| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
8
|
73
|
90/10/3 (03:26)
|
|
||
|
|
0
|
403
|
85/8/23 (21:01)
|
|
||
|
|
290
|
8506
|
91/2/29 (16:51)
|
|
||
|
|
131
|
2414
|
90/11/14 (01:52)
|
|
||
|
|
180
|
2084
|
90/11/5 (00:56)
|
|
||
|
|
1
|
30
|
90/7/10 (00:56)
|
|
||
|
|
38
|
344
|
90/5/15 (16:51)
|
|
||
|
|
53
|
1420
|
89/5/20 (18:50)
|
|
||
|
|
51
|
857
|
89/4/5 (10:11)
|
|
||
|
|
23
|
388
|
89/3/16 (16:32)
|
|
||
|
|
91
|
1035
|
87/3/13 (12:35)
|
|
||
|
|
6
|
397
|
86/8/2 (20:41)
|
|
||
|
|
7
|
256
|
85/3/24 (04:02)
|
|
||
|
|
4
|
124
|
84/8/18 (23:10)
|
|
گـل
سـرخـی بـرای مـحـبـوبـم . . .
" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به
تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول
شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ .
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در
فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه
شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم
میخورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژ;رف داشت. در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب
کتاب را بیابد: "دوشیزه ه;الیس می نل"
. با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
" جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به
نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی
دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه
نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی
حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد...
" ج;ان
" درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد . به
نظر هالیس، اگر " جان " قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی
توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت " جان "
فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعدظهر در ایستگاه مرکزی
نیویورک. هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم
گذاشت .
بنابراین راس ساعت 7 بعدالظهر " جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را
سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان
بشنوید :
" زن جوانی داشت به سمت من میآمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلاییاش در
حلقههای زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها
بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به
سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی
کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با ل;بخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت "
ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ " بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر
این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش
نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند
دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام .
از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه
ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم
می کرد .
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر
می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه
ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می
آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست
آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه
به آن افتخار کنم .
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با
این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر
شدم .
من " جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات
شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی ش;کیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا
متوجه نمیشوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما
گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام
دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او
گفت که این فقط یک امتحان است !
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !
ساحل و صدف :
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که
مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک
تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد
بدانم چه می کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن
موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم
از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل
هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد
هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو
هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا
انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."
ماجرای دو گرگ
دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.
یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: "چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده."
ـ "بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟"
ـ "بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم."
ـ "معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن كه جدمون پیش چشممون بیاد."
ـ "تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه."
ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش"
ـ "بازم اسم بابام رو آوردی؟ تو اصلاً به مرده چكار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم كه از بس كه خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟"
ـ "بابای من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می كرد، می رفتم باش زندگی می كردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگی بگیرن."
ـ "من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم."
ـ "اه" مث اینكه راس راسكی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟"
ـ "آره، نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی كنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم."
گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تكان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از كار دوستش سخت تعجب كرد و جویده جویده از او پرسید:
ـ "داری چكار می كنی؟ منو چرا گاز می گیری؟"
ـ "واقعاً كه عجب بی چشم و روی هستی. پس دوستی برای كی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداكاری كوچكی در راه دوست عزیز خودت بكنی پس برای چی خوبی؟"
ـ "چه فداكاری ای؟"
ـ "تو كه داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت كه زنده بمونم."
ـ منو بخوری؟"
ـ "آره مگه تو چته؟"
ـ "آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم."
ـ "برای همینه كه میگم باید فداكاری كنی."
ـ "آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟"
ـ "چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می كنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن."
ـ "آخه گوشت من بو نا میده"
ـ "خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده؟
ـ "حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟"
ـ "معلومه چرا نخورم؟"
ـ "پس یه خواهشی ازت دارم."
ـ "چه خواهشی؟"
ـ "بذار بمیرم وقتی مردم هر كاری میخوای بكن."
ـ "واقعاً كه هر چی خوبی در حقت بكنن انگار نكردن. من دارم فداكاری می كنم و می خام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وقتی كه مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می كنه."
گرگ نابكار این را گفت و زنده زنده شكم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...
مرا ببخش
(Forgive me)
نویسنده: هانس بندر (Hans Bender)
مترجم: مهشیدمیرمعزی
جناب آقای رونگه (Runge) معاون دبیرستان با صدای خوابآلوده گفت: "مرا ببخش" (Forgive me)، حرف بزرگی است. انگلیسیها این اصطلاح را فقط در مقابل خداوند، هنگام دعا و احساساتیترین لحظات بهكار میبرند. شما بهندرت آن را خواهید شنید و بهندرت از آن استفاده خواهید كرد. بیشتر اوقات از اصطلاحاتی چون (excuse me) و (sorry) استفاده میشود. بله، بهخصوص (sorry).
از كلمۀ (sorry) میتوانید برای هرگونه معذرتخواهی استفاده كنید. وقتی میخواهید از كنار كسی رد شوید یا وقتی پای كسی را لگد میكنید، بگویید (I amsorry)…
چهارده سال داشتم. روی نیمكت آخر نشسته بودم و توجه خاصی به درس نداشتم. مقابلم، روی سطحی جلا داده شده، یك دفترچۀ آبی قرار داشت كه باید لغات جدید را در آن یادداشت میكردم. اما من سمت راست و چپ نام خود، گل كشیدم. آینهای زیر دفترچه قرار داشت كه گاهی خود را در آن تماشا میكردم. به آینه نگاه كردن را دوست داشتم، موهای جلوی پیشانی خود را میكشیدم و شكلك میساختم. آخر میخواستم هنرپیشه شوم. در راه خانه سه پسر كه در كلاس دیگر بودند، از من سبقت گرفتند. نام آنها والتر، هورست (Horst)، و زیگبرت (Siegbert) بود. زیگبرت گفت: «بریگیته هورنی (Brigitte Horney هنرپیشۀ متولد سال 1911 میلادی در برلین) داره میره!» دو پسر دیگر خندیدند. این زیگبرت چه دشمنی با من داشت؟ سر بهسرم میگذاشت، مرا مسخره میكرد و لپهایش را باد میكرد، اما من از دیدن او خوشحال میشدم...
اوائل آوریل بود. جنگ به پایان خود نزدیك میشد. دیگر نامهای از پدر نمیرسید. مادر شبها بدون اینكه كلمهای بر زبان بیاورد، كنار تخت من مینشست.
یك روز ما را از مدرسه به خانه فرستادند. حوالی ظهر، هواپیماهای آمریكایی در ارتفاع پایین، بالای سقف خانهها پرواز میكردند. شب گذشته كامیونهایی كه اساسها سوارشان بودند، به سمت پل راین (Rhein) حركت كردند و پنجرهها از صدای شلیكهای جبهه لرزید. بعد اتومبیلها، درشكهها و تانكها خیابانها و پیادهروها را بند آوردند. سربازان پیادهنظام، تكتك، گروه گروه، ژنده پاره و زخمی، عقبنشینی كردند.
وحشت، ناآرامی، تردید و انتظار به پایان رسیدن همهچیز، شهر كوچك ما را متلاطم كرده بود. بِك (Beck) كه از طرفداران متعصب هیتلر بود، پیر و جوان را مسلح میكرد. اسلحه و مهمات پخش میكرد، دستور بستن خیابانها و كندن سنگر میداد. افراد مسن با اكراه همراهی میكردند، اما جوانترها و همچنین زیگبرت كه خبر نداشتند، حتی شاید با هیجان با او همكاری میكردند. زیگبرت به دستور یك افسر سابق روی تپهای خارج از شهر كشیك میداد. من آب، قهوه، شیرینی، سیگار و آخرین بسته شكلاتی را كه پدر به مناسبت كریسمس برایم فرستاده بود، به بالای تپه برای زیگبرت بردم. در سنگر كنار او نشسته بودم. گفت: «من در مورد تو اشتباه كرده بودم. تو یه دختر فاسد نیستی. بیستر یك پسر هستی.» از این حرف او به خود بالیدم. كمی بعد، بدون اینكه سرف كنم، اولین سیگار خود را كشیدم. اما من یك پسر نبودم! نه، من یك پسر نبودم...
یك روز قبل از ظهر باز هم به تپه رفتم. گویی راهها و مزارع همه نابوده شده بودند. فقط چكاوكها پرواز میكردند. آن روز صبح متوجه شدم كه آواز چكاوكها چه زیباست. استقبال چندان دوستانهای روی تپه از من بهعمل نیامد. یكی گفت: «چه دیوانهای!» و افسر گفت: «دختر زیبا، دیگه نمیتونی برگردی.»
پرسیدم: «چرا؟»
او گفت: "آخه شروع شد."
«چی شروع شد؟»
كسی جواب نداد. سكوتی وحشتناك حكمفرما شد. سكندریخوران به سوی زیگبرت رفتم. مرا به داخل سنگر و كنار خود كشید، سرم را به بازوی خود فشرد و گفت: «چرا اومدی؟ آخه چرا امروز اومدی؟»
بعد آرامش منفجر شد. انفجارها تپه را میلرزاند. نارنجكها خاك را شخم میزدند تا آن مختصر زندگی را بهسان سیبزمینی از زمین بیرون بكشند. میترسیدم؟ نمیترسیدم؟ نمیدانم.
