userinfo close

  ,

هفت قدم تا تو


haftclub

تاسیس: 10 شهریور 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: اهورا فره وشی - معاونان
卍 آمدن تازیان و میهن فروشان به این رویه بازداشته است 卍 این باشگاه برای ایران دوستان میباشد و از هی ادامه »
卍 آمدن تازیان و میهن فروشان به این رویه بازداشته است 卍

این باشگاه برای ایران دوستان میباشد و از هیچ گونه پان و پانیسمی پشتیبانی نکرده و با آن برخورد خواهیم کرد.

((خویشکاری ما آگاه کردن شماست ، شما سرپرست آهنگ خود هستید))


((این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود))

اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22


نکوهش و پیشنهادات در جستار بنیاد نامه گسیل شود.

((ما سرپرست نوشته دیگران نیستیم ))

پاینده ایران
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
297
1346
91/3/11 (17:31)
1364
545
91/3/11 (08:51)
121
446
91/3/11 (17:48)
2
6
91/3/11 (17:44)
22
114
91/3/11 (17:44)
11
79
91/3/11 (17:41)
165
392
91/3/8 (11:08)
7
20
91/3/7 (17:38)
179
715
91/3/3 (22:32)
29
234
91/2/30 (11:26)
250
1299
91/2/28 (19:09)
185
157
91/2/28 (14:03)
99
389
91/2/28 (03:30)
253
709
91/2/24 (12:56)
52
252
91/2/20 (16:52)
35
167
91/2/5 (21:46)
58
306
91/1/29 (16:52)
5
21
91/1/26 (20:27)
2
55
91/1/25 (11:14)
396
1163
91/1/16 (13:27)

عنوان بحث

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 09:11 1389/02/6

آشنایی با بزرگان ایران زمین

در این جستار به آشنایی با بزرگان ایران زمین خواهیم پرداخت.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 08:23 1390/07/28
16

رئیس علی‌ دلواری فرزند رئیس محمد در سال ۱۲۶۰ هجری شمسی‌ در روستا دلوار از شهرستان تنگسیر استان بوشهر چشم به جهان گذاشت. در سال ۱۲۸۷ هجری شمسی‌ با کمک مشروطه خواهان بوشهر به مدت ۹ ماه کنترل شهر بوشهر را در دست داشت. در آغاز جنگ جهانی‌ اول نیروهای انگلیسی از جنوب، ایران را معرض حمله خود قرار دادند و به تدریج بوشهر را به تصرّف خود در آوردند و همزمان قصد پیشروی به ناحیه دلوار را داشتند. رئیس علی‌ دلواری به همراه دوستانش این واقعه مطلع میشوند و در مقام دفاع از وطن بر می‌‌آیند. نیروهای انگلیسی‌ در دام دلیران تنگستان گرفتار می‌‌آیند و شکست سختی را متحمّل میشوند. قیام مردم تنگستان به مدت ۷ سال به منظور حفاظت از بوشهر، تنگستان و جلوگیری از نفوذ بیگانگان به خاک وطن ادامه داشت. جنگ میان رئیس علی‌ دلواری و یارانش با قوا انگلیسی‌ به صورت پراکنده تا سال ۱۲۹۴ خورشیدی ادامه داشته است و سرانجام در شهریور سال ۱۲۹۴ در یک شبیخون به قوا انگلیسی‌ در منطقه تنگک صفر از پشت مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد و رئیسعلی دلواری در سنّ ۳۴ سالگی در راه وطن کشته میشود.

ali-delvari200x200.jpg

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 09:33 1390/01/9
15

داریوش بزرگ در پایئز و زمستان 518 - 519 قبل از میلاد نقشه ساخت ابنیه های شگفت انگیز پرسپولیس را  طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر و دیگر هنرهای آسیایی که همگی زیر مجوعه ای از ایران بودند نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغذ آورد و یادگاری خارق العاده به نام کاخهای پرسپولیس بنا کرد که ساخت آن 65 سال به طول انجامید، ولی زندگی اهورایی وی کفای دیدن پایان کاخ را نداد. وی با این اندیشه که ایران با تمدنی کهن و شاهنشاهی قدرتمندی همچون ایران که مناطق زیادی از آسیا را به زیر پرچم ایران در آورده است شایسته یک مرکز قدرتمند با طراحی فوق العاده است که تا هزاران سال برای آیندگان بماند و آنان درس عبرت بگیرند و راه نیاکان خود را ادامه دهند.

می بینیم که بعد از گذشت 2500 سال از ساخت پرسپولیس با وجود ویران شدنش توسط اسکندر گجستک و آتش کشیدن آن هنوز با قدم نهاندن در این یادگار داریوش شاه ابهت این مکان انسان را تحت تاثیر قرار میدهند و همگان این وطن پرستی آنان را ستایش میکنند. نکته مهم این ساختمانها بزرگ رعایت حقوق انسانی کارگران و معماران است که داریوش شاه تمام مزایا و حقوق روزانه آنان را بر کتیبه ها نوشته است. داریوش بزرگ در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده. این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق همراه بوده است.

 

داریوش بزرگ برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز یكبار یك سكه طلا ( داریك ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن، کره، عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یكبار استراحت داشتند. (جای بسی تاسف است که ما ابداع کننده این قوانین را ملل غرب بدانیم، حال آنکه خود وضع کننده این قوانین بوده ایم. بنجامین فرانکلین یکی از اولین رئیس جمهورهای آمریکا کتابی در رابطه با کورش کبیر داشته که همیشه با خود حمل می کرده - رجوع شود به برنامه ای از نشنال جئوگرافیک در رابطه با بنجامین فرانکلین)

حس ملی گرایی و وطن پرستی داریوش بزرگ در برابر کشوری مقدس همچون ایران از دیگر سرمشق های این ابر مرد تاریخ است. هرودوت میگوید هرگز یک پارسی از خدای خود برای شخص خویشتن آروزی سلامتی و نیکی نمیکند بلکه او درخواست سعادت برای تمام ملت پارس - برای کشور پارس و سپس برای شاه پارس میکند آنگاه خود را مشمول این دعا میداند. به گفته پرفسور گیریشمن حس وطن پرستی داریوش بزرگ در درجه عالی و به شکل بی سابقه ای نمایان است و همه هم و غم او آرزوی ایرانی بود بدون شورش، با اقتدار شاهنشاهی بزرگ، مردمانی که در صلح زندگی کنند، برده داری و غلامی در آنجا نباشد، کشور در قحطی به سر نبرد و مردمان آزادی انتخاب دین داشته باشند. این گفته در کتیبه های وی به روشنی دیده میشود و می بینیم که تلاش وی برای این امر مهم به حقیقت پیوست و شاهنشاهی وی در تاریخ به صورت بی سابقه به ثبت رسید.

برجسته ترین اقدام داریوش بزرگ بنیانگذاری نیروی دریایی ارتش ایران برای نخستین بار در تاریخ آریا بوده است. به گفته هرودوت داریوش 2 گروه اکتشافی به دریا گسیل داشت. یکی از هند به دریای عمان و دریای سرخ و سپس از رود نیل روانه دریای مدینترانه نمود. گروهی را تا دریای اژه در کنار ایتالیا و از طرف دیگر گروهی را تا نزدیکی آفریقا فرستاد. این اقدام داریوش بزرگ به حدی به سرعت پیشرفت کرد که در زمان لشگر کشی تاریخی خشیارشا به اروپا به گفته هرودوت 4000 تا 5000 هزار ناوگان دریایی ارتش شاهنشاهی ایران روانه اروپا شده بود. (هرودوت به طور کلی به ایرانیان خصومت بسیار می ورزید و این را می توان از کتابهایش پیدا کرد. او برای بزرگ کردن شکست یونانیان از ایرانیان اینگونه نوشته که تعداد ایرانیان به بالای یک میلیون نفر می رسید. حال آنکه در دنیای آن زمان گردآوری ارتشی به آن بزرگی، خرجی بسیار داشته - برای اطلاع بیشتر لطفاً رجوع شود به کتاب سرزمین جاوید جلد اول - ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری) که خشیارشا آنان را به 4 دسته تقسیم کرده بود : " ناوگان جنگی" برای پرتاب گوی های آتشین، ناوگان سرگور برای دنبال کردن دشمن و تعقیب آنان، ناوگان بارکش برای جابجایی ارتش و سربازان، و ناوگان مهندسی برای جابجایی وسایل مهندسی برای پل سازی و کانال زدن و اقدامات مهندسی نظامی.

تقویم آنونی ( ماه 30 روز ) به دستور داریوش بزرگ پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی “دنی تون” بسیج کرده بود. بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده، و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یكی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است ( ماریژان موله و پرفسور هرتزفلد ).

از دیگر اقدامات مهم داریوش شاه ابداع خط میخی پارسی باستان است. وی خطوط بین المللی ( ایلامی - بابلی ) را در ایران رواج داد و یک خط مشترک برای قلمرو شاهنشاهی ایران توسط اندیشمندان ایرانی ساخت که نام آنرا میخی پارسی نام نهاد که به زودی در 28 کشور جهان رونق یافت. ( هرودوت )

داریوش بزرگ پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گذاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند.

 

داریوش بزرگ برای اولین بار در ایران وزارت راه، وزارت آب، سازمان املاك، سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد که این اقدام وی نخستین وزارت پست سریع جهانی شناخته شده است. علاقه به آبادی، رونق کشاورزی و سرسبزی از دیگر خصوصیات برجسته داریوش بزرگ بود. وی شهربان ( ساتراپ ) ایالت های خود را به موظف به کاشت درختان و رونق کشاورزی میکرد. در نامه ای که باستان شناسان آنرا پیدا کرده اند و پرفسور ایران شناس گیریشمن آنرا به چاپ رساند داریوش بزرگ به حاکمان روسیه و آسیای صغیر چنین فرمان میدهد: من نیت شما را در بهبود بخشیدن کشورم به وسیله انتقال و کاشت درختان میوه در آن سوی فرات و در بخش علیای آسیا تقدیر و سپاس میگویم. داریوش بزرگ برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا

نهاد و مرمان آنجا را از خود خشنود نمود و جلوی قحطی را گرفت.

در طول سلطنت داریوش بزرگ 242 حكمران بر علیه او شورش کرده بودند و او پادشاهی بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند و مانع از تجزیه ایران توسط حکمرانان خائن شد و عدالت و یکپارچگی ایرانی را در سرتاسر کشور بسط داد. او در سال آخر پادشاهی به اندازه 10 میلیون لیره انگلستان ذخیره مالی در خزانه دولتی بر جای گذاشت. احترام داریوش شاه به زنان و حفظ حقوق آنان از دیگر اقدامات برجسته وی به حساب می آید. طبق گفته پرفسور گیل استاین - دکتر دیوید استروناخ - پرفسور ریچای فرای و پرفسور علیرضا شاپور شهبازی ( موسسه شرق شناسی شیکاگو و موزه ایران باستان ) داریوش بزرگ برای بنا نهادن ساخت کاخهای پارسه از زنان به عنوان یکی از مهم ترین نیروهای کاری استفاده می کرد. به شکلی که در چندین مورد کتیبه بدست آمده نوشته شده است که زنی در اینجا مسئول بیش از 100 نفر کارگر مرد بود و یا زنی دیگر به دلیل مهارت شغلی اش حقوقی معادل 3 مرد دریافت میکرد. یا در کتیبه ای دیگر آمده زنان کارگر باردار در ساختن پارسه از حقوق شاهنشاهی برای استراحت و بارداری استفاده کردند.

از دیگر اقدامات داریوش بزرگ دادن پناهندگی سیاسی به فیثاغورث بود که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بوده است و سپس توسط داریوش بزرگ دارای یك زندگی خوب همراه با مستمری دائم شده بود.

داریوش برای سهولت رفت و آمد میان ایران وایالت مصر دستور داد که میان دریای سرخ و رود نیل آبراهی ( کانال سوئز کنونی ) بسازند که آثار آن و کتیبه مربوط به اتمام این آبراه که صدها سال دایر بود و بر اثر توفان شن پر شده است به دست آمده و موجود است. (رجوع شود به برنامه ای از نشنال جئوگرافیک در رابه با کانال سوئز) در طول این کانال تخته سنگهای تراشیده شده به دست آمده که در آنها تاریخ اتمام هر قطعه از آبراه حك شده است و این سنگها در دست است. در یك سنگ نبشته آمده است که روز افتتاح آبراه، 26 آشتی از آن عبور کردند و این نوشته به چهار زبان و دو خط است (میخی و هیروگلیف). از همین دوران اثری به دست آمده که عبارت است از مخلوطی از علامت ایران (بالهای باز شده مرغ با سرانسان و کلاه پارسی) و علائم قدیم مصر علیا و مصر سفلی که نشانه وحدت مصر واحد با امپراتوری ایران است. لوح در قرن 20 به دست آمده است. وی در سنگنبشته هایش در « دریای سرخ - نیل » داریوش به مناسبت پایان آبراه مصر خود را داریوش پسر ویشتاسپ هخامنش (ویشتاسپ در فارسی امروز به گشتاسپ تبدیل شده است) خوانده که از همان زمان احترام عمیق به پدر و بكار رفتن نام او پس از نام فرد در جهان رواج یافته است. معبدی که داریوش در مصر ساخت، هنوز تقریبا به طور کامل درمنطقه واحه موجود است. وی به ادیان مصر احترام گذاشت و هیچگاه دین مزدیسنای ایرانی ( زرتشت ) را در آنجا تبلیغ نکرد.

