userinfo close

  ,

همراوی نشریه تخصصی داستان


hamraviclub

تاسیس: 1 آبان 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سعیده سیاحیان - معاونان
 

عنوان بحث

س س , sajad_ht
س س - 10:52 1387/08/7

لطفا داستان بفرستید...

فکر کنم بد نباشه بحث نقد بر روی داستانهای رسیده داشته باشیم
در ضمن به بهترین داستان آخر هر ماه 500 کوروب جایزه داده می شود و داستان در وبلاگ همراوی هم قرار می گیرد
ببخشید توان کوروبیمان کم است
داستانهایتان را در همین بحث قرار دهید
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
رضا کریمیان , rezakhankarimian
رضا کریمیان - 04:12 1389/11/5
68
خواب ماتیكی

رضا كریمیان
rezakarimian@gmail.com

من دلم شکلات می خواهد ومقداری روزنامه وچند متر طناب تا بعد از اینکه شکلات را خوردم وروزنامه ها را ورق زدم،خودم را دار بزنم وآویزان شوم از تمام شلوغی های دنیا وبعد می خواهم با خیال راحت بخوابم وسفارش کنم کسی را به اتاقم راه ندهند تا پس از مدت ها با آرامش بخوابم وخواب ببینم که شکلاتم را خورده ام اما دیگر مجالی ندارم که بگویم کسی رابه اتاقم راه ندهند وبه خواب بروم وقبل از اینکه خوابی ببینم دختری با آوازهای بلند بیاید وبیدارم کند.

ولی سرزمین من هیچ دختری ندارد که آوازهایش آنقدر بلند باشد که حتی این افکار پریشان را از من دور کند واین خیلی غمگینم می کند.

دختری که عاشقش شدم چشم هایش یک روز سبزبود و روزدیگر آبی وگاهی هم هر دو رنگ با هم. والبته صدای محزونی داشت وقتی صدایم می کرد نشئه می شدم .نمی گویم صدایش قشنگ نبوداتفاقاًخیلی هم قشنگ بود. هم خودش ،هم صدایش.ولی این صدا ،صدایی نبود که بیدارم کند بدتر مرا خواب می کرد.

خواب بدنیست ،اما خب،در بیداری می توانستم بیشتر در کنارش بمانم .دربیداری می توانستم لبهایش را ببوسم اما در خواب ... البته پیش از این ،وقتی که می توانستم بخوابم،می آمد والبته من هم می بوسیدمش ولی با بوسه های در بیداری فرق می کرد در خواب جای ماتیکش روی لب های من نمی ماند اما دربیداری ...

نمی دانم آخرین بار در خواب بوسیدمش یا در بیداری ؟آنقدر هیجان زده بودم که تا چند ساعت بعد حتی دستی روی لب های خودم نکشیدم که ببینم ماتیکی شده اند یا نه...

فقط یادم هست در خیابانی که آخرش پیچ می خورد و ناپدید می شد. کنارهم قدم می زدیم بی آنکه حرفی بزنیم یکهو من روی صورتش خم شدم و...

طعم شکلات می داد. تفریحش شکلات خوردن بود.ولی حالش را بد می کرد .نمی دانم شاید برای اینکه حالش را بد می کرد اینقدر شکلات می خورد .این اواخر حتی التماسش می کردم که این کار را نکند .سعی خودش را می کرد اما می دانستم گاهی زیر قولش می زد.

به همین خاطر است که من هم در رویا هایم اینقدر شکلات می خوردم.

الان یک هفته است که دیگر هیچ رویایی نمی بینم .از هفت روزپیش،بین آسمان وزمین آویزان شده ام انگار که این تکه طناب ،خیال پاره شدن ندارد.

خوشبختانه کسی را ندارم که بیاید وبه من سر بزند وخوابم را آشفته ....ولی من دیگر خواب هم ندارم...

روی در از بیرون کاغذی زده ام که رویش نوشته شده" به اطلاع می رساند اینجانب به مسافرت رفته ام وفعلاً هم خیال بازگشت ندارم" دیگرحتی اگر آن دختر هم بیاید آن کاغذ را می بیند و وقتش تلف نمی شود.

