| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
3
|
13
|
87/5/6 (01:41)
|
|
||
|
|
32
|
99
|
87/4/11 (16:57)
|
|
||
|
|
4
|
98
|
87/4/11 (16:51)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
87/3/5 (14:32)
|
|
||
|
|
122
|
440
|
86/12/9 (11:25)
|
|
||
|
|
28
|
714
|
86/9/15 (18:54)
|
|
||
|
|
3
|
47
|
86/5/30 (00:41)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
86/5/29 (04:46)
|
|
||
|
|
10
|
198
|
86/5/29 (04:28)
|
|
||
|
|
1
|
25
|
86/5/29 (04:11)
|
|
عنوان بحثچرا باید یك ماركسیست بود ؟ 20 تیر 84 - 04:08 | |
چرا باید یك ماركسیست بود ؟ امین قضایی چون كه خالی بودن سفره واقعی تر از خود سفره است. رویا یا واقعیت ؟ مسئله این نیست، مهم آن است كه چه چیزی ما را تحت سلطه ی خود در می آورد . براستی« چه چیزی واقعی است ؟» هیچ تفاوتی نخواهد كرد اگر به جای آن بپرسیم « چه چیزی مسلط است؟» . این واقعیتی كه از آن دم می زنید كجاست ؟ انچه از واقعیت می شناسیم تنها سلطه ی آن است. جز این هیچ چیز واقعی نیست . اگر ما به جای انكه رویاروی مجموعه داده های واقعی قرار گرفته باشیم ، با سلسله مراتبی از پیش انگاره های سلطه گر طرف باشیم آنوقت چه ؟ آیا نباید گفت واقعیت ، از آنرو واقعیت است كه مسلط است ؟ بنابراین ما نه رویاروی واقعیت همچون چیزی كه « هست» بلكه در چشم انداز ایدئولوژی همچون چیزی كه « مسلط»«هست» قرار گرفته ایم. ما هیچ واقعیتی نمی بینیم ، ما فقط ایدئولوژی را می بینیم . امر واقعی پیشتر امر مسلط است. «هست » انگاشتن و واقع گرایی ، صرفا اتخاذ یك چشم انداز انتزاعی بر ایدئولوژی است. «هست » انگاشتن ، طبیعی انگاشتن ، پذیرفتن هر چیز همانگونه كه« هست » ، دیدن واقعیت یا واقع گرایی نیست ، بلكه اتخاذ چشم اندازی است كه بر افق های ایدئولوژی گسترده شده است .یك روایت = شناخت اودیپی كه نتیجه اش از همان آغاز كوری است. ایدئولوژی یعنی مجموعه ای از پیش انگاره ها كه واقعیت خوانده می شوند. ایدئولوژی ، اگاهی كاذب است . اما نه همچون توهم یا فریب و اغفالی كه كسی بتواند آنرا بر اذهان توده ها تزریق نماید. بلكه كاذب از آنرو كه بر گستره ای از پیش انگاره های مسلط شده و واقعی فرض شده ، گشوده می شود . آگاهی كاذب ، آگاهی از پیش انگاره هایی است كه آنها را منتزع ، ازلی ، ابدی و بدیهی وطبیعی می خواند. پیش انگاره هایی كه صرفا به خاطر سلطه شان ، واقعی اند. در برابر چنین واقعیتی ، رویا صرفا یك الگوی ذهنی ، یك آرمان از پیش تعریف شده است كه می خواهد خود را در سلسله مراتب پیش انگاره های مسلط جای دهد. اینچنین برای بورژوازی دوگانه های رویا/ واقعیت ، انگاره ی ذهنی / موضوع داده شده ، هدف/ ابزار ، آرمان/ وضعیت موجود شكل می گیرد. پیشتر من باید بفهمانم كه نظریه ماركسیسم قصد ندارد از چنین دوتایی هایی تبعیت كند. یعنی قصد ندارد یك الگوی ذهنی منتزع را بر موضوع شناخت خود تحمیل كند، قصد ندارد هدف های آزادی و عدالت را با ابزار سوسیالیسم و كنش انقلابی متحقق سازد . چرا كه اصلا شناسنده ماركسیستی به هستی شناسی متفاوتی تعلق دارد. (یا حداقل من می خواهم كه بدان تعلق داشته باشد) . یعنی نظریه ماركسیستی چشم اندازی كه روی ایدئولوژی گسترده باشد نیست . چرا كه پیشتر « واقعیت» را صرفا آنچه «هست» به صرف « هست» بودنش پیش فرض نمی گیرد. نظریه ماركسیستی می داند كه پیش انگاره ها همیشه وجود دارند و در هیچ شناختی از تحمیل پیش انگاره بر موضوع شناخت خلاصی وجود ندارد . این نتیجه كانتی شاید به نظر محدودیت برسد . اگر ما نمی توانیم واقعیت را بشناسیم مگر انكه با چشم اندازی ، پیش انگاره های سوژه را مسلط نماییم ، برای بورژوازی این محدودیت است ، برای پرولتاریا این خود آزادی است. هیچ چیزی به خودی خود «هست» و مسلم نباید فرض گرفته شود. شناخت ، تحمیل پیش انگاره به عنوان امر مسلط و امر واقعی است . بنابراین «هست » انگاشتن ، یعنی سلطه امر حاضر را تایید كردن . بنابراین ماركسیسم از ابتدا چنین هستی شناسی اتخاذ نمی كند. او