__
عنوان بحث
مطالب زیبا و خواندنی
30 فروردین 85 - 18:17
برگزیده ای از حرفهای بزرگان

انسان باید از گذشته رها شود و از میان راه هایی که به او ارائه می شود ، بهترین را برگزیند .
فقط كفش میداند كه جوراب سوراخ است یا نه!
امروز همان فردایی است كه دیروز اینقدر منتظرش بودی
اندیشه كردن كه چه بگویم به از پشیمانی است كه چرا گفتم
برتری نماز اول وقت به نماز اخر وقت ماننداخرت است بر دنیا
غم هایت را جار نزن ، چون همین دردهای روزگار است كه تو را همچون یك خمیر شكل می دهد و بزرگت می سازد
ما نمی توانیم دیروز را تغییر دهیم ولی می توانیم فردایمان را با امروز بسازیم
بهره ما از زندگی به اندازه عشقی است كه ایثار می كنیم نه به اندازه معشوقی كه بدست می آوریم
عاشق واقعی كسی است كه معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد . در عشق اجباری نیست . عشق یعنی امكان انتخاب به معشوق دادن . برای آنكه كسی یا چیزی را بدست آوری رهایش كن !
احتیاط باید کرد همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم،عشق نیز
اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه كه دیگران با اهمیت تصور میكنند، تعیین نكن، زیرا فقط تو میدانی كه چه چیزی برایت بهترین است.
گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاهی به آهستگی در می زنند
اینكه من دست خالی به سوی مردم دراز كنم و كسی چیزی در آن نگذارد بدبختی نیست. بدبختی این است كه من دست پر به سمت مردم دراز كنم و كسی چیزی از آن برنگیرد
چرا در جستجوی محبت هستید،خود خالق و باعث محبت باشید.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
26
26 آبان 1385 ساعت 22:24
 

هیچ وقت اولین شانس رو از دست نده........

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.
برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب

25
13 مهر 1385 ساعت 20:15
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .
همین !!!!!!
یا علی ...
24
23 مرداد 1385 ساعت 15:52

دوست معمولی ، دوست واقعی

دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تورا ببیند.
دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمیداند.
دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد.
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو میآورد.
دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند.
دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت میشود.
دوست واقعی میپرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟
دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعی سعی در حل آنها میکند.
دوست معمولی مانند یک مهمان عمل میکندو منتظر میماند تا از او پذیرایی کنی.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی میکند.
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
دوست واقعی میداند که بعد از یک مرافعه دوستی محکمتر میشود.
دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند.

 

23
27 خرداد 1385 ساعت 03:53
خانمی‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوی‌ در حیاط با سه‌ پیرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمی‌شناسم‌ ولی‌ باید گرسنه‌ باشید لطفا به‌ داخل‌ بیایید و چیزی‌ بخورید. پیرمردان‌ پرسیدند: آیا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خیر، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌ داخل‌ شویم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برایش‌ تعریف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمایی‌ كرد ولی‌ آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌با هم‌ داخل‌ شویم‌. زن‌ علت‌ را پرسید و یكی‌ از آنها توضیح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ یكی‌ دیگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقیت‌ و دیگری‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در میان‌بگذار و تصمیم‌ بگیرید طالب‌ كدامیك‌ از ما هستید! زن‌ ماجرا را برای‌ شوهرش‌ تعریف‌ كرد. شوهر كه‌بسیار خوشحال‌ شده‌ بود با هیجان‌ خاص‌ گفت‌: بیا ثروت‌ را دعوت‌ كنیم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارایی‌نماییم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزیزم‌ چرا موفقیت‌ را نپذیریم‌! در این‌ میان‌ دخترشان‌ كه‌ تا این‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوی‌ آنها بود گفت‌: بهتر نیست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنیم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنیم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بیا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهیم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پیرمردان‌ رفت‌ و پرسید كدامیك‌ از شما عشق‌ هستید؟ لطفا داخل‌ شوید ومهمان‌ ما باشید. در این‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وی‌ را همراهی‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقیت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراین‌ بین‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ یا موفقیت‌ را دعوت‌ می‌كردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرون‌منتظر بمانند اما زمانی‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كردید، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نیز همراه‌ من‌ می‌آیند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقیت‌ نیز حضور دارد
22
14 خرداد 1385 ساعت 06:04
افسردگی و راههای غلبه بر آن

افـسردگی اختلالی است كه قادر است افكار، خلق و خو،
احـساسات، رفـتــار، سلامتی جسمانی و روحی شما را
تحـت الشـــعاع قرار دهد. هر انسانی در مقاطع خاصی از
زنـدگی خود به افسردگی دچار میگردد. نشانه ها و علایم
افسردگی عبارتند از:

* غم و اندوه پایدار، اضطراب، احساس پوچی.