 

از دیگر یادگارهای داریوش بزرگ ستایش مصریان از وی بود. زیرا داریوش شاه - مردمان و کارگران و بردگان مصر را رهایی بخشید و خود در راس فرعونهای مصر شاه آنجا شد. کتیبه ای از کاهنان مصری باقی است که استاد پیرنیا در کتاب تاریخ ایران باستان آنرا اینگونه ترجمه کرده است :

داریوش زاده نیت و متولی سائیس شهر خدایان مصر است. کارهایی که خدا به اراده خویش آغاز کرده بود داریوش به اتمام رساند. وقتی داریوش در شکم مادرش بود نیت ( خدایان مصر ) او را فرزند خود دانست. داریوش دست در کمان به سویش برد تا دشمنان خدای را بر اندازد. او نیرومند است و دشمنانش را در همه سرزمینها نابود خواهد کرد. شاه مصر داریوش است که تا ابد جاوید بماند. شاه بزرگ پسر ویشتاسب هخامنشی. او فرزند خدایان است که نیرومند و جهانگیر است پس مردمان سرزمینهای دور برایش هدایا می آوردند و برایش خدمت میکنند.

داریوش بزرگ ایران را به ایالتهای بسیاری تقسیم کرد و در راس همه ایالتهای دولت مقتدر شاهنشاهی ایران را قرار داد. برای هر ایالت شهربان مقرر فرمود. برای هر شهربان دبیری گذاشت. در پایان در کل امپراتوری اشخاصی را گمارد تا وظع کشور را بررسی کنند و خطاها و کارهای غیر قانونی شهربانان را گزارش دهند. این افرار گوشهای شاه نامیده میشدند. به گفته پرفسور گیریشمن در کتاب ایران از آغاز تا اسلام این کار وی مورد ستایش همگان شده بود. زیرا دولت مردان از ترس این افراد که با لباسهای شخصی در جامعه بودند از هر اقدام غیر قانونی سرباز میزدند. پاداش به نیکو کاران و وطن پرستان و کیفر دادن به خائین از دیگر اقدامات داریوش بزرک بود. زوپیر سردار برجسته ایرانی یک نمونه از این صداق ها بود. زوپیر پسر مگابیز یود. هرودوت مینویسد به داریوش خبر رسید که بابل شهر متمدن جهان آن روز که جزوی از ایران کورش بود سر به شورش نهاده است و مردان بابلی زنان خودشان را در منطقه ای گرد آورده اند و همگی را خفه کرده اند. چون این خبر به داریوش بزرگ رسید وی لشگری بزرگ روانه بابل کرد. ولی شهر بابل دیوارهای بسیار بلندی داشت و نتوانستند وارد شوند. ماهها ارتش شاهنشاهی ایران در کنار دیوارها منتظر ماند ولی نتوانست وارد بابل شود. تا اینکه زوپیر نقشه ای کشید و گوشها و بینی خود را برید و خود را با ضربات شلاق آغشته به خون کرد و به پیش داریوش شاه رفت. شاهنشاه از دیدن این منظره سردار خود تاسف خورد و گفت چه کسی تو را چنین کرد؟ وی پاسخ داد من این کار را برای گشودن درب بروی سپاه ایران زمین کرده ام و هم اکنون به سوی بابل می روم و خود را فراری خطاب میکنم که داریوش من را چنین کرده است. داریوش شاه پاسخ داد به خدای که من راضی به این نبودم که تو با خود چنین کنی و حاضر بودم از بابل صرفه نظر کنم. نقشه زوپیر عملی شد و بابلی ها وی را به درون شهر راه دادن و به وی لشگری برای مبارزه با داریوش دادند که در 2 نوبت وی 2000 نفر از ارتش شاهنشاهی را کشت تا شک ها به یقین تبدیل شود. زوپیر در سومین نبرد با ایرانیان دروازه شهر را گشود و بابل توسط سپاه وطن پرست داریوش فتح شد. داریوش در فرمانی تاریخی زوپیر را بالاترین وطن پرست ( بعد از کورش بزرگ ) نامید و خاندان وی را برای همیشه مورد حمایت دولت قرار داد و هر ساله هزاران سکه به خاندان وی عطا نمود. با تمامی این اقدامات شگفت انگیز و قدرت جهانی داریوش بزرگ او هیچگاه خود را در کتیبه هایش - خدا یا فرزند خدا نخواند و در سنگ نبشته هایش همیشه این قدرت جهانی ایران را مدیون خداوند ( اهورامزدا ) دانسته است. در حالی که شاهان سامی آنروزگار یا فرعونهای مصر و شاهان بابل با جلوس بر تخت بدون وقفه ای خود را فرزند خدایان میخواندند. نمونه بارز این مهم اسکندر گجستک است که به گفته مورخین یونانی پس از تصرف ایران وی خود را خدا نامید و فرزند پدر بودنش را رد کرد و گفت که خدایان با مادر من همبستر شدند و من زائیده شدم و همگی باید مرا ستایش و پرستش کنید.

یکی دیگر از لشگر کشی های وطن پرستانه داریوش عظیمت به سرزمین سکاها بود. سکاها به گفته هردوت پدر تاریخ جهان یکی از خونخوارین اقوام بشریت بودند. زن در بین این اقوام مشترک بود. سکاها از پیش از به قدرت رسیدن کورش بزرگ همه ساله به ایران تجاوز میکردند و سرمایه های ایران را به یغما می بردند. ولی کورش توانست تا مقدار زیادی دست آنان را از ایران کوتاه کند. داریوش در ادامه سرکوب وحشیگری های آنان و انتقام از سکاها لشگری به اروپا مرکز سکاها کرد. داریوش پلی عظیم بین قاره آسیا و اروپا بنا کرد و در کنار آن پل کتیبه ای نوشت به این مضمون:

داریوش – شاه ایرانیان و آسیایی ها این پل را بروی رود تایی بنا کرد. رودی بسیار زیبا و بزرگ.

 

ولی ارتش داریوش بدلیل موقعیت سوق الجیشی سرزمین سکاها نتوانست مستیقم با آنان روبرو شود و در نهایت به کشور بازگشتند.

 

مردم فریبکار دروغ میگویند به این اندیشه که از فریب دیگران بهره مند شوند و سود مادی نصیب شان شود. مردمان فریبکار راست میگوند زیرا در انتظار پاداش راستگویی خویش هستند تا دیگران را از خود خشنود سازند تا آنان را مورد اعتماد بدانند. پس در همه حال هشیار باشید و با خرد و شعور و منطق گفته ها را بررسی کیند.

 

برگرفته از:

تاریخ هرودوت - اوانس - ترجمه وحید مازندرانی

ایران از آغاز تا اسلام - پرفسور گیریشمن

سرزمین جاوید - پرفسور هرتزفلد - ماریژان موله - ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری

آرمانهای شهریاران ایران باستان - دلفگانگ گنادت - ترجمه سیف الدین دولتشاه

ایران باستان - استاد پیرنیا

 خداوند این کشور را از گزند دشمن – دروغ و خشکسالی به دور نگهدارد

 دعای داریوش بزرگ

منبع : http://www.farhangsara.com/DariushGreat.html

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 09:29 1390/01/9
14

داریوش بزرگ

داریوش بزرگ را میتوان به جرات یکی از نوابغ هوشمند و شایسته برای قدرت و شاهنشاهی آسیا نامید . در اینجا بر این هستیم تا گوشه ای از کارهای شگفت انگیز این فرزند پاک ایران و شاهنشاه 28 کشور آسیا را بررسی کنیم و همچنین با اندیشه های اهورایی این ابر مرد وطن پرست تاریخ ایران و جهان که بدون تردید وی ادامه دهنده راه کورش بزرگ بوده است آشنایی بیشتری داشته باشیم .وی در سال 522 پیش از میلاد بر اریکه شاهنشاهی آسیا نشست و در سال 486 پیش از میلاد چشم از جهان فرو بست و ایرانی را برای ما به ارث گذاشت که درجهان بی سابقه بود . پس از وی خشیارشا بزرگ بر اریکه شاهنشاهی 28 کشور آسیایی نشست و راه پدر بزرگوار خود را ادامه داد .

داریوش پور( پسر) گشتاسب - پور ارشام - پور آریارمن - پور چیش پش بود که نیاکانش در سه نسل به کورش بزرگ بازمی گشت. وی یکی از سرداران نامی ارتش کامبوجیه فرزند کورش بزرگ بود . پس از درگذشت کمبوجیه داریوش بزرگ بر ضد بریای دروغین که خود را فرزند کورش معرفی کرده بود قیام کرد و سلطنت را از وی بازستاند . داریوش با همکاری 6 سردار برجسته از ارتش کمبوجیه که نامشان : وینددفرنه، اوتن، گائوبرووه، ویدرنه، بغ بوخش و اردومنش بود بر ضد شاه دروغین قیام کردند و وی را از مقام شاهی برکنار و مجازات کردند . سپس یکی از 7 تن سردار ایرانی در طی مسابقه ای در میدان اصلی شهر به مقام پادشاهی رسید و او کسی نبود جز داریوش بزرگ . به گفته هرودوت 3 سال نخست سلطنت وی برای سرکوب شورشیان و برقراری ایران یکپارچه صرف شد .

یکی از مهم ترین اقدامات داریوش بزرگ قراردادن مصر به عنوان یکی از ولایات ایران بود. این اقدام برابر با 4 ژوئیه سال 489 پیش از میلاد صورت گرفت. وی قلمرو امپراتوری ایران را به 30 ایالت تقسیم کرد و هر ایالت را ساتراپی (واژه ای مادی است) نامید و دستور داد که با تاسیس پستخانه ارتباط مردم این ایالتها با هم تامین شود و داد و ستد با پول انجام شود (سكه هایی که ضرب کرده بود). مصر یكی از ساتراپی های ایران آن زمان بود که داریوش توجه خاصی به آن داشت. نظم دادن انسانی به مالیات های کشوری یکی دیگر از مهم ترین اقدامات داریوش بزرگ است. به گفته پلوتارخ مورخ نامی سالهای 46 تا 120 پس از میلاد همه ساله از کشورهای مختلف هدایایی به دربار شاهنشاهی ایران می آوردند تا اینکه داریوش مقدار مالیات را برای هر ایالت معین کرد. سپس مامورانی را فرستاد به ایالتهای امپراتوری تا ببینند چه مقدارمردم توانایی پرداخت مالیات را دارند؟ آیا مبلغ تعیین شده فشاری را بر مردم تحمیل نمی کند؟ سپس ماموران یه حضور شاهنشاه آمدند گفتند همه قادر هستند این مبلغ را بپردازند. با این حال داریوش بزرگ دستور داد همان مقدار را هم نصف کنند. که درباریان علت را پرسیدند. وی پاسخ داد ممکن است شهربانان هم برای خود مبلغی از مردم به صورت غیر قانونی دریافت کنند پس باید این را در نظر گرفت.

ساخت راهی شاهی با زیرسازی اصولی و مستحکم به طول 2700 کیلومتر یکی از شگفت انگیز ترین کارهای وی در 2500 سال پیش به حساب می آید. این راه از شوش به سارد در نزدیکی مدینترانه بود. زیرسازی مستحکم این راه که بسیار شبیه به آسفالتهای امروزی است از نبوغ امپراتوری داریوش بزرگ و برگزیدن اصولی ترین شیوه حکومتی و راه سازی به حساب می آید. ماریژان موله اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان را به داریوش نسبت داده است .

آباد سازی مصر از دیگر اقدامات وی بود. مصر به مدت 121 سال یکی از ایالتهای ایران به حساب می آمد که داریوش آنرا سامان و گسترش داده بود. داریوش نگاهی مثبت به مصرکهن داشت و در نوسازی آنجا تلاشی بسیار کرد. وی هیچگاه معابد آنان را ویران نکرد و به آنان آزادی در گزینش دین داد. وی در مراسم عزای ملی مصریان ( آپیس ) شرکت کرد و هزینه هنگفتی را برای اجرای ان مراسم تعیین نمود. سپس به نزد معابد آنان رفت و به خدای مصریان احترام گذاشت و معبد خدای بزرگ مصر ( آمون ) را به کلی بازسازی کرد. داریوش مدرسه طب مصر را که مدتها بسته بود و استادانش از کار بیکار شده بودن را دوباره گشود و "اودجاهور" را مامور رسیدگی به آنجا کرد. سپس استادان و افراد برجسته علمی جهان را به آنجا دعوت کرد تا در آنجا یک مرکز بین المللی طب راه اندازی کند. اودجاهور در نوشته ای که از خود بر جای گذاشته گفته است : شاهنشاه داریوش فرمان داد که همه چیز خوب به دانش آموزان و استادان داده شود تا پیشیه و کاردانی خود را گسترش دهند. شاهنشاه این کار را کرد زیرا فضیلت علم و دانش را میشناخت. روش برجسته مدیریت و فرهنگ ایرانی داریوش بزرگ سه قرن در مصر باقی بود.

