| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
68
|
776
|
89/11/5 (04:12)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
89/5/31 (18:22)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
89/4/14 (17:21)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
89/1/1 (14:58)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
88/9/24 (13:47)
|
|
||
|
|
13
|
252
|
88/8/13 (23:31)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
88/3/4 (16:32)
|
|
||
|
|
98
|
785
|
88/2/11 (16:46)
|
|
||
|
|
3
|
51
|
87/12/27 (13:04)
|
|
||
|
|
2
|
120
|
87/11/14 (08:11)
|
|
||
|
|
22
|
172
|
87/9/29 (11:41)
|
|
||
|
|
3
|
59
|
87/9/21 (17:28)
|
|
||
|
|
27
|
258
|
87/9/20 (02:37)
|
|
||
|
|
3
|
73
|
87/9/9 (20:14)
|
|
||
|
|
4
|
54
|
87/8/30 (12:06)
|
|
دوستان عزیز
لطفا" یک نویسنده خوب یا یک نویسنده مشهور و مطرح را (سعی کنید کامل و از جنبه های مختلف) معرفی کنید تا دیگران نیز آشنا بشوند و در صورت علاقه ازشون استفاده ببرند.
زندگینامه عزت الله فولادوند
برای اونایی که وقت کمتری دارند !
عزتالله فولادوند در سال ۱۳۱۴ ش در شهرستان اصفهان به دنیا آمد.ایشان تحصیلات دانشگاهی خود را در آمریکا پی گرفت و موفق شد کارشناسی و کارشناسی ارشد فسفله را از دانشگاه كلمبیای نیویورك دریافت کند.ایشان در کنار فعالیت در شركت ملی نفت ایران و وزارت امور اقتصادی و دارایی به فعالیت های فرهنگی نیز می پردازد.از ایشان چندین ترجمه به یادگار است. ترجمه کتابهای "فلسفه كانت" و "آگاهی و جامعه" عزت الله فولادوند ، به ترتیب در دوره هشتم و نهم کتاب سال جمهوری اسلامی ایران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان کتاب سال برگزیده شده است.
از اساتید برجسته عزت الله فولادوند میتوان به آرتور دانتو ، رابرت كامینگ و سیدنی مورگن بسر اشاره كرد.
عزت الله فولادوند از سال 1343 تا 1359 در سمتهای مختلف در شركت ملی نفت ایران و وزارت امور اقتصادی و دارایی مشغول به كار بوده است.
جوائز و نشانها
ترجمه کتابهای "فلسفه كانت" و "آگاهی و جامعه" عزت الله فولادوند ، به ترتیب در دوره هشتم و نهم کتاب سال جمهوری اسلامی ایران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان کتاب سال برگزیده شده است.
۱ – اریش فروم، گریز از آزادی، چاپ اول ۱۳۴۸ برندهٔ جایزهٔ ترجمهٔ ممتاز در رشتهٔ علوم اجتماعی پیشرفته از سازمان آموزشی و علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد (یونسکو) ۱۳۵۰
۲ – کانر کروز اوبراین، آلبرکامو، چاپ اول ۱۳۵۰
۳ – هانا آرنت، خشونت، چاپ اول ۱۳۵۹
۴ – هانا آرنت، انقلاب، چاپ اول ۱۳۶۱
۵ – جرج اورول، به یاد کاتالونیا، چاپ اول ۱۳۶۱
۶ - اریش فروم، آیا انسان پیروز خواهد شد؟ حقیقت و افسانه در سیاست جهانی، چاپ اول ۱۳۶۲
۷ – سی ایچ داد، رشد سیاسی، چاپ اول ۱۳۶۳
۸ – گراهام گرین، آمریکایی آرام، چاپ اول ۱۳۶۳
۹ – کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، چهار جلد، ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۹
۱۰ – اشتفان کورنر، فلسفهٔ کانت، چاپ اول ۱۳۶۷ ، برندهٔ جایزهٔ کتاب سال ۱۳۶۹ جمهوری اسلامی ایران در فلسفه.
۱۱ – هنری استیوارت هیوز، آگاهی و جامعه، چاپ اول ۱۳۶۹ ، برندهٔ جایزهٔ کتاب سال ۱۳۷۰ جمهوری اسلامی ایران در علوم اجتماعی.
۱۲ – ود مهتا، فیلسوفان و مورخان، دیدار با متفکران انگلیس، چاپ اول ۱۳۶۹
۱۳ – برایان مگی، فلاسفهٔ بزرگ، آشنایی با فلسفهٔ غرب، چاپ اول ۱۳۷۲
۱۴ – کوئنتین اسکینر، ماکیاولی، چاپ اول ۱۳۷۲
۱۵ - امری جورج، جرج لوکاچ، چاپ اول ۱۳۷۲
۱۶ – فردریش دورنمات، قول، چاپ اول ۱۳۷۲
۱۷ – جرج ولوارث، فریدریش دورنمات، چاپ اول ۱۳۷۲
۱۸ – ج . پ . استرن، نیچه، چاپ اول ۱۳۷۲
۱۹ – فرانتس نویمان، آزادی و قدرت و قانون، چاپ اول ۱۳۷۳
۲۰ – جان جی. کینی، افلاطون، چاپ اول ۱۳۷۳
۲۱ – جان پلامنانتس، ایدئولوژی، چاپ اول ۱۳۷۳
۲۲ – هنری استیوارت هیوز، راه فروبسته، اندیشه اجتماعی در فرانسه در سالهای درماندگی ۱۹۳۰ – ۱۹۶۰ ، چاپ اول ۱۳۷۳
۲۳ – مارتا نوسباوم، ارسطو، چاپ اول ۱۳۷۴
۲۴ – کارل یاسپرس، زندگینامهٔ فلسفی من، چاپ اول ۱۳۷۴
۲۵ - هنری استیوارت هیوز، هجرت اندیشهٔ اجتماعی ۱۹۳۰ – ۱۹۶۵ ، چاپ اول ۱۳۷۶
۲۶ – خرد در سیاست، مجموعهٔ ۳۷ مقالهٔ فلسفی و سیاسی، گزیده و نوشته و ترجمه عزت الله فولادوند، چاپ اول ۱۳۷۶
۲۷ – جرمی شیرمر، اندیشهٔ سیاسی کارل پوپر، چاپ اول ۱۳۷۷
۲۸ – پیتر سینگر، هگل، چاپ اول ۱۳۷۹
۲۹ – راجر سالیوان، اخلاق در فلسفهٔ کانت، چاپ اول ۱۳۸۰
۳۰ – باربارا تاکمن، برج فرازان، چهرهٔ جهان پیش از جنگ جهانی اول ۱۸۹۰ – ۱۹۱۴ ، چاپ اول ۱۳۸۰ ، برندهٔ عنوان کتاب ممتاز سال ۱۳۸۰ جمهوری اسلامی ایران.
۳۱ – کارل یاسپرس، نیچه و مسیحیت، چاپ اول ۱۳۸۰
۳۲ – رمون آرون، روشنفکر کیست؟ سرنوشت او چیست؟ قرن روشنفکران، چاپ اول ۱۳۸۰
۳۳ – هانس گئورگ گادامر، آغاز فلسفه، چاپ اول ۱۳۸۲
۳۴ – فردریش فون هایک، در سنگر آزادی، چاپ اول ۱۳۸۲
۳۵ – سی ایچ داد، و دیگران، مراحل و عوامل و موانع رشد سیاسی، چاپ اول ۱۳۸۵
۳۶ – گروه نویسندگان، کانت، روشنگری و جامعهٔ مدنی، ۱۳۸۵
۳۷ - برایان مگی ، مردان اندیشه، پدیدآورندگان فلسفه معاصر، چاپ اول 1374
38 – ایمانوئل کانت، نقد عقل عملی
39 – تاریخ و فلسفهٔ تاریخ (مجموعه مقالات)
40 – منطق تاریخ (مجموعه مقالات)
41 – آی . اف . استون، محاکمه سقراط
42 – فلسفهٔ هنر (مجموعه مقالات)
43 – کارل یاسپرس، فلسفه و جهان
44 - كانت و روشنگری
شادیتان پایدار.
پیرامون منش مترجم مشهور عزت الله فولادوند , برای اونایی که وقت آزاد بیشتری دارن !
عزت الله فولادوند، متولد ،۱۳۱۴ اصفهان
- مترجم نام آشناى متون دشوار و مهم فلسفى.
- معرف «كارل ریموند پوپر» به مشتاقان فلسفه و اصلاح طلبى و جامعه روشنفكر.
- تحصیلاتش در رشته پزشكى در سوربن فرانسه را به عشق فلسفه نیمه كاره رها كرد.
- اخذ مدرك لیسانس، فوق لیسانس و دكتراى فلسفه از دانشگاه كلمبیاى آمریكا.
- انتخاب مترجم ممتاز در رشته علوم اجتماعى در سال ۱۳۵۰ به خاطر ترجمه كتاب «گریز از آزادى» .
«عزت الله فولادوند» خیلى ها را به واسطه ترجمه هاى ناب و نایابش عوض كرده است. كافى است سرى به «جامعه باز و دشمنان آن» پوپر كه فولادوند با آن ترجمه صریح و راحت الدرك اش آن را به منشور اصلاح طلبى و اصلاح طلبان تبدیل كرد، بزنید تا نقش مهم و پنهانى كه او بر این سالها در ایران داشته است، صحه بگذارید.
عزت الله فولادوند در آستانه ۷۰ سالگى آنچنان از شور و نشاط جوانى بهره مند است كه در میان هم نسلانش كمتر دیده مى شود. مردى متین و گرانمایه كه از تمام اخبار و ماجراهاى روز آگاه است و به جرأت مى توان گفت تمام روزش را صرف دانستن و دانایى مى كند. فولادوند فرزند یك حقوقدان برجسته و قاضى عدالتجویى است كه هرگز به چیزى جز عدالت نیندیشید و همین عدالت جویى بود كه باعث مى شد فولادوند پدر یك جا و یك شهر دوام نیاورد و دائماً در سفر و مسافرت و نقل مكان باشد و عزت الله فولادوند هم به همین دلیل متولد اصفهان است. فولادوند اما از نژاد و اصالت بختیارى خود هنوز هم نهایت بهره را مى برد.
اصالت گفتار و صراحت لهجه همراه با متانت و منطق موهبتى است كه ضمیر ناخودآگاه نژادى اش به او عرضه كرده است. پدرش چنان قاضى عدالت پیشه اى بود كه پا به هر شهرى كه مى گذاشت، كمتر به حشر و نشر با مردم آن شهر تن مى داد و خود فولادوند در این باره جایى گفته است: «وقتى علت را از پدر جویا مى شدم، او به حق نمك و نمك شناسى اشاره مى كرد و مى گفت: مبادا پرونده اى زیر دستم بیاید و مجبور به ملاحظه سلام علیك و آداب و معاشرت شوم.» عزت الله فولادوند به دلیل حسن سلیقه پدر، دوران تحصیل خود را در خارج از كشور آغاز و پى مى گیرد و با این همه در سنین ،۱۶ ۱۷ سالگى مجبور به بازگشت به ایران مى شود، چرا كه دوره بحران اقتصادى بوده است و پدر پر مناعتش دیگر یاراى تأمین هزینه هاى سنگین تحصیل خارج از كشور را نداشته است و او تحصیلات خود را تا پایان دیپلم در ایران و تهران مى گذراند و پس از آن براى ادامه تحصیل عازم فرانسه مى شود و دو سال تمام در رشته پزشكى در سوربن فرانسه به تحصیل مى پردازد و با این همه در این رشته دوام نمى آورد، چه اصلاً با روح فیلسوف مسلك و فضیلت مآب او همخوانى ندارد و براى رسیدن به آرزوهایش در رشته فلسفه راهى آمریكا مى شود و در دانشگاه كلمبیا در رشته فلسفه شروع به تحصیل مى كند و تا دكترا هم پیش مى رود و نزد بزرگان فلسفه آن روزگار تلمذ مى كند و پس از اتمام تحصیلاتش به ایران باز مى گردد و در ایران تدریس و تحقیق و ترجمه خود را آغاز مى كند و حاصلش كتابها، مقالات و نوشته هایى است كه ذره ذره و قطعه به قطعه اركسترى را به صدا در مى آورند كه حالا نواى آن را مى شنویم و مى بینیم و خیلى ها در ایران، پوپر، هایك و دیگرانى چون این دو را به واسطه ترجمه روان و یكدست پیر خلوت گزیده این دیر مى شناسند.
