|
2084
|
90/11/5 (00:56)
|
|
||
|
|
1
|
30
|
90/7/10 (00:56)
|
|
||
|
|
38
|
344
|
90/5/15 (16:51)
|
|
||
|
|
53
|
1420
|
89/5/20 (18:50)
|
|
||
|
|
51
|
857
|
89/4/5 (10:11)
|
|
||
|
|
23
|
388
|
89/3/16 (16:32)
|
|
||
|
|
91
|
1035
|
87/3/13 (12:35)
|
|
||
|
|
6
|
397
|
86/8/2 (20:41)
|
|
||
|
|
7
|
256
|
85/3/24 (04:02)
|
|
||
|
|
4
|
124
|
84/8/18 (23:10)
|
|
ترجیعات << ترجیع بند ؛ ترکیب بند >>
الف ) – چند بند (( رشته ، خانه )) شعر است ، که هر بند یا خانه از چند بیت هموزن و همقافیه تشکیل می گردد و در پایان آن بندها یک بیت مقفی می آید که در وزن با ابیات پیشین یکی است اما در قافیه با آنها فرق دارد و این بیت عینا بعد از هر بند تکرار می شود ، این بیت برگردان را (( واسطة العقد )) یا (( ترجیع )) می گویند ؛ البته لازم است آخرین بیت هر بند طوری سروده شود که با بیت ترجیع مناسبتی تمام داشته باشد. صاحب المعجم ، این نوع شعر را (( قصیده ی ترجیع )) خوانده است. کلمه ی ترجیع به معنی گرداندن آواز است در گلو ، که آنرا (( تحریر )) می گویند و وجه تسمیه ِ این نوع شعر به ترجیع آن است که تکرار ابیات فواصل را به ترجیع صوت تشبیه کرده اند.بهترین ترجیع بندهای زبان فارسی سروده ی فرخی سیستانی ، سعدی و هاتف اصفهانی است. علاوه بر آنان عراقی ، جامی ، شیخ بهایی ، وحشی بافقی نیز ترجیعات دلنشینی دارند.
- نمونه ترجیع بند تمام مطلع از فرخی سیستانی:
ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
کلید باغ ، ما را ده که فرادامان بکار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنار آید
چو اندر باغ تو بلبل به دیدار هزار آید
ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
- ترجیع بند هاتف اصفهانی:
ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثارت رهت هم این و هم آن
دل رهاندن ز دست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان
گر سر صلح داری اینک دل
ور سر جنگ داری اینک جان
عود و چنگ و نی و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مل و ریحان
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
ب ) – ترکیب بند:
شبیه ترجیع بند است و ازچند بند که در وزن یکی و در قافیه متفاوت هستند ، تشکیل می شود و تنها تفاوتی که با آن دارد این است که بیت برگردان در فواصل بندها متفاوت است و مانند ترجیع بند مکرر و یکسان نیست.مشهورترین ترکیب بند در زبان فارسی سروده ی جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی است. گاهی در ترکیب بند به شیوه ی مسمط شاعر قافیه را در تمام ابیات بند جز بیت برگردان رعایت می کند و بندهای تمام مطلع بوجود می آورد که آنها را به نام تعداد مصاریعشان نامگذاری می کنند ، مثلث ترکیب ، مربع ترکیب ، مخمس ترکیب ، مسدس ترکیب و....
-نمونه ترکیب بند از جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی:
ای از بر سدره شاهراهت
وی قبه ی عرش تکیه گاهت
ای طاق نهم رواق بالا
بشکسته ز گوشه ی کلاهت
هم عقل دویده در رکابت
هم شرع خزیده در پناهت
........
ایزد که رقیب جان خرد کرد
نام تو ردیف نام خود کرد
ای نام تو دستگیر آدم
وی خلق تو پایمرد عالم
فراش درت ، کلیم عمران
چاووش رهت مسیح مریم
تو در عدم و گرفته قدرت
اقطاع وجود زیر خاتم
.............