خاك در هوا پخش میشد. باران آهنپاره میبارید و دود، نفس آدم را بند میآورد.
كسی فریاد زد: «اونا تو جاده هستن!"
بعد سكوت شد، اما چرخشی تاریك در این سكوت موج میزد.
زیگبرت گفت: «بذار ببینم.» كمی بلند شد و از ورای سنگر به جاده نگریست. به او نگاه كردم و پرسیدم: «چیزی میبینی؟ میبینی...؟» كه خون از گردنش فوران زد. سرخ بود و گویی از لولهای جاری.
تابلویی در كلیسا بود. گوسفند خداوند بالای قدحش، خون، یك كمان سرخ، از زخم گلو تا گردن قدح میرسید. درست مثل زیگبرت. مدت زیادی بود كه تابلوی كلیسا را ندیده بودم. حالا با دقت آن را تماشا كردم. این تابلو تنها فكر من بود، تنها فكر نابجا و احمقانهام. فلج كننده بود. قادر به فریاد زدن نبودم. نمیتوانستم هیچ كاری بكنم. خون جاری از گلوی او را میدیدم و به تابلوی كلیسا میاندیشیدم... جسمش در هم شكست. به سمت جلو، به طرف من، خم شد، پیشانی او به زانویش خورد و دستها كنار پاها روی زمین قرار گرفتند.
سایهای بر حالت خوفناك وحشت من افتاد. آن بالا، روی سنگر، سربازی ایستاده بود، یك سرباز غریبه با یونیفورمی غریبه با چهرهای غریبه و اسلحهای غریبه كه هنوز به سوی زیگبرت نشانه رفته بود.
اما او اسلحهاش را پایین آورد، آن را روی زمین انداخت و گفت: «مرا ببخش(Forgive me).» خم شد، دستهای مرا به سوی سینۀ خود برد و گفت: «مرا ببخش (Forgive me).»
http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1127
نوازش از سمت تیز
رضیه انصاری
میآیی بیرون. پاییز آفتابی می نشیند تو چشم هات. می روی آن ور خیابانمنتظر تاکسی میایستی. به ساعتت نگاه میکنی. ده دقیقهای مانده تا آن همهبچه قد و نیم قد از دروازه سبز مدرسه بریزند بیرون و یکی شان که دندانجلوش همین پریشب افتاده، کیفت یا گوشه مانتوت را بکشد و نوک زبانی به اسمکوچک صدات کند و بگوید ثلام! جلوی دکه روزنامه فروشی بالا و پایین بپرد ومثل هر روز آب نبات مِنتوس بخواهد، مقنعهاش را بردارد، کمی جلوتر کیفش راهم بدهد دست تو، بعد بگوید که امروز پانتهآ زنگ تفریح چه کرد و نگار سرکلاس چه گفت.
-آقا
مستقیم؟
-تا کجا؟
-اون ور میدون
-بیا بالا!
پیش می آید گاهی. با شنیدن بویی آشنا جایی كه انتظارش را نداری یا قطعهای موسیقی کلاسیک از رادیوپخش یك تاكسی، میافتی به دام خاطرهای گنگ. انگشت میكنی تو سوراخهای خاك گرفتة گذشتهای كه مطمئنی دیگر گذشته. پاهات سست میشوند كه به یادش بیاوری و خود را محك بزنی، آن خود را و اینخود را، كه ببینی آیا، واقعاً گذشته برایت؟! ماشین که راه می افتد سرت راتکیه میدهی عقب. انگار ماشین گذشته را روشن كردهای، تخت گاز میروی عقب،میرسی به جایی سرد در نیمه شب، كه گریه اش چرتت را پاره میكند.
باز یك ساعتی گذشته یعنی؟ همیشه با خودت حرف زدهای. حالا هم فقط اینبیچاره كه جزیی ازخود تو بوده، گوش كوچكش مال توست كه پچ پچ كنی در آن. گلگندم! فرشته سلب آسایش! با نوک انگشت كه به گونهاش میكشی، با همان چشمبسته و صدای لرزان، دهانش را بازتر میكند و با سرش دنبال چیزی میگردد.
جابهجا میشوی. خودت را بالاتر میكشی تا نوك پستانت برسد به آن دهانكوچك و از جستجو آرام بگیرد. با موهای بلندت، لُختی گردن و سرشانههات رامیپوشانی تا سرما بیشتر از این آزارت ندهد. مدتی در خواب و بیداریمیگذرد. با برق و صدای چند فلاش دوربین عكاسی از خواب میپری. در مغربزمین صبح همیشه با آفتاب شروع نمیشود.
- تكون نخوریها! عین تابلوی گوستاو كلیمت شدین! این عكسو بعداً بزرگ میكنم میزنم به دیوار.
تندی می آید و می رود. از لای موها كه آشفته رو صورتت ریخته دنبالشمیكنی كه از سالن، اتاق خواب جدیدش میآید بیرون، با لباس خواب بلند تازانو، سیگاری روشن میكند و میرود توالت. حالا حالاها بیرون نمیآید،میدانی. قرار بود زیاد تولید كند، اما روی كاغذ! اصلا كدام قرار؟ یكچیزی، كه چیز زیاد خوبی هم نبود، داشت تو دلت ریشه میکرد. همیشه پیش ازآنكه فكر كنی اتفاق میافتد. چشم هات را میبندی و در فاصله چند سیفونكشیدن به سفید فكر میكنی كه تا سیاه، هزار طیف خاكستری دارد …
فكر كردی خوشم میاد چسبیدم به دیوار؟ نه خانوم، واسة این كه نفساتتیزه، سوراخم میکنه! … واسة چی شب تا صبح انقدر میری توالت؟ نمیبینی اینجا كفش چوبیه، جیرجیر میكنه؟! … تا میاد خوابم ببره، خانوم پهلو به پهلوشدنش میگیره! خب، دیگه پا شدن و نشستنت چیه؟ چیز یاد گرفتی؟ بند ناف دورگلوش می پیچه! نصفه شبی دیوونهام كردی، فكر میکنی نوبرشو آوردی یا من تاحالا زن حامله ندیدم؟ … حتماً دیده بود، ولی گفته بود تا آنجا كه میداندپدر بچهای نیست.
حالا دارد سوت میزند و ریشش را میتراشد. سیكلش را میشناسی. چند روزیسرحال و مهربان است. شمع معطری هدیه میدهد به تو، نقاشی قشنگی اگر درمجله ببیند، دورش را قیچی می کند و میچسباندش رو کاغذ کاهی، زیرش چندتاقلب می کشد و مینویسد برای جوجوی خودم، میچسباند رو در کمدت تا از راهکه میرسی پیداش کنی و خوشحال شوی. بعد یکهو كم حرف و قهرو میشود، آن وقتبا خودكار قرمز نامهای مینویسد و به چیزی پیله میكند و مهلت میدهد ودعوتت میكند به گفتوگو. فرداش فریاد میكشد و حرف های زشت میزند ومیشود یك جانور وحشی، بعد میگوید ناخوش شدم، میافتد تو رختخواب و لامتا كام حرف نمیزند. یكی دو روز بعد زیر كوسنها یا کنار آینه یا رو دریخچال، نامهای پیدا میكنی كه با خودكار سبز نوشته، اول معذرت خواسته،بعد ماجرای اخیر را دودوتا چهارتا كرده، دست آخر هم نتیجهای گرفته كهبه درد خودش میخورد! اصلاً نقش تو چه بود در آن بازی؟ معشوقه شب های تار؟حسابدار و منشی و تندنویس و ویراستار؟ پشت و حامی و یار مهربان برایپیشرفت شوهر-تاج سر؟ مالهكش رابطه اش با صاحبخانه و همسایه و مادر و دوستهاش؟ پیك باد پای شبانهروزی بقالی و قصابی و میوهفروشی تا خانه؟… آن چیزتو دلت روز به روز ریشههاش را میدواند پایینتر، و تو میترسیدی. هر باركه جیبهات را تو مغازه و فروشگاه خالی می كردی و ساكهای خرید راتا طبقه چهارم خِركِش میكردی، باز تو دلت به او فرصت میدادی. برایندانمكاریهاش دلیل میتراشیدی و زیر لبی حرفش را تكرار میكردی که كارجنسیت ندارد، همیشه که نباید چیز ها را از سمت نرمشان نوازش کرد. فكریمانده بودی، مگر تیز تر و زبر تر از این هم سمتی هست؟! چرا دو كفه اینزندگی هیچ وقتِ خدا مقابل هم نمیایستد؟ از روزی كه فال كودكی افتاد تهفنجان هم اوضاع بدتر شد.
-ترافیک
مدرسه اس ها! همین دبستان اون ور میدون. خانوم میبینین مینیبوسا
کجا نیگر داشتن؟! شخصیهام میخوان حتماَ دم در مدرسه وایسن کهدُردونه اشون دو قدمم راه نره. ولله پیاده زودتر میرسه آدم.
دنده را خلاص میکند و صدای رادیو را زیاد.
-می گن آهنگ کلاسیک، همین بتوون و اینا رو عرض میکنم، رو حواس آدم اثر میذاره،
آدمو آروم میکنه.
