__
عنوان بحث
حلاج _ سارتر _ نیچه
26 دی 86 - 01:32
چه رابطه ای بین تفکر کسی که انا الحق میگه و کسی که به اصالت بشر معتقده و اونی که مرگ خدا رو در ازای تولد ابر انسان اعلام میکنه وجود داره 
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
13
4 مهر 1387 ساعت 19:40

فلسفه سارتر

 

 

بنابر اعتقاد او نه تنها مفهوم خداوند امری محال است، بلکه تلاش وجدان انسانی برای خدا شدن هم امری عبث است.

 

 

 بیشتر در جنبشهای اجتماعی نمود پیدا کرده است ..که به نوعی از وضع موجود دلزده شده‏اند و به نام آزادی به دنبال نوعی اباحه‏گری هستند تا همه چیز برای آنها مجاز شود و از هر قید و بندی رهایی یابند. زیرا سارتر تأکید میکند که اگر حقیقتی است، صرفاً در باطن افراد است نه خارج یا مبدأ متعالی.

 

 

به عبارت دیگر  به نظر سارتر

سرچشمه همه صور موجود و کمالات انسانی در وجدان افراد انسانی است نه حقیقتی منزه و برتر از عالم امکان و خداوند جهانیان. بدین ترتیب فلسفه سارتر به فلسفه نیستی و عدم و اصالت انسان تقلیل پیدا میکند.

 

 


سارتر در مهمترین کتاب خود که موسوم به «هستی و نیستی» است؛ از سه هستی سخن میگوید:

«وجود فی نفسه» یا «هستی به خودی خود» و «وجود لنفسه» یا «هستی برای خود» و «وجود لغیره» یا «هستی برای دیگری».

 

 

 هستی به خودی خود، وجودی ناآفریده است که قابل تبیین نیست و بدون علت و بدون جهت است و بنابراین گزافه و محال و ناضروری و بلکه زیادی و بکلی فارغ از معنی است

 

 

 

به نظر سارتر هستی به خودی خود، در واقع همان نیستی است.

 

 

 

در مقابل آن هستی برای خود مطرح است... که همان انسان میباشد و به این دلیل برتر از هستی به خودی خودی در اشیاء است..

 

 وجه ممیز و مشخصه انسان نیز وجدان و شعور یا حس باطن اوست. تنها انسان است که وجودش مقدم بر ماهیتش است. انسان هم دارای ثبات نیست.

 

 اما هستی برای دیگران نیز قابل تعقل نیست و سعی در شناسایی آن، سعی بیحاصل است. بلکه هستی برای دیگران صرف فرض نفسانی و ذهنی است.

 

 

 

بنابر این از نظر سارتر تنها وجود انسان که هستی برای خود است، واقعیت دارد

 

سارتر هیچگاه برای سخنان خود، دلیلی ارائه نمیدهد، بلکه در فلسفه نیز همانند داستانهایش با صرف بازی با الفاظ و نگرشی بدبینانه به جهان و انسان، انسانی که دچار بیهودگی است و با استناد به روش سوفسطائیان، طرح خود را میریزد؛ طرحی که دارای اشکالات مهم منطقی است.

 

 

آیا هیچ انسان عاقلی است میتواند وجود فی نفسه و لغیره را نفی کند؟

 

 

 پاسخ وجدان روشن است؛ یقیناً آنها قابل انکار نیستند و با کمترین توجه‏ای وجودشان ثابت است. دلیل این گونه سخن سارتر را باید در مشکلات روحی و واهمه‏های شخصی وی جستجو کرد.


 

 

در فلسفه سارتر تنازعی میان اختیار و حقیقت هست..

 

.این فلسفه فقط برای آورنده و اختیار کننده آن خوب و حقیقی است، نه برای کسان دیگر. لذا دیگر نمیتوان آن را به عنوان حقیقی، صاف و ساده معرفی کرد. بلکه چون حاصل انتخابی است توجیه‏ناپذیر،

 

 

به هر حال سارتر فلسفه خود را اگزیستانسیالیسم الحادی مینامد....