کو نین ، نواله ای ز جودت
افلاک طفیلی وجودت
- نمونه مثلث ترکیب از پژمان بختیاری
دیدم به چشم خسته که یعقوب قهرمان
در بستر اوفتاده به آیین خسروان
روحش بسان کوه توانا و تن نوان
و اینک پیام و وعد و عیدی برون ز حد..........بر حضرتش زمعتمد آورد معتمد
نی نی بیا و ایزدی آهنگ من ببین
در راه رزم عزم گرانسنگ من ببین
از حرف آشتی بگذر جنگ من ببین
راه نجات کشور ایران ز بار ننگ.........جنگ است و جنگ و جنگ و بلی زنده باد جنگ
-مربع ترکیب از وحشی بافقی:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این سوز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
تابع خوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار ازین جمله که هستند ، نبود
-مسدس ترکیب از وحشی بافقی:
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرونش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیران بلا رحم چرا نیست ترا؟
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بیباک نمی باید بود
مدتی شد در آزارم و می دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
داغ شوق تو به جان دارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو
از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده به یک حرف نبودم هرگز
پایان درس ششم
مثنوی << دوتایی ، دوگانی ، مزدوج >>
شعری که هر دو مصراع آن به یک قافیه باشد را مثنوی می نامند. قالبی است متفق الوزن و مختلف القوافی و یکی از انواع ادبی است که برای بیان معانی مفصل و داستانهای حماسی ، تاریخی ، مذهبی ، دینی ، اخلاقی ، عرفانی ، تعلیمی ، عشقی و... بکار می رود. مثنوی از ابداعات ایرانیان است که ارزشمندترین آثار ادبی فارسی با این قالب شکل گرفته است ؛ مانند شاهنامه فردوسی ، حدیقه سنایی ، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی ، خمسه نظامی ، منطق الطیر عطار نیشابوری ، مثنوی معنوی مولانا جلال الدین محمد ، بوستان سعدی و....
مثنوی حماسی
رستم و اشکبوس
دلیری که بُد نام او اشکبوس...........همی بر خروشید ، بر سانِ کوس
بیامد که جوید از ایران نبرد..............سر هم نبرد اندر آرد به گرد
بشد تیز رهام ، با اشکبوس...........برآمد ز هردو سپه بوق و کوس
به گرز گران دست برد اشکبوس.......زمین آهنین شد ، سپهر آبنوس....و الخ
نکته: شاهنامه فردوسی در بحرمتقارب مثمن مقصور یا محذوف بر وزن فعولن فعولن فعولن فعول یا فعل سروده شده است.
مثنوی عاشقانه
لیلی و مجنون
چون رایت عشق آن جهانگیر..........شد چون مه لیلی آسمان گیر
هر روز خنیده نام تر گشت.............در شیفتگی تمام تر گشت
برداشته دل ز کار او بخت...............درمانده پدر به کار او سخت
خویشان همه در نیاز با او..............هر یک شده چاره ساز با او
گفتند به اتفاق یک سر.................کز کعبه گشاده گردد این در....و الخ
نکته: لیلی و مجنون در بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور و بر وزن مفعول مفاعلن مفاعیل سروده شده است.
مثنوی عرفانی
داستان نی از مثنوی معنوی
بشنو از نی چون حکایت می کند..........از جدائیها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند...................در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق.......تا بگویم شرح درد اشتیاق
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش......بازجوید روزگار وصل خویش.....والخ
نکته : مثنوی معنوی در 6 دفتر و 26000 بیت در بحر رمل مسدس مقصور و بر وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات یا فاعلن سروده شده است.
غزل << چامه ، قول >>
در لغت به معنای عشقبازی کردن و سخنگویی با زنان است و وصف معشوق و می و مغازله است و بیان احوال عاشق و جمال معشوق و رنج فراق و شوق وصال و ملاعبت با معشوق و وصف زیبایی و توصیف اندام اوست.بنا بر روایت شمس قیس رازی در المعجم فی معابیر اشعار العجم : (( چون سگ در صیدگاه به آهو رسد و آهوک بیچاره گردد ، بانگکی ضعیف کند از ترس جان ، سگ را رقتی در دل پدید آید و باز ایستد. گویند غزل الکلب و آهو را از اینجا غزال نامیده اند که این مغازلت را شایسته است....))
اما علاوه بر این معانی ممکن است غزل دارای مفاهیم عرفانی و حِکَمی و اخلاقی باشد....غزل در اصطلاح ، شعری است که بر یک وزن و یک قافیه و دارای مطلع مصرّع باشد و حداقل 5 بیت و حداکثر دوازده یا چهارده بیت باشد. در غزل وحدت موضوع شرط نیست و لازمست که هریک از ابیات به خودی خود دارای معنای کامل و تمام باشد ، در حالیکه ابیات تغزل می بایست همه مربوط به یک موضوع و در ارتباط با مطالب بعدی باشد.سنایی غزنوی شاعر بزرگ نیمه ی دوم قرن پنجم و اوایل قرن ششم به غزل فارسی سامان بخشید و شماره ی بیت ها را محدود ساخت و نام خود را به عنوان تخلص در پایان غزل ها افزود.علاوه بر او والامقام ترین غزلسرایان فارسی عبارتند از خاقانی ، انوری ، سعدی ، مولانا جلال الدین محمد ، خواجوی کرمانی ، صائب و....