ولی می دانم که او نمی آید.گم شده است .گمش کرده ام.

از وقتی که گمش کردم هر روز، روزنامه ها را ورق می زدم تا اگر کسی پیدایش کرد وآگهی داد به روزنامه که:دختری با چشم هایی که یک روز سبزند وروز دیگر آبی...

ولی تا هفته پیش خبری نشد که نشد. بعید است که بعداً هم کسی این کار را بکند مثل این می ماند که شاخه گلی را پیدا کنی وبروی به گل فروش پس بدهی. البته گل فروش ، چیزی که زیاد داردهمین گل است. یک شاخه برایش مهم نیست ولی من که گل فروش نبودم تازه همان یک شاخه را داشتم.

اگر گمش نمی کردم الان در کنارم بود ومن هم این جور بین آسمان وزمین آویزان نبودم وتا آخر عمر به چشم های سبز وگاهی آبی اش نگاه می کردم وبه صدای محزونش که آدم را خواب می کرد گوش می دادم.

حالا بماند که جای ماتیکش روی لب ام می ماند یا نه... اصلاً می شد فکر کرد که او هیچ وقت ماتیک نمی زد.


الهه صادقانی  , afarine
الهه صادقانی - 01:08 1388/09/16
67

قابل توجه علاقمندان به ادبیات داستانی :

همراوی، نشریه تخصصی داستان به روز شد. www.hamravi.ir

فرزین شیدا , farzinsh
فرزین شیدا - 09:51 1388/08/24
66
به اینجا سری بزنید:http://delsokhan.persianblog.ir/
ج ف هبوط , mohammad_mohammadzade
ج ف هبوط - 21:21 1388/01/24
65


سلام
:



چند وقت پیشترک

دور از جان خودم و بلا نسبت ِ شما  که اینطرفتر یا مثل من دیوانه اید یا مثل  خودتان بیچاره،

والبته رو به  دیوار و اندکی هم آنطرفتر از اینجا  که من نوشتم و شما نشستید ،

و نمی دانم در خواب و بیدار ِ کدام قصه  بی بی  پرهیزی و  گربه و دیزی

و  از این قسم  ناپرهیزی و هولغول ِ لاغر ِ چراغ  ِ جادوی ِ اجاق ِ خانه

ِ مادربزرگ ِ فسیل شده در قاب  خاطرات ِ دایی  و  زن  دایی خوبم بود  که :

یک نفر ،

که  نه  یک نفر ،

یک راس ((قربان ِ گاو)) ِ  جوان

که نه یک راس  گاو  که بیچاره در بعضی  بلاد کفر ، عزیز  دل ِ  چند نفر  برادر ِ بی خطر و خوشبخت  هم  هست ،

آرام ،

دست  دختری  را گرفت  و  گفت :

دوستت دارم

 

 

دخترک چندی  است  که دوراز چشم ِ من  و تو و حتی  دور از چشم  خودش(و صد البته مادرش) ،

پشت ِ دیوار ِ من و بسیار ِ تو ،

آرام

گریه  می کند .

 

  • حذف
  • ویرایش

  • عنوان
    وضعیتنمایش برای همهنمایش به دوستان
    layer_close.gif
    چند وقت پیشترک ها
     
empty.gif

هیچی م , zoshe
هیچی م - 10:52 1387/12/24
64
فضاش جالب بود.
اوتناپیشتیم طریقت پناه , utnapishtim
63