با این همه، حادثه عظیم در شكل گیرى شخصیت و منش «فولادوند» كشف امانول كانت است. آشنایى با آرا و عقاید كانت چنان تحول عظیمى در او ایجاد مى كند كه هنوز هم تحت تأثیر آن است. فولادوند از كانت زندگى با نظم و روش معین و دقت در اوقات و ساعات را آموخت و البته خوش مشربى، كسب اطلاعات به روز و دقیق و پشتكار و اراده اى پولادین براى هدر ندادن اوقات گرانبهاى زندگى از دیگر ویژگیهایى است كه فولادوند از كانت آموخته است و هنوز به آن پایبند است. آنقدر كه در جایى گفته است: كانت بزرگترین فیلسوف غرب در فلسفه جدید است و هرچه آشنایى ما با افكار بلند و تحلیل هاى عمیق او بیشتر شود، هنوز هم جاى كار دارد. به قول «مارتین هایدگر» ما همه زیر سایه كانت زندگى مى كنیم.
اینكه فولادوند به صداقت اخلاقى و پیروى از مفهوم تكلیف و وظیفه اخلاقى پایبند است و مردى اهل صحبت و معاشرت است و مهربان و خیرخواه، ویژگیهایى است كه با بزرگترین متفكر متأثر از او یعنى كانت همخوانى دارد. او آنقدر كانت را دوست داشت كه پایان نامه دكترایش را هم به او اختصاص داد. فولادوند عاشق خواندن و دانستن است و در این میان روزنامه براى او نقش حیاتى دارد و معتقد است بهترین چیز براى یك روزنامه نوآورى همراه با متانت است. براى همین هم هست شاید كه در جایى مى گوید: «اگر در جهانى ایده آل زندگى مى كردیم، هیچ روزنامه اى مجبور نمى شد از انتشار بعضى اخبار خوددارى كند. برخى رویدادها را بزرگتر یا كوچكتر از واقع جلوه دهد، یاوه گوییها را حقایق جاودان بنمایاند، واقعیات بدیهى را منكر شود، سخن حق را به گونه اى در دهها لفاف بپیچاند كه دیگر هیچ خواننده متوسطى به معناى راستین آن پى نبرد. داستانهاى سطحى و بى پایه زیر عنوان گزارشگرى تحقیقى ببافد و دهها گناه بزرگ و كوچك دیگرى كه روزانه شاهد وقوع آنها در رسانه اى مكتوب بوده ایم و هستیم. البته گناهكارى نیز درجاتى دارد: از هرزه درایى و هتاكى و افترا و ترور شخصیت و آبروریزى و جعل خبر شروع مى شود تا آهسته آهسته برسد به كتمان و دستكارى و تیترهاى گمراه كننده و اغراق.» «فولادوند» تنها دغدغه جامعه ارتباطات و اطلاعات را ندارد. او نگران مترجمان بزرگ براى ترجمه همه هست و معتقد است مترجم خوب و مترجم بزرگ این روزها كمتر پیدا مى شود. مى گوید: از كل ترجمه هایى كه در زمینه علوم انسانى، علوم اجتماعى و داستان در هر سال به فارسى ترجمه مى شود، تنها ۱۵ و حداكثر ۲۰ درصد قابل قبولند. یعنى غلط هاى فاحش ندارند و مترجم توانسته مراد نویسنده را به طور قابل فهم به خواننده فارسى زبان منتقل كند. هرچه كه نوشته، جنبه ادبى قوى ترى داشته باشد، این درصد، كمتر مى شود، چون در همان ۱۵ تا ۲۰ درصد هم باز مترجمانى كه قدرت تشخیص ظرایف زبان را داشته باشند، تعدادشان اندك است؛ تا چه رسد به قدرت انتقال سایه روشن معنا.» او معتقد است اوضاع ترجمه وقتى قرار است مترجمى متنى ادبى و فارسى را به زبان هاى دیگر برگرداند، خیلى بدتر و داغان تر است و مى گوید: «به گمان من، از كل مترجمان فعال ما در ایران، در حال حاضر، عده كسانى كه بتوانند حتى دو صفحه بدون غلط هاى صرفى و نحوى و با حفظ روح زبان به انگلیسى، فرانسه یا آلمانى مطلب بنویسند، شاید از ۱۰ نفر تجاوز نكند.»
اغلب كتابهایى كه فولادوند تاكنون دست به ترجمه آنها زده است، كتابهایى هستند كه بیشتر در حوزه فلسفه و درگیرى در زمینه علوم اجتماعى و بویژه مباحثى چون آزادى است و او در پاسخ به این سؤال كه چه ارتباطى میان فلسفه و آزادى مى بینید، مى گوید: «ما در جامعه نمى توانیم بنیان آزادى را استوار كنیم، بدون این كه نظریه اى داشته باشیم و در قالب یك نظریه فلسفى باید فرایند آزادى را پیش ببریم. هم موافقان و هم مخالفان آزادى در جوامع مختلف همواره متكى بر نظریات فلسفى بوده اند. در نظامهاى سیاسى و اجتماعى اگر مى بینیم، پیشرفتى در زمینه آزادى و حكومت مردمى حاصل شده، در آن جوامع هم در چارچوب تئوریها و نظریات فلسفى توانسته اند موفق بشوند.»
او مى گوید: «فرض كنید در غرب نظریه دموكراسى لیبرال متكى است بر نظریات فیلسوفانى مانند جان لاك، مونتسكیو، كانت و ژان ژاك روسو. همین طور در قرن بیستم شخصیتى مثل فردریش تأثیرگذار است. بنابراین دو مقوله یعنى فلسفه و آزادى از یكدیگر جدایى ناپذیرند. افراد همواره نظراتى دارند - چه در موافقت وچه درمخالفت با موضوعى - ولى این نظریات نمى تواند مدون ومنسجم باشد وبه نتایج قابل قبولى برسد مگر این كه دریك چارچوب فلسفى صورتبندى شود ومورد استفاده قرارگیرد.
او معقتد است مطالعه آثار فلسفى تأثیرات بسیار عمیقى درجامعه داشته است ومى گوید: «همین كه سطح آگاهى عمومى درجامعه ما ، ظرف این ۲۵ سال گذشته تا این اندازه افزایش یافته كه ما امروز شاهد آن هستیم، ناشى ازهمین مسأله است. یكى از عواملى كه دراین فرایند تأثیر گذار بوده ، كتابها ومقالات و رساله ها وكوشش روشنفكران ایران بوده كه توانست این اندیشه را درمردم پرورش دهد. البته عوامل اجتماعى ، عوامل معیشتى وعوامل سیاسى درسطح جهان هم همواره مدخلیت دارند ولى آن عوامل هم برمبناى یك آگاهى اجتماعى مؤثر خواهند بود.» عزت الله فولادوند معتقد است كه در ۲۵ سال گذشته دانشگاه هاى ما نه تولید كننده علم وفلسفه بوده اند و نه مصرف كننده آن. «جریان هاى عمده فرهنگى، فلسفى عموماً دربیرون از دانشگاه ها نشأت مى گیرند. حال كه دانشگاه ها ازتولید علم ناتوان هستند. توقع این است كه استادان - هم خودشان وهم دانشجویان - ازاین جریان نیرومند فرهنگى كه درخارج ازدانشگاه تولید مى شود وعمل مى كند . بهترین بهره را ببرند.»
او البته اوضاع ادبیات فلسفى امروز ایران را نسبت به پیش از انقلاب بهتر مى داند و مى گوید: الآن ادبیات فلسفى ما درایران، نسبت به پیش از انقلاب به مراتب غنى تر و متعالى تر شده است. هم از نظر تألیف برخى كتاب ها وهم از نظر ترجمه كتابهاى مهم و متعددى كه درسطوح مختلف به زبان فارسى منتشر شده اند. حتى براى نوآموزان هم الآن كتاب هاى خوبى وجود دارد. منتها انتخاب كتاب براى مطالعه باید با مشورت اهل فلسفه باشد چرا كه وقتى مبتدیان از كتاب هاى خیلى مشكل فلسفى، مطالعات خود را شروع كنند، سرخورده مى شوند و آن را رها مى كنند.
فولادوند درباره پیشینه ترجمه آثار فلسفى مى گوید: «درتمدن اسلامى هیچ دوره اى درخشان تر از دوره ترجمه هایى كه از یونانى به عربى مى شد، نبوده است واین سابقه بشرى نظیر نداشته اما این مسأله تا اواخر قرون وسطى ادامه دارد و از آن زمان به بعد ما درمسائلى توقف كردیم ولى دیگران به بحث وتحقیق ادامه دادند وبه افق هاى جدید رسیدند.» بهتر است مهرگانمان را كه درباره عزت الله فولادوند است با دیدگاه خسرو ناقد درباره او به پایان ببریم. او درجایى مى نویسد: «عزت الله فولادوند از آن دسته مترجمانى است كه درگستره ترجمه متون فلسفى نه تنها پیشكسوت اند و پیشرو، بلكه سرآمد كار و حرفه خوداند و در برگرداندن كتابهاى فلسفى به زبان فارسى از چنان تبحر وتوانایى برخوردارند كه خواننده با مطالعه ترجمه هاى آنان خود را در دنیاى جدید مى یابد و افقى تازه دربرابر دیدگانش گشوده مى شود.
اینان تمام تلاش وتوانایى وترجمه خود را به كار مى گیرند تا متن ترجمه ، همسان وهمزات با متن اصلى شود ودرواقع اصل به بدل تغییر نكند، بلكه به جاى آن نشیند.» دكتر عزت الله فولادوند بى گمان درشمار آنهاست. كافى است كه به ترجمه هاى ارزشمند او از آثار فیلسوفان ومتفكران بزرگ جهان نگاه كرد. ترجمه هایى همچون «جامعه باز و دشمنان آن» از كارل پوپر، «خشونت» و «انقلاب» هاناآرنت یا «آزادى وقدرت و قانون» نوشته فرانتس نویمان. فولادوند به نسلى ازمترجمان متون فلسفى تعلق دارد كه متأسفانه بیشتر شان ازمیان ما رخت بربسته اند (كه ایام وعمر او دراز باد) كسانى چون زنده یادان حمید عنایت، محمدحسن لطفى، منوچهر بزرگمهر والبته احمد آرام . كاش لااقل قدر او همت عالى وطبع بلندش را بدانیم.
- برخى از آثار مهم او عبارتند از:
جامعه باز و دشمنان آن (كارل ریموند پوپر)، گریز از آزادى (فروم)، فلسفه كانت (اشتفان كورنر)، اخلاق در فلسفه كانت (راجر سالیوان)، خرد در سیاست، «كانت، روشنگرى و جامعه مدنى» (تألیف)، خشونت و انقلاب (هانا آرنت)، «آزادى و قدرت و قانون» (فرانتس نویمان)، «نقد عقل عملى» ، نیچه و مسیحیت (كارل یاسپرس)، هگل، برج فرازان و...
شادیتان پایدار.
هوشنگ گلشیری
(۱۳۱۶در اصفهان - ۱۶ خرداد۱۳۷۹ در بیمارستان ایرانمهرتهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی و سردبیر مجلهٔ کارنامه بود. وی را بعد از صادق هدایت، تأثیرگذارترین داستاننویس ایرانی دانستهاند.
او با نگارش رمان کوتاه شازده احتجاب در اواخر دههٔ چهل خورشیدی به شهرت فراوانی رسید. این کتاب را یکی از قویترین داستانهای ایرانی خواندهاند.