کارول نوشته است: با وجود برچیده شدن حكومت ایرانیان بر مصر در سال 404 پیش از میلاد، مصریان تا دهها سال پس از آن هم خود را از اتباع امپراتوری ایران می دانستند. مصر توسط کامبوزیا (کامبیز- کمبوجیه ) دوم پسر کوروش بزرگ بدلیل کشتار عده ای ایرانی تصرف شده بود. وی شرق لیبی و شمال سودان را هم برخاك مصر اضافه کرده بود و مصر را که سالها به دو بخش علیا و سفلی تقسیم شده بود و دارای دو حكومت جدا از هم بود به صورت یك آشور واحد درآورده و داریوش بزرگ شهر ممفیس را پایتخت مصر واحد قرار داده بود. داریوش بزرگ طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بداند. وی اینگونه می اندیشید که پادشاه زمانی میتواند در اندیشه آباد ساختن کشور باشد و ویرانی ها را آباد کند که مردمانش از شعور و سواد کافی برخوردار باشند و اقدامات شاهنشاه را برای اقتدار کشور درک کنند. ( پرفسور هرتسفلد )

هنر هخامنشی در زمان داریوش بزرگ به منتهی عظمت خود رسید و داریوش شاه تمام هنرهای آسیا را برای شاهنشاهی ایران استفاده نمود. از گاوهای بالدار عظیم الجسته در شوش یا کاخهای هنر خاورمیانه در پرسپولیس یا کاخهای سلطنتی شوش یا سنگتراشه های بیستون و غیره. وی شاهی مقتدر و هنر دوست نامیده شده بود که ایران را به سبک شگرفی اداره نمود. مورخین یونانی نوشته اند وی هنری را در پارسه اجرا کرد که دیگر بالاتر از آن ممکن نبود و عالی ترین شکل ممکن را وی پیداه کرد .

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 09:32 1389/11/22
13

کاوه آهنگر شخصیتی اسطوره‌ای متعلق به ایران باستان است. در شاهنامه فردوسی آمده که او قیامی مردمی علیه فرمانروایی به نام ضحاک(اژی‌دهاک) را پی می‌ریزد. نشان جنبش او، درفش کاویانی، پیشبند چرمی‌اش است که بر سر نیزه‌ای می‌آویزد.کاوه یکی از خاندان‌های معروف پهلوانی دورهٔ اساطیری ایران بود. در آن زمان پادشاه ستمگری فرمانروایی می کرد که دو پاره گوشت به شکل مار از روی دوش‌های او سر برآورده بود که آن‌ها را نشانهٔ ساحری خود می دانست و توسط آن‌ها مردم را به هراس می انداخت.چون 800 سال از پادشاهی او گذشت، آن گوشت پاره‌ها ریش گشت و درد گرفت و بی قرار شد.مرد شیطان صفتی به او می گوید مغز مردان جوان علاج درد است و به دستور او هر روز دو جوان را می کشتند و مغز سر آن‌ها را روی زخم‌ها می گذاشتند.

با این حال همهٔ مردم از او به ستوه می آیند. در این زمان در اصفهان مردی به نام کاوه که آهنگر بود در روستایی زندگی می کرد. این مرد روستایی دو پسر داشت که هر دو به حد شباب رسیده بودند. کارگزار ضحاک هر دوی آن‌ها را در یک روز دستگیر و نزد ضحاک برد. ضحاک دستور به کشتن آن دو می دهد. چون کاوه از دستور ضحاک آگاهی یافت به شهر آمد و بخروشید، کمک خواست و آن پوست که آهنگران بر پیش می بندند بر سر چوبی مانند بیرقی می‌کند و فریاد آغاز کرد.مردم چون از ضحاک به ستوه آمده بودند گرد کاوه جمع شدند و بسیاری از مردم به کمک او شتافتند.کاوه در اصفهان کارگزار ضحاک را بکشت و شهر را گرفت و به پادشاهی نشست و زر و سیم خزانه را به مردم بخشید و سلاح تهیه کرد.سپس به اهواز رفته، عامل آن جا را بکشت و کسی جای اونشاند. از هر شهری مردمی بسیار گرد او آمدند که همه دل پر از کینهٔ ضحاک داشتند. در آن موقع ضحاک در دماوند بود و طبرستان؛ و چون از این کار آگاه شد لشکر بسیاری به جنگ کاوه فرستاد که آن‌ها کشته یا فراری شدند. در آن هنگام فریدون که در پی فرصتی مناسب برای قیام عیله ضحاک بود، و ضحاک او را دنبال می کرد، به طبرستان رسید در آن جا پنهان شد و وقتی شنید کاوه به ری رسیده است، پنهانی خود را به ری رسانید و او را آگاهی داد که از فرزندان جمشید است.در آن هنگام کاوه فریدون را امیر سپاه نموده و خود سپهسالار شد. چون لشکریان ضحاک و فریدون به هم رسیدند و جنگ شروع شد، لشکریان ضحاک شکست خوردند. ضحاک گرفتار فریدون شد و او را در کوه دماوند زندانی نمود، و ایرانیان از شر و بلای او آسوده شدند.به روایت فردوسی از کاوه دو پسر باز می ماند: یکی قارن و دیگری قباد.قارن سپهسالار منوچهر و نوذر بود و از پهلوانان بزرگ شمرده می شد.

در دهی از توابع شهرستان فریدن در استان اسپهان كه با نام «مشهد آهنگران» یا «مشهد كاوه» خوانده می شود، آرامگاهی وجود دارد كه به «آرامگاه كاوه آهنگر» شهرت دارد. رزم آرا نیز در كتاب جغرافیای نظامی ایران اشاره می كند : گروهی از مردمان منطقه ی فریدن كه در روستاهای مشهد كاوه، جمالو ، اورگان و بردشاه زندگی می كنند، خود را فرزندان كاوه آهنگر می دانند. آرامگاهی هم در روستای مشهد كاوه در جنوب داران (فریدن) برپاست كه مردم محل آن را آرامگاه كاوه آهنگر می دانند.در جاده اسپهان به داران به سمت شهر «چادگان» و پس از گذر از چشم انداز زیبای « دریاچه چادگان » در مجاورت دهكده ی تفریحی و گردشگری «زاینده رود» به شهر چادگان می رسیم و پس از گذر از چند خیابان منتهی به روستای مشهد كاوه، بر فراز تپه ای باستانی كه ساختمان معروف به «آرامگاه كاوه آهنگر» برآن بنا شده بود. بنای ساختمانِ آرامگاه نوساز و مربوط به دو دهه ی اخیر بود و برپایه ی گزارشِ افراد محلی بر آثار به جا مانده از یك بنای قدیمی تر تجدید بنا شده است. در داخل ساختمان آرامگاه ، همه جا تصاویر امامان دوازده گانه شیعه و زیارت نامه ی آن ها و شعارهای مذهبی و اسلامی و تصاویر سردمداران حكومتی به چشم می خورد و به نظر می رسد كه مردم محلی همچون مردم بسیاری دیگر از نقاط كشور كوشیده اند تا طی سده ها اندیشه های نیاكان خود را در زیر یك پوشش مذهبی در امان دارند.

در خارج از ضریح و در پای درو در میانه ی موزائیك ها، نشانه ای قرار دارد كه به گفته ی سرایدار، قبركاوه در این محل قرار گرفته بود و سنگ قبر قدیمی تر منسوب به كاوه در تاقچه ی پهلویی قرار دارد در روی سنگ عباراتی ظاهراً به خط فارسی یا عربی نوشته شده بود كه ناخوانا است.در داخل ضریح سه قبر دیگر نیز وجود داشت. قبر میانی كه بلندتر و بزرگتر از بقیه بود، بنا به گفته افراد محلی متعلق به پسر كاوه بود كه اگر این نظر درست باشد این قبر باید متعلق به كارن (قارن) پسر كاوه باشد كه در شاهنامه ی فردوسی از او به نام «کارن كاوگان» نام برده می شود.مردم محل قبر سمت راست را متعلق به دختر كاوه می دانستند. از نوشته های نه چندان قدیمی روی سنگ قبر چنین برمی آمد كه این قبر متعلق به دختر یكی از افراد سرشناس محلی بوده است و انتساب آن به دختر كاوه صحیح به نظر نمی رسد.

 

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 08:58 1389/08/14
12

پارسا.jpg

 

فَرُّخ‌رو پارسا نخستین زن ایرانی بود که در دوران حکومت پهلوی به مقام وزارت رسید. پست وی وزارت آموزش و پرورش در کابینه دوم و سوم امیرعباس هویدا بود.

وی در اسفند سال ۱۳۰۱ در باغی خارج از شهر قم به دنیا آمد.

مادر وی فخرآفاق پارسا از فعالان حقوق زنان و مدیر مجله «جهان زنان» بوده و پدرش فرخ‌دین پارسا کارمند وزارت بازرگانی و مدیر مجله‌های «اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران» و «عصر جدید» بود.

وی از آن رو در شهر قم زاده شد که مادرش به دلیل نشر مقاله‌ای با عنوان «لزوم تعلیم و تربیت مساوی برای دختر و پسر» در تبعید به سر می‌برد. این مقاله اعتراضات گسترده‌ای را در بین روحانیون آن دوران برانگیخت و موجب تبعید مادر وی گشت؛ ولی پس از تولد وی با میانجیگری میرزاحسن خان مستوفی‌الممالک (نخست وزیر وقت) به تهران بازگردانده شد.

فرخ‌رو پارسا تحصیلات ابتدایی خویش را در دبستان هما در تهران سپری نمود و برای ادامه تحصیل در دوره متوسطه به دانشسرای مقدماتی رفت. وی توانست دوره متوسطه را با کسب رتبه اول به پایان رسانده و به دانشسرای عالی راه یابد. او در سال ۱۳۲۱ دانشسرای عالی را با اخذ مدرک لیسانس در رشته علوم طبیعی به پایان رسانید و به دانشگاه تهران راه یافت. وی تحصیلات دانشگاهی خویش را در رشته پزشکی ادامه داد و توانست در سال ۱۳۲۹ با اخذ درجه دکترا از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل گردد.

فرخ‌رو پارسا در سال ۱۳۲۱ با احمد شیرین‌سخن ازدواج کرد و از همان سال پس از اخذ مدرک لیسانس از دانشسرای عالی به تدریس در دبیرستان‌های تهران پرداخت. او پس از پایان تحصیلات دانشگاهی تا مقطع دکترا، علیرغم اینکه در رشته پزشکی دانش‌آموخته شده بود کار طبابت را رها کرد و ترجیح داد که به کار فرهنگی بپردازد؛ بدین ترتیب او در وزارت فرهنگ آن دوران مشغول به کار شد.

وی در سال ۱۳۳۳خ به همراه تنی چند از همکارانش «انجمن بانوان فرهنگی» را برای دبیرستان‌های دخترانه آن دوران تأسیس نمود و در سال ۱۳۳۵خ به عنوان یکی از اعضای هیات رئیسه «شورای همکاری جمعیت‌های بانوان ایرانی» انتخاب شد.

فرخ‌رو پارسا همچنین نخستین مدیر کل زن در ایران بود. در سال ۱۳۳۹ با آغاز به کار دانشگاه ملی ایران، وی عهده‌دار سِمَت مدیر کلی دبیرخانه دانشگاه ملی ایران شد. انتصاب یک زن به این سمت، اعتراضات زیادی را در محافل اداری، فرهنگی و سیاسی تهران به راه انداخت ولی مقامات دانشگاه توانستند از برکناری فرخ‌رو پارسا جلوگیری کنند

او در سال ۱۹۶۸ به عنوان وزیر آموزش و پرورش ایران انتخاب شد. در هنگام وزارت وی محمد بهشتی، محمد جواد باهنر در امر تهیه کتابهای درسی از مشاورین فرخ‌رو پارسو از حقوق‌بگیران آن وزارتخانه بودند. مرکز اسلامی هامبورگ سالها زیر نظر محمد بهشتی از فرخ‌رو پارسا بودجه دریافت می‌کرد. محمد بهشتی حتی از طرف همان وزارتخانه به ماموریت‌هایی، از جمله به آبادان، فرستاده شد. محمدجواد باهنر نیز از وزارت آموزش و پرورش تحت وزارت فرخ‌رو پارسا امتیاز تاسیس چند مدرسه ملی مذهبی را گرفته بود که در نقاط مختلف تهران قرار داشتند

پس از انقلاب ۱۳۵۷ خورشیدی، وی با اتهاماتی چون: «حیف و میل اموال بیت المال و ایجاد فساد در وزارت آموزش و پرورش و کمک به نشو و نمای فحشا در آموزش و پرورش و همکاری موثر با ساواک و اخراج فرهنگیان انقلابی از وزارت فرهنگ ایران و غیره...» در دادگاه انقلاب اسلامی شعبه تهران به ریاست صادق خلخالی محاکمه شد و به عنوان «مفسد فی الارض» (عامل فساد بر روی زمین) در تاریخ ۱۸ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ برابر با ۸ مه سال ۱۹۸۰ اعدام گردید.

 

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 09:13 1389/07/23
11

پــوراندخت و آزرمیــدخت 

پوراندخت شاهنشاه ایران در زمان ساسانی بود و زنی بود که بر بیش از ۱۰ کشور آسیایی پادشاهی می‌کرد. او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود. پوران خسرو منظور پوراندخت دختر خسرو پرویز است که زنی با کفایت و خردمند بود ولی متأسفانه به علت وضع آشفته و نابسامان آن دوران و جنگ‌های طولانی ایران و روم در زمان خسرو پرویز و نفوذ دین مزدک و نارضایی مردم از وضع موجود و در یکی از دشوارترین شرایط تاریخی ایران حکومت کشور را چند ماهی در اختیار داشت و پس از مرگ او حکومت به آزرم دخت رسید
ملکه آزرمی دخت، آزرم، آزرمی، (۶۳۰م یا ۶۳۱م) (به معنی دختر پیر نشدنی) شاهنشاه زن ایرانی و سی و دومین شاهنشاه ساسانی، دختر خسروپرویز پسر هرمز پسر انوشیروان ملقبهٔ به عادله که پس از خواهر خویش پوراندخت لشکریان او را در تیسفون بپادشاهی برداشتند. فرمانرواى خراسان، سپهبد فرخ‌هرمز که یکى از مدعیان جدى سلطنت بود، ملکه را به همسرى خواست. در حالی که آزرمى‌دخت علناً وعده‌ى ازدواج به او داد، در نهان تدارک قتلش را دید (بنا به فرهنگ معین چون "آزرمیدخت نمی‌توانست علنا مخالفت کند"). رستم، پسر فرخ‌هرمزد، به خون‌خواهى پدرش لشکر به پایتخت کشید و پس از سرنگونی آزرمى‌دخت، ملکهٔ ساسانی را نابینا کرد. آزرمی دخت چهار ماه پادشاهی کرد. از کیفیت وفات این ملکه اطلاعی در دست نیست.