 

 

 

بنابر اعتقاد او نه تنها مفهوم خداوند امری محال است، بلکه تلاش وجدان انسانی برای خدا شدن هم امری عبث است.

 

12
4 مهر 1387 ساعت 19:23

 انسان کامل از منظر اومانیسم فردی مقتدر است که از افکار مذهبی رها و متکی بر خویشتن است (نظریه نیچه).

 

حقوق بشری که در ادیان آسمانی و  مهدویت وجود دارد، انسان را از تمام قید و بندها رها می‌کند و انسان را به پرواز در می‌آورد تا آدمی را از لحاظ اخلاقی و وجدانی به حدی می‌رساند که کوچکترین خلاف و خیانتی را در حق انسان‌ها و جامعه خویش و حتی جوامع دیگر، حتی تصور هم نمی‌کند.

 

در حقوق بشر مهدوی بینش عمیق توحیدی مستتر است که حقایق را برای انسان روشن می‌سازد و اخلاقیاتش را به سمت حقیقت طلبی سوق می‌دهد و استعدادهای انسان را به شکلی الهی شکوفا می‌سازد

 

 هدف نهایی و مورد پرستش انسان در اومانیسم را علم تشکیل می‌دهد (نظریه فروید و راسل).

11
4 مهر 1387 ساعت 19:15

 

 

 

 


 در نظریة سارتر وقتی «انسان» در لبة پرتگاه فرضی قرار می‌گیرد، می‌تواند «آزادانه» انتخاب کند،

حال آنکه در نظریة فروید، واکنش «انسان» تحت تأثیر ضمیر ناخودآگاه و ضمیر برتر قرار دارد.

 وجه مشترک نظریات فروید و سارتر این است که در هر حال، انسان در هر شرایط و موقعیتی واکنشی مطابق با شرایط نشان خواهد داد، و هرگز «واکنشی از پیش تعیین شده» در میان نخواهد بود. و اینجاست که نظریة فاشیست‌ها با نگرش‌های «انسان محور» اشکال جدی پیدا می‌کند.

 

10
4 مهر 1387 ساعت 06:05

 

 


وحدت وجود برای اولین بار توسط یکی از حکمای هفتگانهٍ یونان بنام هراکلیوس(هرقلیطوس، قرن پنجم ق. م.) چنین بیان میشود:“...

 و حقیقت واحد است و کائنات از عنصر خشک و گرم ناشی هستند،  و باز به همان عنصر بر میگردند و راه نشیب و فراز می پیمایند. درراه نشیب آتش مبدل به خاک و آب میشود و خاک در راه فراز به آب و آتش منتهی میگردد.

ظاهر کثرت است و باطن وحدت،  و روح انسان نیز شراره ای از آتش علوی است و پس از مرگ رجعت به اصل مینماید”. این تفکر توسط فیلسوفان بعدی بویژه افلاطون و ارسطو تکامل داده شده بشکل سیستمهای منظمی ارائه میگردد.

 وحدت اصل پایدار بوده، کثرت گذرا و نتیجهٍ صدور، فیضان و نزول ذات لایزال در جهان مادی میباشد. ذات ازلی چون خورشیدی است که بر تمام ذرات عالم می تابد .

 آفتاب و خورشید از یک جوهرند. و یا چون اقیانوس بیکران و مواجیست که چون میخروشد پستیها و چاله های زمین را پر میکند و اشکال مختلفی بخود میگیرد اما جوهر همهٍ آبها یکیست . اختلاف در ظروف است نه در مظروف. آب رنگ و شکل ندارد تنها در ظروف گوناگون اشکال و رنگهای مختلف پیدا میکند. 