وی با تشکیل جلسات هفتگی داستانخوانی و نقد داستان از سال ۱۳۶۲ تا پایان عمر خود نسلی از نویسندگان را پرورش داد که در دهه هفتاد خورشیدی به شهرت رسیدند. او همچنین عضو و یکی از موسسان کانون نویسندگان ایران و از بنیانگذاران حلقه ادبی جُنگ اصفهان بود.
زندگینامه
گلشیری به سال ۱۳۱۶ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکلگیری شخصیت خود بسیار موثر میدانست. در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. گلشیری کار ادبی را با جمعآوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد. سپس مدتی شعر میسرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد، بنابر این سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت.
وی بعد از مدتی همراه با تعدادی از نویسندگان نواندیش جلسات یا حلقهٔ ادبی جُنگ اصفهان را پایهگذاری کرد.
سرانجام گلشیری در سن ۶۱ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری مننژیت که نخستین نشانههای آن از پاییز ۱۳۷۸ خورشیدی پدیدار شده بود در بیمارستان ایرانمهر درگذشت. او را در امامزاده طاهر شهر کرج به خاک سپردند.
کارگاه داستانخوانی
یکی از اقدامات تأثیرگذار و مهم گلشیری تشکیل کارگاههای داستان و پرورش نسل تازهای از نویسندگان ایرانی بود. وی جلسات هفتگی داستانخوانی و نقد داستان را از سال ۱۳۶۲ تا پایان عمر خود در هر شرایطی به صورت مستمر برگزار کرد. وی در سالهایی که کارنامه را منتشر میکرد، جلسات نقد شعر و داستان را در دفتر مجله برگزار میکرد.
در اواسط سال ۱۳۶۲، گلشیری جلسات هفتگی داستانخوانی را که به جلسات پنجشنبهها معروف شد، با شرکت نویسندگان جوان در خانه خود برگزار کرد. این جلسات تا اواخر سال ۱۳۶۷ با حضور نویسندگانی چون یارعلی پورمقدم، محمدرضا صفدری، محمد محمدعلی، آذر نفیسی، عباس معروفی، منصور کوشان، شهریار مندنیپور، منیرو روانیپور ادامه داشت.
فعالیتها
در سال ۱۳۶۸، در اولین سفر به خارج از کشور پس از انقلاب برای سخنرانی و داستانخوانی به هلند (با دعوت سازمان آیدا)، و شهرهای مختلف انگلستان و سوئد رفت. در سال ۱۳۶۹ نیز برای شرکت در جلسات خانهٔ فرهنگهای جهان در برلین به آلمان سفر کرد. در این سفر در شهرهای مختلف آلمان، سوئد، دانمارک و فرانسه سخنرانی و داستانخوانی کرد. در بهار ۱۳۷۱ به آلمان، امریکا، سوئد، بلژیک و در بهمن ۱۳۷۲ هم به آلمان، هلند، بلژیک سفر کرد.
دوران روزنامهنگاری
گلشیری همکاری خود را با مطبوعات از جوانی آغاز کرد. وی برخی آثار خود را در نشریاتی مانند پیام نوین، کیهان هفته و فردوسی به چاپ رساند. پس از راهاندازی جنگ اصفهان نیز گلشیری شاخصترین چهره و به گفتهٔ منتقدی سخنگوی پرنفوذ این جریان به شمار میرفت. گلشیری مسوولیت صفحات ادبی ده شماره از مجله مفید را نیز بر عهده داشت. پس از انقلاب نیز گلشیری فعالیت روزنامهنگاری را ادامه داد. از جمله او سردبیری ماهنامهٔ ادبی کارنامه را در تابستان ۱۳۷۷ بر عهده گرفت و نخستین شماره آن را در دی ماه همین سال منتشر کرد. این مجله در حقیقت پایگاهی بود برای نویسندگانی که در دههٔ پیشین امکان انتشار آثار خود را نداشتند. در این دوره، جلسات بررسی شعر و داستان نیز به همت او در دفتر کارنامه برگزار میشد. یازدهمین شماره کارنامه به سردبیری او پس از مرگش در خرداد ۱۳۷۹ منتشر شد.
بنیاد گلشیری
پس از درگذشت وی، بنیاد هوشنگ گلشیری برای ادامهٔ تلاشهای او و حمایت از فعالیتهای ادبی تشکیل گردید و جایزهٔ هوشنگ گلشیری را برای اهدا به آثار منتخب ادبیات فارسی برقرار کرد.
جوایز و افتخارات
آثار
منبع : اینترنت !
امیدوارم با این بهانه, دوستانی که از نزدیک با "جنگ اصفهان" آشنایی دارند کمی توضیح لطف کنند.
شادیتان پایدار.
او در ۱۵ اکتبر سال ۱۸۴۴ در روکن واقع در لایپزیکپروس به دنیا آمد. به دلیل مقارنت این روز با روز تولد فردریش ویلهلم چهارم که پادشاه وقت پروس بود، پدرش نام فرزند خود را فردریش ویلهلم گذاشت.
پدر فردریش از کشیشان لوتری بود و اجداد مادری او نیز همگی کشیش بودند. فریدریش نیچه اولین ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند دیگر نیز به دنیا میآورند: الیزابت و ژوزف. وقتی نیچه پنج سال داشت، پدرش بر اثر فلج مغزی درگذشت و او به همراه مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه اش زندگی کرد. این محیط زنانه و دیندارانه بعدها تأثیر عمیقی بر نیچه گذاشت. وی از چهار سالگی شروع به خواندن و نوشتن و در ۱۲ سالگی شروع به سرودن شعر کرد. نیچه در همان محل تولد به تحصیل پرداخت.
او پس ازعید پاک ۱۸۶۵ تحصیل در رشته الهیات را (در نتیجه از دست دادن ایمانش به مسیحیت) رها میکند. نیچه در یکی از آثارش با عنوان «آنارشیست» مینویسد: «در حقیقت تنها یک مسیحی واقعی وجود داشتهاست که او نیز بر بالای صلیب کشته شد.». در ۱۷ اوت ۶۵، بن را ترک گفته رهسپار لایپزیگ میشود تا تحت نظر ریتشل به مطالعه واژه شناسی بپردازد.او در دانشگاه لایپزیک به فلسفهٔ یونانی آشنا گردید. در پایان اکتبر یا شروع نوامبر یک نسخه از اثر آرتور شوپنهاور با عنوان جهان به مثابه اراده و باز نمود را از یک کتاب فروشی کتابهای دست دوم، بدون نیت قبلی خریداری میکند؛ او که تا آن زمان از وجود این کتاب بی خبر بود، به زودی به دوستانش اعلام میکند که او یک ‹‹شوپنهاوری›› شدهاست.
در ۲۳ سالگی به خدمت نظام برای جنگ فرانسه و پروس فرا خواندهشد، در سرباز خانه به عنوان یک سوار کار ماهر شناخته میشود:
‹‹ در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!››
در ماه مارس ۱۸۶۸ بدلیل مجروحیت، تربیت نظامیش پایان یافت و درنتیجه به عنوان پرستار در پشت جبهه گماشته شد.
نیچه از بیست و چهار سالگی (یعنی درسال ۱۸۶۹تا۱۸۷۹ بمدت ده سال) به استادی کرسی واژه شناسی Philology کلاسیک در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان یونانی در دبیرستان منصوب میشود. در ۲۳ مارس مدرک دکتری را بدون امتحان از جانب دانشگاه لایپزیگ دریافت میکند.او در این دوران آشنایی نزدیکی با «یاکوب بورک هارت» نویسنده کتاب «تمدن رنسانس در ایتالیا» داشت. او هوادار فلسفهٔ آرتور شوپنهاور فیلسوف شهیر آلمانی بود و با واگنر آهنگساز آلمانی دوستی نزدیک داشت. وی بعدها گوشهٔ انزوا گرفت و از همه دوستانش رویگردان شد.
او در طول دوران تدریس در دانشگاه بازل با واگنر آشنایی داشت. قسمت دوم کتاب تولد تراژدی تا حدی با دنیای موسیقی «واگنر» نیز سروکار دارد. نیچه این آهنگساز را با لقب «مینوتار پیر» میخواند. برتراند راسل در «تاریخ فلسفه غرب» در مورد نیچه میگوید: «ابرمرد نیچه شباهت بسیاری به زیگفرید (پهلوان افسانهای آلمان) دارد فقط با این تفاوت که او زبان یونانی هم میداند.»
با رسیدن به اواخر دهه۱۸۷۰ نیچه به تنویر افکار فرانسه مشتاق شد و این در حالی بود که بسیاری از تفکرات و عقاید او در آلمان جای خود را در میان فیلسوفان و نویسندگان پیدا کرده بود. در سال ۱۸۶۹ نیچه شهروندی «پروسی» خود را ملغی کرد و تا پایان عمرش بی سرزمین ماند. او در حالی که در آلمان، سوئیس و ایتالیا سرگردان بود و در پانسیون زندگی میکرد بخش عمدهای از آثار معروف خود را آفرید. نیچه به مسیحیت خالص و پاک که به زعم او «در تمام دوران» امکان ظهور دارد احترام فراوان میگذارد و با عقاید مذهبی واگنر تضاد شدیدی پیدا کرد.
«لو آندره آس سالومه» دختر باهوش و خوش طینت یک افسر ارتش روسیه بود که به دردناک ترین عشق نیچه بدل شد. او میگوید: «من در مقابل چنین روحی قالب تهی خواهم کرد» و «از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.»
اینها نخستین جملاتی بود که نیچه در نخستین ملاقاتش با سالومه بر زبان آورد. فریدریش نیچه پس از سالها آمیختن با دنیای فلسفه و بحث و جدال و ناکامی عشقی اش، ده سال پایان عمرش را در جنون محض به سرد برد و چه غم انگیز است در زمانی که آثارش با موفقیتی بزرگ روبه رو شده بودند او آنقدر از سلامت ذهنی بهره نداشت تا آن را به چشم خود ببیند.
سرانجام در سال ۱۸۸۹ به دلیل ضعف سلامت و سردردهای شدیدش مجبور به استعفا از دانشگاه و رها کردن کرسی استادی شد و بالاخره در ۲۵ اوت سال ۱۹۰۰ در وایمار و پس از تحمل یکدورهٔ طولانی بیماری براثر سکته مغزی چشم از جهان فرو بست.
شادیتان پایدار.
اریک برن
دکتر اریک برن (Eric Berne)، یکی از برجستهترین روانپزشکان و پرفروشترین نویسندگان معاصر است. اریک برن، که نام اصلی وی اریک لنارد برنشتاین (Eric Lennard Bernstein) است، در سال 1910 در شهر مونترآل کانادا متولد شد. پدر او یک پزشک عمومی و مادرش نویسنده و ویرایشگری حرفهای بود. در سال 1935 اریک که پدرش را به علت بیماری سل از دست داده بود، با تشویق مادرش تصمیم به ادامهی راه پدر گرفت و برای تحصیل در دانشکدهی پزشکی راهی دانشگاه McGill (دانشگاهی که پدر و مادرش در آن تحصیل کرده بودند) شد. بعد از چند سال، اریک لنارد برنشتاین، با پذیرفتن تابعیت آمریکا، شهروند این کشور شد و نام خود را به اریک برن تغییر داد. با اتمام تحصیل در روانپزشکی، که آن روزها از روش فرویدی پیروی میکرد، و شروع جنگ جهانی، اریک وارد ارتش آمریکا شد، تا به عنوان روانپزشک در ارتش این کشور خدمت کند.
با پایان یافتن جنگ، دکتر برن به فضای مطالعاتی بازگشت. وی طی این سالها علاقهی بسیاری به نوآوری در روانشناسی فرویدی داشت و تلاش میکرد مفاهیم نظریات فروید را به چالش بکشد. زمانی که مؤسسهی روانکاوی سانفرانسیسکو، از پذیرش وی به عنوان عضو امتناع کرد، اریک عزم خود را برای ارائهی نظریهای جدید جزم کرد. بعد از انتشار چند مقاله، بالاخره در سال 1958، دکتر اریک برن، مقالهی مشهور و تأثیرگذار خود را، با عنوان "تحلیل رفتار متقابل: روشی بدیع و کارا برای گروه-درمانی"، منتشر کرد.