 

پاره ای از اشعار حکیم فردوسی در باره ی پوران دخت و آزرم دخت

یکی دختری بود پوران بنام چو زن شاه شد کارها گشت خام 
بزرگان برو گوهر افشاندند بران تخت شاهیش بنشاندند 
چنین گفت پس دخت پوران که من نخواهم پراگندن انجمن 
کسی راکه درویش باشد ز گنج توانگر کنم تانماند به رنج 
مبادا ز گیتی کسی مستمند که از درد او بر من آید گزند 
ز کشور کنم دور بدخواه را بر آیین شاهان کنم گاه را 
یکی دخت دیگر بد آزرم نام ز تاج بزرگان رسیده به کام 
بیامد به تخت کیان برنشست گرفت این جهان جهان رابه دست 
نخستین چنین گفت کای بخردان جهان گشته و کار کرده ردان 
همه کار بر داد و آیین کنیم کزین پس همه خشت بالین کنیم 
ر آنکس که باشد مرا دوستدار چنانم مر او را چو پروردگار 
کس کو ز پیمان من بگذرد بپیچید ز آیین و راه خرد

اهورا ایران , ahora2004
اهورا ایران - 17:43 1389/07/20
10

مرسی ساناز جان مطالب بسیار خوب و زیبایی نوشتی

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 19:41 1389/07/3
9

آریو برزن

یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران در زمان هخمنشیان آریوبرزن بود که در زمان حمله اسکندر مقدونی به ایران از سرزمین خود با شجاعت دفاع کرد و در این راه کشته شد .عده ای او را از اجداد کرد ها و با لر ها می دانند.بر پایه یادداشتهای روزانه "كالیستنسCallisthenes " مورخ رسمی اسكندر، 12 اوت سال 330 پیش از میلاد، نیروهای این فاتح مقدونی در پیشروی به سوی "پرسپولیس" پایتخت آن زمان ایران، در یك منطقه كوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تكاب در كهگیلویه) با یك هنگ ارتش ایران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهی ژنرال «آریو برزن Ario Barzan » رو به رو و متوقف شدند و این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش دهها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده دلیر آن نیز برخاك افتاد. مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در گاوگاملاGaugamela (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در "گاوگاملا" با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه درحال پیروز شدن بر ما بودند ؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و « آریو برزن » در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.دلاوری های ژنرال آریو برزن، یكی از فصول تحسین برانگیز تاریخ وطن ما را تشكیل می دهد و نمونه ای از جان گذشتگی ایرانی در راه میهن را منعكس می كند.

در کتاب اتیلا نوشتهٔ لویزدول امده که در آخرین نبرد اسکندر که از شجاعت آریوبرزن خوشش آمده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی آریوبرزن گفته بود (( شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد.)) اسکندر نیز در جواب او گفته بود ((شاه تو فرار کرده .تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم.)) ولی آریو برزن در پاسخ گفته بود ((پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می مانم و آنقدر مبارزه میکنم تا بمیرم))واسکندر که پایداری او را دیده بود دستور داد تا او را از راه دور و با نیزه و تیر بزنند.و آنها آنقدر با تیر و نیزه او را زدند که یک نقطهٔ سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند “به یاد لئونیداس”

در این جنگ یوتاب (به معنی درخشنده و بی مانند) خواهر آریو برزن حضور داشت او که  فرماندهی بخشی از سپاه را بر عهده گرفته بود ،در کوه ها راه را بر سپاه اسکندر بست .یوتاب و برادرش آنچنان جنگیدند تا هر دو کشته شدند و نامی درخشان از خود بر جای گذاشتند ،پس از اتمام جنگ نیز عمر آن اسیر یونانی چندان دوامی نیاورد و به دستور اسکندر به دلیل خیانت کشته شد.آریو برزن و مردانش 90 سال پس از ایستادگی لئونیداس در برابر ارتش خشایارشا در ترموپیل، كه آن هم در ماه اوت روی داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما میان مقاومت لئونیداس و آخرین ایستادگی «آریو برزن» در این است؛ كه یونانیان در ترموپیل، در محل برزمین افتادن لئونیداس، یك پارك و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرین سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از «آریو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.چرا؟. اگر به فهرست درآمدهای توریستی یونان بنگریم خواهیم دید كه بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونیداس برای یونان هرسال میلیونها دلار درآمد گردشگری داشته است. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به كشورهایشان می برند: ای رهگذر، به مردم لاكونی ( اسپارت ) بگو كه ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت كرده باشیم( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). لئونیداس پادشاه اسپارتی ها بود كه در اوت سال 480 پیش از میلاد، دفاع از تنگه ترموپیل در برابر حمله ارتش ایران به خاك یونان را برعهده گرفته بود.آریو برزن و مردانش جان بر كف نهادند تا پایتخت میهنشان به دست اسكندر به این صورت در نیاید ، اما ویرانه های آن هم خبر از بزرگی و عظمت و اصالت تمدن ایرانیان باستان می دهد تمدن و فرهنگی كه رسالت پاسداری از آن تكلیف بی چون و چرای هر ایرانی و ایرانی تبار است. تا این ستون های سر به فلك كشیده كه میراث مشترك همه ایرانیان است بر جای باشند ، ایران هم باقی خواهد بود ــ به همان گونه كه در 13 قرن گذشته عربان ، اقوام مهاجر ماوراء آسیای مركزی ، مغولها و استعمار گران اروپایی نتوانستند آن را و فرهنگش را از میان بردارند.

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 19:35 1389/06/24
8

آرتادخــت 
آرتادخــت وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران - صابر خطیری

وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشکانی. به گفته کتاب اشکانیان اثر دیاکونوف روســــی خاور شناس بزرگ او مالیات‌ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی کوچکتـــــرین خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه‌های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 19:33 1389/06/24
7
هلاله - همای چهر آزاد 
هلاله - همای چهر آزاد  پادشاه زن ایرانی - صابر خطیری

پادشاه زن ایرانی که به گفته کتاب دینی و تاریخی (۳۹۱ یشتا ۲۷۴+۱ یشتا ۲) در زمان کیانیان بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست. از او به عنوان هفتـــمین پادشاه کیانی یاد شده است که نامش را "همای چهر آزاد" و "همای وهمون" نیز گفته‌اند. او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود. نوشتارها زیادی درباره رفتار و کردار او یادشده که او در مدت سی سال پادشاهیش هرگز خطائی نکرده و مردمان در زمان او همواره در آسایش و سلامت زندگی می‌کرده‌اند.

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 22:07 1389/06/18
6
نخستین بارى كه نام سیاوش ( سیاوخش ) در شاهنامه آمده است آنجاست كه در «گمراه كردن ابلیس كاوس را و به آسمان رفتن كاوس »سخن گفته شده است .سیاوش در اوستا ،سیاورشن به معنى دارنده اسب سیاه مى‏باشد .(یشتها .ج 2،ص 227)در پهلوى سیاوخش و در فارسى درى به گونه سیاوخش و سیاوش و سیاووش آمده است .«سیاووش شهزاده ایرانى ،پسر كاووس پادشاه ایران است .كاووس پسر را از كودكى به رستم مى‏سپارد تا او را به سیستان برد و در مكتب خویش آیین آزادگى ،نبرد ،شكار و نشست و برخاست بیاموزد .هفت سال مى‏گذرد .سیاووش به درگاه پدر باز مى‏گردد ،در حالى كه در كمال جسم و جان یگانه زمانه خویش است .تقدیر دردناك و رنج گدازان زندگى كوتاه این شهزاده نیز ریشه در خوبرویى و پاكى او دارد .چرا كه سوداوه (سودابه )دختر شاه هاماوران و سوگلى كاووس كه او نیز مظهر زیبایى اغواگرانه زن است ،دل به عشق او مى‏سپارد و در این سوداى ناپاك تا مرز توطئه و رسوایى پیش مى‏رود تمهیدات شاهبانوى وسوسه‏گر در شهزاده دلیر و پاك در نمى‏گیرد .كاووس سبك مغز ،با اینكه به بى‏گناهى پسر باور دارد ،فریفته سوداى سوداوه ،همچون همه بزدلان اسیر تمنیات خویش ،نمى‏داند چه كند .سرانجام سیاووش به تن خویش داوطلب مى‏شود تا بر آیین از آتش گذر كند ،زیرا بنا بر باورى كهن مى‏داند :آتش در پاكان در نمى‏گیرد .پس در خرمنى از آتش فرو مى‏رود و سربلند و بى‏زیان از سوى دیگر به در مى‏آید .

كاووس ،ناگزیر ،مى‏خواهد شهبانوى زیانكار را بكشد ،امّا ،سیاووش كه به سوداى پیرانه عشق پدر و طبیعت نااستوار او آگاه است ،از این كار بازش مى‏دارد .امّا این بار بر عشق و هوس شاهبانوى تحقیر شده ،كینه نیز افزوده شده .سیاووش براى رهایى از دسیسه‏هاى سوداوه ،داوطلب جنگ با افراسیاب مى‏شود كه در این زمان از جیحون ،مرز دو كشور پیش‏تر آمده است .كاووس مى‏پذیرید و فرزند دلاور را به همراهى رستم به میدان جنگ مى‏فرستد .فرمان كاووس در پاسخ به رخصت فرزند دلیر خویش ،كه مى‏خواهد به تعقیب سپاه هزیمت یافته توران بشتابد ،كوتاه است :همان جا بمان تا افراسیاب خود بدین سو آید شاه توران در پى گرد كردن سپاه است كه خوابى هولناك او را بر مى‏آشوباند .از سیاووش تقاضاى صلح مى‏كند و براى استوارى پیمان مى‏پذیرد ،كه صد تن از پیوستگان خویش را به گروگان نزد او فرستد .سیاووش مى‏پذیرد و پیمان بسته مى‏شود .امّا كاووس تنك مایه هوسى نو دارد .به پسر امر مى‏كند كه گروگانها را به درگاه فرستد تا كشته شوند و خود با همه نیرو به توران بتازد امّا ،در نظام فكرى سیاووش از پیمان شكنى بزرگتر گناهى نیست .بر فرمان كاووس گردن نمى‏نهد و چون در وطنش سبك مغزى پدر و وسوسه ناپاك سوداوه ،همچون ورطه سیاه تباهى هستى او را انتظار مى‏كشد ،بناچار از افراسیاب اجازه مى‏خواهد از توران بگذرد تا شاید بتوان در گوشه‏اى از جهان آرامشى را كه در جستجوى آنست بیابد .لیكن ،سرنوشت دردبار زندگى شهزاده نیك اندیش جز این رقم خورده است .

افراسیاب به صلاحدید وزیر خردمندش پیران ،از سیاووش مى‏خواهد بر از منّت نهد و چون میهمانى عالیقدر در كشور توران اقامت گزیند .سیاووش قبول مى‏كند و در توران جاى مى‏گیرد .با جریره دختر پیران و فرى گیس [فرنگیس ]دختر افراسیاب ازدواج مى‏كند .او مى‏پندارد آرامشى را كه در جستجوى آن بوده ،یافته است .امّا تارهاى توطئه‏اى دیگر ،این بار از سوى گرسیوز برادر تباهكار و سیاهدل افراسیاب ،بر گرد زندگى او تنیده مى‏شود .تفتین گرسیوز به تدریج در شاه توران كارگر مى‏افتد .سیاووش كه در این زمانه آزرده از زمانه جفا كار آهنگ وطن كرده است ،اسیر مى‏شود و باز به اغواى گرسیوز ،شاه توران فرمان مى‏دهد سر از تن شهزاده دلیر و بى گناه دور كنند .»(داستان سیاووش .دیباچه ،ص كو -كز )ثعالبى نیز به این نكته اشاره كرده كه به هنگام كشته شدن سیاوش .بادى سخت وزیدن گرفت و گرد و غبارى غلیظ همه جا را فرا گرفت و همه چیز را در تاریكى فرو برد .(شاهنامه ثعالبى .ص 96)نرشخى درباره اینكه مردم بخارا چگونه یاد سیاوش و كشته شدن او را گرامى مى‏داشتند نوشته است :«و اهل بخارا را بر كشتن سیاوش سرودهاى عجیب است و مطربان آن سرودها را كین سیاوش گویند و محمد بن جعفر گوید كه از این تاریخ سه هزار سال است .(تاریخ بخارا .ص 24)و باز در جاى دیگر همین نامه گوید :و میان وى (سیاوش )و افراسیاب بدگویى كردند و افراسیاب او را بكشت و هم در این حصار (:ارگ بخارا )بدان موضع كه از در شرقى اندر آیى اندرون در كاه فروشان و آنرا دروازه غوریان خوانند او را آنجا دفن كردند .و مغان بخارا بدین سبب آنجا را عزیز دارند .و هر سالى هر مردى آنجا یك خروس برد و بكشد پیش از بر آمدن آفتاب روز نوروز .و مردم بخارا را در كشتن سیاوش نوحه‏هاست ،چنانكه در همه ولایت‏ها معروف است .و مطربان آنرا سرود ساخته‏اند .و مى‏گویند و قولان آنرا گریستن مغان خوانند و این سخن زیادت از سه هزار سال است .»(همان .ص 32-33)

-پسر كیكاوس است كه نخستین بار وقتى نام وى در شاهنامه به میان مى‏آید كه خداى كاوس را كه به آسمان پرواز كرده بود از مرگ مى‏رهاند زیرا مى‏خواهد سیاوش را از پشت وى پدید آرد .مادر سیاوش زنى زیبا بود كه از بیم جان از پدر گریخته بود و دلاوران ایرانى او را در دشت دغوى یافته و به نزد كاوس بردند و كاوس او را كه از خاندانى نیك بود و زیبایى بیمانندى داشت به سراپرده خود برد و پس از چندى این زن باردار گشت :پس از چندى كاوس كه از ستاره شناسان شنیده بود كه این كودك را آینده‏اى پریشان خواهد بود رستم را به درگاه فراخواند و سیاوش را به وى سپرد تا بپرورد و رستم سیاوش را با خود به زابلستان برد و جایگاهى نیكو براى وى بساخت و سوارى و تیر اندازى و آیین بزم و رزم و آداب شاهى آموخت و در نتیجه تربیت رستم :سالها برین برآمد .سیاوش را دل هواى پدر كرد و رستم او را با هدیه‏هاى فراوان و شكوه بسیار به دربار كاوس برد و ایرانیان او را پذیره شدند و كاوس فرزند و رستم را گرامى داشت و در سراسر ایران جشنهاى بزرگ برگزار شد .