با این تعبیر تمام اختلافات مادی و معنوی از جمله اختلاف ادیان و مذاهب نیز ظاهری و در اشکال بوده در اصل و جوهر یکی میباشند. چون این شکل و ظاهر که باعث کثرت است از میان برخاست همه یکسان شده به اصل خود که همان ذات باری تعالی است برمیگردند.

 ابوالحسن ابوالخیر تا آنجا پیش میرود که میگوید: “تا همهٍ عبادتگاههای روی زمین ویران نشود، نمیتوانیم وظیفهٍ مقدسمان را بدرستی انجام دهیم و تا کفر و ایمان یکی نشود، مسلمان واقعی پیدا نخواهد شد

 


انسان وتمامی کائنات از روزی که از مبدأ الهی آمده اند، پیوسته در شور و التهاب، عشق و اشتیاق و بیتابی برای برگشتن به آن مبدأ و وصال یار بسر میبرند. (همچو حلاج و ادعایش )

 انگیزهٍ همهٍ حرکتها ی کائنات از گردش افلاک تا امواج خروشان اقیانوسها همین بیتابی و شوق وصال میباشد. بقول مولوی: “از نیستان تا مرا ببریده اند - از نفیرم مرد وزن نالیده ان

 


عشق در والاترین مقام در سیروسلوک به سوی مبدأ و اشراق میباشد. در راه این عشق باید از همه چیز گذشت، حتی جان آدمی هدیهٍ ارزانی در این راه میباشد.

بقول محمد اقبال: “مقام عشق منبر نیست، چوبهٍ دار است”. منصور حلاج و عمادالدین نسیمی الگوی مکمل اینگونه عشقان میباشند که جان بر سر آن باختند و آواز بر نیاوردند

 

عشق از هر عبادتی که بر اساس عقل و عافیت جوئی صورت پذیرد و انتظار پاداش برآن مترتب باشد حتی اگر به امید رستگاری و پاداش در آخرت انجام شده باشد برتری دارد..

9
9 مرداد 1387 ساعت 02:37
نقل قول از : محسن یاسینی

قطره که نمیتونه ظرفی واسه دریا بشه - یعنی دریا رو بخواد - قطره مرزی در مقابل دریا واسه خودش قائل نمیشه و به اقیانوس میپیونده - عاشق هم اگه منیت خودش رو کنار بزاره به خدا میپیونده و گرنه مثل سنگی در کف دریا سقوط میکنه و هر چی به دریا نپیونده فانی و هلاک شدنی است.


کی گفته که قطره نمی تونه ظرفی برای دریا باشه؟ کی گفته که جزء از کل کوچکتره؟

چرا شما فانی بودن و هلاک شدن را انقدر چیز دردناکی می دونید؟ به نظر من این جز از خود خواهی بشر از هیچ چیز دیگری نشأت نمیگیره

یاد بگیریم که از هیچ چیز، حتی از حرف ها، بت نسازیم.

اما در مورد بحث اصلی باید فکر کنم. از بی فکر جواب دادن جز مهملات حاصل نمیشه

 

 

8
14 اردیبهشت 1387 ساعت 20:54
قطره که نمیتونه ظرفی واسه دریا بشه - یعنی دریا رو بخواد - قطره مرزی در مقابل دریا واسه خودش قائل نمیشه و به اقیانوس میپیونده - عاشق هم اگه منیت خودش رو کنار بزاره به خدا میپیونده و گرنه مثل سنگی در کف دریا سقوط میکنه و هر چی به دریا نپیونده فانی و هلاک شدنی است.
7
4 اردیبهشت 1387 ساعت 14:20
نقل قول از : ARES GOD WAR -

نقل قول از : رسول اشتری

همین ها منو بد بخت کرد.....

باور کنید ، اینکه منصور حلاج گفت انا الحق از ته وجود بود، هیچ وقت نشست مثل نیچه فکر کنه و تو فلسفه غرق بشه

اون خداش رو حس کرد، اما نیچه و سارتر از راه تفکر پیش رفتند که تا تونستند اینها رو پیدا کنند.

