| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
68
|
776
|
89/11/5 (04:12)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
89/5/31 (18:22)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
89/4/14 (17:21)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
89/1/1 (14:58)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
88/9/24 (13:47)
|
|
||
|
|
13
|
252
|
88/8/13 (23:31)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
88/3/4 (16:32)
|
|
||
|
|
98
|
785
|
88/2/11 (16:46)
|
|
||
|
|
3
|
51
|
87/12/27 (13:04)
|
|
||
|
|
2
|
120
|
87/11/14 (08:11)
|
|
||
|
|
22
|
172
|
87/9/29 (11:41)
|
|
||
|
|
3
|
59
|
87/9/21 (17:28)
|
|
||
|
|
27
|
258
|
87/9/20 (02:37)
|
|
||
|
|
3
|
73
|
87/9/9 (20:14)
|
|
||
|
|
4
|
54
|
87/8/30 (12:06)
|
|
رضا كریمیان
rezakarimian@gmail.com
قابل توجه علاقمندان به ادبیات داستانی :
همراوی، نشریه تخصصی داستان به روز شد. www.hamravi.ir
چند وقت پیشترک دور از جان خودم و بلا نسبت ِ شما که اینطرفتر یا مثل من دیوانه اید یا مثل خودتان بیچاره، والبته رو به دیوار و اندکی هم آنطرفتر از اینجا که من نوشتم و شما نشستید ، و نمی دانم در خواب و بیدار ِ کدام قصه بی بی پرهیزی و گربه و دیزی و از این قسم ناپرهیزی و هولغول ِ لاغر ِ چراغ ِ جادوی ِ اجاق ِ خانه ِ مادربزرگ ِ فسیل شده در قاب خاطرات ِ دایی و زن دایی خوبم بود که : یک نفر ، که نه یک نفر ، یک راس ((قربان ِ گاو)) ِ جوان که نه یک راس گاو که بیچاره در بعضی بلاد کفر ، عزیز دل ِ چند نفر برادر ِ بی خطر و خوشبخت هم هست ، آرام ، دست دختری را گرفت و گفت : دوستت دارم
دخترک چندی است که دوراز چشم ِ من و تو و حتی دور از چشم خودش(و صد البته مادرش) ، پشت ِ دیوار ِ من و بسیار ِ تو ، آرام گریه می کند .
|

ژان پل سارتر و آلبر كامو
یک روز پنج تا ژان پل سارتر میروند به کافهای نبش خیابان شانزهلیزه. یک میز چهار نفره میگیرند و ژان پل سارتر، یکی از صندلیهای میز کناری را بر میدارد و همه دور هم مینشینند. ژان پل سارتر، عینک تهاستکانیش را بر میدارد، یک برگ دستمال کاغذی از جعبة دستمال کاغذی در میآورد، به شیشة عینکش، ها میکند و با دقت عینکش را تمیز میکند. ژان پل سارتر، پارچ آب سرد را بر میگرداند در لیوانی که روی میز است و لیوان را آنقدر پر میکند که کمی از آبها از لیوان سرریز میشود روی میز. بعد آن را با احتیاط بلند میکند و یک نفس سر میکشد. ژان پل سارتر، به بقیه نگاهی میاندازد و چون میبیند کسی حرفی نمیزند یک نخ سیگار برگ مرغوب از جیب جلوی کتش در میآورد و آن را با فندک برنزیش روشن میکند و حسابی دود راه میاندازد. ژان پل سارتر، سرفهای میکند و منوی روی میز را که اینطوری به شکل عمودی روی میز وایستاندهاند بر میدارد و گرانترین آیتم را که قهوة ترک ویژة کافه است توی دلش انتخاب میکند و به طرف گارسون یک اشارهای میکند. گارسون با یک صندلی اضافه، یک جعبه دستمال کاغذی مرغوب، یک دستمال برای خشک کردن آب روی میز، یک زیرسیگاری و یک فنجان قهوة ترک به طرف آنها میآید. صندلی اضافی را به جای صندلیای میگذارد که ژان پل سارتر از میز کناری برداشته بود. جعبه دستمال کاغذی روی میز را بر میدارد و با لبخندی که نشان میدهد ژان پل سارتر را میشناسد دستمال کاغذی مرغوب را جلویش میگذارد. با دستمالی که آورده آب سرریز شده از لیوان ژان پل سارتر را خشک میکند. زیرسیگاری را جلوی ژان پل سارتر میگذارد. ژان پل سارتر، فنجان قهوه را از دستش میگیرد و تشکر میکند.
