__
عنوان بحث
خداااااااااااااااا
16 فروردین 86 - 04:12

 

تعریف من از خدا؟....

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
52
4 مهر 1387 ساعت 06:51

خدای من ....

 

بس که از یاد تو پـر گشــــته ســـرا پای دلـم

هــر کـجـا می نگــــرم غـــرقــه ِ دریای دلـم

می نـویـسم که بدانـنـد هــمــه مـردم شـهـــر

کـــه تـــوی آن  گــل ِ رویایی  زیــبـای دلـم

تـو دلـی یا کـه دل است محـوطـهِ بـودن مـا

از تـو زیبا شـــده هر گــوشــه ِ دنیای دلـم

می ســپارم به تو دســتم که بـیابم خــود را

با تـو مـن همـسفر ِ کـــوچهِ  فـــردای دلـم

سایه کوچید و فروریخت ستونِ شب سـرد

تو درخـشــید و من شـــاهــد گر مـای دلـم

51
23 بهمن 1386 ساعت 16:10
...
50
21 بهمن 1386 ساعت 22:50

خدا

بهترین جواب 

.....

حیف گفتند

در همه چیز هست و اما آن چیز خدا نیست شاید

یا هست

49
21 بهمن 1386 ساعت 01:35
کی بود اینجا سخن گفتن روا
48
15 بهمن 1386 ساعت 17:09

چون ما نباشیم مجنون ، كه لیلی                                   غیر از دل ما محمل ندارد

47
7 بهمن 1386 ساعت 03:24

از شهر سلام آمده بدرود چه دانی------بر بال افق! کفش گل آلود چه دانی؟

با گوشه ی چشمی در هر قصر گشایی----- در راه نهایت ره مسدود چه دانی؟

با قهر تو باران شود از خشم تو طوفان ---- شب شیون خشکیدن یک رود چه دانی؟

پیش تو چه آتش چه سلیمان چو خلیلی ---- افسوس و پشیمانی نمرود چه دانی؟

ننشسته به قلبت ز جفا خار و خراشی ----- زخمی شدن و لذت بهبود چه دانی ؟

============================================

در حالت و وضعت نه تحول نه تغیر ---------- غمگین چه شناسی تو و خشنود چه دانی؟

آخر نه حسابی زتو خواهند و نه پرسش----- پس دادن دفترچه ی مسدود چه دانی؟

 

46
19 دی 1386 ساعت 16:51
چون خدا آمد شود جوینده لا
45
30 آذر 1386 ساعت 00:39
.....
44
30 آذر 1386 ساعت 00:32

...

43
28 آذر 1386 ساعت 13:42

سوالتون رو با این طور جواب ها نمیشه جواب داد!

همیشه گفتم....

خدا رو نمیشه تعریف کرد یا اثباتش کرد....

خدا رو باید حس کرد، همونطور که آقای امیر حسین ، دوست عزیزم گفت ، فکر می کنید برای چی منصور حلاج گفت ((انا الحق!))

مطمئنا خدا رو درون خودش دیده بود...

اینو هم بدونید که خدای هرکس با دیگری فرق میکنه، منظورم این هست که درسته که خدا یکتا هست، اما درک هر کس فرق می کنه....

 خدا  در کلمات نمی گنجه، چون برای درکش از احساس کمک می گیریم( برای اینکه عقلانیت در این زمینه کم میاره، از احساس  کمک میگیریم) در کلمات جا نمیشه، مثل همون موسیقی که شما گوش می کنید و نمی تونید حستون رو از اون موسیقی درست به روی کاغذ بیارید.....

این حرف ها به نظر من اصلا درست نیست که میگن خدا یعنی علاقه و زیبایی و..... ، چون از این حد ها گذشته و باید مقیاس های دیگری برای اون پیدا کرد.

ما فقط قدرت اینو داریم که یه گوشه از علاقه ی خودمون به خدامون ( که اگه پیداش کنیم ، جزی از اون میشیم) رو بیان کنیم، فقط یه گوشه.خدا رو باید درون خودمون پیدا کنیم، درسته که میشه خدا رو از راه های مختلف ، با دلایل مختلف اثبات کرد ، اما خدا در درون ماست، اگه کسی نتونه حسش کنه، تا ابد جاهل می مونه و زیبایی حسش رو از دست میده.

به نظر من ، مجنون خدا رو حس کرد که به جنون رسید.... وقتی که به لیلی اش نرسید، این احساس مهار نشدنی اش رو درونش ریخت، به پای اون ندایی که از درونش بیرون می اومد، پس به جنون رسید! ....(در این زمینه و دلیلش هم می تونید به درباره ی من پروفایلم مراجعه کنید!)