عقلانیت ، همونی که نیچه و سارتر برای ساختن فلسفه هاشون ازش کمک گرفتند رو میشه با دلایلی رد کرد، اما حرف و اعتقاد منصور حلاج رو نمی شه به همین آسونی رد کرد، چون این حرف بیشتر از احساس درون ، خارج شده بود.

نیچه و سارتر ، راه رو خودشون به ما نشون میدند، اما منصور....

راه منصور تفاوت داشت

دوست  من  خدا  یعنی خوشبختی چیزی كه  نیچه  حلاج ساتر اشو و و و و دارند  در موردش بحث میكنند  اینم همون  جریان  مرگ خداست   كدوم خدا 
منصور داد زد  انا  حق  كدوم   حق
منصور خدا انقدر كوچك كرد  كه  بشه  عظمتش رو فهمید 


شایدم منصور انقدر بزرگ شد که در خدا حل شد!!!

این قطره نیست که به اقیانوس میرسه!همین خواست قطره باعث بقای نفس و ذهنش میشه!

وقتی این خواستن و جستجوی قطره متوقف بشه اقیانوس اون رو پیدا میکنه و اجازه میده قطره با اون به وحدت برسه.و قطره به اقیانوس تبدیل میشه.

ولی میشه خواست که بی خواسته شد؟!!! اشو میگه "خواستن با تمام وجود راه بی خواسته شدن".

خیلی به این موضوعات فکر نکنید!چون قرار نیست با فکر فهمیده بشن بلکه باید تجربه بشن.تجربه ای حضوری و بلافصل.

در مورد نیچه در صورت تمایل میتونین به وبلاگم رجوع کنید.

6
2 اسفند 1386 ساعت 00:04

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

چه رابطه ای می تواند باشد؟؟

ژان پل سارتر كسی ست كه از اصالت ماده آن هم صرفا انسان سخن می گوید و فردریش نیچه كسی ست كه بیان می كند: "ای برادرانم شما را سوگند میدهم به زمین وفادار بمانید وباور نكنید كسانی را كه با شما از امیدهای مافوق زمینی سخن می گویند اینان زهرآگین اند خود زهر خورده اند و زمین از ایشان به ستوه آمده است" پس این فیلسوف آلمانی مرگ خدا و تمام ترانس فیزیك را بشارت میدهد ( "زردشت لبخندی زد و با خود گفت :عجیب است كه این پیرمرد اینجا در این جنگل نشنیده كه خدا مرده !") اما در كنار این دو سخن از حلاج می گویید كسی كه خویش را موجودی پاك شده از انسان و زمین می داند وادعای حقانیتی را دارد كه در زمین نمی گنجد! میان اینها چه رابطه ای ست؟؟ كسی كه انسان را نقض می كند و در تمام كائنات جز خدا را نمی بیند(كه یكی هست وهیچنیست جز او**وحده لا اله الا هو )=حلاج ،كسی كه افكار انسان را بر هر چیزی مقدم می داند=سارتر(اگر تو ای آقای سارتر در جنگ جهانی برای دفاع از میهنت شركت نكرده ای مهم نیست اگر می اندیشی كه كارت درست است پس درست است!!) و بالاخره فیلسوف بزرگی كه انسان را چون پلی می داند=نیچه " انسان پلی ست كشیده شده میان واپسین انسان و ابرانسان ،پلی خطرناك، پشت سر نگریستنی خطرناك،فرود و مغاكی خطرناك"

شاید رابطه یشان در بی ربط بودن است! شاید هم در فرااندیشیدن...فراتر از عادی اندیشیدن.

البته جستار شماره ی 3 هم می تواند پاسخ این بحث باشد.