نمونه ی غزل عاشقانه از سعدی :
رها نمی کند ایام در کنار مَنَش
که داد دل بستانم به بوسه از دهنش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
بریده اند لطافت چو جامه بر بدنش
نمونه ی غزل عارفانه از مولانا جلال الدین محمد:
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
ما به فلک می رویم ، عزم تماشا که راست؟
ما به فلک بوده ایم ، یار ملک بوده ایم
باز همانجا رویم جمله ، که آن شهر ماست
گوهر پاک از کجا! عالم خاک از کجا؟
بر چه فرود آمدیت ؟ بار کنید ! این چه جاست؟
نمونه ی غزل حکیمانه از حافظ:
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی ، کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود ، چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
نمونه ی غزل سیاسی از ملک الشعراء بهار:
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
آشیان من بیچاره اگر سوخت ، چه باک!
فکر ویران شدن خانه ی صیاد کنید
فصل گل می گذرد ، همنفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید
گر شد از جور شما خانه ی موری ویران
خانه ی خویش محال است که آباد کنید
مسمط
ماخوذ است از « سِمط ، رشته ی مروارید » . به گفته شمس قیس رازی در المعجم ، (( این شعر از بهر آن مسمط خوانند که چند بیت را در سلک یک قافیت کشند.))
مسمط قالبی است مرکب از چند بند که هر بند از چند مصراع هموزن و هم قافیه تشکیل می شود.هر بند مصراعی به دنبال دارد که مکمل معنی مصاریع پیش از خود است و از لحاظ وزن با آنها یکی است اما از لحاظ قافیه با آنها مختلف است و با آخرین مصراع بندهای دیگر هم قافیه است. در بند بعد باز چند مصراع هم قافیه سروده می شود که در وزن با بند آغازین یکی است اما در قافیه مختلف است و در پایان آن مصراعی می آورند که هموزن مصاریع پیشین و همقافیه مصراع آخر بند اول است.
بدین ترتیب بر حسب تعداد مصراعها یا مربع است یا مخمس است یا مسدس یا مسبع و بیشتر.... این قالب از قرن پنجم هجری بوسیله منوچهری و لامعی گرگانی معمول شد.پیش از این دو مسمط به شعری اطلاق می شد که هر بیت آن بر حسب وزن به چهار پاره تقسیم شده باشد و سه پاره اول آن دارای سجعی مغایر با قافیه باشد.مشهورترین مسمط سرایان عبارتند از: منوچهری دامغانی ، لامعی گرگانی ، سعدی ، ادیب الممالک فراهانی.
نمونه مسمط مربع از سعدی:
ای روی تو از بهشت بابی
دل بر نمک لبت کبابی
گفتم بزنم بر آتش آبی
وین آتش دل ، نه جای آب است
ای سرو روان و گلبن نو
مه پیکر آفتاب پرتو
بستان و بده ، بگو و بشنو
شبهای چنین نه وقت خواب است
نمونه ی مسمط مخمس از قاآنی شیرازی
باز برآمد به کوه رایت ابر بهار
سیل فرو ریخت سنگ از زِبَر کوهسار
باز بجوش آمدند مرغان از هر کنار
فاخته و بوالملیح ، صلصل و کبک و هَزار
طوطی و طاووس و بط ، سیره و سرخاب و سار
لاله درآمد به باغ با رخ افروخته
بهرش خیاط طبع سرخ قبا دوخته
سرخ قبایش به بر ، یک دو سه جا سوخته
یا که ز دلدادگان عاشقی آموخته
کش شده دل غرق خون گشته جگر داغدار
پایان درس پنجم
قصیده <<چکامه ، پتواژه>>
قصیده را به معنی قصد شده پنداشته اند ، که در آن ، منظور معینی قصد شده باشد ، برخی نیز آن را به دلیل اینکه قالبی فخیم و پر محتواست ، از (( قصید )) به معنای استخوان ساق حیوان سطبر اندام گرفته اند.
قصیده در اصطلاح اهل ادب قالبی است با مطلع مصرع و با وزن و قافیه ی یکسان که تعداد ابیات آن حداقل 15 و حداکثر آن نامحدود باشد ، بطوریکه قصیده (( فتح سومنات )) اثر فرخی سیستانی با مطلع:
فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
سخن ، نو آور که نو را حلاوتی دگر است....
175 بیت است و قصیده ی قاآنی شیرازی در منقبت علی بن ابیطالب (ع) با مطلع:
سحر چو زمزمه آغاز کرد مرغ سحر
بسان مرغ سحر از طرب گشودم پر....
337 بیت می باشد و ظاهرا طولانی ترین قصیده در زبان فارسی است.
قصیده از قوی ترین قالبهای شعر فارسی است که در معانی مدح ، قدح ، وصف ، حکمت و اخلاق ، مرثیه و پند ، شکوه و مفاخره ، مسائل اجتماعی ، معاشقه ، حبسیه ، خمریه و.... بکار می رود. این قالب را شعرای فارسی زبان از ادبای عرب تقلید کرده اند. در سبک خراسانی ، قصیده به لحاظ فخامت الفاظ و جزالت معنا ، مهمترین قالب بشمار می رود.
