نام کلوب :هرمان هسه
نام انگلیسی : hermann_hesse
تاسیس : 16 دی 1383
570 عضو ، 46 بحث ، 2 آلبوم ، 3 مقاله

هرمان هسه

تبلیغات

__
عنوان بحث
سروده های هرمان هسه
14 مهر 85 - 19:53

بسم الله النور

با سلام و عرض ادب، با کسب اجازه از مدیریت کلوب

یا حق



پیام در تاریخ 85/7/14 ویرایش شده است.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
10
25 فروردین 1387 ساعت 20:20
دوستت دارم که...
چنین
دیوانه‌وار و نجوا کنان
شباهنگام به سوی تو آمدم
- که دوستت دارم -
و تا فراموشم نتوانی کرد
روانت را با خود بردم
با من است
روان تو
هم اکنون
برای من است
به تمامی
در خوشی‌ها
و
ناخوشی‌ها
و
هیچ فرشته‌ای
نخواهد توانست
تو را از
عشق سرکش و سوزان من
رهایی بخشد
9
3 مهر 1386 ساعت 17:17

دیری نخواهد پائید

ای دل من, آرام بگیر, درد را بهل

هر چند شور باز می جنبد

در خون که اکنون آهسته روان است

و راه به کوره راهها می برد که وقتی شناخته بودند

این کوره راهها را بیهوده می پیمائی

که جوانی گریخته است…
8
2 مهر 1386 ساعت 20:24

در زمستان
به سرزمینی می نگری
که از آن تو نیست
جادویی از تو می تراود
که از آن تو نیست
برف پیرامون را می نگری
از پشت بسیار شیشه ها .
در شکوه عاریتی ات
به دخترکی فقیر می مانی
رها ، کنار خیابان شهری بزرگ درندشت
که لبخندی برلبانش نقش نمی بندد ،
نه آنقدرها که آرزو دارد ، زیباست
نه با زیورهای بدلی اش ، چندان دارا
ونه بانقاب رنگین اش ، چندان شاد.
تو ، به او شباهت می بری :
اندکی تمسخر وهم دردی
این است پاسخ همگان به تو !
غریبانه ، به برف می نگری
از پشت سیار شیشه ها !

 


برادرم مرگ
روزی پیش من هم می آیی
فراموشم نکرده ای ، می دانم .
رنج پایان می گیرد
وزنجیرها ازهم می گسلد .
هنوز اما بیگانه ودور می نمایی
برادر عزیزم مرگ !
وبر فراز درماندگی ام
چون ستاره ای سرد برجایی .
روزی اما نزدیک خواهی شد و
پراز شعله های آتش خواهی بود
بیا ، محبوبم ، این جایم
مرا ببر ، از آن توام من !

 


راه درون
یافته راه درون
فرو شده درگداز خویش
دل فرزانگی را هرچه پیش تر دانست
خداوجهان در خاطرش
تمثیلی بود فقط ، همین ودیگر هیچ !
هر که داری وپنداری
او را گفتی ست وشنودی با روانش
روانی توأمان دنیا وخدا .
سال چهارم جنگ
وقتی شب ، سردو غم انگیز است و
صدای باران نمی آید
ترانه ام را می خوانم
چه کسی به آن گوش می سپارد ؟ نمی دانم !
وقتی دنیا پراز جنگ وهراس است
عشق از کف رفته
درجایی پنهانی می سوزد
حتی اگر کسی نبیندش .

 


بختیاری
تا وقتی در پی بخت و اقبالی
اما خود مهیای خوشبختی نشده ای
آن چه می خواهی از آن تو نخواهد شد.
تا وقتی بر آن چه از کف داده ای ، می مویی
مقصدی برای خود داری و خستگی ناپذیز می پویی
نخواهی دانست ، آرامش چیست .
تنها آن زمان که از آرزو چشم برمی بندی
دیگر تو را نه هدفی است و نه خواهشی
ودیگر بخت را به نام نمی خوانی
نه دلت
که جانت نیز می آرامد .