این مقاله مبنایی بود برای نظریهای جدید، که کم کم با عنوان "تحلیل رفتار متقابل" (Transactional Analysis) یا به اختصار TA شناخته شد. اریک برن که طی سالیان دراز به مطالعهی رفتار انسانها پرداخته بود، به سرعت نظریهاش را توسعه داد تا جایی که کتاب مشهور بازیها (Games People Play) که در سال 1964 به چاپ رسید، تبدیل به یکی از پرفروشترین کتابهای دههی 70 گشت.
سالهای 1964 تا 1970، سالهای بسیار پرکاری برای اریک بود. وی در طی همین سالها "انجمن بینالمللی تحلیل رفتار متقابل" (ITAA) را پایهگذاری کرد که امروزه مهمترین مرجع برای علاقمندان این نظریه است. در 26 ژوئن 1970 اریک دچار یک حملهی قلبی خفیف شد و سه هفتهی بعد دومین حملهی قلبی هم اتفاق افتاد تا دکتر اریک برن خالق نظریهی "تحلیل رفتار متقابل" در 15 جولای 1970، چهره در نقاب خاک کشد.
از جمله خصوصیات نظریهی اریک برن استفاده از کلمات ساده و همهفهم برای بیان مقصود است. در تحلیل رفتار متقابل اثری از کلمات پیچیدهی روانشناسی فرویدی دیده نمیشود. کلماتی که حتی در تعریف آنها هم بین روانشناسان اختلاف است! ضمناً مفاهیمی انتزاعی چون من، فرامن، و نهاد هم در نظریهی برن جایی ندارند. اما همین استفاده از کلمات ساده باعث شد، برخی نویسندگان با سوءاستفاده از سادگی این کلمات و ارائهی تفسیرهایی بیش از حد ساده شده از نظریهی اریک برن، این نظریه را به عنوان یک نظریهی روانشناسی سطحی و عامیانه معرفی کنند. و بسیاری از روانپزشکان هم که علاقهای به شیفت پارادایمی نداشتند با عنوان "روانشناسی عامه" از این نظریه یاد میکردند. اما با گذشت زمان، و تلاش برخی شاگردان اریک برن، کم کم نظریهی تحلیل رفتار متقابل از جایگاه خوبی در بین روانشناسان برخوردار شد، به طوری که امروزه شاهد گرایش روزافزون روانپزشکان به این نظریه هستیم. در واقع از سال 1970 تا کنون نظریهی تحلیل رفتار متقابل تغییرات بسیاری کرده است، به طوری که برخی معتقدند اگر اریک برن امروز به دنیا بر میگشت، باید از ابتدا این نظریه را یاد میگرفت!
تحلیل رفتار متقابل بنا به تعریف ITAA نظریهای است در مورد شخصیت و روش منظمی است برای روان درمانی به منظور رشد و تغییرات شخصی. از جمله خصوصیات این نظریه این است که فرایند درمان دیگر فرایندی یک سویه نیست بلکه درمان به صورت روشی منظم برای آشنایی با این نظریه و همزمان کشف و شهود شخصی در آمده است. در فرایند درمان با کمک این نظریه، درمانگر و بیمار هر دو همزمان در کار درمان دخیل هستند. در واقع درمانگر تنها به بیمار کمک میکند تا اصول نظریه را درک کند و پس از آن این خود بیمار است که باید مشکلاتش را کشف و آنها را رفع کند. و البته در این راه درمانگر به بیمار کمک خواهد کرد.
این نظریه راهکارهایی برای درمانهای فردی، گروهی، زوجی و خانوادگی ارائه میکند و در عین حال به افراد کمک میکند تا در ارتباطات خود با دیگران آگاهانه از رفتارهای مخرب پرهیز کنند.
البته خود این نوشته خیلی کاملتر ازین حرفاست, ولی گفتم شاید در حوصله جمع نباشه...
منبع : اینترنت !
شادیتان پایدار.
رضا براهنی
|
ملیت :Iranian |
|
|
|
جوایز : برنده جایزه ادبی یلدا (1384) به عنوان یک عمر فعالیت فرهنگی در زمینه نقد ادبی |
نویسنده کتاب های متعدد در زمینه رمان، نقد ادبی و شعر. درسال 1304 درتبریز به دنیا امده است. دکتری ادبیات انگلیسی دارد. دردانشگاه تهران و دانشگاه های امریکا ادبیات معاصر تدریس کرده است. دارای بیش از چهل کتاب چاپ شده است از جمله هفت رمان، پانزده مجموعه شعر و بیش از ده جلد کتاب نقد و نظریه ادبی است. هم اکنون دکتر براهنی استاد دانشگاه تورونتو کانادا و رئیس انتخابی اسبق کانون نویسندگان کاناداست . اثار براهنی به زبان های انگلیسی المانی، فرانسه، عربی، ترکی، اسپانیولی ترجمه شده است براهنی در تاریخ معاصر در قدوقواره بسیار بلندی ظاهر شده است. دانش بسیار وسیعش، نقدهای فراوان و عمیقش، رمان های بزرگ و مشهورش، شعر ها و تئوری های ادبیش او را به چهره ای شاخص تبدیل کرده است. علاوه بر این براهنی یک فعال اجتماعی سیاسی در داخل و خارج کشوربوده است. او در سال 1347 از اولین موسسان کانون نویسندگان ایران بود. در سال 1353 به خاطر حمایت از مخالفان در زمان شاه دستگیر و زندانی و شکنجه شد. بعد از یکسال ازاد شد و به امریکا رفت و رئیس کمیته برای ازادی هنر و اندیشه در ایران شد. همزمان با انقلاب به ایران برگشت و فعالیت های خود را ادامه داد. او در تشکیل مجدد کانون نویسندگان ایران نقش بسزایی داشت.
تعدادی از آثار رضا براهنی
|
آزاده خانم و نویسندهاش، یا ، آشویتس خصوصی دكتر شریفی خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیما نیستم منبع : اینترنت ! شادیتان پایدار.
|
ابراهیم پورداود
برای اونایی كه وقت بیشتری دارن!
ابراهیم پورداوود (زاده ۱۵ اسفند۱۲۶۴، درگذشت ۲۶ آبان۱۳۴۷)از دانشمندان نامدار ایران و استاد تاریخ و ادبیات ایران پیش از اسلام، شاعر و پژوهشگر آیین زرتشتی و اوستا بود. او نخستین کسی است که پس از هزار و سیصدسال اوستا را به زبان کنونی ایران برگرداند. وی در بازگردانی و تفسیر اوستا بیشتر پیرو بارتولمه بود.
ابراهیم پورداوود پسر حاجی داوود در سپیدهدم روز ۱۵ اسفند۱۲۶۴ خورشیدی(برابر با ۲۸ جمادیالاولی۱۳۰۳ قمری و ۶ مارس۱۸۸۶ میلادی) در محله سبزهمیدان رشت چشم به جهان گشود. پدرش از زمینداران و بازرگانان بنام رشت بود. پنج یا شش ساله بود که وی را برای آموزش به مکتب میرزامحمدعلی نامی سپردند. او به گفته خویش در اینجا اندکی خواندن و نوشتن آموخت. از کودکی به گفته خود بسیار ناآرام بود و طبعی سرکش داشت و خودش نیز براین باور بود. از کودکی به سراییدن مرثیههایی از برای آل عبا میپرداخت و پدرش نیز به او میبالید. پس از چندی به مدرسه حاجی حسن در مسجد صالحآباد رفت و نزد سیدعبدالرحیم خلخالی رئیس آن مدرسه صرف و نحو آموخت ولی به گفته خودش هیچ از آنجا نیاموخت! در همان روزگاران شروع به سرودن شعر کرد و دوستانش بدو تخلص «لسان» دادند. او که مانند بسیاری دیگر از ایرانیان زیر تأثیر مذهب به آموزش پرداخته بود در آغاز متوجه بیگانگی صرف و نحو عربی با زبان فارسی شد و این اختلافها برای ذهن پژوهندهاش جالب آمد.
او در بیست سالگی در ۲۳ صفر۱۳۲۳ با برادرش سلیمان داوودزاده به تهران رفت و طب قدیم را نزد میرزامحمدحسین خان سلطانالفلسفه آموخت. در همین زمان بود که به جنبش مشروطه پیوست. چندی پس از آن در مدرسه الیانس زبان فرانسوی را آموخت. سه سال پس از آن در ذیالقعده۱۳۲۶-چند روز پیش از مرگ مظفرالدین شاه قاجار برای ادامه تحصیل از راه قم و کرمانشاه به بغداد رفت، در این سفر بود که برای نخستین بار بازماندههای تمدن کهن ایرانی را در بیستون و طاق بستان و قصر شیرین و طاق کسری را دید و این سازهها در پدید آمدن اندیشه میهنگرایانه او نقش بسیاری داشت. پس از آن از راه حلب به بیروت رفت. در بیروت در مدرسه لائیک زبان و ادبیات فرانسه را فراگرفت و در همانجا نام پورداوود را بر خود نهاد(برادرانش نامهای داوودزاده و داوودی را برگزیدند).
وی پس از دو سال و نیم باز به رشت بازگشت تا از خانوادهاش دیدار کند و پس از چند هفته در ۲۰ اوت۱۹۱۰ رهسپار فرانسه شد. وی پس از چندی دبیرستان بووه را گذراند و به دانشکده حقوق پاریس راه یافت.
نامبرده در پاریس به همراه محمد قزوینی و حسین کاظمزاده ایرانشهرروزنامه ایرانشهر را منتشر ساخت. در این هنگام بود که شنید مادرش درگذشتهاست. در تب و تاب جنگ جهانی اول خود را به بغداد رساند و روزنامه رستخیز را انتشار داد. پس از چیرگی انگلیسیها بر عراق به کرمانشاه رفت تا اینکه نیروهای روس به آن سامان تاختند و وی به بغداد که انگلیسیها از آن پس نشسته بودند بازگشت. سپس به استانبول رفت، در آنجا عثمانیها به وی شک کردند و تا چندی پروانه بیرون رفتن از کشور را بدو ندادند. سرانجام وی خود را به آلمان رساند. میخواست به سوئیس برود که با سیاست بستهشدن مرزهای آلمان روبرو شد و چند سالی به ناچار در آن کشور زیست. در آن زمان بود که متوجه نیرنگهای بیگانگان و سودبردن دشمنان از احساسات میهنپرستانه خود شد و با خشم شعرهای شورانگیز و میهنپرستانه خود را پاره کرد و به دور ریخت. در همین سالهای جنگ بود که خبر درگذشت پدرش را شنید. در آلمان ماندگار شد و آلمانی را فراگرفت و رشته حقوق را ادامه داد. با ورود به آلمان که در آن زمان مرکز مطالعات ایرانشناسی بود گم شدهاش را پیدا کرد و به مطالعه درباره ادبیات مزدیسنا پرداخت. در سال ۱۳۰۳ به ایران بازگشت. وی آنگاه در ۲۳ اکتبر۱۹۲۵(مهر۱۳۰۴) از راه بغداد به دعوت پارسیان هند با زن و تنها فرزندش به هندوستان سفر کرد و دوسال و نیم در آنجا به انتشار گزارشهایی از اوستا پرداخت. وی همچنین به همراه نشر گزارش اوستا و پژوهش دراینباره چندین سخنرانی نمود که گردآمده آنها در نسکی به نام خرمشاه گرداوری شدهاند. گزارشی که او از اوستا گرد آورد نخستین گزارش اوستا به زبان فارسی کنونی بود.