كاوس هفت سال فرزند را آزمود و چون او را شایسته و پاك نژاد دید در سال هشتم او را تاج زرین و منشور فرمانروایى كهستان بخشید و در همین اوان سودابه (همسر كاوس )به سیاوش دل بست و از او خواست تا به شبستان شاهى برود اما سیاوش نپذیرفت و سودابه از كاوس خواست تا سیاوش را وادارد كه براى دیدن خواهرانش به شبستان شاهى برود و سیاوش ناچار با هیربدان به سراپرده شاهى رفت و سودابه او را در بر گرفت و بوسید و :سودابه كاوس را برانگیخت تا سیاوش را به خواستگارى دوشیزه‏اى از دوشیزگان سراپرده شاهى تشویق كند و چون سیاوش این بار به حرمسراى شاه رفت سودابه به وى ابراز عشق كرد و پیوند او را خواست و سیاوش را بوسید و در بر گرفت ولى سیاوش مقاومت ورزید و :و افسرده از شبستان شاهى بیرون آمد و سودابه در مجلسى دیگر باز به وى ابراز عشق كرد و :و سودابه كه از وصل نا امید شده بود به انتقامجویى از سیاوش پرداخت و صحنه‏هایى آراست مبنى بر اینكه سیاوش قصد تجاوز به وى را داشته است (سودابه )و موجب شده است تا كودك بیفكند و كاوس با آنكه به بیگناهى فرزند یقین داشت به پیشنهاد موبدان از سیاوش و سودابه خواست تا از آتش بگذرند تا بیگناهى آنان آشكار گردد و سیاوش پذیرفت و از میان انبوهى آتش با اسب خویش گذر كرد و مردم شادمان گشتند :كاوس فرمود سودابه را به دار آویزند در حالى كه در دل هنوز او را دوست مى‏داشت و سیاوش كه از مهر پدر به این زن آگاه بود بر پاى خاست و از پدر درخواست كرد تا سودابه را ببخشاید .

روزگارى برآمد و افراسیاب به ایران تاخت و كاوس بر آن شد تا خود به نبرد با وى بشتابد ولى سیاوش كه دور شدن از درگاه را دورى از فریبكارى سودابه مى‏دانست از پدر خواست تا خود به یارى رستم به پیكار با افراسیاب روى نهد و كاوس این پیشنهاد را پذیرفت و سیاوش با رستم و طوس و سپاهى گران در دروازه بلخ با افراسیاب به نبرد پرداخت و پس از سه روز جنگ پیروزى یافت و به پدر نامه نوشت .و از پدر خواست تا اجازه دهد كه لشكر از جیحون بگذراند اما كاوس در پاسخ او را به درنگ كردن و پرهیز از دام گسترى افراسیاب فراخواند و از وى خواست تا منتظر باشد كه افراسیاب در نبرد پیشدستى كند و سیاوش فرمان پدر نگهداشت .

افراسیاب خوابى وحشتناك دید كه سیاوش او را از میان به دو نیم كرده است و خوابگزاران خواب وى را چنین تعبیر كردند كه اگر افراسیاب با سیاوش جنگ كند تخت و تاج شاهى بر باد خواهد رفت و چاره جز در دوستى و صلح نیست و افراسیاب بر آن شد تا با سیاوش از در دوستى درآید پس نامه‏اى صلح جویانه با هدیه‏هاى بسیار توسط گرسیوز به نزد سیاوش فرستاد و بر آن نهاد تا مرزهاى ایران و توران مرز روزگار فریدون باشد و طرفین دست از جنگ بردارند .سیاوش از گرسیوز خواست تا صد تن از بستگان افراسیاب را به گروگان نزد ایرانیان فرستد تا مطمئن شود كه نیرنگى در این پیشنهاد نهفته نیست و تورانیان تمام سرزمینهایى را كه از ایرانیان گرفته‏اند باز دهند و گرسیوز این پیشنهادها را پذیرفت و سیاوش رستم را براى گزارش كار به نزد كاوس فرستاد اما كاوس با آشتى با تورانیان همداستان نبود و از سیاوش خواست تا گروگانها را به نزد وى گسیل دارد و هدیه‏هاى افراسیاب را بسوزاند و با تورانیان به نبرد بپردازد و رستم و سیاوش را ملامت كرد كه چرا به آشتى تن در داده‏اند .كاوس در نامه‏اى تند به سیاوش از وى خواست تا سپاه به طوس سپارد و باز گردد و سیاوش كه هیچیك از فرمانهاى كاوس را منطقى نمى‏دانست و تسلیم گروگانها و عهد شكنى را نمى‏پذیرفت و از سویى از كینجویى سودابه و بیرحمى پدر نیز آگاه بود با بهرام گودرز و زنگه شاوران به رایزنى پرداخت .

و از زنگه خواست تا به نزد افراسیاب رود و گروگانها و خواسته‏ها را به وى سپارد و براى وى راه گذر از توران بخواهد و زنگه چنین كرد و افراسیاب این پیشنهاد را مهربانانه پذیرفت و به سیاوش نوشت :سیاوش با سیصد سوار و صد غلام و درم و دینار فراوان به توران رو نهاد و سپاه را به بهرام سپرد .در راه توران پیران او را پذیره شد و با شكوه تمام به توران برد و با وى پیمان بست كه همیشه از وى حمایت كند و سیاوش چون به بهشت گنگ پایتخت افراسیاب رسید ،افراسیاب پیاده از وى استقبال كرد و او را كاخى خاص و تخت زرین داد و :افراسیاب در چوگان و بزم و شكار پیوسته با سیاوش بود و مردانگى و دلیرى او را مى‏آزمود و مى‏ستود تا آنكه پیران كه رونق كار سیاوش را دید به وى پیشنهاد كرد كه همسرى از دختران افراسیاب یا گرسیوز با خود او را برگزیند و سیاوش با جریره دختر پیران ازدواج كرد كه فرود نتیجه این پیوند بود ولى پیران پس از مدتى به سیاوش پیشنهاد كرد كه براى مصلحت كار با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج كند و با آنكه افراسیاب در آغاز با این پیوند همداستان نبود سرانجام با ازدواج سیاوش و فرنگیس موافقت كرد و در جشنى بسیار شكوهمند این پیوند انجام پذیرفت و افراسیاب منشور فرمانروایى تا دریاى چین را به سیاوش داد و پس از یك سال افراسیاب فرستاده‏اى به نزد سیاوش فرستاد و آنان را به سفر و گردش در اطراف فرمانروایى خود فراخواند و سیاوش و فرنگیس به مهمانى پیران به ختن رفتند و پس از ختن به سرزمین خرم رسیدند و گنگ دژ و پس از چندى سیاوش گرد را بنا كرد و خود در این شهر اقامت گزید .شكوه این شهر به حدى بود كه چون گرسیوز براى دیدار سیاوش بدانجا آمد بر شكوه آن رشك برد و دل و مغز او به جوش آمد و اندیشید كه اگر سالى بر این بگذرد سیاوش كسى را به كس نشمرد .

گرسیوز چند روزى را به شادى و بزم در نزد سیاوش گذرانید اما در همه جا دلاورى و مردانگى سیاوش او را بیشتر گرفتار حسادت مى‏ساخت آنچنانكه چون با سیاوش خدا حافظى مى‏كرد در دل كینى بزرگ نسبت به سیاوش داشت و به همین جهت چون به نزد افراسیاب رفت به تباه كردن سیاوش نزد افراسیاب پرداخت و شاه توران را گفت كه سیاوش جز آن دارد آیین و كار و او را فرستاده‏اى از كاوس و پیغام آوران از روم و چین رسیده‏اند و در نخستین فرصت با تو دشمنى خواهد كرد :افراسیاب به وسیله گرسیوز براى سیاوش و فرنگیس پیغامى فرستاد و آنان را به نزد خود فراخواند و سیاوش چون پیغام را شنید پذیرفت ولى گرسیوز توطئه‏گر كه مى‏اندیشید اگر سیاوش به نزد افراسیاب رود سخن چینیهاى خود او فاش خواهد شد سیاوش را از رفتن به نزد شاه بر حذر داشت و سرانجام توانست سیاوش را از رفتن به درگاه منصرف سازد و در عوض نامه‏اى از سیاوش به نزد افراسیاب برد كه در آن سیاوش به بهانه بیمارى فرنگیس از رفتن به درگاه پوزش خواسته بود و گرسیوز توانست به شاه وانمود سازد كه سیاوش به فرمان وى وقعى نمى‏نهد :افراسیاب به گنگ دژ سپاه كشید و گرسیوز نهانى سیاوش را پیغام فرستاد كه چاره كار خود بسازد و به نبرد با افراسیاب بپردازد اما فرنگیس از سیاوش مى‏خواست تا از توران بگریزد و سیاوش با این پیشنهاد همداستان گشت و با سپاه خود رهسپار ایران شد كه در راه با سپاه افراسیاب روبرو گردید :افراسیاب تورانیان را فرمان داد تا با دلاوران ایرانى همراه سیاوش به نبرد پردازند و این گروه كه در حدود هزار تن بودند دلاورانه جنگیدند و همگى كشته شدند و در همین هنگام سیاوش كه زخمهاى فراوان در نبرد خورده بود از اسب فرود افتاد و گروى زره او را دست بسته و بر گردن پالهنگ نهاده به نزد افراسیاب برد و افراسیاب به تحریك گرسیوز فرمان داد تا سر سیاوش را از تن جدا كنند و هر چه دلاوران اصرار كردند تا از این كار خوددارى كند و فرنگیس لا به و زارى كرد در افراسیاب سودمند نیفتاد و روزبانان ،سیاوش را به جایى دور از مردم بردند و در آنجا گروى زره خنجرى آبگون از گرسیوز بگرفت و :و از محلى كه خون سیاوش بر زمین ریخته شده بود فر سیاوشان رویید .فرنگیس كه از سیاوش باردار بود كیخسرو را به جهان آورد و ایرانیان چون از مرگ سیاوش با خبر شدند كمر به كینخواهى بستند .رستم در حضور شاه سودابه را كشت و دور جدیدى از نبرد در میان ایرانیان و تورانیان آغاز شد كه سیاوش پیش بینى كرده بود :در این نبردها بسیارى از سرداران تورانى كشته شدند ،كیخسرو پسر سیاوش به شاهى ایران رسید و كین پدر را از گرسیوز و گروى زره گرفت و افراسیاب را كشت .
ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 19:03 1389/06/9
5
حکیم غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری» (زادروز : ۴۴۰ قمری، (۱۸ مه ۱۰۴۸ میلادی)؛ مرگ : ۵۳۶ قمری، (۱۱۳۱ میلادی))  به خیامی و خیام نیشابوری و خیامی النیسابوری  هم نامیده شده است. او از ریاضی دانان، اخترشناسان و شاعران بنام ایران در دوره ی سلجوقی است.گرچه پایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی اوست ولی آوازه وی بیشتر به واسطه ی نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد.

Khayyam.jpg

افزون بر آن که رباعیات خیام را به اغلب زبان های زنده ترجمه نموده اند. «فیتز جرالد» رباعیات او را به زبان انگلیسی ترجمه کرده که بیشتر مایه ی شهرت وی در مغرب زمین گردیده است.حکیم عمر خیام در دوره ی سلطنت «ملک شاه سلجوقی» (۴۲۶ - ۵۹۰ هجری قمری) و در زمان وزارت خواجه ی «نظام الملک» گاهشماری ایران را اصلاح کرد. وی در ریاضیات، علوم ادبی، دینی و تاریخی استاد بود. نقش خیام در حل معادلات درجه ی سوم و مطالعات اش درباره ی اصل پنجم اقلیدس نام او را به عنوان ریاضی دانی برجسته در تاریخ علم ثبت کرده است.عده ای از تذکره نویسان، خیام را شاگرد «ابن سینا» و عده ای دیگر او را شاگرد «امام موفق نیشابوری» عارف معروف نوشته اند.از وی هم اکنون بیش از ۱۰۰ رباعی در دست  است.خیام دارای لقب «حجة الحق» نیز بود.