 برای تعریف خدا راههای عقلانی بسیار وجود داره ، که همه ی اینها رو هم میشه با یه نقض رد کرد، اما تنها خدایی که نمیشه ردش کرد، همونی هست که در درون وجود و حس ما وجود داره،

پس به امید روزی که همه ی ما این خدا رو احساس کنیم و به جنون برسیم............ 

42
27 آذر 1386 ساعت 21:59
خدا! نه ماده هست که بشه تجسمش کرد و نه از قوانین بشری تبعیت می کنه که بشه با توجه به اون قوانین تعریفش کرد!
.
به قول خود منصور حلاج «انا الحق»
چون روح خدا تو وجودمه! و می خواد که به اون وجود لایزال بپیونده!
مثل قطعات آهنربا که می خوان دوباره به اون آهنربای اصلی بچسبن!
.
خدا یعنی عشق! یعنی محبت! یعنی خوبی! یعنی همه چیز!

41
16 آذر 1386 ساعت 23:22

خدا یعنی ...

شور هستی و تجلی عشق ....

خدا یعنی شما ، من و .... ( شنیده اید که فرموده : نفخت من روحی .... )

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش ...........باز جوید روزگار وصل خویش

یاحق ...

40
9 آذر 1386 ساعت 12:38

دل از جان پرسید :اول این کار چیست ؟و آخر اینکار چیست ؟و ثمره اینکار چیست؟

جان جواب داد:اول این کار .فنا است و آخر این کار بقا است و ثمره این کار وفا است .

دل پرسید :فنا چیست ؟ووفا چیست؟و بقا چیست؟

جان جواب داد :فنا از خودی خود رستن است.ووفا عهد دوست را میان در بستن است و بقا بحق پیوستن است
4آذر

یا حق

39
9 آذر 1386 ساعت 01:08

 

خدا هست
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

 

 

38
22 آبان 1386 ساعت 11:24

خدا هیچ شكل،‌ هیچ نام و هیچ تعریفی ندارد. خدا شكل ناپذیر، توصیف ناپذیر و توضیح ناپذیر است. از این رو هرچه كه درمورد خدا به تو گفته شده كاملا دروغین است. همان لحظه كه این حرفها بر زبان رانده شوند دروغین می شوند.

تو فقط زمانی می توانی در مورد خدا صادق باشی كه ساكت باشی. تا یك كلمه بر زبان آوری از راه حقیقت خارج می شوی. در مورد خدا هیچ كلمه ای نمی توان گفت اما می توان او را تجربه كرد. هیچ سند و مدركی و هیچ یقین منطقی از خدا وجود ندارد.

رهروی شیوه جدیدی از نگریستن به هستی است. رهروی یعنی نگریستن بر هستی بدانگونه كه آرام آرام خدا از همه جا ظهور كند. اگرچه خدا هیچ شكلی ندارد، خود را در تمام اشكال می نمایاند. تو او را در تمام شكلها احساس خواهی كرد. به یك معنا، یك موج دریا، دریاست. به معنایی دیگر هر موجی از دریا، دریاست. به یك معنا، هیچ شكلی خدا نیست. به معنایی دیگر هر شكلی خداست.

ذهن نمی تواند از آن سر دربیاورد، زیرا ذهن تنها می تواند اشكال دركی حاصل كند. برای شناخت بی شكل باید از ذهن فراتر روی. باید هر روز دست كم برای چند لحظه ذهنت را كنار بگذاری تا بتوانی خدا را در بگیری. این چند لحظه، لحظاتی واقعی هستند. تنها لحظاتی هستند كه تو براستی زندگی كرده ای. تمام دیگر لحظات هرز می روند و اندوخته نمی شوند. فقط لحظاتی كه در انها با خدا به سر برده ای و در حضور خدا بوده ای اندوخته می شوند.

 

از دیرباز دو دیدگاه در مورد خودآگاهی مطرح بوده است. یك دیدگاه متعلق به فیلسوفان است كه در غرب ارسطو پدر و بنیانگذار آن است. دیدگاه دیگر متعلق به عارفان است كه هیچ ارتباطی با فلسفه ندارد، بلكه در تجربه هستی ریشه دارد.

پس، از این لحظه به یاد داشته باش: ‌راه من راه عرفان است، نه راه فلسفه. من بر خود شادمانی باور دارم، نه بر فرضیه های شادمانی. من می خواهم مزه شادمانی را بچشم، نه اینكه فقط در مورد آن فكركنم. تو می توانی همچنان در مورد غذا فكر كنی اما این كار، تو را سیر نخواهد كرد. انسانهایی احمق وجود دارند كه در كنار رودخانه نشسته یا ایستاده اند و در مورد آب فكر می كنند. در مورد آب نظریه می دهند، مواد تشكیل دهنده آب را كشف می كنند و از تشنگی می میرند!

پس یك متفكر مباش. فیلسوف مباش. عارف باش تا بتوانی هستی را تجربه كنی

 

 

 

 

منبع  : www.eblis-janjale.blogfa.com

__