او در سال ۱۳۰۷(مه۱۹۲۸ (میلادی)) به آلمان بازگشت و به پژوهش درباره تمدن ایران باستان و اوستا پرداخت. در سال۱۳۱۱ به دعوت رابیندرانات تاگور به هند رفت و در دانشگاه ویسوبهاراتی به تدریس پرداخت. وی همچنین در انجا به دستیاری دو تن از استادان آن دانشگاه صدبند از شعرهای تاگور را از بنگالی به فارسی برگرداند. او در این بازه زمانی همچنین توانست مراسم ویژه زرتشتیان را که یزشن خوانده میشود و تا آن زمان تنها دو نازرتشتی پروانه دیدن آن را داشتند، بازدید کند. او عضو گروه اوستاشناسی و همچنین رئیس بخش فارسی و عربی این دانشگاه بود. در فروردین۱۳۱۳(مارس۱۹۳۴ دوباره به آلمان رفت. وی باز به کار پژوهش اوستا سرگرم بود که دولت آن زمان ایران برپایه یک طرح اقتصادی پروانه فرستادن پول به بیرون از کشور را به ایرانیان نداد پس پورداوود با گرفتاری مالی روبرو شد و به ناچار در ۶ اردیبهشت۱۳۱۸ به ایران بازگشت. پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۱۶، به تدریس در دانشگاه تهران در دانشکدههای حقوق و ادبیات پرداخت و در سال ۱۳۴۳ بازنشسته شد و در سال ۱۳۴۶ عنوان استادی ممتاز دانشگاه را به دست آورد.
او برای بار سوم در سال۱۳۲۲ همراه یک گروه فرهنگی به مدت هفتاد روز به هند سفر کرد. در مهرماه ۱۳۲۴ انجمن ایرانشناسی را بنیاد نهاد که به تحقیق و پژوهش در ادبیات و آیین کهن ایران باستان میپرداخت.
در سال ۱۳۲۴ شصتمین سالروز زایش وی در دانشگاه تهران جشن گرفته شد و یادنامهای درباره ایشان و کوششهایش به کوشش دکتر محمد معین انتشار یافت.
او همچنین هموند فرهنگستان ایران، رئیس انجمن فرهنگی ایران و آلمان و عضو شورای فرهنگی سلطنتی ایران و رئیس انجمن ایرانشناسی و آموزشگاه ایرانشناسی بود. او همچنین در سالهای ۱۳۳۹ و۱۳۴۰ در کنگرههای ایران شناسی در مسکو، اسرائیل، انگلستان، رم، آتن، فنلاند، سوئد و هلند شرکت کرد. بعد از بازگشت به عنوان ریاست شعبه ایران شناسی کنگرهای که در دهلی تشکیل شده بود برگزیده شد و دکترای افتخاری ادبیات دانشگاه دهلی را به دست آورد.
وی پس از بازنشستگی سالهای آخر زندگی را در منزل خود به مطالعه و پژوهش پرداخت.
پورداوود پس از ۸۳سال عشق به ایران و آفریدن شاهکارهای فراوان و بی مانند در سحرگاه روز یکشنبه بیست وششم آبان ۱۳۴۷ بر اثر سکته قلبی درگذشت. پیکرش بنابر وصیت خود، به آرامگاه خانوادگی در رشت منتقل گردید.آرامگاه پورداوود در سبزه میدان رشت است.
آثار
دیدگاه سیاسی و اندیشه پورداوود
پورداوود فردی ملیگرا و میهن پرست بود. با رخداد جنگ جهانگیر یکم و اشغال ایران به دست روس و انگلیس به متحدین گرایش پیدا کرد، هنگامی که در کشاکش جنگ آواره عثمانی شده بود، دانست که هممیهنانش بازیچه دست بیگانگان شدهاند و از آنها برای ایران امید یاری نیست.
وی همچنین گرایشهای ضد پادشاهی قاجارها داشت و چون برخی دیگر از ایرانیان ایشان را بیگانه میدانست، چنانکه در پوراندختنامه در شعر «اندر سپری شدن روزگاری شهریاری آل قاجار» چنین سرود:
|
از پیک نوید آمد هان گوش فرادار |
|
کاحمد شهِ ایران شد از تخت نگونسار |
|
اورنگ شهی پاک شد از دیو تبهکار |
|
وز راهزن و ترکمن دودهٔ قاجار |
|
زین مژده به درگاه خداوند سپاس آر |
|
کز خجلت آن ننگ برستیم دگربار... |
وی بیشترین سالهای زندگیش را برای شناساندن فرهنگ باستانی ایران به جهان گذراند و این کار را بهترین راه در برانگیزاندن ایرانیان به آبادانی و پیشرفت کشور ایران که به گفته خود بزرگترین آرزویش بود میدانست.
شعرها
پورداوود از همان آغاز مکتب به سوی شاعری کشش داشت. در هنگام کودکی او نوحهسرایی رواج داشت و او هم نخستین شعرهایش را در قالب مرثیه سرود. در رشت در زمان سوگواری دستههای سینهزنی شعرهایش را میخواندند.
|
بامداد شد بانگ زد خروس |
|
از سرای شه برزدند کوس |
|
چرخ شست نک روی آبنوس |
|
موبدا تو هم خیز و روی شو |
|
خوان اشم وهو، گو یتا اهو |
|
گو یتا اهو، خوان اشم وهو... |
|
چرا ای کشاورز ای رنجبر |
|
شده رنج کار تو بی برگ و بر |
|
تو را نیست جز کهنه کاشانهای |
|
فروریخته واژگون خانهای... |
·
به اضافه شعرهای پراکندهای که از او در کتابهای دیگران یاد شدهاست.
منبع : اینترنت !
در انتها بگم كه من خودم عاشق اوستایی هستم كه استاد گردآوری كردند...
استاد ابراهیم پورداود
ابراهیم پورداود فرزند حاج داود در سال 1264 شمسی در رشت متولد گردید. در مدرسه طلاب رشت تحصیل کرد. وقتی به تهران آمد به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت، سپس عازم بیروت و پاریس شد و رشته حقوق را انتخاب کرد.
پورداود از جوانی اهل مطالعه و تحقیق بود. در جنگ بین الملل اول که متفقین بیطرفی ایران را نقض کردند، روزنامه ( رستاخیز ) را دایر کرد و بر ضد اشغالگران مقالاتی نوشت. و سپس از بغداد عازم استانبول و هند شد و به مطالعه کتب قدیمی پرداخت و دربارهً ( اوستا ) و مزدیستا بررسی عمیقی کرد و کتابی به نام ( خرمشاه ) نوشت و اطلاعاتی در دسترس پژوهندگان قرار داد.
استاد پورداود درباره تمدن ایران باستان در اروپا مطالعه کرد و به دعوت ( تاگور ) فیلسوف معروف هندی به استادی دانشگاه در هندوستان اشتغال یافت. سرانجام بر حسب دعوت دانشگاه تهران به ایران آمد و در دانشگاه به تدریس پرداخت.
استاد پورداود که مدت 30 سال در خارج از کشور اقامت داشت نتیجه بررسی ها و مطالعات خود را در چند جلد کتاب تنظیم نموده و سمت هایی از قبیل رئیس انجمن باستان شناسی - رئیس هیئت نمایندگی ایران در کنگره خاور شناسان در مسکو و عضویت آکادمی جهانی و هنر و … را بر عهده داشت.
استاد پورداود در 26 آبان 1347 در سن 83 سالگی در تهران درگذشت و طبق وصیت او جسدش را به آرامگاه خانوادگی اش در رشت منتقل نموده و مدفون ساختند . پورداود با تمام علم و دانشی که داشت می گفت : یکی از فرزندان کوچک ایرانم و بسیار برایم دشوار است که از خود چیزی بنویسم.
شادیتان پایدار.
الان دیگه واقعا" خوشحال شدم و باور کنید. باور کنید راه های لذت بردن از زندگی بسیار ساده است!
ازینکه خوشتون اومد و گفتید , بسیار سپاسگزارم.
با احترام به پیشنهاد خانم ز.س.م. و با اجازه ایشون من سعی میکنم اگه باز هم فرصت کردم همینطور ادامه بدم آقا سجاد لطف کنه و خلاصه کنه...
شادیتان پایدار.
چون خیلی میگردم تا یه سری مطلب شسته رفته قابل خوندن و از همه مهم تر مستند پیدا کنم زورم میاد که ناقص بذارم.
آخه فکر میکردم اگه یه نفر وقت بذاره, هرچند زیاد, ولی بقیه توی مثلا" یه ربع ساعت (بیشتر که نمیشه!) بخوننش ارزشش رو داره.
در ضمن حیفم میومد که بعضی مطالب رو نذارم.
در نهایت:
ولی به چشم. به تنها منتقد ( و احتمالا" خواننده ) این تاپیک جز چشم چی میتونم بگم!
تمام تلاشم رو میکنم تا کوتاه تر باشن و در عین حال زیاد ناقص نشن.
از حسن توجهتون سپاسگزاری میکنم. و ازینکه نظرتون رو جلب کرده, خوشحالم.
شادیتان پایدار.
محمد قاضی
ارزش کاری یک مترجم خوب کمتر از یک نویسنده خوب نیست؛ پس لذت ببرید...
"در میهن عزیز ما ایران‘ طی زمانهای دراز‘ انسانهای بزرگی زیسته اند كه هر یك در كالبد مادی و معنوی عصر خود ‘با شراره های ناب به خاطر آنچه آنان عدالت ‘ آزادگی و فضیلت می شمرده اند; با جان‘اندیشه و قلم خود رزمیده و سوخته اند. برای ما و همه كسانی كه در این سرزمین زیسته اند و سود یا مقام یا غرق شدن در هستی بهیمی‘خرد و آگاهی آنها را كدر نساخته‘ آشنایی با كارنامه درخشان و سوزان آنان یك بیداری ‘ یك غرور و یك وظیفه ژرف است."
محمد قاضی بدون تردید یكی از این شراره های ناب بود كه تمام هستی خود را در پای قلم خود كه جهانی پر از عدالت ‘ آزادی‘ صلح و دوستی میان انسانها و ملت ها را فریاد می كرد; سوزاند و گنجینه فرهنگی عظیمی را برای مردم شریف ایران‘ فارسی زبانان و زبان ادبیات فارسی به جای گذاشت.
"می پرسید آن روزی كه دیگر محمد قاضی ترجمه نكرد چه روزی است‘ به طور ساده عرض كنم آن روز محمد قاضی مرده است. خیلی ها مرده اند با اینكه راه می روند و می خورند و می خوابند و خیلی ها زنده اند با این كه مرده اند. البته ممكن است روزی فرا برسد كه چشم مطالعه و دست نوشتن و مغز فكر كردن نداشته باشم و فقط نفسی بكشم‘من آن روز دیگر خود را زنده نمی دانم و مرگ واقعیم را با چشم خود دیده و حس كرده ام. من خودم را روزنه یا پنجره ای میدانم ( بسته به لطف شماست كه مرا پنجره ای كوچك یا پنجره ای بزرگ بدانید ) به روی باغ فرهنگ و هنر مغرب زمین و مغزم چراغی است در پس این پنجره كه آن را روشن داشته است. خوانندگان فارسی زبان ‘ از ورای این روزن یا پنجره به باغ فرهنگ و هنر مغرب زمین مینگرند و لذت میبرند. آن روز كه دیگر من نتوانم یا نخواهم ترجمه كنم (شق اخیر غیر ممكن است); این روزنه و یا پنجره كور شده است‘ بسته شده است و همین خود بدترین مرگ است. بنا بر آنچه در بالا عرض كردم‘ هرگز چنین احساسی نمی كنم كه نباید ترجمه كرد. كار ترجمه برای من در حكم نفس كشیدن است و من بدون آن خواهم مرد." [فردای ایران – ۸۸ ]
محمد قاضی ‘ بزرگترین مترجم كشور ما و بدون تردید یكی از شریف ترین آنها در نزدیك به ۷۰ ترجمه خود ‘ فارسی زبانان را با درخشانترین اندیشه های انسانی نویسندگان و اندیشمندان طراز اول ‘ از چهار گوشه جهان : ویكتور هوگو‘ آناتول فرانس‘ هكتور مالو‘ ولتر‘ گوستاو فلوبر‘ رومن رولان‘ بلز ساندرا‘ گی دو مو پاسان‘ ژول رومن‘ ولادیمیر پوزنر‘ ماریان دوبوزی‘ مارسل پانیول‘ فنلن واتین كابه از فرانسه‘ جك لندن ‘ لئون برتن‘ آنتوان دوسنت اگزوپری‘ پیرل باك‘ كایل آنستوت‘ دی براون‘ جان اشتاین بك‘ ا.ج.دمیب نیك و هاروه ی واسرمن از آمریكا‘ داستایوسكی‘ كری ولف‘ تارله‘ ژلوبوفسكایا‘ آ.ولكوف‘ واسیلی نیكیتین‘ ماكسیم گورگی و ایلیا ارنبورگ از اتحاد جماهیر شوروی ‘ میگل دوسروانتس ساوه درا‘ ژاك سرون‘ آنا ماریا ماتوته از اسپانیا ‘ اینیا تسیوسیلونه‘ مالاپارته و بوكاچیواز ایتالیا‘ چارلز دیكنز و چارلی چاپلین از انگلستان‘ نیكوس كازانتزاكیس و گوستاس تاكتسیس از یونان نیكلای هایتوف و ایوان وازوف از بلغارستان‘ مارسل نیدرگانگ از آلمان‘ ایوان اولبراخت از چكسلواكی ‘ جرزی كوزینسكی از لهستان‘ هانس كریستین اندرسون از دانمارك‘ ابراهیم احمد از عراق‘ هراند پاسورماجیان از ارمنستان ‘ امین مالوف از لبنان و فرانتز ورفل از اتریش ‘ آشنا كرد و میراث گرانبهایی را برای زبان و ادبیات فارسی پی افكند و آن را غنی تر ساخت. او به تمام معنا دین خود را نسبت به جامعه ادا كرد.