 

زندگی

عمر خیام در حدود دهه ی نخست سده ی پنجم هجری (میان سال های ۴۳۰ تا ۴۴۰ هجری) در نیشابور زاده شد. فقه را در میان سالی در محضر امام موفق نیشابوری آموخت؛ حدیث، تفسیر، فلسفه، حکمت و اختر شناسی را فراگرفت. برخی نوشته اند که او فلسفه را مستقیما از زبان یونانی فرا گرفته بود.
در حدود ۴۴۹ تحت حمایت و سرپرستی «ابوطاهر»، قاضی القضات سمرقند، کتابی درباره ی معادله های درجه ی سوم به زبان عربی نوشت تحت نام «رساله فی البراهین علی مسائل  الجبر و المقابله» با «نظام الملک طوسی» رابطه ای نیکو داشت، این کتاب را پس از نگارش به خواجه تقدیم کرد. پس از این دوران خیام به دعوت «سلطان جلا الدین ملکشاه سلجوقی» و وزیرش «نظام  الملک» به اصفهان می رود تا سرپرستی رصدخانه ی اصفهان را به عهده گیرد. او هیجده سال در آن جا مقیم می شود. به مدیریت او زیج ملکشاهی تهیه می شود و در همین سال ها (حدود ۴۵۸) طرح اصلاح تقویم را تنظیم می کند. تقویم جلالی را تدوین کرد که به نام جلال الدین ملکشاه شهره است، اما پس از مرگ ملکشاه کاربستی نیافت. در این دوران خیام به عنوان اختربین در دربار خدمت می کرد هرچند به اختربینی اعتقادی نداشت. در همین سال ها (۴۵۶) مهم ترین و تاثیرگذارترین اثر ریاضی خود را با نام «رساله فی شرح مااشکل من مصادرات اقلیدس»  را می نویسد و در آن خطوط موازی و نظریه ی نسبت ها را شرح می دهد. پس از درگذشت ملکشاه و کشته شدن نظام الملک، خیام مورد بی مهری قرار گرفت و کمک مالی به رصدخانه قطع شد بعد از سال ۴۷۹ اصفهان را به قصد اقامت در مرو  که به عنوان پایتخت جدید سلجوقیان انتخاب شده بود، ترک کرد. احتمالا در آن جا میزان الحکم و قسطاس المستقیم را نوشت. رساله ی مشکلات الحساب (مسائلی در حساب) احتمالا در همین سال ها نوشته شده است.خیام در زندگی زن نگرفت و همسر بر نگزید.

مرگ خیام

مرگ خیام را میان سال های ۵۱۷ - ۵۲۰ هجری می دانند که در نیشابور اتفاق افتاد. گروهی از تذکره نویسان نیز وفات او را 615 نوشته اند، اما پس از بررسی های لازم مشخص گردیده که تاریخ وفات وی سال 517 بوده است. آرامگاه وی هم اکنون در شهر نیشابور، در باغی که آرامگاه امامزاده محروق در آن واقع می باشد، قرار گرفته است.

خیام شاعر

معاصران خیام نظیر نظامی عروضی یا ابوالحسن بیهقی از شاعری خیام یادی نکرده اند.  هدایت در این باره می گوید :
گویا ترانه های خیام در زمان حیاتش به واسطه ی تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یک دسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته یا در حاشیه ی جـُنگ ها و کتب اشخاص باذوق بطور قلم انداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده است.قدیم ترین کتابی که در آن از خیام شاعر یادی شده است «خریدة القصر» عمادالدین کاتب اصفهانی است. این کتاب به زبان عربی و در سال ۵۷۲ یعنی نزدیک به ۵۰ سال پس از مرگ خیام نوشته شده است. کتاب دیگر «مرصادالعباد» نجم الدین رازی است. این کتاب حدود ۱۰۰ سال پس از مرگ خیام در ۶۲۰ قمری تصنیف شده است  نجم الدین صوفی متعصبی بود و از نیش و کنایه به خیام به خاطر افکار کفرآمیزش دریغ نکرده است. کتاب های قدیمی (پیش از سده ی نهم) که اشعار خیام در آنها آمده است و مورد استفاده ی مصححان قرار گرفته اند علاوه بر مرصادالعباد از قرار زیرند :
تاریخ جهانگشا (۶۵۸ ق)،
تاریخ گزیده ی حمدالله مستوفی (۷۳۰ ق)،
نزهة المجالس (۷۳۱ ق)،
مونس الاحرار (۷۴۱ ق).
جنگی از منشآت و اشعار که سعید نفیسی در کتابخانه ی مجلس شورای ملی جنگ یافت و در سال ۷۵۰ قمری کتابت شده است
و همچنین مجموعه ای تذکره مانند که قاسم غنی در کتابخانه ی شورای ملی یافت که مشتمل بر منتخابت اشعار سی شاعر است و پنج رباعی از خیام دارد.

با کنار گذاشتن رباعایت تکراری ۵۷ رباعی به دست می آید. این ۵۷ رباعی که تقریبا صحت انتساب آنها به خیام مسلم است کلیدی برای تصحیح و شناختن سره از ناسره به دست مصححان می دهد. با کمک این رباعی ها زبان شاعر و مشرب فلسفی وی تا حد زیادی آشکار می شود. زبان خیام در شعر طبیعی و ساده و از تکلف به دور است و در شعر پیرو کسی نیست.  وانگهی هدف خیام از سرودن رباعی شاعری به معنی متعارف نبوده است بلکه به واسطه ی داشتن ذوق شاعری نکته بینی های فلسفی خود را در قالب شعر بیان کرده است.

تصحیحات رباعیات خیام

شهرت خیام به عنوان شاعر مرهون «فیتزجرالد» انگلیسی است که با ترجمه ی شاعرانه ی رباعیات وی به انگلیسی، خیام را به جهانیان شناساند. با این حال در مجموعه ی خود اشعاری از خیام آورده آست که به قول هدایت نسبت آنها به خیام جایز نیست.

تا پیش از تصحیحات علمی مجموعه هایی که با نام رباعیات خیام وجود داشت مجموعه هایی مغشوش از آرای متناقض و افکار متضاد بود به طوری که به قول صادق هدایت «اگر یکنفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیده ی خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود.»
بی مبالاتی نسخه نویسان و اشتباه کاتبان همیشه در بررسی نسخه های خطی دیده می شود. اما در مورد خیام گاه اشعارش را به عمد تغییر داده اند تا آن را به مسلک تصوف نزدیک کنند. هدایت حتی می گوید یک علت مغشوش بودن رباعیات خیام این است که هر کس می خوارگی کرده است و رباعی ای گفته است از ترس تکفیر آن را به خیام نسبت داده است. مشکل دیگری که وجود دارد این است که بسیاری به پیروی و تقلید از خیام رباعی سروده اند و رباعی ایشان بعدها در شمار رباعیات خیام آمده است.

نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست «صادق هدایت» انجام گرفت. وی از نوجوانی دلبسته ی خیام بود و تدوینی از رباعیات خیام صورت داده بود. بعدها در ۱۳۱۳ آن را مفصل تر و علمی تر و با مقدمه ای طولانی با نام ترانه های خیام به چاپ رسانید. تصحیح معتبر بعدی به دست «محمد علی فروغی» در ۱۳۲۰ به انجام رسید. لازم به ذکر است که اروپاییان نظیر «ژوکوفسکی»، «روزن» و «کریستن سن» دست به تصحیح رباعیات زده بودند اما منتقدان بعدی شیوه ی تصحیح و حاصل کار ایشان را چندان معتبر ندانسته اند.
احمد شاملو نیز روایتی از ۱۲۵ رباعی خیام در کتابی به نام ترانه ها ارائه داده است.

خیام و ریاضیات

هر چند امروزه نام خیام بیشتر به عنوان شاعر در اذهان متبادر می شود اما در گذشته دلیل اشتهارش تالیفات او در اخترشناسی و ریاضیات بود. «قدیمی ترین کتابی که از خیام اسمی به میان آورده و نویسنده ی آن هم عصر خیام بوده، «نظامی عروضی» مؤلف «چهار مقاله» است. ولی او خیام را در ردیف منجمین ذکر می کند و اسمی از رباعیات او نمی آورد.[۳۳] خیام در مقام ریاضی دان و ستاره شناس تحقیقات و تالیفات مهمی دارد. از جمله «رساله فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله». خیام در بخش اول این رساله همه ی انواع معادله هایی که در آن ها جملاتی بالاتر از درجه ی سه ظاهر نمی شوند را فهرست می کند و چون بین مثبت و منفی تفاوت قایل می شود به ۲۵ نوع معادله می رسد و در ادامه ی این رساله نشان می دهد ۱۱ نوع از این معادلات با روش های اقلیدوسی و ۱۴ نوع با مقاطع مخروطی حل می شود.
«هر کس ترجمه ی انگلیسی [جبر خیام] به توسط کثیر  را بخواند استدلالات خیام را بس روشن خواهد یافت و، نیز، از نکات متعدد جالب توجهی در تاریخ انواع مختلف معادلات مطلع خواهد شد.» مهم ترین و تاثیرگذارترین اثر ریاضی خیام رساله ی «فی شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس» است.او در این کتاب اصل موضوعه ی پنجم اوقلیدس را درباره ی قضیه ی خطوط متوازی که شالوده ی هندسه ی اقلیدسی است، مورد مطالعه قرار داد و اصل پنجم را اثبات کرد.
کتاب دیگری از خیام که اهمیت ویژه ای در تاریخ ریاضیات دارد رساله ی «مشکلات الحساب»(مسائلی در حساب) است، هرچند این رساله هرگز پیدا نشد اما خیام خود به این کتاب اشاره کرده است و ادعا می کند قواعدی برای بسط دوجمله ای n^(a+b) کشف کرده و اثبات ادعایش به روش جبری در این کتاب است.
به هر روی قواعد این بسط تا n = 12 توسط طوسی (که بیشترین تاثیر را از خیام گرفته) در کتاب «جوامع الحساب» آورده شده است. روش خیام در به دست آوردن ضرایب منجر به نام گذاری مثلث حسابی این ضرایب به نام مثلث خیام شد، انگلیسی زبان ها آن را به نام مثلث پاسکال می شناسند که البته خدشه ای بر پیشگامی خیام در کشف روشی جبری برای این ضرایب نیست.

خیام به تحلیل ریاضی موسیقی نیز پرداخته است و در «القول علی اجناس التی بالاربعاء» مساله ی تقسیم یک چهارم را به سه فاصله مربوط به مایه های بی نیم پرده، با نیم پرده ی بالارونده، و یک چهارم پرده را شرح می دهد.

مهم ترین دست آوردها

ابداع نظریه ای درباره ی نسبت ها، هم ارز با نظریه ی اقلیدس.
«در مورد جبر، کار خیام در ابداع نظریه ی هندسی معادلات درجه ی سوم موفق ترین کاری است که دانشمندی مسلمان انجام داده است.»
او نخستین کسی بود که نشان داد معادله ی درجه ی سوم ممکن است دارای بیش از یک جواب باشد و یا این که اصلا جوابی نداشته باشد.«آنچه که در هر حالت مفروض اتفاق می افتد بستگی به این دارد که مقاطع مخروطی ای که وی از آنها استفاده می کند در هیچ نقطه یکدیگر را قطع نکنند، یا در یک یا دو نقطه یکدیگر را قطع کنند.»
«نخستین کسی بود که گفت معادله ی درجه ی سوم را نمی توان عموما با تبدیل به معادله های درجه  دوم حل کرد، اما می توان با بکار بردن مقاطع مخروطی به حل آن دست یافت.»
«در نیمه ی اول سده ی هجدهم، ساکری اساس نظریه ی خود را درباره ی خطوط موازی بر مطالعه ی همان چهارضلعی دوقائمه ی متساوی الساقین که خیام فرض کرده بود قرار می دهد و کوشش می کند که فرض های حاده و منفرجه بودن دو زاویه ی دیگر را رد کند.»

پیروان خیام

حافظ از تشبیهات خیام بسیار استفاده کرده است. تا حدی که از متفکرترین و بهترین پیروان خیام به شمار می آید. هر چند افکار حافظ به فلسفه ی خیام نمی رسد، اما این نقص را با الهامات شاعرانه و تشبیهات رفع کرده است و مثلا به قدری شراب را زیر تشبیهات پوشانده که تعبیر صوفیانه از آن می شود. اما خیام این پرده پوشی را ندارد. برای نمونه حافظ درباره ی بهشت با ترس سخن می گوید :
باغ فردوس لطیف است و لیکن زینهار       تو غنیمت شمر این سایه ی بید و لب کشت

اما خیام بدون پرده پوشی می گوید :
گویند بهشت و حور عین خواهد بود           آنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می ومعشوقه گزیدیم چه باک ؟         چون عاقبت کار چنین خواهد بود

چهره ی جهانی خیام

در جهان خیام به عنوان یک شاعر، ریاضیدان و اخترشناس شناخته شده است. هرچند که اوج شناخت جهان از خیام را می توان پس از ترجمه ی شعرهای وی به وسیله ی فیتز جرالد دانست. هرچند که بسیاری از پژوهشگران شماری از شعرهای ترجمه شده به وسیله ی فیتز جرالد را سروده ی خیام نمی دانند و این خود سبب تفاوت هایی در شناخت خیام در نگاه ایرانی ها و غربی ها شده است. تاثیرات خیام بر ادبیات غرب از «مارک تواین» تا «تی.اس الیوت» او را به نماد فلسفه ی شرق و شاعر محبوب روشنفکران جهان تبدیل کرده است.