مطلع و مقطع :
بیت اول قصیده را مطلع می گویند که باید مصرع باشد و باید توجه داشت که اگر بیت اول قصیده مصرع نباشد ، ولو اینکه بسیار طولانی باشد ، قطعه نامیده می شود. اگر قصیده نیکو و زیبا آغاز شده باشد و از کلمات مهجور و تعقیدهای کلامی و التفات حروف و حرکات بری باشد ، به حسن مطلع موصوف می گردد. بیت آخر قصیده را که معمولا شاعر در آن نام خود را آورده و یا تخلص می کند ، مقطع نامیده می شود.
تجدید مطلع << قصاید ذات مطالع>>
گاهی شاعر برای ایجاد تازگی و تحرک و استفاده از قافیه های پیشین ، تجدید مطلع می کند نظیر خاقانی که در قصیده :
چون آه عاشق آمد ، صبح آتش معنبر
سیماب آتشین زد در بادبان اخضر.......
پنج نوبت تجدید مطلع کرده است ، چنین قصایدی را (( ذات مطالع )) می گویند.
قصاید بی مقدمه << محدود ، مقتضب ، عاری >>
در این نوع قصاید ، شاعر بی هیچ مقدمه ای به ذکر مقصود می پردازد. مثلا در قصیده ای با مطلع زیر ، انوری از همان بیت مطلع وارد مدح ممدوح خود سلطان سنجر سلجوقی شده است :
گر دل و دست ، بحر و کان باشد
دل و دست خدایگان باشد...........
یا فرخی سیستانی در ذکر مراجعت سلطان محمود غزنوی و فتح ثانی وی با قصیده محدود یا مقتضب خود از همان آغاز مطلع به مدح وی پرداخته است :
قوی کننده ی دین محمد مختار
یمین دولت محمود قاهر کفار......
قصاید دارای مقدمه << تغزل ، نسیب ، تشبیب >>
این سه اصطلاح با اندکی تفاوت در معنی شبیه هم هستند:
تغزل :
اگر قصیده با مقدمه ای غزل گونه ، در باب موضوعات عاشقانه ، وصف محبوب ، وصال ، هجران ، وصف می ، سماع و نشاط و مفاهیمی از این دست باشد ، آن مقدمه را تغزل می نامند و تفاوت آن با غزل در همین است که تغزل در آغاز قصیده می آید اما غزل جداگانه و مستقل است.
نسیب :
(( نَسَبَ الشاعرُ بالمرئة )) شاعر اوصاف زن را در شعر گفت......نسیب غزلی است عام و کلی و درباره عشق و فراخواندن همگان به عشق و تعریف و توضیح آن می باشد. مانند:
خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی
خوشا با پریچهرگان آشنایی..............
تشبیب :
شَبَّب= بیاد ایام جوانی افتاد....تَشَبَّبَ الشاعر بالفتاة= شاعر درباره دختر جوان غزل عاشقانه سرود.....در عربی ظاهرا به هر مقدمه ای اعم از مقدمه کتاب ، امثله ، مناشیر ، مکتوبات و....تشبیب می گویند ، و نیز تشبیب غزل در عشق زنان گفتن و (( شَبَّبَ قصیدَتُه )) یعنی قصیده ی خود را با ذکر زنان آراست. لذا تشبیب آن است که شاعر قصیده ی خود را با مقدمه ای از عشقبازی های خود یا اوصافی همچون طلوع و غروب خورشید ، توصیف فصول ، بساتین ، ریاحین ، شب و روز ، شکایت ، مفاخره ، وصف شراب ، شمشیر ، اسب و امثال آنها آغاز کند. مانند:
یاد باد آن شب کان شمسه ی خوبان طراز
به طرب داشت مرا تا به گَه بانگ نماز
من و او هر دو به حجره در و می مونس ما
باز کرده در شادی و در حجره فراز
من چو مظلومان از سلسله ی نوشروان
اندر آویخته زآن سلسله ی زلف دراز
خیره گشتی مه ، کان ماه به می بردی لب
روز گشتی شب ، کان زلف به رخ کردی باز
گر مرا بخت مساعد بود از دولت میر
همچنان شب که گذشتست شبی سازم باز....
فرخی سیستانی
تخلص << گریز ، حسن تخلص >>
گریز زدن از مقدمه به اصل موضوع را تخلص گویند ، یعنی رهایی یافتن از مقدمه ، که اگر زیبا باشد آن را حسن تخلص می گویند ، مثلا فرخی سیستانی مدح محمود را با تشبیبی در وصف ابر آغاز می کند:
برآمد قیرگون ابری ز روی نیلگون دریا
چو رای عاشقان ، گردان ، چو طبع بیدلان ، شیدا
چو گردان گشته سیلابی ، میان آب آسوده
چو گردان گردبادی ، تند گردی تیره ، اندر وا....