* احــساس نا امیدی و بدبینی- احساس گناه، احسـاس
بی ارزشی و در ماندگی - احساس تیره بختی.

* كاهش سطح انرژی و احساس خستگی.

* دشواری در تمركز، یاد آوری و تصمیم گیری-عدم توانایی
در اندیشیدن.

* بی خوابی و یا افزایش میزان خواب.

* از دست دادن اشتها و كاهش وزن - یا پر خوری و افزایش وزن.

* عدم تمایل به ملاقات با دیگران - یا وحشت از تنها ماندن - حضور یافتن در فعالیتهای اجتماعی دشوار و غیر ممكن میگردد.

* احساس بی ارزش بودن و نا عادلانه بودن زندگی- احساس شكست- احساس سربار بودن.

* از دست دادن علاقه و میل به فعالیتهای معمولی در زندگی و یا سرگرمیهایی كه پیشتر برای فرد لذت بخش بوده اند.

* بیقراری و بیتابی - زود رنجی و تحریك پذیری- و یا كند شدن حركات و واكنشها- بی تفاوتی.

* افت اعتماد بنفس - سرزنش مدام خود - نگرانی از گذشته و آینده.

* مشكلات جسمانی كه معمولا به دارو جواب نمیدهند مانند: خارش بدن - تاری دید -تعریق شدید- خشكی دهان- مشكلات گوارشی (یبوست، اسهال - سوء هاضمه)-سردرد - كمردرد.

* افكار صدمه زدن به خود و یا دیگران - افكار خود كشی.


علل پدید آمدن افسردگی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

علل پدید آمدن افسردگی نیز گوناگون میباشد:

* وراثت.
* محیط های نا ایمن و خطرناك مانند: آلودگی هوا و آب.
* محیطهای آشفته مانند: خشونت در خانه و روابط.
* درگذشت همسر، فرزند، والدین و دوستان.
* ضربه های روحی شدید در كودكی و یا بزرگسالی.
* از دست دادن حمایتهای اجتماعی در پی طلاق، دوری از دوستان، قطع رابطه، از دست دادن شغل.
* شرایط ناسالم اجتماعی مانند: فقر، بی خانمانی و خشونت در جامعه.
* بیماریهای مزمن مانند سرطان، دیابت و ایدز.
* شكست و ناكامیها-تجارب ناخوشایند.
* تغییرات هورمونی - اختلال در تعادل انتقال دهنده های عصبی همچون سروتونین.
* در اثر مصرف برخی داروها مانند داروهای خواب آور، ضد بارداری و كاهنده فشار خون بالا.
* استفاده از الكل، مواد مخدر و دیگر داروها.
* تغذیه نامناسب مانند كمبود فولات و ویتامین B1 و یا مصرف زیاد مواد قندی و كافئین دار.
* ضعف شخصیت، اعتماد بنفش پایین، بد بینی و هم وابستگیها.
* استرس .
* الگوی تفكرات منفی.
* عدم تحرك بدنی و نداشتن تفریح و سرگرمی.
* انزوا و گوشه گیری.


21
11 خرداد 1385 ساعت 03:47
بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم نهایت هر چیزی همین 10 تا بود از بابا بستنی که میخواستم 10 تا می خواستم مامانمو 10 تا دوست داشتم... خلاصه ته دنیا همین 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره؟ نهایت دوست داشتن چند تاس؟ انگار خیلی هم حریصتر شدم 10 تا بستنی هم کفافمو نمیده!!!

پیام ضروری: در زندگی درنگ كن و بیندیش قبل از هر عكس العملی فكر كن صبور باش ببخش و فراموش كن بگذار و بگذر از یك نفر گرفته تا هزاران نفر همه را دوست بدار. اگر مدام در مورد مردم قضاوت كنی دیگر برایت وقتی باقی نمی ماند تا آن ها را دوست بداری........

هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده ... عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد وگذاشت و رفت علاوه بر اینکه یک خاطره به جا می ذاره می تونه یک تجربه هم باشه پس سعی کن خاطره ی خوب و تجربه ی مفید رو به خاطر بسپاری دوست داشته باش تا دوستت داشته باشن
20
8 خرداد 1385 ساعت 05:47
به دلایلی دیگه نمیتونم هر روز وارد کلوب بشم و مطلب بنویسم
ولی اینو بدونید که دلم برای کلوب تنگ میشه .من شهید هاشمی رو خیلی دوست دارم ارادت زیادی به ایشان دارم فقط هم به عشق این شهید عضو این کلوب شدم .توی کلوب عضو شدم تا با همکاری دیگران پیام شهداء رو با فریاد به گوش همه برسونیم خصوصا صحبتهای شهید هاشمی رو ولی چون همکاری نشد منم دیدم .....

پیام در تاریخ 85/3/9  ساعت: 21:05 توسط سمیه یوسفی زاده ویرایش شد.
19
3 خرداد 1385 ساعت 03:50
هر وقت دور از خانه به سر بردی و صدای اذان را شنیدی به كسی كه تو را دوست دارد فكر كن.
به دلیل أنكه كار زیادی از دستت بر نمی اید تصمیم نكیر كه دست از همه كار بشویی أنجه را كه در توانت هست انجام بده.
همه هدایا را از كوجك تا بزرك اعلام و بابت أن تشكر كن

.... .
18
25 اردیبهشت 1385 ساعت 04:24

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب آیینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی چندی از این شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشك در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه كشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم
17
23 اردیبهشت 1385 ساعت 04:07
افلاطون می گوید:
عشق تنها مرضی است که بیمار از ان لذت می برد
16
17 اردیبهشت 1385 ساعت 05:38
خدایا
همه مردم شکر نعمت تو می کنند
ولی من شکر بودن تو
زیرا که نعمت بودن توست.
15
14 اردیبهشت 1385 ساعت 22:16
یابن الحسن :
امان ز لحظه غفلت كه شاهدم هستی
14
14 اردیبهشت 1385 ساعت 07:46
زندكی دو نیمه است:

نیمه اول در انتظار نیمه دوم

نیمه دوم در حسرت نیمه اول.
13
13 اردیبهشت 1385 ساعت 06:17
عشق انسان را میرساند به مرحله ای كه می خواهد از معشوق خدایی بسازد و از خود بنده ای ,
او را هستی مطلق بداند و خود را مقابل او نیست و نیستی حساب كنى


معلم شهید مرتضی مءهری
12
8 اردیبهشت 1385 ساعت 16:18
مولای من
از فراقت هر چه بگویم کم است .
اگر بخواهم از غم فراقت بگویم قلمی که در دست دارم بی جوهر میشود و سیل اشک از چشمانم سرازیر میگردد. می توانم بگویم از دوری تو گل پزمرده ای هستم و همچون شمعی رو به خاموش .
این حرفها رو میزنم تا لحظه وصل را نزدیک نمایی و بدانی در غیابت شاد نیستم. وبدانی اشک چشمهایم هنوز جاری است و دیدگانم به انتظار تواند.
تمنای دلم را گفتم تا برای لحظه ای هم شده مرا دریابی .
مولایم من به محبتت محتاجم .اگر بخواهی برای درمان دردم مرا پیش طبیب بفرستی درمانی برایم نمی یابد چون میداند و میدانم که تنها درمان دردم تویی
آقاجان دلم تنگ است. آسمان وجودم از دوری تو به تعبیر حباب است های نفسهایم به غم آمیخته بغض در گلویم از هجران تو مانده دستهایم سست پاهایم لرزان لبانم سپید چهره ام رنگ خورشید است قلبم در اضطراب و...
موقعی آرام می گیرم که تو ظهور کنی لحظه ای شاد میگردم که تو در اوج خوشحالی پرواز نمایی زمانی لبخند می زنم که شادی را در چشمانت ببینم .
یا صاحب الزمان (عج) با تمام احساسم با تبسم و با تمام وجودم میگویم : دوستت دارم.
اللهم عجل لولیک الفرج
__