خیام در افسانه

افسانه هایی چند پیرامون خیام وجود دارد. یکی از این افسانه ها از این قرار است که خیام می خواست باده بنوشد ولی بادی وزید و کوزه میش را شکست. پس خیام چنین سرود :
ابریق می مرا شکستی،ربی              بر من در عیش را بستی،ربی
من می خورم و تو می کنی بدمستی      خاکم به دهن مگر که مستی،ربی

پس چون این شعر کفرآمیز را گفت خدا روی وی را سیاه کرد. پس خیام پشیمان شد و برای پوزش از خدا این بیت را سرود :
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو         آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی             پس فرق میان من و تو چیست بگو

و چون اینگونه از خداوند پوزش خواست رویش دوباره سفید شد. البته جدا از افسانه ها در اینکه این دو رباعی بالا از خیام باشند جای شک است.

سه یار دبستانی

به روایتی، «خیام»، «حسن صباح» و «خواجه نظام الملک» به سه یار دبستانی معروف بوده اند که در بزرگی هر یک به راهی رفتند. حسن، رهبری فرقه ی اسماعیلیه را به عهده گرفت، خواجه نظام الملک سیاست مداری عظیم الشان شد و خیام شاعر و متفکری گوشه گیر گشت که در آثارش اندیشه های بدیع و دلهره و اظطرابی از فلسفه ی هستی و جهان وجود دارد.برپایه ی داستان سه یار دبستانی این سه در زمان کودکی با هم قرار گذاشتند که هر کدام به جایگاهی رسید آن دو دیگر را یاری رساند. هنگامی که نظام الملک به وزیری سلجوقیان رسید به خیام فرمانروایی بر نیشابور و گرداگرد آن سامان را پیشنهاد کرد، ولی خیام گفت که سودای ولایت داری ندارد. پس نظام الملک ده هزاردینار مقرری برای او تعیین کرد تا در نیشابور به او پرداخت کنند.چنان که فروغی در مقدمه ی تصحیحش از خیام اشاره کرده است این داستان سند معتبری ندارد و تازه اگر راست باشد حسن صباح و خیام هر دو باید بیش از ۱۲۰ سال عمر کرده باشند که خیلی بعید است. به علاوه هیچ یک از معاصران خیام هم به این داستان اشاره نکرده است.

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 21:40 1389/06/8
4

ابومسلم خراسانی (ابومسلم عبدالرحمان بن مسلم خراسانی و در اصل بهزادان پسر ونداد هرمز، با کنیهٔ «ابوایوب» (بعضی او را ابومسعود گفته‌اند)، از سرداران بزرگ ایرانی پس از اسلام است. اسم پدر او را بعضی عبدالله و برخی میسره آورده‌اند. مرگ او به سال ۱۳۴ ه‍.ق. در اریحا روی داد و جسد او را به اورشلیم بردند و در آنجا بخاک سپردند.

نام و نسب او را در مآخذ مختلف به وجوه گوناگون آورده‌اند. از پاره‌ای از روایات چنین برمی‌آید که نام و کنیه ابومسلم نخست ابواسحاق ابراهیم بن حیکان بوده است. بعضی منابع او را ابو مسلم عبدالرحمان بن مسلم و برخی ابو مسلم عبدالرحمن بن عثمان بن سیار و بعضی دیگر ابو اسحاق ابراهیم بن عثمان بن بشار بن شیدوش پسر گودرز دانسته‌اند. چندین روایت برای ابومسلم و نیاکان او نامهای ایرانی برشمرده‌اند. یک سلسله نسب این است: بهزادان بن بنداد هرمز بر همین مبنا، نام پدر ابومسلم پیش از اسلام آوردنش، بنداد بوده و بعد به عثمان تغییر یافته است. در یک روایت دیگر نام جد او را شنفیر روز(احتمالاً تصحیف شه‌فیروز)آورده‌اند در برخی از این تبارنامه‌ها، نسب ابومسلم یکباره پس از نام نیایش، به شیدوش(=شیدوخش) فرزند گودرز می‌رسد که از فرزندان بزرگمهر شمرده شده‌اند. و در کتاب محاسن اصفهان(تالیف مفضل بن سعد ما فروخی اصفهانی) وی از نوادگان رهام پسر گودرز از پهلوانان بزرگ شاهنامه شمرده شده‌است. به نظر می رسد زمانی که ابومسلم نزد ابراهیم امام آمد،ابراهیم بنا بر احتیاط لازم دید تا او نام و کنیة خود را به بومسلم،عبدالرحمن بن مسلم تغییر دهد.

در یک روایت گفته شده که ابومسلم به هنگام ورود به خدمت محمد بن علی و سپس آمدنش با ابوموسی به کوفه،۲۰ ساله بوده است با توجه به تاریخ درگذشت محمد بن علی(۱۲۴یا۱۲۵ق)،می‌توان تولد ابومسلم را بین سالهای ۱۰۰تا۱۰۵ق تعیین کرد و در برخی مأخذ سال تولد او صریحاً ۱۰۰ق ذکر شده است. در مورد نژاد ابومسلم و محل تولدش اختلاف زیادی است که به نظر می رسد منشاء عباسی داشته باشد. به طوریکه پدر او را یمنی دانسته و یا او را کنیزه زاده ای در خانه آل‌معقل در کوفه نامیده اند. اما در روایات بی طرفتر چنین دریافت می‌شود که پدر او از خاندانهای قدیمی ایرانی بوده که سلسله خود را به شاهان قدیم کیانی نسبت می‌داده اند. محل تولد او را برخی «فریدن» اصفهان دانسته‌اند و دسته‌ای وی را از ناحیه «فاتق» اصفهان می‌دانند که بعدها به خراسان رفته‌است. عده‌ای وی را اهل روستای «سنجرد» یا«ماخوان» مرو دانسته‌اند. بر طبق برخی روایات خاندان او از موالیان مردی خزاعی بوده اند که بسیار سختگیری در خراج می‌کرده و آنها را مورد ظلم بسیار قرار داده بود. لذا از نزد او گریخته و به ادریس ابن معقل عجلی پناه بردند که از زمین داران منطقه بود. در این روایت همچنین سخن از نیای مادری ابومسلم می‌رود که سرپرستی او را برعهده داشته است. پس پدر ابومسلم،احتمالاً بسیار زود-پیش یا اندکی پس از تولد او-در گذشته بوده است. نخستین کس از طرفداران عباسی که ابومسلم با او آشنا شد،ابوموسی سرّاج است. او شغل سراجی و لگام سازی داشته و برای فروش مصنوعات خود به نواحی جبل و خاصّه اصفهان سفر می‌کرده و اهل کوفه بوده و از بزرگان امر دعوت بوده است ابوموسی، نامه‌های هواداران کوفی را که به سبب شغلش کمتر سوءظن برمی‌انگیخت، نزد محمد بن علی می‌برد به روایتی ابوموسی با پدر ابومسلم نیز آشنا بود و همو ابومسلم را به ابوموسی سپرد و او در ۷سالگی با ابوموسی به کوفه آمد. بر همین اساس ریشه روایاتی که اور را کنیز زاده خاندان آل معقل دانسته اند آشکار می‌شود.

زمانی که ابومسلم به کوفه آمد گروهی از رجال عباسی دستگیر شده در زندان بودند ابومسلم که به عنوان غلام آل معقل،به نزد ایشان رفت و آمد می‌کرد و نقش واسطة رجال محبوس و آزاد را همچون ابوموسی سراج داشت.از سوی دیگر روایت بسیار نادر ولی مهمی در دست است که نشان می‌دهد ابومسلم با دیگر شیعیان کوفه بی‌ارتباط نبوده است. از جمله او از جنبش مغیره حمایت کرد. از حدود سال ۱۲۰تا۱۲۴ق خبر اندکی از فعالیتهای او به دست رسیده به نظر می‌رسد به فعالیتهای اقتصادی دست زده است. در این دوران جنبش دعوت عباسی نیز خاموش بود که دلایل متعددی داشت یکی از آنها مرگ محمد بن علی و جانشینی ابراهیم امام بود که مدتی برای سازماندهی مجدد می‌طلبید. در این دوران ابومسلم احتمالان برای جلوگیری از ایجاد سوءظن میان امویان به عنوان غلام میان سران اصلی دعوت رد و بدل می‌شد تا اینکه در نهایت به نزد امام ابراهیم راه یافت. در باب این آشنایی چنین نقل شده که « ابراهیم امام که گفته‌اند از زیرکی و هوشمندی ابومسلم در شگفت شده بود، دربارة او از ابوسلمه پرسید و ابوسلمه بنا بر این گزارش او را آزاد کردة خود خواند و گفت که می‌تواند او را به ابراهیم واگذارد،و ابراهیم پذیرفت ابومسلم مدتی-ظاهراً یکی دو سال-نزد ابراهیم ماند و چندان به وی نزدیک بود که همگان گمان می‌بردند که بندة اوست.

در باب رفتن ابومسلم به خراسان و بردن نامه ابراهیم روایات متعددی نقل شده است. در خراسان مخالفان اموی به علت عدم حمایت ابراهیم از جنبش زید بن علی و برخی مسایل دیگر با ابراهیم اختلاف نظر داشتند لذا در نهایت ابراهیم کار خراسان را به ابومسلم سپرد و هواداران خویش را به طاعت از او دستور داد. ابراهیم در باب این ماموریت به ابومسلم چنین پند داده است:

«گفته‌اند که ابراهیم پیش از آنکه ابومسلم را گسیل کند،به او گفت: ای عبدالرحمان، تو از ما اهل بیت هستی «اِنّکَ رجُلً مِنّا اهل البیت» و سپس سفارش کرد که بایمانیان نیکو رفتار کند و با ایشان باشد،چه قیام جز به یاری آنان به جایی نرسد،اما به ربیعه بدگمان باشد و در کار مضریان نیکو بنگرد که ایشان دشمنان خانگی هستند و هر که را از آنان که دربارة او بدگمان است،بکشد و اگر توانست در خراسان یک تن عرب زبان برجای نگذارد و حتی از کشتن بچه‌ای که دربارة او بدگمان است،درنگذرد و دیگر آنکه با سلیمان بن کثیر مخالفتی نکند (یعقوبی،۲/۳۴۲؛طبری،۷/۳۸۴-۳۸۵، العیون، ۱۸۴؛مقریزی،المقفی،۴/۱۳۶،النزاع،۹۵-۹۶). »

نخستین جنگ ابومسلم با نصربن سیار به روایت طبری ۱۸ روز بعد رخ داد که به پیروزی لشکر ابومسلم و اسارت یزید مولای نصر انجامید. در این زمان برای مقابله با او چنین شایعه کرده بودند که یاران ابومسلم مسلمان نیستند و گربه پرستند که ابومسلم با درایت خود این تهمتها را از خود دور کرد. او مولای نصر را آزاد کرد به این شرط که حقیقت را در باب ابومسلم بگوید. از سوی دیگر جدیع کرمانی و شیبان بن سلمة حروری که با نصر در جنگ بود هیچ یک چندان نگرانی از جنبش ابومسلم و هواداران او نداشتند و مخصوصاً هردو می‌نگریستند تا کفة قدرت به سوی کدام یک سنگین‌تر می‌شود. ابومسلم کرمانی را برای معاهده صلح به نزد خود در مرو خواند که با حمله نصر کشته شد. پس از آن ابومسلم و سلیمان بن کثیر و دیگران،روستای ماخوان و بعدها روستای آلیت را برای اقامت برگزیدند . علت تعلل ابومسلم در آغاز جنگ نامه ابراهیم بود که او را از پیشدستی در جنگ بازداشته بود. در این دوران اعراب مهاجر در خراسان به جنگ و آشوب میان خود به سنت دوران جاهلیت آغاز کرده بودند. نصر بن سیار حاکم وقت خراسان از نزاریها بود و با اعراب یمانی و ربیعه سازش نمی‌کرد. ایرانیان که از این نزاعها و همچنین برتری جویی اعراب که آنها را «علوج»(جمع علج=غیرِعرب کافر)یا گربه‌پرست می ننامیدند و به عرب بودن خود می‌بالیدند در رنج بودند. لذا آمادگی همراهی با ابومسلم را داشتند. ابراهیم نیز او را به همراهی با یمانیها که از مخالفان بودند توصیه کرده بود. ابومسلم اما با هوشمندی از هیچ قبیله ای ابراز حمایت نکرد در این زمان ابومسلم سه نیروی قدرمند در پیش رو داشت که باید از میان بر می‌داشت. ابونصر، با نیروهای یمانی کرمانی و نیروی مستقل خوارج شیبان بن سلمه که باید هر سه را از میدان به در می‌کرد. او با نامه های جداگانه هر دو گروه مخالف ابونصر را به دوستی انحصاری خود اطمینان داد. از طرفی به نقاط مختلف خراسان همچون نسا و ابیورد و مرورودو دگر دیه‌های مرو داعی می‌فرستاد و مردم را به همراهی خود دعوت می‌کرد. در این میان نصر موفق شد با شیبان به اتحاد برسد. ابومسلم برای مقابله علی پسر کرمانی را به خونخواهی پدر تحریک و او را با ترغیبهایی به جبهه خود آورد. کوششهای نصر برای گرفتن کمک از بغداد نتیجه ای نداشت در نهایت شیبان نیز سود خود را در عدم مخامصه با ابومسلم دیدند و اتحاد خود با نصر را شکستند.