ژان پل سارتر سینهاش را صاف میکند، مجدداً عینکش را روی دماغش جابجا میکند و با چشمان چپ و چولهاش به بقیه نگاهی میکند و میگوید، «اجازه بدید بحث پریروز رو ادامه بدیم.» ژان پل سارتر صندلیاش را جلوتر میکشد و آرنجهایش را روی میز میگذارد. ژان پل سارتر یک حلقة دود بیرون میدهد و به ژان پل سارتر توجه میکند تا ببیند میخواهد چه بگوید. ژان پل سارتر که هنوز مشغول بازی کردن با لیوانی است که آبش را سرکشیده، آن را روی میز میگذارد و گوش میدهد. ژان پل سارتر فنجان قهوه را به لبهایش نزدیک میکند و در حالی که به نظر میرسد لبها، دماغ، عینک و چشمهایش در یک نقطه با هم تلاقی میکنند، قهوه را با احتیاط فورت میکشد. ناگهان متوجه میشود همه دارند به او نگاه میکنند. فورتش خیلی بلندتر از چیزی بوده که از ژان پل سارتر توقع میرود. ژان پل سارتر، در حالی که اندکی از خجالت سرخ شده، مِنمِن کنان میگوید، «درست است که این عمل من بر نوع "شدن" من گواهی میدهد، اما در همان حال میتواند "بودن" من نیز باشد. پس هر بودنی و هر شدنی خود میتواند مقدمة شدنی دیگر شود. بودن حتماً هست اما تنها یک بودن نیست. هر شدنی بلافاصله پس از شدن، خود بودنی جدید است برای انسان که باید بشود. پس آنچه من اکنون هستم میتواند لحظهای دیگر دگرگون شود و بودنی جدید جای آن را بگیرد. انسان شدن نیست. انسان توالیای است از بودنهای پیاپی که به واسطة فرایندی به نام شدن رخ میدهد. خواه این شدن ارادی باشد یا غیر ارادی.» این تازه آغاز بحث بود. آنها تا دوازده نیمه شب نشستند و بحث کردند. چند بار مشروب سفارش دادند و آنقدر سیگار برگ و پیپ و چپق کشیدند که دیگر چشم چشم را نمیدید. سرانجام، پنج گارسون آمدند و پنجنفری، ژان پل سارتر را که آنقدر خورده بود که خودش را هم نمیشناخت، با سلام و صلوات به داخل تاکسی نشاندند و راهی منزل کردند.
بعد از ظهر فردای آن شب، ژان پل سارتر که تازه از خواب بیدار شده بود، با عجله به سمت کافه حرکت کرد تا رؤیای عجیبی را که دیده بود برای آلبر کامو تعریف کند.
دوست گرامیم
منظورم از دوستان نادیده ام همه شما برای من بودید نه شما برای کسی دیگر. به همین سادگی بی هیچ بازی یی...
و باز هم منظورم ازینکه گفتم ایکاش نادیده بمانیم این بود که دنیای مجازی رو به حقیقی نچسبونیم و سعی نکنیم همدیگه رو در عالم واقعی هم ببینیم , که اینطور که توی تاپیک تالار خوندم متاسفانه شماها همدیگه رو از نزدیک دیدید. اینم که میگم متاسفانه برای اینه که من به دلایلی دوست ندارم اونایی که اینجا با بقیه آشنا میشن ( مثه خودم ) بیرون از اینجا هم همدیگه رو ببینن. همین. به همین سادگی و بی بازی!
خیلی سخت نگیر دوست عزیز. من همه شما رو محترم میشمرم و این آرزو رو دارم که از تک تکتون چیز یاد بگیرم...
شادیتان پایدار.
درود به همه دوستان نا دیده, که اگه همین طور (نا دیده ) بماند بهتر است, شاید!
منم عاشق این ادبیات به هم ریخته ام, و خانم صادقانی اینم بگم که من توی روزانه نویسی هام اینو به کار میبرم, ناخواسته, شاید! اما نه به طنازی داستان های نوشته شده آقای وحید حقیقت (نمیدونم چیکار کنم که هم به خوبی از یه کار خوب تعریف کنم هم میوه نفروشم! )
مرسی آقای A.K ( علی آقا شاید! ) که یادم انداختی. این کتاب بازی ها ی اریک برن واقعا" محشره. پیشنهاد میدم به بقیه دوستان که بخونیدش, اگه نخوندید یا بد خوندید.