" چرا باید همیشه خندیدن من به نظر شما حاكی از شادی نباشد؟ اگر من به نظر شما انسانی هستم كه دین خود را بیش از آنچه باید به جامعه ادا كرده ام ‘ بی شك آدم خوشبختی هستم و اگر یك آدم خوشبخت نخندد‘ پس كه بخندد؟ توضیحا" عرض كنم كه از دوران كودكی با آن كه پدرو مادر نداشته ام یا بالای سرم نبوده اند كه لوس و ننر و پر توقع بار بیایم ; همیشه آدمی بوده ام كه به كم راضی و تقریبا" به هیچ خرسند. در زندگی تحصیلی و اجتماعی ام هم آدمی بودم موفق و همیشه همه دوستم داشتند و به من ارج گذاشته اند. از ناملایمات زندگی هم هرگز ننالیده ام و وقعی به آن نگذاشته ام . زندگی را دوست دارم ‘ مردم را دوست دارم ‘ شادی و تفریح و لذت بردن از دقایق عمر را به هر نحو كه ممكن باشد ‘ دوست دارم. اندك احساسی از جاه طلبی و مال دوستی و فخر فروشی ندارم و با همه آدمها فروتن و مهربانم. این است رمز خنده ای كه از لبانم نمی افتد. خوب یا بد بودنش بسته به نظر شماست." [فردای ایران – ۸۹ ]
محمد قاضی دهها رمان عظیم و از آن جمله چندین شاهكار كلاسیك و مسلم جهانی ‘ چندین كتاب علمی و نیز تاریخی را به فارسی برگرداند و ارثیه معنوی عظیمی را از خویش به جا گذاشت. با این همه او هرگز از ستیز و باز هم ستیز باز نایستاد.
" به اعتقاد من هیچ كس نمی تواند همه سهمی را كه به جامعه و زندگی مدیون است; ادا كند و من اگر به نظر شما چنین دینی را ادا كرده ام ‘ از باب مقایسه می فرمایید. بلی‘ من شاید نسبت به خیلی ها دین بیشتری به ازای بودنم به جامعه ادا كرده باشم‘ اما این فقط نسبی است نه همه دین. اما اینكه می فرمائید تلاش های بعدیم ستیز است‘ تلاشهای قبلی ام نیز ستیز بوده است. مگر انجام تعهد و تلاش به طور اعم چیزی به غیر از ستیز برای زیستن است؟"[فردای ایران –۸۸ ]
آثاری كه محمد قاضی به ترجمه آنها دست زده است ; نه فقط بیانگر رنج مردم ستم كشیده‘ بلكه مبشر امید است. نه فقط به ستوه آمدن رنج دیدگان را نشان می دهد; بلكه طغیان و خشم آنها را نیز بیان می كند. قاضی با آثاری كه ترجمه كرده است ;هیمه جانها را بر می افروزد و راه رهایی را به مردم زحمت كش‘ رنج دیده و سرگشته ای كه در میان آنهاست و به خاطر آنها دردمند است ; نشان می دهد. او نشان می دهد كه در سنگلاخ تاریخ‘ راه پویش انسان آسان نیست‘ سرنوشت او نبرد است‘ نبرد دائمی با دشواریها. لذا او به خوانندگان آثارش عمل جسورانه و سرسختانه را می آموزد.
"می پرسید چه خشتی از حصارهای این دنیای بی حصار را تغییر داده ام یا به عبارت دیگر بیلان عمرم چه بوده است و چه قدمی برداشته ام؟ اولا"‘ كندن یا تغییر دادن هر خشتی از حصارهای این دنیای بی حصار ‘ دلیل آباد كردن نیست. بسیاری " خشت ها را تغییر داده اند " و بنا های موجود را واژگون كردند‘ به تصور اینكه آبادی كرده اند و حال آنكه به جز خرابی كاری نكرده اند. چنگیز و نادر و ناپلئون خشت ها كندند و كارشان ثمری جز خرابی و ویرانی نداشت ولی فردوسی و سعدی و ابو علی سینا و نظایر اینها خشت ها نكندند و جهانی را به نور دانش و هنر خود روشن ساختند. من با خشتها كاری ندارم ‘ من بنا نیستم. من‘ فانوس افروزم و كارم این بوده است كه در دوران عمر كوتاه‘ خود مغزها را با عرضه كردن آثار آزاداندیشان جهان روشن كنم و حقایق زندگی را‘ كه آزاد زیستن و آزاد اندیشیدن و عشق به همنوع و محبت و انسان دوستی و دموكراسی و كار و كوشش برای بهروزی خود و اجتماع است; به همه ابلاغ كنم." [فردای ایران – ۸۹ ]
محمد قاضی در ۱۲ مرداد۱۲۹۲‘ در خانواده قاضیان و در شهر مهاباد به دنیا آمد. پدرش عبد الخالق امامی قاضی‘ امام جمعه شهر مهاباد و مادرش آمنه‘ زنی سخت معتقد بود. قاضی در ۵ سالگی پدر خود را از دست داد‘ و مادرش نیز پس از مرگ همسر‘ او و تنها خواهرش را ترك كرد و با یكی از خوانین منطقه ‘ به نام فیض الله بیگی ‘ ازدواج كرد. محمد‘ دوران كودكی را تحت سرپرستی مادر بزرگش در روستای چاغرلو گذراند ولی از هفت سالگی به مهاباد آمد و تحت سرپرستی قاضی علی‘ پدر زنده یاد قاضی محمد – قهرمان مردم كردستان – قرار گرفت و در دبستان سعادت مهاباد به تحصیل پرداخت. او در سال ۱۳۰۷ دبستان را به پایان رساند و شاگرد اول شد‘ اما چون در آن زمان مهاباد دارای دبیرستانی نبود ‘ برای مدتی از تحصیل بازماند. در سال ۱۳۰۸ به تهران نزد عمویش دكتر جواد قاضی آمد و در دبیرستان دارالفنون به تحصیل پرداخت. در سال ۱۳۱۵ دیپلم خود را در رشته ادبی دریافت كرد و در همان سال وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران شد. قاضی در سال ۱۳۱۸ در همین رشته فارغ التحصیل شد. نخستین ترجمه محمد قاضی ‘ كلود ولگرد اثر ویكتور هوگو بود كه در سال ۱۳۱۷ منتشر شد.
اما قاضی تا سال ۱۳۲۸ به كار ترجمه نپرداخت. كار عظیم و سترگ او در ترجمه ‘ در واقع از سال ۱۳۲۸ آغاز شد و تا آخرین روزهای عمر‘ بدون وقفه ادامه یافت.
قاضی كه در دوران تحصیل با اندیشه های مردمی و مترقی آشنا شده بود; به جنبش بالنده و پیشرو زمانه پیوست و در كارزار مردمی و ملی مردم ایران‘ مشاركت فعال داشت. او پس از كودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲‘ مدتی زندانی شد و با حفظ پاكدامنی و شرافت انسانی ‘ با سری افراشته‘ آن جا را ترك گفت. پس از آزادی از زندان‘ قاضی مایوس و خانه نشین نشد و تن به زندگی عادی نداد. او پی گیر و استوار و سلاح قلم بر دست‘ به سیاهی شب هجوم برد. كنفسیوس می گوید: " به عوض این كه به تاریكی شب لعنت بفرستید‘ یك شمع روشن كنید." قاضی نه شمع كه آتشی افروخت و جانها را شعله ور ساخت و در كارزار ترجمه به آنچنان قله رفیعی دست یافت كه نه تنها توده های مردم‘ بلكه بسیاری از متفكران كشور‘ به اعتبار نام او و بدون آن كه شناختی از نویسنده اثر داشته باشند; كتاب را انتخاب و مطالعه می كردند. او در این راه از سنگلاخ های خارآگین گذشت و به ستیغ های كبود‘ به افق های باز و آسمان روشن رسید. كمتر خانه ای در سراسر میهن ما پیدا میشود كه در آن‘ كتابی با ترجمه قاضی نباشد. كمتر انقلابی و آزادمنشی یافت میشود كه از آثار او افروخته نشده باشد‘ و كمتر انسان فهیمی است كه حداقل یكی از آثار او را مطالعه نكرده باشد. او به مترجمی مردمی و ملی – نه تنها در مقیاس كشور ایران بلكه در مقیاس تمام فارسی زبانان- مبدل شد. او به مقام "معمار جانها" ارتقاء یافت.
محمد قاضی در فضایی به كار ترجمه پرداخت كه خفقان و سانسور بر كشور مسلط بود. هر كتابی را نمی شد ترجمه كرد و هر چیزی را نمی شد نوشت. فضایی مانند فضای بسیاری از كشورهای جهان سوم. كشورهای زیر سلطه دیكتاتوری و خفقان. در كشوری كه به كاربردن واژه هایی چون "گل سرخ"‘ "لاله خونین"‘ "رفیق" و ... ممنوع بود. قاضی در پاسخ به پرسش "خوزه دوكاسترو نویسنده بزرگ كشور برزیل و خالق اثر آدم ها و خرچنگ ها" كه پرسیده بود:"انگیزه شما برای ترجمه این كتاب چه بوده است؟" می گوید:
"... ما اینجا نمی توانیم از بدبختیها و بی عدالتی های رایج در كشورمان مستقیما" سخن بگوییم‘ چون سرو كارمان با ساواك و زندان و زجرو شكنجه خواهد بود. ولی اگر نویسنده ای - مثل شما - دردها و بدبختی های مردم ستم كش كشورش را در كتابی عرضه كرده باشد و ما حس كنیم كه آن چه بر سر مردم كشور شما می آید ;عینا" یا دقیقا" همان است كه در آن كتاب تشریح و توصیف شده است; به ترجمه آن می پردازیم تا تسكینی به درد دل خود بدهیم. و اگر مورد اعتراض و تعقیب دستگاه سانسور قرار گرفتیم ; می گوییم اینها مربوط به فلان كشور است و ربطی به كشور ما ندارد... به عبارت دیگر‘ ما در پناه نام شما‘ حرف های خودمان را می زنیم." [سرگذشت ترجمه های من-۳۴۵]
قاضی هرگز از روی تفنن و یا به خاطر سفارش ‘ ترجمه نكرد. او ابتدا باید خود را راضی می كرد.آثارش باید روشنگر باشند و واقعیت های زندگی و راه و رسم انسانیت را به همگان بیاموزد. آثارش باید به منافع محرومان‘ دمكراسی‘ صلح و دوستی میان انسانها و ملت ها‘ متعهد باشند و نیازهای جامعه را برآورد‘ باید به كارش ایمان و اعتقاد می داشت.