ژان پل سارتر و آلبر كامو

یک روز پنج تا ژان پل سارتر می‌روند به کافه‌ای نبش خیابان شانزه‌لیزه. یک میز چهار نفره می‌گیرند و ژان پل سارتر، یکی از صندلی‌های میز کناری را بر می‌دارد و همه دور هم می‌نشینند. ژان پل سارتر، عینک ته‌استکانیش را بر می‌دارد، یک برگ دستمال کاغذی از جعبة دستمال کاغذی در می‌آورد، به شیشة عینکش، ها می‌کند و با دقت عینکش را تمیز می‌کند. ژان پل سارتر، پارچ آب سرد را بر می‌گرداند در لیوانی که روی میز است و لیوان را آنقدر پر می‌کند که کمی از آب‌ها از لیوان سرریز می‌شود روی میز. بعد آن را با احتیاط بلند می‌کند و یک نفس سر می‌کشد. ژان پل سارتر، به بقیه نگاهی می‌اندازد و چون می‌بیند کسی حرفی نمی‌زند یک نخ سیگار برگ مرغوب از جیب جلوی کتش در می‌آورد و آن را با فندک برنزیش روشن می‌کند و حسابی دود راه می‌اندازد. ژان پل سارتر، سرفه‌ای می‌کند و منوی روی میز را که اینطوری به شکل عمودی روی میز وایستانده‌اند بر می‌دارد و گران‌ترین آیتم را که قهوة ترک ویژة کافه است توی دلش انتخاب می‌کند و به طرف گارسون یک اشاره‌ای می‌کند. گارسون با یک صندلی اضافه، یک جعبه دستمال کاغذی مرغوب، یک دستمال برای خشک کردن آب روی میز، یک زیرسیگاری و یک فنجان قهوة ترک به طرف آنها می‌آید. صندلی اضافی را به جای صندلی‌ای می‌گذارد که ژان پل سارتر از میز کناری برداشته بود. جعبه دستمال کاغذی روی میز را بر می‌دارد و با لبخندی که نشان می‌دهد ژان پل سارتر را می‌شناسد دستمال کاغذی مرغوب را جلویش می‌گذارد. با دستمالی که آورده آب سرریز شده از لیوان ژان پل سارتر را خشک می‌کند. زیرسیگاری را جلوی ژان پل سارتر می‌گذارد. ژان پل سارتر، فنجان قهوه را از دستش می‌گیرد و تشکر می‌کند.

ژان پل سارتر سینه‌اش را صاف می‌کند، مجدداً عینکش را روی دماغش جابجا می‌کند و با چشمان چپ و چوله‌اش به بقیه نگاهی می‌کند و می‌گوید، «اجازه بدید بحث پریروز رو ادامه بدیم.» ژان پل سارتر صندلی‌اش را جلوتر می‌کشد و آرنج‌هایش را روی میز می‌گذارد. ژان پل سارتر یک حلقة دود بیرون می‌دهد و به ژان پل سارتر توجه می‌کند تا ببیند می‌‌خواهد چه بگوید. ژان پل سارتر که هنوز مشغول بازی کردن با لیوانی است که آبش را سرکشیده، آن را روی میز می‌گذارد و گوش می‌دهد. ژان پل سارتر فنجان قهوه را به لب‌هایش نزدیک می‌کند و در حالی که به نظر می‌رسد لب‌ها، دماغ، عینک و چشم‌هایش در یک نقطه با هم تلاقی می‌کنند، قهوه را با احتیاط فورت می‌کشد. ناگهان متوجه می‌شود همه دارند به او نگاه می‌کنند. فورتش خیلی بلندتر از چیزی بوده که از ژان پل سارتر توقع می‌رود. ژان پل سارتر، در حالی که اندکی از خجالت سرخ شده، مِن‌مِن کنان می‌گوید، «درست است که این عمل من بر نوع "شدن" من گواهی می‌دهد، اما در همان حال می‌تواند "بودن" من نیز باشد. پس هر بودنی و هر شدنی خود می‌تواند مقدمة شدنی دیگر شود. بودن حتماً هست اما تنها یک بودن نیست. هر شدنی بلافاصله پس از شدن، خود بودنی جدید است برای انسان که باید بشود. پس آنچه من اکنون هستم می‌تواند لحظه‌ای دیگر دگرگون شود و بودنی جدید جای آن را بگیرد. انسان شدن نیست. انسان توالی‌ای است از بودن‌های پیاپی که به واسطة فرایندی به نام شدن رخ می‌دهد. خواه این شدن ارادی باشد یا غیر ارادی.» این تازه آغاز بحث بود. آنها تا دوازده نیمه شب نشستند و بحث کردند. چند بار مشروب سفارش دادند و آنقدر سیگار برگ و پیپ و چپق کشیدند که دیگر چشم چشم را نمی‌دید. سرانجام، پنج گارسون آمدند و پنج‌نفری، ژان پل سارتر را که آنقدر خورده بود که خودش را هم نمی‌شناخت، با سلام و صلوات به داخل تاکسی نشاندند و راهی منزل کردند.