بالاخره از دستشویی میآید بیرون. با دهان بسته درآمد عروسی فیگارو رااجرا میكند. انگارنه انگار که آن فریادهای شبانه را او كشیده. خود را بهخواب میزنی تا به خلوتت تجاوز نكند. نشنوی تا تو یك قهوه درست كنی، مناخبار ساعت فلان را تماشا میكنم، یا می خواهی یك دستی به سر و گوش خونهبكشی؟ من هم از اتاق خواب یك تلفن میكنم ایران، مامان اینا رو ازحال وروزمون باخبر میكنم. تا باز گیر ندهد تو چرا آب نمیخوری، كسی كه خودشودوست نداشته باشه، نمیتونه از سر علاقه با دیگران رفتار كنه، این بچه همواسه همین شکمش کار نکرده ... كمی این پا و آن پا میكند، وقتی صداتمیكند و جوابی نمیشنود، اول لباسهای تو كمد را به هم میریزد، بعد صدایهم زدن بیملاحظه ظرف ها از آشپزخانه می آید، مدتی سكوت، گرومب گرومب نیمچكمههای او كه دور و نزدیك می شوند، این هم از در، كه محكم و با صدا بستهمیشود و آن گرومب گرومب لعنتی که در راه پله محو می شود… بلند میشوی. میروی سراغ صندلی تا رختهات را تنت كنی و موهات را با گیره جمع كنی بالاسرت و بروی پشت پنجره و خیره شوی به سیب های سبز و سرخی كه صاحبخانه اجازهچیدنش را به كسی نمیدهد. امروز هم از آفتاب خبری نیست. از لباس زیرهایگرمت هم خبری نیست. میان ابروهات كه گره میافتد، یادداشت تا شدة كوچك رومیز به چشمت میآید:
سلام جو جو!
روز خیلی سردیه. خب نوامبره، با كسی شوخی نداره که! باید برم اداره پست،بعد سراغ ناشرم، بعدم چند جای دیگه. شب با بچهها تو كافه اپسیلون دور همجمع میشیم، تا دو، سه. شب یكشنبهاس دیگه؛ اگه خیلی خوابت گرفت، بخواب.
مواظب خودتون باشین ها! حوصلهاتون هم اگه سر رفت، با كالسكه یه قدمیبزنین تا کتابفروشی تو میدون، ببینین راجع به گلوبالیزاتسیون چیزی جدیددراومده یا نه. راستی یخچال هم خالی شده، خودت یه جوری ردیفش كن كه فرداهمه جا بستهاس. پولوور قهوهای مو تو دستشویی خیس كردم. تا شسته و خشك شه،لباسای تو رو قرض میگیرم.
قربون هردوتون، شوهر سالارت، خودم!
میبینی که گذشته. با دست در هوا پاکش میکنی، پَسَش میزنی. بگذارگذشته زیر خاک بماند. اصلا طلای عیار بالا را چه حاجت به محک؟ بیشتر ازاین نمیخواهی در تو رسوخ کند. راننده هم که خیال ندارد خاموشش کند.
-آقا پیاده میشم!
-خانوم شما که گفتین اون ور میدون!؟ الان راه وا میشه ها!
-کرایه تا اون ور میدونو حساب کنین، پیاده میشم.
در كمال آرامش
مهكامه
رحیمزاده
دراز كشیدهام روی تخت. دستها باز، در اطراف بدنم. مچ پاها روی هم. فقطمیخها را كم دارم.
به گوشهی دیوار و سقف نگاه میكنم. به آن مگس سیاهیكه پاهایش به تارهای چسبناكِ عنكبوت سیاهتر از خودش
چسبیده و همینطوردارد دست و پا میزند. لابد آنقدر تقلا میكند تا بمیرد. شاید هم نجاتپیدا كند، نمیدانم.
رفتم اداره. از نگهبانِ دمِ در پرسیدم: خانم رحمتی امروز آمدهاند سركار؟
گفت: بله، جنابعالی؟
گفتم: دوستشان، آشنایشان، فامیلشان، یكی از اینها، هستم دیگر.
گفت: بفرمائید طبقهی چهارم. اتاق چهارصد یا چهارصد و یك یا ... .
رفتم بالا، آسانسور، شاید هم با پله. رسیدم دمِ درِ اتاقش. قلبم خیلی تندمیزند. قبل از
رفتن آرامبخش خورده بودم. دو تا پنج میلی. او هم میخورد. گفته بود اگر نخورد، شبها را راحت نمیخوابد.
گفته بود: زنم هم میخورد. مثل نقل و نبات. آخر، شدیداً افسردگی دارد، بهخاطرِ رعنا. خانه
كه میرسد، از جفت نبودنِ كفشهای دمِ در گرفته تالكههای چربی لباسِ رعنا، بهانه میكند و داد و فریاد
راه میاندازد. مدام T به دست،
موزائیكها را میسابد یا فرشها را جارو میكشد یا دهها بارظرفها را آبكشی
میكند. آنقدر دستهایش را میشوید كه گاهی از آنهاخون میآید.
آرنجهایش روی میز بود و دو دستش را در هوا تكان میداد.
ـ پس، وسواس پاكیزگی دارد؟
ـ نمیدانم، انگار وسواسِ همه چیز دارد. وقتی از اداره میآید، یك بند ازرعنا میپرسد كه كی
آمده؟ كی رفته؟ كی چه گفته؟ اگر رعنا بگوید كهنمیداند، سرش داد میزند و میگوید: "از فردا باید
حواسات را خوب جمعكنی و همه چیز را به من بگوئی، و گر نه از پارك و شكلات و اسباببازی خبرینیست". (تن
صدایش را پائین آورده بود.) رعنا هم كه متوجه شدهاید،عقبماندگیاش بیشتر جسمی است تا ذهنی. همه چیز را میفهمد
و میگوید. مثلاً
آن روز كه انگشتم را بریدم و شما روی ان چسب چسباندید، آن روز كهشما سرتان درد میكرد
و من به شما قرص دادم، همه را تعریف كرده. گاهی برایخودشیرینی دروغ هم میگوید. (این را با پچپچ گفته بود.)
بعد، او هم شروعمیكند به جیغزدن: "تو این جا درس میدهی یا مریض معالجه میكنی؟"
" اینجا كلاس است یا مهمانی كه میخواستی هندوانه پاره كنی؟" (سرش را به
چپ وراست
تكان داده بود.) مصیبتی داریم.
به ساعتش نگاه كرده بود و سیبی از ظرف میوه برداشته بود و برده بود، اتاق رعنا
كه داشت عروسكش را روی پاهایش میخواباند.
چند تَقْ، به درِ بسته زدم. صدائی گفت: بفرمائید.
رفتم تو و ایستادم جلو میزش كه بزرگ بود. شاید هم كوچك، نمیدانم.
گفتم: سلام خانم رحمتی. من شیرین شیرازی هستم.
گفت: بله، شما را میستایم.
شاید هم نگفت، نمیدانم.
گفتم: نمیخواهم وقتتان را بگیرم. یك راست میروم سرِ اصلِ مطلب.
گمان میكنم گفت: بفرمائید بنشینید.
هنوز سرِ پا بودم كه گفتم: آمدم به شما بگویم كه من و مجید...
اسم كوچكش را نگفتم؟ در این مدت. چه مدت؟ بیست ماه... بیست ماه و ده روزحتی یك بار هم اسمش
را نگفتم. او هم هیچ وقت نگفت شیرین. همیشه مرا خانمشیرازی صدا میزد. هیچ وقت هم به او نگفتم تو. او هم جز
یكی، دو بارنگفت. نمیدانم چرا؟ شاید هم فكر میكردم چون معلم است پس، او باید شروعكند و لابد او
هم... نمیدانم چه فكر میكرد؟ همیشه قبل از رفتن میگفتمامروز به محض این كه نشستم، به بهانهای یا بیبهانه،
البته دور از چشمِرعنا، دستش را میگیرم و میگویم: حالت خوبه؟
نشستم روی صندلی روبروی میز. راحت تكیه زدم به پشتیِ صندلی و گفتم: خانمرحمتی من و شوهرتان
همدیگر را دوست داریم. من به خاطرِ او (او یا ایشان؟) نامزدیام را به هم زدم.
ـ رضا میگوید امتحان ورودی زبان میگیرند. سخت هم هست. فكر میكنید میتوانم
قبول شوم؟
ـ میخواهی بروی انگلیس، لندن؟ چه شهرِ مهآلود و غمگینی. شما با اینروحیهی شاد و
گرمی كه دارید، فكر نمیكنم بتوانید آن جا دوام بیاورید. لای باز شدهی كتاب را چند بار با انگشت اشاره فشار داده
بود.
مات نگاهش كرده بودم، با دهان نیمهباز.
لبخند زده بود: شوخی كردم. هر كاری كه دوست دارید، بكنید. (قیافهاش جدیشده بود و با چشمهای
زیتونی رنگ نگاهم كرده بود) هر كاری، هر كاری كهدوست دارید، بكنید.
گفته بودم: من دوست دارم همین جا بمانم. همین جا، پیش تو.
نگفته بودم.
گفتم: خانم رحمتی، شوهرتان شما را دوست ندارد. بهتر است بدون جار و جنجال
از او جدا شوید. با رعنا یا بیرعنا، فرقی نمیكند.
گفته بود: نمیدانید هفتهی پیش، زنم چه قشقرقی به پا كرد. پشت به من و
میز، ایستاده بود جلو كتابخانه و كتابی برداشت.
ـ چرا؟
نشسته بود و گفته بود: چون رعنا بهش گفت كه شما برای تولدم خودكار هدیه
آوردید.