و بالاخره می گوید:
هوای روشن از رنگش ، مغبّر گشت و شد تیره
چو جان کافران کشته زتیغ خسرو والا..................
اعتذار:
گاهی شاعر پیش از شریطه زبان به عذرخواهی می گشاید که نتوانسته است چنانکه آرزو داشته از عهده ی مدح ممدوح برآید. گاهی نیز شاعر از اتهاماتی که به وی زده پوزش می خواهد که اگر خوب از عهده ی این امر برآید آنرا حسن اعتذار می گویند. چنانکه فرخی سیستانی در اعتذار از مدح محمد بن محمود غزنوی در قصیده ای به مطلع :
شبی گذشته ام دوش خوش به روی نگار
خوشا شبا که مرا دوش بود با رخ یار.............
می گوید:
چنانکه هست ندانستمش تمام ستود
جز این نبود مرا در مدیح دستگزار..............
شریطه :
دعا یا نفرینی است که شاعر در آخر قصیده ی خود می آورد ، و چون شرط می کند (( تا چنین است چنان باشد...)) به سبب همین شرط و پیمان نهادن آنرا (( شریطه )) می خوانند و از آنجا که شاعر عمر و دولت ابدی برای ممدوح آرزو می کند آنرا (( دعای تایید )) نیز گفته اند که معمولا با کلماتی نظیر : (( همیشه تا....است ؛ یا تا....است یا تا همی....است )) آغاز می شود. مانند:
همیشه تا بتوان یافتن ز علم نجوم
مکان سیر کواکب ، بحکم اسطرلاب
جهان بکام تو داراد و رهنمون تو باد
محوّل الاحوال و مسبّب الاسباب........
حسن مقطع :
چند بیت آخر قصیده را مقطع می نامند که اگر با تغییراتی بدیع و تازه همراه باشد ، قصیده را دارای حسن مقطع می خوانند ، مثلا فرخی سیستانی در مقطع قصیده ای با مطلع زیر :
یمین دولت شاه زمانه با دل شاد
به فال نیک کنون سوی خانه رو نهاد
که در ذکر مراجعت سلطان محمود غزنوی از فتح سومنات سروده است می گوید:
یمن دولت محمود شهریار جهان
به شهریاری و رادی و خسروی بزیاد
سپهر با او پیوسته ، تازه روی مطیع
چنانکه مادر دختر پرست با داماد
بهار تازه بر او فرخجسته باد و بی او
زمانه را و جهان را بهار تازه مباد.............
که دارای حسن مقطع است.
پایان درس چهارم
قالب های شعر فارسی
- بیت
حداقل سخن منظوم یک مصراع است و حداقل یک شعر یک بیت است که از دو مصراع تشکیل شده است.این کلمه از بیتوته به معنای خانه گرفته شده است.اگر به معنای خانه باشد جمع آن بیوت می شود ولی اگر به معنای حداقل یک شعر باشد جمع آن ابیات می شود.اگر هر دو مصراع بیت هم قافیه باشند ، مانند مطلع قصیده ها و غزل ها ، بیت را مصرع و مقفی می گویند.مانند:
شرف نفس به جود است و کرامت به سجود
هرکه این هردو ندارد ، عدمش به که وجود......
فرق بیت با فرد
بیت متعلق به یک قالب شعری همچون قصیده ، غزل ، مثنوی و... است و قبل و بعد دارد ؛ درحالیکه فرد مستقل است و قبل و بعد ندارد و جمع آن نیز مفردات می باشد.
این باد و بروت و نخوت و خودبینی
آن روز که از عمل بیفتی ؛ بینی.....
گر بلندت کسی دهد دشنام
به که ساکن دهد جواب سلام.....
دانی چه گفته اند بنی عوف در عرب؟
نسل بریده به که موالید بی ادب.....
(( هرسه مفرد از سعدی))
- دو بیتی
رایجترین قالب شعر فارسی است که مرکب از دو بیت می باشد و معمولا مصراع اول و دوم و چهارم آن هم قافیه هستند. دوبیتی بر وزن (( مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل )) یا (( مفاعیلن مفاعیلن فعولن )) در بحر هزج مسدس محذوف / مقصور سروده می شود. دو بیتی را ترانه هم می خوانند که ظاهرا کامل شده ی اشعار دوازده هجایی دوران ساسانی است. اعراب دو بیتی را (( فهلوی )) و (( فهلویات )) می گویند. مشهورترین دو بیتی سرای ایرانی (( بابا طاهر عریان همدانی )) است که به روایت راوندی در (( راحة الصدور )) ؛ معاصر سلطان طغرل بیگ سلجوقی بود. مردم نواحی مختلف ایران دوبیتی را با گویشهای متفاوت ، از دیرباز غمها و شادیها و عواطف خود را با آن سروده اند. هنرمندان و موسیقیدانان در مایه ی دشتستانی و دیلمان که از گوشه های شور در مایه ی دشتی است و یا در مایه ی شوشتری که از دستگاه همایون است با دوبیتی ، شور و اشتیاق خود را بیان کرده اند.