بعد از ظهر فردای آن شب، ژان پل سارتر که تازه از خواب بیدار شده بود، با عجله به سمت کافه حرکت کرد تا رؤیای عجیبی را که دیده بود برای آلبر کامو تعریف کند.

بابک خرمدین , kafo
بابک خرمدین - 00:07 1387/09/14
62

آقای حقیقت منظورتون رو کمی واضحتر بگید لطفا" .

بابک خرمدین , kafo
بابک خرمدین - 01:18 1387/09/13
61

دوست گرامیم

منظورم از دوستان نادیده ام همه شما برای من بودید نه شما برای کسی دیگر. به همین سادگی بی هیچ بازی یی...

و باز هم منظورم ازینکه گفتم ایکاش نادیده بمانیم این بود که دنیای مجازی رو به حقیقی نچسبونیم و سعی نکنیم همدیگه رو در عالم واقعی هم ببینیم , که اینطور که توی تاپیک تالار خوندم متاسفانه شماها همدیگه رو از نزدیک دیدید. اینم که میگم متاسفانه برای اینه که من به دلایلی دوست ندارم اونایی که اینجا با بقیه آشنا میشن ( مثه خودم ) بیرون از اینجا هم همدیگه رو ببینن. همین. به همین سادگی و بی بازی!

خیلی سخت نگیر دوست عزیز. من همه شما رو محترم میشمرم و این آرزو رو دارم که از تک تکتون چیز یاد بگیرم...

شادیتان پایدار.

بابک خرمدین , kafo
بابک خرمدین - 00:09 1387/09/13
60

درود به همه دوستان نا دیده, که اگه همین طور (نا دیده ) بماند بهتر است, شاید!

منم عاشق این ادبیات به هم ریخته ام, و خانم صادقانی اینم بگم که من توی روزانه نویسی هام اینو به کار میبرم, ناخواسته, شاید! اما نه به طنازی داستان های نوشته شده آقای وحید حقیقت (نمیدونم چیکار کنم که هم به خوبی از یه کار خوب تعریف کنم هم میوه نفروشم! )

مرسی آقای  A.K  ( علی آقا شاید! ) که یادم انداختی. این کتاب بازی ها  ی اریک برن واقعا" محشره. پیشنهاد میدم به بقیه دوستان که بخونیدش, اگه نخوندید یا بد خوندید.

آره نباید بد بینانه نیگاه کنیم, موافقم.

از لطف دوستان فرهیخته ام سپاسگزارم.

سعیده سیاحیان , toofane
سعیده سیاحیان - 21:32 1387/09/12
59

سلام دوباره

جناب مهندس، از این حرفهای مدیریتی نداشتیم داداش! راسش مدیر با کامپیوتر همیشه خرابش از بعضی چیزهام خبر نداره. مثل همین جایزه. حتما این کار را بکنید. ولی ای کاش.... هیچی!

شب خوش!(دوباره)

وحید حقیقت , vahaghighat
وحید حقیقت - 21:30 1387/09/12
58
1) بابک جان، ممنون، شما به من واقعا لطف داری... از دیدگاه مشترک در مورد ادبیات و لذت و ... بابت تمام دلگرمی هات، تاییدهات (که واقعا لایق این همه نبودم) ممنونم. واقعا! خوشحالم که این کلوب فرصت آشنایی باهات رو برام فراهم کرد... هرچند آشنایی محدود (به قسمت سوم همین پست مراجعه کنید).