ـ ببخشید، نمیدانستم باعث دردِسرتان میشوم. دیگر از این كارها نمیكنم.
سرش را پائین انداخته بود: بله، بهتر است. آن ذره آرامش هم به هم میریزد.
خیلی ممنون.
لحظهای خیره نگاهش كرده بودم و با صدای بلند گفته بودم: اصلاً میخواهید
دیگر این جا نیایم تا آرامشتان به هم بریزد؟
به سرعت گفته بود: نه، نه، من... من مقصودم این نبود. خواهش میكنم موقعیت
مرا درك كنید.
دم در بودیم كه پرسیده بودم: چرا تمامش نمیكنید؟
رعنا تو بغلش بود و سرش روی شانهاش. انگار خوابیده بود. گفته بود: نمیتوانم. یكبار
كه حرفِ (بقیهی جمله را پچپچ كرده بود) طلاق پیش آمدهبود، دو روز تشنج داشت. رعنا هم با او.
- پس، چه كنیم؟
- نمیدانم. فقط مرا تنها نگذارید.
صدایش خش برداشته بود. سرش را انداخته بود پائین. رفته بودم جلو و آن
موهای خرمائی مرتبِ از كنج شانهشدهاش را بوسیده بودم.
نه، نكرده بودم.
ـ دیروز یك ساعت با رضا حرف زدم. همه چیز تمام شد.
تمرین حل میكردیم. یكباره سربلند كرده بودم و پرسیده بود: چطور؟
گفته بودم: بالاخره به این نتیجه رسیدم كه من با این روحیهی شاد و گرمی
كه دارم به دردِ زندگی در لندن نمیخورم.
خودكار نقرهای را گذاشته بود روی میز. دستهای استخوانی را در هم فروبرده بود. بفهمی،
نفهمی لبخند زده بود و نفسی از تهِ سینه كشیده بود.
گفته بودم: خوب، حالا نوبت توست. كاری بكن.
نه، نگفته بودم. فقط گفته بودم: میبینید، من و رعنا چه دوستهای خوبیبرای هم هستیم. نه،
این را آن موقع نگفته بودم. وقتی گفته بودم كه دست وصورتِ چرب و چیلی رعنا را شسته بودم و رعنا روی پاهای من
نشسته بود و چندبار ماچم كرده بود. او هم گفته بود: آره، میبینم و كمكم دارد حسودیممیشود.
گفته بودم: با خانمتان حرف بزنید. دربارهی...
گفته بود: هیس! و به رعنا اشاره كرده بود كه نشسته بود روی كاناپه و موهای
عروسكش را شانه میكرد.
ـ خوب، برویم جائی كه بتوانیم حرف بزنیم.
ـ كجا؟
ـ مثلاً كافه.
ـ كدام كافه؟ و به رعنا نگاه كرده بود.
ـ كافه نوشین، فردا، ساعت سه؟
ـ نه، سه نه، پنج. آخر، زنم باید از اداره بیاید و رعنا را از من تحویل
بگیرد.
ـ باشد، پنج.
از ساعت چهار آنجا بودم. مدتی توی پاركِ نزدیكِ كافه قدم زده بودم. اززمینِ سنگفرششده و
باغچههای كوچك و درختهای تنومندِ آن، خوشم میآمد. نزدیكیهای پنج رفته بودم توی كافه و روی صندلی حصیری
روبروی پنجره نشستهبودم و به سبزی شفاف برگهای درختِ توت نگاه كرده بودم. ساعتِ پنج جایم راعوض كرده بودم و
روبروی درِ ورودی نشسته بودم و تیترهای درشتِ روزنامهیروی میز را خوانده بودم. ساعت پنج و نیم چای سفارش داده
بودم با یك برشِكیك و دلم صد راه رفته بود كه میدانستم نود و نه راهش را بیخودی رفته. وقتی عقربههای
بلند و كوتاه ساعت دیواری در امتدادِ هم قرار گرفتند،عینكِ بزرگ و سیاهم را به چشم زدم و با دستمالِ كاغذی
جلو دهانم را گرفتمو راه افتادم سمتِ خانه.
ساعت هشت زنگ زده بود و پچپچكنان گفته بود: ببخشید كه نتوانستم بیایم. الان هم نمیتوانم
طولانی حرف بزنم و وقتی آمدید، توضیح میدهم.
ـ چه شده بود؟
ـ من... من اشتباه كردم، آنجا با شما قرار گذاشتم. یادم افتاد كه صاحبِ
آنجا مرا میشناسد.
ـ كی یادتان افتاد؟ تقریباً داد زده بودم.
ـ درست، قبل از آمدن. خوب... وسیله نبود كه خبرتان كنم.
جواب نداده بودم.
ـ ببخشید
ساكت مانده بودم.
ـ گفتم كه.
ـ نمیدانید چقدر سخت بود.
ـ حق دارید. خواهش میكنم مرا ببخشید. میبخشید؟
نفس بلندی كشیده بودم و مثل احمقها گفته بودم: بله، البته. خوب، پیش میآید.
گفتم: خانم رحمتی، میدانید مدتهاست یعنی بیست ماه و ده روز است كه با
شوهر شما رابطه دارم؟
ـ چرا كافه قرار بگذاریم كه ممكن است آشنائی ما را ببیند. (رعنا توی وانحمام نشسته بود و
آببازی میكرد) با ماشین دور میزنیم. همین اطراف،مثلاً شهریار، ورامین. من عاشق پائیز هستم با آن طبیعتِ
دیدنیاش.
ـ من هم. كی؟
ـ بهتر است حالا قرار قطعی نگذاریم. هر وقت موقعیت مناسبی پیدا كردم، میگویم.
ـ وعدهی سرِ خرمن؟
بهش برخورده بود. سرش را انداخته بود پائین. اخمها تو هم. خودكارنقرهای را گذاشته
بود كنار و خودكارِ دیگری برداشته بود و گفته بود: مسخره میكنید؟ شما اصلاً موقعیت مرا درك نمیكنید.
گفته بودم: ببخشید، مثل این كه بدهكار هم شدم.
نه، نگفته بودم.
گفته بودم: تمام میكنم. دیگر خسته شدم. و این را زمانی به خودم گفته بودمكه هشت ماهی از
پائیز زیبا و طبیعتِ دیدنی آن گذشته بود... به مادر كه ازبیرون آمده بود با لبخند گفته بودم: مادر، به اختر جون
اینها بگوئیدبیایند.
مادر صورتم را بوسیده بود و گفته بود: الهی شكر! بالاخره سرِ عقل آمدی؟
رفته بودم تو اتاقم و تمامِ دفترها و كتابهای زبان و دو دفتر خاطرات وتمامِ چركنویسهایی
كه دستخطی از او داشت و خودكاری كه تهبوئی از اومیداد و عكسهای رعنا را جمع كرده بودم و توی كیسهی
نایلونی گذاشته بودمو پرت كرده بودم بالای كمد و نفس راحتی كشیده بودم.
ـ چرا نمیآئید؟ رعنا دلش برای شما تنگ شده، مدام سراغِ شما را میگیرد.
ـ راستش... دیگر نمیخواهم بیایم. شاید میبایست زودتر اطلاع میدادم تا
شما شاگردِ دیگری به جایِ من بگیرید.
ساكت شده بود. صدای نفسهایش را میشنیدم. چرا؟
صدایش انگار از راهِ دور میآمد.
ـ حالم خوب نیست.
ـ حالِ جسمی یا روحی؟ صدا همچنان سست بود.
ـ روحی.
ـ اگر بیائید قول میدهم حالتان خوب شود. حالِ من هم خوب نیست.
سكوت كرده بودم.
گفته بود: بیا، خواهش میكنم.
پاهایم شل شده بود و چهارزانو روی زمین نشسته بودم و به بازی نورِ آفتابروی دیوار نگاه
كرده بودم و شب، به مادر گفته بودم كه به اختر جون اینهابگوید كه نیایند.
مادر داد زده بود: تو دیوانهای. شك ندارم.
گفتم: خانم رحمتی حرفهایم را باور نمیكنید؟ من میدانم كه مجید، پشتِ
رانش خال پهنی به رنگِ قرمز دارد.
نقاشی را داده بود دستم و خندیده بود. پرسیده بودم: این قرمزی چیه رعنا؟
گفته بود: خالِ بابائی.
تا وسطهای راهپله آمده بود استقبالم. چند شاخه گل رز توی گلدانِ رویِمیز گذاشته بود. به
خودش اودكلن زده بود. بلوز یخه اسكی نخودی رنگِ نوپوشیده بود. به جایِ چای، شیرقهوه آورده بود. رعنا هم
مریض بود و توی تختشخوابیده بود. وقتی روی صندلی همیشگیام نشسته بودم و او هم روبرویم نشستهبود و با خودكار
نقرهای روی كاغذ سفید دایره دایره میكشید، گفته بودم: ببینید...
به ساعتش نگاه كرده بود: بروم آنتیبیوتیكش را بدهم و بیایم.
ـ ببینید، بیائید راه حلی پیدا كنیم كه نه به موقعیت شما لطمه بخورد و نه،
من ناراحت بشوم.
خودكار نقرهای را بوسیده بود و گفته بود: هر چه شما بگوئید.
گفته بودم: خوب، من
...
صدای نالهی رعنا بلند شده بود، بابایی.