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
ازو پرسم که این چونست و آن چون؟
یکی را داده ای صدگونه نعمت
یکی را قرص جو آلوده در خون....
چو مو یک سوته دل پروانه ای؟ ؛ نِه!
به عالم همچم مو ، دیوانه ای؟ ؛ نِه!
همه مارون و مورون لانه دیرن
منِ دیوانه را ویرانه ای نِه...........
عزیزم کاسه ی چشمت سرایم
میان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی باز
نشیند خار مژگانم به پایت.........
(( هرسه دوبیتی از بابا طاهر ))
- رباعی
چهارگانی از لحاظ شکل مانند دوبیتی است و مصراعهای اول و دوم و چهارم با هم هم قافیه هستند و از همان بحر هزج می باشد اما از شاخه ای دیگر ، بطوری که در وزن با دوبیتی کاملا فرق دارد. مشهورترین وزن آن (( لا حول و لا قوة الا بالله )) یا ((مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلن فاع )) در بحر (( هزج مثمن اخرب مکفوف ازل)) می باشد. شمس قیس رازی ، رباعی را از ابتکارات رودکی می داند. شعرای عرب بعد از پنج قرن ، رباعی را از ایرانیان تقلید کردند. بزرگترین رباعی سرای ایران ، (( حکیم عمر خیام نیشابوری )) است که معانی فلسفی ، عشرت طلبی ، شک و بدبینی ، حیرت و مفاهیم غم آمیزی از بی سرانجامی های تلخ و تکان دهنده زندگی بشری را ، با رباعیات بلیغ و سهل و ممتنع خود را به زنجیر کلام کشیده است.در سال 1859 میلادی ، ادوارد فیتز جرالد شاعر انگلیسی (1809-1883 م) رباعیات خیام را ترجمه و چاپ کرد و موجب شهرت بیشتر وی در جهان گردید. از خیام است:
جامی ست عقل ، آفرین می زندش
صد بوسه زمهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز ، بر زمین می زندش...
آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال ، شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند....
گویند: بهشت و حور عین خواهد بود
آنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ، ما ، می و معشوق گزیدیم چه باک؟
چون عاقبت کار چنین خواهد بود.....
- قطعه
با کسر اول ، پاره ایست از یک شعر بزرگتر ، همچون قصیده ، غزل ، مثنوی و... که حداقل آن دو بیت و حداکثر آن نامحدود است. گاه مطله آن مصرع نیست و این ویژگی نمودار آنست که از قصیده یا غزل گرفته شده است. مثلا قصیده ی مشهور خاقانی با مطلع:
صبحدم چون کُله بندد آه دود آسای من
چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمان من....
اگر سه بیت زیر را که دارای معنی کاملی است جدا کنیم ، قطعه ای داریم که دارای مطلع مصرع نیست:
نافه را کیمخت * رنگین سرزنشها کردو گفت
نیک بد رنگی ، نداری طلعت زیبای من
نافه گفتش: یافه کم گو کآیت معنی مراست
وینک اینک حجت گویا دم بویای من
آینه رنگی که پیدای تو از پنهان به است
کیمیا فعلم که پنهانم به از پیدای من.....
پس در تعریف بهتر از قطعه باید گفت: قالبی ست دارای معنی کامل که ممکن است دارای مطلع مصرع نباشد یا باشد. حداقل دو بیت است به شرط آنکه بر وزن دوبیتی و یا رباعی نباشد و حداکثر همچون قصیده نامحدود است. مثال:
نکند دانا مستی نخورد عاقل می
ننهد مرد خردمند سوی پستی پی
چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا
نی چنان سرو نماید به نظر ، سرو چو نی
گر کنی بخشش ، گویند که می کرد ، نه او
ور کنی عربده ، گویند که او کرد ، نه می
(( سنایی غزنوی ))
پایان درس سوم
طرز غریب من است نقش خرد را طراز
شعر بدیع من است شرع سخن را شعار....
خاقانی
عذرخواه همه دوستانم که بخاطر کسالتهای قدیمی مدت مدیدی را در سکوت بودم.....
بدیع:
بدیع در لغت به معنای (( نو بیرون آورنده)) است که از منظر دستوری هم اسم فاعل می تواند باشد و هم اسم مفعول.
عجب مدار زمن نظم و نثر خوب و بدیع
نه لولو از صدف است و نه انگبین ز گیاست....