آره نباید بد بینانه نیگاه کنیم, موافقم.
از لطف دوستان فرهیخته ام سپاسگزارم.
سلام دوباره
جناب مهندس، از این حرفهای مدیریتی نداشتیم داداش! راسش مدیر با کامپیوتر همیشه خرابش از بعضی چیزهام خبر نداره. مثل همین جایزه. حتما این کار را بکنید. ولی ای کاش.... هیچی!
شب خوش!(دوباره)
)
)زبان داستان مهر ناز، گاهی با جا به جا شدن کلمات یک جمله، شکل روان و ساده ی خود را ازدست داده ست. این موضوع در برخی دیالگها هم اتفاق افتاده :"الان که نباید تنها بگذاریم هم دیگه رو..."در حالی که زاویه دید یادداشت های روزانه، اصولا با نثری روان و دور از تکلف و پیچیدگی نوشته می شود. جایی من احساس کردم با یک سریال تلوزیونی مواجهم که همه چیز به شکل مرتب کنارهم چیده شده تا من را قانع کند که در نبرد زندگی با همهی مشکلات، این محبت و عشق است که پیروز میدان است. شاید من هم با نظر شما موافق باشم اما! با استفاده از این نوع زاویه دید به راحتی می توان به لایه های زیرین متن دست یافت، ذهنیات مرد را بیرون ریخت و او را به جدال با ترس، تردید ومحنت کشاند تا از بطن آن، عشق متبلور شود ومرد از این انفعال رهایی یابد. شما در پلات این داستان، خواننده را تا چه حد نسبت به این موقعیت مطلع فرض کردهاید؟ با توجه به رئال بودن داستان، روند آن را تا اوج گره افکنی می توان به شکلی قبول کرد اما، گره گشایی آنی و تغییر ناگهانی نگرش زن در طول یک شب با توجه به پیشینهی ذهنی که از او برای خواننده ساخته شده و بعد دست و پا کردن دلیلی برای ساکت کردن دیگران، هر چند جا به جا کردن جواب آزمایشها نکته ی جالب و قابل تاملی ست ودر پی آن، یک سفر دونفره ودر نهایت پایان خوش ، داستان را از شکل و روال طبیعیش خارج و به سمت نوشته ای انتزاعی هدایت می کند .البته دوست عزیز خیلی نارحت نشوید اکثر ما با پایان داستانهامان دست به گریبانیم .آقای وحید از ورود شما به جمع دوستانم مسرورم. 
آقای سجاد حقیقت
چند روزی هست که داره از تولد یک ماهگی این تاپیک میگذره؛ امیدوارم قولی رو که توی توضیح اسم این تاپیک دادید فراموش نکرده باشید, هنوز!
به نظر من بی هیچ شکی باید آقای وحید حقیقت رو به عنوان توانا ترین نویسنده بهترین داستان ماه انتخاب کنید , به نظر من البته!
درود به وحید عزیز
کسی که یک تنه سرمای طاقت فرسای همراوی رو گرما می بخشه.
میدونی وحید؟ دیشب اومدم همین تاپیک رو چک کردم تا داستان جدیدت رو بخونم. مطمئن بودم , میذاری! وقتی دیدم خبری نیست خیلی ناراحت شدم, از دستت!
وقتی خواستم بخوابم خیلی حالم گرفته بود...
حالا که داستانت رو خوندم؛ بگم که:
وحید اشکم رو در اوردی.
خیلی نمیدونم چیکارم کردی. نمیدونم چی باید بگم؟! اینطور نوشتن خیلی سخته! بی پرده و ملموس و عاشقانه.
اینم بگم که , " وحید " خیلی کثیفی ! مثه همه مردا, شاید.
اونجاش که گفتی " صبحانه رو خوردم ... نون و ... لبخند ... خیلی یه طوری شدم !
خوشا به سعادتت با این قلم شیوات. این یه نعمت بزرگه که آدم بتونه اینطوری بنویسه؛ جدی میگم.
برات آرزوی دلشادی و رستگاری دارم.
رفیقت؛ بابک.