سرش را تكان داده بود و گفته بود: میبینید وضعیت مرا؟
گفته بودم: خوب، من هم به همین دلیل كافه یا جائی بیرون از اینجا را
پیشنهاد كرده بودم.
گفته بود: نه، نه كافه، نه رستوران، نه بیرون.
ـ پس، كجا؟
ـ رعنا و زنم جمعه میروند كرج و غروب برمیگردند. و پرسشآمیز نگاهم كرده
بود.
ـ واقعاً؟ ساعت چند بیایم.
ـ آنها نه میروند. تو، ده اینجا باش. و سرش را پائین انداخته بود.
نشسته بودم جلو آینه و موهایم را دسته، دسته با سشوار خشك میكردم كه تلفن
زنگ زد.
ـ از بیرون زنگ میزنم. زنم به كرج نمیرود.
ـ چرا؟ طوری شده؟
ـ نمیدانم. صبح بیدار شد و گفت كه نمیرود. انگار مشكوك شده. ببینم تا
هفتهی دیگر چه پیش میآید.
گفته بودم: امیدوارم تا هفتهی دیگر تو و زنت و رعنا هر سه با هم بروید به
جهنم و برای همیشه راحتم كنید.
نه، نگفته بودم. فقط سكوت كرده بودم.
گفته بود: چه كنم؟ این هم از زندگی من.
گوشی را آهسته گذاشته بودم روی دستگاه و گفته بودم: باید تمام كنم.
گفتم: باید تمام كنم.
میگویم: باید تمام كنم. آن طور كه هیچ راهِ برگشتی وجود نداشته باشد.
به گوشهی دیوار نگاه میكنم. مگس فقط با یك پا از یك تارِ نامرئی آویزان
است و هنوز بالبال میزند.
گفتم: خانم رحمتی، دیگر مزاحمتان نمیشوم. شما هم بروید و در كمالِ آرامش
در كنارِ شوهرتان زندگی كنید.
نمیدانم گفتم یا نگفتم؟
مهر ۱۳۸۱
عدل
نوشته صادق چوبک
اسب درشکهای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده میشد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حناییاش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداریاش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییدهای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده میشد.
آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخهای اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود. پی در پی نفس میزد. پرههای بینیش باز و بسته می شد. نصف زبانش از لای دندانهای کلید شدهاش بیرون زده بود. دور دهنش کف خونآلودی دیده میشد. یالش به طور حزنانگیزی روی پیشانیش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سردوشی تنش بود و کلاه خدمت بیآفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند.
یکی از سپورها که حنای تندی بسته بود گفت:
من دمبشو میگیرم و شما هر کدامتون یه پاشو بگیرین و یه هو از زمین بلندش میکنیم. انوخت نه اینه که حیوون طاقت درد نداره و نمی تونه دساشو رو زمین بذاره یه هو خیز ور میدارد. انوخت شما جلدی پاشو ول دین منم دمبشو ول میدم. رو سه تا پاش می تونه بند شه دیگه. اون دسش خیلی نشکسه. چطوره که مرغ روی دو پا وایمیسه این نمیتونه رو سه پا واسه؟
یک آقایی که کیف قهوهای زیر بغلش بود و عینک رنگی زده بود گفت:
- مگر میشود حیوان را اینطور بیرون آورد؟ شماها باید چند نفر بشید و تمام هیکل بلندش کنید و بذاریدش تو پیادهرو.
یکی از تماشاچیها که دست بچه خردسالی را در دست داشت با اعتراض گفت:
- این زبون بسته دیگه واسه صاحباش پول نمیشه. باید به یه گلوله کلکشو کند.
بعد رویش را کرد به پاسبان مفلوکی که کنار پیادهرو ایستاده بود و لبو می خورد و گفت:
- آژدان سرکار که تپونچه دارین چرا اینو راحتش نمی کنین؟ حیوون خیلی رنج میبره.
پاسبان همانطور که یک طرف لپش از لبویی که تو دهنش بود باد کرده بود با تمسخر جواب داد:
- زکی قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نیس و مال دزه دومنده حالو اومدیم و ما اینو همینطور که میفرمایین راحتش کردیم به روز قیومت و سوال جواب اون دنیاشم کاری نداریم فردا جواب دولتو چی بدیم؟ آخه از من لاکردار نمیپرسن که تو گلولتو چیکارش کردی؟
سید عمامه به سری که پوستین مندرسی روی دوشش بوی گفت:
- ای بابا حیوون با کیش نیس. خدا را خوش نمییاد بکشندش. فردا خوب میشه. دواش یه فندق مومیاییه.
تماشاچی روزنامه به دستی که تازه رسیده بود پرسید:
- مگه چطور شده؟
یک مرد چپقی جواب داد:
- و الله من اهل این محل نیستم. من رهگذرم.
لبو فروش سرسوکی همانطور که با چاقوی بی دستهاش برای مشتری لبو پوست میکند جواب داد:
- هیچی اتول بهش خورده سقط شده. زبون بسته از سحر تا حالا همین جا تو آب افتاده جون میکنه. هیشکی به فکرش نیس. اینو... بعد حرفش را قعط کرد و به یک مشتری گفت:
یه قرون!... و آن وقت فریاد زد:
قند بی کپن دارم ! سیری یک قرون میدم.
باز همان مرد روزنامه به دست پرسید :
- حالا صاحب نداره؟
مرد کت چرمی قلچماقی که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:
- چطور صاحب نداره. مگه بی صاحبم میشه؟ پوسش خودش دس کم پونزده تومن میارزه. درشکه چیش تا همین حالا اینجا بود; به نظر رفت درشکشو بذاره برگرده.
پسربچه ای که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و پرسید:
- بابا جون درشکه چیش درشکشو با چی برده برسونه مگه نه اسبش مرده؟
یک آقای عینکی خوش لباس پرسید:
- فقط دستاش خرد شده؟
همان مرد قلچماق که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:
- درشکهچیش میگفت دندهاشم خرد شده.
بخار تنکی از سوراخ های بینی اسب بیرون میآمد. از تمام بدنش بخار بلند میشد. دنده هایش از زیر پوستش دیده میشد. روی کفلش جای یک پنج انگشت گل خشک شده داغ خورده بود. روی گردن و چند جای دیگر بدنش هم گلی بود. بعضی جاهای پوست بدنش میپرید. بدنش به شدت میلرزید. ابدا ناله نمیکرد. قیافهاش آرام و بی التماس بود. قیافه یک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بی اشک به مردم نگاه میکرد.
انحنا در یک استوانه
نویسنده : مسیو مردانی
مثل یک حواسپرتی مداوم بود. جلو چیزی نشستن که تمام زندگیات در آن معنا میشود. جلو چیزی که انگار فقط تو میبینیاش. وقتی نگاه میکنی انگار چیزی تازه کشف میکنی و تمام حواست پرت دیدنش میشود. آن انحنای ابرو که بیچارهات میکند و آن انحنای بدن که تمام روحت را رنگ میکند. همهاش همین است. یک نقاشی ساده (شاید ساده) که روی دیوار است. سر که برمیگردانی همه دارند درباره اوضاع اقتصادی کشور، ازدواج بچهها و گرانی مسکن و از این جور مادیات صحبت میکنند. تو دلت اما جای دیگری است.
فاطمه چای را میآورد. پدرش نگاهش میکند. صورتش مثل همیشه زیباست. چشمهایش همان روباهی خاص را دارد. همان حیلهای که توی نقاشیهایش هم میزند. تا یک دور بزند و به تو برسد میتوانی سیر نگاهش کنی. چای را جلو خواهرش... مادرش... مادرت... برادرت... و حالا تو میگیرد. حالت سربازی را داری که اسیر نگاه فرماندهاش شده. نگاهت میکند. لبخندی زیرزیرکی به صورتت نشانه میرود و بعد شلیک: «بفرمایید!»
میداند که داری از نقاشی لذت میبری. همیشه این را توی نگاههایت میخواند. فنجان پافیلی را برمیداری. رنگِ قرمزِ لباسِ نقاشی است. از جلوت کنار میرود. مثل یک پرده که از روی اثر بزرگی برداشته شود.
مثل یک حواسپرتی مداوم میماند. مثل همین انحنای لباس نقاشی که وقتی میبینی انگار خطوط سیاه و مدادی ابتدایی پیداست. یکعالم فکر خلاق که میتواند این نقاشی ساده شود. هرچه نگاه میکنی چیزی نمیفهمی. مثل درختی است که همین دیروز جلو در خانهتان دیدی. خطهای بیزاویهی درخت متعجبت کرده بود. هرچه بیشتر نگاه میکردی بیشتر تعجب میکردی. سعی میکردی روی صفحه تصویرش کنی. نمیتوانستی. همین که برگ را میکشیدی حالت چشمهای او میشد. باد میوزید و تو تنها چیزی از درخت که باید خودت تصور میکردی همین برگهای بهشدت گریزان بود.
پدرش صدات میکند: «امیر جان، شما چی کار میکنی؟»
دوست داشتی بگویی داری از این نقاشی بهنهایت زیبا لذت میبری. چیز دیگری به ذهنت نمیرسید. پدرت به دادت رسید: «هنوز داره درس میخونه.»