مسعود سعد سلمان
بدیع یکی از اسماء خداوند است که دو بار در قرآن ذکر شده است:
بدیع السموات و الارض و اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون....بقره/117
بدیع السموات و الارض انی یکون له ولد و لم تکن له صاحبة خلق کل شیء و هو بکل شیء علیم...انعام/101
بدیع در اصطلاح اهل ادب یکی از علوم بلاغی است که در آن از صنایع و وجوه تحسین کلام و زیباییهای الفاظ و آرایش سخن، پس از حصول فصاحت و بلاغت، در نظم و نثر بحث می گردد و نشان داده می شود که چگونه سخن عادی زبان بوسیله ی آن آرایشها پا به عرصه ی هنر می نهد و کلام ادبی ادبیات می شود.
قدمای ادب، رعایت زیبایی و آراستن سخن را از رسوم و لوازم شاعری می شمردند و می گفتند: ((اگر شاعر باشی جهد کن تا سخن تو سهل و ممتنع باشد و بپرهیز از سخن غامض و چیزی که تو دانی و کسی دیگر نداند....و به وزن و قوافی تهی قناعت مکن و بی صناعت شعر مگوی که ناخوش بود.شعر با صنعت و حرکت باید که بود و غلغلی باید که بود اندر شعر و اندر زخمه و اندر صوت، تا مردم را خوش آید.و یا صناعتی به رسم شعر، چون مجانس، مطابق، متضاد، مشاکل، متشابه، مستعار، مکرر، مردف، مزدوج، موازن، مضمن، مضمر، مسلسل، مسجع، مستوی، موشح،موصل، مقطع، مخلع، مسمط، مستحیل و مقلوب و... و اگر خواهی که سخن تو عالی باشد و بماند بیشتر مستعار گوی و استعاره بر ممکنات گوی....))....(قابوسنامه/فصل رسم شاعری)
شعر در ایران پیش از اسلام:
کهن ترین شعر پارسی سخنان زرتشت در ((گاثا)) هاست که راز و نیازهای اوست با اهورامزدا خداوند یکتای ایران زمین، زرتشت با این سخنان ایرانیان را چنان تربیت کرد که در برابر دشمنان نیرومند خارجی ایستادگی کردند، به زراعت و کشت و زرع و عمارت روی آوردند و بزرگ و جهانگیر و جهانبان و نگاهبان تربیت و تمدن تمام جهان شدند.مانند نمونه زیر از اوستا که هر مصراع هشت هجاء دارد:
یَمَه خشثر آور وهه.....نوئیت اوتم انگه نیت گرمم
ترجمه: در پادشاهی جم نامدار....نه سرما بود نه گرما
نوئیت زوورو آنگه نوئیت مرثیوش....نویت ارسکو دیو داتو
ترجمه: نه پیری بود و نه مرگ....نه رشک داده ی دیوان
بعد از این نمونه، کهن ترین شعر در دوره ی ساسانیان منسوب به مانی است در کتاب ((شاپورگان)). که در باب خلقت جهان مادی و ظهور اهریمن و بنای آسمانها و زمین است.دیگر از جمله اشعار کهن پهلوی، قطعاتی است از کتاب حماسی ((یادگار زریران)) که قسمتی از ان را که به سخنان جاماسب اختصاص دارد به عنوان نمونه می آورم:
ایواژه جاماسپ ی بیتاش.....گوید جاماسب حکیم
اووَه کی اچ مات نی زات.......آنکس بهتر که از مادر نزاد
ایوپ چون اچ مات زات، مُرت.....یا چون از مادر زاد، بمرد
گیه او پتمان نی رسید............بسرحد کمال نرسید
دیگر کهن سروده های ایرانی ، سرود ((درخت آسوریک)) است که آنرا از نوشته های قدیمی تر و با احتمال زیاد مربوط به دوره ی اشکانیان در شمال ایران می دانند:
درختی رسته است ترا اوشتر آسوریک....درختی رسته است بر کشور آسورستان
بُنش خشک است، سرش هست تر.......بُن آن خشک است و سر آن تر است
ورگش نی ماند...................................برگش به نی می ماند
برش ماند انگور، شیرین بار اورد..............میوه اش مانند انگور است و شیرین بار می آورد
مر تو مان ، وینا آنم، درخت بلند..............ای مردمان نگاه کنید منم آن دخت بلند
یکی دگر از اشعار هجایی و دارای قافیه ((سرود کرکوی)) می باشد که در کتاب تاریخ سیستان موجود است و ظاهرا در آتشکده ی کرکوی در مملکت قدیم سیستان این سرود خوانده می شده است و به زبان فارسی دری قدیم است نه پهلوی، زیرا زبان دری ، زبان رایج در مشرق ایران بوده است:
فرخت بادا روش....افروخته باد روشنایی
خنیده گرشاسب هوش....عالمگیر باد جان گرشاسب
همی پر است از جوش.....همیشه از جوش و تلاش پر است
نوش کن می نوش...........می بنوش و می بنوش
همیشه نیکی کوش.........پیوسته نیکوکار باش
که دی گذشت و دوش.......که دیروز و دیشب گذشت
شاها خدا یگانا................ای شاه و ای خدای یگانه
به آفرین شاهی...............شاهی تو با آفرین و احسنت همراه باد
برای دوستانی که علاقمند به مباحث زبانی و زبانشناسی هستند می گویم که زبان پهلوی کماکان در ایران در نزد هموطنان زرتشتی و مردم بخش مرکزی کویر ایران کماکان محفوظ بوده و سینه به سینه حفظ می گردد.