تصرف مرو که شهر مهمی بود بسیار اتفاقی صورت گرفت و نشان از جو خاص آن دوران دارد. اندکی از یاران ابومسلم برای دعوت وارد شهر شدند که با نیروهای نصر درگیر می‌شوند در این میان پسر کرمانی برای حمایت از آنان وارد شهر شده و درگیری میان گروه‌های مختلف بالا می‌گیرد. به این ترتیب ابومسلم به راحتی وارد شهر شده و همگان به حمایت از او می‌پردازند ابومسلم در دارلعماره جای گرفته و نصر فرار می‌کند. نصر در نیشابور موضع گرفته و به جمع‌آوری نیرو می‌پردازد. ابومسلم در این زمان یکی از سردارانش را برای بیعت گیری از شیبان به نزد آنان فرستاد که در نهایت به قتل شیبان و تصور نواحی مختلف خراسان انجامید. سپس به سراغ پسران کرمانی، علی و عثمان رفت، و هر دو را به قتل رساند. ابومسلم عبدالله بن معاویه از مخالفان بنی امیه که از کوفه گریخته و به اصفهان پنهانده شده بود را نیز در پیش رو داشت که دستور دستگیری و قتل او را داد.او در این دوران به سرکوبی تمام نیروها و جنبشهایی که سر برآورده بودند پرداخت. از جمله جنبش دینی به‌آفرید. موبدان و مغان به او از به آفرید و دینش که حد میانه‌ای میان اسلام و زرتشتیت بود شکایت بردند به آفرید هوادارانی جمع کرده بود و لذا ابومسلم دستور دستگیری و قتل به‌آفرید و پیروانش را صادر کرد. در این میان نصر بن سیار از ترس لشکریان خراسان به همدان گریخت که در میان راه مریض شد و در ۸۵ سالگی درگذشت. .برای مقابله با لشکریان خراسان و عبدالله بن معاویه لشکری به فرماندهی ابن ضباره اعزام شد که این لشکر در برابر لشکر قحطبه شکست خورد و لشکر قحطبه با کمک نیروی تازه نفسی که ابومسلم فرستاده بود نهاوند را تصرف کنند و قحطبه و سپس فرزندش حسن، سرانجام در عراق پس از تاخت و تازهای فراوان، کوفه را متصرف شدند. در آخز سردارارن خراسانی مورد اعتماد ابومسلم توانستند به رغم دشواریها، ابوالعباس سفاح را به خلافت بنشانند..پس از به قدرت رسیدن بنی عباس ابومسلم حکمران قدرتمند ایران مرکزی و شرقی شد و به افزایش نفوذ و قدرت خود در ماوراءالنهر پرداخت. در همین دوران بود که خلیفه برادر خود را به خراسان فرستاد و جعفر در بازگشت خلیفه را از قدرت ابومسلم ترساند و او را ترغیب به قتل ابومسلم کرد.

عظمت کار ابومسلم خراسانی را وقتی بهتر خواهیم فهمید که بدانیم که او  دستور داد صد هزار تن و بقولی دیگر ششصد هزار تن از تازیان بنی امیه گردن زده شوند .  بدین وسیله انتقام ملت ایران را از دستگاه ظلم تازیان وحشی گرفت . وی  یاران و پیروان جان برکف بسیاری داشت و فرقه های مسلمیه راوندیه به خاطره او را گرامی می داشتند و کسانی مانند سنباد اسحاق ترک مقنع و  بابک خرم دین داعیه خونخواهی او را داشتند بابک خرمدین تا به آن حد پیش رفت که می گفت روح ابومسلم در او حلول پیدا نموده است.
ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 18:18 1389/05/30
3

یعقوب پسر لیث یکی از پادشاهان ایران از دودمان صفاری بود. یعقوب بن لیث مردی بود از قریه قرنین در سیستان افغانستان لیث پدر یعقوب در سیستان شغل رویگری داشت. او سه پسرداشت بنام‌های یعقوب و عمر و علی. هر سه پسران لیث حکومت کردند اما دوره حکومت آنان چندان نپایید.

leys.jpg

یعقوب نیز در اوایل مانند پدر رویگری می‌کرد و هرآنچه بدست می‌آورد به دوستانش ضیافت می‌کرد. چون به سن رشد رسید عده‌ای از عیّاران او را به سرداری خود برگزیدند.در سال ۲۳۷ که طاهر بن عبدالله در خراسان حکومت می‌کرد مردی از اهل بُست به‌نام صالح بن نصر کنانی بر سیستان چیره شد و یعقوب به خدمت وی در آمد. طاهر که مردی با تدبیر بود صالح بن نصر را از سیستان براند و پس از وی درهم بن نصر (یا نضر) خروج کرد و سیستان را تصرف نمود و سپاهیان طاهر را از سیستان براند. درهم که نتوانست از عهده‌ای سپاهیان برآید یعقوب را سردار سپاه خویش تعین کرد. سپاهیان چون ضعف فرماندهی درهم را دیدند از فرماندهی یعقوب اسقبال نمودند.

پس از چندی والی خراسان با تدبیر درهم را اسیر کرد و به بغداد فرستاد، او مدتی در بغداد زندانی بود بعد آزاد گردید و به خدمت خلیفه در آمد. درین زمان است که کار یعقوب نیز بالا می‌گیرد او به دفع خوارج می‌رود. یعقوب چون مردی با تدبیر و عیار بود تمام یارانش از وی چنان فرمانبرداری می‌کردند که برون از تصور بود. یعقوب بعد ار ضبط سیستان رو به خراسان نهاد ولی چیزی نصیبش نشد. باز بار دیگر در سال ۲۵۳ رو به خراسان نهاد. این بار شهرهای هرات و پوشنگ را بگرفت و از آنجا رو به کرمان نهاد و گماشته حاکم شیراز در کرمان را بگرفت. پس از آن رو به شیراز نهاد با حاکم فارس جنگیده و آن را نیز بدست آورد. یعقوب بعد از واقعه چند نفر از طرفداران خود را با پیشکش‌های گرانبها نزد خلیفه بغداد فرستاد و خود را مطیع خلیفه اعلان کرد.

یعقوب در سال ۲۵۷ باز به فارس لشکر کشید و خلیفه المعتمد به وی پیغام داد که ما ملک فارس را به تو نداده‌ایم که تو به آنجا لشکر کشی کنی. المؤفق برادر خلیفه که صاحب اختیار مملکت بود پیامی نزد یعقوب فرستاد مبنی بر اینکه ولایت بلخ و تخارستان و سیستان مربوط به یعقوب است. یعقوب نیز بلخ را تصرف نموده متوجه کابل شد والی کابل را اسیر و شهر را تصرف نمود. پس از آن به هرات رفت و از آنجا به نیشاپور و محمد بن طاهر حاکم خراسان را با اتباعش اسیر و به سیستان فرستاد و از آنجا روانه طبرستان شد تا در آنجا با حسن بن زید علوی بجنگد. حسن درین جنگ شکست خورد فرار نمود و به سرزمین دیلمان رفت. یعقوب از ساری به آمل رفت و خراج یکساله را جمع کرد و روانه دیلمان شد، در راه در اثر بارش باران عده زیادی از سپاهیانش کشته شده و خود مدت چهل روز سرگردان می‌گشت. یعقوب پیامی نزد خلیفه فرستاد مبنی بر اینکه طبرستان را فتح کرده حسن را منزوی ساخته‌است به امید اینکه مورد نظر خلیفه واقع گردد. اما خلیفه حکمی را توسط حاجیان به خراسان فرستاد که چون وی از حکم ما تمرد کرد و به حکومت سیستان بسنده نکرد او را در همه جا لعن کنند.

یعقوب لیث صفار نخستین کسی بود که زبان پارسی را ۲۰۰ سال پس از ورود اسلام به ایران، به عنوان زبان رسمی ایران اعلام کرد و پس از آن دیگر کسی حق نداشت در دربار او به زبانی غیر از پارسی سخن بگوید. دکتر محسن ابوالقاسمی در کتاب «تاریخ زبان فارسی» آورده‌است:«.... در سال ۲۵۴ هجری، یعقوب لیث صفار، دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس کرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد که این رسمیت تا کنون ادامه دارد.» در منابع کهن نیز از این رویداد نام برده شده‌است. نویسنده «تاریخ سیستان» چنین روایت کرده‌است: یعقوب فرا رسید و بعضی از خوارج که مانده بودند ایشان را بکشت و مال‌های ایشان برگرفت. پس شعرا او را شعر گفتندی به تازی: قد اکرم الله اهل المصر و البلد بملک یعقوب ذی الافضال و العدد. چون این شعر برخواندند او عالم نبود، در نیافت، محمدبن و صیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و بدان روزگار نامه پارسی نبود، پس یعقوب گفت: «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟» محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت.» فارسی، یا فارسی دری یعنی رسمی، دنباله پارسی میانه زردشتی است. تا عهد یعقوب لیث، زبان رسمی ایران یا حکومت‌های ایران، زبان عربی بود. یعقوب در سال ۲۵۴ هجری قمری زبان پارسی را رسمی کرد و زبان رسمی ایرانی است. پس از یعقوب هم سامانیان و آل بویه این زبان را گسترش دادند و از نابودی آن جلوگیری کردند، دولت سامانی به رواج زبان فارسی علاقه مند بود و دولت غزنوی، فارسی را در هندوستان رایج کرد. زبان فارسی در دربار مغولی هند، زبان رسمی بود. رواج فارسی در هند سبب شد زبانی به وجود آید به نام اردو که زبان رسمی دولت پاکستان شد و به الفبایی که از الفبای فارسی گرفته شده، نوشته می‌شود. زبانی که در هند، آن را هندوستانی می‌نامند و به الفبایی که از الفبای سنسکریت گرفته شده، نوشته می‌شود، با اردو یک منشأ دارد. سلجوقیان زبان فارسی را در آسیای کوچک رایج کردند. در دولت عثمانی زبان فارسی رایج بود. برخی از سلاطین عثمانی چون محمد فاتح و سلیم اول به فارسی شعر سروده‌اند. اما تسلط استعمار بر کشورهای شرق سبب شد که از رواج فارسی کاسته شود.

محمد بن واصل تمیمی بر فارس چیره شده بود. المتعمد عباسی فارس را به موسی بن بغا داد، موسی نیز عبدالرحمان بن مفلح را به جنگ محمد بن واصل فرستاد، عبدالرحمان شکست خورد و اسیر شد. چون یعقوب در سیستان خبر بالا گرفتن کار ابن واصل را شنید طمع در ولایت فارس بست، در حالیکه محمد بن واصل در اهواز بود وی رو به فارس نهاد و فارس را تصرف کرد. در سال ۲۶۲ یعقوب از فارس رو به خوزستان نهاد. چون خبر به خلیفه المعتمد رسید فرمان حکومت خراسان، گرگان، طبرستان و ری و فارس را در حضور حاجیان به شمول شرطگی بغداد به وی داد. اما یعقوب راضی نشد و به خلیفه پیغام داد که به چیزی راضی نیست جز رسیدن به بغداد. خلیفه برادرش الموفق را به جنگ با یعقوب فرستاد، یعقوب درین جنگ شکست خورد و فرار کرد. بسیاری از اموال یعقوب بدست سپاهیان بغداد افتاد، و به نام غنیمت به بغداد برده شدند. المؤفق به علت بیماری به بغداد بازگشت و یعقوب نیز در گندی‌شاپور به قولنج مبتلا گشت. خلیفه رسولی را با منشور ولایت فارس و استمالت نزد یعقوب فرستاد. یعقوب قدری نان خشک و پیاز و شمشیر را پیش روی خود نهاد و به رسول گفت: «به خلیفه بگو که من مردی رویگر زاده‌ام و اکنون بیمارم و اگر بمیرم تو از من رها می‌شوی و من از تو، اگر ماندم این شمشیر میان ما داوری خواهد کرد، اگر من غالب شوم که به کام خود رسیده باشم و اگر مغلوب شوم این نان خشک و پیاز مرا بس است.»

یعقوب در سال ۲۶۵ در گندی شاپور در اثر قولنج در گذشت. یعقوب را مردی باخرد و استوار توصیف کرده‌اند. حسن بن زید علوی که یکی از دشمنانش بود او را نسبت استقامت و پایداریش سندان لقب داده بود.

آرامگاه یعقوب لیث اکنون در ۱۲ کیلومتری جنوب شرقی دزفول در روستایی به نام اسلام‌آباد دزفول یا شاه‌آباد دزفول قرار دارد. قدمت آرامگاه یعقوب لیث صفاری، به دوره سلجوقی تا قاجار می‌رسد و در روستایی در ۱۰ کیلومتری دزفول (سمت راست جاده دزفول شوشتر) واقع شده‌است. بنا احتمالا آرامگاه شاه ابوالقاسم، سردار نامی ایران، یعقوب لیث صفاری، است که در شهر جندی شاپور وفات یافته‌است. آرامگاه با گنبد مضرس ساخته شده و با توجه به مرمت‌های مختلف، قدیمی‌ترین قسمت آن مربوط به دوره سلجوقی است

ساناز  صمدی , sanaz_samadi
ساناز صمدی - 10:03 1389/02/6
2

سورنا سردار بزرگ ایرانی
سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان از سوی اشک سیزدهم ( ارد
orod * ) پادشاه دلاور اشکانی فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده بودند، را با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد ارد پادشاه ایران که خود در شرق ایران در حال جنگ با مهاجمین بود ، یکی از فرماندهان بسیار باهوش و شجاع خود به نام سورنا را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت .

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.