باید میفهمیدی این انحنای لعنتی را چگونه درآورده. یک استوانه را تجسم کردی. بعد پیچاندیش تا انحنا پیدا کند. حالا میتوانی وسطش را کوچکتر کنی. سر و تهش را به هم نزدیک کنی و دو تا سینه را به سختی از تویش دربیاوری. پاهایش را هم که توی یک دامن گل و گشاد جا میدهی. کار مثلاً راحتی است. حال فکری برای دستهایش باید بکنی.
گوشی توی جیبت میلرزد. حواست پرت میشود. درش میآوری. پیغام است. [حرکت دستت به سمت بالا، یک حرکت دایرهوار است.] بازش میکنی. پیمان است: «زندگی آن لحظاتی نیست که نفس میکشی. زندگی آن لحظهای است که نفست بند میآید.»
سینی میوه را جلوت گرفت. سرت را بالا آوردی. برای چند لحظه نگاهتان تلاقی دو تا خط بود. دو تا خط موازی که.... شاید راست نبودند. در نگاهش عشوهای بود که هیچوقت ندیده بودی. چشمهایش مثل برگ درخت بودند که انگار یک دم به سمت پایین داشتند. دست میبری و میوهای برمیداری. نمیفهمی چه میوهای. یکی از همانها که رنگ لباس نقاشی است. از جلوت رد میشود. نفست درمیآید و میگویی: «خیلی ممنون!»
نگاهت میکند. طوریکه تا همین الان توی ذهنت داریاش.
مثل یک حواسپرتی مداوم است. بوم نقاشی پر از گلهای ریزشده. داری سعی میکنی بفهمی توی آن نقاشی ساده چه بوده. نمیفهمی. استوانه را میپیچانی. چیزی درنمیآید. باید حیله باشد. همانی که توی نگاهش پیدا بود. نمیفهمی چه کار میکنی. سعی میکنی به نگاهش گوش کنی و نقاشی را تقلید کنی.
و باز هم مثل یک حواسپرتی
مداوم خواهد بود. دستت بیاراده حرکت خواهد کرد. چیزی از توی بوم خواهی درآورد. یک
بانوی رقصان با جامی شراب در دستش. با کلی گلهای ریز روی دامنش. و پاهایی که مثل
طراحی پای اسب در حال حرکت سخت است. همهاش به این فکر خواهی کرد که چه حیلهایست.
چه کار باید بکنی که نقاشی ات در بیاید. دوباره آنجا خواهی رفت. همه چیز را نگاه
خواهی کرد. و تنها کاری که میتوانی انجام دهی این است که با او ازدواج کنی.
http://www.jenopari.com/article.aspx?id=697
باران بهاریآنقدرها نبود که جایی را خیس کند. بیشتر به سبکی مه میمانست و اینقدری
بودکه پوست
صورت را کمی مرطوب کند. دختر بیرون دوید و چتر را دست پسر دید.
«اوه، بارون میآد؟»
پسرک همانطور که از جلوی فروشگاه میگذشت چترش را باز کرد؛ البته بیشتر
برایپنهان
کردن کمروییاش تا در امان ماندن از باران.
بااینهمه بیصدا چتر را طرف دختر گرفت. دخترک فقط یک شانهاش را زیر چتر
نگهداشت.
پسر داشت خیس میشد، اما نمیتوانست خودش را بیش از این به دختر نزدیککند و ازش بپرسد
آیا با او زیر چتر میآید. دختر بااینکه میخواست دستش را رویدست پسر بگذارد و
دستهی چتر را بگیرد جوری نشان میداد که انگار آمادهی فراراست.
دو تایی به یک استودیوی عکاسی رفتند. پدر پسرک به خاطر شغلش در خدمات
اجتماعیبهزودی
به جای دیگری منتقل میشد. این میتوانست عکس یادگاریشان باشد.
عکاس به کاناپه اشاره کرد: «لطفا اونجا کنار هم بشینین.» ولی پسر نمیتوانستکنار دختر بنشیند.
او پشت دختر ایستاد و با همان دستی که پشت نیمکت گذاشته بودروپوش دخترک را لمس کرد تا بدنهایشان این جوری با هم در
تماس باشد. اولین باریبود که دستش به دختر میخورد. گرمایی که از بدن دختر در نوک انگشتانش حس
میکردمثل
حرارتی بود که اگر دختر را برهنه در بغل میگرفت احساس میکرد. پسر بعدها،هروقت به این عکس
نگاه میکرد، میتوانست یاد گرمای بدن دختر بیفتد.
«دوس دارین یه عکس دیگه بندازم؟ بغل هم بشینین، یه عکس از نزدیکتر بگیرم.»
پسر سری تکان داد.
در گوش دختر آهسته گفت: «موهات...؟»
دختر به پسر نگاه کرد و سرخ شد. چشمهایش از خوشی برقی زد. تند به دستشوییدوید. چند دقیقه
پیش، وقتی پسر را دیده بود که از جلوی فروشگاه میگذرد، سریعبیرون پریده بود و فرصتی نمانده بود تا موهایش را درست
کند. حالا موهایش، انگارکه تازه کلاه حمام از سرش برداشته باشد، آشفته بودند. دختر آنقدر خجالتی
بودکه حتا
نتوانست جلوی مردها دستی به گیسوی پریشانش بکشد، اما پسر فکر کرد اگریکبار دیگر ازش
بخواهد موهایش را مرتب کند بیشتر خجالت خواهد کشید. خوشحالیدختر وقتی به دستشویی میدوید دل پسر را هم گرم کرد.
وقتی دخترک برگشت، روی نیمکت طوری کنار هم نشستند که انگار طبیعیترین
اتفاقدنیاست.
موقع رفتن از استودیو، پسر برای برداشتن چتر به دور و برش نگاه کرد. بعد فهمید دختر
جلوتر از او چتر را برداشته و بیرون رفته. دختر وقتی دید پسردارد نگاهش میکند، ناگهان یادش آمد چترش را برداشته.
تکانی خورد. آیا کارناخودآگاهش نشان میداد حس میکند او هم، مثل چتر، مال پسر است؟
پسر نمیخواست چتر را ازش بگیرد و دختر هم نمیتوانست چتر را بهش بدهد.
حالادیگر،
یکجورهایی، خیابان همانی نبود که آنها را به عکاسی کشانده بود. دختر وپسر ناگهان بزرگ
شده بودند. با این تصادف ـ که از چتری شروع شد ـ آنها، انگارکه زوج متاهلی شده
باشند، به خانه برگشتند.
یاسوناری کاواباتا ـ 1932
برگردان از ترجمه انگلیسی جی مارتین هلمن
http://www.jenopari.com
پوست نارنج
نوشته صمد بهرنگیآری گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شاید
هم گناه زن قهوه چی بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن
قهوه چی. قضیه به این سادگی هم نیست. بهتر است اول ماجرا را برای شما نقل كنم تا
خودتان بگوئید كه گناه از كه بود، شاید هم گناهی در بین نباشد.
ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زیر سایه ی درخت توت نشسته بودم. دیزی می
خوردم كه بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه را تازه تعطیل كرده
بودم. طاهر، نمی دانم چه زود، كتابهایش را به خانه برده بود و گاری را آورده بود
همانجا سر استخر و به اسب آب می داد. از جیب های باد كرده اش مرتب نان در می آورد
و می خورد. قهوه چی بساط دیزی را از جلوی من برداشت و به پسرش صاحبعلی گفت چایی و
قلیان برای من بیاورد و پهلوی من نشست و گفت: آقا معلم خواهش كوچكی داشتم.
من گفتم: امر بكن، نوروش آقا.
صاحبعلی چای آورد و رفت قلیان چاق كند. قهوه چی گفت: «مادر صاحبعلی شب تا حال دل
درد گرفته و آرام و قرار ندارد. عرق شاه اسپرم دادیم خوب نشد، زنجبیل و نعناع دم
كردیم دادیم خوب نشد، ننه منجوق گفته كه اگر پوست نارنج دم بكند و بخورد خوب می
شود. اما توی ده پوست نارنج پیدا نمی شود. من خودم یك تكه داشتم كه چند روز پیش
نمی دانم به كی دادم. خوب، آقا معلم، حالا كه تو می خواهی بروی شهر، زحمت بكش یك
كمی پوست نارنج برای ما بیاور.»
صاحبعلی قلیان را آورد و گذاشت جلو من و خودش سرپا كنار من ایستاد كه حرف های ما
را بشنود. وقتی من گفتم: روی چشم نوروش آقا. حتماً می آورم، صاحبعلی چنان خوشحال
شد كه انگار مادرش را سالم و سرپا می دید.
صبح روز شنبه كه سر جاده از اتوبوس پیاده شدم نارنج درشتی توی كیف دستیم داشتم. از
قدیم گفته اند دم كرده ی پوست نارنج برای دل درد خوب است. اما كدام دل درد؟
از سر جاده تا ده، تند كه می رفتی، سه ربع ساعت طول می كشید. قدم زنان آمدم و به
ده رسیدم. اول سری به منزل خودم زدم. نارنج و دو سه كتابی را كه سر كلاس لازم بود،
برداشتم و بیرون آمدم. صاحبخانه در حیاط جلوم را گرفت و پس از سلام و علیك گفت:
خدا رحمتش كند. همه رفتنی هستیم.
آخ!.. صاحبعلی بی مادر شد. طفلك صاحبعلی! حالا چه كسی صبح ها نان به دستمال تو
خواهد بست كه بیاوری سر كلاس بخوری؟
نارنج انگار در كف دستم تبدیل به سنگ شده بود و سنگینی می كرد.