شعر هجایی و شعر عروضی:
ادوار شعر فارسی را به دو دوره ی کلی می توان تقسیم کرد: دوره ی شعر هجایی و دوره ی شعر عروضی.
الف)- دوره شعر هجایی:
مربوط به ایران پیش از اسلام است که به سه نوع از آنها اشاره شده است:
1)- سرود، سرود خسروانی:
اشعار هجایی بوده است، که برای خدا و شاهان و موبدان و آتشکده ها ساخته و سروده می شده است که نمونه های قبل از این دسته اند.نمونه ی زیر از ابوطاهر خسروانی در نیمه ی قرن چهارم هجری است که ذکر می کنم:
شاهم بر گاه برآرید
گاهش بر تخت زرین
تختش در بزم برآرید
بزم اندر نو کرد شاه....
2)- چکامک، چکامه:
خاص قصه گویی و اشعار روایی بوده است.فردوسی در قصه بهرام گور می گوید:
همه چامه ی رزم خسرو زدند
همی هر زمان چامه ی نو زدند....
3)- ترانک، ترانه، ترنگ، ترانگ:
اشعار محلی بوده و شباهت به تصنیف داشته و گفتن و نواختن آن عام بوده است.بیشتر در طبقات دوم و سوم جامعه ی آنزمان مرسوم بوده است.ممکن است شعر عربی که عروض عرب از آن اقتباس و تدوین شده است از ترانه های ایران و بخشهایی از سوریه ی فعلی تقلید شده باشد.زیرا اعراب موسیقی خود را از ایران و سوریه گرفته اند و موسیقی با این اشعار آمیخته بوده ، لذا احتمال می رود که عربها شعر و موسیقی خود را هم از ایرانیان و سوری ها آموخته باشند.
لازم است توضیح دهم که به دلیل داشتن دستگاه در موسیقی که هارمونی و نظم خاصی به نواختن می دهد این امر مشتبه می گردد که عروض عرب نیز که از دوایر هیجده گانه ی موسیقایی استخراج شده است از ایرانیان وام دار باشد چراکه اصل شعر عروضی عرب مقتبس از ترانه های دوره ی ساسانی است و همه می دانیم که عروض، موسیقی شعر است و در شعر عروضی، مطابقت شعر با موسیقی بوجود آمده است، یعنی شعر از حالت هجایی به حالت عروضی ارتقاء پیدا کرده است.
معانی و مفاهیم شعری:
ادبای عرب، اشعار دوره ی جاهلیت –الحق و الانصاف اشعار قدرتمند و بسیار زیبایی است که به صورت جداگانه به تحلیل و تفسیر آنها خواهم پرداخت- و صدر اسلام را به ده موضوع اصلی تقسیم می کردند.این موضوعات مورد تقلید شعرای ایرانی نیز قرار گرفت و قسمت عظیمی از بنای ادبیات ایران را تشکیل داد.مفاخره خاقانی و ترجیح اشعار خود بر عنصری بر اساس چنین باورهایی بوده است.
ز ده شیوه کان حیله ی شاعری است
به یک شیوه شد داستان، عنصری
البته باید بگویم که این شیوه ی تقسیم بندی، شیوه ی کامل و درستی نیست.برای اینکه همه ی معانی و مفاهیم شعری از هم جدا نیستند و ممکن است یک شاعر برای بیان مقصود خود از دیگر معانی و مفاهیم شعری بهره بگیرد.مشهورترین این معانی بدین ترتیب اند:
1)- مدح، تقاضا، استعطاف
2)- رثاء
3)- وصف
4)- تصوف و عرفان
5)- اشعار مذهبی: زهدیات، اخلاقیات، موعظه و پند
6)- فلسفه
7)- روایت
8)- غزل و حسب حال عاشقانه
9)- خمریه و ساقی نامه ها
10)- مناظره
11)- حسب حال: آنچه شاعر در وصف حال خود بگوید اعم از: مفاخره ، اعتذار و امثالهم
12)- حماسه، مفاخره، مشاجره ی قلمی شاعرانه و نظیره گویی
13)- هجا، هزل، مطلیبه و طنز
14)- سوگند نامه
15)- سیاست، انتقاد، اجتماعی، وطنیات
16)- لغز، معما، ماده تاریخ......
پایان درس دوم