" به طور كلی‘ خط مشی معینی كه من در كار ترجمه برای خود برگزیده ام و باعث شده كه مرا مترجمی متعهد به خوانندگان آثارم بشناساند; این است كه نویسنده مورد قبول من‘ فردی باشد طرفدار آزادی فكر وعقیده و بیان و مدافع حقوق زحمت كشان و ستمدیدگان و مروج اصول شرافت و انسانیت و جوانمردی و خلاصه انسانی باشد واقع بین و واقع گرا و بری از عقاید پوچ و خرافی." [كیست و چه كرد...-۷۳]
محمد قاضی در سال ۱۳۵۴ برای درمان بیماری سرطان حنجره‘ به همت دوستان فراوانش به آلمان سفر كرد و در بیمارستان شهر ماربورگ بستری شد. پرفسور كلاین زاسر‘ پس از معاینه او گفت:
-بعد از عمل جراحی دیگر نمی توانی حرف بزنی!
و قاضی با خنده پاسخ داد:
- در مملكت من حرف زدن ممنوع است.
قاضی در آن شرایط دشوار هم ‘ روحیه خود را از دست نداد‘ بلكه از آن چنان آرامشی برخوردار بود كه دیگر بیماران بیمارستان را نزد او می آوردند تا روح افسردگی و یاس را از آنان بزداید. قاضی پس از عمل جراحی و كار گذاشتن بلندگوی ویژه ای در حنجره‘ به میهن محبوب خود بازگشت تا وظیفه شریف و انسانی خود را از سرگیرد.از این پس‘ محمد قاضی تنها با ترجمه فریاد می كشید. كمتر كسی است كه سخنرانی محمد قاضی را در شبهای شاعران و نویسندگان در انستیتو گوته كه به زبان دخترش مریم قرائت شد‘ شنیده و فراموش كرده باشد.
قاضی ضمن تحمل ناراحتی خویش و در عین حال همدردی با همگان‘ هرگز افسردگی و یاس به خود راه نداد. قاضی‘ این سپید موی فرزانه‘ پس از عمل جراحی این رباعی طنزآمیز را درباره خود سرود:
قاضی كه به راه ترجمه جوكی شد
از بس كه نوشت چون قلم دوكی شد
دیدیم كه عاقبت به دست جراح
تبدیل به یك عروسك كوكی شد
محمد قاضی‘ ضمن آنكه آثار بزرگی را برای بزرگسالان ترجمه كرد‘ به كودكان و نوجوانان نیز توجه ویژه ای داشت. او به كودكان عشق می ورزید و بر این عقیده بود كه تربیت كودكان‘ تا حد زیادی تابع نظام اجتماعی حاكم بر كشور است و چنانچه نظام حاكم‘ نظام مترقی و واقع بینی نباشد; دشواری زیادی در راه تربیت كودكان و رشد فكری آنان پیش خواهد آمد:
"هر وقت بچه های جامعه نه به یك فرد ‘ بلكه به همه جامعه تعلق یافتند و كشور تماما" به صورت خانواده واحد درآمد; آن وقت می توان امیدوار بود كه همه بچه ها در زیر چتر حمایت جامعه‘ از بیماری و جهل‘ رهایی خواهند یافت." [كیست و چه كرد...-۷۳]
قاضی با ترجمه كتابهایی چون شاهزاده كوچولو‘ ۱۳۳۳ (۱۳ چاپ)‘ در آغوش خانواده‘ ۱۳۳۴ (۴ چاپ)‘ ماجراجوی جوان‘ ۱۳۵۲ (۷ چاپ)‘ پولینا چشم و چراغ كوهپایه‘ ۱۳۵۳ (۸ چاپ)‘ داستان كودكی چارلی چاپلین‘۱۳۵۴ ( ۲ چاپ)‘ با خانمان‘ ۱۳۵۵ (۹ چاپ)‘ پنج قصه از كریستسن اندرسون‘ ۱۳۵۸ (۱ چاپ) و پسرك روزنامه فروش‘ ۱۳۶۶ (۲ چاپ)‘ به تربیت جانهای نسلی از بهترین فرزندان كشور ما یاری رساند و به سهم خود كوشید تا نسل انسانهایی چون ابومسلم خراسانی‘ مازیار‘ بابك خرمدین‘ باقر خان‘ ستارخان‘ و كلنل محمد تقی خان پسیان و ... در میهن ما زنده بماند و سترون نشود.
"بچه تنها وقتی امید می رود‘ انسانی ارزنده و شریف باربیاید كه از راه ادبیات و تعلیمات كودكانه‘ با حقایق زندگی و واقعیات نظام حاكم بر جامعه و با سیستم نظام بهره كشی مستكبران از مستضعفان‘ آشنا بشود و رفع ظلم از ستم كشان را در عداد وظایف اخلاقی و ملی خود قرار بدهد. همه شعرها و داستانهای زیبای كودكان باید بر پایه این واقعیت نهاده شده باشند‘ بدیهی است كه بچه را سالها و سالها باید در آن دنیای شیرین و رنگین خودش نگه داشت و نباید آن كیف و لذت روحی كودكی را از او گرفت‘ولی در همان حال باید نم نمك و كم كمك هم با حقایق آشنایش كرد و روز به روز و ماه به ماه و سال به سال بر وسعت و دامنه این آشنایی افزود تا نسل آدمهایی نظیر ابومسلم خراسانی‘ مازیار‘ بابك خرمدین‘ باقر خان‘ ستارخان و كلنل محمد تقی خان پسیان و دیگر آزاد مردانی كه برای بهبود زندگی جامعه و نجات آن از قید ظلم و موهومات‘ مبارزه می كنند; منقرض نشود." [كیست و چه كرد...-۵۱]
محمد قاضی فروتن بود و از همه می آموخت و لحظه ای از این كار غفلت نمی كرد. او در مصاحبه ای كه در سال ۱۳۵۸ با مجله فردای ایران انجام داده است‘می گوید:
"... آری سالها چهره ها را شناختم و آدم ها را آزمودم. نوشته ها را خواندم و زحمت ها كشیدم‘ اما اینكه به راستی كدامین یك از آن ها راهگشای من بوده و مرا تكان داده اند; جواب درست دادن به این سئوال آسان نیست. من از همه آدمهای اجتماع ‘ از بیسواد تر از خود گرفته تا به طریق اولی با سوادتر از خود‘ نكته آموخته و درس گرفته ام. اجتماع‘ بهترین مكتب زندگی است و چه خوب گفت آن شاعری كه گفت :
هر كه ناموخت از گذشت روزگار هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
ولی به هر حال‘ برای آن كه سئوال شما را بی جواب نگذاشته باشم; اعتراف میكنم كه در این اواخر‘ مطالعه آثار دانشمند عزیز و متفكر و فیلسوف انقلابی‘ احسان طبری‘ سخت مرا تحت تاثیر قرار داده و منقلبم كرده و به قول شما تكانم داده است. تنها با مطالعه نوشته های ادبی و تحقیقی و هنری این مرد بزرگ است كه متوجه می شوید چگونه انسان تحت تاثیر قرار می گیرد و نكته می آموزد." [فردای ایران – ۸۸ ]
استاد محمد قاضی‘ در نبرد جانگداز و هر روزه برای ترجمه آثاری كه به زحمت كشان یاری رساند تا خود را از استعمارو استثمار نجات دهند; به فقر و تهیدستی خود پایان بخشند و چراغ دانش و فضیلت را در وجود خویش شعله ور سازند; به الماس سختی مبدل گشت كه با چكش حوادث نشكست و از درون آتش ذوب كننده دشواریهای زندگی‘ همچون ققنوسی سركشید و دوباره آرمانهای شریف انسانی خود را با ترجمه فریاد كرد. آفرینش هستی او را معنا می داد‘ پس می آفرید تا باشد. هیچ روزی برای او روز استراحت نبود‘بلكه هر روز‘ روز فریاد بود; فریاد با ترجمه.
استاد محمد قاضی فرزند پر توان مردم كرد‘ فرزند محبوب مردم ایران و فرزند بزرگ جامعه ادب جهانی در ۲۴ دیماه ۱۳۷۶ ‘ با تفویض شعله درون خویش به میلیونها خواننده ایرانی و چندین نسل از مردم كشورش ایران‘ قلم را به دیگر روشن گران سپرد تا كارزار نبرد به خاطر منافع مردم محروم‘ همچنان گرم بماند و شعله دانش و فرهیختگی‘ فروزان تر و فروزان تر شود.
...
و بدین سان زندگی تو
در این زمین پایان یافت
كه آن همه آتش و عشق و تاكش را ستودی!
و با غرشی كه جهان را لرزاند
برای ستمكارانش كیفر طلبیدی.
زیرا خداوند تاریخ به همه ما وعده پیروزی نداده
ولی از همه ما خدمت بدان را خواسته است.
"پابلونرودا"
منابع برای محقق
۱- همان دن كیشوت كافی بود (گفتگویی با محمد قاضی)‘ هادی سیف‘ نشریه فردای ایران‘ شماره ۲‘ بهمن ماه ۱۳۵۹.
۲- خاطرات یك مترجم‘ محمد قاضی‘انتشارات زنده رود‘ اصفهان‘ چاپ اول‘پاییز ۱۳۷۱.
۳-كیست و چه كرد محمد قاضی‘ سید علی صالحی‘ انتشارات ققنوس‘ تهران-چاپ اول بهار۱۳۶۸.
۴-سرگذشت ترجمه های من‘ محمد قاضی‘ نشر روایت‘ تهران‘ چاپ اول‘ بهار۱۳۷۳.
منبع برای حقیر : اینترنت !
شادیتان پایدار.
احمد محمود
زندگینامه
احمد محمود (اعطا)، چهارم دیماه سال 1310 از پدر و مادری دزفولی در اهواز متولد شد. و شاید همین دلیل سبب شد تا بیشتر خود را دزفولی بداند. در برخی از آثارش چون همسایهها و مدار صفر درجه واژه ها و جملاتی به گویش دزفولی به چشم می خورد. او در آغاز کار خود نیز به مطالعه در زندگى مردمان کارگر و روستایى جنوب پرداخت و بارها مشاغل مختلفى را در میان این مردم تجربه کرد. احمد محمود آثار مهم خود را با استعانت و توجه به روزگار همین مردم نوشت و نخستین داستان هاى کوتاه خود را بین سال هاى ۳۳ تا ۳۶ در مجلاتى مانند امید ایران منتشر کرد. وی پس از سپری کردن دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاهش، به دانشکدهی افسری ارتش راه یافت؛ اما ازجمله تعداد زیاد دانشجویان دانشکدهی افسری بود که پس از کودتای ننگین 18 مردادماه سال 1332 بازداشت و سپس، بخشبخش آزاد شدند؛ درحالیکه تنها 13 نفر از آنان در زندان باقی ماندند.
احمد اعطا، یکی از این دانشجویان بود که نه توبهنامهای امضا کرد و نه به هیچگونه همکاری با رژیم کودتا تن داد. به همین دلیل، مدت زیادی را در سیاهچالههای رژیم پهلوی بهسر برد که گویا مشکل ریوی او که درنهایت به مرگش منجر شد، یادگار همان دوران بوده است.
وی سپس مدتی را هم در جزیرههای خلیج فارس (ازجمله بندر لنگه)، در تبعید بهسر برد و البته خودش از این دوران با عنوان «زمانی که گرفتار بازی سیاست شده بودم»یاد میکند تا آنکه پس از مدتی مشغول بهکار بودن در واحدهای صنعتی تولیدی، نخستین اثرش را در سال 1336 (مجموعه داستان ”مول”) منتشر کرد و تا پایان زندگی خود به داستاننویسی پرداخت. البته او پیش از مول، انتشار آثارش را در مطبوعات آن دوره، با چاپ داستان کوتاه ”صب میشه” در سال 1333 آغاز کرده بود.