چیزها را نه «هست» بلكه «نیست و باید بشود» می انگارد. این آشكارا یك تحمیل پیش انگاره است . اما مسئله این است كه پرولتاریا ان را رد نمی كند. پرولتاریا خواهان سلطه ی خویش است. اما بورژوازی این تحمیل پیش انگاره را انكار می كند. او خواهان سرپوش گذاردن بر سلطه ی خویش است. شناختن چیزی همچون « هست »، یعنی سرپوش گذاردن بر سلطه ای پیش انگاره و تاریخی بودن آن ابژه . ( تاریخی بودن یعنی زمانی اصلا این امری واقعی واقعیت نداشته است) . شناختن چیزی همچون «نیست و باید بشود» یعنی آشكار كردن شناخت همچون مبارزه و تغییر برای مسلط نمودن پیش انگاره ها .اولی در صدد توصیف است و دومی در صدد تغییر. در واقع اولی نیز تغییر است اما تغییر بودن خود را انكار می كند. یك « لیوان » یك لیوان «هست». می توان انرا توصیف نمود . اما اگر به سادگی یك ، یك لیوان وجود دارد. (اما در واقع لیوانی وجود ندارد مگر انكه پیشتر ان را همچون ابزار نوشیدن در یابیم ) برای یك فرد تشنه « لیوان خالی» واقعی تر از « لیوان» است. او لیوان نمی بیند ،او لیوان خالی را می بیند . او آبی را كه نیست و باید باشد را می بیند و نه لیوانی كه صرفا هست . گرسنه سفره نمی بیند . سفره خالی می بیند . سفره ای كه باید رنگین باشد ونیست. او پیش انگاره ی خود را آشكارا تحمیل می كند و شناخت او از همان ابتدا با خالی دیدن لیوان در صدد تغییر است . اما برای یك سوژه منتزع و تخیلی ، یك لیوان ، همانچیزی است كه هست و فقط می توان آن را توصیف نمود. اما لیوان، با تاریخ ، موقعیت سوژه و استفاده ابزاری كه سوژه از ابژه می برد ، پیوند خورده است . هستی شناسی ماركسیستی ، این پیوند سوژه و ابژه را در نظر می گیرد. ما هرگز رویاروی واقعیت قرار نگرفته ایم .چرا كه هرگز سوژه ای منتزع و كاملا بی ارتباط و خنثی نسبت به موضوع شناخت نیستیم. آنچه ما در مقابل آن هستیم یك ایدئولوژی است. موقعیتی پیچیده ای كه من و لیوان را در یك موقعیت تاریخی قرار می دهد . و آن لیوان به فراخور موقعیت و استفاده ابزاری اش می تواند ، ابزاری برای آب خوردن ، شكستن ، نقاشی كردن، ساختن و ... باشد . چه كسی می تواند مدعی شود كه رابینسون كروزوئه حق ندارد جزیره ی متروكش را همچون زندان ببیند ونه یك سرزمین. او جزیره را زندان می انگارد ، یعنی یك« نه وطن» ، یك « آنچه نیست و باید بشود» می بیند چرا كه او ( به همراه ماركسیستها) این جنگل وحشی را با موقعیت انسانی اش در تضاد می بیند . آری آشكارا می گویم این وطن من« نیست» . و سوگند می خورم كه وطن رویاهای من« خواهد بود». آنها حق دارند نه برای آنكه رویاهای خود را می خواهند به واقعیت تسری بخشند بلكه برای انكه انها «سرمایه داری» را نه « هست » بلكه « نیست و باید بشود می بینند». چه كسی جرات دارد كه بگوید رابینسون حق ندارد برای كشتی های نجاتی(حزب) كه در افق انقلاب می رویند آتشی بیفروزد ؟ او حق دارد نه برای انكه گفته اش حقیقت دارد . نه برای انكه براستی حقیقت لیوان همانچیزی است كه نیست و هنوز نشده است. این یك ادعای حقیقت نیست . مسئله ابرروایت یا خردروایت نیست چرا كه اصلا مسئله ، چشم انداز نیست . این یك حقانیت است . و حقانیت نیازی به حقیقت ندارد. باور كنید میان این دو هستی شناسی میان «هست » دیدن و « نیست و باید بشود» دیدن، هیچ تفاوتی حقیقی وجود ندارد . اما اولی « وانمود» است ودومی « حقانیت» . اولی توصیف است و دومی تغییر.اولی انكار نقش سوژه است و دومی تاكید برآن. به همین خاطر و فقط به همین خاطر اولی آگاهی كاذب است و دومی خودآگاهی. آنچه« نیست و باید بشود» به جهانی دیگر ، به آینده تعلق ندارد به همین امروز و همین جا تعلق دارد . به همین سفره وبه همین وقت ناهار. چرا كه من نمی توانم شكمم را امروز با نان فردا سیر كنم. آنچه « نیست و باید بشود » « نان » امروز است ، نه « نان» فردا. آزادی ِ ضرورت است ، نه ضرورتِ آزادی . | |
پاسخ هاترتیب پاسخ ها :
از اولین پاسخ
1 20 تیر 1384 ساعت 20:34 | |
... این کلمه "باید" معنی " مسلط" شدن همین عقید ه مارکسیست نیست؟! |