7
21 مهر 1385 ساعت 18:30

بی قراران ستاره ها

آه ای برادران،برادران من!

آه ای آدمهای بی پیرایه ی دور و نزدیك!

بی قراران ستاره ها!

رویاییان تسكین و التیام

گنگان خواب دیده!

شبانگاهان و قتی ستاره ای فرو می میرد،

می گشاید آغوش خود را برای اندك تسلایی

و رنج می برید و آنگاه بیدار می شوید.

ای آشفتگان ژولیده!

ناخدایان بی ستاره و مغموم!

ما یگانه ایم.

حاجت به خوشامد گویی نیست

6
21 مهر 1385 ساعت 18:30
 

بسم الله النور

با سلام خدمت شما دوست عزیز

1)دلتنگی ها و پرسه ها

ترجمه:مسیحا برزگر                    به صورت نثر و نظم

2)سرودهای هرمان هسه(از عشق و جدایی)

به صورت نظم

ترجمه:علی عبدالهی

دوست عزیز پیشنهاد می كنم  ترجمه آقای مسیحا برزگر را انتخاب كنید ،درترجمه (عرفان )قلم بسیار خوبی دارند..

با تشكر

یا حق

5
20 مهر 1385 ساعت 18:08

esme ketabesh chie?

4
15 مهر 1385 ساعت 12:50

با سلام و تشكر از شما د وست محترم

در رنجم ازین كه

در انبوه نقاب ها رنگین ، نیك بازی كنم

و یاد بگیرم خودم و دیگران نیك بفریبم

كمترین احساسی از این ندارم

نغمه ای بر نمی آید از من

كه بازی  و نیتم در آن باشد

به یقین از بخت بد من است ،

كه خودم را از نهان جای ضمیرم می شناسم

به هر تپش ضربانم از پیش آگاهم

كه دیگر یاداور هیچ رویایی

هیچ شوقی و آگاهیی

روحم را بر نمی انگیزد

3
15 مهر 1385 ساعت 04:17
مرسی راحیل
2
14 مهر 1385 ساعت 20:15

منجی

دوباره به هیات آدمی بخواهد زاد

با مومنان سخن خواهد راند

و نیز با كران

زی ما خواهد ماند و دگر بار

ناپدید خواهد گشت

 

دوباره،یگانه دوران خواهد شد

آلام و حسرت های برادران را به دوش خواهد برد

 

همواره،بر صلیبش خواهند كشید.

دوباره خداوند را بخواهد گسترد

به دره جنوب خواهد برد ملكوت را

و روح ابدی را در تن خواهد ریخت

دوباره در همین روزان حتی

به تبرك مان در راه است

از ترس ،اشك ،پرسش و لابه هامان

با تماشای آرام می آید سوی ما

كو ما را پروای پاسخ اش؟

تنها كودكان را تاب تماشای اوست.



پیام در تاریخ 85/7/30 ویرایش شده است.
1
14 مهر 1385 ساعت 20:07

معبد

آنجا كه خدایان مطرود در سایه به خود می لرزند

و بر علف های بلند كنار راه دراز می كشند

آنجا كه سر شاخه درختان جنگلی در باد تاب می خورند،

و بر فراز معبد مخروبه به عزا نشسته اند

بگذار من نیز  آرامش قدسی خدایان را

در ترانه ی  سرد سروهای كهنسال

و راهای گرم غبار آلود  ،عذاب را فراموش كنم

و بار اندوهانم را ر زمین بگذارم

هرگز نمی شناسی ام، زیرا سالهاست

دور از خلوت ات سرزمین ها را جستجو كرده ام

پی خدایانی كه به آنها عشق می ورزیدم و نفرین شان می كردم

و خدایانی كه برایشان سرودهای مقدس می خواندم

بگذار در بازگشت از راه های ممنوع بیگانه

سر سنگین و پریشان

و در بیشه ی پروردگاری كه زمانی به او ایمان داشتم

و سپس به او خیانت ورزیدم ، آرام بگیرم.

__