این داستاننویس، پس از گذراندن مدت طولانی ابتلا به مشکلات تنفسی و ریوی، آخر بار، از اول دیماه جاری در یکی از بیمارستانها تهران بستری شد و پس از هشت روز زندگی کردن در حالت اغما (از بامدادان روز پنجم)، زندگی ابدی خود را از صبح روز دوازدهم مهرماه سال 1381 (در بیمارستان مهراد)آغاز کرد.
محمود در اواخر عمر به دلیل بیمارى تنفسى با مشکلاتى روبه رو بود و همین بیمارى قلب وى را از کار انداخت. احمد محمود نماینده نسل آرمان خواهى بود که شور و اشتیاق خود براى زندگى بهتر را فریاد زدند. او نویسنده مهم روزهاى بعد از کودتاى ۳۲ است و همین ویژگى رمان هاى وى را از نظر اجتماعى پراهمیت مى کند. احمد محمود در پاییز سال ۸۱ از میان ما رفت و پیکرش در گورستان امامزاده طاهر کرج و در کنار بزرگانى چون گلشیرى و شاملو به خاک سپرده شد.
او با همۀ اشتیاقی که داشت، نشد و نتوانست که به تحصیل ادامه دهد. پس بهناچار در مشاغلی مختلف به تلاش معاش پرداخت که همین، فرصتی برای آشنایی نزدیک و رو در روی او با جامعه و مردم عادی کوچه و خیابان شد. آنچه که بعدها در زمان خلق رمان «همسایهها»، ـ رمانی که افراد مختلفی از قشرهای متفاوت اجتماع در آن نقش دارند ـ اثر خود را گذاشت و از آن اثری مردمی و ارزنده ساخت.
از «احمد محمود» همچنین رمانهای «داستان یک شهر»، که در واقع بهنوعی دنبالۀ رمان «همسایهها» و حکایت دوران تبعید او بههمراه گروهی دیگر، در شهرهای بندری جنوب ایران است؛ و همینطور رمان «زمین سوخته»، که تجربه و گزارش او از روز و سالهای شروع جنگ ایران و عراق در خوزستان و شهر اهواز است؛ و بالاخره رمانهای سه جلدی «مدار صفر درجه»، و «درخت انجیر معابد»، بهجا مانده. جدا از این رمانها، چند مجموعه از داستانهای کوتاه او چاپ و منتشر شده که میشود از جمله: «پسرک بومی»، «غریبهها»، «زائری زیر باران» و «از مسافر تا تبخال» را نام برد.
«احمد محمود» یکی از چهرههای برجسته و معتبر «ادبیات جنوب» بود که تا پایان عمر، بیادعا و در کمال فروتنی کار کرد، و از جمله کسانی است که نام و جایگاه او در ادبیات معاصر ایران مشخص و بیچون و چراست.
درونمایهی آثار محمود
درونمایهی آثار او بیشتر مسائل انسانی و اجتماعیست و به ویژه محیط خطهی جنوب و روزگار مردم آنجا و مبارزههای سیاسی مربوط به ملی شدن صنعت نفت را به نحوی ملموس و واقعی، در خلال داستانهایش توصیف كرده است. وصف او از زندان و زندانیان و شكنجهی مبارزان سیاسی، از نمونههای برجستهی این صحنهها در ادبیات فارسی معاصر است. او همچنین در آثار متأخر خود به مسائلی پرداخته كه میتوان آنها را به نوعی تقابل سنت و مدرنیته یا زوال خانوادههای اشرافی دانست.
نثر بخش اول رمانهای او، پخته و سنجیده است و در آنها به نگارش ویژگیهای شهرهای اهواز و بندرلنگه میپردازد و مناسبات شهرنشینی و ساكنان متفاوت هر شهر را بررسی میكند و روابط طبقاتی و كاركرد نهادهای رسمی و نفوذ نظامیان را در آنها به خوبی تحلیل میكند.
فکر کردم شاید بد نباشه اگه به نقل از سیامک گلشیری " حاشیه ای بر آثار احمد محمود " رو هم بیارم؛
احمد محمود، كه نام حقیقی اش احمد اعطا است، در چهارم دی ماه ۱۳۱۰ در اهواز دیده به جهان می گشاید. دوران كودكی، نوجوانی و جوانی را در خوزستان می گذراند، در جنوب، در محیطی آكنده از آفتاب، رایحه دریا و نخلستان های انبوه. احمد محمود به دلایلی دوره دبیرستان را تمام نمی كند، به سیاست روی می آورد و به زندان می افتد. در بیست و دو سالگی، شش ماهی را در زندان می گذراند و بعد آزاد می شود و سپس بار دیگر به زندان می افتد و پس از مدتی به بندر لنگه تبعید می شود. محمود در مدت دو ماه زندان، نزدیك به صد جلد كتاب می خواند. این كتاب ها را بیشتر نیمه شب ها تا صبح مطالعه می كند و به دنبال همین مطالعه است كه شوق نوشتن در او زنده می شود و هنگامی كه از زندان بازمی گردد، تمام ذهنش را به خود مشغول می دارد.
محمود نخستین داستانش، صبح می شه، را در ۱۳۳۴ در مجلة امید ایران به چاپ می رساند. پس از آن سه مجموعه داستان مول (۱۳۳۸)، دریا هنوز آرام است (۱۳۳۹) و بیهودگی (۱۳۴۱) را انتشار می دهد. این داستان ها كه به یاس و دلمردگی نهفته در آدم ها اشاره دارد و گزارش گونه اند، ظاهرا از تجربه های نویسنده برنیامده اند، بهتر گفته شود، نویسنده آنها را تجربه نكرده است، بلكه بیشتر تحت تاثیر آثار صادق هدایت و صادق چوبك نوشته شده اند.
محمود سپس در ۱۳۴۷ باچاپ مجموعه داستان زائری زیر باران، صدای خود را پیدا می كند. آدم های آثار او را بیشتر خیل بیكاران، تهی دستان و آدم های آواره ای تشكیل می دهد كه جز دربه دری، سیه روزی و محرومیت، نصیبی از جامعه ندارند. در داستان زیر باران، مراد را در صف اهدای خون می بینیم كه آمده است تا در ازای هفده تومان، چند سی سی از خون خود را بفروشد. دیگران نیز، كه در كنار او در صف انتظار می كشند، حال و روزی بهتر از او ندارند. مراد سپس هفده تومان را در بازی قمار از دست می دهد. او حالا كنار جوی خیابان و پشت به دیوار نشسته و سراسر زندگی اش را كه جز ناكامی های یاپی نیست، در چند برش كوتاه از نظر می گذراند. در پایان داستان، ما مراد را می بینیم كه زیر باران، باد، تاریكی و تنهایی رفته رفته او را احاطه می كند و نبضش لحظه به لحظه به كندی می گراید.
در شهر كوچك ما، داستان دیگر محمود، كه در مجموعه پسرك بومی آمده است، داستان از زبان كودكی نقل می شود و ما از چشمان اوست كه شاهد قطع درختان تنومند نخل و ویران شدن خانه هاییم. در واقع از چشم حساس او است كه ما شهر را می بینیم كه ذره ذره بلعیده می شود. اوج داستان زمانی است كه پسرك راوی سرانجام كبوترخانه خود را ویران می بیند و شاهد پركشیدن زیباترین كبوتری است كه داشته.
پركشیده بود تا بالای خانه ما كه زنجیرهای پهن بولدوزور می كوبیدش.
احمد محمود با نوشتن داستان «شهر كوچك ما» در به دری و بی پناهی آدم های پیرامون خود را با جذابیتی كم نظیر تصویر می كند.
ته كوچه را نگاه كردم. پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی كه بایستی به دوش می كشیدم.
داستان های سه مجموعة زائری زیر باران، غریبه ها و پسرك بومی در واقع پیش درآمدی است بر رمان بزرگ احمد محمود، یعنی همسایه ها. خالد، در داستان همسایه ها، در فصل نخست، كودكی است كه در یك خانه همسایه نشین زندگی می كند. در این خانه خانواده های گوناگون، در اتاق های گرداگرد حیاط، كه در وسط آن حوضی نیز به چشم می خورد، چیزی به اسم زندگی را پشت سر می گذرانند. زندگی آدم های خانه به نوعی به هم گره خورده است. روزی گناهی از خالد سر می زند و پایش به كلانتری باز می شود. در آنجا به تصادف با گروهی مبارز آشنا می شود. پس از مدتی پدرش ناچار عازم كویت می گردد تا در آنجا به كار مشغول شود و حالا خالد، كه حالا چهار كلاس بیشتر درس نخوانده، نان آور خانواده می شود و در قهوه خانه امان آقا، یكی از همسایه های خانه، به كار می پردازد. او اكنون پانزده ساله است و با همین سن و سال كم، پایش به فضای مبارزه و دنیای پنهانی آدم هایی باز می شود كه در اندیشه تغییر وضع موجودند. دنیای خالد با حضور در قهوه خانه و آشنایی با شفق و آدم های مبارز دیگر، بزرگتر می شود. رفته رفته به مسائل سیاسی دل می بندد، روزنامه می خواند، كتاب مطالعه می كند و در می یابد كه تنها راه بهبود شرایط زندگی آدم های پیرامونش، مبارزات پنهان است. او در این راه تاوان هم می پردازد. بازداشت می شود و به زندان می افتد. محمود در اینجا با برش های كوتاه و استادانه، زندگی او در زندان و كابوس هایش را نشان می دهد و رنج های هول آور فضای زندان را عریان می كند. تا این كه سرانجام روزی می شنود:
زودتر اساسیه تو جمع كن … حكم آزادیت اومده.
دوران محكومیت حالا به آخر رسیده. در پایان رمان او را می بینیم كه از در زندان بیرون می رود. هنگام خروج از زندان، كسی صدایش می زند. سر بر می گرداند. دوستش را می بیند كه به دست هایش دستبند زده اند. دو پاسبان او را می آورند، اما فرصت نمی كند با او حرف بزند.
می رود تو شكم در بزرگ زندان و در پشت سرش بسته می شود.
همسایه ها به حق یكی از چند رمان بزرگ ادبیات معاصر ایران به شمار می رود. دو رمان دیگر محمود، یعنی داستان یك شهر (۱۳۶۰) و زمین سوخته (۱۳۶۱)، كه همراه با همسایه ها، رمان های سه گانه را تشكیل می دهند، هیچگاه به پای رمان همسایه ها نمی رسند. به جرأت می توان گفت كه رمان همسایه های محمود در میان دیگر آثار او و نیز در میان آثار نویسندگان دیگر، كم نظیر است. این رمان كه از غنای یگانه برخوردار است، درواقع نقطه اوج آثار محمود به شمار می رود. محمود هر چند رمان های دیگری را نظیر درخت انجیر معابد و مدار صفر درجه به ادب فارسی ارائه داشته، اما دیگر هیچگاه نتوانست اثری هم تراز همسایه ها بیافریند.
نویسنده رمان همسایه ها، كه در آغاز دوران نویسندگی صرفا به برش هایی از زندگی پیرامون خود بسنده می كرد، رفته رفته به لایه های زیرین توجه نشان داد و با رئالیسم كاونده خود، راه های تازه ای در داستان نویسی معاصر ایران گشود و با گام های مطمئن در آنها به پیش تاخت و به غنای ادب معاصر ایران افزود.
آثار
رمان ها
همسایهها (1353)
داستان یک شهر (1358)
زمین سوخته (1361)
دیدار (1369)
مدار صفردرجه (1372)
درخت انجیر معابد (1379)
آدم زنده
مجموعهداستانها:
مول (1336)
دریا هنوز آرام است (1339)
بیهودگی (1341)زائری زیر باران (1346)
غریبهها (غربتیها) و پسرک بومی (1350)
قصهی آشنا (1370)
از مسافر تا تب خیال (1371)
منبع: اینترنت !
شادیتان پایدار.