پرسیدم: كی؟
صاحبخانه گفت: شب پنجشنبه، از نصف شب گذشته. دیروز خاكش كردیم.
دوباره به منزل برگشتم و نارنج را پشت كتاب ها قایم كردم. بعد، از آنجا درآوردم و
توی رختخوابم تپاندم. نمی خواستم وقتی صاحبعلی یا قهوه چی به منزل من می آیند،
نارنج را ببینند.
قهوه خانه یكی دو روز تعطیل شد، بعد دوباره راه افتاد. اما صاحبعلی تا ده بیست روز
هوش وحواس درست و حسابی نداشت، انگار خندیدن یادش رفته، بازی نمی كرد، همیشه تو
فكر بود. با من اصلا حرف نمی زد. انگار سالهاست با هم قهریم. حتی به قهوه خانه هم
كه می رفتم زوركی جواب سلام مرا می داد.
قهوه چی از رفتار سرد صاحبعلی نسبت به من خجالت می كشید و به من می گفت: با همه
این جور رفتار می كند، بخاطر شما نیست آقا معلم.
من می گفتم: معلوم است دیگر. بچه تحملش را ندارد. چند ماهی باید بگذرد تا كم كم
فراموش كند.
از وقتی كه مادر صاحبعلی مرده بود، قهوه چی خانه و زندگی مختصرش را هم جمع كرده
آورده بود به قهوه خانه و پدر و پسر شب و روزشان را آنجا می گذراندند. من گاهی وقت
ها نصفه های شب از قهوه خانه به منزلم برمی گشتم.
مدتی گذشت اما صاحبعلی به حال اولش برنگشت. روز به روز رفتارش با من بدتر می شد.
كمتر به درس گوش می داد و كمتر یاد می گرفت. البته در بیرون و با دیگران رفتارش
مثل اول بود. فقط به من روی خوش نشان نمی داد.
من هر چه فكر كردم عقلم به جایی نرسید. نتوانستم بفهمم كه صاحبعلی چرا بعد از مرگ
مادرش از من بدش می آید. گاهی با خودم می گفتم «نكند صاحبعلی فكر می كند كه در مرگ
مادرش من مقصرم؟» اما این فكر آنقدر احمقانه و نامربوط بود كه اصلاً نمی شد اهمیتی
به آن داد.
پیش خود خیال می كردم مادر صاحبعلی از آپاندیسیت مرده است و احتیاج به عمل جراحی
فوری داشت تا زنده می ماند.
روزی سر درس به كلمه ی نارنج برخوردیم. من از بچه ها پرسیدم: كی نارنج دیده است؟
صدا از كسی بلند نشد. اما نوه ی ننه منجوق انگار می خواست چیزی بگوید اما نگفت.
من باز پرسیدم: كی می داند نارنج چی است؟
باز صدا از كسی بلند نشد. اما نوه ی ننه منجوق انگار دلش می خواست چیزی بگوید ولی
دهانش باز نمی شد.
من گفت: حیدرعلی. مثل این كه می خواهی چیزی بگویی، ها؟ هر چه دلت می خواهد بگو
جانم.
حالا همه چشم ها به طرف نوه ی ننه منجوق برگشته بود. غیر از صاحبعلی كه راست تخته
سیاه را نگاه می كرد كه مثلا به حرف های من گوش نمی دهد. از لحظه ای كه حرف نارنج
پیش آمده بود صاحبعلی راست نشسته بود و تخته سیاه را نگاه می كرد.
نوه ی ننه منجوق با كمی ترس و احتیاط گفت: آقا من نارنج دارم.
كسی از حیدرعلی انتظار چنین حرفی را نداشت. از این رو همه یك دفعه زدند زیر خنده.
صاحبعلی هم برق از چشمانش پرید و بی اختیار به طرف نوه ی ننه منجوق برگشت. همه می
خواستند شكل و شمایل نارنج را زودتر ببینند.
علی درازه، شیطان ترین شاگرد كلاس، بلند شد و گفت: دروغ می گوید آقا، اگر نارنج
دارد نشان بدهد.
علی درازه را سر جایش نشاندم و گفتم: خودش می خواهد نشان بدهد.
راستی هم نوه ی ننه منجوق كتاب علوم خود را درآورده بود و صفحه هایش را به هم می
زد و دنبال چیزی می گشت اما پیدا نمی كرد و مرتب می گفت: الان نشانتان می دهم.
گذاشته بودم وسط عكس قلب و عكس رگ ها.
من كتاب را از نوه ی ننه منجوق گرفتم. حالا همه ی چشم ها به دست های من دوخته شده
بود حتی چشم های صاحبعلی. همه می خواستند ببینند نارنج چه تحفه ای است. من از این
كه صاحبعلی را یواش یواش سر مهر و محبت می آوردم، خوشحال بودم. اما نمی توانستم
بفهمم كه كجای كار باعث شده است كه صاحبعلی به من توجه كند. آیا فقط می خواست شكل
نارنج را ببیند؟
تصویر قلب و رگ های بدن را در كتاب حیدرعلی پیدا كردم و آن دو صفحه را به همه نشان
دادم. البته نارنجی در كار نبود اما لكه ی زرد رنگی روی هر دو صفحه كتاب دیده می
شد.
قبل از همه صاحبعلی بلند شد وسط كتاب را نگاه كرد و بعد منتظر حرف زدن من شد. بوی
نارنج از لای كتاب می آمد. یك دفعه چیزی به یادم آمد كه تا آن لحظه پاك فراموش
كرده بودم.
چند روز بعد از مرگ مادر صاحبعلی من نارنج را برده بودم و به ننه منجوق داده بودم
كه نگاه دارد تا اگر باز كسی احتیاج پیدا كرد بیاید از او بگیرد.
ننه منجوق گیس سفید ده بود. مردم می گفتند كه همه جور دوا و درمان بلد است. مامایی
هم می كند.
ننه منجوق با نوه اش حیدرعلی زندگی می كرد و دیگر كسی را توی دنیا نداشت. از این
رو حیدرعلی را خیلی دوست می داشت. حیدرعلی هم غیر از مادر بزرگش كسی را نداشت. توی
ده همه به او «نوه ی ننه منجوق» می گفتیم. كمتر اسم خودش را بر زبان می آوردیم.
وقتی یادم آمد كه نارنج را به ننه منجوق داده بودم، فهمیدم كه لكه ی زرد كتاب حیدرعلی
هم مال تكه ای از پوست همان نارنج است كه ننه منجوق به نوه اش داده و او هم گذاشته
لای صفحه های كتابش.
من خودم هم وقتی به مدرسه می رفتم پوست نارنج و پرتقال را لای صفحه های كتابم می
گذاشتم كه كتاب خوشبو بشود.
نوه ی ننه منجوق وقتی دید چیزی لای كتاب نیست مثل این كه چیز پرقیمتی را گم كرده
باشد زد زیر گریه و گفت: آقا نارنج ما را برداشته اند.
من به صورت یك یك بچه ها نگاه كردم. كدام یك ممكن بود نارنج حیدرعلی را برداشته
باشد؟ علی درازه؟ طاهر؟ صاحبعلی؟ كدام یك؟
نوه ی ننه منجوق را ساكت كردم و گفتم: حالا گریه نكن ببینم چكارش كرده ای. شاید هم
گم كرده باشی.
نوه ی ننه منجوق گفت: نه آقا. صبح نگاهش كردم، سر جاش بود. ظهر هم به خانه نرفتم.
راست می گفت. ننه ی طاهر از شب پیش شكمش درد گرفته بود و می خواست بزاید و ننه
منجوق هم بالای سر او بود و حیدرعلی ناچار ظهر در مدرسه مانده بود.
من گفتم: بچه ها، هر كی از نارنج حیدرعلی خبری دارد خودش بگوید. ما كه دیگر نباید
به هم دروغ بگوییم. ما با هم دوست هستیم. گفتیم دروغ را به كسی می گوییم كه دشمن
ما باشد و ما بهش اعتماد نداشته باشیم.
صاحبعلی دو چشم و دو گوش داشت و دو چشم و دو گوش دیگر هم قرض كرده بود و با دقت
نگاه می كرد و گوش می كرد.
من دوباره گفتم: خوب، بالاخره معلوم نشد نارنج را كی برداشته؟
لحظه ای صدا از كسی بلند نشد. بعد علی درازه دست دراز كرد و گفت: آقا ما برداشتیم
اما حالا دیگر پیش من نیست.
من گفتم: پس چكارش كردی؟
علی درازه گفت: آقا دادم به قهرمان كه كتابش را خوشبو كند، حالا می گوید كه پیش من
نیست، پس داده ام.
قهرمان از جا بلند شد و گفت: آقا راستش را بخواهی نصفش پیش من است.
من گفتم: پس نصف دیگرش؟
قهرمان گفت: آقا نصف دیگرش را دادم به طاهر.
قهرمان یك تكه ی كوچك پوست نارنج از وسط كتاب حسابش درآورد و آورد گذاشت روی میز
من. پوست نارنج مثل سفال خشك شده بود. همه ی نگاه ها از صورت طاهر برگشت به طرف
میز من. همه می خواستند آن را بردارند و نگاه بكنند و بو كنند. من دفتر نمره را
روی پوست نارنج گذاشتم و رویم را به طرف طاهر كردم. طاهر ناجار بلند شد و گفت: آقا
من نصف نصفش را دارم. باقیش را دادم به دلال اوغلی.