2) الهه خانم، بابت نقدتون ممنون! قبول دارم که این داستان در این حد کم بود، نیاز به فرصت های بیشتر برای طرح ماجرا، توصیف بهتر چیزهایی که سر زن و شوهر میاد در طی این ماجرا، نکات ظریفی که فکر می کنم توی روند داستان نیاز بود تا ترس مرد رو نشون بده (کدهایی که وقتی با اون کار مرد در آخر داستان مواجه میشی تازه معنی پیدا کنن! سعی کردم توی آتش زدن و دکتر آشنا اینا رو بگنجونم ولی کم بود!) و تغییر زن و خیلی چیزهای دیگه. شاید اگه نوشتنم اومد روزی دوباره، به این مسایل بیشتر بپردازم.
در مورد لحنش هم باید بگم متاسفانه «خانه از پای بست ویران است»! متاسفانه (یا شاید خوشبختانه) من با این فارسی به شدت شکسته، با افعال جابجا و ... «حرف» می زنم! توی نوشتن البته این جابجا شدنها و عقب جلو شدن اجزا جمله بیشتر به چشم میاد. (راستش سعی چندانی برای تصحیحش نداشتم هیچ وقت! یه جورایی بهش عادت کردم... شما چی می گید؟! «یه حالیه»! )
ممنونم واقعا! از دوستی با شما واقعا خوشحالم... هرچند آشنایی محدود (به قسمت سوم همین پست مراجعه کنید).

3) آقای A.K:
راستش واقعا نمیدونم این خوبی این ارتباطات مجازی (مثل همین کلوب خودمون یا چت یا ...) است یا بدیش که با افراد دیگه «فقط و فقط» از طریق نوشته هاشون و به صورت مکتوب میتونی ارتباط برقرار کنی! توی دورانی که توی کلوب بودم (و به تایید سن کلوبیم، دوران کوتاهی هم نبوده) متوجه یه موضوع شدم (اونقدر واضحه که نمی تونم به فهمیدنش افتخار کنم).
سوءتفاهمات توی این جور ارتباطات به واسطه «تئوری توطئه» (که «از صدر» و جدیدا متاسفانه «تا به ذیل» این مملکت رو فرا گرفته) به وجود میان. شما وقتی فقط نوشته های یه نفر رو می خونی، با لحنش مواجه نیستی، واین فقط تویی که هر طور بخوای می تونی بخونی و برداشت کنی! من گاها به دوستان صمیمیم به شوخی گفتم (واقعا ببخشید) «بتمرگ» و بعدش هم کلی خندیدیم چند تایی ولی فکر می کنم اگه همین حرف رو می نوشتم و میدادم دستش، با نگاهش دنبال جاهایی توی سر من میگشت که با یه ضربه مشت باعث مرگم بشن!
واقعا «پرتقال فروشی» در کار نیست اگر کمی خوشبینانه نگاه کنیم به تمامی این پست ها که دوستان ما میذارن! مطمئنا اگه اعضای این کلوب به صورت «حقیقی» دور هم جمع می شدن، و روابط «رو در رو» بود به جای «رو در مانیتور»، نیازی نبود «پرتقال فروش پیدا کنیم!
(لطفا تمام نوشته ی من رو با لحن عادی و دوستانه بخون، نه ناصحانه. چون نه سنم قد میده و نه به خودم اجازه می دم که خدای نکرده حتی فکر نصیحت کردن شما به مخیله ام خطور کنه، فقط چیز هایی بود که به ذهنم رسید. مطمئنا کسی قصدش نادیده گرفتن شما و یا هیچ کس دیگه ای نیست. اینجا با هم دوستیم همه)
خوشحالم که اینجا فرصتی فراهم کرد که از شما، الهه خانم، بابک جان، سجاد جان و ... یاد بگیرم در حد فهمم! (متاسفانه فهمم کمه تا حدود زیادی )
موفق باشید.
سعیده سیاحیان , toofane
سعیده سیاحیان - 21:27 1387/09/12
57

سلام

مهرناز را خواندم. داستان بانمکی بود.