 

پیروز باشید و رستگار

5
30 بهمن 1386 ساعت 21:40
نقل قول از : فواد كردپرور

نقل قول از : رسول اشتری

همین ها منو بد بخت کرد.....

باور کنید ، اینکه منصور حلاج گفت انا الحق از ته وجود بود، هیچ وقت نشست مثل نیچه فکر کنه و تو فلسفه غرق بشه

اون خداش رو حس کرد، اما نیچه و سارتر از راه تفکر پیش رفتند که تا تونستند اینها رو پیدا کنند.

عقلانیت ، همونی که نیچه و سارتر برای ساختن فلسفه هاشون ازش کمک گرفتند رو میشه با دلایلی رد کرد، اما حرف و اعتقاد منصور حلاج رو نمی شه به همین آسونی رد کرد، چون این حرف بیشتر از احساس درون ، خارج شده بود.

نیچه و سارتر ، راه رو خودشون به ما نشون میدند، اما منصور....

راه منصور تفاوت داشت

دوست  من  خدا  یعنی خوشبختی چیزی كه  نیچه  حلاج ساتر اشو و و و و دارند  در موردش بحث میكنند  اینم همون  جریان  مرگ خداست   كدوم خدا 
منصور داد زد  انا  حق  كدوم   حق
منصور خدا انقدر كوچك كرد  كه  بشه  عظمتش رو فهمید 


خوب این نظر شماست!
4
7 بهمن 1386 ساعت 14:22
نقل قول از : رسول اشتری

همین ها منو بد بخت کرد.....

باور کنید ، اینکه منصور حلاج گفت انا الحق از ته وجود بود، هیچ وقت نشست مثل نیچه فکر کنه و تو فلسفه غرق بشه

اون خداش رو حس کرد، اما نیچه و سارتر از راه تفکر پیش رفتند که تا تونستند اینها رو پیدا کنند.

عقلانیت ، همونی که نیچه و سارتر برای ساختن فلسفه هاشون ازش کمک گرفتند رو میشه با دلایلی رد کرد، اما حرف و اعتقاد منصور حلاج رو نمی شه به همین آسونی رد کرد، چون این حرف بیشتر از احساس درون ، خارج شده بود.

نیچه و سارتر ، راه رو خودشون به ما نشون میدند، اما منصور....

راه منصور تفاوت داشت

دوست  من  خدا  یعنی خوشبختی چیزی كه  نیچه  حلاج ساتر اشو و و و و دارند  در موردش بحث میكنند  اینم همون  جریان  مرگ خداست   كدوم خدا 
منصور داد زد  انا  حق  كدوم   حق
منصور خدا انقدر كوچك كرد  كه  بشه  عظمتش رو فهمید 

3
26 دی 1386 ساعت 22:56

همین ها منو بد بخت کرد.....

باور کنید ، اینکه منصور حلاج گفت انا الحق از ته وجود بود، هیچ وقت نشست مثل نیچه فکر کنه و تو فلسفه غرق بشه

اون خداش رو حس کرد، اما نیچه و سارتر از راه تفکر پیش رفتند که تا تونستند اینها رو پیدا کنند.

عقلانیت ، همونی که نیچه و سارتر برای ساختن فلسفه هاشون ازش کمک گرفتند رو میشه با دلایلی رد کرد، اما حرف و اعتقاد منصور حلاج رو نمی شه به همین آسونی رد کرد، چون این حرف بیشتر از احساس درون ، خارج شده بود.

نیچه و سارتر ، راه رو خودشون به ما نشون میدند، اما منصور....

راه منصور تفاوت داشت

2
26 دی 1386 ساعت 22:39

ابر انسان

انا حق

 

شاید فردا صبح كه  حسش بود یهع  پاسخ در خور بدم

تا فردا

1
26 دی 1386 ساعت 21:19

شبگرد جان این نکته آخری را را که گفته است، سارتر؟

به نظرم بحث جالبی از آب در میاد

__