طاهر هم تكه ی كوچكتری از پوست نارنج از وسط كتاب علوم درآورد و داد به من. به این
ترتیب پوست نارنج پنج شش بار نصف شده بود و به آخرین نفر فقط تكه ی بسیار كوچكی به
اندازه ی نصف بند انگشت رسیده بود.
با پیدا شدن هر تكه ی پوست نارنج نوه ی ننه منجوق كمی بیشتر به حال اولش بر می
گشت. اما صاحبعلی بدون آن كه حرفی بزند یا بخندد با دقت تكه های پوست نارنج را می
پایید و منتظر آخر كار بود.
وقتی تمام تكه ها جمع شد، همه را توی دستم گرفتم كه ببینم چكار باید بكنم. می خواستم
اول از همه به بچه ها بگویم كه این، خود نارنج نیست بلكه تكه ای از پوست آن است كه
خشك شده. اما صاحبعلی مجالی به من نداد. یك دفعه از جایش بلند شد و با قهر و غضب
با مشت به دست من زد، بطوری كه تكه های پوست نارنج به هوا پرت شد و هر كدام به
طرفی افتاد.
چند نفری دنبال آن ها به زیر نیمكت ها رفتند اما به صدای من همه بیرون آمدند و
ساكت و بی صدا نشستند. خیال كرده بودند كه من عصبانی شده ام و ممكن است كسی را
بزنم. صاحبعلی رفت نشست سر جایش و زد زیر گریه. چنان گریه ای كه نزدیك بود همه را
به گریه بیندازد.
***
شب آنقدر در قهوه خانه ماندم كه همه ی مشتری ها رفتند و فقط من و صاحب قهوه خانه و
صاحبعلی ماندیم.
مطمئن بودم كه سر نخ را پیدا كرده ام و با كمی دقت می توانم همه چیز را بفهمم.
منظورم این است كه علت ترشرویی و قهر صاحبعلی از من حتماً یك جوری به قضیه ی نارنج
مربوط می شد، اما چه جوری؟ این را هنوز ندانسته بودم.
صاحبعلی روی سكو نشسته بود و روی كتاب خم شده بود كه مثلا دارد درس می خواند و
كارهای مدرسه اش را می كند. اما من خوب ملتفت بودم كه منتظر حرف زدن من است. وقتی
قهوه خانه خلوت شد من گفتم: حالت چطور است صاحبعلی؟
صاحبعلی جواب نداد. قهوه چی گفت: پسر، آقا معلم با تو است.
صاحبعلی سرش را كمی بلند كرد و گفت: حالم خوب است.
گفتم: صاحبعلی اگر دلت می خواهد این دفعه كه به شهر رفتم برایت نارنج بخرم بیاورم،
ها؟
من این را گفتم كه صاحبعلی را به حرف بیاورم و منظور دیگری نداشتم. قهوه چی می خواست
باز حرفی بزند كه من خواهش كردم كاری به كار ما نداشته باشد. صاحبعلی چیزی نگفت.
من دوباره گفتم: صاحبعلی نارنج نمی خواهی؟
صاحبعلی ناگهان مثل توپ تركید و گفت: اگر راست می گویی چرا وقتی ننه ام می مرد،
نارنج نیاوردی؟ اگر تو نارنج می آوردی ننه ام زنده می ماند.
صاحبعلی دق دلش را خالی كرد و زد زیر گریه. نوروش آقا نمی دانست چكار بكند، پسرش
را آرام كند یا از من بخشش بخواهد و جلو اشكی را كه چشمهایش را پر كرده بگیرد.
حالا لازم بود كه یك جوری صاحبعلی را قانع كنم كه پوست نارنج نمی توانست جلو مرگ
مادرش را بگیرد. اما این كار، كار بسیار مشكلی بود.
این مرد را میشناختم
كاترین گامون/ برگردان:
اسدالله امرایی
این مرد را میشناختم، میخواست زنش را ترك كند. خودش نمیدانست كه میخواهد زنش را ترك كند. نمیدانست چه میخواهد. پیراهن سبز میپوشید و كراوات قرمز میزد. جوراب زرد به پا میكرد. موهایش خیلی زود سفید شده بود. هیچوقت تاس نمیشد. چشمهای تیز و تیرهای داشت و هر كس را میدید با او گرم میگرفت. این مرد را میشناختم كه میخواست زنش را ترك كند. به بدترین وضع میخواست او را رها كند. میخواست آزاد باشد. نمیدانست آزادی چیست. فقط آن را میخواست. قهوه را بیشیر و تلخ میخورد. آنقدر شراب قرمز میخورد تا بتركد. خود را روی دریا حس میكرد. این مرد را میشناختم كه میخواست زنش را ترك كند تا آنكه از دوستی كه زنش را میشناخت، شنید كه زنش میخواهد او را ترك كند. ناگهان تصمیم گرفت او را نگه دارد. ناگهان رها كردن مال دیگران شد، مردان دیگر و همسران دیگر، نه او یا زنش، نه آقا امكان ندارد.
این مرد را میشناختم كه میخواست زنش را ترك كند. مرد كوتولهای بود، مردی بیمو، مردی كه چكمه كابویی میپوشید تا قدش بلند شود. فكر ترك كردن زنش هم برای او سخت بود، زیرا زنش زیبایی چشمگیری داشت، دستكم به چشم او زیبا میآمد، بالابلند، چشم و ابرو مشكی با چشمهای درشت. صدای نرم و مخملی داشت، بهعلاوه همه اینها، او را دوست داشت كه نباید دلیل ترك كردن او باشد، اما بود. این مرد را میشناختم كه میخواست زنش را ترك كند. مرد چاقی بود و دلیلاش هم همین. وقتی زنش را دید لاغر بود. اما سال به سال زن برایش پختوپز كرد، لباس میشست، خرید میكرد و نظافت خانه را بهعهده داشت تا آنكه از كباب و سیبزمینی پخته و سبزیهای سرخ شده و بیسكویتهای خانگی و كیكهای خامهای و غذاهای دیگری كه روزی دو وعده بار میگذاشت و تعطیلات آخرهفته سه وعده حسابی پروار شد و باد كرد و در آستانهی مردن قرار گرفت، اما نتوانست عادات پخت و پز او و عادت پرخوری خودش را عوض كند تا آنكه مُرد. مرد دیگری را میشناختم كه میخواست زنش را ترك كند. مثل مرد اول بود كه نمیدانست میخواهد زنش را ترك كند، مثل مرد بعدی بود كه قهوه بیشیر و شكر و شراب قرمز میخورد. مردی مثل بعدی بود كه میخواست زنش را نگه دارد، چون فكر میكرد كه باید زن را نگه داشت. مثل مردی بعدی كه میشناختم كه میخواست زنش را ترك كند. این مرد میخواست زنش را ترك كند چون زنش او را دوست داشت. البته او خبر نداشت. میدانست كه دوستش دارد اما نمیدانست عشق او باعث شده تا بخواهد رهایش كند. هیچچیزی نمیدانست، حتی این كه میخواهد تركش كند. مردی بود كه میخواست زنش را ترك كند و نمیدانست. از بس آنقدر قهوه بیشیر و شراب قرمز خورد تا آنكه مثل مردِ چاق مُرد. مردی را میشناختم كه میخواست زنش را ترك كند چون فكر میكرد شوهر بودن چیز مسخرهای است و برخلاف مردانی كه میشناختم و میدانستم كه میخواهند زنشان را ترك كنند، این یكی عملاً ترك كرد، اما از ترك او چیزی نگذشته بود كه یكی دیگر گرفت و فوراً میخواست او را هم ترك كند، اما نكرد، زیرا دفعه دومش بود و میدانست كه امیدی نیست پس بار دیگر شوهر شد و مثل مردهای دیگری كه میشناختم و میخواستند زنشان را ترك كنند، رفتار كرد. مردی را میشناختم كه میخواست زنش را ترك كند و یك روز عصر ناگهان روبهروی ایوان پیادهروی كافه كوچكی نشست و دید كه آشفته است و مشكوك و با آرایش غلیظ همخوان با بلوز ساتن گلبهی و كت چرمی مشكی براق نشسته و توی قهوهاش شكر میریزد، گوشه بسته آبی كاغذی را با شست و سبابه گرفته و تكان میدهد تا آن را پاره كند و بریزد. نشست و تماشایش كرد كه شیرینی تر را با انگشت میخورد و ذرهای باقی نگذاشت و انگار شكافی از نومیدی در قلبش دهان گشود.
http://www.jenopari.com
داستان كوتاه متشكرم اثرآنتوان چخوف
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلیاِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی اِونا»! میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زباننمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت كردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید.
شما دو ماه برای من كار كردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت كردهام. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه میدانید یكشنبهها مواظب «كولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید.
سه تعطیلی .. . . «یولیا واسیلی اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار. «كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یك روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید ..
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم.
موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بیتوجهیتان
باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای «وانیا » فرار كند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید.
پس پنج تا دیگر كم میكنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
« یولیا واسیلی اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت كردهام ..
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویك بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره !
- من فقط مقدار كمی گرفتم ..
در حالی كه صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یكی و یكی.
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشكّرم!
- جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقهی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده.
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.
بخاطر بازی بیرحمانهای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود.
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یکمهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
روزیروزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.