شب خوش.

الهه صادقانی  , afarine
الهه صادقانی - 07:21 1387/09/12
56

زبان داستان مهر ناز، گاهی با جا به جا شدن کلمات یک جمله، شکل روان و ساده ی خود را ازدست داده ست. این موضوع در برخی دیالگ­ها هم اتفاق افتاده :"الان که نباید تنها بگذاریم هم  دیگه رو..."در حالی که زاویه دید یادداشت های روزانه، اصولا با نثری روان و دور از تکلف و پیچیدگی نوشته می شود. جایی من احساس کردم با یک سریال تلوزیونی مواجهم که همه چیز به شکل مرتب کنارهم چیده شده تا من را قانع کند که در نبرد زندگی با همه­ی مشکلات، این محبت و عشق است که پیروز میدان است. شاید من هم با نظر شما موافق باشم اما! با استفاده از این نوع زاویه دید به راحتی می توان به لایه های زیرین متن دست یافت، ذهنیات مرد را بیرون ریخت و او را به جدال با ترس، تردید ومحنت کشاند تا از بطن آن، عشق متبلور شود ومرد از این انفعال رهایی یابد. شما در پلات این داستان، خواننده را تا چه حد نسبت به این موقعیت مطلع فرض کرده­اید؟ با توجه به رئال بودن داستان، روند آن را تا اوج گره افکنی می توان به شکلی قبول کرد اما، گره گشایی آنی و تغییر ناگهانی نگرش زن در طول یک شب با توجه به پیشینه­ی ذهنی که از او برای خواننده ساخته شده  و بعد دست و پا کردن دلیلی برای ساکت کردن دیگران، هر چند جا به جا کردن جواب آزمایشها نکته ی جالب و قابل تاملی ست ودر پی آن، یک سفر دونفره ودر نهایت پایان خوش ، داستان را از شکل و روال طبیعیش خارج و به سمت نوشته ای انتزاعی هدایت می کند .البته دوست عزیز خیلی نارحت نشوید اکثر ما با پایان داستانهامان دست به گریبانیم .آقای وحید از ورود شما به جمع دوستانم مسرورم.

بابک خرمدین , kafo
بابک خرمدین - 00:53 1387/09/12
55

آقای سجاد حقیقت

چند روزی هست که داره از تولد یک ماهگی این تاپیک میگذره؛ امیدوارم قولی رو که توی توضیح اسم این تاپیک دادید فراموش نکرده باشید, هنوز!

به نظر من بی هیچ شکی باید آقای وحید حقیقت رو به عنوان توانا ترین نویسنده بهترین داستان ماه انتخاب کنید , به نظر من البته!

بابک خرمدین , kafo
بابک خرمدین - 00:47 1387/09/12
54

درود به وحید عزیز

کسی که یک تنه سرمای طاقت فرسای همراوی رو گرما می بخشه.

میدونی وحید؟ دیشب اومدم همین تاپیک رو چک کردم تا داستان جدیدت رو بخونم. مطمئن بودم , میذاری! وقتی دیدم خبری نیست خیلی ناراحت شدم, از دستت!

وقتی خواستم بخوابم خیلی حالم گرفته بود...

حالا که داستانت رو خوندم؛ بگم که:

وحید اشکم رو در اوردی.

خیلی نمیدونم چیکارم کردی. نمیدونم چی باید بگم؟! اینطور نوشتن خیلی سخته! بی پرده و ملموس و عاشقانه.

اینم بگم که , " وحید " خیلی کثیفی ! مثه همه مردا, شاید.

اونجاش که گفتی  " صبحانه رو خوردم ... نون و ... لبخند ... خیلی یه طوری شدم !

خوشا به سعادتت با این قلم شیوات. این یه نعمت بزرگه که آدم بتونه اینطوری بنویسه؛ جدی میگم.

برات آرزوی دلشادی و رستگاری دارم.

رفیقت؛ بابک.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.